۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

سازمان دادن اعتصابى که رژيم شاه را فلج کرد

گزارش دست اول يکى از کارگران صنعت نفت
برگردان: ناصر اصغرى

مقدمه مترجم
نوشته زير در ژانويه ١٩٧٩ در شماره ٣ مجله Intercontinental بچاپ رسيد. اين نوشته همراه چند مطلب ديگر در مجموعه اى تحت عنوان Oil and Class Struggle در سال ١٩٨٠ به چاپ رسيد که مسائل مربوط به نفت را مورد بررسى قرار داده بودند. ظاهرا امضا نويسنده محفوظ مانده است.

هدف من از ترجمه اين گزارش تأکيد بر موقعيت حساس کارگر در اقتصاد و دخالت کارگران در سياست و مسائل مخلتف در جامعه است که در گزارش منعکس است. نکته مهم ديگر اين گزارش اهميت و نقش کليدى اتحاد کارگران و مجامع عمومى کارگرى است که در جريان اعتصاب مذکور امکان اعمال قدرت جمعى کارگران را به روشنى منعکس ميکند. همچنين، يک خواست ديگر کارگران کليدى ترين بخش اقتصاد ايران، رفع تبعيض از کارگران زن است، و خود اين اهميت خواست برابرى زن و مرد در شرايط امروز ايران که زن ستيزى يکى از ارکان اساسى حکومت اسلامى است را صد چندان براى طبقه کارگر برجسته ميکند.

اما اين گزارش از جهاتى اشکالات عمده اى را نيز منعکس ميکند. اين اشکالات، تا به اين گزارش برميگردد، مربوط به افق حاکم بر ذهن بخشى از رهبران اعتصابى است. با اينکه در نهايت حرکت کارگران نفت توانست رژيم شاه را سرنگون کند، اما در زمانى که بخش عظيمى از جامعه با شعار "کارگر نفت ما، رهبر سر سخت ما" انتظار رهبرى انقلاب را از کارگران صنعت نفت داشت، برخى از رهبران اعتصاب انتظار حمايت آيت الله شريعتمدارى و آيت الله خمينى را داشتند. بنابر يکسرى گزارشات نمايندگان اعتصاب نفت براى جلب پشتيبانى، سراغ تعدادى از آخوندها از جمله شريعتمدارى و گلپايگانى رفتند که آنها هيچگونه اعتنائى به اين درخواست نکردند. زمانى که شريعتمدارى پيام حمايت و پشتيبانى به اعتصاب کارگران نفت فرستاد، سران رژيم شاه از جمله انصارى که در اين گزارش به آن اشاره شده است، يکى پس از ديگرى از ايران مى گريختند.


اين گزارش به يکى از مهمترين اقدامات سياسى کارگران صنعت نفت در انقلاب ٥٧، يعنى بستن لوله هاى نفت بر رژيم آپارتايد آفريقاى جنوبى و اسرائيل، اشاره نميکند، احتمالا بدليل اينست که گزارش قبل از آن نوشته شده است. اما يک ايراد جدى ديگر که در گزارش منعکس است، خواست اخراج کارگران خارجى بعنوان يکى از مطالبات دوازده گانه کارگران در آن دوره بوده است. اين خواست بيش از هر چيز ناروشنى برخى از رهبران اعتصاب را تحت تاثير گرايشات ناسيوناليستى نشان ميدهد که در متن طرح خواسته هاى اقتصادى خود اهميت هم سرنوشتى طبقاتى کارگران مستقل از محل تولد آنها و اتحاد همه کارگران را زير سوال ميبرد. چنين به نظر مى رسد که جغرافياى تولد يک انسان براى رهبران اعتصاب، جايگاه مهمترى از هم طبقه اى بودن را دارا بوده است. امروز خوشبختانه چنين گرايشى در جنبش کارگرى ايران نفوذى جدى ندارد.

امروز نيز، همچون انقلاب ٥٧، چشم ها به نقش کارگران نفت خيره تر شده است. کارگر نفت بار ديگر ميتواند و لازم است براى سرنگونى جمهورى اسلامى و رها شدن کارگران و کل مردم از شر حکومت اسلامى نقش زير و رو کننده خود را در انقلابى که در راه است ايفا کند. و اينبار قدرتمند تر از قبل و در شرايطى که برخلاف ٥٧، حزب طبقه کارگر، حزب کمونيست کارگرى ايران، قدرتمند در صحنه سياست ايران حضور دارد، به ميدان بيايد.

ناصر اصغرى - سپتامبر ٢٠٠٣

***********************************************

جنبش عظيمى که در سراسر کشور در حال پيشروى بود، ما را به اين نتيجه رساند که ما هم به عنوان کارگران صنعت نفت، جزئى از اين کشوريم و بايد در اين جنبش سهيم باشيم. در نتيجه اعتصاب را شروع کرديم. از همان اول مى دانستيم که اگر کار را بخوابانيم، اعتصابمان مى تواند نقش عظيمى در اين جنبش ايفا کند.

از آنرو روز ١٨ اکتبر (٢٦ مهر) قسمت هاى مختلف شروع به اعتصاب کردند. در عرض دو سه روز تقريبا تمامى بخش ها به اعتصاب ما پيوستند. البته پنج روز قبل از آن شنيده بوديم که پالايشگاه آبادان وارد اعتصاب شده است. اما خبرى از صحت آن نداشتيم.

از همان ابتدا نياز به سازمان دادن کميته اى که سمت و سوئى سيستماتيک به اعتصاب بدهد را احساس مى کرديم. هدف از انتخاب يا قرار دادن يک کميته انتخاب رهبرى نبود. خيلى ها احساس مى کردند که اگر گروه مشخصى را براى رهبرى تعيين کنيم، دولت آنها را دستگير خواهد کرد که اين ما را در يک موقعيت دشوارى قرار مى دهد. اما در همان زمان جريانى پيش آمد که سازماندهى يک کميته اعتصاب را ضرورى به نظر مى رساند. دولت به ما گفت که مى توانيم انجمن کارمندان را تأسيس کنيم. در نتيجه تصميم گرفتيم براى هر ٥٠ نفر يک نماينده انتخاب کنيم. اما اگر بخشى بيش از ٢٠٠ يا ٣٠٠ نفر هم کارگر داشت، باز هم نمى توانست بيش از ٣ يا ٤ نماينده داشته باشد. انتخاب نمايندگان علنى بود. هيچگونه راى گيرى مخفيانه اى در کار نبود. ليستى را به ديوار چسبانديم و هر کس امضايش را روبروى اسم کانديدش مى گذاشت. معمولا هر بخشى ٥ يا ٦ کانديد داشت. اولين وظيفه نمايندگان سازماندهى انجمن متخصصين و کارگران دفترى بود. از آنرو ما به اين تعداد، عنوان "کميته سازمانده کارمندان صنعت نفت" را داديم.

اما از همان اولين روزهاى اعتصاب متوجه شديم که با سئوالات مهمترى روبرو هستيم. خود اعتصاب بايد سازماندهى مى شد. بايد اهدافمان را تعريف مى کرديم. بايد براى همکارانمان روشن مى ساختيم که هدف نهائى مان چيست. براى خيلى ها اين هنوز بخوبى مشخص نبود. بايد مطالباتمان را مشخص مى کرديم. هر کس چند تا مطالبه در نظر داشت. اما همه آنها بايد خلاصه شده و در يک ليست به شرکت نفت عرضه مى شد. در نتيجه کميته اعتصاب بيشتر انرژى خود را صرف سازماندهى اعتصاب و معين کردن مطالبات اعتصاب کرد تا اينکه انجمن مذبور را بنا نهد. گفتيم که وقت کافى براى آن در آينده وجود خواهد داشت. نشستيم نقشه اعتصاب را کشيديم و خط مشى آن را مشخص کرديم. کلى وقت به بحث حول يکسرى سئوالات اختصاص داديم. اما در نهايت منجر به يکسرى تصميم هاى درست گرديد.

يکى از اين سئوالات، که وقت زيادى را بخود اختصاص داد، اين بود که آيا ما اعتصاب را به سراسر صنعت نفت بگسترانيم، يا اينکه يکسرى بخشهائى مانند بيمارستان، قسمتى از شبکه ارتباطات تلفنى و تيم هاى اضطرارى براى تعمير لوله هاى نفت و غيرو به کار خود ادامه دهند. مخصوصا اينکه هميشه خطر انفجار لوله هاى نفت وجود دارد. که در چنين حوادثى آدمهائى که در اطراف اين لوله ها هستند کشته خواهند شد. در نتيجه تصميم گرفتيم که يک گروه را به تعمير اضطرارى اختصاص بدهيم که اگر حادثه اى پيش آمد و يا کسى عمدا خواست خرابکارى کند، با آن مقابله کنيم. بنابراين آخرين تصميم جلسه مان اين بود که تعدادى از کارگران براى مقابله با يک چنين وضعيتى سر کارشان بمانند.

همچنين بحث زيادى روى توليد به اندازه کافى براى مصرف داخلى شد. بالاخره تصميم گرفتيم که مصرف داخلى را تأمين کنيم. مصرف داخلى در حدود ٢٥٠ تا ٣٥٠ هزار بشکه در روز است. مصرف نفت معمولا در تابستان کمتر است. اما زمستان هاى ايران سرد مى شود. فصل سرما در راه بود و مى دانستيم که مصرف بالا خواهد بود. مى بايست حداقل ٣٥٠ هزار بشکه تأمين مى کرديم. تعدادى کارگر را در اهواز مأمور کرديم که به توليد در يکى از چاهها، معروف به چاه شماره ٢ ادامه بدهند. اين چاه، نفت خالص پالايشگاههائى که مايحتاج نفت مصرف داخل را برعهده دارند تأمين مى کند. تصميم گرفتيم که اجازه دهيم اين چاه به توليدش ادامه بدهد. همچنين اجازه داديم چاه شماره ١ که شامل سيستم تلمبه زدن است، به کارش ادامه بدهد و نفت خالص را به پالايشگاههاى آبادان و جاهاى ديگر برساند.

بعدا متوجه شديم که با يکسرى مشکل روبرو شده ايم. در واقع حتى بيشتر از نفت مورد نياز مصرف داخلى را که ٢٥٠ تا ٣٥٠ هزار بشکه بود توليد مى کرديم. اطلاع پيدا کرديم که "انبار رى" وارد اعتصاب شده است. به يک معنا، نفت خالصى را که برايشان مى فرستاديم، پالايش نمى کردند. همين کار در پالايشگاه آبادان هم اتفاق افتاد. با کارگران اين پالايشگاه ها صحبت کرديم و از آنها خواستيم که نفتى را که برايشان مى فرستيم، تصفيه کنند. استدلال کرديم که دولت از اين وضعيت بهره بردارى خواهد کرد. گفتيم براى اينکه اجازه ندهيم دولت از عمل ما تصوير غلطى ارائه دهد و يک بخش از جامعه را عليه بخش ديگرى تحريک کند و يک کمپين ضد ما را شروع کند، بهتر است که کارگران اين پالايشگاه ها سوخت مورد نياز مصرف داخلى را تصفيه کنند. گفتيم اگر نفت مورد نياز مصرف داخلى تأمين شود، دولت نمى تواند توجه مردم را از موضوعات اصلى اعتصاب ما با بوجود آمدن صف هاى طولانى در مقابل مراکز توزيع سوخت و پمپ بنزين ها منحرف کند.

کارگران اين پالايشگاه ها نظر ما را قبول کردند و تصميم گرفتند تا توليد لازم را انجام دهند. اما روز بعد به ما گزارش رسيد که دولت همه سوخت توليد شده در اين پالايشگاه ها را براى مصرف اهداف نظامى اش برداشته است. با اين نيت که ما با تصميم شان موافقت خواهيم کرد، گفتند که اعتصاب خود را از سر خواهند گرفت. ما هم گفتيم که از آنجائى که خودشان شرايط محلى را بهتر مى دانند، هر طورى که خودشان صلاح مى دانند، ما حرفى نداريم. دوباره تصريح کرديم که هدف اصلى ما رساندن سوخت کافى براى مصرف داخلى است، اما اگر بنا به هر دليلى فکر مى کنند که به اين هدف نمى رسند، خودشان هر کارى که صلاح مى دانند، انجام دهند. تصميم شان اين بود که براى ١١ روز به اعتصاب برگردند. همچنين از همه کارگران خواستند که شرکت را بايکوت کنند. دليل اين کار هم اين بود که قبلا تعدادى از کارگران به سرکار برگشته بودند تا کم کارى کنند. با بايکوت مى خواستند که کسى، به هر دليلى سر کار حاضر نشود.

به همين دليل بسيارى از شهرها، از جمله تهران با کمبود سوخت روبرو شدند و صف هاى طولانى جلوى پمپ بنزين ها تشکيل شد.

سه چهار روز بعد کارگران بخش توليد اهواز يک هيأت نمايندگى به انجمن ما فرستادند و قول دادند که از اعتصاب ما حمايت کنند. گفتند که حاضرند با ما همکارى کنند فقط اگر ما در اعتصابمان مصمم بمانيم و همراه آنها تا آخرين لحظه در اعتصاب باشيم. هشدار دادند که اين اعتصاب را نيمه کاره ول نکنيم. ما هم از آنجا که مصم بوديم تا رسيدن به اهدافمان در اعتصاب بمانيم، با اين خواست آنها موافقت کرديم. نيت و هدفمان را با آنها در ميان گذاشتيم و آنها نيز به ما پيوستند.

خودمان حدود ٦٠ نماينده داشتيم و هيچ سالنى به آن بزرگى نداشتيم که بتواند نماينده هر دو انجمن را در خود جاى دهد. اين مشکل را با بخش توليد مطرح کرديم و گفتيم که اگر شما ٧٠ و يا ٨٠ نماينده انتخاب کنيد، روى هم مى شويم حدودا ١٤٠ نفر و جائى به آن بزرگى نداريم که در آن گرد هم آئيم. گفتند که تا بحال ٢٠ تا ٣٠ نماينده را انتخاب کرده اند، اما اگر اين مشکل پيش مى آورد و ما راضى باشيم، تنها ٧ تا ١٠ نفر را مى فرستند که آنها را نمايندگى کنند. البته اين پروسه خيلى دمکراتيکى نبود ولى چون چاره ديگرى نداشتيم، تصميم گرفتيم که با آن کنار بيائيم.

بعد از اينکه کارگران بخش توليد به ما پيوستند، خبر اعتصاب عملا به تمامى مناطق نفت خيز رسيد. شايد بهتر باشد نام بعضى از مناطق نفت خيز ايران را يادآور شوم: اهواز، آغاجارى، مارون، گچساران، و همچنين از مناطقى که حاشيه اى و يا فرعى خوانده مى شدند، مى توان از نفت سفيد، باباحکيم و کازرون نام برد. کارمندان و کارگران نفت در همه اين مناطق به ما پيوستند. در نتيجه توليد نفت به شدت تنزل پيدا کرد. ميانگين روزانه استخراج نفت ايران ٥/٦ ميليون بشکه است، و يا بود، که ناگهان به ٨٠٠ هزار بشکه تنزل پيدا کرد. در اين موقع بود که تانکرهاى نفت کش که به جزيره خارک براى حمل نفت مى آمدند مى بايست اکنون لنگر بياندازند و تا حدودا ٤٠ ساعت انتظار بکشند. از نفت خبرى نبود. روزهاى بعدى، استخراج حتى بيشتر از اين هم تنزل کرد، به حدود ٥٠٠ هزار بشکه در روز رسيد.

هم دولت و هم شرکت نفت ايران ناگهان دريافتند که ما درباره مطالباتمان که از همان شروع اعتصاب مطرح کرده بوديم، جدى هستيم. يک ليست ١٢ مطالبه اى به آنها داديم. ٣ تا از آنها مطالبات غير اقتصادى بودند که آنها را جدا آورده بوديم. مطالبات غيراقتصادى پايان دادن به حکومت نظامى، همبستگى کامل با معلمان اعتصابى، و آزادى بى قيد و شرط کليه زندانيان سياسى را شامل مى شدند. مطالبات اقتصادى ما هم شامل؛ ملى کردن شرکت نفت، کليه ارتباطات به زبان فارسى، و اخراج کليه پرسنل خارجى، بودند. درباره اخراج کارمندان خارجى، نظر اين بود که اين بايد به تدريج و بر مبناى نقشه قبلى صورت بگيرد. يکسرى از اين کارمندان به سادگى اضافى بودند. دستمزد مى گرفتند ولى کارى انجام نمى دادند. چنين افرادى بايد سريعا کشور را ترک کنند در غير اينصورت خودمان آنها را بيرون خواهيم انداخت. در مورد ديگران، بايد طرحى براى جايگزينى آنها را بريزيم.

دومين خواست اقتصادى، پايان دادن به تبعيض عليه کارگران و کارمندان زن بود. سومين خواست، اجراى قانون تازه اى بود که هر دو مجلس سنا و شوراى ملى آن را تصويب کرده بودند تا مشکل مسکن کارگران و کارمندان صنعت نفت را حل کنند. يکى ديگر از خواسته ها تجديدنظر در نظارت بر آئين نامه هاى بازنشستگى کارمندان و آخرين مطالبه، حمايت از مطالبات کارگران بخش توليد بود. کارگران بخش توليد مطالبه اى را مطرح کرده بودند که در ليست مطالبات کارمندان صنعت نفت نيامده بود. آنهم انحلال ساواک بود. بقيه مطالبات کارمندان بخش توليد تماما با مطالبات ما يکى بودند.

وقتى که اين مطالبات را مطرح کرديم، مقامات شرکت نفت فهميدند که بايد با ما مذاکره کنند. توليد نفت کاملا متوقف شده بود. ديگر بهيچوجه برايشان مفيد نبود که نفتکش ها را بارگيرى کنند. بعلاوه کارمندان و کارگران بارانداز در جزيره خارک هم در حال اعتصاب بودند. حتى اگر ما شروع به استخراج نفت مى کرديم، کسى نبود که آن را به تانکرها بار بزند. از آنجائى که خارک جزيره کوچکى است، بعد از پر کردن تانکرها، نمى شود آنها را براى مدت زيادى آنجا نگه داشت. مى تواند بسيار خطرناک باشد. در نتيجه اگر نفت منتقل نشود، تانکرها را خالى نگه مى دارند تا از انفجار احتمالى آنها جلوگيرى شود.

ديديم که آقاى انصارى - يکى از مقامات شرکت نفت - اول به مناطق جنوبى پالايشگاه رفت. يک گشت بازرسى در حوزه هاى حاشيه اى مانند گچساران و آغاجارى را شروع کرد. ظاهرا فکر کرد در اين مناطق آسان تر مى تواند کارگران را متقاعد و يا مرعوب کند. بعد به جزيره خارک رفت و دوباره به مناطق جنوبى برگشت. آنجاها کارگرانى که با او و همراهانش حرف زدند، گفتند که مطالباتشان همان مطالبات کارگران اهواز هستند. در واقع کارگران متوجه منظور او شده بودند. به آنها گفته بوديم که با اين هدف که آنها در اقليت بودند و اينکه بتواند آنها را مجبور به برگشتن بر سر کار کند، آنجاها را انتخاب کرده بود. با اين کار ما را هم مجبور مى کرد به سر کار برگرديم. بهشان گفتيم که نبايد سر کار برگردند و نبايد با انصارى مذاکره کنند. نتيجتا کارگران نفت آبادان به انصارى گفتند که مطالباتشان همان مطالبات کارگران نفت اهواز است. او به آنها گفته بود: پس شما بايد بدانيد که آن مطالبات چه هستند و بتوانيد با ما مطرح کنيد. کارگران در جواب گفتند: از آنجا که شما حاضر به مذاکره هستيد، بهتر است کارگران اهواز را دعوت کنيم به اينجا تا آنها مطالبات را خودشان مطرح کنند. انصارى باز هم سعى کرده که کارگران آبادان مطالبات خود را مطرح کنند، ولى آنها باز هم جواب رد داده بودند. در نتيجه وى آبادان را بدون کوچکترين دستاوردى ترک کرد و مجبور شد به اهواز برود.

انصارى در مجمع عمومى ما در اهواز شرکت کرد و سعى کرد پيشنهاد دولت را به ما بقبولاند. گفت که آمده اينجا در باره مطالباتمان با ما مذاکره کند. گفت که پول درآوردن تخصص اوست. اگر پول بيشترى، يا بيمه بازنشستگى بهترى مى خواهيم، حاضر است که آنها را برآورده کند. همچنين يکسرى قولهاى ديگرى را هم داد. گفت از آنجائى که تعداد خيلى زيادى از ما اينجا هستيم - حدودا ٧٠٠٠ نفر - امکان ندارد که بتواند با همه صحبت کند. گفت که تعدادى نماينده براى خودتان انتخاب کنيد تا شايد بتوانيم به توافقاتى برسيم. در همان جلسه بار ديگر ١٢ خواستمان را بيان کرديم. گفت که به مطالبات اقتصادى ما فکر خواهد کرد، اما مطالبات غير اقتصادى در صلاحيتش نيست. گفتيم از آنجائى که او بالاترين مقام شرکت نفت است، فقط انتظار داريم که اين مطالبات را به اطلاع دولت برساند. گفت که مايه خوشحالى او خواهد بود. در همين هنگام تصميم گرفتيم که مجمع عمومى ديگرى را فراخوان دهيم.

ميتينگ براى روز بعد، ساعت پنج و نيم مقرر شد. وقتى آقاى انصارى رسيد در واقع يک ساعت بود که ميتينگ را شروع کرده بوديم. با اينکه بدلائلى يک ساعت ديرتر از زمان تعيين شده برگذار شده بود، او ساعت هفت و نيم رسيد و از ما خواست مطالباتمان را مطرح کنيم. براى سرعت بخشيدن به کارها، يک نفر را انتخاب کرده بوديم تا به نمايندگى از طرف ما صحبت کند. او شروع کرد به خواندن خواسته هايمان. اولين خواست ما پايان دادن به حکومت نظامى بود. در اين هنگام انصارى صحبت هاى وى را قطع کرد و گفت مطالبات غير اقتصادى را نخواند. گفت که اين مطالبات به او ربطى ندارند. به او خاطر نشان کرديم که قول داده بود تمامى خواسته هايمان را به اطلاع مقامات دولتى برساند. او در جواب گفت که اين کار از عهده او خارج است و خواست که فقط مطالبات اقتصاديمان را مطرح کنيم.

وقتى که متوجه شديم او عملا زير قولش زده، به او گفتيم که ما تمايزى بين خواست اقتصادى و غير اقتصادى قائل نمى شويم، تنها يک مجموعه مطالبه داريم، از يک تا دوازده. تا آن موقع ما مطالباتمان را از يک تا سه غيراقتصادى و از چهار تا دوازده را هم اقتصادى دسته بندى کرده بوديم. اما اکنون فقط يک مجموعه مطالبه داريم، از يک تا دوازده.

انصارى اصرار داشت که ما مطالبات غيراقتصادى خود را مطرح نکنيم، اما آن را قبول نکرديم. در اين لحظه او به ما کلکى زد. يک نفر وارد ميتينگ شد و به او گفت که تلفن مهمى دارد. انصارى ظاهرا اجتماع ما را به قصد جواب دادن به تلفن ترک کرد، اما هرگز برنگشت. رويهمرفته ميتينگ ما با او حدودا ٣ دقيقه طول کشيد. بعدا پيغامى به ما داد و گلايه کرده بود که فضاى ميتينگ غيرقابل تحمل بود. پيشنهاد کرده بود که ٣، ٤ و يا ٥ نفر از ما در محل ديگرى با او ملاقات کنيم. در جواب به او گفتيم نه تنها پيشنهاد او را رد مى کنيم بلکه تأکيد کرديم که هرگونه ملاقاتى اگر داشته باشيم، بايد در همان سالن، با همان تعداد نفرات و در همان روز باشد. يعنى اينکه بايد همان روز شروع شود و شايد ٤، ٥ روز هم طول بکشد. او پيشنهاد ما را قبول نکرد و به تهران بازگشت.

انگار تولد شاه بود و انصارى مى خواست در تشريفات شاهنشاهى شرکت کند. بعدها نوچه هايش شايع کردند که ما به او توهين کرده، گويا پاهايمان را روى ميز گذاشته و در صحبت هايمان ادب را رعايت نکرده و به احترام او بلند نشده بوديم و از اين قبيل حرفها. همچنين گفتند که ما يک نوع عقده هائى داريم. هدف از اين داستان ها، نفاق انداختن بين منتخبين نمايندگى و انتخاب کنندگان بود. اما خوشبختانه اين تاکتيکهاى تفرقه افکنانه نگرفت. ما گزارش ميتينگ را، همانطوريکه اتفاق افتاده بود، به همکارانمان رسانديم. اکثريت بالائى با تصميم ما موافق بودند، اما تعدادى هم مخالفت کردند. فکر مى کردند شايد انصارى حرف بى ربطى نزده باشد. بهرحال لازم ديديم کارى کنيم که اين تاکتيکها را خنثى کنيم. همزمان همکارانمان به ما فشار مى آوردند تا ببينند قدم بعدى ما چه خواهد بود. مى خواستند بدانند حالا که ما مذاکره با انصارى را رد کرده ايم، با چه کسى مى خواهيم مذاکره کنيم. ما هم گفتيم که ما خواستيم با او مذاکره کنيم، اين اوست که نمى خواهد با ما مذاکره کند.

براى اينکه ما از انصارى براى اين نوع تاکتيکها عقب نمانيم، تلگرافى با رونوشت به روزنامه هاى کيهان و اطلاعات، به انجمن حقوقدانان ايران فرستاديم. همچنين يک کپى از آن را به هيئت شکايات مجلس شوراى ملى و يک کپى هم به انجمن وکلاى ايران فرستاديم. در اين تلگراف موقعيتى را که اعتصاب کارگران صنعت نفت در آن صورت گرفته بود شرح داديم و ضررى را که به اقتصاد کشور وارد مى کرد را خاطر نشان ساختيم. همچنين در آن تلگراف گفتيم که از آنجائى که آقاى انصارى نمى خواهد با ما به مذاکره بنشيند، مسئوليت ادامه اعتصاب با اوست. در آخر، از همه مردم ايران خواستيم که اين سئوال سرنوشت ساز سياسى را مورد توجه قرار دهند تا اطلاع داشته باشند که مسئوليت ادامه اعتصاب کجا قرار گرفته است.

وقتى آقاى انصارى فهميد که يک کپى از نامه مان را به هيأت شکايات مجلس فرستاده ايم، با آقاى پزشکپور، رئيس اين هيأت تماس گرفت. انصارى گفت که کارگران دروغ گفته اند، او حاضر بوده که با هر تعداد از نمايندگانشان، در هر کجاى ايران و هر زمانى که آنها بخواهند بنشيند. آقاى پزشکپور هم بنوبه خود به ما زنگ زد و آنچه را که انصارى به وى گفته بود، به ما بازگو کرد. ما هم به وى گفتيم که به انصارى تهمت نمى زنيم. براى اينکه به آقاى پزشکپور ثابت کنيم که انصارى دروغ گفته، تمايل خود را به ملاقات با او در هر زمان و هر جاى ايران اعلام کرديم. پزشکپور از ما خواست که ١٥ تن از نمايندگان خود را بفرستيم به هيأت شکايات مجلس تا با او ملاقات کنند و ما هم قبول کرديم. از آنجا که شرکت هواپيمائى ايران اير در اعتصاب بود، ما با هواپيماى مخصوص شرکت نفت خودمان را به تهران رسانديم و از هتل و تمامى ديگر تسهيلاتشان استفاده کرديم.

وقتى به دفتر آقاى پزشکپور رسيديم، او پيغامى را از آيت الله شريعتمدارى (يکى از رهبران مذهبى) به ما داد که از اعتصاب ما حمايت کرده بود. اين عليرغم اين بود که آقاى شريف امامى، نخست وزير وقت، اعتصاب ما را يک خيانت خوانده بود، چون که يک ضربه جبران ناپذيرى به اقتصاد کشور وارد آورده بود. آقاى شريعتمدارى در پيغامش نه تنها ما را خائن نخوانده بود، بلکه عمل ما را ستوده و آن را در راستاى منافع ملى خوانده بود.

آقاى پزشکپور در مقام خود بعنوان رئيس هيأت شکايات مجلس، اعتصاب ما را قانونى خواند و گفت کسى حق ندارد آن را غيرقانونى بخواند و يا سعى کند آن را درهم بکوبد. او همچنين خاطر نشان ساخت که ٣ مطالبه غيراقتصادى ما در واقع مطالبات ملى اند، زيرا تمام ايران از آنها حمايت مى کند. در نتيجه پانزده نماينده ما با آقاى پزشکپور ملاقات کردند، اما آقاى انصارى پيدايش نشد. همان روز ايران را ترک کرد و ٤٨٠ ميليون تومان (حدودا ٧٠ ميليون دلار) را نيز با خودش برد. انصارى دو وکيل، آقايان نجم آبادى و ناجند، را عوض خودش فرستاده بود. جلسه مان را شروع کرديم و اولين سئوالى را که کرديم اين بود که انصارى کجاست؟ در جواب به ما گفتند که مريض است. بعدا گفتند که يک ناراحتى قلبى داشته و براى معالجه بايد به آمريکا يا فرانسه مى رفت.

در هر صورت انصارى را بدجورى رسوا کرديم. به تمام مردم ايران گفته بوديم که او حاضر نيست با ما مذاکره بکند. بار ديگر بيانيه اى به مطبوعات فرستاديم و در آن يادآورد شده بوديم که انصارى به قرار ملاقاتش نيامد. در نتيجه کل کشور حرکت ما را تأييد کرد.

در آن جلسه آقاى نجم آبادى خواست نطقى درباره تاريخچه شرکت نفت ايران ايراد کند. گفتيم که لزومى براى اين کار نيست، خودمان بهتر از هر کسى تاريخچه آن را مى دانيم. در واقع مى خواست، مسائل را قاطى کند و طفره برود. آقاى نجم آبادى هم حاضر نشد به مطالبات غير اقتصادى ما گوش کند. گفت که به او ربطى ندارند. درباره مطالبات اقتصادى گفت که به آنها رسيدگى شده و چيز ديگرى به دستمزدها و بيمه ها اضافه نخواهد شد.

لذا شروع به بکارگيرى شيوه هاى ارعاب کردند تا ما را مجبور به بازگشت به سر کار بکنند. در عين حال از تاکتيک ديگرى استفاده کردند تا اعتصاب ما را در هم بشکنند. ٢٠٠ نفر از کارگران و کارمندان بازنشسته را با پرداخت دستمزدهاى هنگفتى آوردند و سعى کردند چاه ها را راه بيندازند. ولى آنها قادر نبودند آن تأسيسات را بکار بيندازند. با تمام دستگاه هاى تازه اى که بعد از بازنشستگى آنها به صنعت نفت وارد کرده بودند، آشنائى نداشتند. دو تا از پمپ ها و توربين ها را سوزاندند.

بعد از اينکه اين تاکتيک شکست خورد، ٢٠٠ تکنسين از نيروى دريائى آوردند. اينها تکنسين هاى دوره ديده اى هستند که معمولا براى آموزش به خارج فرستاده مى شوند. يکى از ايستگاه هاى پمپاژ را براى مدتى راه انداختند، اما همين که متوجه شدند که مسير جريان نفت را نمى دانند، ترس برشان داشت. اين البته بسيار وحشت زا است. براى اينکه هر عمل اشتباهى احتمال آتش سوزى بهمراه دارد. نهايتا همکاران ما به کمکشان رفتند تا دستگاه ها را خاموش کنند و از آنجا دور شوند.

مقامات در آخر به اين نتيجه رسيدند که ما تنها کسانى در ايران هستيم که مى توانيم صنعت نفت را راه بيندازيم. بهمين دليل با ارتش به خانه هاى کارگران در شهرهاى گچساران و آغاجارى رفتند تا آنها را از خانه هايشان بيرون کشيده و به نيروگاهها بفرستند و آنجا آنها را مجبور به کار بکنند. اما کارگران در آغاجارى انتظار اين را داشتند و براى همين هم در آخر هفته منطقه را ترک کرده بودند تا اينکه اجبارا به سر کار فرستاده نشوند.

آنها اما در گچساران موفق شدند يکسرى از کارگران را با کمک سربازان مسلح به سر کار بفرستند. در نتيجه استخراج نفت به ٥٠٠ هزار، ٨٠٠ هزار، ٩٠٠ هزار و حتى ٥.١ ميليون بشکه در روز نيز رسيد. پس از اينکه کارگران بعد از تعطيلات آخر هفته در گچساران به خانه هايشان براى سر زدن به خانواده هايشان برگشتند، ارتشى ها آنها را برداشته و بر سر کار فرستادند. اين کار اجبارى نهايتا استخراج نفت را به ٤ ميليون بشکه در روز بالا برد.

فهميديم که اعتصابمان متحمل ضربه سختى شده است. ديگر مؤثر نيست. دولت مى توانست همينطور ما را مجبور به کار کند تا ميزان استخراج را باز به ٥/٦ ميليون بشکه در روز برساند. لذا تصميم گرفتيم به سر کار برگرديم. اما چند تا اتفاق با هم افتادند که فعاليت هاى اعتصاب شکنانه دولت را بهم زد. در آن روزها که شريف امامى نخست وزير بود و راديو و تلوزيون تا حدودى از زير سانسور در آمده بودند، هر روز ليست سازمان و نهادهايى دولتى و غيردولتى را که از اعتصاب ما حمايت کرده بودند را مى خواندند. بعضى اوقات خواندن اين ليست تا يک ساعت هم به درازا مى کشيد. اين حمايت از اعتصاب ما را نشان مى داد، اما به يک پشتيبانى قابل ملاحظه ترى احتياج داشتيم.

البته آيت الله خمينى بيانيه اى صادر کرده بود که در آن از اعتصاب ما حمايت کرده و قول داده بود که کمک مالى بکند. چون ما مى توانستيم يک چند ماهى سختى مالى بکشيم زياد نگران پول نبوديم. همچنين فکر نمى کرديم که از دو سه ماه تجاوز کند. چونکه تمام کشور به اين جنبش پيوسته بود، فکر مى کرديم دولت دير يا زود عقب خواهد نشست و مطالباتمان را برآورده خواهد کرد. اما اين اتفاق نيافتاد.

هر چيزى که از دست دولت بر مى آمد انجام داد تا اعتصاب ما را منزوى کند و نگذارد که کمکى از بخشهاى ديگر مردم به ما برسد. اساتيد و دانشجويان دانشگاه هاى متعددى سعى کردند دانشگاه هايشان را باز نگهدارند و تظاهرات برپا کنند. اين باعث مى شد که فشار ارتش روى اعتصاب نفت کمتر شود. اما دولت از بازگشائى مدارس ممانعت بعمل آورد.

شايد اينجا بهتر باشد چند جمله درباره اشغال و فشار نظامى که در مناطق نفت خيز بر ما وارد مى شد، بگويم. اوايل که اعتصاب را شروع کرديم، در سالن ها و اتاق هاى ساختمان مرکزى تجمع مى کرديم. سربازها ساختمان را محاصره و آنرا به اشغال خود در مى آوردند و ما را مجبور مى کردند که متفرق شويم. بعدها در پارکينگ ساختمان مرکزى اجتماع مى کرديم. اما کماندوها و سربازان ويژه آن منطقه را به اشغال خود در آوردند و ما را مجبور به متفرق شدن کردند. مجمع عمومى مان را به جلوى بيمارستان شرکت نفت منتقل کرديم. براى دو سه روزى توانستيم آنجا تجمع کنيم اما از آنجا هم رانده شديم. بالاخره تاکتيک ديگرى را پيشنهاد کرديم. قرار شد دستور جلسه و دستور العمل هايمان به کارگران اعتصابى را آماده کرده و همه شان را در يک جاى مشخص جمع کنيم و دستورالعمل ها را به آنها ابلاغ کنيم. مى توانستيم اين کار را در نيم ساعت قبل از سر رسيدن ارتشى ها، انجام دهيم.

با وجود تمامى تاکتيک هايمان، بسيارى از همکارانمان مجبورا به سر کار برگشته بودند و استخراج بطور قابل ملاحظه اى بالا رفته بود. تصميم گرفتيم که با بقيه کارگران به سر کار برگرديم و خودمان را براى اعتصابى ديگر آماده کنيم. خودمان را شکست خورده نمى دانستيم، چرا که تمامى ايران در يک جنبش بى وقفه شرکت کرده بود.

يک گروه امروز عقب نشينى مى کرد، روز بعد آن را در يک شکل ديگرى به پيش مى برد. بهمين دليل ما تصميم گرفتيم که به سر کار برگرديم و همه را براى اعتصاب ديگرى آماده کنيم. اين به ما فرصت داد تا نقاط قدرت و ضعفمان را بسنجيم و خود را براى مبارزه ديگرى آماده کنيم. همزمان تصميم گرفتيم که بنيه انجمن کارمندان صنعت نفت را تقويت کنيم.

اولين اعتصابمان ٣٣ روز طول کشيد. اولين روزى که به سر کار برگشتيم، مجمع عمومى فراخوان داديم. دستور جلسه آن پرداختن به تأسيس انجمن بود. يک کميته ١٥ نفره انتخاب کرديم. کار اصلى آنها هماهنگ کردن کارهايمان و تماس با تشکلات و افراد ديگر براى تقاضاى کمک از آنها بود. اسم اين جمع را هم کميته هماهنگ کننده گذاشتيم. وظيفه تنظيم اساسنامه انجمن نيز بر عهده اين کميته گذاشته شد. يک پيش نويس اوليه نوشته شد و بين کارگران توزيع گرديد. فکر کنم تا اين موقع اساسنامه مى بايست توسط مجمع عمومى اعضا تصويب شده باشد.

يک نکته ديگرى را هم بايد يادآور شوم. زمانى که اعتصاب را شروع کرديم، عملا از طرف مطبوعات اصلى از جمله کيهان و اطلاعات و حتى بى بى سى هم مورد بى اعتنائى قرار گرفتيم. روزنامه ها خبرنگارانشان را به جلسات ما مى فرستادند اما هيچگونه پوشش خبرى به ما نمى دادند. لذا تصميم گرفتيم بايکوتشان کنيم. وقتى که به عدم انعکاس فعاليتهايمان اعتراض کرديم، گفتند که خبرنگارانشان در بيرون آوردن اطلاعات دقيق از جلساتمان مشکل دارند. گفتند انعکاس فعاليت ما مايه خوشحالى شان خواهد بود اگر فردى يا افرادى را انتخاب کنيم تا آنها بتوانند با وى در تماس باشند و آنها را از مطالباتمان با خبر کنند.

لذا تصميم گرفتيم که کميته اى براى تماس با مطبوعات درست کنيم. يک کميته ارتباطات ٦ نفره ايجاد کرديم. يکى از آنها مسئوال ارتباطات بين نمايندگان اعتصاب و هيئت مديره شرکت نفت بود. يکى ديگر مسئول ارسال و دريافت تلگراف ها بود. يکى ديگرشان مسئول ارتباط با رسانه ها شد. کار اين کميته، کمک عظيمى به جلب حمايت اقشار بيشترى از جامعه به اعتصاب ما کرد.٭


اولین بار در شماره ٣ نشریه "كارگر كمونیست" به چاپ رسید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر