۱۴۰۵ فروردین ۲۷, پنجشنبه

داستان یک زندانی محکوم به حبس ابد

من یک زندانی ام. البته نه از آن زندانی های کلاسیک که جرمشان معلوم است، حکمش معلوم است، و حداقل می داند چرا اینجاست. من زندانی ای هستم که جرمم هر روز عوض می شود. یک روز می گویند زیادی حرف زده ای، روز دیگر می گویند چرا ساکت بودی. یک روز می گویند به دشمن فکر کرده ای، روز دیگر می گویند چرا به دشمن فکر نکرده ای. خلاصه، من یک زندانی همه فن حریفم. هر جرمی لازم باشد، بلدم مرتکب شوم.

 


زندان ما هم زندان عجیبی است. مثلا دیوار دارد، اما نه آن دیواری که جلوی فرار را بگیرد. دیواری که جلوی فکر را می گیرد. جلوی حرف زدن با زندانی بغل دست را می گیرد. در این زندان، درها همیشه باز است، اما کسی بیرون نمی رود. چون بیرونش را هم همین ها ساخته اند، فقط با سقف بلندتر. هر صبح که بیدار می شویم، نگهبان ها می آیند و اسم دشمن را اعلام می کنند. دیروز آمریکا بود، امروز اسرائیل است، فردا شاید مریخ. ما هم باید با دقت گوش کنیم که بدانیم امروز از چه کسی باید متنفر باشیم. چون اگر اشتباهی از دشمن دیروز بد بگویی، ممکن است متهم شوی به اینکه از دشمن امروز دفاع کرده ای. اینجا نفرت هم باید به روز باشد.

 

غذا هم داریم. البته چیزی که اسمش را گذاشته اند غذا. یک جور خوراک فکری است بیشتر تا جسمی. صبح ها یک کاسه تبلیغات می دهند، ظهرها یک بشقاب دروغ، شب ها هم اگر شانس بیاوری کمی امید تقلبی. اگر هم اعتراضی بکنی، می گویند ناسپاسی نکن، در زندان های دیگر اصلا همین را هم ندارند. اگر اخم و تخم کنی، به زندانی درون زندان می برند. یک نوع سلول انفرادی. در این زندان، بعضی زندانی ها کارشان جالب است. آنها نه تنها از زندان شکایت نمی کنند، بلکه نقشه زندان را هم برایت توضیح می دهند. می گویند ببین، این دیوارها لازم است، چون بیرون خطرناک است. آن نگهبان که هر روز تو را می زند، در واقع دارد از تو محافظت می کند. آن سلول انفرادی هم که گاهی می فرستندت، برای این است که بیشتر به خودت فکر کنی. اگر برای آموزش دادن زندانی، آموزگار کم آوردند، می روند از دنیای آزاد عراق و لبنان و افغانستان برایت استاد می آورند. خلاصه، زندان را طوری تعریف می کنند که انگار اگر نبود، ما دچار کمبود زندان می شدیم. از همه جالب تر، آن زندانی هایی هستند که قطب نما دستشان گرفته اند. نه برای پیدا کردن راه خروج، بلکه برای اینکه جهت نفرت را گم نکنند. هر وقت یکی می گوید این دیوار را نگاه کن، این زنجیر را ببین، این شلاق را حس کن، فوری قطب نما را در می آورند و می گویند نه، مسئله اصلی آن طرف است. آن دوردست. آنجا را ببین. اینجا که چیزی نیست. اینجا فقط یک زندان کوچک است در مقایسه با آن دشمن بزرگ.

 

یک بار از یکی شان پرسیدم، برادر، این زنجیری که به پای من بسته شده را چه کنم. گفت فعلا به آن فکر نکن، مهم این است که زنجیرهای بزرگتری با شیاطین بزرگتری در جهان وجود دارد. گفتم باشد، اما این یکی دارد پای من را می برد. گفت این نگاه جزئی نگر است، باید کلان دید. در زندان ما، نگهبان ها خیلی محبوبند. بیرون از زندان، عده ای هستند که هر وقت صدای شلاق می آید، کف می زنند. می گویند اگر اینها نباشند، زندانی ها از کنترل خارج می شوند. اگر کسی بگوید آنجا زندان است، اینها جلو می آیند و توضیح می دهند که این زندان در واقع بهشت است و همه جا باید آنگونه بهشت شود. بعضی وقت ها هم پیشنهاد می دهند که شلاق ها را مدرن تر کنند، مثلا برقی، که هم موثرتر باشد هم به روزتر.

 

شب ها که می خوابم، به این فکر می کنم که آیا واقعا اینجا زندان است یا ما اشتباه فهمیده ایم. شاید اینجا یک نوع خاصی از آزادی است که فقط ما نمک نشناس‌ها بلد نیستیم از آن استفاده کنیم. شاید زنجیرها در واقع تزئینی اند. شاید شلاق ها نوعی نوازش اند که ما قدرش را نمی دانیم. اما بعد صبح می شود. نگهبان می آید. اسم دشمن جدید را اعلام می کند. و من می بینم که زنجیر هنوز هست. شلاق هنوز هست. و آنهایی که قطب نما دستشان است، هنوز با جدیت دارند جهت را نشان می دهند، مبادا کسی اشتباهی به دیوار جلوی پایش نگاه کند. می گویند راه خروجی هم هست. اما کسی آدرسش را نمی دهد. فقط می گویند اگر خیلی به بیرون فکر کنی، خطرناک است. ممکن است از زندان ناامید شوی.

 

من هم تصمیم گرفته ام فعلا ناامید نشوم. بالاخره آدم باید به چیزی امیدوار باشد. مثلا به اینکه یک روز، همین قطب نماها را برعکس بگیرند. یا حداقل یک نفر پیدا شود که به جای نشان دادن دوردست ها، به این زنجیر نزدیک اشاره کند و بگوید: "این را باز کن." تا آن روز، ما اینجا می مانیم. در زندانی که همه چیز دارد، جز خروجی. در زندانی که همه چیز درباره اش گفته می شود، جز خود زندان.

۱۶ آوریل ۲۰۲۶


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر