۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

داعش‌ها حاصل چه سیاستی هستند؟

آمریکا و متحدینش بار دیگر دندانهایشان را تیز کرده‌اند که این بار به بهانه داعش باز هم به "جنگ" تروریستها بروند.(۱) یک سال پیش در ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۳، مطلبی تحت عنوان "دخالت های خارجی و متدهای متفاوت"(۲) نوشتم که آنجا به متد مارکسیستی در برخورد به دخالتهای دولت غربی پرداخته بودم. خواندن آن نوشته را به کسانی که وقت و حوصله دارند مسائل آن روز را دنبال کنند، توصیه می کنم. در این یادداشت به چند نکته دیگر اشاره خواهم کرد که به نوعی دنباله همان متد است.
زندگی عادی ای که اکثر مردم دنیا امروز با آن آشنا هستند در عراق معنای خود را از دست داده است. اگر دنبال کردن این موضوع مختص سیاسیونی که مسائل را از نزدیک دنبال می کنند بود، با کشت و کشتار و حمام خونی که داعش به راه انداخته است، امروز دیگر کسی در هیچ گوشه ای از جهان نیست که از این وضعیت بی خبر مانده باشد. برای توضیح این موقعیت اول باید به خود داعش پرداخت. داعش چیست و از کجا آمده؟
هیچ آدم سیاسی جدی ای که مسائل را دنبال کرده باشد بر این باور نیست که داعش یک جنبش سیاسی است. فلاح الوان، "رئیس فدراسیون شوراها و اتحادیه های کارگری در عراق" در گزارشی(۳) می گوید که داعش از سه نیروی سیاسی کاملا متفاوتی تشکیل شده است: ۱) بعثی و ارتشی‌های سابق صدام حسین، ۲) نقشبندی‌ها که نیروی نظامی عزت ابراهیم الدوری، یکی از معاونهای سابق صدام هستند، و ۳) "داعشی"ها، همان نیرویی که با سر بریدن و قساوتهای که در شنگال و کوبانی راه انداختند توجه جهان را به خود جلب کرده است. اولی ها و دومی ها واضح است که نیروهای از قدرت ساقط شده ای هستند که دارند زور می زنند به امید خدایشان و در زیر خلاء قدرت دولتی باثبات و با بند و بست و شاخ به شاخ شدن آمریکا و جمهوری اسلامی، بار دیگر شاید به صورتی دیگر وارد عرصه قدرت دولتی بشوند. آن نیروی سوم، و یا وحشی هایی که می خواهند دنیا را ۱۴۰۰ سال به عقب برگردانند، مسئله دیگری دارند. اینها تعدادی آدم هستند که از هر کشوری، از انگلیس و کانادا و آلمان گرفته تا عراق و کردستان و یمن و افغانستان و عربستان چند نفری دور هم جمع شده اند و باز در خلاء یک قدرت دولتی مقتدر و در اتحاد با دیگر مخالفین دولت مترسک مرکزی عراق یکه تازی می کنند.
اما همین گروه وحشی سوم را هم نباید یک دست فرض کرد. در بین اینها هم هستند کسانی که از سیاست خارجی آمریکا و جنایتهایی که در چهارگوشه دنیا مرتکب می شود به تنگ آمده و حاضرند دست به قساوتهایی بزنند که دنیا را امروز متحیر کرده است! در دنیای مدرن امروز، هستند کسانی که در قلب اروپا و آمریکا زندگی می کنند و حتی مسلمان زاده هم نیستند اما بخاطر سیاستهای، بخصوص خارجی آمریکا، با این وحشی ها احساس همدردی می کنند!

موضوع بحث من این نیست. بحثم این است که وقتی ناتو به کشوری مثل عراق حمله می کند تا دولت مرکزی آن را ساقط کند و کشور وارد یک بلبشوی سیاسی و کشت و کشتار فرقه ای - مذهبی می شود که در عرض ۱۰ سال ۵۰۰ هزار نفر غیرنظامی جان خود را از دست می دهند، دیوانه هایی که پرچم سیاه بلند کرده و روزی یک میلیون دلار از طریق عوارض گمرکی و فروش نفت به ترکیه درآمد دارند، در یک چنین فضای رعب و وحشتی سر بلند می کنند و خود نیروئی می شوند. اینها، همچنانکه گفتم، جنبشی سیاسی نیستند، بلکه تروریستهایی هستند که به دلائل مختلفی، از جمله برگشت به ۱۴۰۰ سال پیش و مخالفت و نفرت از زوایای ارتجاعی با سیاستهای دولت آمریکا، که در کشورهایی مثل عربستان، بحرین، یمن، قطر، امارات متحده و غیره و غیره دولتهایی را که صرفا با کمک سیاست خارجی آمریکا سر پا هستند و روزانه کرور کرور آدم سر می برند و زندگی را بر توده های مردم حرام کرده اند، میداندار می شوند. ناگفته هم نباید بماند که اینها بدون حمایتهای آشکار و ضمنی دولتهایی چون عربستان، ترکیه، و دیگر شیخ نشینهای خلیج تاب مقاومت یک روز را هم ندارند.
شیوخ عربستان که روزانه به همان اندازه داعشی ها سر از بدن جدا می کنند، دولت اسلامی ترکیه که بخاطر جنگش با پ ک ک راه را بر قتل عام مردم کردزبانی که پ ک ک آنجاها پایگاه دارد باز می کند و آتش بیار معرکه می شود، از کلیدی ترین متحدان ناتو در منطقه هستند. اینها همه در چهارچوب سیاستی است که سالانه ۶۰۰ میلیارد دلار بودجه ارتشش است و در صدها جزیره و کشور، بیش از هزار پایگاه نظامی دارد! این بودجه و این سیاست، سیاست آدمکشی تروریسم دولتی آمریکا است که بخاطر برهم زدن معادلات سیاسی به ضرر اعتراضات توده ای، حاضر است جهان را به آتش بکشد. حاضر است طالبان و القاعده و کنترا و سازمان "آزادیبخش" کوسوو سر هم کند.
اوباما امسال در گردهمایی سازمان ملل گفت: "آینده متعلق به کسانی است که می سازند نه آنانی که خراب می کنند." این را رئیس دولتی می گوید که دارای عظیم ترین ماشین تروریسم دولتى و ارعاب و باج خورى بین المللى است. رئیس تنها دولتی که سلاح اتمى علیه انسان بکار برده و صدها هزار مردم بیخبر و بیگناه در دو شهر هیروشیما و ناکازاکى را در ظرف چشم به هم زدنی خاکستر کرده است. میلیونها نفر را در ویتنام بقتل رسانده و این سرزمین را با بمباران شیمیایى براى سالها بیمصرف کرده است. ارباب ماشین آدمکشی به نام ناتو، که از عراق تا یوگسلاوى خانه و مدرسه و بیمارستان را بر سر مردمش خراب کرد و نان و داروى میلیونها کودک را در یوگسلاوی و بسیاری کشورهای گروگان گرفته اند. متحد اصلی دولت اسرائیل، که با اشغال و قتل عام مردم سر پا مانده است. تصرف می کند، آواره و زندان و محروم می کند. به اردوگاه‌هاى کسانی که خود آواره کرده اند بمب و راکت می‌زنند و به کودکان خردسال وحشتزده پناه گرفته در آغوش پدر و مادر شلیک می‌کنند. از هیروشیما تا ویتنام تا گرانادا تا عراق، از میدانهاى تیرباران در اندونزى و شیلى تا قتلگاههاى فلسطین، کارنامه و پرونده این "آینده ساز"، عیان و غیر قابل انکار جلوى چشم جهانیان است. داعش را این سیاستها به وجود آورده است. بانی آن این سیاست خارجی است.
اوباما در همان جلسه مزبور گفت و قبلتر هم جو بایدن، معاون وی گفته بود که "قصد دارند ریشه داعش را بخشکانند." اما چه کسی است که دیگر به این گونه عبارات بی محتوا و توخالی اهمیتی بدهد. اگر داعش و القاعده و طالبان و الشباب و کنترا و بوالکحرام را خودشان برای رقابت با کسانی سر هم نکرده باشند، سیاستهای آدمکش خارجی آنها داعش‌ها می زاید. مبارزه با تروریسم کار آمریکا نیست. خلق آن رسالت سیاست خارجی آن است. برای ریشه کن کردن داعش‌ها، باید جبهه ای سازمان داد که هم بر علیه داعش بجنگد و هم بر علیه داعش سازان.

=========
(۱) دنیا پس از ١١ سپتامبر
(۲) دخالتهای خارجی و متدهای متفاوت:
(۳) گزارشی از فلاح الوان، رئیس فدراسیون شوراها و اتحادیه های کارگری در عراق
۲۴ سپتامبر ۲۰۱۴
("سهند" شماره ۲۱)

۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

شکست شوروی و تبلیغات سرمایه داری در غرب

در یکی از سئوالاتی که به نشریه "کارگر کمونیست" رسیده، آمده است: "١) یکی از مسائلی که نظام سرمایه داری در غرب بر علیه سوسیالیست ها به کار میبرد ارائه تصویری از نظام شوروی سابق است. آیا آنچه در شوروی روی داد نشان از یک سوسیالیسم واقعی بود؟ دلایل شکست آن از نظر شما چیست؟ ٢) آیا سوسیالیسم قابلیت اجرا در جهان کنونی برایش فراهم است؟ ٣) لطفا به نقش جنگ و ایجاد یک لشکر بزرگ بیکاران در حفظ نظام سرمایه داری توضیحاتی ارائه بفرمایید."

دلائل شکست مدل شوروی
کدام شکست؟ شکست مدل شوروی یا شکست بلشویکها در پیاده کردن سوسیالیسم در شوروی؟ اینها هر دو سئوال مربوط و مهمی هستند که باید جواب بگیرند.
بخش عظیمی از چپ (شاید قریب به اتفاق) در جهان امروز به این باور رسیده است که آن مناسبات اجتماعی که در شوروی در مقطع فروپاشی برقرار بود، سوسیالیسم نبود. تا قبل از فروپاشی این سیستم، بخش عظیمی از انتقادهایی که از جانب احزاب و محافل چپ و همچنین شخصیتهای دانشگاهی چپ  از زاویه دمکراتیک صورت میگرفت. انتقاد داشتند که در صحنه بین المللی فلان سیاست شوروی با چهارچوب فکری این احزاب و محافل جور در نمی آمد. به کیش شخصیت استالین در روابط و مناسبات سیاسی آنجا انتقاد داشتند. با مناسبات بورکراتیک و غیره در مناسبات حزبی مشکل داشتند. حتی اگر کسی این چپ و انتقاد آن را زیاد مهم نگیرد و به خود بحثهای اصلی درون حزب کمونیست شوروی در دهه ٢٠ و ٣٠ قرن گذشته مراجعه کند، با تمام شدت و حدتی که رهبران انقلاب اکتبر با هم بحث می کردند، بحث بر سر زیر و رو کردن مناسبات اقتصادی، و اشتراکی و سوسیالیستی کردن مناسبات اجتماعی نبود. بحثشان بر سر انقلاب آلمان، انقلاب چین، برق رسانی، مناسبات حزبی، سوسیالیسم در یک کشور، برخورد با کولاکها و ارتش سفید، برخورد به ملل تحت ستم و غیره بود. حتی لنین با تمام عظمتش می گوید "کمونیسم در روسیه یعنی برق رسانی باضافه شوراها". همین بحثها در امتداد خود می توانستند به بحث بر سر مناسبات اقتصادی و اجتماعی کشیده بشوند، اما سرکوبهای خونینی که توسط جناح ناسیونالیسم روسی و طرفدار صنعتی کردن روسیه در دهه ٣٠ به راه افتاد، این پروسه را ناتمام گذاشت. می خواهم بگویم که در همان دوره بحثی بر سر مالکیت اجتماعی نبود. بحثی در این باره در نگرفت که اقتصاد سوسیالیستی چیست؟ بحثی در این باره در نگرفت که اکنون که قدرت سیاسی از دست سرمایه داران در آمده است، پروسه کار و تولید چگونه باید مدیریت شود که کارگر از روابط کارمزدی خلاص شود.
ذهنیت سوسیال دمکراسی روس، از هر دو جناح منشویم و بلشویم، از مسائل محوری سوسیالیسم در عرصه اقتصادی رشد نیروهای مولده، رشد صنعت و ایجاد یک اقتصاد مدرن متکی بر برنامه‌ریزی مرکزی و خاتمه دادن به آنارشی در تولید است. این ذهنیت و تصویر با ذهنیت و تصویر بورژوازی ناراضی روس زیر سیطره روابط سیاسی تزاری تفاوت زیادی نداشت. زیر نقدهای بدون وقفه لنین تا ١٩١٧ نزدیکی با افق بورژوازی روس در ابعاد سیاسی و ایدئولوژیک بطور کامل قطع شد، اما از لحاظ اقتصادی، یعنی از نظر افق و دورنمای تکامل اقتصادی جامعه روسیه بعد از تزاریسم این تفکیک بطور کامل روی نداده بود. تا آنجا که من خبر دارم هیچ جدل اساسی حول مساله اقتصاد جامعه پس از انقلاب، که در آن دورنمای پرولتاریا در تمایز با نسخه‌های بورژوایی تکامل اقتصادی روسیه معلوم و تثبیت شده باشد تا قبل از انقلاب ١٩١٧ وجود ندارد. نگرش اقتصادی پرولتاریا، با همان توانی که نگرش سیاسی او در قبال دولت، جنگ و غیره تدقیق و طرح شده بود، مورد بحث قرار نگرفته بود. کسی می تواند بگوید که این نگرش در خود ایده سوسیالیسم بمثابه مناسبات اقتصادی نوین و در ایده لغو مالکیت خصوصی به اندازه کافی روشن بوده است. اما مولفه‌های اصلی سوسیالیسم که در ذهنیت سوسیال دمکراسی روس و در درون سوسیال دمکراسی بطور کلی غالب است، لغو مالکیت خصوصی، برنامه‌ریزی اقتصادی، تمرکز تولید و رشد نیروهای مولده است. این همان محتوای اصلی تفکر اقتصادی سوسیال دمکراسی تا آن مقطع است که از پیش نویس اول برنامه حزب کارگر سوسیال دمکرات روسیه که توسط پلخانف تهیه شده بود، تا مباحثات سالهای ٢٨-٢٤ بطور بارزی خودنمایی میکند. این دقیقا همان تعبیر از اقتصاد سوسیالیستی است که کمابیش توسط سوسیال دمکراسی وارثین بین الملل دوم حفظ شده است. در تعابیر سوسیال دمکراسی روس مسائل محوری سوسیالیسم و انقلاب پرولتری در عرصه اقتصادی رشد نیروهای مولده، رشد صنعت و ایجاد یک اقتصاد مدرن متکی بر برنامه‌ریزی مرکزی است. و این به این دلیل است که تا آنجا که به فرمولاسیونهای تئوریک بر میگردد سرمایه‌داری بیشتر از زاویه "آنارشی تولید" مورد نقد قرار میگیرد، و طبیعی است که آنتی تز این سرمایه‌داری، آن نظام اقتصادی تصور شود که در آن به کمک برنامه به این آنارشی خاتمه داده شده باشد. مساله اساسی‌تر سوسیالیسم، یعنی پیدایش آن اشکال مالکیت و کنترل اقتصادی که باید مالکیت بورژوائی را نفی کند، به کارمزدی خاتمه دهد، سرمایه را در هر شکل براندازد و دقیقا از این طریق راه رشد غول آسای نیروهای مولده را نیز بگشاید کمتر مورد توجه قرار گرفته است. مالکیت اشتراکی و لغو کارمزدی، در قیاس با ایده رشد نیروهای مولده و ساختن اقتصاد ملی برنامه‌ریزی شده به حاشیه رانده می شود. این تلقی از سوسیالیسم، یعنی غلبه ایده رشد نیروهای مولده بر واژگون کردن اساس سرمایه و مالکیت بورژوایی یک میراث بین الملل دوم و دترمینیسم تکنولوژیک و تدریجی گرائی حاکم بر تفکر آن بود که تنها اوضاع ذهنی سوسیال دمکراسی روس را بیان نمیکرد.
در نتیجه از نظر ما انقلاب اکتبر در پیاده کردن سوسیالیسم، که اساسا یک انقلاب در شیوه تولید اقتصادی و لغو کارمزدی است ناکام ماند. (خواننده را برای بحث مفصل به نوشته بسیار خواندنی منصور حکمت، که لینک آن در انتهای این نوشته آمده است، مراجعه می دهم.)
می شود قبول کرد که هر انقلابی پروسه ای دارد که به آن گفته می شود دولت در دوره های انقلابی. وقتی که حزب انقلابی قدرت را از دست سرمایه داران در آورده و در حال شکستن قدرت دولت قبلی است. وقتی که این پروسه به پایان رسید، کجا باید شروع کند به برقراری مالکیت اجتماعی. کسی نمی تواند نشان دهد که روابط کار مزدی در شوروی ملغی شد و روابط کار اجتماعی برقرار شد. نمی تواند نشان بدهد که ارزشی که کارگر در روابط تولیدی تولید می کرد اشتراکی و اجتماعی شد! کار کارگر همچنان کالا باقی ماند.
اگر بخواهم از این بحث یک نتیجه گیری کلی بکنم، شاید گفتن اینکه در شوروی ایده سوسیالیسم، مالکیت اشتراکی و لغو کارمزدی، به مالکیت و اقتصاد دولتی تقلیل پیدا کرد، بهترین جمله ای برای نتیجه گیری این بحث باشد.

این یک جنبه از بحث است. جنبه دیگر اینکه چرا مدل شوروی به بن بست رسید و شکست خورد. برای کسی مثل من که انتقادش از سیستم شوروی انتقادی دمکراتیک نیست و از منظر یک سوسیالیست به مسئله نگاه می کند و یا بهتر است بگویم انتقادش سوسیالیستی است، جواب به این سئوال ساده تر می شود.
شوروی در مقطع فروپاشی در سال ١٩٩١، دیگر هیچگونه شباهتی به شوروی نه تنها سالهای ١٩٢٠، بلکه حتی شوروی سالهای ١٩٤٠ هم نداشت. بخش عظیمی از کسانی که آن را در سالهای ذکر شده حکومتی سوسیالیستی یا کارگری و کارگری - بورکراتیک و غیره می دانستند، در سالهای اواخر دهه ١٩٨٠ آن را سرمایه داری دولتی و یا امپریالیست می دانستند. نظام سرمایه داری در شوروی این دوره تنها مدلی نبود که در برابر سرمایه داری کلاسیک بازار آزاد شکست خورد. اقتصاد سرمایه داری در دنیای عصر امپریالیسم از هیچ کشوری و از جمله سرمایه داری دولتی در شوروی مجزا از کلیت سرمایه داری جهانی نیست. فروپاشی دیوار برلین شاید پر سر و صداترین شکست سرمایه داری دولتی بود. اما شکست این مدل تنها منحصر به کشورهای بلوک شرق نبود. به چالش کشیده شدن دخالت دولت در اقتصاد توسط ریگان و تاچر و کلا توسط مکتب شیکاگو و بن بست سرمایه داری دولت رفاه در اروپا در همین چهارچوب است. مدل‌های دولت رفاه سوسیال دمکراسی در اروپا که دولت دخالت زیادی در سمت و سو دادن به تولید و اقتصاد می کرد و لقب سرمایه داری دولتی هم به خود گرفته بودند را باید در همین چهارچوب دید و بررسی کرد.
در نوشته "مشخصه های نظام سرمایه داری" بحران‌های دوره ای نظام سرمایه داری را توضیح دادم. سرمایه داری برای برون رفت از بحران‌های دوره ای خود هر سد و مانعی را به چالش می کشد و اگر بتواند از سر راه برمی دارد. از صدور سرمایه به کشورهای حوزه فوق سود تا راه انداختن جنگهای خانمانسوز امپریالیستی تا ورشکسته شدن سرمایه های کوچکتر و غیره و غیره، همه در خدمت همین امر هستند. و شکست مدل سرمایه داری دولتی در مقابل سرمایه داری کلاسیک بازار آزاد را باید دقیقا در همان چهارچوب فائق آمدن سرمایه داری بر بحران‌هایش دید و بررسی کرد که در نوشته "مشخصه های نظام سرمایه داری" به آن پرداختم.

سرمایه داری در غرب و شکست نظام شوروی
امروزه بعید به نظر می رسد کسی که تلاشی کرده باشد تا سیاست دنیای امروز را درک کند، تبلیغات غرب بر علیه شوروی را جدی گرفته و یا حتی درصد پایینی از آن را در بحث و جدلش با کسی مرجع کند. اگر کمونیستها نتوانسته اند جامعه را برای خلاصی از این وضعیت بسیج کنند، "ترس" از تصویری نیست که غرب از شوروی سابق بعنوان یک نظام سوسیالیستی مخوف ارائه می دهد. ناتوانی چپ را باید جای دیگری جستجو کرد که موضوع این بحث نیست.
اما اگر واقعا دعوای سرمایه داری قطب دمکراسی با شوروی بر سر سوسیالیسم بود و شوروی هم واقعا یک اقتصاد و کشور سوسیالیستی بود، قاعدتا باید فروپاشی "سوسیالیسم" در کشورهای بلوک شرق و در رأس آن روسیه، زمینه دوستی و همکاری جهان غرب و در رأس آن آمریکا و روسیه را نه تنها فراهم و به همدیگر نزدیک می کرد، بلکه حداقل شاهد زورآزمائی هسته ای این دو قطب تا خرخره مسلح به سلاحهای هسته ای نبودیم. اما چه کسی است که نداند نه تنها چنین نشد بلکه پاندتهای سیاسی دارند از "جنگ سرد" دیگری حرف می زنند که حتی در حادترین دوران بحرانی بین شوروی و آمریکا مثل امروز احتمال جنگ نظامی بین روسیه و آمریکا بالا نگرفت. در نتیجه تقابل دمکراسی و سوسیالیسم تبلیغات پوچی بود که اگر خودشان هم یک دم به آن باوری نداشته اند، امروز دیگر کسی به این جفنگیات توجهی نمی کند.
منتها جدا از تبلیغات دروغین "جنگ دمکراسی و سوسیالیسم"، تبلیغاتی که دمکراسی غرب در اوج جنگ سرد روی آنها سرمایه گذاری کرد، امروز دیگر نه تنها رنگ باخته اند، بلکه سعی می کنند زیر فرش کنند تا بیشتر مایه آبروریزیشان نشود. به دو نمونه از این دروغها اشاره ای بکنیم.
دم و دستگاه تبلیغات غرب و بخصوص ایالات متحده، چنان تبلیغاتی حول خطر شوروی، وسعت دم و دستگاه جاسوسی شوروی، جنگ ستاره ها و غیره راه انداخته بودند و چنان ابعاد همه چیز را صدها برابر بزرگتر کرده بودند که وزارت جنگ آمریکا را نیز به اشتباه و وحشت انداخت. این وزارت هیأتی را مسئول تحقیق درباره خطر شوروی کرد که بعد از یک سال این هیأت گزارشی به هیأت حاکمه داد مبنی بر اینکه خود تبلیغات دروغین آمریکا باعث ایجاد این حباب شده و چنین چیزی واقعیت ندارد!
نکته دوم و مهمتر تصویر مهندسی شده از ابعاد زندانهای شوروی و زندانهای معروف به گولاگ بود. گرچه استالین و دم و دستگاه سرکوب شوروی هزاران تن از کمونیستها و مخالفین سیاسی را سر به نیست کردند، اما تبلیغات غرب و بخصوص آمریکا حول ابعاد این مسئله دیگر صدای خودشان را هم در آورده بود. دستگاه سانسور شوروی اجازه تحقیق و دسترسی به آمار را به کسی نمی داد. اما بعد از فروپاشی دیوار برلین، گرباچف اسنادی را که در آرشیو کمیته مرکزی حزب بود در اختیار سه مورخ معتبر قرار داد. ارقام واقعی که توسط این سه مورخ چاپ شدند، دهها برابر کمتر از رقمی بودند که آمریکا سالها به آن متوسل شده بود. مثلا ارقام زندانیان تا سال ١٩٣٩ را که غرب به آن متوسل بود، ١٠ میلیون نفر اعلام شده بود. در حالیکه این تعداد در آمار سه مورخ مزبور به ۱ میلیون نفر هم نمی رسید. غرب تلفات زندانهای شوروی در بین سالهای ١٩٣٤ تا ١٩٥٣ را بیش از ٢٥ میلیون نفر تبلیغ می کرد، در حالیکه سه مورخ رقم ١ میلیونی از آرشیو و اسناد کمیته مرکزی منتشر کرده اند!
دولت آمریکا، که اگر نه هزاران بلکه حداقل صدها پایگاه نظامی در بسیاری از کشورها، از آلمان و ژاپن و کانادا گرفته تا تنگه هرمز و عربستان و دهها و صدها جزیره بزرگ و کوچک دارد تا داعش و طالبان و القاعده و کنترا سازمان بدهد و به زندگی و جان مردم بیاندازد، اگر بر علیه "سوسیالیسم" چنین تبلیغات زهرآگینی تولید نکند، ول معطل است! دولتی که بودجه نظامی آن بالغ بر ٦٠٠ میلیارد دلار در سال است، اگر شبانه روز بر علیه سوسیالیسم تبلیغ نکند، ٦٠٠ میلیارد دلار را به نحو احسن هزینه نکرده است.

قابلیت اجرائی برای سوسیالیسم در جهان امروز
بالاتر گفتم که "بخش عظیمی از چپ در جهان امروز به این باور رسیده است که آن مناسباتی اجتماعی که در شوروی در مقطع فروپاشی برقرار بود، سوسیالیسم نبود." این اما به این معنا نیست که به این اقناع رسیده اند می شد سوسیالیسم را با نقدی که بالاتر ارائه دادم با جایگزینی مالکیت اشتراکی و لغو کارمزدی با مالکیت دولتی، چیزی که مشخصه حکومت شوروی بود، به سوسیالیسم رسید. بلکه دلائلی مانند: "ضرورت انقلاب جهانی" و یا "عقب ماندگی روسیه" و غیره می آورند. در یک جمله: فلسفه وجودی انقلاب اکتبر و گرفتن قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر را نفی می کنند. وارد این بحث هم اینجا نمی شوم. بحث ما درباره امروز است و نه در زمان ظاهرا "عقب ماندگی روسیه" در سال ١٩١٧.
مستقل از بحث شوروی، قابلیت اجرائی سوسیالیسم در جهان امروز و حتی برقراری سوسیالیسم در یک کشور، یعنی برقراری مناسبات متکی بر مالکیت اشتراکی، لغو کار مزدی و منطبق با خطوطی که مارکس از آن بعنوان سوسیالیسم حرف میزند، نه فقط کاملا امکانپذیر است بلکه امری حیاتی در سرنوشت انسان امروز و انقلاب او برای رهائی از این وضعیت است.
یک بحث مهمی که در سالهای بعد از ١٩٢٤ در حزب کمونیست شوروی در جریان بود، بحث عقب ماندگی صنایع روسیه برای برقراری سوسیالیسم بود. بحث محوری در این مورد که اساسا توسط زینوویف مطرح می شد این بود که آلمان یک اقتصاد صنعتی پیشرفته است و اگر در آلمان انقلابی مثل انقلاب روسیه به پیروی برسد می شود اقتصاد سوسیالیستی را در روسیه هم پیاده کرد. اگر کسی برود صنعت آلمان ١٩٢٠ را با صنایع کشورهای امروز مقایسه کند، آلمان در مقابل قریب به اتفاقشان از روسیه ١٩١٧ هم عقبمانده تر خواهد بود. یعنی حتی اگر از این نظر هم به مسئله بپردازیم، سوسیالیسم قابلیت اجرائی کامل دارد.
اینها اما بحثهایی هستند که کسی می تواند قبول کند یا نه. کسی می تواند بگوید که اینها هنوز برای اینکه یک اقتصادی در یک کشوری اشتراکی و اجتماعی بشود کافی نیستند. کسی می تواند بگوید که این هنوز اقتصاد را به آن اندازه فراوان در دسترس همه قرار نداده، که نیروهای مولده به آن اندازه تکامل نیافته اند، توانائی دفاع کشورهای سوسیالیستی در برابر ناتو و غیره کافی نیست. و غیره و غیره. من اصراری ندارم. اما یک چیزی را که نمی شود روی آن چانه زد و فکر کنم تقریبا همه بر آن اتفاق نظر داشته باشیم، این است که سیستم سرمایه داری دیگر قابلیت جواب دادن به نیازهای امروز بشر را ندارد. تعداد افراد بیکار و یا کسانی که مشغول سازمان دادن سرکوب و قتل و کشتار دیگران در ارتش و سازمانهای جاسوسی و جوخه های اعدام هستند بیشتر از کسانی است که امروز مشغول کار و فعالیت هستند. گام اول برای همه کسانی که یک زندگی و دنیای انسانی تر و بهتری را می خواهند باید سرنگونی این مناسبات باشد. من واقعا نمی دانم که در دروه قرون گذشته در مناسبات فئودالی و برده داری، حتی فلاسفه عصر روشنگری هم تصویری از جهان امروز و مناسبات تولیدی امروزی داشتند. در نتیجه همچنانکه مانیفست کمونیست هم تأکید دارد، در گذر از مناسبات طبقاتی سرمایه داری، مسئله اول سرنگونی این نظام است و در مسیر تاریخی، پرولتاریا سیستمی که بتواند جوابگوی نیاز جامعه بشری باشد را ایجاد می کند. این مناسبات باید بر پایه کارمزدی نباشد. باید نیروی کار دیگر کالا نباشد. مالکیت بر ابزار تولید اشتراکی باشد. آیا رسیدن به این ساده است؟ من نمی دانم. باید رفت برایش مبارزه کرد و دید که شدنی است یا نه. اما آنچه را که می دانم این است که سیستم امروز نه جوابگوی نیازهای من است و نه شایسته انسان امروز.

بخش سوم سئوال "لطفا به نقش جنگ و ایجاد یک لشکر بزرگ بیکاران در حفظ نظام سرمایه داری"، از آنجا که به بقیه بحث که بیشتر حول شوروی و سوسیالیسم بود، ربطی زیاد ندارد، جواب به این بخش را به فرصتی دیگر موکول می کنم.

برای مطالعه بیشتر:
خطوط اصلی یک نقد سوسیالیستی به تجربه انقلاب کارگری در شوروی: منصور حکمت

٢١ سپتامبر ٢٠١٤

(کارگر کمونیست ۳۳۰)

۱۳۹۳ شهریور ۲۵, سه‌شنبه

حقوق کارگران و بهره‌مندی کارگران از نظام عدالت در ایران

مقدمه:
نوشته ای که در پی می آید در ماه مه ۲۰۱۴ و به درخواست نهاد “The Foreign Policy Centre” نوشته شد و در ژورنال ماه سپتامبر ۲۰۱۴ این نهاد درج شده است. همانطور که خواننده فارسی زبان می بیند، این نوشته یک نگاه کلی به وضعیت حقوقی کارگران داشته و مبنای عزیمت آن این بوده که خواننده انگلیسی زبان هیچ اطلاعاتی در مورد وضعیت حقوقی کارگران ندارد. به همین علت به بدیهی ترین مسائل اشاره شده که برای خواننده فارسی زبان بخشی از زندگی روزانه است.
نوشته به زبان انگلیسی نوشته شده است و همکاران نهاد فوق آن را به فارسی هم ترجمه کرده اند که من بدون هیچگونه اصلاحی همان ترجمه فارسی آنها را اینجا در اختیار خوانندگان قرار می دهم. همچنین لازم به گفتن است که نوشته ۱۸ مرجع دارد، که همه آنها هم در نسخه انگلیسی و هم نسخه انگلیسی روی سایت نهاد فوق آمده اند.
۱۴ سپتامبر ۲۰۱۴
***

حقوق کارگران و بهره‌مندی کارگران از نظام عدالت در ایران

روند پایدار در جمهوری اسلامی ایران سرکوب اتّحادیه‌های صنفی و حقوق کارگری بوده است. کارگران از تشکیل انجمن‌های مستقل ممنوعند، و نیز قانوناً حق ندارند در هیچ اقدام جمعی شرکت کنند زیرا اعتصابات حرام اعلام و تقبیح شده است. رژیم "شوراهای اسلامی کار" را منصوب کرده تا از طرف کارگران تصمیم‌گیری کنند. این نهادها با مدیریت و نیروهای اطّلاعاتی و امنیتی همکاری دارند تا فعّالان سیاسی و نیز هرگونه احتمال اقدامات جمعی کارگری را شناسایی نمایند. بنابراین، اگر کارگران به علّت نارضایتی از قبیل پرداخت نشدن دستمزدها، که در سطح گسترده‌ای متداول است، اعتصاب نمایند در خطر مجازات قرار می‌گیرند. "سردسته‌ها" دقیقاً تحت نظر جاسوسان "شوراهای اسلامی کار" و "انجمن‌های اسلامی" هستند که به مدیریت گزارش داده می‌شود.

قانون کار جمهوری اسلامی ایران به وضوح تصریح می‌کند که اعتصابات ضدّاسلامی و ممنوع است. تشکیل سازمان مستقل کارگران جرمی قابل مجازات است. رژیم فعالیت کارگران را طوری به دقّت زیر نظر دارد که حتّی در قانون "شوراهای اسلامی کار" ذکر شده که اعضاء آن باید تعهّد خود به ولایت فقیه را ثابت کرده باشند. هر ساله صدها اعتراض کارگری گزارش می‌شود و در هر قضیه پلیس ضدّ شورش برای پراکنده کردن آنها احضار می‌گردد.

شب اوّل ماه مه 2014، جعفر عظیم‌زاده و جمیل محمّدی به علّت دعوت از کارگران جهت اجتماع و اعتراض علیه حدّاقلّ دستمزدی که در آن سال اعلام شده بود، دستگیر شدند. همان روز شاپور احسانی راد و پروین محمّدی، به علّت وابستگی به همان سازمانی که جعفر و جمیل عضو آن بودند، برای مدّت کوتاهی دستگیر و بعد از بازجویی آزاد شدند. رضا شهابی، فعال برجستۀ دیگر کارگری از اتّحادیه رانندگان اتوبوس طهران در سال 2011 دستگیر شد و علیرغم کسالت و بیماری، از آن زمان به اتّهام رهبری اعتصاب رانندگان اتوبوس در سال 2006 در زندان به سر میبرد. کلّیه فعالان کارگری از اتّحادیه نیشکر هفت‌تپه تحت فشار سهمگینی از سوی نیروهای امنیتی هستند. آنها را ساکت کرده‌اند؛ بسیاری از آنها شغل خود را از دست دادهاند. سندیکای کارگران فلزکار در سنندج در دهۀ 1980 بعد از آن که تمامی فعّالان کلیدی آن دستگیر، شکنجه و زندانی شدند، منحلّ شد. جمال چراغ‌ویسی، یکی از اعضاء برجستۀ سندیکای مزبور اعدام شد. اتّحادیه نانوایان سقز به همان سرنوشت دچار شد. محمود صالحی، فعال مشهور کارگری و عضو برجسته این اتّحادیه زندانی و در تحت شرایط بسیار وخیم نگهداری شد. رسول بداغی، عضو هیأت مدیره کانون صنفی معلّمان ایران مشغول گذراندن محکومیت شش سالۀ خود است که به علّت فعالیت‌های اتّحادیه به آن محکوم شده است.

کارگران مسلمان، به صورت افرادی در مقابل نظام عدالت، مانند هر کس دیگری اسماً دارای حقوق برابرند. امّا، احکام اسلامی بر این حقوق حاکم است. کارگران معترض با دستگیری خودسرانه مواجهند و کارگران دستگیر شده برچسب "عوامل دشمن خارجی و تهدیدی برای امنیت ملّی" می‌خورند. بازجویی از آنها معمولاً تحت شرایط بسیار خشن صورت می‌گیرد؛ در سلّول انفرادی نگهداری و شکنجه می‌شوند که علیه رفقای خود شهادت دروغ بدهند. آنها حتّی از ملاقات معمول مرتّب نیز محرومند. رفتار رژیم اسلامی با شاهرخ زمانی، جعفر عظیم‌زاده و رسول بداغی نمونه‌هایی از چنین رفتاری است.

بهنام ابراهیم‌زاده، عضو کمیتۀ پیگیری ایجاد تشکّل‌های آزاد کارگری به علّت دفاع از حقوق دیگر کارگران از ژوئن 2010 در زندان به سر می‌برد و تحت شرایط بسیار خشن نگهداری می‌شود. اتّهامات او عبارتند از عضویت در گروه مخالفان مسلّح، اتّهامی که قویاً توسّط آقای ابراهیم‌زاده و دیگر فعّالان رد شده است. پسرش، نیما، مبتلا به سرطان است و اطبّاء از آزادی او حمایت کرده‌اند زیرا به بهبودی نیما کمک می‌کند ولی موافقت نشده است. دو عضو معروف دیگر همان سازمان، شاهرخ زمانی و محمّد جراحی نیز به اتّهام "فعالیت‌های ضدّ اسلامی" در زندان به سر می‌برند.

درسال 2010، اعضاء اتّحادیه آزاد کارگران ایران، در سنندج، به دلیل شرکت در راه‌پیمایی روز اوّل ماه مه به جریمه و تحمّل شلّاق در ملأ عام محکوم شدند.

سه عضو کمیتهٔ هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری و فعّالان کارگری از مهاباد در آذربایجان غربی، به نام واحد سیّده، یوسف آب‌خرابات، محمّد مولانایی (که 76 ساله است) به علّت شرکت در فعالیت‌های مرتبط با حقوق کارگران در اواسط فوریه 2014 دستگیر و بدون حقّ آزادی با وثیقه بازداشت شدند.

با فعالان کارگری هرگز بر مبنای "بی‌گناه مگر ثابت شود گناهکار" رفتار نمی‌شود، بلکه آنها همواره "گناهکار مگر ثابت شود بی‌گناه" هستند. تقریباً هر فعّال کارگری شناخته شده‌ای برای بازجویی احضار شده و با مطالبۀ وثیقۀ سنگین مواجه گشته که آزادی آنها جهت مشارکت در فعالیت‌های مرتبط با حقوق کارگران را محدود می‌کند. اکثر این فعّالان از سفر به خارج نیز ممنوع هستند؛ یا قبل از سفر خارج باید تشریفات اداری را طیّ کنند. این قضیه در برنامۀ سفر اخیر داود رضوی از اتّحادیه رانندگان اتوبوس طهران معمول شد؛ او دعوت‌نامه‌ای از اتّحادیه صنفی در فرانسه جهت حضور در کنفرانسی دریافت داشته بود.

وکلای مدافع حقوق کارگران و فعّالان کارگری نیز با ارعاب مواجه هستند. این قضیه در خصوص محمود صالحی وقتی که ابتدا دستگیر شد و نیز وکلای اعضاء هیأت اجرایی اتّحادیه نیشکر هفت‌تپّه مصداق یافت.

کارگران مهاجر افغانی حتّی آن حقوق برابر اسمی را هم ندارند. آنها سکنۀ غیرقانونی تلقّی می‌شوند و هر کسی که آنها را استخدام کند جریمه و مجازات می‌شود. رژیم اسلامی با کارگران غیرمسلمان به عنوان شهروندان نابرابر رفتار می‌کند و در مقابل قانون به عنوان شهروندان مسلمان با آنان معامله نمی‌شود.

در نظر گرفتن این نکته نیز حائز اهمّیت است که هیچ قاضی تعلیم دیدۀ مستقلّی وجود ندارد که بر پرونده‌های دادگاهی مرتبط با علائق کارگران نظارت داشته باشد. قضّات عبارت از روحانیونی هستند که پیش‌نمازند و به اجرای مراسم ازدواج یا تشییع جنازه می‌پردازند. آنها، مبتنی بر آموزش‌های حوزۀ علمیه تصمیمات حقوقی دلبخواه می‌گیرند. اکثر اوقات، وقتی حقوقدانی مادّه‌ای در سندی حقوقی را در دفاع از موکّلش مطرح می‌کند، قضیه را متوقّف کرده اسناد حقوقی آنها را مردود می‌شود. اکثر قوانین که به نظر می‌رسد حقوق کارگران را در ایران تثبیت می‌کند حاوی موادّی است که به نحوی مؤثّر آنها را از این حقوقی اساسی خود محروم می‌سازد.

برگرفته از: ژورنال "گزارش حقوق بشر در ایران" شماره سپتامبر ۲۰۱۴

جمهوری شلاق

کارگران بدانند!
ایلنا دوشنبه ۲۴ شهریور طی خبری اعلام کرد که "دادگاه جزایی بندر امام خمینی، ۴ کارگر پتروشیمی رازی را به تحمل ۶ ماه حبس و ۵۰ ضربه شلاق محکوم کرده است." این حکم ظاهرا در پی شکایت کارفرمای شرکت پتروشیمی رازی از این کارگران به اتهام "اخلال در نظم" و "توهین و تهدید" صادر شده است. کارفرما گفته است این ۴ کارگر در تاریخ ۲۸ بهمن ۹۲ کارگران پتروشیمی رازی را "تحریک و ترغیب" کرده و با طرح درخواست‌های "غیر موجه و خارج از موضوع روابط کاری" باعث تجمع کارگران پیمانکاری و تعطیلی کارگاه شده‌اند.
معلوم بود که جمهوری اسلامی منتظر فرصت بود تا آبها از آسیاب بخوابد و حمله‌ای به کارگران پتروشیمی را آغاز کند. کارگرانی که اعتصابشان برای مدتی به این بحث و گفتگو دامن زد که "قدرت متحد کارگران می تواند جمهوری اسلامی را عقب براند". اما این سلاح کثیف رژیم اسلامی در مقابله با اعتراض کارگری بوده. مرداد امسال هم ۹ نفر از کارگران معدن بافق را باز با همین ترفند بازداشت کرد. ۸ تن از کارگران کارخانه پلی اکریل اصفهان و ۵ تن از کارگران معدن چادرملو را هم بدنبال اعتراضشان بازداشت و مورد اذیت و آزار قرار داد. فعالین کارگری در سنندج را هم چند سال پیش بدنبال برگزاری اول ماه مه بازداشت و تعدادی را شلاق زد.
این ماهیت رژیمی است که با شلاق سر کار آمد و با شلاق امورش را به پیش برده. اراجیف شکایت کارفرما را کسی از این رژیم کارگرکش نمی پذیرد. هزاران کارگران سالهاست که از همین کارفرماهای نورچشم آقازاده های رژیم بخاطر نپرداختن دستمزدهایشان شکایت می کنند، اما با هر شکایتی از آنها درجه نزدیکی آنها به مقامات بلندپایه رژیم شلاق بالاتر هم می رود. دلیل دادگاه جمهوری اسلامی همان است که کارفرما گفته است: "تحریک و ترغیب همکاران خود به اعتصاب!"
جمهوری اسلامی بداند که یک جامعه ۸۰ میلیونی گرسنه و به فقر کشانده را نمی توان با چماق و شلاق ساکت نگه داشت. کارگر بیکار و دستمزد دریافت نکرده، کارگری که با حداقل دستمزد زیر خط فقر که نان آور ۱۰ نفر دیگر هم هست را نمی توان با شلاق برای همیشه ساکت کرد. جمهوری اسلامی باید برود! این حکم اعتراض کارگران بافق و پتروشیمی ها و معادن چادرملو، حکم کارگران بیکار و زنان بیحقوق و کل جامعه ایران است.

کارگران درس بگیرند!
حکم دادگاه جمهوری اسلامی بر علیه فعالین کارگری پتروشیمی ها، در واقع درس عبرتی برای بقیه کارگرانی است که دست به اعتصاب و اعتراض می زنند، تا همه جوانب اعتصاب و اعتراض خود را بخوبی بسنجند. نباید هیچ اعتراضی را نیمه راه ول کرد. باید تا تحمیل شکست کامل به اعتراض ادامه داد. باید کارگران را برای همین ترفندهای رژیم هم آماده کرد. جای بسی امید است که کارگران زندانی بافق و خانواده هایشان، به همراه کارگران اعتصابی معدن فوق زیر بار ترفند "آزادی به قرار وثیقه" نرفتند. این اما به نظر من هنوز کافی نیست. باید کارگران را در مجامع عمومی حول همین ترفند رژیم آماده کرد که اینها زبان خوش حالیشان نیست و به اعتراض کارگری بعنوان دشمن درجه اول خود می نگرند و فقط هوشیاری کارگران و خانواده های آنهاست که رژیم را بطور کامل عقب خواهد راند.

۱۵ سپتامبر ۲۰۱۴

جدائی اسکاتلند و سرنوشت کردستان

دو روز دیگر، ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۴، مردم اسکاتلند به پای صندوقهای رأی خواهند رفت و درباره ماندن و یا جدا شدن از بریتانیای کبیر تصمیم خواهند گرفت. در یادداشت "استقلال اسکاتلند و کردستان" این سئوال را جلوی خواننده گذاشتم که چرا این حق مردم اسکاتلند است که بدون مزاحمت دیگران، دیگرانی چون آمریکا و روسیه و ایران و ترکیه، که مردم کردستان عراق با اینگونه مزاحمتها روبرو هستند، تصمیم بگیرند، اما مردم کردستان این حق را ندارند و رأیشان تابع میل پوتین و اردوغان و خامنه ای و اوباما است.
بحث من این نیست و آنجا هم این نبود که جدا شدن یک بخشی از سرزمینی و اعلام استقلال آن کار خوبی هست یا نه! هر تصمیم اینچنینی پیچیدگی های خاص خودش را دارد که باید تک تک آنها را در جای خودش مورد بحث و بررسی قرار داد. گفتم که مردم چک و اسلواکی خیلی متمدنانه تصمیم گرفتند از همدیگر جدا بشوند. اوکرائین خیلی متمدنانه از روسیه جدا شد. وقتی که بلشویکها در روسیه قدرت گرفتند، این حق را برای مردم همه کشورهایی که تزار یک زمانی به زور ضمیمه روسیه کرده بود، به رسمیت شناختند که خود تصمیم بگیرند بمانند یا مستقل شوند. فنلاند و لهستان خیلی متمدنانه تصمیم گرفتند که رأی به جدائی بدهند. نروژ بعد از قرنها بودن در چهارچوب کشوری بزرگتر، سوئد، در سال ۱۹۰۵ تصمیم گرفت از سوئد جدا شود.
هر انسانی که عقلش را به کار بیاندازد و در کلاس درس چماقداری درس نخوانده و در روابط چماقداری بزرگ نشده باشد، و به این سئوال مشخص جلوی خود فکر کند، باید بتواند به این سئوال جواب بدهد که چرا فکر می کند این حق مردم اسکاتلند است که تصمیم به جدائی و یا ماندن در چهارچوب بریتانیای بزرگ بگیرند، اما این حق را برای مردم کردزبان در کردستان عراق را به رسمیت نمی شناسند؟ آیا کسی هست که فکر کند مردم اسکاتلند و اروپا کلا، دارای حق بیشتری از مردم خاورمیانه هستند؟ آیا کسی هست که فکر کند، اما جرأت ابراز آن را ندارد که بگوید خون مردم اسکاتلند رنگین تر و باارزش تر از خون مردم کردستان عراق است؟
اینها سئوالات مشخصی هستند که هر کس به سیاست جدی فکر کند، باید به این سئوالات هم بطور جدی جواب بدهد. شدن یا نشدنش، خوب و یا بد بودنش موضوع این یادداشت نیست!

۱۶ سپتامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۲۴, دوشنبه

پروستات مالی سینماگران ایران

سه تن از دست اندرکاران سینمای ایران به نام‌های ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی و کمال تبریزی به پروستات مالی خامنه ای در بیمارستان رفته بودند. فیلم این پروستات مالی در انتهای این یادداشت آمده است.

کاسه لیسی - خایه مالی و اکنون هم پروستات مالی این جماعت را پایانی نیست. چندی پیش هم تمام اهل بیت هنر کاسه لیسی دست بسته به مراسم خایه مالی روحانی رفتند و هنر دستگاهی و رژیمی خود را کاملا به نمایش گذاشتند. قبلا هم درباره کاسه لیسی و نان به خون آغشته خوردن این جماعت در دو مطلبی که لینکهایشان در زیر می آیند نوشتم. برای این جماعت مهم نیست که پروستات خامنه ای تا کجا در خون این جامعه است. برایشان مهم نیست که دارند نانی را زهرمار می کنند که به قیمت کشت و کشتار و به قهقرا کشاندن یک جامعه ۸۰ میلیونی جلویشان انداخته شده است. رژیمی که کرور کرور آدم معترض اعدام کرد تا سینمایش را دست سینماسوزانی چون ده‌نمكی، مخملباف، فرج الله سلحشور و بهروز افخمی بدهد، واضح است که پروستات مالانی چون حاتمی کیا و مجید مجیدی و کمال تبریزی را بیرون خواهد داد.
با زیر کشیده شدن فرهنگ پروستات مالی و کاسه لیسی زندگی ذلتبار کردن هم رخت برخواهد بست. اما تا آن زمان باید به سینمایی که جهل و جهالت و ذلت را تولید می کند تحریم کرد. این جامعه استعداد این را دارد که بهترین سینماگران و بهترین سینما و هنر را تولید کند، اما اول باید سینماگران چماق بدست و سینماسوز را کنار بزند.

عیادت ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی و کمال تبریزی از خامنه‌ای:

"سر تعظیم فرود آوردن" سعید راد در برابر قدرت جمهوری اسلامی:

زندگی ذلتبار هنرپیشگی در ایران:


۱۵ سپتامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

استقلال اسکاتلند و کردستان

روز ۱۸ سپتامبر مردم اسکاتلند به پای صندوق‌های رأی خواهند رفت تا درباره جدائی و استقلال اسکاتلند و خروج این کشور از بریتانیای بزرگ تصمیم بگیرند. استقلال کشوری از کشور دیگر در دنیای امروز از مدرنترین شیوه هاست. جدائی چک و اسلوانیا، رفراندوم در کبک در چند سال پیش برای جدائی از کانادا، جدائی اوکرائین از روسیه، جدائی فنلاند و لهستان از شوروی و غیره، همه در چهارچوب این سیاست استقلال قرار می گیرند. منتها هر کدام ویژگی خاص خود را نیز داشت که اینجا مورد بحث نیست.
خواننده این سطور حتما به یاد دارد که چندی پیش وقتی زمزمه جدائی کردستان عراق از عراق مطرح شد، چه الم شنگه ای به پا کرد. جمهوری اسلامی خط و نشان کشید. "اهمیت" برخورد ترکیه مورد تأکید قرار گرفت. آمریکا و روسیه باید نظر می دادند. خلاصه آنچه که در این میان گم بود رأی و نظر مردمی بود که قرار بود تصمیم بگیرند از عراق جدا شوند یا نه!
من اینجا وارد پیچیدگی های استقلال و جدائی ها نمی شوم؛ اما آنچه که دوست دارم خواننده به آن فکر کند این است که مگر خون مردم اسکاتلند و کبک خیلی رنگین تر از مردم کشوری مثل عراق و ایران است؟ چرا تصمیم مردم کردستان باید تابع تصمیم آمریکا و روسیه و جمهوری اسلامی و ترکیه باشد؟ چرا شونیستها به شعور مردمی که تصمیم می گیرند از کشوری جدا شوند، بی احترامی می کنند و شعورشان را دست کم می گیرند؟ اینها سئوالات مقدماتی مهمی هستند که تعمق در آنها بر درک و احترام خودمان از و به خودمان می افزاید.

۱۴ سپتامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

پروستات خامنه ای! طنز در کجاست؟

خبر بستری شدن آقا امام شیعیان و رهبر معظم جمهوری اسلامی بخاطر سرطان پروستات از اخبار داغ چند روز گذشته ایران بوده است. این هنوز طنز مسئله نیست. او همانند هر انسان ۷۵ ساله ای مشکل پروستات دارد و مرگ بر اثر چنین مریضی ای در این سن و سال ظاهرا باید خیلی طبیعی باشد. شیعیان جهان و دم و دستگاه رژیم اسلامی را وحشت برداشته و مراسم دعاخوانی براه انداخته اند که رهبرشان را از مرگ احتمالی نجات دهد. در سالگرد قتل عام زندانیان سیاسی در شهریور ۱۳۶۷ هم بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی، که خامنه ای از سازماندهندگان اصلی بیش از ۳۵ سال جنایات این رژیم بوده، شادی به پا کرده اند که این جانی بهتر است گور بگور شود و نام و یادش از صفحه تاریخ برای همیشه پاک شود. انسانها معمولا کمتر در مرگ کسی اظهار خوشحالی می کنند. بقول انگلیسی، یک مرد برای خودش هر چه باشد، بالاخره یک فرزند، یک برادر و یک پدر است. درباره جنایتکارانی مثل خمینی و خامنه ای و لاجوردی، هیتلر و موسولینی و فرانکو، جورج بوش و صدام و تاچر و کسینجر و پینوشه و بسیاری از کسان مثل او موضوع فرق می کند که باید جای دیگری به آن پرداخت.

اما در باره احتمال مرگ خامنه ای، که اگر امروز اتفاق نیافتد بالاخره یک روزی اتفاق خواهد افتاد، باید به یک نکته توجه کرد. مگر اینها یک جنگ ۸ ساله را با سوار بر تبلیغات برای رفتن به بهشت به پیش نبردند و میلیونها جوان را با همین تبلیغات شهادت برای بهشت به کام مگر نفرستادند؟! اینها که نمایندگان خدا روی زمین هستند و بهشت برین با فاحشه خانه حلال پر از حوری و شراب حلال و الکل اسلامی در انتظارشان است، چرا احتمال مرگ، که جزئی از زندگی است و هیچ احدی را فرار از آن نبوده، اینچنین موجب وحشتشان شده است؟! این است طنز، که خودشان هم به دروغ‌های شاخ‌دار خود درباره بهشت و جهنم و آخرت باوری ندارند. کس دیگری هم نباید به این اراجیف باوری داشته باشد.

۱۳ سپتامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

این آقا دوست دخترش را کتک زده!

اگر در آمریکا شمالی زندگی می کنید، حتما خبر کتک خوردن دوست دختر ری رایس (Ray Rice)، بازیکن معروف فوتبال آمریکایی را از دست ری شنیده اید. و یا هم خبر رأی دادگاه آفریقای جنوبی در مورد قهرمان دو میدانی، اسکار پیستوریوس (Oscar Pistorius)، و اخبار حول و حوش اذیت و آزار زنان در دست مردان را دنبال کرده اید.

اخبار قتل و کتک کاری و اذیت و آزار زنان در دست مردان زمانی به صدر اخبار رسانه ها راه پیدا می کند که هنرپیشه و یا ورزشکاری دست به چنین اعمالی زده باشد؛ منتها اذیت و آزار زنان در دست مردان یک رکن جدائی ناپذیر جامعه امروز است.

فعلا به قتلگاهی که جریانات اسلامی در ایران و عراق و افغانستان و غیره از زنان درست کرده اند کاری ندارم. در این جوامع و در دست حاکمان این ممالک، زن انسان نیست و فقط ابزاری است در خدمت مردان و فراهم کردن خوشی و لذت آنها. منتها در قلب جوامعی مثل آمریکا و آفریقای جنوبی و اروپا هم زنان به دلائلی که ریشه هایش اجتماعی است، قربانی اذیت و آزار روزانه هستند. سئوال این است که چرا در همین جوامع هم، که با مبارزات طولانی که منجر به دست آوردهای مهمی برای زنان شده است، اذیت و آزار زنان این چنین متداول است؟ چرا اذیت و آزار زنان در جامعه از اخبار مهم رسانه های جمعی نیستند؟ چرا زنان حاضر به تن دادن به چنین روابطی می شوند؟

۱) تا زمانی که زنان از نظر اقتصادی به مردان وابسته اند، ترس از دست دادن منبع درآمد، آنها را مجبور به تن دادن به روابط ناسالم، abusive و غیر عاشقانه می کند. فحش و کتک خوردن و مورد بی احترامی قرار گرفتن را به گرسنگی و فقر ترجیح می دهد.

۲) ترس از دست دادن کودکان زنان زیادی را به تن دادن به روابط خشونت بار می کشاند.

۳) رسانه های جمعی بخاطر سودآور نبودن خبرهایی چون اذیت و آزار جنسی زنان در دست مردان، علاقه زیادی به دامن زدن به بحث و گفتگو در این مورد نشان نمی دهند. در موارد ری رایس و اسکار پیستوریوس، این نه خبر قتل و اذیت و آزار زنان، که نفس شخصیتهایی چون ری رایس و اسکار پیستوریوس بودند که برای رسانه ها مهم بودند!

۴) عدم دسترسی به مسکنی مناسب و مقرون به صرفه، عدم دسترسی به مهد کودکی با هزینه پائین، ترس از اینکه زن باید خانه بماند تا از فرزندش نگهداری کند و کارش را از دست بدهد، دلائل دیگری هستند که زنان زیادی را در روابط ناسالم ساکت نگه می دارد!

۵) تحمیق مذهبی و تن دادن دولتها و رسانه های مهندسی افکار به مذهب و اداب و رسوم مذهبی، و احساس گناه مذهبی و شرم و دیگر آداب، رسوم و سنن عصر جهالت دلائل مهم دیگری هستند که زنان ساکت به روابط خشونت آمیز تن می دهند. آموزش و پرورش امروزه باید یک رکن اصلی کار و آموزش خود را تدریس مذهب زدائی از جامعه تعریف کند که دست مذهب به مرور زمان تماما از سر جامعه کوتاه شود.


۱۲ سپتامبر ۲۰۱۴

اگر همه اشرار اعدام می شدند!

تیتر خبری در باره اعدام دو نفر در همدان توجه من را بخود جلب کرد. خبر چنین است: "مردم منطقه حصار حاج شمسعلی همدان صبح چهار شنبه شاهد به دار آویخته شدن دو نفر از شروران این منطقه بودند. در این مراسم دو حکم اعدام که به تایید دیوان عالی کشور و ریاست قوه قضائیه رسیده بود به اجرا در آمد تا شاهد حاکم شدن بیش از پیش امنیت در این نقطه از شهر همدان باشیم. متهمان از شروران منطقه بودند که به جرم محاربه فی الارض و شرارت به دار مجازات آویخته شدند."
همه می دانند که ایران، با تمام ارعابی که رژیم اسلامی سعی می کند بر جامعه حاکم کند، خود از ناامنترین کشورهای جهان است. اما اگر واقعا همه شروران و جانیان در این کشور به دار آویخته شوند، رٶسای قوه قضائیه و دوستانشان، از خامنه ای و رفسنجانی و احمدی نژاد گرفته تا صفوی و روحانی و قالیباف و مهاجرانی از اولین کسانی می بودند که به دار آویخته می شدند. این رژیمی که نان مردم را به گرو گرفته است، با همه دست اندارکاران و ساندیس خورانش متشکل از شرورترین و جنایتکارترین افراد است که نه تنها زندگی مردم ایران را به تباهی کامل کشیده است، بلکه عامل اصلی ناامنی و شرارت در تمام خاورمیانه و کشورهای آسیای شرقی و بسیاری جاهای دیگر هم هست.
من اما نمی خواهم حتی این جانیان هم به دار آویخته شوند؛ اما باید دستگیر و محاکمه شوند تا بقیه کسانی که از وسعت شرارت آنها اطلاع کامل ندارند، بدانند که اینها چه بلاهایی بر سر این دنیا آورده اند!

۱۲ سپتامبر ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

مشخصه های نظام سرمایه داری

دوستی در نامه ای به نشریه "کارگر کمونیست" می نویسد: "اگر ممکن است درباره مهم ترین مولفه ها و مشخصه های نظام سرمایه داری توضیحاتی ارائه بفرمائید یا مقاله ای معرفی کنید."
در انتها چند نوشته را برای علاقمندانی که می خواهند این موضوع را به تفصیل دنبال کنند معرفی خواهم کرد؛ اما ابتدا لازم است به صورت خیلی مختصر به چند مٶلفه و مشخصه نظام سرمایه داری اشاره ای بکنم.
اگر سئوال فوق را جلوی هر انسان منصفی که از این وضعیت ناراضی و به تنگ آمده است بگذارید، لیستی از خصوصیات قابل مشاهده جامعه امروز را برایتان برخواهد شمرد: نابرابری، فقر، حکومت پلیسی، جنگ. و وقتی به اعماق برویم لیست طولانی تر میشود: بیکاری، کار برای مزد، تورم، رقابت، بحرانهای ادواری و غیره. من هم قبول دارم که همه اینها از مٶلفه و مشخصه های "مهم" و نه لزوما مهمترین نظام تولید سرمایه داری هستند. اما به نظر من "مهمترین" و ستون اصلی همه این مٶلفه و مشخصات، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است! تأکید کنم که "مالکیت خصوصی بر ابزار تولید" و نه مالکیت خصوصی بر مسواک و خمیر دندان و دوچرخه و اینگونه ابزار و وسائل شخصی و خصوصی. از مالکیت بر ابزار تولید در نظام تولید سرمایه داری، مالکیت بر کارخانجات، مزارع، مالکیت بر خانه برای سود و نه استفاده شخصی، وسایل ارتباط جمعی، معادن و دیگر منابع طبیعی، ابزار آلات ماهیگیری ماکرو، وسائل حمل و نقل عمومی و موارد اینچینی مد نظر است. تأکید بر این نکته ضروری است، چرا که طرفداران نظام تولید کاپیتالیستی با در دست داشتن رسانه و مطبوعات مهندسی افکار، سعی می‌کنند با متوسل شدن به اینگونه ترفندهای مبتذل کلمه "مالکیت" را به حتی خصوصی و شخصی ترین وسائل هم تسری بدهند.
تأکید کنم که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، مختص نظام سرمایه داری نیست. اما مالکیت و ابزار تولید، هر دو به معنای معاصر آنها و همچنین "آزادی" فرد از قید و بندهای ارباب - رعیتی، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در نظام سرمایه داری را از دیگر جوامع طبقاتی و شیوه‌های تولید، مثلا برده‌داری و فئودالیسم تفکیک می‌دهد. اما برگردیم به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در نظام تولید سرمایه داری.
مبنا و اصل مالکیت خصوصی بر ابزار تولید در نظام تولید سرمایه داری، استخراج سود و ارزش اضافه هر چه بیشتر است. همین اصل باعث می شود که صاحبان ابزار تولید بر همه شئونات زندگی اجتماعی افراد در جامعه حاکمیت داشته باشند، حتی اگر گاها با چشمان غیر مجهز و مسلح قابل روئیت نباشد.
اجازه بدهید به اختصار، این موضوع را با "بحران‌های دوره‌ای" نظام تولید سرمایه‌داری توضیح بدهیم. تلاش برای استخراج سود بیشتر به بحران‌های دوره‌ای نظام سرمایه داری منجر میشود. بروز بحران‌های دوره‌ای که هر از چندگاهی به نقطه اوج خود می رسند و دنیا را به قهقرا می برند، از خصیصه های گریزناپذیر این نظام است. هر بحران با انباشت، تراکم و تمرکز سرمایه، هر بار با ابعادی عمیقتر و ویرانگرتر از بحران قبل ظهور می کند. در پایه ای ترین سطح، قانون گرایش نزولی نرخ سود مبنای کلیه بحران‌های اقتصادی جامعه سرمایه داری است. مارکس نشان می دهد که همگام با انباشت، ترکیب ارگانیک سرمایه ناگزیر افزایش می یابد. این بدین معناست که نسبت سرمایه ثابت (سرمایه ای که خرج وسائل تولید می شود) به سرمایه متغیر (سرمایه ای که خرج خرید نیروی کار کارگر می شود) دائم در حال افزایش است. در تحلیل مارکسیستی، سود و ارزش اضافه تنها از سرمایه متغیر است که حاصل می شود. یعنی سرمایه ثابت ارزشی بر سرمایه اولیه نمی افزاید. در نتیجه ربط این بحث به بحث ما این است که وقتی نسبت سرمایه ثابت به سرمایه متغیر افزایش یافت، نرخ سود کاهش می یابد. یعنی نسبت سرمایه‌ای که ارزشی بر سرمایه نمی افزاید، به نسبت سرمایه ای که منبع ارزش است بیشتر شده است. پائین آمدن نرخ سود و ارزش اضافه از یک حد، یعنی بحران!
سرمایه راه‌های متعددی برای خروج از بحران را امتحان می کند. در پایه ای ترین سطح، دستمزدها را تا جائی که کارگر از فقر و گرسنگی کامل تلف نشود، پائین می آورد. یعنی دستمزد کارگری را که قبلا با پول ٤ ساعت (که شامل بیمه و غیره هم هست) از ٨ ساعت کارش زندگی می کرد، این ٤ ساعت را مثلا به ٣ ساعت و حتی کمتر تقلیل می دهد. برای فروش وسائل تولید شده، به بازار احتیاج دارد و این سرمایه دار را به رقابت با سرمایه داران ضعیفتر می کشد؛ تا جائی که در هر بحرانی تعدادی از سرمایه داران از زیر بار این رقابت جان سالم بدر نمی برند و ورشکست می شوند. بنابراین در وهله اول، "مسابقه" برای حصول ارزش اضافه بیشتر، رقابت را بین سرمایه داران در چهارچوب کشوری تشدید می کند. با ورشکسته شدن سرمایه داران ضعیفتر، کارگران بیکار شده بنگاه‌های ورشکسته به ارتش بیکاران اضافه می شوند و این به رقابت بین کارگران دامن زده و تشدید می کند. در مراحل بعدی رقابت برای به دست آوردن بازارهای بیشتر فراکشوری، منجر به جنگ دولتها برای تصرف بازارهای تازه می شود.
اینجا به دو مقوله "بحران" و "رقابت" که بسیاری آنها را از مهمترین مشخصه های نظام سرمایه داری می دانند نسبتا بیشتر پرداختم. اما از نظر من آن دو مقوله حاصل کشمکش بر سر سود بیشتر هستند که ریشه در استثمار و کار برای مزد و مالکیت بر وسائل تولید دارند.

آزادی در سرمایه داری
بالاتر به مشخصه و مٶلفه هایی از نظام سرمایه داری پرداختم که از دید یک منتقد مارکسیست به این نظام است. اما طرفداران نظام سرمایه داری مشخصه های "مثبتی" از این نظام را نام می برند به نام "قانون" و "آزادی فرد". اجازه بدهید به "آزادی فرد" بصورت خیلی اختصار بپردازیم.
این واقعیت دارد که یک مشخصه مهم نظام سرمایه داری، در برابر نظام‌های طبقاتی فئودالی و برده داری، "آزادی" فرد و برابری وی در برابر قانون است. نابرابری اقتصادی یک مشخصه مهم سیستم سرمایه داری است. در تمام قوانین و بیانات مهم کشوری و بین المللی بورژوائی، حق مالکیت و فرض نابرابری اقتصادی حک شده است! اما برابری صوری و سیاسی در برابر قانون از مشخصات مهم و انکارناپذیر سرمایه داری است. هیچکس حق ندارد کس دیگری را وادار به کار برای کسی بکند؛ اما اگر کسی که صاحب وسائل تولید نیست کار نکند، از گرسنگی جان سالم بدر نخواهد برد! کسی نمی تواند جلوی کس دیگری را برای کاندیداتوری ریاست جمهوری سد کند؛ اما کاندید باید چندین صد هزار دلار داشته باشد که اولا ثبت نام کند و بعد تبلیغات انتخاباتی موفقی داشته باشد! همه حق دفاع از خود در برابر دست درازی این و آن را دارند؛ اما همه نمی توانند وکلائی را برای دفاع از خود استخدام بکنند که سیاه را سفید کند!
منصور حکمت درباره آزادی و برابری در نوشته کوتاه و خواندنی، "آزادی، برابری، حکومت کارگری" می نویسد:
«"آزادی" یعنی رهایی کامل از قدرت و حاکمیت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی سرمایه و سرمایه داری، یعنی رهایی از کلیه روابط، مناسبات و نهادهای اسارت آور و سرکوبگر جامعه بورژوایی، یعنی رهایی ازچنگال بردگی مزدی، رهایی ازانقیاد طبقاتی، رهایی از سرکوب ماشین دولتی بورژوازی، رهایی از بی حقوقی سیاسی و انقیاد فرهنگی، رهایی از پیله مذهب و پندارها و قوانین و ارزش های خرافه آمیز و عقب مانده جامعه موجود، رهایی از ستم های مذهبی، قومی و جنسی، رهایی از فقر و فلاکت، جهل و خرافه و کل تبعیضات و مصائب جامعه بورژوایی. "برابری"، یعنی نه فقط برابری حقوقی و قانونی، نه فقط برابری شهروندان جامعه از هر قوم و نژاد و جنسیت، بلکه برابری در امکانات مادی، در دسترسی به ابزارهای ارتقا و شکفتن استعدادهای فردی و اجتماعی، برابری در تولید و در زیست، برابری در اعمال اراده در سرنوشت اقتصادی، سیاسی و اداره جامعه خود ـ برابری در بهره مندی از محصولات مادی و معنوی کار و تلاش اجتماعی و برابری در مبارزه برای فایق آمدن بر هر عقب ماندگی و کمبود ـ برابری ای که تنها با درهم کوبیدن مالکیت خصوصی بورژوایی بر وسایل تولید و مبادله، از میان بردن بردگی مزدی و قرار دادن وسایل تولید و ثروت جامعه در مالکیت جمعی و اشتراکی کلیه انسانهای سهیم در فعالیت اجتماعی حاصل میشود.»
در نتیجه "آزادی" و "برابری" در سرمایه داری، که قانونی و حقوقی هستند، صوری اند و دست نیافتنی.

واضح است که درباره "مٶلفه و مشخه‌های" نظام سرمایه‌داری می شود یک کتاب قطور نوشت تا بشود گوشه هایی از آن را باز کرد. اما برای جواب به یک سئوال و معرفی چند مقاله و کتاب، امیدوارم که این یادداشت کمکی به خواننده گرامی کرده باشد.

=======
برای مطالعه بیشتر:
در میان صدها و هزاران کتاب و جزوه و مقاله آموزنده در باره ویژگی های نظام سرمایه داری، من یک لیست کوتاه به علاقمندان معرفی می کنم:

١) سرمایه (کاپیتال)، کارل مارکس، ترجمه جمشید هادیان:

٢) بازخوانی کاپیتال، منصور حکمت:

٣) نظری به تئوری مارکسیستی بحران و ...، منصور حکمت:

٤) اسطوره بورژوازی ملی و مترقی (١) و (٢)

٥) دمکراسی: تعابیر و واقعیات، منصور حکمت

٦) دربارهٔ مسئلهٔ یهود، کارل مارکس، ترجمه ع. افق



٨ سپتامبر ٢٠١٤

۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

چگونه آزاد می شویم؟

سخنی با فعالین و رهبران کارگری

جامعه ایران حدود ٤ دهه پیش به امید آزادی دست به یک انقلاب وسیع توده ای زد. ضدانقلاب با توسل به هزار و یک ترفند، این انقلاب را با خشن ترین شیوه ممکن سرکوب کرد؛ چنان وحشیانه که بخش وسیعی از انقلاب کنندگان آن روز را بخاطر شرایطی که به این جامعه تحمیل شد و بلائی که سر آن انقلاب آوردند، امروز افسرده کرده است. این جامعه تشنه آزادی اما برای یک دم هم از اعتراض دست بر نداشته است. و آزادی شایسته این جامعه است که این چنین مصمم برایش گام بر می دارد.
با وجود نیروی کار کافی و منابع  سر شار زیرزمینی و طبیعی ، جامعه ایران در یک فقر کامل بسر می برد. بر طبق آمارهای رسمی دولتی و اظهارات مقامات رژیم، بیش از ٥٠ درصد کارگاه‌های تولیدی در ایران تعطیل هستند. تورم بیش از ٣٠ درصد بوده و بیکاری در بسیاری از شهر‌ها به بالای ٣٠ درصد رسیده است. رئیس "فراکسیون کارگری" مجلس اسلامی می گوید: هم اکنون معیشت ٩٠ درصد جامعه کارگری کشور زیرخط فقر بوده و ١٠ درصد باقیمانده نیز با خط فقر فاصله چندانی ندارند. محمدرضا بقائیان، که عضو شورای عالی کار است، می گوید: "بیش از ٩٠ درصد کارگران ایران با قرارداد موقت‌ کار می‌کنند." او درباره طرح حذف ماده ٢٧ قانون کار اسلامی می گوید: "با تغییر این ماده قانونی حتا امنیت موقت شغلی کارگران در محدوده زمان قرارداد هم از بین می‌رود و اخراج کارگر صرفا با اتکا به سلیقه کارفرما انجام خواهد گرفت." رئیس "انجمن اسلامی معلمان ایران" هم می گوید بیش از سه چهارم معلمان کشور با داشتن دو و گاها سه شغل هم زیر خط فقر زندگی می کنند. در کنار این وضعیت شاهد خیل عظیم کارگرانی هستیم که فرزندانشان از رفتن به مدرسه محروم هستند و در حالی که نزدیک به ١٧ میلیون کودک در سنین تحصیل هستند، آمارها حاکی از آن است که کمتر از ١٤ میلیون کودک به مدرسه می‌روند و علت عمده آن نیز عدم توانایی خانواده‌های فقیر و زحمتکش در تامین هزینه‌های تحصیل کودکانشان عنوان شده است.
علاوه بر اینها، جامعه سرکوب شده ایران از نبود آزادی‌های ابتدائی و پیش پاافتاده سیاسی رنج می برد. هرگونه تلاش برای متشکل شدن با سرکوب روبرو می شود. اعدام کرور کرور انسان بخاطر گاها پیش پاافتاده ترین بزه کاریها که منشا آنها فقر و بیکاری است، یک واقعیت تلخ این جامعه شده است. اعتیاد و پناه آوردن به مواد مخدر در سطحی بسیار گسترده و باورنکردنی، و سرکوب و جلوگیری مطلق از شادی و خنده و عشق ورزیدن از دیگر داده های تلخ امروز این جامعه است. علاوه بر این موارد، خفقان و سرکوبهای شدید و بی حقوقی زنان و جوانان و غیره، بحث "چه باید کرد؟" را بحث هر خانه و جمع و محفلی کرده است.
چه باید کرد؟ از اینجا باید شروع کرد که وضعیتی که بالا به اختصار توصیفش رفت لزومی به افشا ندارد. دیگر هیچ فعال سیاسی و مخالف جمهوری اسلامی وقتش را صرف تلف کردن افشاء سیاستهای این رژیم نمی کند. هیچ کسی در این مملکت دیگر توهمی به این رژیم و حرفهای مفت و بی ارزش سرانش ندارد. حتی خود سران بالا بالای رژیم هم دیگر تظاهر به اینکه "همه چیز اوکی است" نمی کنند. می دانند که وضع خرابتر و وخیم‌تر از آنی است که عقبمانده ترین متوهم مذهبی هم باوری به گفته های آنها داشته باشد. در نتیجه مسئله عاجل تغییر است. اما چگونه؟

انقلاب برای آزادی چگونه نتیجه می دهد؟
این یادداشت خطاب به فعالین کارگری‌ای است که در کارگاه، کارخانه، پالایشگاه، اداره، مدرسه، بیمارستان و غیره مشغول سازماندهی همکاران خود هستند. مشغول همفکری برای پیدا کردن راهی برای خلاصی از این وضعیت هستند. وضعیتی که توصیف آن بالاتر رفت، برای ما آزادی و خلاصی از این وضعیت را به امری عاجل تبدیل کرده است. مشغله فعالین کارگری باید یافتن راه حلی برای این وضعیت باشد و این امر جز از طریق تلاش مستمر برای سازماندهی میسر نیست.
متحد و متشکل نبودن از عوامل اصلی تداوم فقر و فلاکت و سرکوب در هر جامعه ای هستند. منظورم متحد اعتراض نکردن است و در نهادها و تشکل‌های محیط کار متشکل نبودن. جامعه ایران مالامال اعتراض است، اما معترضین عمدتا منفردند و لذا  اعتراضاتشان عمدتا بجایی نمیرسد. حتی اعتراضات نسبتا متشکل هم، چنان سازمان یافته نیستند که از قبل جوانب مختلف آن ارزیابی شده باشند و یا در پایان اعتراض مورد ارزیابی قرار بگیرند. بیشتر اعتراضات خودجوشی هستند که بعد از پایان اعتراض به فراموشی سپرده می شوند. در نتیجه دو شرط اصلی  گام برداشتن به سوی آزادی، متحد و متشکل شدن است. مهمتر اما برای آزادی و رهائی از وضعیتی که بر علیه آن اعتراض می شود، متحد و متشکل شدن لازم، اما کافی نیستند.
انقلاب ایران در سال ١٣٥٧، انقلاب مصر و تونس و دیگر اعتراضات منطقه ای "بهار عربی" در سالهای اخیر، اعتراضات قدرتمند یونان و اسپانیا و اوکرائین و ایران و غیره و غیره در چند سال گذشته هم حتی اگر به سرنگونی رژیم‌هایی که هدف مستقیم اعتراض و انقلاب بودند، منجر شد، اما منجر به آزادی نشدند. برای اینکه سرنوشت سیاست در دنیای امروز صرفا توسط اعتراض و انقلابات بدون رهبر، بدون احزاب و بدون برنامه و اهداف سیاسی مشخص رقم نمی خورد. تحزب در این بحث جایگاه محوری دارد. حزب برنامه دارد. حزب اهداف سیاسی انقلابات و توده های انقلاب کرده را فرموله و مبارزات و اعتراضات را رهبری و کانالیزه می کند.

برای فعالین کارگری
بالاتر گفتم که این یادداشت خطاب به آن دست از فعالین کارگری است که مشغول سازماندهی هستند. مطلوبترین شکل برای متحزب شدن، روی آوری وسیع توده‌های کارگر و مردم آزادیخواه به عضویت در حزب طبقه کارگر است. اما در جائی که احزاب حق آزادی و فعالیت ندارند و احزاب اپوزیسیون نه تنها آزادانه در دسترس نیستند، بلکه حتی شک رابطه با آنها فرد را دچار دردسر می کند، چنین چیزی امکانپذیر نیست. این اما وظیفه رهبران و فعالین کارگری است که در هر شرایطی به احزاب به هر شیوه ای که مناسب ببینند بپیوندند. به اهداف، برنامه و اعمال احزاب موجود بنگرند و اگر با اهداف خود منطبق دیدند به یکی از آنها بپیوندند و یا اگر چنین چیزی را ندیدند، با فعالین و رهبران جنبش‌های آزادیخواه اجتماعی دیگر حزب مناسبی ایجاد کنند. مسئله اینجا پیوستن به فرهنگ متحزب شدن و شکست فرهنگ حزب گریزی است. این دروغ را که گویا مستقل عمل کردن گلی به سر کسی خواهد زد، باید افشا و کنار گذاشته شود.
کسی چطور رهبر کارگری می شود؟ جنگ برای زندگی کردن یک بخش اصلی و دائمی مقابله با تعرض سرمایه بر جان و معیشت و زندگیشان است. کارگران ناچارا با اعتصاب، و اعتراض برای بهبود زندگیشان مبارزه بی وقفه خودشان را دنبال می کنند. نمی توان و نباید هم منتظر آینده ای نامعلوم ماند. می خواهند همین امروز تشکلهای خود را ایجاد کنند. همین امروز آزادی سیاسی، آزادی اعتصاب و آزادی بیان بدست بیاورند. برای تحمیل دستمزدی مکفی به سرمایه داران و دولتشان مبارزه می کنند. می خواهند دستمزدها و حقوق معوقه اشان همین امروز و بدون قید و شرط پرداخت شوند. قراردادهای موقت و سفید امضا نمی خواهند و برای برچیده شدن پیمانکاری ها مبارزه می کنند. می خواهند بدون اتلاف وقت در شرایطی امن کار کنند. از اخراج و بیکار سازی متنفرند و می خواهند امنیت شغلی داشته باشند. کسی که در همه این سنگرها در صف مقدم اعتراض و مبارزه باشد، در چشم توده کارگران رهبر کارگری است. کارگران این فعالین را که در شرایط سخت و سرنوشت ساز پشت پناهشان بوده اند را می شناسند.
اگر فعالین و رهبران کارگری ای که در اعتراضات روزمره کارگران پشت و پناه و راه نشان دهنده کارگران باشند، در روز خودش، توده وسیع کارگران را نیز به احزاب برای سازماندهی انقلاب متصل خواهند کرد. حرف این رهبران و فعالین کارگری برای توده کارگران حجت می شود. اگر همان کسانی که امروز برای نقد کردن دستمزدهای پرداخت نشده و یا برای افزایش دو تومان بیشتر به دستمزد کارگران جلوی صف اعتراض هستند، فردا اگر به کارگران فراخوان نزدیک شدن به حزبی را بدهند، کل جامعه گام‌های بلندی برای آزادی واقعی برداشته است.
فعال کارگری‌ای که هنوز به فکر متحزب شدن نیست، باید تجارب و سرنوشت اعتراضات کارگری در مصر و تونس، و در انقلاب ایران را بیاد بیاورد. که چگونه رهبرانی که بیشترین سهم را در سرنگونی دیکتاتورها داشتند، کنار زده شدند و زحماتشان به جیب بخش دیگری از طبقه حاکمه استثمارگر رفت. و در ایران آینده هم اگر فعال کارگری نجنبد، از زحماتش چیزی به کارگران نمی ماسد.
دنیا هیچ زمانی به اندازه امروز شاهد اعتراضات کارگری و انقلابات و نارضایتی توده‌ای نبوده است. ایران، به اعتراف اپوزیسیون و پوزیسیون جمهوری اسلامی، آبستن تحولات است. جنگ جناح‌های رژیم را پایانی نیست. جامعه ایران آماده تغییر و سرنگون کردن رژیم اسلامی است؛ منتها فعالین و رهبران کارگری و رهبران جنبش‌های آزادیخواهانه و اعتراضی دیگر باید متحزب شوند و نگذارند بار دیگر حاصل زحمات توده های انقلاب کننده ملاخور شود. راه میانبری وجود ندارد.

آفت جان اعتراضات
اگر حزب و متحزب شدن کلید معضل امروز جامعه ایران است، حزب گریزی پسامدرنیسم، که در میان روشنفکران چپ و سوسیالیست به یک اپیدمی تبدیل شده است، آفت جان اعتراضات و تلاش برای آزادی شده است. بخصوص در ایران این "آفت" دیگر یک حالت مضحکی به خود گرفته است. بعضی از این حزب گریزان به اصطلاح چپ در این جامعه در چند سال گذشته شاید حتی بیش از تعدادی انگشت دو دست مطلب و "تحلیل" سیاسی منتشر نکرده‌اند که به جرأت می توان گفت ٩٠ درصد همان "تحلیل"ها را هم به تخریب افراد و نیروهای چپ متشکل اختصاص داده اند. خواننده خود می تواند تحقیق کند تا ببیند که بعضی از اینها در مقابل بیست مطلب و اطلاعیه‌ای که درباره فلان فعال سیاسی  نوشته اند، دو مطلب درباره شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر ننوشته اند. در مقابل بیست مطلبی که درباره، عمدتا خراب کردن، این حزب و آن حزب نوشته و ویدیو منتشر کرده اند، دو مطلب درباره چگونه متشکل شدن ارائه نداده اند. آدم یاد آن ضرب المثل روسی می افتد که طرف تمام دار و ندارش یک گاو بود و بر حسب بخت بدش همان گاوش نیز می میرد. پریشان و شوریده به ماهی گیری می رود و بر حسب اتفاق یک ماهی طلائی به تورش می خورد. ماهی طلائی می گوید که "ماهی طلائی" هستم و میتوانی یک خواسته، هر خواسته و مطالبه ای که باشد، از من بخواهی که به آن برسی. طرف اولین چیزی که به ذهنش می رسد و بر زبان می آورد: "می خواهم که گاو همسایه‌ام بمیرد!" این حکایت به اصطلاح چپ حاشیه ای است که کارش را نمی توان چیزی جز "چوب لای چرخ" گذاشتن نامید.
واضح است که کسی نمی گوید نقد نکنید. اتفاقا تنها راه پیشروی، نقد صمیمانه است که راه را برای پیشروی چپ هموار می کند. اما وقتی که طرف (و ای کاش این "طرفین" فقط یکی دو نفر بودند) دست در انبان کیهان شریعتمداری نقدش به کمونیستها "گرفتن پول و امکانات از اسرائیل و اجنبی"هاست، دیگر نقدی مد نظر نیست؛ بلکه هدف خلع سلاح تلاش برای آزادی است.
بعضی ها هم در حرف تشکیل حزب طبقه کارگر و آماده کردن کارگران و فعالین کارگری برای پیوستن به این حزب را ظاهرا وظیفه خود تعریف کرده اند؛ اما هیچوقت یک گام عملی در این راه برنمی دارند. بعضی ها دهها سال است که تکرار می کنند در حال تدارک برای ایجاد چنین حزبی هستند. سالهاست همچنان در حال "تدارک و آماده کردن" هستند. اینها اما جز حرف مفت و ارزان چیزی برای طبقه کارگر و گامی در راه آزادی واقعی برنمی دارند و دیگران را هم از برداشتن یک گام مٶثر بازمی دارند. فعالین کارگری باید از این محافل و اینگونه افراد بپرهیزند. امکانات و انرژی خود را باید صرف فعالیتهای مٶثر کرد.
وظیفه فعالین و رهبران کارگری کنار زدن این فضا و متحزب شدن برای جمع کردن بساط توحشی است که رژیم اسلامی بپا کرده و جامعه را به تباهی مطق کشانده است.
٣٠ اوت ٢٠١٤

(کارگر کمونیست ۳۲۷)