۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

لبه خشن سلطنت طلبان ایرانی

نوشته رابرت اف. ورث (مجله آتلانتیک)

مقدمه ناصر اصغری

این نوشته، که ترجمه ای است از Robert F. Worth، روزنامه‌نگار باسابقه مجله The Atlantic، تلاشی است برای توضیح موقعیت متناقض و بحرانی جنبشی که در سال‌های اخیر حول رضا پهلوی شکل گرفته است؛ جنبشی که از یکسو توانسته بخشی از نارضایتی عمومی از جمهوری اسلامی را به سوی خود جلب کند و از سوی دیگر، به دلیل اتکاء به حمایت دولت‌های خارجی، فضای تخریبی علیه منتقدان، و گرایش‌های اقتدارگرایانه در میان هواداران و مشاورانش، شکاف‌ها و مخالفت‌های گسترده‌ای را درون اپوزیسیون دامن زده است. بسیاری از خوانندگان ممکن است با بخش‌هایی از این جدال‌ها آشنا باشند، اما این گزارش تصویری فشرده و هشداردهنده از روندی ارائه می‌دهد که منتقدانش آن را "لبه خشن" سلطنت‌طلبی جدید می‌نامند.

خواندنش، برای کسی که وقت داشته باشد، خالی از لطف نیست.

ناصر اصغری

***

تاکتیکهای شبیه “مگا” و مشاوران اهل خشونت، نام رضا پهلوی را پررنگتر کرده و میان هواداران بالقوه او شکاف انداخته است.

***

در اوایل فوریه، در حالی که بخش زیادی از جهان بر جنگی در شرف وقوع در خلیج فارس متمرکز بود، یک تبعیدی صریح اللهجه ایرانی به نام مسعود مسجودی در کانادا ناپدید شد. چند روز بعد، ۱۰ چهره شناخته شده دیگر از ایرانیان خارج از کشور در پیامی تهدیدآمیز و ناشناس در شبکه ایکس هدف قرار گرفتند: “به زودی مجبور خواهید شد اجساد بسیاری را پیدا کنید.” اما وقتی جسد مسجودی در ماه مارس پیدا شد، روند تحقیق پلیس به سمت جمهوری اسلامی اشاره نداشت. در عوض، پلیس کانادا دو نفر از هواداران رضا پهلوی، پسر ۶۵ ساله آخرین شاه ایران و شاخصترین چهره اپوزیسیون ایرانی، را به قتل متهم کرد. مسجودی که منتقد سرسخت پهلوی بود، ماهها بود به شدت به جنبش او حمله میکرد و همین دو نفر را به طور مشخص نام برده و گفته بود در حال توطئه برای خاموش کردن او هستند.

 

به بیان دیگر، این قتل ظاهرا بخشی از جنگ درونی در اپوزیسیون ایران است؛ جنگی که در آن پهلوی در برابر جمع هرچه گسترده تری از منتقدان قرار گرفته که او و جنبشش را خطرناکا اقتدارگرا میبینند.

 

این شکاف تا حدی حول تصمیم رضا پهلوی برای گره زدن جنبش خود به دانلد ترامپ و نخست وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو شکل گرفته است. در اواخر فوریه، بسیار پیش از آغاز کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، پهلوی و حامیانش اشتیاق خود به جنگ را آشکارا نشان میدادند و مدعی بودند که بیش از ۱۰۰ هزار نفر جدا شده آماده اند تا به ولیعهد سابق کمک کنند عصری تازه را آغاز کند. به نظر میرسید پهلوی تقریبا انتظار نوعی استقبال مشابه روح الله خمینی را دارد؛ کسی که در سال ۱۹۷۹ از تبعید به تهران بازگشت و میلیونها نفر مشتاقانه از او استقبال کردند و تیتر بزرگ روزنامه ها این بود: “او بازگشت.”

 

اما پهلوی بازنگشت. بیش از دو ماه پس از آغاز جنگ، تنگه هرمز همچنان بسته مانده و رژیم ایران همچنان محکم بر سر قدرت است. پهلوی و بسیاری از حامیانش آشکارا نشان داده اند که از مذاکرات صلحی که اکنون در جریان است احساس خیانت می کنند و خواهان حملات هوایی بیشتری هستند. یکی از حامیان سرشناس پهلوی که عضو هیئت مدیره نهاد غیرانتفاعی اوست، در شبکه ایکس نوشت: “جنگ آن طور که من دوست داشتم پیش نرفت”، و افزود که افراد رژیم “حیوان” هستند و تهران “باید هر روز با ۵۰۰۰ هدف بمباران می شد.”

 

در همین حال، منتقدان شاهزاده خشمگین تر از همیشه به او حمله کرده اند و او را دست نشانده اسرائیل، فاشیست، کودن، و رهبر فرقه ای سمی و جنگ طلب خوانده اند. نیک کوثر، روزنامه نگار و کارتونیست شناخته شده ای که زمانی به پهلوی نزدیک بود، در آوریل نوشت: “مردی با امتیاز موروثی، بدون هیچ دستاورد جدی، با استعدادی در حرکت همراه باد، و توانایی چشمگیر در سرگرم نگه داشتن عاطفی میلیونها نفر، در حالی که چیزی جز تناقض، توهم و سرخوردگی عرضه نمی کند.”

 

این داوری های تلخ بیانگر شکافی است که سالهاست عمیق تر می شود. برخی می گویند پهلوی در میان اپوزیسیونی بی اثر، تنها آلترناتیو قابل دوام برای جمهوری اسلامی است. در دهه گذشته، پهلوی از مشاوران جوانی استفاده کرده که تاکتیکهای سبک “ماگا” (MAGA) را در پیش گرفته و آشکارا از اسرائیل حمایت کرده اند. پیروان شاهزاده معتقدند این رویکرد او را از یک مدعی خیال پرداز سلطنت به رقیبی واقعی برای رهبری ایران آینده تبدیل کرده است. و به نظر می رسد این رویکرد بی تأثیر هم نبوده: هزاران معترض در داخل ایران، در جریان اعتراضات گسترده ای که از اواخر دسامبر آغاز شد، نام پهلوی را فریاد زدند.

 

اما کارزار پهلوی، مانند جنبشهای پوپولیستی ای که از آنها الهام گرفته، لبه ای قلدرمآبانه دارد که در عین انرژی دادن به پایگاه هوادارانش، بسیاری از حامیان بالقوه را از او دور می کند. گرچه پهلوی همچنان می گوید طرفدار اپوزیسیونی متکثر و دموکراتیک است، مشاوران و هوادارانش - که بسیاری از آنان سلطنت طلبان دوآتشه اند - مرتبا هر کسی را که کاملا وفادار به مردی که او را پادشاه آینده می دانند نباشد، تهدید و تحقیر می کنند. سعید قاسمی نژاد، مشاور اقتصادی شاهزاده، اوایل امسال در شبکه ایکس نوشت: “یا با شاهزاده رضا پهلوی هستید یا با جمهوری اسلامی.”

 

علیرضا نادر، تحلیلگر سیاسی که زمانی به شاهزاده نزدیک بود، به من گفت: “آنها سالهاست که علیه منتقدان پهلوی نفرت پراکنی می کنند و بارها هشدار داده شده بود که این کار به اتفاق بدی منجر خواهد شد.” به نظر می رسد قتل مسعود مسجودی این هشدارها را تأیید کرده است.

 

این ماجرا همچنین تناقضی را که در قلب جنبش پهلوی وجود دارد، آشکارتر کرده است: ولیعهد سابق می گوید خواهان آینده ای دموکراتیک برای ایران است، اما دستیاران و هوادارانش با او مانند پادشاهی رفتار می کنند که سخنش نباید مورد پرسش قرار گیرد. یکی از ایرانیان آمریکایی سرشناس در صنعت فناوری، که مانند چند نفر دیگر به دلیل فضای آزار و اذیت آنلاین نخواست نامش فاش شود، درباره شکاف عمیقی که در شبکه های ثروتمندی که پهلوی تلاش کرده از آنها کمک مالی بگیرد وجود دارد، به من گفت: “بعضی ها می گویند پهلوی تنها گزینه است. بعضی دیگر می پرسند: “چرا باید یک دیکتاتور را با دیکتاتوری دیگر جایگزین کنیم؟”“

 


برخی از همکاران قدیمی تر پهلوی به من گفتند که از لحن جنگ طلبانه دستیاران و حامیان او گیج و متعجب اند. آنها از پهلوی به عنوان فردی مهربان و محترم یاد می کنند که برند سیاسی اش همواره بر مقاومت بدون خشونت استوار بود. او از پیروان جین شارپ (Gene Sharp)، نظریه پرداز آمریکایی مبارزه بدون خشونت، بود؛ کسی که آثارش به جنبشهای دموکراسی خواه در سراسر جهان جهت داده بود. شعار پهلوی برای دهه ها این بود: “امروز، فقط اتحاد”، که نشان دهنده باور او به ایجاد جبهه ای منسجم از اپوزیسیون علیه رژیم بود.

 

به نظر می رسد این تغییر چهره حدود ۱۰ سال پیش آغاز شد؛ زمانی که پهلوی دو معاون جدید به خدمت گرفت: سعید قاسمی نژاد و مشاور جوان دیگری به نام امیر اعتمادی که آشکارا با جنبشهای اقتدارگرا در آمریکا و دیگر کشورها همسو بودند. قاسمی نژاد هشت سال به عنوان تحلیلگر اقتصادی در “بنیاد دفاع از دموکراسیها” (Foundation for Defense of Democracies)، اندیشکده ای راست گرا در واشنگتن، کار کرده بود؛ نهادی که سالها رابطه نزدیکی با بنیامین نتانیاهو و دولت او داشته است.

 

این مردان جوان پیام خوشایندی برای رئیس جدید خود داشتند. آنها زیر حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران بزرگ شده بودند؛ در حالی که پهلوی از سال ۱۹۷۸، یعنی پیش از انقلابی که پدرش را سرنگون کرد، دیگر پایش را به کشورش نگذاشته است. آنها از نزدیک می دیدند که تصویر و جایگاه پهلوی در داخل ایران در حال تغییر است. نفرت از دودمان پهلوی که سوخت انقلاب ۱۹۷۹ بود، فروکش کرده بود و نوعی نوستالژی نسبت به ایران پیش از انقلاب در حال گسترش بود. شبکه ماهواره ای “من و تو” که در سال ۲۰۱۰ در لندن تأسیس شد، تصاویر نوستالژیک و مستندهایی درباره “زمان شاه” پخش می کرد؛ تصاویری از ایرانیان بی خیال در مهمانی ها و کنار ساحل، بدون آنکه تقریبا اشاره ای به ساواک، سازمان مخوف پلیس مخفی شاه، شود.

 

مشاوران جدید پهلوی معتقد بودند که شاهزاده آماده است از این نوستالژی، و نیز از روحیه انقلابی تازه ای که همراه آن شکل گرفته بود، بهره برداری کند. سعید قاسمی نژاد از دیدار با من خودداری کرد، اما در پاسخهای ایمیلی به پرسشهایم نوشت که ایران طی دهه گذشته دچار “تحولی بنیادین سیاسی” شده است، زیرا ایرانیان امید خود را به امکان اصلاح رژیم از دست داده اند. او نوشت که جنبشی برای سرنگونی روحانیون حاکم گسترش یافته و رضا پهلوی “فعالانه نمایندگی و پرورش” این نیروهای شورشی را بر عهده گرفته و از زبانی میهن پرستانه مبتنی بر “میراث پرافتخار ایران” استفاده کرده است.

 

برخی اعضای سابق حلقه نزدیکان پهلوی نیز ظاهرا اظهارات قاسمی نژاد را تأیید می کردند. فردی که پهلوی و مشاورانش را به خوبی می شناخت، به من گفت: “سعید آدم باهوشی است و پویایی آنچه ایرانی ها، دست کم اکثریت فارس، را به حرکت درمی آورد فهمیده بود.” او خواست نامش فاش نشود، زیرا نمی خواست هدف حملات هواداران شاهزاده قرار گیرد.

 

اما مشاوران پهلوی ظاهرا در عین حال در حال تاج گذاری نمادین برای او نیز بودند؛ به عنوان وارث “میراث پرافتخار” سلطنت ۲۵۰۰ ساله ایران. و به نظر می رسید این امر مستلزم جنگیدن با هر کسی است که برتری او را به رسمیت نشناسد. فردی که با قاسمی نژاد و امیر اعتمادی همکاری کرده بود، به من گفت این مشاوران پهلوی معتقدند که “درهم کوبیدن اپوزیسیون به اندازه مبارزه با رژیم اهمیت دارد. آنها واقعا باور دارند که پهلوی نمی تواند مؤثر باشد مگر اینکه تنها صدا باشد.”

 

قاسمی نژاد و اعتمادی خیلی زود شروع به دشمن تراشی کردند. در سال ۲۰۱۸، نیک کوثر که آن زمان به پهلوی نزدیک بود، با این دو مشاور جدید درگیر شد. او به من گفت آنها مانند “روت وایلر” رفتار می کردند؛ در برابر پهلوی چاپلوس و مطیع، و در برابر دیگران خصمانه و گستاخ. کوثر در ایمیلی به پهلوی در ژوئیه همان سال نوشت: “من از ایران فرار کردم تا جانم را نجات دهم و از آسیب بیشتر در امان بمانم، اما رفتار اطرافیان شما فقط خاطرات جمهوری اسلامی را برایم زنده کرده است.” به گفته کوثر، اندکی بعد اطرافیان پهلوی حملات آنلاین علیه او را آغاز کردند، او را فاسد و نوکر رژیم ایران خواندند و از او خواستند “خفه شود”. وقتی پدر سالخورده کوثر در سال ۲۰۲۴ در ایران درگذشت، برخی از همان افراد حتی به آن مرد درگذشته نیز توهین کردند، با وجود اینکه او سالها از دست رژیم رنج کشیده بود.

 

یکی دیگر از چهره های اپوزیسیون که با مشاوران جوان پهلوی دچار مشکل شد، مسعود مسجودی بود؛ ریاضیدان و فعال سیاسی مقیم کانادا. او نیز در آغاز از تحسین کنندگان شاهزاده بود. او همراه با قاسمی نژاد و اعتمادی عضو شبکه ای از تبعیدیان ایرانی به نام فرشگرد بود. اما مسجودی خیلی زود سرخورده شد و طولی نکشید که به یکی از تندترین و صریح ترین منتقدان جنبش پهلوی بدل شد و مرتب نظرات تحقیرآمیز درباره شاهزاده و اطرافیانش منتشر یا بازنشر می کرد. (نمونه ای از یکی از این جملات: “با آلت ترامپ و نتانیاهو نمی توانی در سیاست عروس ملت شوی، و حتی اگر هم بشوی، به آخر ماه عسل نمی رسی.”)

 

سرانجام، مسجودی متقاعد شد که دو مشاور جوان پهلوی مخفیانه برای سپاه پاسداران کار می کنند. او دهها شکایت حقوقی تنظیم کرد و برخی ادعاهایش نیز به نظر نامتعارف می رسید؛ از جمله اینکه دو حامی پهلوی، مهدی احمدزاده رضوری و آرزود سلطانی، در حال برنامه ریزی برای قتل او هستند.

 

جسد مسجودی در ۶ مارس پیدا شد و پلیس کانادا اندکی بعد رضوی و سلطانی را به قتل عمد درجه یک متهم کرد. یکی از سوگندنامه های پرونده نشان می دهد که این دو متهم با یک متخصص طب طبیعی در ونکوور ملاقات کرده بودند تا ماده ای مرگبار برای “خلاص شدن” از مسعودی تهیه کنند.

 

مسعود مسجودی آخرین بار در ۲ فوریه زنده دیده شد. در ۵ فوریه، همان پیام تهدیدآمیز در ایکس که به “اجساد” اشاره می کرد و چهره های ایرانی خارج از کشور را هدف قرار می داد، منتشر شد. یکی از دریافت کنندگان آن پیام نیک کوثر بود که در هفته های پیش از قتل مسجودی با او در تماس بود. کوثر گفت: “این مثل حملات آنلاین سالهای گذشته نبود. این یکی واقعا ترسناک بود.”

 

هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم رضا پهلوی یا مشاورانش به قتل مسجودی مرتبط بوده اند، و من نیز هیچ مدرکی برای ادعاهای مسجودی مبنی بر اینکه سپاه پاسداران مخفیانه از شاهزاده حمایت می کند پیدا نکردم. اما این قتل میراثی از ترس بر جا گذاشته و این احساس را تقویت کرده است که جنبش پهلوی نیز سهم خود از افراطیون و متعصبان را در درون خود دارد.

 

به نظر می رسد مشاوران جدید پهلوی او را به تصمیمی سوق دادند که بیش از پیش او را از سایر نیروهای اپوزیسیون ایران متمایز کرد. در آوریل ۲۰۲۳، او به اسرائیل رفت و با استقبال گرم مقامهای دولتی، از جمله نتانیاهو و وزیر اطلاعات، گیلا گاملیل (Gila Gamliel)، رو به رو شد. پهلوی مانند یک رئیس دولت احتمالی رفتار کرد و وعده داد که ایرانِ پس از جمهوری اسلامی بلافاصله اسرائیل را به رسمیت خواهد شناخت.

 

مهرداد مارتی یوسفی نژاد، مشاور سیاسی ای که تا سال ۲۰۱۵ با پهلوی کار می کرد، به من گفت: “این سفر او را وارد نقشه کرد. یک تابو را شکست و او را به مرحله ای کاملا متفاوت پرتاب کرد.” بسیاری از ایرانیان ظاهرا چنین برداشت کردند که جاه طلبی های پهلوی اکنون از حمایت پشت پرده قدرتهای جهانی برخوردار شده است.

 

این سفر در عین حال به شدت تفرقه برانگیز بود. اپوزیسیون ایران در آن زمان با پرسشهای دشواری رو به رو شده بود، زیرا رژیم به تازگی توانسته بود برخی از بزرگترین تظاهرات تاریخ کشور را در اواخر ۲۰۲۲ سرکوب کند. پیام پهلوی روشن بود: او اکنون ظاهرا خود را سخنگوی اپوزیسیون می دانست و قاطعانه در کنار نتانیاهو ایستاده بود؛ آن هم در شرایطی که در سال ۲۰۲۳ بخش بزرگی از جامعه اسرائیل علیه برنامه های اقتدارگرایانه نتانیاهو در بزرگترین تظاهرات تاریخ آن کشور اعتراض می کردند.

 

یکی از نتایج سفر پهلوی به اسرائیل چند ماه بعد آشکار شد. در اواسط ۲۰۲۳، جف گولبرگ (Geoff Golberg)، کارشناس دستکاری شبکه های اجتماعی، گزارشی برای “شورای ملی ایرانیان آمریکایی” (National Iranian American Council) منتشر کرد که از وجود یک کارزار گسترده و هماهنگ در شبکه های اجتماعی پرده برمی داشت؛ کارزاری متشکل از حسابهای جعلی که از پهلوی تمجید می کردند و افراد و سازمانهایی - از جمله نایاک - را که طرفدار دیپلماسی آمریکا با جمهوری اسلامی بودند تحقیر می کردند. این گزارش ۴۷۶۵ حساب کاربری را شناسایی کرد که روزانه بیش از ۱۰۰ بار پست منتشر می کردند و در مجموع ۸۴۳ میلیون توییت تولید کرده بودند. گولبرگ میان برخی از این حسابها و حسابهای رسمی دولت اسرائیل ارتباطاتی پیدا کرد. پاییز گذشته، روزنامه اسرائیلی هاآرتص (Haaretz) تحقیقی منتشر کرد که یافته های گولبرگ را تقویت می کرد و از وجود “نهادی خصوصی که از حمایت دولت برخوردار است” در اسرائیل خبر می داد؛ نهادی که به تبلیغ پهلوی اختصاص داشت و برای این کار فارسی زبانان بومی را نیز به خدمت گرفته بود.

 

پهلوی حامیان قدرتمند دیگری نیز دارد. ایران اینترنشنال، شبکه ماهواره ای که در سال ۲۰۱۷ تحت حمایت عربستان سعودی راه اندازی شد، به شدت از او حمایت کرده است. این شبکه ظاهرا در سالهای اخیر صدها میلیون دلار زیان داده و مالکیت و منابع مالی خود را مخفی نگه داشته است.

 

برخی از منتقدان پهلوی - از جمله تریتا پارسی، هم بنیان گذار نایاک - او را نامزد “آستروتورف” توصیف کرده اند؛ یعنی چهره ای که به جای ساختن حمایت واقعی مردمی، فرصت طلبانه به دنبال جلب حمایت حامیان سیاسی قدرتمند رفته است. اما مرز میان جهان آنلاین و دنیای واقعی نفوذپذیر است، و پهلوی واقعا به نظر می رسد در ایران محبوبیت قابل توجهی داشته باشد. سنجش افکار عمومی در حکومتهای پلیسی همواره دشوار است، اما نظرسنجی سال ۲۰۲۴ِ “گروه تحلیل و سنجش نگرشها در ایران” (Group for Analyzing and Measuring Attitudes in Iran) نشان داد که ۳۱ درصد پاسخ دهندگان از پهلوی حمایت می کنند؛ رقمی بیش از سه برابر حمایت از هر چهره دیگر. رهبر جمهوری اسلامی در آن زمان، خامنه ای، با رئیس جمهور سابق محمود احمدی نژاد هر دو در سطح ۹ درصد قرار داشتند، و نرگس محمدی، فعال زندانی حقوق بشر، تنها ۵ درصد حمایت داشت.

 

بزرگترین آزمون حمایت از پهلوی در اواخر دسامبر رخ داد؛ زمانی که ارزش ریال سقوط کرد و معترضان خیابانهای تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران را پر کردند. برای نخستین بار، شمار زیادی از مردم شروع به سر دادن نام پهلوی و درخواست بازگشت او کردند. یک هفته بعد، پهلوی فراخوانی برای تظاهرات سراسری در روزهای ۸ و ۹ ژانویه صادر کرد. در آن روزها دامنه اعتراضات به طور چشمگیری گسترش یافت؛ شاید در واکنش به ادعای پهلوی مبنی بر اینکه بیش از ۵۰ هزار نفر از نیروهای امنیتی و مقامات حکومتی ایران با او تماس گرفته اند تا از رژیم جدا شوند (او بعدا مدعی شد این تعداد بیش از ۱۰۰ هزار نفر بوده است). با ادامه اعتراضات، پهلوی همچنان مردم را به حضور در خیابانها فرا می خواند و می گفت نظام حاکم “در آستانه فروپاشی” قرار دارد.

 

دستگاه حکومت فرو نپاشید. مقامات در ۸ ژانویه تمام دسترسی به اینترنت را قطع کردند و در روزهای بعد، سپاه پاسداران و دیگر نیروهای مسلح خونینترین سرکوب تاریخ معاصر ایران را آغاز کردند؛ برآوردها از شمار کشته شدگان بین ۷ هزار تا بیش از ۳۶ هزار نفر متفاوت است (رضا پهلوی اخیرا رقم ۵۰ هزار نفر را مطرح کرده است).

 

پس از آن، پهلوی به دلیل تشویق مردم به اعتراض و نیز سستی و بی پایه بودن ادعاهایش درباره جدا شدگان از حکومت، به طور گسترده مورد انتقاد قرار گرفت؛ ادعاهایی که ممکن بود حس امنیتی کاذب به مردم داده باشد. هیچ گاه مدرک قابل راستی آزمایی برای ادعای پهلوی وجود نداشت و منتقدان گفته اند سامانه ای که او برای ثبت جدایی نیروها با استفاده از کدهای QR و فرمهای گوگل ایجاد کرده بود، به شدت در معرض نفوذ سرویسهای امنیتی ایران قرار داشت؛ سرویسهایی که ممکن بود نتایج را به طور مصنوعی بزرگ نمایی کرده باشند یا حتی از این پلتفرم برای شناسایی و مجازات کسانی که صادقانه از آن استفاده کرده بودند بهره برده باشند.

 

نکته عجیب این بود که تیم خود پهلوی گاهی راهبرد جذب جدا شدگان را با نشان دادن عطش انتقام گیری تضعیف می کرد. سعید قاسمی نژاد بارها درباره تمایلش برای تعقیب و مجازات مقامات رژیم پس از سرنگونی حکومت پست منتشر کرده و حتی خواهان به دار آویختن آنان شده بود. برخی منتقدان گفته اند این تهدیدها شاید به انسجام بیشتر نیروهای امنیتی و پیوند محکم تر آنان با کارزار سرکوب کمک کرده باشد؛ آن هم در لحظه ای که این نیروها ممکن بود دچار تردید یا شکاف شوند.

 

با این حال، حامیان پهلوی از انتقادها دلسرد نشده اند. بیش از ۲۰۰ هزار نفر در فوریه در مونیخ برای درخواست تغییر رژیم تجمع کردند و بسیاری از آنان نام پهلوی را فریاد می زدند؛ برخی نیز شعارهای ملی گرایانه سر می دادند. پهلوی برای کنفرانس سالانه امنیتی آن شهر در مونیخ حضور داشت و کریستین امانپور، مجری سی ان ان، در یک مصاحبه تلویزیونی از او پرسید آیا رفتار تهاجمی برخی از هواداران وفادارش را محکوم می کند یا نه. پهلوی پاسخ داد که با هر نوع ارعاب مخالف است. او افزود: “فکر می کنم رژیم پشت بسیاری از این کارزارها قرار دارد.”

 

شواهدی وجود دارد که نشان می دهد ارتش سایبری رژیم واقعا تلاش کرده است تنشها در درون اپوزیسیون را شعله ور کند؛ گاهی هم در لباس سلطنت طلبان. اما نکته ای که امانپور مطرح کرده بود، بلافاصله پس از آن ثابت شد؛ زمانی که گروهی از حامیان پهلوی در مراسم مونیخ به او نزدیک شدند و با خشم فریاد کشیدند و او را به همکاری با رژیم متهم کردند.

 

پس از آنکه ترامپ در ۷ آوریل اعلام آتش بس با ایران را مطرح کرد، پهلوی پیامی ویدئویی برای حامیانش منتشر کرد و گفت می داند این تصمیم “بسیاری از شما را ناامید کرده است.” او سپس سفری در اروپا آغاز کرد، از تغییر رژیم سخن گفت و دولت بریتانیا - که در جنگ مشارکت نداشت - را به مماشات متهم کرد.

 

اما منتقدان او در اپوزیسیون اکنون بلندتر از هر زمان دیگری سخن می گویند، و اواخر ماه گذشته، یکی از برجسته ترین سلطنت طلبان داخل ایران، زندانی سیاسی منوچهر بختیاری، نیز به آنان پیوست. بختیاری در پیامی صوتی تند خطاب به پهلوی گفت: “در میان کسانی که مدعی حمایت از سلطنت هستند، این تو بوده ای که بیش از هر کس دیگری به آنچه سوگند خورده بودی و به خود نهاد سلطنت پشت کرده ای.”

 

اکنون که ترامپ آشکارا از جنگ خسته شده، درخواستهای پهلوی برای بمباران بیشتر حالتی نومیدانه به خود گرفته است. من از یکی از حامیان سرشناس پهلوی پرسیدم حالا که بسیاری از راهبردها شکست خورده اند، او چه راه حلی برای مقابله با جمهوری اسلامی پیشنهاد می کند. او به من گفت: “اگر ارتش آمریکا می توانست شرایط فرود ولیعهد را در یکی از شهرهای ایران تأمین کند، همه چیز فرق می کرد. فکر می کنم کار سپاه تمام می شد.”

 

من از این حرف شوکه شدم؛ نه فقط به خاطر غیرواقع بینانه بودن چنین سناریویی. خود پهلوی هم احتمالا حاضر نیست چنین سفر پرخطری انجام دهد. این همان مردی است که در سال ۲۰۲۳ به یک مصاحبه گر گفته بود: “زندگی من در ۴۰ سال گذشته اینجا در آمریکاست. فرزندانم اینجا زندگی می کنند، دوستانم اینجا هستند، همه کسانی که می شناسم اینجا هستند. اگر قرار باشد برگردم، اصلا به چه چیزی برگردم؟”

 

و اما مردم ایران؛ شاید اکنون بیش از هر زمان دیگری در برابر نیروهای تندرویی که قرار بود این جنگ تضعیفشان کند، آسیب پذیر شده باشند. یکی از ایرانیانی که اوایل امسال از کشور گریخته بود، به من گفت که باور دارد پهلوی هنوز تا حدی در داخل ایران محبوبیت دارد، اما تنها به صورت نوعی “شبح”؛ “غیاب چیزی، نه حضور واقعی آن. مردم، در رویارویی نومیدانه با رژیم اقتدارگرا، به دنبال کسی یا چیزی می گشتند که بتواند خلأ موجود را پر کند؛ چیزی شبیه ظهور دوباره یک منجی.”

 

و آنها هنوز هم در پی پر کردن آن خلأ هستند.

 

رابرت اف. ورث (Robert F. Worth) نویسنده همکار مجله The Atlantic است. او که پیشتر رئیس دفتر The New York Times بوده، بیش از دو دهه درباره خاورمیانه، اروپا و آسیا نوشته است. او نویسنده کتاب A Rage for Order: The Middle East in Turmoil, From Tahrir Square to ISIS است که برنده جایزه Lionel Gelber Prize در سال ۲۰۱۷ شد.

 


شرایط جنگی و مبارزات اجتماعی در ایران

انترناسیونال: با وجود نشانه‌هایی از تحرک در میان کارگران و معلمان، به‌نظر می‌رسد جامعه در حالت انتظار و تعلیق است. سوال روشن است: آیا جنگ توانسته جامعه را عقب بزند و مبارزه را موقتا متوقف کند، یا این فقط یک عقب‌نشینی ظاهری است؟ جمهوری اسلامی با وجود ضربات سنگین نظامی، آیا در برابر مردم هم ضعیف‌تر شده، یا برعکس با سرکوب و فضای جنگی موقعیتش را تثبیت کرده است؟ به بیان صریح‌تر؛ ما با عقب‌نشینی واقعی مواجهیم یا انباشت نیرو برای تعرض بعدی؟ و مهم‌تر از همه؛ چه باید کرد تا این حالت انتظار شکسته شود و جنبش سرنگونی - فارغ از جنگ - به جلو رانده شود؟

 

ناصر اصغری: آنچه امروز در جامعه ایران دیده می‌شود را نمی‌توان صرفا با مفهوم عقب‌نشینی یا پیشروی خطی توضیح داد. جنگ و تنش نظامی معمولا یک اثر مشترک دارد و آن وارد کردن جامعه به یک حالت شوک و تعلیق است. در چنین شرایطی بسیاری از روندهای اجتماعی و سیاسی به صورت موقت کند می‌شوند. نه به این دلیل که مطالبات از بین رفته یا اراده مبارزه خاموش شده باشد، بلکه به این دلیل که فضا برای ارزیابی و اقدام جمعی دچار تردید و سنگینی می‌شود.

 

در تجربه جنگ‌های اخیر می‌توان دید که جامعه در ابتدا بیشتر درگیر انتظار است تا کنش. انتظار از این جهت که آینده نامشخص است و توازن قوا به صورت ناگهانی دستخوش تغییر شده است. اما این انتظار به معنای پذیرش وضع موجود یا عقب‌نشینی سیاسی نیست. جامعه برخلاف نیروهای سیاسی یا تحلیلگران که با سناریوسازی پیش می‌روند، بیشتر با واقعیت‌های ملموس و روزمره مواجه است. آنچه برای مردم تعیین کننده است نه تحلیل‌های دوردست، بلکه قیمت نان و اجاره، امنیت کوچه و خیابان، و تجربه مستقیم از قدرت حاکم است. در چنین شرایطی مردم بیش از هر چیز بر اساس حس مستقیم از بقا و فشار زندگی تصمیم می‌گیرند، نه بر اساس نقشه‌های سیاسی از پیش ترسیم شده. بنابراین این حالت انتظار، یک مکث اجتماعی است نه تغییر جهت سیاسی.

 

در این میان یک نکته اساسی را نباید نادیده گرفت. هیچ دشمن خارجی به اندازه جمهوری اسلامی دشمن مردم ایران نبوده و این را هم مردم می‌دانند و هم خود رژیم. همین واقعیت است که در لحظه‌های بحرانی، حتی در اوج جنگ و بمباران و کشته شدن سران نظام، حاکمیت مستقیما مردم را تهدید می‌کرد و آن ها را مخاطب اصلی خود قرار می‌داد. این نشان می‌دهد که مسئله اصلی نه تقابل با یک نیروی خارجی، بلکه شکاف عمیق میان دولت و جامعه است. به همین دلیل نمی‌توان از عقب‌نشینی مطالبات صحبت کرد. اگر هم بخواهیم از عقب‌نشینی حرف بزنیم، بیشتر باید آن را یک توقف موقت و یک حالت انتظار اولیه دانست، نه عقب‌نشینی واقعی و سیاسی.

 

هیچ یک از خواست‌هایی که مردم برای آن به خیابان آمدند، هزینه دادند، زندان رفتند و جان از دست دادند، پاسخ نگرفته است. از چه چیزی عقب بنشینند؟! از نان نداشته؟ کار و امنیت شغلی نداشته؟ سرکوب و تحقیر؟ و ده‌ها و صدها مطالبه دیگر؟ بنابراین آنچه دیده می شود بیشتر یک توقف ظاهری و اجباری است تا تغییر جهت یا عقب‌گرد سیاسی. این حالت را می‌توان نتیجه مستقیم شوک جنگی و تشدید سرکوب دانست که موقتا فضا را سنگین کرده است.

 

در عین حال باید به یک واقعیت دیگر نیز توجه کرد. جمهوری اسلامی در این دوره نه تنها قوی‌تر نشده، بلکه از جهات مختلف با ضعف‌های عمیق‌تری روبه رو است. از یک سو در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی تحت فشار و انزوای بیشتری قرار دارد و در مواجهه با قدرت‌های خارجی ضربات جدی متحمل شده است. از سوی دیگر در داخل کشور نیز با انباشت بحران‌های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی روبه رو است که هیچ پاسخ موثری برای آن ندارد. تورم مزمن، فروپاشی خدمات عمومی، فساد ساختاری و ناتوانی در مدیریت حداقلی زندگی روزمره، همه نشان می‌دهد که رژیم نه در موقعیت تثبیت، بلکه در موقعیت فرسایش قرار دارد. در چنین شرایطی، ابزار اصلی آن برای بقا نه حل بحران، بلکه تشدید سرکوب و استفاده از خشونت است. تجربه اعتراضات اخیر نیز نشان داد که پاسخ حکومت به مطالبات اجتماعی، نه اصلاح، بلکه گسترش خشونت سازمان‌یافته است.

 

بنابراین اگر از عقب‌نشینی سخن گفته می‌شود، باید دقت کرد که این مفهوم دقیق نیست. آنچه وجود دارد نه عقب‌نشینی جنبش، و نه انباشت آگاهانه و سازمان‌یافته نیرو، بلکه یک دوره تعلیق و مکث است که بر اثر شوک جنگ و شدت سرکوب تحمیل شده است. این وضعیت پایدار نیست. تجربه‌های گذشته نشان داده که هر زمان این فشار روانی و امنیتی کمی فروکش کرده، اعتراضات اجتماعی دوباره خود را بازتولید کرده‌اند.

 

شکستن این حالت انتظار نیز بیش از هر چیز به کاهش انفعال و افزایش پیوند میان اعتراض های پراکنده وابسته است. هر جا که کارگران، معلمان و سایر نیروهای معترض توانسته‌اند مطالبات خود را از سطح محلی و مقطعی فراتر ببرند و به شکل هماهنگ‌تر و مستمرتر عمل کنند، امکان خروج از این رکود فراهم شده است. در واقع شکستن این وضعیت نه با یک انفجار ناگهانی، بلکه با تداوم اعتراض، پیوند میان جنبش‌های مختلف و بازگشت تدریجی اعتماد به کنش جمعی ممکن می‌شود.

 


در نتیجه، وضعیت کنونی را باید نه به عنوان عقب‌نشینی، بلکه به عنوان یک آتش زیر خاکستر در نظر گرفت. آتشی که خاموش نشده، فقط موقتا از دید پنهان شده است. وظیفه نیروهای اجتماعی و سیاسی که بر تغییر بنیادی تاکید دارند، به‌ویژه نیروهای چپ رادیکال و فعالان سیاسی سازمانده، این است که این دوره انتظار را به دوره سازماندهی، پیوند دادن مبارزات پراکنده و بازسازی ظرفیت‌های اعتراضی تبدیل کنند. بدون این کار، تعلیق فعلی می‌تواند ادامه پیدا کند، اما با آن می‌توان زمینه را براییک حرکت دوباره، گسترده‌تر و تعیین کننده‌تر فراهم کرد.

"به نقل از نشریه انترناسیونال، شماره ۱۱۷۵"


۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۹, شنبه

بحرانهای خاورمیانه: ۱۹۱۴، ۱۹۶۷، ۲۰۰۳

فرد هالیدی

۱۵ ژوئن ۲۰۰۷

 

مقدمه ناصر اصغری

فرد هالیدی، پژوهشگر برجسته خاورمیانه و روابط بین‌الملل، در سال ۲۰۱۰ درگذشت؛ اما آثار و تحلیل‌های او همچنان از منابع مهم برای فهم بحران‌های معاصر خاورمیانه به شمار می‌روند. هالیدی از معدود متفکرانی بود که تحولات منطقه را نه از دریچه کلیشه‌های شرق‌شناسانه یا روایت‌های ساده‌انگارانه سیاسی، بلکه در پیوند با تاریخ جهانی، استعمار، جنگ سرد، ناسیونالیسم، نفت، اسلام سیاسی و مداخلات قدرت‌های بزرگ بررسی می‌کرد.

 

برای خوانندگان ایرانی، نام هالیدی بیش از هر چیز با کتاب مهم او، "ایران: دیکتاتوری و توسعه" گره خورده است؛ اثری که هنوز از جدی‌ترین پژوهش‌ها درباره دولت پهلوی، مدرنیزاسیون سرمایه‌داری و تناقضات منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ محسوب می‌شود. او همچنین سال‌ها درباره انقلاب ایران، جمهوری اسلامی، افغانستان، اسلام سیاسی، بحران فلسطین، جنگ عراق و نقش قدرت‌های جهانی در منطقه نوشت و تحلیل کرد.

 

مقاله حاضر، "بحران‌های خاورمیانه: ۱۹۱۴، ۱۹۶۷، ۲۰۰۳"، نمونه‌ای روشن از نگاه تاریخی و ساختاری هالیدی است. او در این نوشته سه نقطه عطف بزرگ - فروپاشی امپراتوری عثمانی پس از جنگ جهانی اول، جنگ ۱۹۶۷ اعراب و اسرائیل، و اشغال عراق توسط آمریکا در ۲۰۰۳ - را به‌عنوان لحظاتی تعیین‌کننده بررسی می‌کند که مرزها، دولت‌ها، بحران‌ها و تخیل سیاسی مردم منطقه را شکل داده‌اند.

 

اهمیت این مقاله فقط در تحلیل گذشته نیست. بسیاری از روندهایی که هالیدی به آنها اشاره می‌کند - از گسترش اسلام‌گرایی شبه‌نظامی و تشدید رقابت‌های منطقه‌ای تا بحران دولت‌های ملی و فرسایش نظم سیاسی خاورمیانه - امروز حتی آشکارتر و خشن‌تر از زمان نگارش این متن ادامه دارند. از این‌رو، بازخوانی این نوشته صرفا رجوعی تاریخی نیست، بلکه تلاشی است برای فهم ریشه‌های بحرانی که همچنان بر زندگی میلیون‌ها انسان در خاورمیانه سایه انداخته است.

‌ناصر اصغری

۹ مه ۲۰۲۶

***

بحرانهای خاورمیانه: ۱۹۱۴، ۱۹۶۷، ۲۰۰۳

 

فرد هالیدی

در کتاب "دگرگونیهای شب و روز" (Variations on Day and Night) - نخستین جلد از سه‌گانه تاریخی بزرگ او درباره جهان عرب مدرن - نویسنده فقید سعودی، عبدالرحمن منیف، تأثیر جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی بر منطقه را این گونه توصیف میکند: "دنیا، تمام دنیا، در آن دوران لرزان و سرشار از انتظار و احتمالات، به اطراف نگریست؛ گاه با کندی یک لاک‌پشت و گاه با تندی یک صاعقه، تا پرسشگری کند، تا با دقت به صدای غرش رعدی دوردست گوش فرا دهد و با بیم و هراس، چشم‌انتظار فردای در راه باشد. در آن زمان، همه چیز در معرض بازنگری و تقسیم دوباره بود؛ ایده‌ها، مناطق، کشورها، و حتی پادشاهان، سلاطین و شاهزادگان کوچک. دولتهای جدید ناگهان سر برآوردند و دولتهای دیگر ناپدید شدند."

 

اکنون زمان خوبی برای یادآوری چنین کلماتی است. در میان همه تحلیل‌های گذشته نگر درباره جنگ اعراب و اسرائیل در ژوئن ۱۹۶۷ (پس از گذشت چهل سال)، ضروری است این رویداد را در چشم انداز و بافت درست آن ببینیم. این جنگ بدون تردید یکی از مهمترین لحظه‌ها در تاریخ مدرن خاورمیانه بود که با انقلاب ۱۹۷۹ ایران و تهاجم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ همسنگ است، اما مهمترین آنها نبود. این عنوان به اوایل قرن بیستم تعلق دارد؛ لحظه‌ای که خاورمیانه امروز و همه جنگهای اعراب و اسرائیل - چه در گذشته و چه در آینده - باید با آن سنجیده شوند.

 

یک پایان و یک آغاز

جنگ جهانی اول بیش از هر رویداد دیگری پس از اوجگیری امپراتوری عثمانی در قرن پانزدهم، خاورمیانه مدرن را شکل داد. این جنگ بود که نظام کنونی کشورها - حدود بیست کشور عربی و سه کشور غیرعرب - را که امروز مشخصه این منطقه است به وجود آورد. همین رویداد بود که "جعبه‌هایی" را ترسیم کرد که مدرنیته، در قالب نوعی طرح بزرگ رنگ آمیزی تاریخی، ملتهای مدرن منطقه را در آنها خلق کرد؛ ملتهایی که از دل مجموعه درهم‌آمیزی از مردمان پیشین، اصطلاحات جغرافیایی و اسطورهها بیرون کشیده شدند (در حالی که این ملتهای تازه، مانند دیگر ملتهای جهان، مدعی ریشه‌های باستانی شدند). در واقع، نقشه منطقه از زمانی که وینستون چرچیل و همکارانش آن را حدود سال ۱۹۲۰ رسم کردند، تا امروز تقریبا دست نخورده مانده است؛ همان زمان، لحظه بنیانگذاری بود.

 

"جنگ بزرگ" ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ فرایندی را به پایان رساند که سالها پیش از آغاز این جنگ شروع شده بود. در قرن نوزدهم، اروپای استعمارگر خود را در دیگر حواشی امپراتوری عثمانی جا انداخته بود؛ فرانسوی‌ها و ایتالیایی‌ها در شمال آفریقا، و بریتانیایی‌ها در مصر، قبرس، عدن و کشورهای کوچکتر خلیج فارس. پیش از آن، بالکان تحت فرمان عثمانی میان روسیه و اتریش تقسیم شده بود و در پی آن، بخشهایی نیز به یونانی‌ها، بلغارها، آلبانیایی‌ها و رومانیاییها رسید. اما پس از شکست عثمانی‌ها در جنگ بزرگ - جنگی که آنها با تصمیمی نابخردانه و غیرضروری وارد آن شدند - این فرانسه و بریتانیا بودند که مرزهای آنچه بعدها عراق، لبنان، سوریه و فلسطین نام گرفت را تعیین و در واقع ابداع کردند؛ یعنی نامهای تا آن زمان سست و شناور را به "جعبه‌های" سرزمینی مشخص تبدیل کردند (نباید فراموش کرد که فلسطین پیش از آن به این صورت وجود نداشت).

 

در سرزمین‌هایی که بیرون از کنترل مستقیم استعمار باقی ماند، رژیم‌های نظامی اقتدارگرا و ملیگرا سر برآوردند؛ در ایران و ترکیه رژیم‌هایی مدرنیست، سکولار و ناسیونالیست، و در یمن و عربستان سعودی رژیم‌هایی محافظه‌کار و قبیله‌ای. در فلسطین، صهیونیسم - جنبشی که هدفش ایجاد یک کشور یهودی در سرزمینی بود که زمانی برای چند قرن نیاکان دور یهودیان مدرن در آن میزیستند - از سوی بریتانیا در قالب "اعلامیه بالفور" در نوامبر ۱۹۱۷ چراغ سبز گرفت. بازندگان این فرایند مردمانی بودند که با اعتماد به وعده‌های دیپلماتهای بریتانیایی و ویلسون، رئیس جمهور آمریکا، به دنبال به رسمیت شناخته شدن و جلب حمایت کشورهای غربی بودند؛ کردها که با وجود وعده مبهم رایزنی در معاهده ۱۹۲۰ سور (Sèvres) هیچ به دست نیاوردند، ارمنی‌ها که پس از نسل‌کشی با کشوری کوچک در اطراف شهر آن زمان ولایتی ایروان ظاهر شدند و بلافاصله زیر کنترل شوروی رفتند، و اعراب که خود را تکه تکه و زیر سلطه یافتند.

 

به این ترتیب، آن جنگ جهانی هم مرزهای سرزمینی و هم ماهیت دولتهای خاورمیانه را شکل داد. هیچ درگیری بعدی - نه جنگ جهانی دوم، نه موج استعمارزدایی پس از آن و نه جنگ سرد - چنین اثر تعیین کننده‌ای نداشت. در هشت دهه پس از توافق‌های دهه ۱۹۲۰، همه تلاشها برای اتحاد اعراب شکست خورده است، به جز ادغام دو یمن در سال ۱۹۹۰؛ اتحاد داوطلبانه مصر و سوریه در ۱۹۶۱ فروپاشید و "اتحاد با تانک" صدام در ۱۹۹۰ درباره کویت نیز ناکام ماند.

 

در مورد ترکها، یکی از دستاوردهای بزرگ کمال آتاتورک این بود که پس از پایان "جنگ آزادیبخش" خود در سال ۱۹۲۳، مردمش را واداشت مرزهای بسیار کوچک شده ای را که نتیجه جنگ بزرگ بود بپذیرند (حتی اگر جانشینان او بعدها این مرزها را فرسوده باشند؛ گاهی در شمال عراق، و به شکلی پایدارتر در شمال قبرس‌).

 

ایرانی‌ها نیز به نوبه خود در یک قرن و نیم گذشته هرگز از زور برای طرح هیچ ادعای جدی ارضی علیه دیگران استفاده نکرده‌اند. در فضای پرتنش امروز، شایسته یادآوری است که آخرین بار که ایران به کشوری خارجی حمله کرد زمانی بود که نادرشاه در سال ۱۷۳۶ دهلی را اشغال کرد؛ رکوردی از "عدم تجاوز" نزدیک به سه قرن که هیچ دولت مهم دیگری در جهان، حتی در میان کشورهای اسکاندیناوی، نمیتواند آن را ادعا کند.

 

همین نکته، با وجود همه تغییرهای مرزی و بحثها درباره توافق و عقب نشینی، درباره منازعه اعراب و اسرائیل نیز صدق میکند. به طور خلاصه، جنگ داخلی پراکنده ای میان دو جامعه - اسرائیلی و فلسطینی - که در فلسطین شکل گرفته‌اند ادامه داشته است (پیش از آن نه ملتی به نام "اسرائیلی" یهودی وجود داشت و نه ملتی به نام "فلسطینی" عرب)، با این حال مرزهای واقعی این منازعه همان مرزهای سال ۱۹۲۰ است.

 

نخستین جنگ اعراب و اسرائیل در سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۴۹ سرزمین فلسطین را میان اسرائیل و کشورهای عربی تقسیم کرد (اردن در کرانه باختری و مصر در غزه)، اما این تقسیم دوباره نقشه موقتی بود؛ سال ۱۹۶۷ همه را دوباره در یک "جعبه" واحد گرد آورد. این موضوع از سال ۲۰۰۰ روشن تر شده است، زمانی که شکست مذاکرات یاسر عرفات و ایهود باراک در کمپ دیوید و آغاز انتفاضه دوم، عملا به معنای پایان هر چشم انداز واقع بینانه برای راه حل دو کشوری بود. نکته درباره حماس - که با کارزار مسلحانه خود علیه فتح در غزه در این روزهای درگیری داخلی تقویت شده - این است که این جنبش علاقه‌ای به آنچه میتوان "دستور کار ۱۹۶۷" نامید (یعنی نوعی سازش یا تقسیم تازه) ندارد. همان طور که پیداست، اکثریت افکار عمومی اسرائیل نیز چنین علاقه‌ای ندارند.

 

۱۹۲۰ و پس از آن

بررسی سال ۱۹۲۰ نقش بسیار مهم دیگری نیز در بحثهای مربوط به خاورمیانه دارد، و آن بی اعتبار کردن (اگر نگوییم کنار گذاشتن) همه ادعاهای مشروعیت، هویت ملی یا تداوم فرهنگی است که قدمت آنها به پیش از این رویداد برمیگردد. در جهانی که بسیاری از تحلیلگران، چه در خود منطقه و چه بیرون آن، برای توضیح اوضاع به تاریخ باستان، متون مقدس، ساختارهای عمیق، جبر اقلیمی یا ویژگی‌های منحرف "ملی" متوسل میشوند (و البته "اسلام"، "برخورد تمدنها" یا "استبداد شرقی" را نیز به میان میآورند)، چالش من برای همه کسانی که به توضیحات تاریخی تکیه میکنند این است که نشان دهند چگونه هر چیزی که پیش از ۱۹۲۰ رخ داده، در تبیین خاورمیانه امروز واقعا نقشی دارد.

 

تنها حس درونی و باور تقریبا قطعی من درباره جنگ داخلی و بین‌المللی کنونی در عراق این است که هر زمان این جنگ پایان یابد (که ممکن است سالها دور باشد)، واحد سرزمینی و همان "جعبه"ای که در سال ۱۹۲۰ ساخته شد پابرجا خواهد ماند. به همین ترتیب، با وجود همه لفاظی‌ها و هیاهوهایی که امروز پیرامون ایده یک جامعه "پان‌اسلامی سنی" یا "امت" واحد فراتر از دولتهای فعلی "تحمیل شده از سوی غرب" وجود دارد، این فقط یک جریان بسیار اقلیتی است؛ هرچند این اقلیت - در قالب القاعده و گروههای مختلف شبه نظامی سنی که در اردوگاههای فلسطینی در لبنان سر برآورده‌اند - همانطور که وزارت امور خارجه بریتانیا دوست دارد درباره خودش بگوید، "بسیار فراتر از وزن واقعی خود ضربه میزند".

 


بازتابهای ۱۹۶۷

به این ترتیب، رویداد ۱۹۶۷ باعث شد منطقه دوباره به درون همان "جعبه"ای برگردد که در ۱۹۲۰ شکل گرفته بود؛ هرچند سه دهه دیگر طول کشید تا خیال تقسیم و راه حل دو کشوری (که بدون تردید بهترین گزینه بود) کنار گذاشته شود. با این همه، آن جنگ پیامدهای مهم دیگری هم داشت که کلمات دراماتیک عبدالرحمن منیف درباره جنگ جهانی اول را به یاد می‌آورد؛ پادشاهان واقعا سقوط کردند. همان طور که پس از بحران سوئز در سال ۱۹۵۶، نظام سلطنتی عراق در سال ۱۹۵۸ سرنگون شد (با پیامدهایی که هنوز هم احساس میشود)، جنگ ۱۹۶۷ نیز دگرگونی‌های بزرگی در جهان عرب به وجود آورد.

 

نخستین جلوه این تغییر در عدن بود، طولانی مدت ترین مستعمره بریتانیا، جایی که تضعیف مصر در جنگ با اسرائیل نتیجه‌ای پارادوکسیکال داشت؛ یک جنبش چریکی چپ افراطی از بند رها شد و پس از خروج بریتانیا در نوامبر ۱۹۶۷ قدرت را در دست گرفت و "جمهوری دموکراتیک خلق یمن" را تأسیس کرد؛ دولتی که بعدها تنها نمونه یک حکومت کمونیستی عربی شد. دومین رویداد در ژوئیه ۱۹۶۸ در عراق رخ داد، زمانی که حزب بعث به طور قطعی قدرت را در دست گرفت و به حکومت ۳۵ ساله صدام حسین و همراهانش انجامید. سومین مورد در سپتامبر ۱۹۶۹ در لیبی بود، جایی که افسران رادیکال پیرامون معمر قذافی، ملک ادریس را برانداختند.

 

بازتابهای ۱۹۶۷ در عرصه‌های نزدیکتر هم احساس شد. تجربه ناصریسم در قالب "سوسیالیسم عربی" - که پیش از آن هم در خود مصر به دلیل فساد، ناکارآمدی و ایجاد "طبقه جدیدی" از بوروکراتها و کارآفرینان نظامی زیر انتقاد بود - به تدریج به سمت راست چرخید؛ مسیری که جانشین جمال عبدالناصر، انور سادات، پس از به قدرت رسیدن در سپتامبر ۱۹۷۰ آن را ادامه داد. در اردن، چریکهای فلسطینی به عنوان نیرویی مستقل سر برآوردند و کنترل‌هایی را که رژیم‌های نظامی عرب پیش از ژوئن ۱۹۶۷ بر آنان تحمیل کرده بودند در هم شکستند، تا آن که سرکوب نظامی ملک حسین در سپتامبر ۱۹۷۰ و رنج طولانی مرحله نخست جنگ داخلی لبنان (۱۹۷۵ تا ۱۹۸۲) فرارسید و کشورهای عربی توانستند دوباره جنبش مسلحانه فلسطین را زیر کنترل خود بگیرند.

 

سه روند - بی اعتباری مصر و سوریه در جنگ ۱۹۶۷، ظهور فدائیان فلسطینی در اردن (با فراخوان‌هایی برای تبدیل اردن به "ویتنام شمالی" انقلاب فلسطین) و پیروزی "جبهه آزادیبخش ملی" رادیکال در یمن جنوبی - برخی مفسران چپگرا در جهان عرب را به این نتیجه رساند که منطقه وارد مرحله تازه و رادیکالتری شده است؛ مرحله‌ای که آن زمان "بحران رژیم‌های خرده‌بورژوا" نام داشت. سقوط احمد بن بلا در الجزایر در سال ۱۹۶۶ نیز مدتی بخشی از همین روند تلقی میشد.

 

اما در درازمدت، "بحران رژیم‌های خرده‌بورژوا" نه به قیام کارگران، دهقانان، ماهیگیران پیشرو، بادیه‌نشینان و روشنفکران، بلکه به چیزی کاملا متفاوت انجامید؛ ظهور کشورهای عربی محافظه‌کار نفتی. این کشورها، به ویژه پس از جنگ بعدی اعراب و اسرائیل در اکتبر ۱۹۷۳ و افزایش قیمت نفت از سوی اوپک، توانستند از درآمدهای نفتی خود برای چرخاندن محسوس خاورمیانه به سمت راست استفاده کنند؛ یعنی به سوی محافظه‌کاری اسلامی و در زمینه افغانستان دهه ۱۹۸۰، به سمت حمایت فعال و تحریک ضدانقلاب قبیله‌ای و جهادی در آن کشور.

 

یک اثر دوران ساز

این سیر ما را به سال ۲۰۰۳ میرساند. با وجود همه خطرهای گمانه زنی درباره اهمیت درازمدت رویدادهای تازه، دست کم میتوان گفت تهاجم ایالات متحده به عراق در آن سال، با همه پیامدهایش در خود عراق و در منطقه، احتمالا رویدادی به اهمیت ۱۹۶۷ است و از برخی جهات همتراز با بازآرایی منطقه پس از ۱۹۱۸. این رویداد تا امروز ۶ روند عمده را به حرکت درآورده است که سالها طول میکشد تا ابعاد کامل آنها آشکار شود:

 

۱ بی اعتباری گسترده آمریکا و متحدانش، به ویژه بریتانیا، و تضعیف هر گونه کارزار برای ترویج دموکراسی در جهان عرب.

 

۲ - رها شدن موجی تازه از اسلامگرایی ستیزه‌جو در سراسر خاورمیانه و بطور گسترده‌تر در جهان اسلام که اگر هم مستقیما توسط القاعده سازماندهی نشده باشد، دست کم از آن الهام میگیرد؛ جریانی که از جنگ عراق برای تقویت شدید و بین‌المللی کردن جذابیت خود استفاده کرده است.

 

۳ - در هم شکستن قدرت و اقتدار دولت عراق (که به دست بریتانیایی‌ها بنا شد و بعدها توسط بعثی‌ها سخت و صلب شد) و تکه‌تکه شدن عراق به مناطق جدا، متخاصم، قومی و مذهبی.

 

۴ - شعله‌ور شدن جنگ داخلی میان شیعه و سنی در عراق برای نخستین بار در تاریخ مدرن؛ روندی که در دیگر کشورهای دارای ترکیب مذهبی مختلط نیز بازتاب مییابد.

 

۵ - بیگانه شدن همه بخشهای صحنه سیاست ترکیه از غرب و برانگیخته شدن نوعی ناسیونالیسم اقتدارگرا در آن کشور که از دهه ۱۹۲۰ به این سو همانندش دیده نشده بود.

 

۶ - دامن زدن به یک رقابت منطقه ای تازه (هرچند با آهنگی کند و در چارچوب برخی محدودیتها) میان دو قطب؛ از یک سو ایران و متحدانش (از جمله سوریه، حزب الله و حماس) و از سوی دیگر عربستان سعودی، مصر و اردن؛ رقابتی که تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای، آن را بسیار شومتر و واگیردارتر کرده است.

 

این دوران، به تعبیر عبدالرحمن منیف، به راستی "دوران لرزانی" است. مردم، در داخل و بیرون از منطقه، به غرش رعدی که در دوردست شنیده میشود حساس شده‌اند و بی‌گمان با بیم و هراس چشم انتظار فردا هستند. همانطور که همه ما باید باشیم. به راستی که "ماموریت انجام شد" (اشاره طنزآمیز به شعار جرج بوش).