اخیرا به دو مناسبت، دو برنامه درباره نظام پهلوی دیدم. یکی برنامهای
با شرکت آریا کنگرلو در تلویزیون صدای آمریکا بود که به مناسبت ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پخش شده بود.
دیگری پادکستی با نام "آوای فلسفه" بود که به مناسبت افشای دروغگوییهای
علی شریعتی تهیه شده بود. من نام برنامهساز آن را نمیدانم. این دو برنامه از دو
زاویه متفاوت به موضوع نگاه میکردند، اما در یک نقطه به هم میرسیدند. هر دو در
دفاع از نظام پهلوی و در مخالفت با انقلاب ۵۷ سخن میگفتند.
آریا کنگرلو بدون هیچ ملاحظه و پردهپوشیای از کودتای ۲۸ مرداد دفاع میکند. استدلال او این است که اگر
مصدق سرنگون نمیشد، قدرت دولتی در نهایت به دست کمونیستها و شوروی میافتاد و
بنابراین کودتا، با همه آنچه به دنبال داشت، در واقع مانع چنین سرنوشتی شد. "آوای
فلسفه" اما از زبان فلسفه و استدلال وارد میشود. از دروغگوییهای شریعتی
شروع میکند و بعد به خود انقلاب ۵۷ میرسد.
استدلال اصلی آن این است که انقلاب ضرورتی نداشت. ایران دوران محمدرضا شاه، به روایت
این برنامه، کشوری بود که میشد با اصلاحات آن را بهتر کرد و نیازی به انقلاب
نبود. انقلاب نیز اساسا با درهمریختگی، خرابی و خشونت همراه است و بنابراین راه
درست، اصلاح تدریجی نظام موجود بود.
طبیعی است که آریا کنگرلو مسئول حرفهای "آوای فلسفه" نیست
و "آوای فلسفه" هم مسئول مواضع کنگرلو نیست. اما اگر از حلقههای مشکوک
و بعضا ناشناخته اطراف جریان پهلوی بگذریم، میتوانیم به این دو به عنوان نمونههایی
از استدلالهای ایدئولوژیک مدافعان نظام پهلوی نگاه کنیم. از این زاویه پرسش مهم این
نیست که کدامیک از این افراد چه انگیزهای دارند. پرسش این است که حرف حساب این
جریان چیست و این دفاع بر چه تصویری از تاریخ ایران استوار است.
مشکل اساسی جلوی طرفداران رژیم پهلوی این است که نمیتوان نظام پهلوی
را از شیوهای که به قدرت رسید و از شیوهای که قدرت را حفظ کرد جدا کرد. رژیمی که
با کودتای ۲۸ مرداد تثبیت
شد، نمیتواند تاریخ خود را فقط با دستاوردهای اقتصادی و عمرانی توضیح دهد. کودتا
بخش مهمی از شناسنامه سیاسی آن نظام است. همانطور که ساواک، سرکوب، شکنجه، زندان
سیاسی و حذف مخالفان نیز بخشی از واقعیت آن نظام بودند. رژیمی که برای تثبیت قدرت
خود به کودتا متوسل شده بود، نمیتوانست به سادگی با منطق اصلاحات سیاسی سازگار
شود. نظامی که ستون اصلی حفظ قدرتش دستگاه امنیتی، ارتش و سرکوب بود، نمیتوانست
به تعدد احزاب و آزادی فعالیت سیاسی تن بدهد. نمیتوانست صدای مخالف را بشنود، حتی
زمانی که این صدا از درون صفوف طرفداران خود نظام بلند میشد.
یک تناقض اساسی در استدلال "آوای فلسفه" وجود دارد که به آن
نپرداخت. چگونه میتوان به مردمی که امکان تغییر سیاسی مسالمتآمیز از آنها گرفته
شده بود گفت چرا اصلاح نکردید؟ اصلاحات زمانی معنا دارد که امکان اصلاح وجود داشته
باشد. وقتی حکومت راههای سازمانیابی، فعالیت حزبی، آزادی بیان و مشارکت سیاسی را
میبندد، جامعه نمیتواند تا ابد منتظر اصلاحات از بالا بماند. جامعه ایران در دهههای
پیش از انقلاب، جامعهای بیمسئله نبود که ناگهان تحت تاثیر چند روشنفکر چپ، چند
دانشجوی ناراضی و چند آخوند به خیابان آمد. نارضایتی سیاسی و اجتماعی دلایل عمیقتری
داشت. شریعتی اگر نبود، نارضایتی مردم از استبداد شاه از بین نمیرفت. جلال آل
احمد اگر "غربزدگی" را نمینوشت، ساواک وجود داشت. خمینی اگر وارد صحنه
نمیشد، سرکوب سیاسی و نبود آزادی سیاسی همچنان وجود داشت. این نکته بسیار مهم
است، چون بخشی از روایت طرفداران پهلوی تلاش میکند انقلاب ۵۷ را نتیجه فعالیت چند روشنفکر، آخوند یا گروه سیاسی
زیرزمینی نشان دهد. گویی اگر شریعتی دروغ نمیگفت، اگر جلال آل احمد کتاب دیگری مینوشت
یا اگر خمینی به صحنه نمیآمد، ایران همچنان در مسیر آرام اصلاحات حرکت میکرد. این
تصویر، علت و معلول را جابهجا میکند. شریعتی و جلال
آل احمد را میتوان نقد کرد. میتوان شیادی سیاسی و فکری شریعتی را افشا کرد. میتوان
ارتجاع اسلامی جلال آل احمد را نقد کرد. میتوان جنایات و سیاستهای خمینی را
محکوم کرد. اما هیچکدام از این نقدها چیزی از مسئولیت نظام پهلوی در ایجاد شرایطی
که چنین نیروهایی توانستند در جامعه نفوذ پیدا کنند، کم نمیکند.
در واقع، یکی از مهمترین پرسشها این است که چرا نیروهای مذهبی و
ارتجاعی توانستند در انقلاب ۵۷ چنین نقش مهمی
پیدا کنند و در نهایت دست بالا را به دست آورند. پاسخ را نمیتوان فقط در افکار شریعتی
و جلال آل احمد و خمینی جستوجو کرد. باید به ساختار سیاسی آن دوره نیز نگاه کرد.
نیروهای چپ و لیبرال و دیگر نیروهای مخالف حکومت امکان فعالیت آزاد، سازمانیابی و
حضور علنی در جامعه را نداشتند. احزاب مستقل سرکوب شده بودند و فعالیت سیاسی مخالف
حکومت میتوانست به زندان و شکنجه و حتی اعدام منجر شود. در مقابل، نهادهای مذهبی،
مسجدها و حسینیهها همچنان امکان فعالیت و ارتباط با بخشهایی از جامعه را داشتند.
همین شبکه گسترده، در شرایطی که بسیاری از نیروهای سیاسی دیگر امکان فعالیت علنی
نداشتند، به نیروهای مذهبی امکان داد که در جامعه حضور خود را حفظ کنند و در جریان
انقلاب از این موقعیت به شکل گسترده استفاده کنند. بنابراین اگر قرار است درباره
نقش اسلام سیاسی در انقلاب ۵۷ حرف بزنیم، باید
این تناقض را نیز توضیح دهیم که چرا حکومتی که فعالیت سیاسی مخالفان چپ، لیبرال و
سکولار را سرکوب میکرد، عملا شبکه مذهبی را به عنوان یکی از معدود شبکههای
گسترده اجتماعی دستنخورده باقی گذاشته بود.
نظام پهلوی نه تنها امکان اصلاح سیاسی را محدود کرده بود، بلکه با
بستن راههای تغییر، جامعه را به نقطهای رساند که تغییر ناگزیر به شکل انفجاری
ظاهر شد. وقتی حکومت همه منافذ سیاسی را میبندد، نارضایتی از بین نمیرود. فقط
راه بیان و سازمانیابی آن بسته میشود. فشار جمع میشود و در لحظه مناسب، خود را
به شکل انفجار اجتماعی نشان میدهد. از این منظر، حمله به خود انقلاب ۵۷ بدون بررسی شرایطی که انقلاب را به وجود آورد،
بیشتر شبیه پاک کردن صورت مسئله است. میتوان نتایج انقلاب را نقد کرد. میتوان
نشان داد که چگونه نیروهای اسلامی توانستند انقلاب را مصادره کنند و چگونه جمهوری
اسلامی از دل شکست انقلاب و بر بستر شرایطی که پس از انقلاب به وجود آمد، شکل
گرفت. اما اینها به خودی خود دلیلی برای دفاع از نظامی نیست که پیش از انقلاب، راه
تغییر مسالمتآمیز را بسته بود.
کنگرلو دستکم در یک مورد صریحتر از "آوای فلسفه" است. او
میداند که دفاع از نظام پهلوی در نهایت به دفاع از همان واقعیت تاریخی میرسد که ۲۸ مرداد، ساواک و سرکوب بخشهایی جداییناپذیر از
آن هستند. شاید بتوان بخشی از طرفداران پهلوی را با فلسفهبافی، بحثهای انتزاعی و
مقایسههای تاریخی سرگرم کرد، اما نمیتوان این واقعیت را از تاریخ حذف کرد. شاه
با کودتا تثبیت شد، با دستگاه امنیتی و سرکوب حکومت کرد و زمانی که بحران فرا رسید،
دیگر امکان یک انتقال سیاسی آرام و اصلاح تدریجی وجود نداشت. جامعهای که همه راههای
تغییر را بسته دید، بالاخره منفجر شد.
اگر قرار است تاریخ را جدی بگیریم، باید همه این واقعیتها را کنار هم
ببینیم. هم باید جمهوری اسلامی را توضیح داد، شکست انقلاب ۵۷ را بررسی کرد و هم باید نظامی را دید که با
کودتا تثبیت شد و راه اصلاح و تغییر سیاسی را بست. نمیتوان از جنایات جمهوری
اسلامی برای تطهیر نظام پهلوی استفاده کرد، همانطور که نمیتوان از استبداد پهلوی
برای توجیه جمهوری اسلامی استفاده کرد. نقد یکی، دفاع از دیگری نیست. حذف یکی برای
توجیه دیگری، نه تاریخنگری است و نه استدلال سیاسی.
۲۷ اوت ۲۰۲۶
