۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۹, شنبه

بحرانهای خاورمیانه: ۱۹۱۴، ۱۹۶۷، ۲۰۰۳

فرد هالیدی

۱۵ ژوئن ۲۰۰۷

 

مقدمه ناصر اصغری

فرد هالیدی، پژوهشگر برجسته خاورمیانه و روابط بین‌الملل، در سال ۲۰۱۰ درگذشت؛ اما آثار و تحلیل‌های او همچنان از منابع مهم برای فهم بحران‌های معاصر خاورمیانه به شمار می‌روند. هالیدی از معدود متفکرانی بود که تحولات منطقه را نه از دریچه کلیشه‌های شرق‌شناسانه یا روایت‌های ساده‌انگارانه سیاسی، بلکه در پیوند با تاریخ جهانی، استعمار، جنگ سرد، ناسیونالیسم، نفت، اسلام سیاسی و مداخلات قدرت‌های بزرگ بررسی می‌کرد.

 

برای خوانندگان ایرانی، نام هالیدی بیش از هر چیز با کتاب مهم او، "ایران: دیکتاتوری و توسعه" گره خورده است؛ اثری که هنوز از جدی‌ترین پژوهش‌ها درباره دولت پهلوی، مدرنیزاسیون سرمایه‌داری و تناقضات منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ محسوب می‌شود. او همچنین سال‌ها درباره انقلاب ایران، جمهوری اسلامی، افغانستان، اسلام سیاسی، بحران فلسطین، جنگ عراق و نقش قدرت‌های جهانی در منطقه نوشت و تحلیل کرد.

 

مقاله حاضر، "بحران‌های خاورمیانه: ۱۹۱۴، ۱۹۶۷، ۲۰۰۳"، نمونه‌ای روشن از نگاه تاریخی و ساختاری هالیدی است. او در این نوشته سه نقطه عطف بزرگ - فروپاشی امپراتوری عثمانی پس از جنگ جهانی اول، جنگ ۱۹۶۷ اعراب و اسرائیل، و اشغال عراق توسط آمریکا در ۲۰۰۳ - را به‌عنوان لحظاتی تعیین‌کننده بررسی می‌کند که مرزها، دولت‌ها، بحران‌ها و تخیل سیاسی مردم منطقه را شکل داده‌اند.

 

اهمیت این مقاله فقط در تحلیل گذشته نیست. بسیاری از روندهایی که هالیدی به آنها اشاره می‌کند - از گسترش اسلام‌گرایی شبه‌نظامی و تشدید رقابت‌های منطقه‌ای تا بحران دولت‌های ملی و فرسایش نظم سیاسی خاورمیانه - امروز حتی آشکارتر و خشن‌تر از زمان نگارش این متن ادامه دارند. از این‌رو، بازخوانی این نوشته صرفا رجوعی تاریخی نیست، بلکه تلاشی است برای فهم ریشه‌های بحرانی که همچنان بر زندگی میلیون‌ها انسان در خاورمیانه سایه انداخته است.

‌ناصر اصغری

۹ مه ۲۰۲۶

***

بحرانهای خاورمیانه: ۱۹۱۴، ۱۹۶۷، ۲۰۰۳

 

فرد هالیدی

در کتاب "دگرگونیهای شب و روز" (Variations on Day and Night) - نخستین جلد از سه‌گانه تاریخی بزرگ او درباره جهان عرب مدرن - نویسنده فقید سعودی، عبدالرحمن منیف، تأثیر جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی بر منطقه را این گونه توصیف میکند: "دنیا، تمام دنیا، در آن دوران لرزان و سرشار از انتظار و احتمالات، به اطراف نگریست؛ گاه با کندی یک لاک‌پشت و گاه با تندی یک صاعقه، تا پرسشگری کند، تا با دقت به صدای غرش رعدی دوردست گوش فرا دهد و با بیم و هراس، چشم‌انتظار فردای در راه باشد. در آن زمان، همه چیز در معرض بازنگری و تقسیم دوباره بود؛ ایده‌ها، مناطق، کشورها، و حتی پادشاهان، سلاطین و شاهزادگان کوچک. دولتهای جدید ناگهان سر برآوردند و دولتهای دیگر ناپدید شدند."

 

اکنون زمان خوبی برای یادآوری چنین کلماتی است. در میان همه تحلیل‌های گذشته نگر درباره جنگ اعراب و اسرائیل در ژوئن ۱۹۶۷ (پس از گذشت چهل سال)، ضروری است این رویداد را در چشم انداز و بافت درست آن ببینیم. این جنگ بدون تردید یکی از مهمترین لحظه‌ها در تاریخ مدرن خاورمیانه بود که با انقلاب ۱۹۷۹ ایران و تهاجم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ همسنگ است، اما مهمترین آنها نبود. این عنوان به اوایل قرن بیستم تعلق دارد؛ لحظه‌ای که خاورمیانه امروز و همه جنگهای اعراب و اسرائیل - چه در گذشته و چه در آینده - باید با آن سنجیده شوند.

 

یک پایان و یک آغاز

جنگ جهانی اول بیش از هر رویداد دیگری پس از اوجگیری امپراتوری عثمانی در قرن پانزدهم، خاورمیانه مدرن را شکل داد. این جنگ بود که نظام کنونی کشورها - حدود بیست کشور عربی و سه کشور غیرعرب - را که امروز مشخصه این منطقه است به وجود آورد. همین رویداد بود که "جعبه‌هایی" را ترسیم کرد که مدرنیته، در قالب نوعی طرح بزرگ رنگ آمیزی تاریخی، ملتهای مدرن منطقه را در آنها خلق کرد؛ ملتهایی که از دل مجموعه درهم‌آمیزی از مردمان پیشین، اصطلاحات جغرافیایی و اسطورهها بیرون کشیده شدند (در حالی که این ملتهای تازه، مانند دیگر ملتهای جهان، مدعی ریشه‌های باستانی شدند). در واقع، نقشه منطقه از زمانی که وینستون چرچیل و همکارانش آن را حدود سال ۱۹۲۰ رسم کردند، تا امروز تقریبا دست نخورده مانده است؛ همان زمان، لحظه بنیانگذاری بود.

 

"جنگ بزرگ" ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ فرایندی را به پایان رساند که سالها پیش از آغاز این جنگ شروع شده بود. در قرن نوزدهم، اروپای استعمارگر خود را در دیگر حواشی امپراتوری عثمانی جا انداخته بود؛ فرانسوی‌ها و ایتالیایی‌ها در شمال آفریقا، و بریتانیایی‌ها در مصر، قبرس، عدن و کشورهای کوچکتر خلیج فارس. پیش از آن، بالکان تحت فرمان عثمانی میان روسیه و اتریش تقسیم شده بود و در پی آن، بخشهایی نیز به یونانی‌ها، بلغارها، آلبانیایی‌ها و رومانیاییها رسید. اما پس از شکست عثمانی‌ها در جنگ بزرگ - جنگی که آنها با تصمیمی نابخردانه و غیرضروری وارد آن شدند - این فرانسه و بریتانیا بودند که مرزهای آنچه بعدها عراق، لبنان، سوریه و فلسطین نام گرفت را تعیین و در واقع ابداع کردند؛ یعنی نامهای تا آن زمان سست و شناور را به "جعبه‌های" سرزمینی مشخص تبدیل کردند (نباید فراموش کرد که فلسطین پیش از آن به این صورت وجود نداشت).

 

در سرزمین‌هایی که بیرون از کنترل مستقیم استعمار باقی ماند، رژیم‌های نظامی اقتدارگرا و ملیگرا سر برآوردند؛ در ایران و ترکیه رژیم‌هایی مدرنیست، سکولار و ناسیونالیست، و در یمن و عربستان سعودی رژیم‌هایی محافظه‌کار و قبیله‌ای. در فلسطین، صهیونیسم - جنبشی که هدفش ایجاد یک کشور یهودی در سرزمینی بود که زمانی برای چند قرن نیاکان دور یهودیان مدرن در آن میزیستند - از سوی بریتانیا در قالب "اعلامیه بالفور" در نوامبر ۱۹۱۷ چراغ سبز گرفت. بازندگان این فرایند مردمانی بودند که با اعتماد به وعده‌های دیپلماتهای بریتانیایی و ویلسون، رئیس جمهور آمریکا، به دنبال به رسمیت شناخته شدن و جلب حمایت کشورهای غربی بودند؛ کردها که با وجود وعده مبهم رایزنی در معاهده ۱۹۲۰ سور (Sèvres) هیچ به دست نیاوردند، ارمنی‌ها که پس از نسل‌کشی با کشوری کوچک در اطراف شهر آن زمان ولایتی ایروان ظاهر شدند و بلافاصله زیر کنترل شوروی رفتند، و اعراب که خود را تکه تکه و زیر سلطه یافتند.

 

به این ترتیب، آن جنگ جهانی هم مرزهای سرزمینی و هم ماهیت دولتهای خاورمیانه را شکل داد. هیچ درگیری بعدی - نه جنگ جهانی دوم، نه موج استعمارزدایی پس از آن و نه جنگ سرد - چنین اثر تعیین کننده‌ای نداشت. در هشت دهه پس از توافق‌های دهه ۱۹۲۰، همه تلاشها برای اتحاد اعراب شکست خورده است، به جز ادغام دو یمن در سال ۱۹۹۰؛ اتحاد داوطلبانه مصر و سوریه در ۱۹۶۱ فروپاشید و "اتحاد با تانک" صدام در ۱۹۹۰ درباره کویت نیز ناکام ماند.

 

در مورد ترکها، یکی از دستاوردهای بزرگ کمال آتاتورک این بود که پس از پایان "جنگ آزادیبخش" خود در سال ۱۹۲۳، مردمش را واداشت مرزهای بسیار کوچک شده ای را که نتیجه جنگ بزرگ بود بپذیرند (حتی اگر جانشینان او بعدها این مرزها را فرسوده باشند؛ گاهی در شمال عراق، و به شکلی پایدارتر در شمال قبرس‌).

 

ایرانی‌ها نیز به نوبه خود در یک قرن و نیم گذشته هرگز از زور برای طرح هیچ ادعای جدی ارضی علیه دیگران استفاده نکرده‌اند. در فضای پرتنش امروز، شایسته یادآوری است که آخرین بار که ایران به کشوری خارجی حمله کرد زمانی بود که نادرشاه در سال ۱۷۳۶ دهلی را اشغال کرد؛ رکوردی از "عدم تجاوز" نزدیک به سه قرن که هیچ دولت مهم دیگری در جهان، حتی در میان کشورهای اسکاندیناوی، نمیتواند آن را ادعا کند.

 

همین نکته، با وجود همه تغییرهای مرزی و بحثها درباره توافق و عقب نشینی، درباره منازعه اعراب و اسرائیل نیز صدق میکند. به طور خلاصه، جنگ داخلی پراکنده ای میان دو جامعه - اسرائیلی و فلسطینی - که در فلسطین شکل گرفته‌اند ادامه داشته است (پیش از آن نه ملتی به نام "اسرائیلی" یهودی وجود داشت و نه ملتی به نام "فلسطینی" عرب)، با این حال مرزهای واقعی این منازعه همان مرزهای سال ۱۹۲۰ است.

 

نخستین جنگ اعراب و اسرائیل در سالهای ۱۹۴۸ تا ۱۹۴۹ سرزمین فلسطین را میان اسرائیل و کشورهای عربی تقسیم کرد (اردن در کرانه باختری و مصر در غزه)، اما این تقسیم دوباره نقشه موقتی بود؛ سال ۱۹۶۷ همه را دوباره در یک "جعبه" واحد گرد آورد. این موضوع از سال ۲۰۰۰ روشن تر شده است، زمانی که شکست مذاکرات یاسر عرفات و ایهود باراک در کمپ دیوید و آغاز انتفاضه دوم، عملا به معنای پایان هر چشم انداز واقع بینانه برای راه حل دو کشوری بود. نکته درباره حماس - که با کارزار مسلحانه خود علیه فتح در غزه در این روزهای درگیری داخلی تقویت شده - این است که این جنبش علاقه‌ای به آنچه میتوان "دستور کار ۱۹۶۷" نامید (یعنی نوعی سازش یا تقسیم تازه) ندارد. همان طور که پیداست، اکثریت افکار عمومی اسرائیل نیز چنین علاقه‌ای ندارند.

 

۱۹۲۰ و پس از آن

بررسی سال ۱۹۲۰ نقش بسیار مهم دیگری نیز در بحثهای مربوط به خاورمیانه دارد، و آن بی اعتبار کردن (اگر نگوییم کنار گذاشتن) همه ادعاهای مشروعیت، هویت ملی یا تداوم فرهنگی است که قدمت آنها به پیش از این رویداد برمیگردد. در جهانی که بسیاری از تحلیلگران، چه در خود منطقه و چه بیرون آن، برای توضیح اوضاع به تاریخ باستان، متون مقدس، ساختارهای عمیق، جبر اقلیمی یا ویژگی‌های منحرف "ملی" متوسل میشوند (و البته "اسلام"، "برخورد تمدنها" یا "استبداد شرقی" را نیز به میان میآورند)، چالش من برای همه کسانی که به توضیحات تاریخی تکیه میکنند این است که نشان دهند چگونه هر چیزی که پیش از ۱۹۲۰ رخ داده، در تبیین خاورمیانه امروز واقعا نقشی دارد.

 

تنها حس درونی و باور تقریبا قطعی من درباره جنگ داخلی و بین‌المللی کنونی در عراق این است که هر زمان این جنگ پایان یابد (که ممکن است سالها دور باشد)، واحد سرزمینی و همان "جعبه"ای که در سال ۱۹۲۰ ساخته شد پابرجا خواهد ماند. به همین ترتیب، با وجود همه لفاظی‌ها و هیاهوهایی که امروز پیرامون ایده یک جامعه "پان‌اسلامی سنی" یا "امت" واحد فراتر از دولتهای فعلی "تحمیل شده از سوی غرب" وجود دارد، این فقط یک جریان بسیار اقلیتی است؛ هرچند این اقلیت - در قالب القاعده و گروههای مختلف شبه نظامی سنی که در اردوگاههای فلسطینی در لبنان سر برآورده‌اند - همانطور که وزارت امور خارجه بریتانیا دوست دارد درباره خودش بگوید، "بسیار فراتر از وزن واقعی خود ضربه میزند".

 


بازتابهای ۱۹۶۷

به این ترتیب، رویداد ۱۹۶۷ باعث شد منطقه دوباره به درون همان "جعبه"ای برگردد که در ۱۹۲۰ شکل گرفته بود؛ هرچند سه دهه دیگر طول کشید تا خیال تقسیم و راه حل دو کشوری (که بدون تردید بهترین گزینه بود) کنار گذاشته شود. با این همه، آن جنگ پیامدهای مهم دیگری هم داشت که کلمات دراماتیک عبدالرحمن منیف درباره جنگ جهانی اول را به یاد می‌آورد؛ پادشاهان واقعا سقوط کردند. همان طور که پس از بحران سوئز در سال ۱۹۵۶، نظام سلطنتی عراق در سال ۱۹۵۸ سرنگون شد (با پیامدهایی که هنوز هم احساس میشود)، جنگ ۱۹۶۷ نیز دگرگونی‌های بزرگی در جهان عرب به وجود آورد.

 

نخستین جلوه این تغییر در عدن بود، طولانی مدت ترین مستعمره بریتانیا، جایی که تضعیف مصر در جنگ با اسرائیل نتیجه‌ای پارادوکسیکال داشت؛ یک جنبش چریکی چپ افراطی از بند رها شد و پس از خروج بریتانیا در نوامبر ۱۹۶۷ قدرت را در دست گرفت و "جمهوری دموکراتیک خلق یمن" را تأسیس کرد؛ دولتی که بعدها تنها نمونه یک حکومت کمونیستی عربی شد. دومین رویداد در ژوئیه ۱۹۶۸ در عراق رخ داد، زمانی که حزب بعث به طور قطعی قدرت را در دست گرفت و به حکومت ۳۵ ساله صدام حسین و همراهانش انجامید. سومین مورد در سپتامبر ۱۹۶۹ در لیبی بود، جایی که افسران رادیکال پیرامون معمر قذافی، ملک ادریس را برانداختند.

 

بازتابهای ۱۹۶۷ در عرصه‌های نزدیکتر هم احساس شد. تجربه ناصریسم در قالب "سوسیالیسم عربی" - که پیش از آن هم در خود مصر به دلیل فساد، ناکارآمدی و ایجاد "طبقه جدیدی" از بوروکراتها و کارآفرینان نظامی زیر انتقاد بود - به تدریج به سمت راست چرخید؛ مسیری که جانشین جمال عبدالناصر، انور سادات، پس از به قدرت رسیدن در سپتامبر ۱۹۷۰ آن را ادامه داد. در اردن، چریکهای فلسطینی به عنوان نیرویی مستقل سر برآوردند و کنترل‌هایی را که رژیم‌های نظامی عرب پیش از ژوئن ۱۹۶۷ بر آنان تحمیل کرده بودند در هم شکستند، تا آن که سرکوب نظامی ملک حسین در سپتامبر ۱۹۷۰ و رنج طولانی مرحله نخست جنگ داخلی لبنان (۱۹۷۵ تا ۱۹۸۲) فرارسید و کشورهای عربی توانستند دوباره جنبش مسلحانه فلسطین را زیر کنترل خود بگیرند.

 

سه روند - بی اعتباری مصر و سوریه در جنگ ۱۹۶۷، ظهور فدائیان فلسطینی در اردن (با فراخوان‌هایی برای تبدیل اردن به "ویتنام شمالی" انقلاب فلسطین) و پیروزی "جبهه آزادیبخش ملی" رادیکال در یمن جنوبی - برخی مفسران چپگرا در جهان عرب را به این نتیجه رساند که منطقه وارد مرحله تازه و رادیکالتری شده است؛ مرحله‌ای که آن زمان "بحران رژیم‌های خرده‌بورژوا" نام داشت. سقوط احمد بن بلا در الجزایر در سال ۱۹۶۶ نیز مدتی بخشی از همین روند تلقی میشد.

 

اما در درازمدت، "بحران رژیم‌های خرده‌بورژوا" نه به قیام کارگران، دهقانان، ماهیگیران پیشرو، بادیه‌نشینان و روشنفکران، بلکه به چیزی کاملا متفاوت انجامید؛ ظهور کشورهای عربی محافظه‌کار نفتی. این کشورها، به ویژه پس از جنگ بعدی اعراب و اسرائیل در اکتبر ۱۹۷۳ و افزایش قیمت نفت از سوی اوپک، توانستند از درآمدهای نفتی خود برای چرخاندن محسوس خاورمیانه به سمت راست استفاده کنند؛ یعنی به سوی محافظه‌کاری اسلامی و در زمینه افغانستان دهه ۱۹۸۰، به سمت حمایت فعال و تحریک ضدانقلاب قبیله‌ای و جهادی در آن کشور.

 

یک اثر دوران ساز

این سیر ما را به سال ۲۰۰۳ میرساند. با وجود همه خطرهای گمانه زنی درباره اهمیت درازمدت رویدادهای تازه، دست کم میتوان گفت تهاجم ایالات متحده به عراق در آن سال، با همه پیامدهایش در خود عراق و در منطقه، احتمالا رویدادی به اهمیت ۱۹۶۷ است و از برخی جهات همتراز با بازآرایی منطقه پس از ۱۹۱۸. این رویداد تا امروز ۶ روند عمده را به حرکت درآورده است که سالها طول میکشد تا ابعاد کامل آنها آشکار شود:

 

۱ بی اعتباری گسترده آمریکا و متحدانش، به ویژه بریتانیا، و تضعیف هر گونه کارزار برای ترویج دموکراسی در جهان عرب.

 

۲ - رها شدن موجی تازه از اسلامگرایی ستیزه‌جو در سراسر خاورمیانه و بطور گسترده‌تر در جهان اسلام که اگر هم مستقیما توسط القاعده سازماندهی نشده باشد، دست کم از آن الهام میگیرد؛ جریانی که از جنگ عراق برای تقویت شدید و بین‌المللی کردن جذابیت خود استفاده کرده است.

 

۳ - در هم شکستن قدرت و اقتدار دولت عراق (که به دست بریتانیایی‌ها بنا شد و بعدها توسط بعثی‌ها سخت و صلب شد) و تکه‌تکه شدن عراق به مناطق جدا، متخاصم، قومی و مذهبی.

 

۴ - شعله‌ور شدن جنگ داخلی میان شیعه و سنی در عراق برای نخستین بار در تاریخ مدرن؛ روندی که در دیگر کشورهای دارای ترکیب مذهبی مختلط نیز بازتاب مییابد.

 

۵ - بیگانه شدن همه بخشهای صحنه سیاست ترکیه از غرب و برانگیخته شدن نوعی ناسیونالیسم اقتدارگرا در آن کشور که از دهه ۱۹۲۰ به این سو همانندش دیده نشده بود.

 

۶ - دامن زدن به یک رقابت منطقه ای تازه (هرچند با آهنگی کند و در چارچوب برخی محدودیتها) میان دو قطب؛ از یک سو ایران و متحدانش (از جمله سوریه، حزب الله و حماس) و از سوی دیگر عربستان سعودی، مصر و اردن؛ رقابتی که تلاش ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای، آن را بسیار شومتر و واگیردارتر کرده است.

 

این دوران، به تعبیر عبدالرحمن منیف، به راستی "دوران لرزانی" است. مردم، در داخل و بیرون از منطقه، به غرش رعدی که در دوردست شنیده میشود حساس شده‌اند و بی‌گمان با بیم و هراس چشم انتظار فردا هستند. همانطور که همه ما باید باشیم. به راستی که "ماموریت انجام شد" (اشاره طنزآمیز به شعار جرج بوش).


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر