۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

رژیمی بی آینده بدون هرگونه پایگاه اجتماعی

جمهوری اسلامی حتی با اتکا به سرکوب عریان و کشتار گسترده هیچ چشم انداز پایداری برای ماندن در ایران ندارد. این فقط یک داوری سیاسی نیست بلکه نتیجه چهار دهه تجربه عینی یک جامعه است که هر بار فرصت یافته فاصله خود را با این حکومت با صدای بلند اعلام کرده است. حتی اگر این رژیم بتواند با امریکا یا اسراییل یا دیگر قدرت ها به توافق برسد، مسئله اصلی در داخل حل نمی شود. شکاف میان حکومت و جامعه چنان عمیق و ریشه دار است که با هیچ معامله خارجی پر نمی شود. مردم ایران نه فقط ناراضی بلکه در موقعیت انتظار و آمادگی هستند. انتظار فرصتی که بتوانند این نظم عقب مانده و بیگانه با زندگی خود را کنار بزنند. این شکاف نه مقطعی است و نه قابل ترمیم، بلکه به بخشی از واقعیت روزمره جامعه تبدیل شده است.

از همان روزهای نخست که این حکومت با اتکا به رسانه های مهندسی افکار به ویژه بی بی سی و با برجسته سازی خمینی و سوار شدن بر موج ضد امریکایی و جهان سومی به جامعه تحمیل شد، وعده های فریبکارانه آخوندی یکی پس از دیگری رنگ باخت. از آزادی بیان برای همه تا آب و برق مجانی، از عدالت اجتماعی تا احترام به حقوق زنان و اقلیت ها، همه این وعده ها خیلی زود جای خود را به سرکوب و حذف داد. در همان حال بخش هایی از اپوزیسیون از جمله جبهه ملی، سازمان چریک های فدایی خلق و مجاهدین که نیروهای اصلی اپوزیسیون بودند به این وعده ها اعتماد کردند و عملا به تثبیت نظم تازه کمک کردند و مردم را به بازگشت به خانه ها فراخواندند. اما جامعه خیلی زود واکنش نشان داد. تنها چند هفته پس از سقوط حکومت شاه، زنان در ۸ مارس ۱۳۵۷ در برابر فرمان حجاب اجباری به خیابان آمدند. این اعتراض گسترده نخستین نه بزرگ اجتماعی به حکومت اسلامی بود و نشان داد شکاف از همان آغاز شکل گرفته است.

جامعه در سال های نخست در وضعیتی آمیخته با امید و خودفریبی به زندگی زیر سلطه حکومت ادامه داد. بسیاری تصور می کردند این وضعیت موقتی است و آخوندیسم نیز خواهد گذشت. اما با قانونی شدن ممنوعیت ها، از الکل و موسیقی تا آپارتاید جنسیتی، زندگی روزمره به میدان تقابل تبدیل شد. مهمانی های پنهانی، موسیقی زیرزمینی، مقاومت در برابر حجاب اجباری و حتی شوخی های روزمره با قوانین، همه نشانه هایی از تمسخر عملی نظم رسمی بود. این وضعیت را می توان با جوامعی مانند اتحاد شوروی در سال های پایانی یا برخی کشورهای اروپای شرقی مقایسه کرد که در آنها قانون رسمی از زندگی واقعی مردم جدا شده بود و جامعه راه خود را می رفت.

در دهه شصت حکومت برای درهم شکستن کامل انقلاب ۵۷ به سرکوبی بی سابقه دست زد. ده ها هزار نفر از نیروهای سیاسی مختلف از لیبرال تا سوسیالیست و همچنین اقلیت های مذهبی اعدام شدند یا زیر شکنجه نابود شدند. حتی نیروهایی که در تثبیت حکومت نقش داشتند نیز از این سرکوب در امان نماندند. حذف مجاهدین، حذف حزب توده و فدائیان اکثریت، تصفیه نیروهای ملی مذهبی و حتی کنار زدن چهره هایی از درون خود نظام نشان داد که این حکومت هیچ شریکی را تحمل نمی کند. پایه های آن از همان زمان نه بر رضایت بلکه بر ترس بنا شد.

جنگ هشت ساله و فضای امنیتی دهه شصت امکان هرگونه اعتراض را محدود کرد. جامعه ناچار شد با ظاهرسازی زندگی کند. ریش گذاشتن، شرکت در مراسم مذهبی، نصب تصاویر آخوندها و رعایت ظواهر دینی به بخشی از بقا تبدیل شد. اما در پس این ظاهر، نارضایتی عمیق جریان داشت. این وضعیت را می توان در خاطرات جمعی آن دوره دید، جایی که مردم در خلوت خود چیز دیگری بودند و در فضای عمومی چهره ای دیگر داشتند.

دهه هفتاد نقطه تغییر بود. جامعه از انتظار منفعل عبور کرد و به کنش فعال رسید. اگر پیشتر بسیاری امید داشتند یک روز از خواب بیدار شوند و این حکومت دیگر وجود نداشته باشد، اکنون خود به خیابان آمدند. اعتراضات کارگری، دانشجویی و منطقه ای گسترش یافت. کردستان همچنان کانون مقاومت سازمان یافته بود اما این بار شهرهای بزرگ نیز به میدان آمدند.

برای نخستین بار، مشهد در سال ۱۳۷۱ شاهد اعتراضاتی شد که کل ساختار حکومت را هدف قرار داد. این شورش به کشته شدن چندین نفر و تخریب و آتش سوزی گسترده انجامید و حکومت را ناچار کرد امتیازاتی محدود بدهد و استاندار خراسان رضوی، علی جنتی، را برکنار سازد. پس از آن، شورش قزوین در سال ۱۳۷۲ رخ داد که به کشته و مجروح شدن بیش از ۳۰ نفر انجامید. در سال ۱۳۷۴ نیز اعتراضات اسلامشهر، با محور فقر، گرانی، اعتصاب رانندگان مینی بوس و کمبود آب، به یک خیزش اجتماعی بدل شد.



از ۱۳۷۸ با اعتراضات دانشجویی وارد مرحله تازه ای شدیم. پس از آن موج های اعتراضی در فواصل مختلف تکرار شدند. در ۱۳۸۸ میلیون ها نفر به خیابان آمدند و مشروعیت حکومت را به چالش کشیدند. در ۱۳۹۶ اعتراضات سراسری بیش از صد شهر را در بر گرفت و شعارها مستقیما کل نظام را هدف گرفت. در ۱۳۹۸ اعتراضات به شکل بی سابقه ای گسترش یافت و با سرکوبی خونین پاسخ داده شد. در سال های بعد نیز جامعه در حالت جوشش مداوم باقی ماند و اعتراضات کارگری، معلمان، بازنشستگان و دیگر گروه ها ادامه یافت.

در سال ۱۴۰۱ انقلاب زن زندگی آزادی شکل گرفت. این جنبش فقط واکنشی به یک قتل نبود بلکه انفجار انباشتی از خشم و نارضایتی بود. حضور گسترده زنان و جوانان، کنار گذاشتن نمادهای رسمی و گسترش اعتراضات به سراسر کشور نشان داد که جامعه وارد مرحله تازه ای شده است. سرکوب شدید و کشتار گسترده نیز نتوانست این روند را متوقف کند. در ادامه اعتراضات بازاریان و خیزش ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که حتی بخش هایی که پیشتر محتاط بودند نیز وارد میدان شده اند. استفاده از خشونت بی سابقه و حتی تکیه بر نیروهای کمکی خارجی فقط نشانه ضعف بیشتر حکومت بود.

در کنار این شکاف اجتماعی، درون حکومت نیز همواره صحنه درگیری و حذف بوده است. از کنار زدن بنی صدر تا حذف اصلاح طلبان حکومتی، از محدود کردن چهره های منتقد درون نظام تا حصر و حذف سیاسی، این روند ادامه داشته است. بسیاری از کسانی که زمانی در قدرت بودند بعدها به حاشیه رانده شدند و حتی در نقش منتقد ظاهر شدند. این چرخه حذف، حکومت را از درون تهی کرده و آن را به مجموعه ای متکی بر نیروهای امنیتی تبدیل کرده است.

در مجموع این حکومت در هیچ دوره ای پایگاه اجتماعی واقعی نداشته است. حضورهای خیابانی سازمان یافته ساندیس خور یا بسیج شده هرگز نتوانسته اند شکاف عمیق با جامعه را پنهان کنند. بقای آن محصول سرکوب و خشونت بوده است نه رضایت. حتی اگر در سطح جهانی به توافق برسد، در داخل با جامعه ای روبرو است که آن را از خود نمی داند. این وضعیت به معنای تعلیق دائمی است. حکومتی که نه می تواند خود را بازسازی کند و نه می تواند جامعه را با خود همراه کند. در برابر آن جامعه ای قرار دارد که بارها نشان داده آماده تغییر است و هر بار که فرصت یافته این آمادگی را به عمل تبدیل کرده است.

۳ مه ۲۰۲۶

 


داستان یک ده که هنوز خبر ندارد دنیا گرد است

امروز صبح که بیدار شدم، هنوز لاته ام را نزده بودم که دیدم دوباره یک عده تصمیم گرفته اند جهان را از نو کشف کنند. البته نه با تلسکوپ و نه با کتاب، با همان چوب دستی قدیمی که از وقتی گوسفندها را می راندند، هنوز در دستشان مانده است. فقط فرقش این است که آن زمان گوسفندها جلوتر بودند، حالا توییت ها.

 

ماجرا از آنجا شروع شد که یک متن طنز نوشته شد. نه بمبی منفجر شد، نه دیواری فرو ریخت، نه حتی یک فنجان چای از دست کسی افتاد. فقط چند جمله نوشته شد. اما در همان لحظه، در یک نقطه دور از هر نوع تجربه خواندن، زنگ خطر به صدا درآمد. یکی فریاد زد "حمله شد". یکی گفت "حرمت ها شکست". یکی هم که انگار از وسط یک دعوای قبیله ای قرن ۱۸ بیرون آمده بود، گفت "یا عذرخواهی یا مجازات".

 

آدم اگر نداند فکر می کند با یک واقعه تاریخی طرف است. مثلا یک جنگ بزرگ یا یک کودتا. اما نه، کل ماجرا این بود که کسی چیزی نوشته بود و چند نفر هم آن را خوانده بودند، یا حداقل ادعا کردند که خوانده اند. چون از نوع واکنش ها مشخص بود که بعضی ها هنوز در مرحله ای هستند که فکر می کنند طنز یا خوردنی است یا پوشیدنی.

 

جالب ترین بخش ماجرا این است که این دوستان، که هنوز از ده ذهنی خودشان بیرون نیامده اند، ناگهان تبدیل می شوند به مدافعان آزادی. البته آزادی به شرطی که دقیقا همان چیزی گفته شود که آنها دوست دارند. اگر یک کلمه جابجا شود، آزادی سریعا تبدیل می شود به جرم. انگار آزادی بیان مثل گوسفند است، تا وقتی در چراگاه خودشان بچرد، عزیز است، اما اگر یک متر آن طرف تر برود، باید برگردانده شود یا سر بریده شود.

 

یکی از این عزیزان با اعتماد به نفسی که فقط در کسانی پیدا می شود که هیچ وقت شک نکرده اند، گفت که "باید ثابت کنی". اینکه چه کسی باید چه چیزی را ثابت کند، معلوم نبود. اما مهم هم نبود. مهم این بود که جمله گفته شده بود. در دنیای او، منطق مثل جاده خاکی است، هر کس هر طور خواست از آن عبور می کند، بدون اینکه بداند اصلا به کجا می رود.

 

یک عده دیگر هم بودند که واکنششان کاملا علمی بود. یعنی اول نگاه کردند ببینند طنز به چه کسی خورده است. اگر به رقیب خورده بود، خندیدند و گفتند "چه شاهکاری". اگر به دوست خورده بود، همان طنز تبدیل شد به "تخریب" و "پروژه خطرناک". انگار حقیقت نه بر اساس محتوا، بلکه بر اساس آدرس تعیین می شود. مثل چوپانی که به جای شمردن گوسفندها، صاحبشان را می شمارد.

 

در این میان، یک گروه خاص هم بودند که از همه جالب ترند. اینها هنوز در همان لباس قدیمی ایستاده اند، همان کلاه، همان چکمه، همان افق محدود. فقط فرقش این است که حالا به جای دشت، در شبکه های اجتماعی می چرخند. هنوز فکر می کنند اگر صدایشان را بلندتر کنند، حقیقت هم بلندتر می شود. هنوز باور دارند که اگر یک جمله را ۱۰ بار تکرار کنند، تبدیل به واقعیت می شود.

 

برای اینها، جهان هنوز همان ده است. همان چند کوچه، همان چند چهره آشنا، همان قواعد ساده. هر چیزی بیرون از این محدوده، خطرناک است. طنز خطرناک است. سوال خطرناک است. حتی خنده هم خطرناک است، اگر در زمان و مکان اشتباه اتفاق بیفتد.

 

شب که شد، نشستم فکر کردم مشکل دقیقا کجاست. به این نتیجه رسیدم که ما با اختلاف نظر طرف نیستیم، با اختلاف زمان طرفیم. بعضی ها در ۲۰۲۶ زندگی می کنند، بعضی ها هنوز در همان روزی که فکر می کردند دنیا تا ته همان تپه ادامه دارد.

 

و شاید حق با آنها باشد. وقتی از ده بیرون نیایی، دنیا واقعا همان قدر کوچک است. در آن دنیا، طنز تهدید است، سوال توهین است، و فکر کردن یک جور انحراف.

 


آخر شب، لاته ام را خوردم و به این فکر کردم که بعضی ها نه با استدلال، نه با تجربه، بلکه فقط با یک اتفاق ساده درمان می شوند. کافی است یک بار از ده بیرون بیایند. نه برای همیشه، فقط برای اینکه بفهمند دنیا جایی است که در آن، حتی یک طنز هم می تواند بدون اینکه کسی بمیرد، وجود داشته باشد.

 

البته اگر دلشان بخواهد.

 

سکوتی که بی طرف نیست

در نقد دفاع از حمله جمهوری اسلامی به اپوزیسیون

 

این یادداشت در پاسخ به دیدگاه ها و مشخصا دو نوشته ای نوشته میشود که در جریان حمله اخیر جمهوری اسلامی به مقر نیروها و احزاب کردستانی در کردستان عراق مطرح شده است. در این میان، تا آنجا که من دیده ام، مشخصا دو نفر، محمود قزوینی و اسد گلچینی، با طرح استدلال هایی، عملا راه را برای توجیه این حملات باز کرده اند. مساله بر سر این نیست که این نیروها چه سیاستی دارند. مساله این است که در یک وضعیت مشخص، در برابر عمل یک حکومت سرکوبگر چه موضعی اتخاذ میشود و این موضع چه معنای سیاسی پیدا میکند.

 

محمود قزوینی تلاش میکند بحث را به این سمت ببرد که عدم محکومیت یک حمله نظامی، لزوما به معنای تایید آن نیست. این ادعا در سطحی انتزاعی میتواند درست باشد. اما در سیاست واقعی، هیچ موضعی در خلأ معنا پیدا نمیکند. وقتی در متن یک درگیری مشخص، در برابر حمله جمهوری اسلامی به مخالفینش سکوت میشود یا حتی بدتر توجیه می شود، این مساله دیگر خنثی نیست. این سکوت در عمل به سود جمهوری اسلامی تمام میشود، چون دست حکومت را برای تداوم همین سیاست بازتر میکند، هزینه سیاسی این نوع حملات را پایین می آورد و این پیام را منتقل میکند که سرکوب و حذف فیزیکی مخالفین، حتی در میان بخشی از اپوزیسیون هم با مقاومت جدی روبرو نخواهد شد.

 

تناقض اصلی در استدلال محمود قزوینی اینجاست که از یکسو جمهوری اسلامی را رژیم ترور و اعدام مینامد و از سوی دیگر، شرایطی را طرح میکند که در آن میتوان در برابر حملات همین رژیم سکوت کرد. تمام استدلال او بر این پایه است که این نیروها به آمریکا و اسرائیل نزدیک هستند. اما اگر معیار برخورد با سرکوب، نزدیکی یا دوری نیروها به سیاستهای ما باشد، دیگر چیزی از اصل آزادی سیاسی باقی نمی ماند. در این صورت، حق حیات و فعالیت سیاسی به امری مشروط تبدیل میشود.

 

پرتاب کردن بحث به آینده ای فرضی و تشبیه این نیروها به گارد جاویدان، نه استدلال است و نه تحلیل. این نوع قیاس ها صرفا نقش سیاسی دارند و نتیجه عملی آنها روشن است. در یک بزنگاه مشخص، حمله جمهوری اسلامی به مخالفینش از زیر ضرب نقد خارج میشود. در شرایطی که ماشین اعدام و سرکوب جمهوری اسلامی از هر زمان دیگری پرقدرت تر به پیش میرود، چنین رویکردی عملا به معنای خالی کردن میدان در برابر این ماشین سرکوب است. یعنی درست در لحظه ای که باید هر حمله و هر اقدام سرکوبگرانه را به یک مساله سیاسی عمومی تبدیل کرد، آن را به حاشیه راند و بی اهمیت جلوه داد.

 

اسد گلچینی همین مسیر را به شکل صریح تری ادامه میدهد. او با استناد به این که کردستان عراق در یک آرایش جنگی قرار دارد و این نیروها بی طرف نیستند، نتیجه میگیرد که اطلاق عنوان اپوزیسیون به آنها نادرست است. اما این استدلال، مساله را جابجا میکند. حتی اگر این نیروها در یک جبهه معین قرار گرفته باشند، این واقعیت تغییری در ماهیت عمل جمهوری اسلامی نمیدهد. یک حکومت سرکوبگر در حال حمله به مخالفین خود است و این مساله را نمیتوان با ارجاع به موقعیت طرف مقابل نادیده گرفت. در اینجا او عملا خود را در یکی از دو سوی همین تقابل قرار میدهد و با این انتخاب، از موضع مستقل فاصله میگیرد و به سمت توجیه عملی اقدام یک طرف مشخص لغزیده است.

 


اما مساله فقط خطای تحلیلی نیست. آنچه در این دو نوشته دیده میشود، یک گرایش سیاسی مشخص است. در عمل، هر جا که پای حمله جمهوری اسلامی به میان می آید، این دو نفر به جای ایستادن در مقابل آن، به دنبال یافتن دلایلی برای کاستن از بار این جنایت هستند. این رویکرد عملا به این معناست که هر نیرویی که در چارچوب مطلوب آنها قرار نگیرد، میتواند هدف حمله قرار بگیرد و این حمله نیز با سکوت یا توجیه پاسخ داده شود. این دیگر صرفا یک موضع اشتباه نیست، بلکه لغزش به سمت پذیرش حذف فیزیکی مخالفین است.

 

در هر دو نوشته، یک پیش فرض مشترک وجود دارد. جهان سیاست به دو قطب تقلیل داده میشود و از ما خواسته میشود یکی را انتخاب کنیم. نتیجه این نگاه این است که اگر نیرویی در اردوگاه مطلوب ما قرار نگیرد، میتوان سرکوب آن را نادیده گرفت. این همان منطق دوگانه ای است که به شکل دیگری بازتولید میشود.

 

یکی از خطرناک ترین نتایج این رویکرد، جابجا کردن مسئولیت است. به جای آنکه مسئولیت حمله بر عهده نیرویی باشد که دست به آن زده، به گردن نیرویی انداخته میشود که هدف حمله قرار گرفته است. گفته میشود این نیروها خودشان وارد یک آرایش جنگی شده اند و بنابراین مسئول جان نیروهایشان هستند. اگر این منطق پذیرفته شود، هر نوع سرکوبی قابل توجیه خواهد بود. با همین منطق میتوان سرکوب کارگران معترض را توجیه کرد و گفت خودشان با اعتصاب وارد تقابل شده اند. میتوان سرکوب جنبش زنان را توجیه کرد و گفت خودشان با اعتراض، هزینه را پذیرفته اند. میتوان هر اعتراض اجتماعی را بهانه ای برای سرکوب دانست و مسئولیت را از دوش حکومت برداشت.

 

بحث بر سر دفاع از این نیروها نیست. نقد سیاستهای آنها، در مورد هر موضعی، کاملا ضروری است. اما این نقد نمیتواند جایگزین موضع گیری در برابر حمله جمهوری اسلامی شود. تبدیل این نقد به همصدایی با کیهان شریعتمداری، در عمل به معنای تقویت موقعیت همان حکومتی است که خود این دو نفر آن را تروریستی میدانند.

 

در برابر این دوگانه سازی، یک موضع مستقل وجود دارد. میتوان همزمان سیاستهای این جریانات را نقد کرد و در عین حال با حمله نظامی و کشتار مخالفین توسط جمهوری اسلامی مخالفت کرد. کنار گذاشتن هر یک از این دو، به معنای افتادن در یکی از دو قطب موجود است.

 

سکوت در چنین شرایطی بی طرفی نیست. سکوت خود یک موضع است. و در این مورد مشخص، سکوت یا تعلیق محکومیت، در عمل به سود جمهوری اسلامی تمام میشود. این همان نقطه ای است که باید در برابر آن ایستاد.

۲۸ آوریل ۲۰۲۶

 


در رد یک ادعای بی‌پایه

یادداشت پیشین من حول ادعای یک سوقصد، واکنش‌هایی را برانگیخت که لازم به توضیحاتی دارد.

بحث بر سر یک اصل ساده است. در سیاست و در هر عرصه استدلالی، بار اثبات بر دوش مدعی است. اگر کسی ادعای وقوع یک سوقصد را مطرح می کند، این اوست که باید شواهد و مدارک ارائه دهد. نه این که دیگران موظف باشند ثابت کنند آن ادعا دروغ است. این وارونه کردن بدیهی ترین منطق است.

در واکنش به یادداشت قبلی من، گفته شد که من کسی را به دروغگویی متهم کرده ام و باید سند بیاورم. اما این جابجایی صورت مسئله است. وقتی ادعایی مطرح می شود، طبیعی است که ابتدا باید نشانه ای از واقعیت آن ارائه شود. در غیر این صورت، تردید نه تنها حق بلکه واکنشی کاملا منطقی است. همان طور که در فلسفه، اثبات وجود هر پدیده ای بر عهده مدعی آن است، در سیاست هم قاعده تفاوتی ندارد.

واقعیت این است که خارج از حلقه های محدود، چنین روایت هایی جدی گرفته نمی شوند. نه شاهدی در کار است، نه گزارشی از نهادهای رسمی، نه حتی قرینه ای که بتوان بر آن تکیه کرد. با این حال انتظار می رود همه در صف تایید بایستند و محکوم کنند. این انتظار، بیش از آن که نشانه قدرت باشد، بیانگر ضعف است. ضعف در ارائه واقعیت و اتکا به فضاسازی.

نمونه های واقعی را همه دیده اند. وقتی حمله ای رخ داده، شواهدش موجود بوده است. گزارش، تصویر، پیگیری حقوقی. اما در اینجا با یک روایت بدون پشتوانه روبرو هستیم که بیشتر به داستانسازی شبیه است تا گزارش یک رویداد سیاسی.

مسئله فقط یک ادعای بی پایه نیست. مشکل اینجاست که چنین رفتارهایی هزینه سیاسی دارد. جریانی که پیشاپیش با بحران اعتبار روبرو است، با این نوع بزرگنمایی ها بیش از پیش از جامعه فاصله می گیرد. وقتی بخشی از نیروها بدون باور واقعی، صرفا "از سر اصول" به تایید چنین ادعاهایی تن می دهند، در واقع به تضعیف همان اصول کمک می کنند.

سیاست جدی نیازمند صداقت و اتکا به واقعیت است. با فیل هوا کردن و روایت های بی پشتوانه، نه اعتباری ساخته می شود و نه اعتمادی جلب. برعکس، هر بار یک گام دیگر از زمین واقعی سیاست فاصله گرفته می شود.

 



داستان یک سوقصد با طعم فانتزی شش سیلندر

امروز صبح که بیدار شدم، هنوز لاته ام را نزده بودم که فهمیدم جانم در خطر بوده است. اگر من را نشناسید، بدانید از آن آدم هایی هستم که فقط لاته می زنند، نه کافی و نه چای. نه اتفاق خاصی افتاده بود، نه شاهدی بود، فقط یک حس عمیق که می گفت "تو را می خواستند بکشند".

 

آدم باید به ندای درونی اش احترام بگذارد.

 

ماجرا از آنجا شروع شد که مثل هر انسان عادی از ماشین پیاده شدم. خیابان همان بود و شب همان. اما ناگهان یک خودرو وارد صحنه شد. آمد، رفت، برگشت، ایستاد، چراغ زد، انگار داشت نقش تمرین می کرد. بعد در یک حرکت کاملا سینمایی به سمت من آمد.

 

و اینجا بود که من تبدیل به هدف شدم.

 

برخورد رخ داد. من به هوا پرتاب شدم، مثل یک پرنده بی بلیت. چند متر آن طرف تر فرود آمدم، با وقار و کمی گرد و خاک.

 


و بعد هیچ.

 

نه بیمارستان، نه شکستگی، نه حتی خراشی که بشود منتشرش کرد. فقط من ماندم و روایتی که داشت شکل می گرفت.

 

در چنین لحظاتی، دو انتخاب داری. یا بگویی تصادف بود و بروی خانه، یا بگویی سناریویی کوچک از یک سیاست بزرگ تر است و بمانی. انتخاب دوم، طبعا ادبی تر است.

 

به سرعت واژه ها سرازیر شدند، سوقصد، تروریستی، از پیش طراحی شده. ماشینی که شاید دنبال جای پارک بود، شد ابزار یک پروژه بزرگ. راننده ای که عجله داشت، شد اپراتور امنیتی.

 

من نشسته بودم پشت کامپیوتر و فکر می کردم، ایا واقعا همان کسی هستم که قرار بود حذف شود؟

 

امروز حذف شدن هم فرق کرده است. قبلا حذف می شدی و تمام. حالا حذف می شوی و فردایش مصاحبه می دهی و تحلیل می کنی.

 

گفتند ارعاب بود یا حذف. پاسخ روشن بود، حذف. چون ارعاب ساده است، حذف کلاس دارد.

 

بهترین بخش ماجرا این است که هیچ کس چیزی ندیده است. نه همسایه ای، نه دوربینی. همه چیز هست جز خود واقعه.

 

اینجاست که تخیل وارد می شود و فاصله ها را پر می کند. از یک برخورد ساده، یک روایت می سازد. از یک شب معمولی، یک نقطه عطف تاریخی.

 

تحلیل ها هم شروع می شوند. یکی می گوید کار این نیروست، یکی می گوید کار آن جریان، یکی هم می گوید همه با هم. ماشین بیچاره در سکوت همه اینها را تحمل می کند. اگر زبان داشت شاید می گفت من فقط ترمز نگرفتم، شما چرا اینقدر جلو رفتید.

 

شب که شد رفتم کنار خیابان ایستادم. ماشین ها رد می شدند، عادی و بی سناریو. یکی رد شد، لحظه ای فکر کردم این یکی هم می توانست باشد، اما نبود.

 

برگشتم خانه. نشستم پشت کامپیوتر و فکر کردم بعضی چیزها اگر واقعا اتفاق نیفتند، بهتر نوشته می شوند. چون در این صورت همیشه می توانی مثل یک پرنده از انها جان سالم به در ببری.


انقلابی که فراموش شد

روایت کرده اند در سرزمینی نه چندان دور و نه چندان عاقلانه، شاهی بود که بیشتر از اداره مملکت، سرگرم اداره مراسم بود و دختری داشت که در بازار سنتی آن دیار، بیشتر شبیه جایزه بخت آزمایی بود تا یک انسان. از بد حادثه، شیری هم در حوالی پایتخت بساطش را پهن کرده بود و هر روز یکی را برای نهار و یکی را برای سحری می برد. مردم به ستوه آمدند و شاه که همیشه در لحظه های حساس به کشف راه حل های بدیع معروف بود، فرمان داد جار بزنند که هر کس این شیر را از میان بردارد، داماد دربار خواهد شد.

پهلوانی پیدا شد، رفت و بعد از کشمکش مفصل با شیر، زخمی و خاک آلود بیرون آمد و گفت شیر را ضربه فنی کردم، حالا بفرمایید دستور بعدی چیست. مردم هنوز داشتند از خوشحالی نفس تازه می کردند که ناگهان بحث عوض شد. یکی گفت اصلا چه کسی گفته این شیر خطر اصلی است. دیگری گفت نکند این پهلوان مامور بیگانه باشد و با بهانه شیر، آمده قدرت را قبضه کند. سومی گفت چرا باید به خشونت متوسل شد، شاید می شد با شیر وارد گفتگو شد و به تفاهم رسید. چهارمی هم گفت اصل مشکل، ساختار غار است نه خود شیر.

در این میان، شیر که هنوز نفس می کشید و گاهی هم کسی را می درید، با تعجب صحنه را نگاه می کرد. کم کم دید کسی دیگر کاری به کارش ندارد. حتی بعضی ها شروع کردند به محکوم کردن خشونتی که علیه شیر اعمال شده بود. کار به جایی رسید که پهلوان، به جای آنکه کار شیر را تمام کند، ایستاد وسط میدان و شروع کرد به توضیح دادن درباره اینکه اگر شیر برود، چه خطرهای بزرگتری ممکن است از راه برسد. خلاصه شهر درگیر بحث شد، شیر هم در حاشیه امن به کار خود ادامه داد و اصلا یادش رفت که آن روز پهلوان چه بلائی سرش آورد و چطوری تحقیرش کرد و همه چیز به حالت عادی برگشت، فقط با این تفاوت که حالا هر از گاهی درباره خطر "دوران پساشیر" هم جلسه برگزار می شد.

حکایت امروز ما هم دست کمی از آن قصه ندارد. بعد از اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ و موجی که در فضای سیاسی شکل گرفت، انتظار می رفت که تمرکز اصلی بر همان چیزی بماند که مردم را به خیابان کشاند. یعنی جمهوری اسلامی، منبع و سرچشمه سرکوب، فقر، بی حقی و کلیت نظامی که این وضعیت را بازتولید می کند. اما ناگهان صحنه عوض شد. به جای آنکه نگاه ها به ساختار قدرت و ماشین سرکوب دوخته شود، بخش بزرگی از اپوزیسیون سرگرم سایه ها شد.

ماجرا از جایی پیچیده شد که نوعی آمریکاستیزی مزمن، که سال هاست در بخشی از اپوزیسیون ریشه دارد، دوباره فعال شد. همان ویروس خفته که در تندپیچ‌ها فعال می شود. این ذهنیت که هر تحول سیاسی لزوما پروژه ای از بیرون است، مثل یک عادت قدیمی جان گرفت. جنگ ۳۹ روزه هم بهانه ای شد تا این تصور تقویت شود که قرار است سناریوی کودتای ۲۸ مرداد این بار در لباسی جدید تکرار شود. در این روایت، دیگر جمهوری اسلامی مسئله اصلی نبود. خطر اصلی شد "بازگشت سلطنت به کمک جنگ اسرائیل آمریکا بر علیه ایران"، آن هم نه به عنوان یک نیروی واقعی در صحنه، بلکه به عنوان کابوسی که ذهن ها را اشغال کرد.

نتیجه چه شد؟ همان پهلوانی که باید با شیر درگیر می ماند، حالا ایستاده و درباره خطرات بعد از رفتن شیر هشدار می دهد. بخشی از اپوزیسیون چنان در این هشدارها غرق شد که عملا از یاد برد شیر هنوز در میدان است و همچنان می درد. حتی بخشی از همین نیروها، در یک چرخش عجیب، دوباره به نوعی همسویی عملی با همان نظمی رسیدند که قرار بود با آن مقابله کنند.



اگر به ادبیات و تولیدات سیاسی این دوره نگاه کنیم، (و نه نقد جدی سیاسی!) یک عدم توازن عجیب دیده می شود. حجم بیانیه ها و متلک ها علیه نیروهای سیاه! جا خوش کرده در کردستان عراق و خطر جدی بازگشت سلطنت!، به مراتب بیشتر از آن چیزی است که علیه جمهوری اسلامی نوشته و گفته می شود. گویی مسئله اصلی جابجا شده است. انگار نه انگار که هنوز همان نظام سرکوبگر بر سر کار است، همان زندان ها فعال اند، همان ماشین خشونت بی وقفه کار می کند.

این وضعیت فقط یک خطای تحلیلی ساده نیست، بلکه نشانه یک جابجایی اولویت است. وقتی نیرویی که خود را مخالف می داند، تمرکز اصلی اش را از روی قدرت مستقر برمی دارد و به سناریوهای فرضی می پردازد، در عمل به تداوم همان قدرت کمک می کند. پهلوانی که باید کار شیر را تمام کند، مشغول برگزاری نشست درباره خطرات نبود شیر است، در حالی که شیر با خیال راحت در همان نزدیکی پرسه می زند.

مسئله بر سر دفاع یا نقد این یا آن چهره نیست. بحث بر سر این است که در هر وضعیت سیاسی، یک تضاد اصلی وجود دارد که بقیه تضادها باید حول آن تعریف شوند. وقتی آن تضاد اصلی به حاشیه رانده شود و تضادهای دیگر حول نبود این تضاد اصلی تعریف و بررسی شوند، کل صحنه دچار اغتشاش می شود. امروز به نظر می رسد که برای بخشی از اپوزیسیون، تضاد اصلی دیگر نه جمهوری اسلامی، بلکه ترس از بدیل های احتمالی است. (و برای بعضی ها، حتی بدتر، که جمهوری اسلامی نه تنها تضاد اصلی نیست، بلکه اصلا تضاد نیست!) این جابجایی، عملا به معنای تعلیق ایده انقلاب و سرنگونی است.

در چنین شرایطی، بازگشت به یک عقلانیت ساده اما ضروری اهمیت دارد. اگر مسئله، رهایی از یک نظام سرکوبگر است، تمرکز باید بر همان نظام بماند. پرداختن به آینده و نقد بدیل ها لازم است، اما نه به بهای فراموش کردن وضع موجود. در غیر این صورت، همان اتفاقی می افتد که در آن قصه افتاد. شیر همچنان می ماند و ما فقط درباره روزی که شاید نباشد، بحث می کنیم.

و این شاید خلاصه وضعیت کنونی باشد. انقلابی که هنوز به سرانجام نرسیده، در هیاهوی ترس ها و بدگمانی ها، به حاشیه رانده شده است. نه به این دلیل که مسئله حل شده، بلکه چون نگاه ها از روی آن برداشته شده است. درست مثل شهری که مردمش آن قدر درگیر بحث درباره پهلوان و آینده پس از شیر شدند که یادشان رفت هنوز باید تکلیف خود شیر را روشن کنند.

۲۵ آوریل ۲۰۲۶

"اعترافات کارل مارکس"

نوشته دیوید ریازانوف، از کتاب "کارل مارکس: انسان، متفکر و انقلابی؛ یک مجموعه مقالات".

 

دیوید ریازانوف با مقاله ای که هر دانشجوی مارکس مایل به خواندن آن خواهد بود، در پایان مجموعه ای که در آن می کوشد مارکس را به عنوان یک انسان کامل به تصویر بکشد، به تحلیل پاسخ های مارکس به مجموعه ای از پرسش های رایج، یعنی "اعترافات"، می پردازد؛ پرسش هایی که دخترانش به نوعی به عنوان یک سنجش شخصیت به سبک دوره ویکتوریایی از او مطرح کرده بودند. ریازانوف بنیان گذار آرشیو مارکس - انگلس بود و کار مادام العمر او در گردآوری و زمینه مند کردن نوشته های موجود مارکس و انگلس، همچنان باقی مانده و خواهد ماند و سهمی بی بدیل برای سوسیالیسم به شمار می رود.

 

I

"یک هیولای تهمت زن، گستاخ، بدخلق و غران!" اگر به مخالفان اصلی مارکس باور کنیم، او چنین کسی بود. او را انقلابی ای عبوس و تیره خو تصویر می کردند، مردی با روحی تاریک که از نفرت و تحقیر لبریز بود، ذهنی آکنده از بدخواهی و طعنه داشت، و "امر والا و زیبا" برایش کاملا بیگانه بود. از آنجا که برای او هیچ چیز مقدس نبود، با لذتی اهریمنی به تامل در نفرت انگیزترین جنبه های سرشت انسانی می پرداخت. زومبارت (Sombart) حتی پا را فراتر می گذارد و اطمینان می دهد که مارکس ذاتا از تشخیص نیکی در دیگران ناتوان بود. به ما گفته می شود که مارکس دچار نوعی فربهی مفرط قوای فکری بود و همین، توضیح "بی قلبی" او به شمار می رفت.

 

مارکسیست های سابق روسی ما حتی از این هم فراتر می روند. پیش تر، در مجادله با "سوبژکتیویست ها" و نارودنیک ها (که احساساتی بودند)، آن چنان بر عینیت گرایی آموزه مارکس تاکید می کردند و با حرارت اصرار داشتند که مارکسیسم فاقد اخلاق است، که اکنون نیز طوطی وار تکرار می کنند "مارکس قلبی نداشت و کاملا فاقد اخلاق بود."

 

بولگاکف تردید دارد که عشق به همنوعان و همدردی با رنج های آنان اصلا در روان چنین موجودی چون مارکس نقشی داشته باشد.

 

توگان – بارانوفسکی (ugan-Baranoffsky) اعلام می کند که مارکس نسبت به همه انگیزش های والاتر روح انسانی "کورروح" بود. "او می توانست نسبت به شر احساس بیزاری کند، اما همدلی با ستمدیدگان سهم اندکی در این احساس داشت... او تقریبا هیچ چیز از عشق به همنوعانش نمی دانست. در عوض، به طرزی شگفت انگیز مستعد نفرت بود، چنان که در او نفرت از ستمگران، عشق به ستمدیدگان را خاموش کرده بود. چه کسی می تواند شگفت زده شود اگر کسانی که قادر به احساسات نرم ترند، هنگام تامل در این نابهنجاری اخلاقی دچار هراس شوند؟"

 


من در صداقت آن همدلی های صمیمانه با رنج های انسانی که همواره ویژگی مارکسیست های پیشین ما بوده، تردیدی ندارم. برعکس، مطمئنم که در مورد آنان، عشق به ستمدیدگان مدت ها پیش نفرت از ستمگران را خاموش کرده است. اما در این ادعا که طبیعت مارکس را از "قلب" محروم کرده و در عوض سهمی دوچندان از "مغز" به او داده، مبتکر نیستند. افسر محترم تیخوف (Tyehoff) شصت سال پیش همین را گفته بود. او که در لندن با مارکس دیدار کرد، "مطالعه ای کامل" از نویسنده "سرمایه" به عمل آورد (در حالی که حدود یک ساعت و نیم در کنار او بود!). برداشت هایش را در نامه ای به دوستانش در سوئیس چنین بیان کرد "ای کاش مارکس به اندازه هوش، قلب داشت، و به اندازه نفرت، عشق!" بدیهی است که خود تیخوف بیش از آنکه مغز داشته باشد، قلب داشت!

 

وقتی فوگت (Vogt) "مهربان"، برای آنکه این باور را در ذهن همه افراد خوش نیت بکوبد که مارکس یک هیولاست، نامه تیخوف را منتشر کرد، مارکس با لحنی طعنه آمیز پاسخ داد "تیخوف درباره "قلب" من غوغای بزرگی به پا کرده است. من بزرگوارانه از دنبال کردن او در این عرصه خودداری می کنم. "درباره اخلاق سخن نگوییم"، همان گونه که آن دخترک پاریسی گفت، وقتی دوستش از سیاست سر درآورد."

 

من نیز قصد ندارم از شهرت مارکس به عنوان دارنده "قلب" دفاع کنم. هیچ کس انکار نخواهد کرد (و خود مارکس هم هرگز انکار نمی کرد) که برخی از احساسات قلب انسانی برای او کمتر از دیگران خوشایند بود. "آدم ها آمیزه های گوناگونی از ویژگی ها هستند." درست است که مارکس هرگز به "قلب" متوسل نمی شود، اما استدلال کننده ای بی باک خواهد بود اگر از این امر نتیجه بگیرد که مارکس هیچ همدلی با ستمدیدگان نداشت. خود او می گوید که عشق به انسان یکی از سرچشمه های فلسفه کمونیستی است. با این حال، این نکته چندان تعیین کننده نیست. کافی نیست که "قلبی" داشته باشیم که با رنج دیگران رنج بکشد؛ باید "سری" هم داشته باشیم، یعنی درکی از فرایند تاریخی. از این رو، مارکس در دشمنی با هرگونه احساساتی گری و با سوسیالیسم گوسفندوار کسانی که مشتاق تبلیغ اخلاق گرگ ها هستند، سازش ناپذیر بود.

 

همچنین درست است که مارکس بی امان همه آن معرکه گیران را (چه مسیحی و چه آزاداندیش) افشا می کرد که از عشق سخن می گویند و در نوشته های خسته کننده خود (چه علمی و چه عامه پسند) به ما می گویند باید "با ستمدیدگان همدردی کنیم"، اما آن قدر "مهربان" هستند که در دلشان جایی برای خشم نسبت به خطاکاران نیست، در حالی که از کارگران می خواهند میانه رو باشند و به "عدالت توزیعی" سرمایه داران اعتماد کنند.

 

افزون بر این، نمی توان انکار کرد که مارکس در مبارزه سخت خود برای پیشبرد منافع طبقه کارگر، گرایش داشت حملات "خشن" نه تنها به دشمنان آشکار، بلکه به متحدان نیم بند نیز وارد کند. این ویژگی او حتی در سال های آغازین، زمانی که یک دموکرات بورژوا بود و رفقایش در برلین از تندی او وحشت زده می شدند، نیز دیده می شد.

 

همچنین درست است که مارکس دل خود را برای هر رهگذری نمی گشود. اما هرچند عیسی بن سیراخ شاید اغراق کند آنجا که می گوید "دل نادانان در دهانشان است" (کتاب حکمت، باب ۲۱، آیه ۲۶)، با این حال هرکس که "بی قلبی" را به هر فردی نسبت دهد که ترجیح می دهد احساساتش را برای خود نگه دارد، خود نادان است.

 

مادام رولان (Roland) در خاطراتش نقل می کند که استاد آوازش از او شکایت داشت، چون به اندازه کافی "دل" در آوازهایش نمی گذاشت. او می نویسد "آن مرد خوب نمی فهمید که من آن قدر دل دارم که نمی توانم آن را در آوازهایم خرج کنم."

 

مارکس به هیچ وجه آدمی برون ریز نبود و حتی در نامه هایش به نزدیک ترین عزیزانش نیز هرگز "احساساتی" و لبریز از عاطفه نمی شد. با این حال، به ندرت می توان عشقی پرشورتر از عشق او به همسر و دخترانش یافت. مرگ همسرش ضربه ای سخت بود و درگذشت دختر بزرگش، جنی لونگه، آسیبی بود که هرگز از آن بهبود نیافت. با این همه، حتی در نامه هایش به جنی کوچک تر، تنها دختری که در سال های نخست تبعید، سخت ترین دشواری ها را با والدینش شریک شده بود و همیار و همراه او در کارش بود، نیز محتاط و کم گفتار می ماند. این نامه ها بی تردید سرشار از محبت اند. به ویژه در سال های پایانی عمر، زمانی که خود مارکس نیز به شدت بیمار بود، این نامه ها نشان می دهند که نویسنده با چه کوششی می کوشد چیزی نگوید که بر نگرانی های جنی بیمار بیفزاید. او نهایت تلاش خود را می کند تا روحیه او را حفظ کند. با این همه، حتی این نامه ها نیز یک عبارت "احساساتی" در خود ندارند. همین نکته درباره نامه های او به انگلس نیز صادق است، کسی که مارکس چیزی را از او پنهان نمی کرد. او درباره "کار" یا مسائل نظری می نویسد، اما در بروز احساسات شخصی بسیار صرفه جوست. با این حال، چه میزان رنج در سطرهای زیر، که در اول مارس ۱۸۸۲ از الجزایر (جایی که برای بازیابی سلامت پس از مرگ جنی لونگه به آنجا فرستاده شده بود) به انگلس نوشت، راه می یابد:

 

"راستی، می دانی که کمتر کسی از من نسبت به نمایش احساسات بیزارتر است؛ با این حال دروغ خواهد بود اگر بگویم ذهنم تا حد زیادی درگیر یادهای همسرم نیست، او که بخش بزرگی از بهترین سال های زندگی ام را با او گذرانده ام! به دخترانم در لندن بگو به جای آنکه انتظار داشته باشند اول من بنویسم، برای پیرمرد بنویسند."

 

بی تردید این بیزاری از "ابراز نمایشی احساسات" و از هرگونه "احساساتی گری"، ترسیم زندگی درونی مارکس را دشوار می کند و کشف عمیق ترین همدلی ها و بیزاری های او را با مانع روبه رو می سازد. ما معمولا از خود او چیز زیادی درباره این ها نمی آموزیم. اگر گاه به زندگی شخصی خود اشاره می کند (مانند مقدمه "نقد اقتصاد سیاسی" یا در "آقای فوگت")، این کار را تنها تا جایی انجام می دهد که به پیشبرد بحث یا روشن شدن دیدگاه های نظری اش کمک کند. گویی می خواهد بگوید "مرا از روی آثارم قضاوت کنید، نه از آنچه درباره خودم می گویم."

 

به همین دلیل، هر تلاشی برای ترسیم مارکس به عنوان یک انسان بر پایه گفته های خودش، با موانعی تقریبا حل ناشدنی روبه رو می شود. جهان درونی او از دید بیگانگان پنهان بود. لطافت قلبش، حساسیتی که برای هاینه (Heine)، شاعر برجسته و به شدت ذهنی شعر غنایی آلمان، و نیز برای فریلگرات (Freiligrath)، شاعر آزادی، جاذبه داشت؛ آمادگی بی دریغش برای سهیم کردن دیگران در ثروت فکری خود؛ و تمایلش به درک ضعف های دیگران در کنار خودانتقادی بی رحمانه - همه این ویژگی ها زیر زرهی سخت از دید جهان پنهان مانده بود.

 

تنها در خاطرات لافارگ (Lafargue) و لیبکنشت (Liebknecht) است که تلاشی برای ترسیم مارکس به عنوان یک انسان دیده می شود. هر دو تجربه فراوانی از "تنبیه ها"ی این آموزگار "خشن" داشتند. چه در گفتار و چه در نوشتار، او بارها به سبب فعالیت های سیاسی شان آنان را به شدت سرزنش می کرد و به گونه ای نکوهششان می کرد که برای غرورشان بسیار سنگین بود. اغلب او را در اشتباه می دیدند و گاه برخوردش را بیش از حد تند می دانستند؛ اما این اختلاف های کوچک به آسانی برطرف می شد. پل لافارگ و ویلهلم لیبکنشت هر دو شخصیت هایی استوار داشتند. می دانستند که ضعف های کوچک مارکس، آنجا که این ضعف ها و نه کاستی های خودشان سبب مشکل می شد، تنها "روی دیگر سکه" است و تمایلی نداشتند او را بابت هر امر جزئی مورد بازخواست قرار دهند. اگر در برابر تصویرهای انتقادی مخالفان مارکس، لیبکنشت و لافارگ در خاطرات خود به سوی نقطه مقابل گرایش دارند، خطای آنان نه چندان در ترسیم مارکس به عنوان یک انسان، بلکه بیشتر در توصیف او به عنوان متفکر و انقلابی است. لیبکنشت بیش از لافارگ در این زمینه دچار لغزش می شود. اما در توصیف مارکس به عنوان پدر، دوست و رفیق، برتری دارد. هرچه شناخت ما از زندگی خصوصی مارکس، از خلال نامه های دوستانش و منابعی که پیشتر مورد استفاده قرار نگرفته بودند، بیشتر می شود، روایت ویلهلم لیبکنشت بیشتر تایید می گردد.

 

سندی که در اینجا منتشر شده، یعنی "اعترافات"، که به لطف یک تصادف خوش یمن برای ما حفظ شده است، نوری درخشان بر زندگی درونی مارکس و روان شناسی شخصی او می افکند.

 

II

 

در تابستان ۱۹۱۰، چند هفته ای را در دراویل، در خانه لافارگ، مشغول کار بودم؛ جایی که او با سخاوت مجموعه ای از دست نوشته های پس از مرگ مارکس را در اختیارم گذاشته بود. لورا لافارگ لطف کرد و اتاق کارش را در اختیار من قرار داد. یکی از برجسته ترین زینت های این اتاق، پرتره ای از مارکس بود که در زندگی نامه اسپارگو (Spargo) به خوبی بازتولید نشده است. پیرمردی سپیدمو از روی دیوار به ما لبخند می زد، با چشمانی نیمه بسته و مهربان. برای من، این چهره ای تازه از مارکس بود، نه آن متفکر ژرف اندیشی که چهره اش در آشناترین عکس ها از او برای ما حفظ شده است. گویی این پیرمرد خوش قلب، بزرگ ترین آرزویش این بوده که هنر "پدربزرگ خوب بودن" را بیاموزد. این تصویر با چه روشنی، توصیف پرشور لیبکنشت را در ذهنم زنده می کرد؛ آنجا که نویسنده "سرمایه" را به "درشکه ای" بدل می کند که نوه اش جانی بر جایگاه راننده اش، یعنی بر شانه های مارکس، نشسته است. جانی "راننده" بود و تازیانه ای در دست داشت، و لیبکنشت و انگلس "اسب هایی" بودند که مدام ضربه می خوردند.

 

در یکی از گفت وگوهایم با لورا درباره پدرش، گفتم افسوس که در میان دست نوشته های پس از مرگ مارکس، مطالب ذهنی یا شخصی بسیار اندک است. لورا ناگهان به یاد آورد که او و خواهر بزرگ ترش، جنی، زمانی پدرشان را واداشته بودند به مجموعه ای از پرسش ها پاسخ دهد؛ بازی ای به نام "اعترافات" که در آن زمان رایج بود. به خوش اقبالی، توانست آن سند را پیدا کند و نسخه ای از آن را در اختیار من گذاشت، که در اینجا بازنویسی می کنم.

 

اعترافات

 

فضیلت محبوب شما - سادگی

فضیلت محبوب شما در مرد - قدرت

فضیلت محبوب شما در زن - ضعف

ویژگی اصلی شما - یگانگی در هدف

تصور شما از خوشبختی - مبارزه

تصور شما از بدبختی - تسلیم

عیبی که بیش از همه می بخشید - ساده باوری

عیبی که بیش از همه از آن بیزارید - چاپلوسی و بندگی

بیزاری خاص شما - مارتین تاپر

مشغله مورد علاقه – غرق شدن در کتاب

شاعر - شکسپیر، آیسخولوس، گوته

نویسنده نثر - دیدرو

قهرمان - اسپارتاکوس، کپلر

قهرمان زن - گرتشن

گل - دافنه

رنگ - سرخ

نام - لورا، جنی

غذا - ماهی

اصل مورد علاقه - "هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست."

شعار مورد علاقه - "در همه چیز باید تردید کرد."

 

کارل مارکس

 

آشکار است که در این "اعترافات" نباید همه چیز را کاملا جدی گرفت. چارچوب، حال و هوایی شوخ طبعانه دارد، اما بخش قابل توجهی از محتوای آن در عین حال جدی است.

 

نخست، چند کلمه درباره زمانی که این "اعترافات" نوشته شده اند. لورا لافارگ نتوانست اطلاعات دقیقی به من بدهد. با این حال، از پاسخ به پرسش درباره "نام محبوب" می توان نتیجه گرفت که با اوایل دهه شصت میلادی روبه رو هستیم، زمانی که دختر سوم، النور، هنوز آن قدر کوچک بود که شوخی را درک نکند.

 

برخی از پاسخ ها آشکارا جنبه شوخی دارند. "دافنه" به عنوان گل محبوب آمده است؛ دافنه نوعی برگ بو است و این ما را به "لورا" می رساند. همچنین وقتی "ماهی" را به عنوان غذای محبوب ذکر می کند، صرفا از قافیه پیروی کرده است.

 

پاسخ به پرسش سوم نیز بیان نوعی طنز خوش مشربانه است. همسر مارکس، همرزم شجاع او در همه مبارزات دشواری بود که در آنها درگیر بود. او با استقامتی واقعا مردانه، ضربه های سرنوشت را تحمل کرده بود، از جمله مرگ چهار فرزند که قربانی فقر شدید شدند. اما تحمل کشمکش های درونی ناشی از تبعیدها برایش دشوارتر بود. هرچند مارکس درباره بدترین رخدادها سکوت می کرد، او به اندازه کافی می دانست که آرامشش بر هم بخورد. به ویژه ماجرای فوگت را به دل گرفته بود. او بیش از آن "ضعیف" بود که همه این ها را بی گله بپذیرد.

 

"سادگی" که مارکس آن را فضیلت محبوب خود می نامد، در واقع بارزترین ویژگی خودش نیز بود. هیچ چیز به اندازه تظاهر، نقش بازی کردن و خودنمایی خشم او را برنمی انگیخت.

 

ویلهلم لیبکنشت می نویسد "مارکس یکی از معدود افرادی بود که من تاکنون شناخته ام که کاملا از تظاهر و خودنمایی به دور بود. او بیش از حد بزرگ و نیرومند بود برای چنین چیزی و نیز بیش از حد مغرور. او هرگز نقش بازی نمی کرد و همیشه همان گونه بود که واقعا بود." پروفسور کووالفسکی نیز می نویسد که مارکس، برخلاف دیگر بزرگان، هرگز ادا درنمی آورد.

 

خانم مارکس نیز به همان اندازه ساده بود. کووالفسکی (Kowalewski) می نویسد "به ندرت زنی را دیده ام که در خانه محقرش به این اندازه گرم از مهمانان استقبال کند و به ندرت کسی توانسته است در چنین شرایط ساده ای، آداب آنچه فرانسوی ها یک بانوی بزرگ می نامند را تا این حد خوب حفظ کند."

 

دو هفته پس از مرگ همسرش، مارکس در نامه ای به جنی چنین نوشت "این نامه های تسلیت که از دور و نزدیک می رسند، در ارزیابی خود از موهبتش، سرشار از صداقت و احساسی عمیق هستند. من این را به این دلیل می دانم که همه چیز در وجود او طبیعی، صادقانه و بی تکلف بود."

 

با در نظر داشتن این نکات، می توان فهمید چرا مارکس "گرتشن" (Gretchen) را قهرمان زن محبوب خود می داند. شاید در اینجا شوخی کرده باشد، اما لایه ای جدی در زیر آن نهفته است. در سراسر ادبیات آلمان، نمونه ای شگفت انگیزتر از تجسم طبیعی بودن، صداقت و سادگی به سختی می توان یافت.

 

III

 

مارکس در "اعترافات" خود می گوید که "یگانگی در هدف" ویژگی اصلی اوست. در حقیقت، به سختی می توان کسی را یافت که زندگی اش به این اندازه تجسم چنین خصیصه ای باشد. او همه چیز را وقف آرمانی کرد که بیش از هر چیز به آن دل بسته بود. دهه ها، شب و روز، با هدفی واحد کار کرد و هرگز اجازه نداد از مسیرش منحرف شود. پیوسته می کوشید بنیانی استوار برای مبارزه کارگران برای آزادی فراهم آورد و برای پرولتاریا زرادخانه ای از ابزارهای نظری تدارک ببیند.

 

مارکس همچنین کاملا جدی است وقتی می نویسد تصورش از خوشبختی "مبارزه" و تصورش از بدبختی "تسلیم" است. او همواره یک مبارز بود، چه در عرصه نظری و چه در میدان عمل.

 

بدترین رذیلتی که از آن بیزار بود "چاپلوسی و بندگی" بود. هیچ چیز، چه در زندگی عمومی و چه خصوصی، به اندازه این خصلت برای او نفرت انگیز نبود. او از چاپلوسی در برابر قدرت بیزار بود و هر نوع سازش کاری را با دیده تحقیر می نگریست.

 

"مارتین تاپر" (Martin Tuppcr) برای مارکس نماد ابتذال و پیش پاافتادگی بود که می تواند در میان عامه محبوب شود. مارکس در سرمایه درباره او می نویسد که همان نسبت را با شاعران دارد که بنتام (Bentham) با فیلسوفان.

 

مطالعه آثار مارکس نشان می دهد که وقتی شاعران محبوبش را شکسپیر، آیسخولوس و گوته معرفی می کند، حقیقت را بیان می کند. او در آثار آیسخولوس، تصویر پرومتئوس را به عنوان مبارزی علیه نظم موجود می ستود.

 

مارکس "دیدرو" را به عنوان نویسنده نثر محبوب خود معرفی می کند. سبک روشن، نزدیکی به زندگی واقعی، قدرت استدلال و طنز او، دلیل این انتخاب است.

 

قهرمانان محبوب او "اسپارتاکوس و کپلر" هستند. اولی به عنوان مرد عمل، و دومی به عنوان متفکر. هر دو نماینده پایداری در برابر سختی ها و وفاداری به حقیقت اند.

 

مارکس هرگز از جستجوی دانش خسته نمی شد. وقتی می گوید شعار محبوبش "در همه چیز باید تردید کرد" است، منظورش شک سطحی نیست، بلکه نقد عمیق واقعیت های پنهان است.

 

وقتی می گوید سرگرمی محبوبش "غرق شدن در کتاب" است، به عادت واقعی خود اشاره می کند. او با هر زبان تازه ای که می آموخت، به جهان جدیدی از دانش وارد می شد.

 

او وقتی می گوید "ساده باوری" عیبی است که بیش از همه می بخشد، تا حدی به خود نیز اشاره دارد. گاه در برخورد با دیگران ساده باور بود، هرچند معمولا حقیقت را تشخیص می داد.

 

اصل مورد علاقه او "هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست" نشان می دهد که او خود را جدا از جامعه نمی دید. با همه نقدهایش، بخشی از همان جهان انسانی بود.

 

هر کس که نامه های مارکس را خوانده باشد، از استقامت او در برابر فقر و سختی شگفت زده می شود. او همیشه خود را بازیابی می کرد و با نیرویی تازه به کار بازمی گشت.

 

وقتی انگلس او را به انتشار "سرمایه" تشویق کرد، مارکس پاسخ داد که نمی تواند اثری ناقص منتشر کند. برای او، کار فکری باید یک کلیت منسجم باشد.

 

همین سخن درباره زندگی او نیز صادق است. با همه کاستی ها، زندگی مارکس کلیتی یکپارچه و کم نظیر را شکل می دهد.