در جواب خالد حاج محمدی و رفقایش
خالد حاج محمدی به همراه تعدادی از همفکرانش، که همگی به یک گرایش سیاسی
مشخص تعلق دارند، در روزهای اخیر چندین مقاله با مضمونی کمابیش مشابه درباره جنگ و
ضرورت دفاع از "ایران" منتشر کرده اند. این نوشته ها اگرچه از نظر نگارشی
و مثال ها تفاوت هایی دارند، اما در بنیان فکری و جهت گیری سیاسی از یک منطق مشترک
پیروی می کنند. در این میان، برای پرهیز از پراکندگی بحث، نوشته خالد حاج محمدی را
به عنوان نمونه اصلی انتخاب کرده ام تا از خلال آن به نقد این خط سیاسی بپردازم.
روشن است که نقد حاضر صرفا متوجه یک فرد نیست، بلکه متوجه یک خط فکری است که این
نوشته ها بیانگر آن هستند.
***
نوشته خالد حاج محمدی بیش از آنکه یک نقد سیاسی باشد، تلاشی است برای
جا به جا کردن صورت مساله. او به جای درگیر شدن با مضمون واقعی بحث، یعنی نسبت
جنگ، سرنگونی جمهوری اسلامی و منافع مردم، بحث را به سطحی از اتهام زنی و هیاهوی سیاسی
فرو می کاهد تا بتواند از پاسخگویی طفره برود. اما اگر از این لایه تبلیغاتی عبور
کنیم، به روشنی می توان دید که منطق حاکم بر نوشته او نه تنها کمکی به درک شرایط
نمی کند، بلکه خود بیانگر یک گرایش سیاسی مشخص است که سالهاست به نام چپ، عملا در
کنار یکی از ارتجاعی ترین نیروهای منطقه ایستاده است. وقتی یک جریان مدعی کمونیسم، مبارزه طبقاتی را
کنار می گذارد و محور تحلیل خود را به مقابله با قدرت های خارجی تقلیل می دهد، نتیجه
آن از پیش روشن است. در چنین چارچوبی، دشمن اصلی دیگر نه یک طبقه حاکم مشخص در یک
جامعه معین، بلکه یک "دشمن خارجی" انتزاعی می شود. در این مسیر، یافتن
متحد نیز دیگر بر اساس موقعیت طبقاتی و اجتماعی تعیین نمی شود، بلکه هر نیرویی که
در تقابل با آن دشمن خارجی قرار گیرد، به متحد بالقوه تبدیل می شود. به همین دلیل
است که در این نوع سیاست، از نیروهای اسلامی منطقه تا خود جمهوری اسلامی، همگی می
توانند در یک جبهه قرار گیرند.
در نوشته خالد حاج محمدی نیز همین منطق حاکم است. او برای اینکه
بتواند از موجودیت جمهوری اسلامی دفاع کند، جنگ را نه به عنوان تقابل میان یک
حکومت مشخص و نیروهای خارجی، بلکه به عنوان "حمله به ایران" صورت بندی می
کند. این یک جابجایی ساده لفظی نیست، بلکه یک انتخاب سیاسی آگاهانه است. وقتی جنگ
به "حمله به ایران" تبدیل شود، هر مخالفتی با جمهوری اسلامی می تواند به
عنوان همسویی با دشمن خارجی معرفی شود. در این چارچوب، حکومت و جامعه یکی فرض می
شوند و هرگونه نقد قدرت سیاسی، به نوعی خیانت تعبیر می گردد. این دقیقا همان مکانیسمی
است که جمهوری اسلامی سالها برای خفه کردن هر صدای اعتراضی از آن استفاده کرده
است. از جنگ ایران و عراق تا امروز، هر جا که لازم بوده، "دفاع از میهن"
جایگزین دفاع از یک حکومت مشخص شده تا سرکوب داخلی توجیه شود. و متاسفانه تکرار
اینکه مخالفین رژیم طرفداران ترامپ و صهیونیست هستند، دیگر از پیش حکم اعدامشان
صادر شده است. تکرار همین الگو از سوی جریانی که خود را چپ می نامد، نه یک تصادف،
بلکه نشانه یک سقوط عمیق سیاسی است.
اما واقعیت اجتماعی چیز دیگری است. مردم در ایران، با وجود همه فشارها
و تهدیدهای ناشی از جنگ، بیش از هر چیز از بقای جمهوری اسلامی وحشت دارند. این یک
برداشت ذهنی یا تبلیغاتی نیست، بلکه یک واقعیت عینی و تجربه شده است. حتی خود
حکومت با قطع اینترنت و بستن راه های ارتباطی، ناخواسته این واقعیت را تایید می
کند. اگر قرار بود افکار عمومی صرفا حول مخالفت با جنگ یا دفاع از "ایران"
شکل بگیرد، دلیلی برای این سطح از کنترل و سانسور وجود نداشت. قطع ارتباط جامعه با
جهان بیرون، بیش از هر چیز تلاشی است برای مهار خشم و نارضایتی ای که متوجه خود
حکومت است. این آگاهی محصول سالها تجربه مستقیم است. تجربه سرکوب، اعدام، بازداشت
و خفقان، به ویژه در دوره های بحرانی، به بخش وسیعی از جامعه نشان داده است که این
حکومت در هر شرایطی، حتی در دل جنگ، اولویت اصلی اش نه حفظ جان و معیشت مردم، بلکه
سرکوب بیشتر آنهاست. کافی است به چند سال اخیر نگاه کنیم. هر بار که جامعه به میدان
آمده، از اعتراضات سراسری تا خیزش های گسترده، پاسخ حکومت نه عقب نشینی بلکه تشدید
سرکوب بوده است. در دی ماه ۱۴۰۴، در اوج
بحران، نه تنها از فشار کاسته نشد، بلکه موج اعدام ها و بازداشت ها گسترش یافت و
حضور نیروهای سرکوب در خیابان ها پررنگ تر شد. برای مردم، اینها تجربه های دور یا
انتزاعی نیستند، بلکه بخشی از زندگی روزمره است. به همین دلیل است که در چنین شرایطی،
خطر اصلی برای بخش وسیعی از جامعه نه یک بمب، نه یک بمب احتمالی، نه خراب شدن
زیرساختی، بلکه بقای حکومتی است که بارها نشان داده هر بحران را به فرصتی برای تحکیم
سلطه خود با شدیدترین سرکوبها، تبدیل می کند. از این زاویه، ترس از آینده نه به
دلیل نامعلوم بودن آن، بلکه به دلیل تداوم وضعیتی است که مردم سالها آن را با گوشت
و پوست خود تجربه کرده اند.
حتی در سطح زندگی روزمره هم می توان این واقعیت را به روشنی دید. برای
بخش وسیعی از مردم، مساله فقط یک بحث سیاسی یا تحلیلی نیست، بلکه مستقیما به زندگی
روزانه آنها گره خورده است. کارگری که ماه ها دستمزد نگرفته، زنی که از ابتدایی ترین
حقوق اجتماعی محروم است، جوانی که هیچ چشم انداز روشنی برای آینده خود نمی بیند،
همگی به تجربه می دانند که این وضعیت تصادفی نیست و به ساختار همین حکومت مربوط
است. در چنین شرایطی،
وقتی از "زیرساخت" صحبت می شود، برای مردم صرفا به معنای پل و نیروگاه و
تاسیسات نیست. اینها محل کار، منبع درآمد و بخشی از امکان بقا هستند. اما در عین
حال، همین زیرساخت ها در ذهن مردم فقط کارکرد اقتصادی ندارند. آنها می دانند که همین
ساختارها در خدمت سیاست هایی قرار دارند که هم به تشدید بحران در داخل دامن می زند
و هم زمینه ساز تنش و درگیری در خارج می شود. به بیان ساده تر، مردم با یک واقعیت
دوگانه روبرو هستند. از یک سو به این مراکز و امکانات برای ادامه زندگی نیاز
دارند، و از سوی دیگر می بینند که همینها در چهارچوب یک سیاست کلی، به ابزار قدرت
و سرکوب تبدیل می شوند. درک این وضعیت پیچیده، چیزی نیست که از بیرون به مردم تحمیل
شده باشد. این حاصل تجربه مستقیم آنهاست. به همین دلیل، برخلاف تصویری که برخی
ارائه می دهند، مردم نه ساده لوح اند و نه یکدست. آنها همزمان هم نگران معیشت خود
هستند و هم نسبت به نقش این ساختارها در تداوم وضعیت موجود آگاهند.
خالد حاج محمدی تلاش می کند این واقعیت را انکار کند و آن را به عنوان
نوعی "تبلیغ جنگ طلبانه" معرفی کند. اما تناقض در استدلال او آشکار است.
از یک سو می گوید در شرایط قطع اینترنت نمی توان نظر مردم را فهمید، و از سوی دیگر
با قطعیت از مخالفت مردم با هرگونه تغییر رادیکال سخن می گوید. اگر واقعا امکان
سنجش افکار عمومی وجود ندارد، این قطعیت از کجا می آید. این تناقض تنها یک لغزش
منطقی نیست، بلکه نشان می دهد که نتیجه از پیش تعیین شده است و استدلال ها صرفا
برای توجیه آن چیده می شوند. در واقع، او نه از "مردم"، بلکه از تصویری
که خود ساخته دفاع می کند.
نکته مهم دیگر در نوشته او، سکوت معنادار نسبت به خود جمهوری اسلامی
است. در متنی طولانی که پر از اشاره به جنگ، تخریب و آوارگی است، تقریبا هیچ اشاره
جدی به نقش جمهوری اسلامی در سرکوب داخلی دیده نمی شود. حتی فجایع اخیر، از جمله
کشتار وحشیانه دی ماه نیز به حاشیه رانده می شوند. این سکوت تصادفی نیست. وقتی
دشمن اصلی به خارج منتقل شود، نقد قدرت داخلی به امری فرعی تبدیل می شود. در این
چارچوب، حتی بزرگ ترین جنایات حکومت نیز یا نادیده گرفته می شوند یا به حاشیه
رانده می شوند، چرا که پرداختن به آنها تمرکز را از "دشمن اصلی" منحرف می
کند. نتیجه عملی این رویکرد، تطهیر غیر مستقیم یک حکومت سرکوبگر است.
در مقابل، هر گونه طرح مساله سرنگونی به عنوان "سناریو سیاه"
تصویر می شود. این همان نقطه ای است که این خط سیاسی به طور کامل محافظه کارانه می
شود. زیرا در عمل، نتیجه چنین تحلیلی این است که جامعه باید از هر گونه حرکت جدی
برای تغییر پرهیز کند، چون ممکن است به بی ثباتی منجر شود. اما سوال ساده این است،
مگر جامعه ایران در زیر سایه جمهوری اسلامی ثبات داشته است. فقر گسترده، سرکوب
دائمی، بحران های پی در پی اقتصادی و اجتماعی، و ناامنی دائمی در زندگی مردم، آیا
نشانه ثبات است. آنچه در اینجا "ثبات" نامیده می شود، در واقع ثبات یک
حکومت است، نه ثبات جامعه. این دو عمدا با هم جابجا می شوند تا حفظ وضع موجود توجیه
شود. در این میان، ترساندن جامعه از آینده، به ابزاری برای فلج کردن هر اراده ای
برای تغییر تبدیل می شود. در حالی که تجربه های تاریخی نشان داده اند که خود تداوم
چنین حکومت هایی بزرگ ترین عامل بی ثباتی و فروپاشی اجتماعی است. این در حالی است
که طرح مساله سرنگونی لزوما به معنای دفاع از مداخله نظامی خارجی نیست. این یک
مغلطه آگاهانه است که در نوشته خالد حاج محمدی بارها تکرار می شود. تاکید بر
سرنگونی به معنای سپردن سرنوشت جامعه به قدرت های خارجی نیست، بلکه برعکس، تاکید
بر نقش خود مردم در تغییر است. این دو مسیر نه تنها متناقض نیستند، بلکه در تقابل
با یکدیگرند. یکی بر اراده مردم تکیه دارد و دیگری عملا به تداوم وضع موجود رضایت
می دهد.

نکته قابل توجه دیگر، ادبیات به کار رفته در این نوشته است. استفاده
از مفاهیمی مانند "ناکامی پروژه ترامپ و صهیونیسم" یا تصویرسازی های
مشابه، نشان می دهد که این گفتمان تا چه حد به ادبیات رسمی نیروهای اسلامی نزدیک
شده است. این همپوشانی صرفا زبانی نیست، بلکه بازتاب یک همگرایی سیاسی عمیق تر است
که در آن، مرز میان یک جریان مدعی چپ و نیروهای ارتجاعی منطقه ای به شدت کمرنگ شده
است.
در نهایت، آنچه این نوشته بیش از هر چیز نشان می دهد، بحران درونی این
گرایش سیاسی است. جریانی که به نام کمونیسم سخن می گوید اما در عمل، مساله اصلی
جامعه یعنی مقابله با یک حکومت سرکوبگر را به حاشیه می راند و در عوض، تمام انرژی
خود را صرف مقابله با دشمنان خارجی آن حکومت می کند، ناگزیر دچار تناقض می شود. این
تناقض در بزنگاه های واقعی خود را نشان می دهد، جایی که باید میان مردم و حکومت یکی
را انتخاب کرد.
تجربه سالهای گذشته نیز این را تایید می کند. هر جا که مردم به میدان
آمده اند، این گرایش یا سکوت کرده یا با توجیهات مختلف در مقابل آن ایستاده است. یک
بار گفته شده این حرکت متعلق به طبقه کارگر نیست، بار دیگر آن را ناسیونالیستی
خوانده اند، و زمانی دیگر آن را به پروژه های خارجی نسبت داده اند. در همه این
موارد، نتیجه یکی بوده است، فاصله گرفتن از مبارزه واقعی مردم.
امروز سوالی که در برابر جامعه قرار دارد، ساده و در عین حال تعیین
کننده است. جمهوری اسلامی باید بماند یا نه. هیچ بازی با کلمات و هیچ هیاهوی تبلیغاتی
نمی تواند این سوال را حذف کند. برای خالد حاج محمدی و همفکرانش، پاسخ به این سوال
در عمل روشن است، حتی اگر در کلام آن را پنهان کنند. مساله برای آنها نه پایان
دادن به حاکمیت جمهوری اسلامی، بلکه مقابله با دشمنان آن است. اما برای مردم،
مساله چیز دیگری است. آنها با یک واقعیت عینی زندگی می کنند، با حکومتی که هر روز
زندگی شان را محدودتر و ناامن تر می کند. پاسخ به این واقعیت، نه در بازی های لفظی،
بلکه در تعیین تکلیف روشن با این حکومت نهفته است. همین پاسخ است که جایگاه واقعی
هر جریان سیاسی را مشخص می کند.
۱۲
آوریل ۲۰۲۶