۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۹, شنبه

چپ و جهاد

فرد هالیدی

نزدیک شدن به پنجمین سالگرد حملات ۱۱ سپتامبر به ایالات متحده، موضوعی را برجسته می‌کند که امروزه در جهان به وضوح دیده می‌شود، اما از نظر تاریخی و انتقادی کمتر بررسی شده است "رابطه میان گروه‌های اسلام‌گرای شبه‌نظامی و چپ". این حملات و نیز اقداماتی که پیش و پس از آن علیه نیروهای آمریکا و متحدانش در نقاط مختلف جهان انجام شد، برای گروه‌های اسلام‌گرای مسئول این حملات، همدلی قابل توجهی حتی بیرون از جهان اسلام به همراه آورد. این همدلی میان کسانی دیده می‌شود که از منظرهای گوناگون ایدئولوژیک، با جلوه‌های اصلی قدرت آمریکا به شدت مخالفند. با این حال، آنچه چشمگیرتر است، فراتر رفتن از این واکنش‌های غریزی و شکل گرفتن نوعی سازگاری عمیق‌تر و سیاسی میان اسلام‌گرایی، به عنوان یک نیروی سیاسی، و بسیاری از جریان‌های چپ در نقاط مختلف جهان است.

 

این جریان‌های چپ چنان رفتار می‌کنند که گویی ترکیبی از القاعده، اخوان‌المسلمین، حزب‌الله، حماس و به ویژه محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور وقت ایران، نمونه نوعی تازه از ضدامپریالیسم بین‌المللی است. آن‌ها تصور می‌کنند این ضدامپریالیسم با پروژه تاریخی خودشان هم‌خوان است یا حتی آن را کامل می‌کند. از نگاه این گروه‌ها و گرایش‌های روشنفکری چپ، ممکن است این جنبش مشترکِ مفروض گرفتار "آگاهی کاذب" باشد، اما این تلقی مانع نمی‌شود که آنان "به‌طور عینی" از این نیروها حمایت کنند یا دست‌کم نسبت به آن‌ها مدارا نشان دهند.

 

این گرایش واقعیتی انکارناپذیر است. برای نمونه، هوگو چاوز، رهبر ونزوئلا، به تهران می‌رود تا رئیس‌جمهور ایران را در آغوش بگیرد. کن لیوینگستون، شهردار لندن، و جورج گالاوی، نماینده پرسر و صدا و عضو حزب "رسپکت" در پارلمان بریتانیا، از سفر یوسف القرضاوی، روحانی مصری و چهره شاخص اخوان‌المسلمین به لندن استقبال می‌کنند. بسیاری از گروه‌های فرقه‌ای چپ که علیه جنگ قریب‌الوقوع عراق راهپیمایی کردند، در هم‌صف شدن کنار سازمان‌های مسلمان رادیکال هیچ تردیدی به خود راه ندادند. این رابطه از یک همکاری صرفا تاکتیکی فراتر رفت و به پیوندی بسیار گسترده‌تر و پیچیده‌تر تبدیل شد. در نشریات گروه‌ها و مفسران چپ، می‌توان دید که چگونه تاریخ بازنویسی می‌شود و زبان استدلال سیاسی تغییر می‌کند تا این هم‌سویی تازه را در خود جا دهد.

 

تازه‌ترین نمود این گرایش در جریان جنگ لبنان در ژوئیه و اوت ۲۰۰۶ آشکار شد. آن مبارز باسکی که من دیدم و در رأس یک راهپیمایی اعتراضی، پرچم زرد حزب‌الله را تکان می‌داد، فقط نوک کوه یخ پدیده‌ای بسیار گسترده‌تر بود. در تظاهرات لندن علیه جنگ، پلاکاردهای فراوانی به چشم می‌خورد که روی آن‌ها نوشته شده بود "اکنون همه ما حزب‌اللهی هستیم". پوشش این جنبش در مطبوعات چپ‌گرا نیز به خاطر لحن کاملا غیرانتقادی خود بسیار قابل توجه بود.

 

همه این‌ها برای هر کسی که آگاهی تاریخی، ذهن انتقادی سیاسی یا حتی فقط حافظه‌ای بلندمدت داشته باشد، نگران‌کننده است. نتیجه این وضعیت، تقویت یکی از زیان‌بارترین و نادرست‌ترین ادعاهای سیاسی است. این ادعا نه از سوی چپ، بلکه از جانب راست امپریالیستی مطرح شده و همان ادعایی است که زیربنای "جنگ علیه ترور" اعلام شده از سوی آمریکا و سیاست‌های پس از ۱۱ سپتامبر قرار دارد "اسلام‌گرایی جنبشی علیه غرب است". این ادعا نمونه کلاسیکی از این است که چگونه یک نیمه‌حقیقت می‌تواند خطرناک‌تر از یک دروغ کامل باشد. درست است که اسلام‌گرایی در شکل‌های گوناگون سیاسی و خشونت‌آمیز خود با آمریکا دشمنی دارد، اما اگر بحث را در همین نقطه متوقف کنیم، واقعیتی بسیار عمیق‌تر و تعیین‌کننده را حذف کرده‌ایم. واقعیت این است که خیلی پیش از آنکه اخوان‌المسلمین، جهادی‌ها و دیگر نیروهای تندرو اسلام‌گرا به "امپریالیسم" حمله کنند، ابتدا به چپ حمله کردند و نیروهای آن را کشتند و در سراسر آسیا و آفریقا عملا به عنوان همدستان غرب عمل کردند.

 


تاریخی پرتنش و پرفراز و نشیب

رابطه مدرن چپ با اسلام‌گرایی ستیزه‌جو به دوره بلافاصله پس از انقلاب بلشویکی بازمی‌گردد. در آن زمان، رهبری شوروی در پی آن بود که یک جنبش "ضدامپریالیستی" در آسیا علیه امپراتوری‌های استعماری بریتانیا، فرانسه و هلند راه بیندازد و مسلمانان مبارز را دست‌کم متحدان تاکتیکی خود تلقی می‌کرد. برای نمونه، در دومین کنگره کمینترن در سال ۱۹۲۰، شوروی‌ها علاقه زیادی به یک گروه اسلام‌گرا در اندونزی به رهبری تان مالاکا نشان دادند. پس از آن نشست، بسیاری از نمایندگان به پایتخت آذربایجان، باکو، رفتند و در "کنگره خلق‌های شرق" شرکت کردند.

 

این رویداد که در تالار اپرایی مجلل برگزار شد، به خاطر فراخوان‌های آتشین خطاب به توده‌های ستمدیده آسیا شهرت یافت. در این کنگره، رهبران بلشویک که بسیاری از آنان ارمنی یا یهودی بودند، مردم را به "جهاد" علیه بریتانیا فراخواندند. بخشی از یک فیلم صامت که به تازگی به وسیله تاریخ‌نگار ایرانی، تورج اتابکی، کشف شده، سخنرانانی را نشان می‌دهد که با شور و حرارت با حاضران سخن می‌گویند. جمعیت نیز در پاسخ از جا برمی‌خیزد و تیر هوایی شلیک می‌کند، تا آنجا که سخنرانان روی سکو ناچار می‌شوند برای حفظ جان خود پناه بگیرند. یکی از شرکت‌کنندگان در کنفرانس باکو، جان رید، نویسنده آمریکایی کتاب مشهور "ده روزی که دنیا را لرزاند" بود که در راه بازگشت از آذربایجان، بر اثر خوردن طالبی آلوده به تیفوس درگذشت.

 

در دهه‌های پس از آن، موضع شوروی نسبت به اسلام چنین بود که اسلام، اگر ذاتا مترقی نباشد، دست‌کم قابلیت تفسیر سوسیالیستی دارد. در سفرهایی که در دهه ۱۹۸۰ به دو کشور مسلمانِ کمونیستی آن زمان داشتم "جمهوری دموکراتیک افغانستان" و "جمهوری دموکراتیک خلق یمن" که امروز تقریبا از یادها رفته‌اند، توانستم ببینم کتاب‌های درسی دبیرستان‌ها چگونه اسلام را شکلی از سوسیالیسم اولیه معرفی می‌کردند. در آن زمان معلمان سکولار این کتاب‌ها را تدریس می‌کردند. برای مثال، آیه‌ای در قرآن که می‌گوید "آب، علف و آتش میان مردم مشترک است" به صورت نوعی مالکیت جمعی ابتدایی بر ابزار تولید تفسیر می‌شد. مفاهیمی مانند اجماع، زکات و عدالت نیز مطابق با آموزه‌های "راه رشد غیرسرمایه‌داری" معنای تازه پیدا می‌کردند و "جهاد" هم آشکارا به عنوان شکلی از مبارزه ضدامپریالیستی معرفی می‌شد. در شش جمهوری مسلمان‌نشین اتحاد شوروی نیز نوعی مشابه از سازگار کردن سنت اسلامی با سوسیالیسم دولتی مدرن دیده می‌شد.

 

اما این گونه هم‌سویی‌ها در نیمه دوم قرن بیستم جای خود را به صف‌بندی روشن گروه‌های اسلام‌گرا علیه کمونیسم، سوسیالیسم، لیبرالیسم و همه ارزش‌های این جریان‌ها داد، به ویژه در زمینه حقوق زنان. در اصل، اسلام‌گرایی به معنای گرایش سازمان‌یافته سیاسی که ریشه مدرن آن به تاسیس اخوان‌المسلمین در مصر در سال ۱۹۲۸ بازمی‌گردد، سوسیالیسم را در همه اشکالش یکی از سرهای هیولای سکولار غرب می‌دانست. از این رو، باید با شدتی هرچه بیشتر با آن مبارزه می‌شد، به خصوص به این دلیل که سوسیالیسم در جهان عرب، ایران و دیگر کشورهای مسلمان، پایگاه اجتماعی گسترده‌ای پیدا کرده بود.

 

اسلام‌گرایان، درست مانند دیگر دشمنان چپ، به ویژه جنبش‌های فاشیستی اروپا، چیزهای زیادی از رقبای سکولار خود گرفتند. این موارد از سبک‌های خطابه ضدامپریالیستی گرفته تا طرح‌های اصلاح اجتماعی و الگوی حزب متمرکز را شامل می‌شد. نمونه برجسته این امر "حزب‌الله" لبنان است. این سازمان شیعه از نظر ملی‌گرایی، ساختار تشکیلاتی و سازمان نظامی، تا حد زیادی نسخه‌برداری شده از حزب کمونیست ویتنام است. این روند بعدها در نقد مدرن جهانی‌سازی و "امپریالیسم فرهنگی" هم ادامه پیدا کرد. حمله‌های تند خمینی و پیروانش به "لیبرالیسم" عملا رونوشتی مستقیم از ادبیات استالینیستی بود. پیام‌های اسامه بن لادن نیز، هرچند در پوشش آیاتی از قرآن بیان می‌شد، حاوی پیام‌هایی روشن و امروزی با مضمون رادیکال سیاسی بود "سرزمین‌های ما زیر اشغال امپریالیسم است"، "حاکمان ما به منافعمان خیانت می‌کنند" و "ما قربانی معیارهای دوگانه هستیم".

 

دشمنی اسلام‌گرایان با جنبش‌های چپ و استفاده از آنان در دوران جنگ سرد برای مقابله با کمونیسم، نیاز به بررسی دقیق دارد. یکی از زمینه‌های اولیه این روند، جنگ داخلی اسپانیا بود. در آن زمان فرانسیسکو فرانکو ده‌ها هزار مزدور مراکشی را برای جنگ علیه جمهوری اسپانیا به خدمت گرفت و استدلال می‌کرد که کاتولیسیسم و اسلام دشمن مشترکی به نام کمونیسم دارند. پس از سال ۱۹۴۵ این گرایش گسترده‌تر شد. در مصر، پیش از انقلاب ۱۹۵۲، میان جنبش‌های کمونیستی و اسلام‌گرا درگیری‌های خشونت‌آمیز مکرری رخ می‌داد. در دهه ۱۹۶۰، تلاش عربستان سعودی برای مقابله با مصرِ جمال عبدالناصر، این کشور را به سوی ترویج "رابطه جهان اسلام" به عنوان یک ائتلاف ضدسوسیالیستی سوق داد. هزینه این کار را ریاض می‌پرداخت و واشنگتن از آن حمایت می‌کرد. از فیصل بن عبدالعزیز آل سعود بارها نقل شده که کمونیسم را بخشی از یک "توطئه جهانی یهودیان" می‌دانست. در مراکش نیز رهبر حزب سوسیالیست، عمر بن جلون، در سال ۱۹۷۵ به دست یک اسلام‌گرای تندرو ترور شد.

 

گستره‌ای از درگیری و تقابل

نمونه‌های برجسته دیگری از حمایت از اسلام‌گرایی در برابر چپ را می‌توان در ترکیه، اسرائیل، فلسطین، مصر و الجزایر دید. در ترکیه دهه ۱۹۷۰، دولت بی‌ثباتی که با چالش گروه‌های مسلح چپ روبرو بود، هم نیروهای راست ملی‌گرا و هم اسلام‌گرایان را تشویق می‌کرد و عملا ترور روشنفکران چپ را نادیده می‌گرفت. در فلسطین، مقام‌های اسرائیلی که در اواخر دهه ۱۹۷۰ از رشد نفوذ جنبش فتح نگران بودند، به مجموعه‌ای از سازمان‌های آموزشی و خیریه که عمدتا با اخوان‌المسلمین پیوند داشتند اجازه فعالیت دادند. این اقدام به رشد اولیه "حماس" که در سال ۱۹۸۷ شکل گرفت کمک کرد. بنابراین، اسرائیل حماس را ایجاد نکرد، اما در رشد اولیه آن نقش تسهیل‌کننده داشت.

 

در الجزایر، بخش‌هایی از حاکمیت وابسته به "جنبش آزادی‌بخش ملی" با گروه اسلام‌گرای زیرزمینی "جبهه نجات اسلامی" همدست بودند. اختصار فرانسوی این گروه باعث شده بود برخی بگویند این جبهه در اصل "فرزند" جنبش آزادی‌بخش ملی است. در مصر نیز، از زمان مرگ جمال عبدالناصر در سال ۱۹۷۰ به بعد، حکومت‌های انور سادات و حسنی مبارک روند اسلامی شدن جامعه را فعالانه تشویق کردند. بخشی از هدف آنان مقابله با گروه‌های مسلح اسلام‌گرا بود، اما در عین حال می‌خواستند نفوذ چپ سوسیالیست را تضعیف کنند. در این پروژه، بسیاری از روشنفکران سابق سکولار مصر هم شریک شدند و با نوعی نمایشِ بازگشت به اسلام و سنت، با این موج همراه گشتند.

 

این روند در دهه ۱۹۹۰ به اوج رسید. در آن زمان کارزاری برای خاموش کردن صدای چپ و لیبرال مستقل به راه افتاد. فرج فوده، نویسنده‌ای که خواهان نوسازی اسلام بود، در سال ۱۹۹۲ ترور شد. نجیب محفوظ، نویسنده برنده جایزه نوبل، در سال ۱۹۹۴ هدف حمله با چاقو قرار گرفت. گفته می‌شد علت این حمله، نگاه باز او به دین در رمان‌هایش بود. نصر حامد ابوزید، فیلسوفی که جرات کرده بود روش‌های نقد تاریخی را بر قرآن به کار ببرد، پس از دریافت تهدیدهای مرگ در سال ۱۹۹۵ ناچار شد به تبعید برود.

 

در نقاط دیگری نیز برخوردهای حتی خشن‌تر میان اسلام‌گرایی و نیروهای سوسیالیست رخ داد. "جبهه اسلامی ملی" در سودان، در سال ۱۹۸۹ قدرت را به دست گرفت و سپس اعضای حزب کمونیست را بازداشت و اعدام کرد. این اتفاق در زمانی افتاد که خارطوم میزبان اسامه بن لادن بود. در یمن نیز، پس از اتحاد شمالِ نظامی و جنوبِ سوسیالیست در مه ۱۹۹۰، حکومت به نیروهای تروریستی وابسته به جنبش اسلام‌گرا میدان داد تا ده‌ها عضو حزب سوسیالیست را ترور کنند. این روند به جنگ داخلی ۱۹۹۴ انجامید. در آن جنگ، گروه‌های مسلح اسلام‌گرا با پیوندهای ایدئولوژیک با بن لادن، دوشادوش ارتش رسمی شمال جنگیدند تا جنوب سوسیالیست را در هم بشکنند. این وضعیت یادآور جنگ استان ظفار در عمان در دهه ۱۹۷۰ بود. در آنجا دستگاه اطلاعاتی بریتانیا در تبلیغات ضدکمونیستی خود، شورشیان چپ را متهم می‌کرد که می‌خواهند مردان را به داشتن فقط یک همسر محدود کنند، در حالی که دولت وعده می‌داد اگر مردم به صف آن بپیوندند می‌توانند چهار همسر داشته باشند.

 

سیاست خون

این چرخه تاریخی دشمنی در دو کشور دیگر به اوجی حتی شدیدتر رسید. نخستین مورد، سرکوب چپ در اندونزی در سال ۱۹۶۵ است. در آنجا حکومت رئیس‌جمهور سوکارنو از حمایت حزب کمونیست اندونزی برخوردار بود. پس از درگیری‌هایی در درون ارتش، یک کودتای راست‌گرا با پشتیبانی ایالات متحده روی کار آمد و سرکوب گسترده چپ را آغاز کرد. در مناطق روستایی، نیروهای اسلام‌گرا با شور و حرارت از حکومت جدید حمایت کردند. هم‌گرایی ضدکمونیستی ارتش و اسلام‌گرایان، یکی از عوامل اصلی قتل‌عام هولناکی بود که جان نزدیک به یک میلیون نفر را گرفت.

 

دومین کشور افغانستان بود که سرنوشت آن نقشی تعیین‌کننده در کل جنگ سرد پیدا کرد. در دوران اشغال شوروی در دهه ۱۹۸۰، افراطی‌ترین گروه‌های اسلام‌گرا که سیا، پاکستان و عربستان سعودی از آن‌ها حمایت می‌کردند، در مناطق تحت کنترل خود معلمان زن را می‌کشتند و مدارس را بمب‌گذاری می‌کردند. چنین دشمنانی بود که باعث شد نخستین رهبر کمونیست افغانستان، نورمحمد ترهکی، مخالفان اسلام‌گرای خود را "اخوان‌الشیاطین" بنامد.

 

خود اسامه بن لادن نیز، چه در دوران حضورش در افغانستان در دهه ۱۹۸۰ و چه پس از بازگشتش در سال ۱۹۹۶، نقشی بسیار فعال نه فقط در جنگ علیه کمونیست‌های افغان، بلکه در کشتار شیعیان داشت. پیامدهای این سیاست برای جهان از اوایل دهه ۱۹۹۰ به تدریج آشکار شد، اما لازم بود رخدادهای صبح ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ اتفاق بیفتد تا این واقعیت‌ها به آگاهی عمومی در سطح جهانی راه پیدا کند.

 

حقیقت و دروغ

این تاریخ اندوهبار را باید در کنار آنچه واقعا در مناطقی که اسلام‌گرایان در آن‌ها قدرت می‌گیرند رخ می‌دهد، قرار داد. بخش بزرگی از برنامه آنان درباره زنان، آزادی بیان و حقوق اقلیت‌ها آگاهانه ارتجاعی است. همچنین نوعی ذهنیت ضدیهودی در میان آنان وجود دارد که با تاریک‌اندیشی مذهبی درآمیخته است. در غرب، تنها شمار اندکی متوجه شدند که یکی از موشک‌های حزب‌الله به سوی اسرائیل "خیبر" نام داشت. این نام نه اشاره به یک گذرگاه، بلکه یادآور نبردی علیه یهودیان در قرن هفتم بود.

 

در اینجا یادآوری سخن آگوست ببل به جاست که می‌گفت یهودستیزی "سوسیالیسم احمق‌ها" است. اینکه امروز چه تعداد از نیروهای چپ نسبت به این حماقت بردبارند، پرسشی دردناک است. عادتِ توصیف گروه‌های رادیکال اسلام‌گرا با عنوان "فاشیست" نیز سطحی است، چون تفاوت‌های فراوان این جریان‌ها با الگوی فاشیسم اروپایی چنین مقایسه‌ای را بی‌معنا می‌کند. برای درک این واقعیت نیازی به شعار نیست که برنامه و کارنامه اسلام‌گرایی کاملا در تضاد با چپ قرار دارد. چپی که ریشه در سنت سوسیالیسم کلاسیک، روشنگری و ارزش‌های انقلاب‌های ۱۷۹۸ و ۱۸۴۸ دارد. تجسم‌های مدرن این چپ هیچ نیازی به آن "آگاهی کاذب" ندارند که بسیاری از به اصطلاح چپ‌ها را به آغوش جهادی‌ها می‌راند.

 

۶ آوریل ۲۰۱۱


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر