۱۴۰۵ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

دو قطب ارتجاع و یک پاسخ ناکافی

توضیحی بر یک یادداشت از مهرنوش موسوی


مهرنوش موسوی یادداشتی دارد در مورد یکی از مدافعان جمهوری اسلامی در خارج کشور. این یادداشت در فضای دوقطبی امروز اپوزیسیون نوشته شده است. فضایی که یک سوی آن نیروهایی ایستاده اند که عملا در کنار جمهوری اسلامی و سیاست های منطقه ای آن قرار می گیرند و سوی دیگر، جریاناتی که به نام مقابله با جمهوری اسلامی، به دامان آمریکا و اسرائیل می افتند. نوشته تلاش می کند در برابر این دو قطب، از یک "راه سوم" دفاع کند و در این مسیر، به نقد سنت توده ای و چپ سنتی نیز می پردازد. او در این نقد، به درستی به کارنامه سیاه حزب توده و فداییان اکثریت اشاره می کند. این که این جریانات در جنگ ایران و عراق در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتند، با آن همکاری کردند، مخالفان را لو دادند و حتی در دستگاه سرکوب نقش داشتند، یک واقعیت غیر قابل انکار است. همچنین این که همان حکومت بعدا رهبرانشان را سرکوب و اعدام کرد، اما این جریانات باز هم گسست سیاسی روشنی از آن پیدا نکردند، نکته مهمی است که باید برجسته شود.

مهرنوش موسوی تلاش می کند این پدیده را با یک توضیح عمدتا اخلاقی جمع بندی کند. این که "یک بار مزدور باشی، همیشه مزدوری" یا این که نوعی عادت و خصلت در این جریانات شکل گرفته است. این نوع توضیح، هرچند تند و افشاگرانه است، اما در نهایت از توضیح ریشه های واقعی این مساله ناتوان می ماند. مساله فقط خیانت یا ضعف فردی نیست. مساله یک سنت سیاسی مشخص است. نزدیکی حزب توده، فداییان اکثریت و به طور کلی طیف چپ سنتی به جمهوری اسلامی، محصول یک هم جنبشی عمیق تر بود. این جریانات، از استالینیست تا مائوئیست و طرفداران آلبانی، در چهارچوب یک دستگاه فکری مشترک حرکت می کردند که در آن "ضدیت با امپریالیسم" به محور اصلی سیاست تبدیل شده بود. در این چارچوب، هر نیرویی که در تقابل با آمریکا و غرب قرار می گرفت، می توانست به عنوان متحد تلقی شود. حتی اگر این نیرو یک حکومت مذهبی، سرکوبگر و ضد آزادی باشد. به همین دلیل جمهوری اسلامی برای این جریانات نه به عنوان دشمن مردم، بلکه به عنوان بخشی از یک جبهه ضد امپریالیستی تعریف شد. از همین رو بود که این نیروها در انقلاب ۵۷ زیر بغل جریان اسلامی را گرفتند و پس از به قدرت رسیدن آن نیز، در مقاطع مختلف، به جای ایستادن در کنار مردم علیه سرکوب، عملا در کنار حکومت قرار گرفتند. این یک خطای مقطعی نبود، بلکه نتیجه مستقیم یک جهان بینی سیاسی بود.

این نکته برای امروز هم تعیین کننده است. مساله فقط گذشته نیست. همان منطقی که دیروز به حمایت از خمینی رسید، امروز هم می تواند در قالب مخالفت مکانیکی با آمریکا و اسرائیل، به توجیه یا تطهیر جمهوری اسلامی منجر شود. به همین دلیل است که بخشی از این سنت هنوز هم نمی تواند مرزبندی روشنی با جمهوری اسلامی داشته باشد. اگر بخواهیم واقعا از این چرخه خارج شویم، نقد چپ سنتی نباید در سطح افشاگری اخلاقی متوقف بماند. باید به نقد سیاسی و نظری این سنت پرداخت. بدون نقد این بنیان فکری، هر "راه سوم"ی هم در عمل روی هوا می ماند.



تفاوت من با مهرنوش موسوی دقیقا در همین جاست. مساله فقط افشای یک کارنامه یا محکوم کردن یک خصلت نیست. مساله نقد یک سنت سیاسی است که به طور ساختاری مستعد سازش با نیروهای ارتجاعی است. بدون این نقد، هیچ مرزبندی واقعی با جمهوری اسلامی شکل نخواهد گرفت، حتی اگر شعار "راه سوم" داده شود.

۱۵ آوریل ۲۰۲۶


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر