۱۴۰۵ فروردین ۲۷, پنجشنبه

داستان یک زندانی محکوم به حبس ابد

من یک زندانی ام. البته نه از آن زندانی های کلاسیک که جرمشان معلوم است، حکمش معلوم است، و حداقل می داند چرا اینجاست. من زندانی ای هستم که جرمم هر روز عوض می شود. یک روز می گویند زیادی حرف زده ای، روز دیگر می گویند چرا ساکت بودی. یک روز می گویند به دشمن فکر کرده ای، روز دیگر می گویند چرا به دشمن فکر نکرده ای. خلاصه، من یک زندانی همه فن حریفم. هر جرمی لازم باشد، بلدم مرتکب شوم.

 


زندان ما هم زندان عجیبی است. مثلا دیوار دارد، اما نه آن دیواری که جلوی فرار را بگیرد. دیواری که جلوی فکر را می گیرد. جلوی حرف زدن با زندانی بغل دست را می گیرد. در این زندان، درها همیشه باز است، اما کسی بیرون نمی رود. چون بیرونش را هم همین ها ساخته اند، فقط با سقف بلندتر. هر صبح که بیدار می شویم، نگهبان ها می آیند و اسم دشمن را اعلام می کنند. دیروز آمریکا بود، امروز اسرائیل است، فردا شاید مریخ. ما هم باید با دقت گوش کنیم که بدانیم امروز از چه کسی باید متنفر باشیم. چون اگر اشتباهی از دشمن دیروز بد بگویی، ممکن است متهم شوی به اینکه از دشمن امروز دفاع کرده ای. اینجا نفرت هم باید به روز باشد.

 

غذا هم داریم. البته چیزی که اسمش را گذاشته اند غذا. یک جور خوراک فکری است بیشتر تا جسمی. صبح ها یک کاسه تبلیغات می دهند، ظهرها یک بشقاب دروغ، شب ها هم اگر شانس بیاوری کمی امید تقلبی. اگر هم اعتراضی بکنی، می گویند ناسپاسی نکن، در زندان های دیگر اصلا همین را هم ندارند. اگر اخم و تخم کنی، به زندانی درون زندان می برند. یک نوع سلول انفرادی. در این زندان، بعضی زندانی ها کارشان جالب است. آنها نه تنها از زندان شکایت نمی کنند، بلکه نقشه زندان را هم برایت توضیح می دهند. می گویند ببین، این دیوارها لازم است، چون بیرون خطرناک است. آن نگهبان که هر روز تو را می زند، در واقع دارد از تو محافظت می کند. آن سلول انفرادی هم که گاهی می فرستندت، برای این است که بیشتر به خودت فکر کنی. اگر برای آموزش دادن زندانی، آموزگار کم آوردند، می روند از دنیای آزاد عراق و لبنان و افغانستان برایت استاد می آورند. خلاصه، زندان را طوری تعریف می کنند که انگار اگر نبود، ما دچار کمبود زندان می شدیم. از همه جالب تر، آن زندانی هایی هستند که قطب نما دستشان گرفته اند. نه برای پیدا کردن راه خروج، بلکه برای اینکه جهت نفرت را گم نکنند. هر وقت یکی می گوید این دیوار را نگاه کن، این زنجیر را ببین، این شلاق را حس کن، فوری قطب نما را در می آورند و می گویند نه، مسئله اصلی آن طرف است. آن دوردست. آنجا را ببین. اینجا که چیزی نیست. اینجا فقط یک زندان کوچک است در مقایسه با آن دشمن بزرگ.

 

یک بار از یکی شان پرسیدم، برادر، این زنجیری که به پای من بسته شده را چه کنم. گفت فعلا به آن فکر نکن، مهم این است که زنجیرهای بزرگتری با شیاطین بزرگتری در جهان وجود دارد. گفتم باشد، اما این یکی دارد پای من را می برد. گفت این نگاه جزئی نگر است، باید کلان دید. در زندان ما، نگهبان ها خیلی محبوبند. بیرون از زندان، عده ای هستند که هر وقت صدای شلاق می آید، کف می زنند. می گویند اگر اینها نباشند، زندانی ها از کنترل خارج می شوند. اگر کسی بگوید آنجا زندان است، اینها جلو می آیند و توضیح می دهند که این زندان در واقع بهشت است و همه جا باید آنگونه بهشت شود. بعضی وقت ها هم پیشنهاد می دهند که شلاق ها را مدرن تر کنند، مثلا برقی، که هم موثرتر باشد هم به روزتر.

 

شب ها که می خوابم، به این فکر می کنم که آیا واقعا اینجا زندان است یا ما اشتباه فهمیده ایم. شاید اینجا یک نوع خاصی از آزادی است که فقط ما نمک نشناس‌ها بلد نیستیم از آن استفاده کنیم. شاید زنجیرها در واقع تزئینی اند. شاید شلاق ها نوعی نوازش اند که ما قدرش را نمی دانیم. اما بعد صبح می شود. نگهبان می آید. اسم دشمن جدید را اعلام می کند. و من می بینم که زنجیر هنوز هست. شلاق هنوز هست. و آنهایی که قطب نما دستشان است، هنوز با جدیت دارند جهت را نشان می دهند، مبادا کسی اشتباهی به دیوار جلوی پایش نگاه کند. می گویند راه خروجی هم هست. اما کسی آدرسش را نمی دهد. فقط می گویند اگر خیلی به بیرون فکر کنی، خطرناک است. ممکن است از زندان ناامید شوی.

 

من هم تصمیم گرفته ام فعلا ناامید نشوم. بالاخره آدم باید به چیزی امیدوار باشد. مثلا به اینکه یک روز، همین قطب نماها را برعکس بگیرند. یا حداقل یک نفر پیدا شود که به جای نشان دادن دوردست ها، به این زنجیر نزدیک اشاره کند و بگوید: "این را باز کن." تا آن روز، ما اینجا می مانیم. در زندانی که همه چیز دارد، جز خروجی. در زندانی که همه چیز درباره اش گفته می شود، جز خود زندان.

۱۶ آوریل ۲۰۲۶


۱۴۰۵ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

دو قطب ارتجاع و یک پاسخ ناکافی

توضیحی بر یک یادداشت از مهرنوش موسوی


مهرنوش موسوی یادداشتی دارد در مورد یکی از مدافعان جمهوری اسلامی در خارج کشور. این یادداشت در فضای دوقطبی امروز اپوزیسیون نوشته شده است. فضایی که یک سوی آن نیروهایی ایستاده اند که عملا در کنار جمهوری اسلامی و سیاست های منطقه ای آن قرار می گیرند و سوی دیگر، جریاناتی که به نام مقابله با جمهوری اسلامی، به دامان آمریکا و اسرائیل می افتند. نوشته تلاش می کند در برابر این دو قطب، از یک "راه سوم" دفاع کند و در این مسیر، به نقد سنت توده ای و چپ سنتی نیز می پردازد. او در این نقد، به درستی به کارنامه سیاه حزب توده و فداییان اکثریت اشاره می کند. این که این جریانات در جنگ ایران و عراق در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتند، با آن همکاری کردند، مخالفان را لو دادند و حتی در دستگاه سرکوب نقش داشتند، یک واقعیت غیر قابل انکار است. همچنین این که همان حکومت بعدا رهبرانشان را سرکوب و اعدام کرد، اما این جریانات باز هم گسست سیاسی روشنی از آن پیدا نکردند، نکته مهمی است که باید برجسته شود.

مهرنوش موسوی تلاش می کند این پدیده را با یک توضیح عمدتا اخلاقی جمع بندی کند. این که "یک بار مزدور باشی، همیشه مزدوری" یا این که نوعی عادت و خصلت در این جریانات شکل گرفته است. این نوع توضیح، هرچند تند و افشاگرانه است، اما در نهایت از توضیح ریشه های واقعی این مساله ناتوان می ماند. مساله فقط خیانت یا ضعف فردی نیست. مساله یک سنت سیاسی مشخص است. نزدیکی حزب توده، فداییان اکثریت و به طور کلی طیف چپ سنتی به جمهوری اسلامی، محصول یک هم جنبشی عمیق تر بود. این جریانات، از استالینیست تا مائوئیست و طرفداران آلبانی، در چهارچوب یک دستگاه فکری مشترک حرکت می کردند که در آن "ضدیت با امپریالیسم" به محور اصلی سیاست تبدیل شده بود. در این چارچوب، هر نیرویی که در تقابل با آمریکا و غرب قرار می گرفت، می توانست به عنوان متحد تلقی شود. حتی اگر این نیرو یک حکومت مذهبی، سرکوبگر و ضد آزادی باشد. به همین دلیل جمهوری اسلامی برای این جریانات نه به عنوان دشمن مردم، بلکه به عنوان بخشی از یک جبهه ضد امپریالیستی تعریف شد. از همین رو بود که این نیروها در انقلاب ۵۷ زیر بغل جریان اسلامی را گرفتند و پس از به قدرت رسیدن آن نیز، در مقاطع مختلف، به جای ایستادن در کنار مردم علیه سرکوب، عملا در کنار حکومت قرار گرفتند. این یک خطای مقطعی نبود، بلکه نتیجه مستقیم یک جهان بینی سیاسی بود.

این نکته برای امروز هم تعیین کننده است. مساله فقط گذشته نیست. همان منطقی که دیروز به حمایت از خمینی رسید، امروز هم می تواند در قالب مخالفت مکانیکی با آمریکا و اسرائیل، به توجیه یا تطهیر جمهوری اسلامی منجر شود. به همین دلیل است که بخشی از این سنت هنوز هم نمی تواند مرزبندی روشنی با جمهوری اسلامی داشته باشد. اگر بخواهیم واقعا از این چرخه خارج شویم، نقد چپ سنتی نباید در سطح افشاگری اخلاقی متوقف بماند. باید به نقد سیاسی و نظری این سنت پرداخت. بدون نقد این بنیان فکری، هر "راه سوم"ی هم در عمل روی هوا می ماند.



تفاوت من با مهرنوش موسوی دقیقا در همین جاست. مساله فقط افشای یک کارنامه یا محکوم کردن یک خصلت نیست. مساله نقد یک سنت سیاسی است که به طور ساختاری مستعد سازش با نیروهای ارتجاعی است. بدون این نقد، هیچ مرزبندی واقعی با جمهوری اسلامی شکل نخواهد گرفت، حتی اگر شعار "راه سوم" داده شود.

۱۵ آوریل ۲۰۲۶


۱۴۰۵ فروردین ۲۳, یکشنبه

به نام ایران، به کام جمهوری اسلامی

در جواب خالد حاج محمدی و رفقایش

 

خالد حاج محمدی به همراه تعدادی از همفکرانش، که همگی به یک گرایش سیاسی مشخص تعلق دارند، در روزهای اخیر چندین مقاله با مضمونی کمابیش مشابه درباره جنگ و ضرورت دفاع از "ایران" منتشر کرده اند. این نوشته ها اگرچه از نظر نگارشی و مثال ها تفاوت هایی دارند، اما در بنیان فکری و جهت گیری سیاسی از یک منطق مشترک پیروی می کنند. در این میان، برای پرهیز از پراکندگی بحث، نوشته خالد حاج محمدی را به عنوان نمونه اصلی انتخاب کرده ام تا از خلال آن به نقد این خط سیاسی بپردازم. روشن است که نقد حاضر صرفا متوجه یک فرد نیست، بلکه متوجه یک خط فکری است که این نوشته ها بیانگر آن هستند.

***

نوشته خالد حاج محمدی بیش از آنکه یک نقد سیاسی باشد، تلاشی است برای جا به جا کردن صورت مساله. او به جای درگیر شدن با مضمون واقعی بحث، یعنی نسبت جنگ، سرنگونی جمهوری اسلامی و منافع مردم، بحث را به سطحی از اتهام زنی و هیاهوی سیاسی فرو می کاهد تا بتواند از پاسخگویی طفره برود. اما اگر از این لایه تبلیغاتی عبور کنیم، به روشنی می توان دید که منطق حاکم بر نوشته او نه تنها کمکی به درک شرایط نمی کند، بلکه خود بیانگر یک گرایش سیاسی مشخص است که سالهاست به نام چپ، عملا در کنار یکی از ارتجاعی ترین نیروهای منطقه ایستاده است. وقتی یک جریان مدعی کمونیسم، مبارزه طبقاتی را کنار می گذارد و محور تحلیل خود را به مقابله با قدرت های خارجی تقلیل می دهد، نتیجه آن از پیش روشن است. در چنین چارچوبی، دشمن اصلی دیگر نه یک طبقه حاکم مشخص در یک جامعه معین، بلکه یک "دشمن خارجی" انتزاعی می شود. در این مسیر، یافتن متحد نیز دیگر بر اساس موقعیت طبقاتی و اجتماعی تعیین نمی شود، بلکه هر نیرویی که در تقابل با آن دشمن خارجی قرار گیرد، به متحد بالقوه تبدیل می شود. به همین دلیل است که در این نوع سیاست، از نیروهای اسلامی منطقه تا خود جمهوری اسلامی، همگی می توانند در یک جبهه قرار گیرند.

 

در نوشته خالد حاج محمدی نیز همین منطق حاکم است. او برای اینکه بتواند از موجودیت جمهوری اسلامی دفاع کند، جنگ را نه به عنوان تقابل میان یک حکومت مشخص و نیروهای خارجی، بلکه به عنوان "حمله به ایران" صورت بندی می کند. این یک جابجایی ساده لفظی نیست، بلکه یک انتخاب سیاسی آگاهانه است. وقتی جنگ به "حمله به ایران" تبدیل شود، هر مخالفتی با جمهوری اسلامی می تواند به عنوان همسویی با دشمن خارجی معرفی شود. در این چارچوب، حکومت و جامعه یکی فرض می شوند و هرگونه نقد قدرت سیاسی، به نوعی خیانت تعبیر می گردد. این دقیقا همان مکانیسمی است که جمهوری اسلامی سالها برای خفه کردن هر صدای اعتراضی از آن استفاده کرده است. از جنگ ایران و عراق تا امروز، هر جا که لازم بوده، "دفاع از میهن" جایگزین دفاع از یک حکومت مشخص شده تا سرکوب داخلی توجیه شود. و متاسفانه تکرار اینکه مخالفین رژیم طرفداران ترامپ و صهیونیست هستند، دیگر از پیش حکم اعدامشان صادر شده است. تکرار همین الگو از سوی جریانی که خود را چپ می نامد، نه یک تصادف، بلکه نشانه یک سقوط عمیق سیاسی است.

 

اما واقعیت اجتماعی چیز دیگری است. مردم در ایران، با وجود همه فشارها و تهدیدهای ناشی از جنگ، بیش از هر چیز از بقای جمهوری اسلامی وحشت دارند. این یک برداشت ذهنی یا تبلیغاتی نیست، بلکه یک واقعیت عینی و تجربه شده است. حتی خود حکومت با قطع اینترنت و بستن راه های ارتباطی، ناخواسته این واقعیت را تایید می کند. اگر قرار بود افکار عمومی صرفا حول مخالفت با جنگ یا دفاع از "ایران" شکل بگیرد، دلیلی برای این سطح از کنترل و سانسور وجود نداشت. قطع ارتباط جامعه با جهان بیرون، بیش از هر چیز تلاشی است برای مهار خشم و نارضایتی ای که متوجه خود حکومت است. این آگاهی محصول سالها تجربه مستقیم است. تجربه سرکوب، اعدام، بازداشت و خفقان، به ویژه در دوره های بحرانی، به بخش وسیعی از جامعه نشان داده است که این حکومت در هر شرایطی، حتی در دل جنگ، اولویت اصلی اش نه حفظ جان و معیشت مردم، بلکه سرکوب بیشتر آنهاست. کافی است به چند سال اخیر نگاه کنیم. هر بار که جامعه به میدان آمده، از اعتراضات سراسری تا خیزش های گسترده، پاسخ حکومت نه عقب نشینی بلکه تشدید سرکوب بوده است. در دی ماه ۱۴۰۴، در اوج بحران، نه تنها از فشار کاسته نشد، بلکه موج اعدام ها و بازداشت ها گسترش یافت و حضور نیروهای سرکوب در خیابان ها پررنگ تر شد. برای مردم، اینها تجربه های دور یا انتزاعی نیستند، بلکه بخشی از زندگی روزمره است. به همین دلیل است که در چنین شرایطی، خطر اصلی برای بخش وسیعی از جامعه نه یک بمب، نه یک بمب احتمالی، نه خراب شدن زیرساختی، بلکه بقای حکومتی است که بارها نشان داده هر بحران را به فرصتی برای تحکیم سلطه خود با شدیدترین سرکوب‌ها، تبدیل می کند. از این زاویه، ترس از آینده نه به دلیل نامعلوم بودن آن، بلکه به دلیل تداوم وضعیتی است که مردم سالها آن را با گوشت و پوست خود تجربه کرده اند.

 

حتی در سطح زندگی روزمره هم می توان این واقعیت را به روشنی دید. برای بخش وسیعی از مردم، مساله فقط یک بحث سیاسی یا تحلیلی نیست، بلکه مستقیما به زندگی روزانه آنها گره خورده است. کارگری که ماه ها دستمزد نگرفته، زنی که از ابتدایی ترین حقوق اجتماعی محروم است، جوانی که هیچ چشم انداز روشنی برای آینده خود نمی بیند، همگی به تجربه می دانند که این وضعیت تصادفی نیست و به ساختار همین حکومت مربوط است. در چنین شرایطی، وقتی از "زیرساخت" صحبت می شود، برای مردم صرفا به معنای پل و نیروگاه و تاسیسات نیست. اینها محل کار، منبع درآمد و بخشی از امکان بقا هستند. اما در عین حال، همین زیرساخت ها در ذهن مردم فقط کارکرد اقتصادی ندارند. آنها می دانند که همین ساختارها در خدمت سیاست هایی قرار دارند که هم به تشدید بحران در داخل دامن می زند و هم زمینه ساز تنش و درگیری در خارج می شود. به بیان ساده تر، مردم با یک واقعیت دوگانه روبرو هستند. از یک سو به این مراکز و امکانات برای ادامه زندگی نیاز دارند، و از سوی دیگر می بینند که همینها در چهارچوب یک سیاست کلی، به ابزار قدرت و سرکوب تبدیل می شوند. درک این وضعیت پیچیده، چیزی نیست که از بیرون به مردم تحمیل شده باشد. این حاصل تجربه مستقیم آنهاست. به همین دلیل، برخلاف تصویری که برخی ارائه می دهند، مردم نه ساده لوح اند و نه یکدست. آنها همزمان هم نگران معیشت خود هستند و هم نسبت به نقش این ساختارها در تداوم وضعیت موجود آگاهند.

 

خالد حاج محمدی تلاش می کند این واقعیت را انکار کند و آن را به عنوان نوعی "تبلیغ جنگ طلبانه" معرفی کند. اما تناقض در استدلال او آشکار است. از یک سو می گوید در شرایط قطع اینترنت نمی توان نظر مردم را فهمید، و از سوی دیگر با قطعیت از مخالفت مردم با هرگونه تغییر رادیکال سخن می گوید. اگر واقعا امکان سنجش افکار عمومی وجود ندارد، این قطعیت از کجا می آید. این تناقض تنها یک لغزش منطقی نیست، بلکه نشان می دهد که نتیجه از پیش تعیین شده است و استدلال ها صرفا برای توجیه آن چیده می شوند. در واقع، او نه از "مردم"، بلکه از تصویری که خود ساخته دفاع می کند.

 

نکته مهم دیگر در نوشته او، سکوت معنادار نسبت به خود جمهوری اسلامی است. در متنی طولانی که پر از اشاره به جنگ، تخریب و آوارگی است، تقریبا هیچ اشاره جدی به نقش جمهوری اسلامی در سرکوب داخلی دیده نمی شود. حتی فجایع اخیر، از جمله کشتار وحشیانه دی ماه نیز به حاشیه رانده می شوند. این سکوت تصادفی نیست. وقتی دشمن اصلی به خارج منتقل شود، نقد قدرت داخلی به امری فرعی تبدیل می شود. در این چارچوب، حتی بزرگ ترین جنایات حکومت نیز یا نادیده گرفته می شوند یا به حاشیه رانده می شوند، چرا که پرداختن به آنها تمرکز را از "دشمن اصلی" منحرف می کند. نتیجه عملی این رویکرد، تطهیر غیر مستقیم یک حکومت سرکوبگر است.

 

در مقابل، هر گونه طرح مساله سرنگونی به عنوان "سناریو سیاه" تصویر می شود. این همان نقطه ای است که این خط سیاسی به طور کامل محافظه کارانه می شود. زیرا در عمل، نتیجه چنین تحلیلی این است که جامعه باید از هر گونه حرکت جدی برای تغییر پرهیز کند، چون ممکن است به بی ثباتی منجر شود. اما سوال ساده این است، مگر جامعه ایران در زیر سایه جمهوری اسلامی ثبات داشته است. فقر گسترده، سرکوب دائمی، بحران های پی در پی اقتصادی و اجتماعی، و ناامنی دائمی در زندگی مردم، آیا نشانه ثبات است. آنچه در اینجا "ثبات" نامیده می شود، در واقع ثبات یک حکومت است، نه ثبات جامعه. این دو عمدا با هم جابجا می شوند تا حفظ وضع موجود توجیه شود. در این میان، ترساندن جامعه از آینده، به ابزاری برای فلج کردن هر اراده ای برای تغییر تبدیل می شود. در حالی که تجربه های تاریخی نشان داده اند که خود تداوم چنین حکومت هایی بزرگ ترین عامل بی ثباتی و فروپاشی اجتماعی است. این در حالی است که طرح مساله سرنگونی لزوما به معنای دفاع از مداخله نظامی خارجی نیست. این یک مغلطه آگاهانه است که در نوشته خالد حاج محمدی بارها تکرار می شود. تاکید بر سرنگونی به معنای سپردن سرنوشت جامعه به قدرت های خارجی نیست، بلکه برعکس، تاکید بر نقش خود مردم در تغییر است. این دو مسیر نه تنها متناقض نیستند، بلکه در تقابل با یکدیگرند. یکی بر اراده مردم تکیه دارد و دیگری عملا به تداوم وضع موجود رضایت می دهد.

 


نکته قابل توجه دیگر، ادبیات به کار رفته در این نوشته است. استفاده از مفاهیمی مانند "ناکامی پروژه ترامپ و صهیونیسم" یا تصویرسازی های مشابه، نشان می دهد که این گفتمان تا چه حد به ادبیات رسمی نیروهای اسلامی نزدیک شده است. این همپوشانی صرفا زبانی نیست، بلکه بازتاب یک همگرایی سیاسی عمیق تر است که در آن، مرز میان یک جریان مدعی چپ و نیروهای ارتجاعی منطقه ای به شدت کمرنگ شده است.

 

در نهایت، آنچه این نوشته بیش از هر چیز نشان می دهد، بحران درونی این گرایش سیاسی است. جریانی که به نام کمونیسم سخن می گوید اما در عمل، مساله اصلی جامعه یعنی مقابله با یک حکومت سرکوبگر را به حاشیه می راند و در عوض، تمام انرژی خود را صرف مقابله با دشمنان خارجی آن حکومت می کند، ناگزیر دچار تناقض می شود. این تناقض در بزنگاه های واقعی خود را نشان می دهد، جایی که باید میان مردم و حکومت یکی را انتخاب کرد.

 

تجربه سالهای گذشته نیز این را تایید می کند. هر جا که مردم به میدان آمده اند، این گرایش یا سکوت کرده یا با توجیهات مختلف در مقابل آن ایستاده است. یک بار گفته شده این حرکت متعلق به طبقه کارگر نیست، بار دیگر آن را ناسیونالیستی خوانده اند، و زمانی دیگر آن را به پروژه های خارجی نسبت داده اند. در همه این موارد، نتیجه یکی بوده است، فاصله گرفتن از مبارزه واقعی مردم.

 

امروز سوالی که در برابر جامعه قرار دارد، ساده و در عین حال تعیین کننده است. جمهوری اسلامی باید بماند یا نه. هیچ بازی با کلمات و هیچ هیاهوی تبلیغاتی نمی تواند این سوال را حذف کند. برای خالد حاج محمدی و همفکرانش، پاسخ به این سوال در عمل روشن است، حتی اگر در کلام آن را پنهان کنند. مساله برای آنها نه پایان دادن به حاکمیت جمهوری اسلامی، بلکه مقابله با دشمنان آن است. اما برای مردم، مساله چیز دیگری است. آنها با یک واقعیت عینی زندگی می کنند، با حکومتی که هر روز زندگی شان را محدودتر و ناامن تر می کند. پاسخ به این واقعیت، نه در بازی های لفظی، بلکه در تعیین تکلیف روشن با این حکومت نهفته است. همین پاسخ است که جایگاه واقعی هر جریان سیاسی را مشخص می کند.

۱۲ آوریل ۲۰۲۶

۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

چپ محور مقاومتی، باشگاه هواداران هر که فحش بیشتری بدهد

بهروز فراهانی، که این نوشته به بهانه یکی از متلک نویسی ها او نوشته می شود، باز هم همان کار همیشگی را کرد. به جای بحث سیاسی، به جای نقد برنامه و سیاست، به جای ورود به یک جدل روشن و قابل فهم برای جامعه، رفت سراغ متلک و فحش و برچسب. در ذهن او، سیاست نه عرصه تحلیل و استدلال، بلکه مسابقه فحش دادن به اسرائیل است. هر که فحش بیشتری بدهد، انقلابی تر است و هر که این مسابقه را جدی نگیرد، می شود "اسب تروا" و "جاسوس موساد". این نوع برخورد فقط سطح نازل بحث نیست، بلکه نشان می دهد که کل دستگاه فکری این نوع چپ تا چه حد فروکاسته شده است. برای بهروز فراهانی، جهان پیچیده سیاست به یک معیار تقلیل یافته است. اسرائیل. اگر کسی ضد اسرائیل باشد، دوست است. اگر نباشد، دشمن. مهم نیست آن نیرو چه نسبتی با آزادی، برابری، یا حتی با خود مردم ایران دارد. مهم نیست طرف مقابلش یک حکومت سرکوبگر مذهبی باشد یا یک نیروی ارتجاعی دیگر. مهم این است که در این مسابقه فحش دادن، در کدام تیم ایستاده است.

نتیجه این نگاه، همان چیزی است که در کامنتهای زیر پست او هم به درستی به آن اشاره شد. این چپ به جای ایستادن در کنار مردم، به دامن همان نیروهایی غش کرده که مردم هر روز با آنها درگیرند. جمهوری اسلامی برای مردم ایران یک واقعیت عینی است. زندان، سرکوب، اعدام، فقر، تبعیض. اما در جهان ذهنی این نوع چپ، همه چیز در سایه اسرائیل حل می شود. به همین دلیل است که حتی یک جمله روشن علیه این حکومت در حرفهایشان به سختی پیدا می شود، اما تا دلتان بخواهد فحش به این و آن به اسم "صهیونیسم" هست. همین افراد، دیگران را متهم به "دنباله روی" می کنند. در حالی که خودشان عملا به دنباله رو یک محور ارتجاعی تبدیل شده اند. همان محوری که از جمهوری اسلامی تا انواع نیروهای مذهبی و شبه نظامی را در بر می گیرد. وقتی معیار تحلیل، نه آزادی انسان بلکه صف بندی های ژئوپولیتیک باشد، نتیجه همین می شود. چپی که قرار بود جمهوری اسلامی و ارتجاعش را به چالش بکشد شده است توجیه گر یکی از عقب مانده ترین قطب‌های قدرت در منطقه.

بهروز فراهانی سالهاست وعده می دهد که بیاید و برنامه و سیاست حزب کمونیست کارگری را نقد کند. اما هر بار به جای نقد، همان ادبیات تکراری را تحویل می دهد. چرا؟ چون نقد سیاسی نیاز به استدلال دارد. نیاز به شناخت دارد. نیاز به این دارد که بتوانی نشان بدهی طرف مقابل کجا اشتباه می کند. اما وقتی کل دستگاه فکری روی یک محور تک بعدی بنا شده باشد، چیزی برای نقد باقی نمی ماند. فقط می ماند برچسب. اینکه چنین جریانی از حزب کمونیست کارگری متنفر باشد، کاملا قابل فهم است. چون این حزب دقیقا در نقطه مقابل این نوع نگاه ایستاده است. نه دنباله رو قدرتهای جهانی است، نه دنباله رو محورهای ارتجاعی منطقه. معیارش نه دولتها بلکه انسان است. نه "ضد این" بودن صرف، بلکه آزادی و برابری واقعی.

نکته مهم تر این است که این تمایز باید برای جامعه روشن باشد. اگر حتی لحظه ای این تصور شکل بگیرد که این دو نوع چپ – بهروز فراهانی و محور مقاومتش از یک طرف و حزب کمونیست کارگری از طرف دیگر - به یک خانواده تعلق دارند، آن وقت چپ می می رد. این برای حزب کمونیست کارگری و به تبع آن برای کمونیسم و چپ سم است. سمی که مرزها را مخدوش می کند و اجازه می دهد ارتجاع زیر نام چپ نفس بکشد.

چپ نوع بهروز فراهانی، چپی است که در بهترین حالت در گذشته جا مانده و در بدترین حالت به حاشیه ارتجاع رانده شده است. چپی که به جای آینده، به سایه قدرتهای پوسیده چسبیده است. مثل نوری که از ستاره ای مرده می آید، هنوز دیده می شود، اما دیگر منبعی در کار نیست.



جامعه ایران اما جای دیگری ایستاده است. در دل یک جنبش زنده، واقعی و انسانی. جنبشی که نه با اسرائیل تعریف می شود، نه با آمریکا، نه با هیچ محور دیگری. با زندگی تعریف می شود. با آزادی. با کرامت انسان. و دقیقا به همین دلیل است که این نوع چپ، هر چقدر هم فریاد بزند، بیشتر خودش را افشا می کند. چون جامعه امروز، خیلی ساده تر از آن چیزی است که اینها فکر می کنند. می بیند چه کسی کنار مردم ایستاده و چه کسی هنوز دنبال پیدا کردن "دشمن اصلی" در هزاران کیلومتر آن طرف تر است.

۱۰ آوریل ۲۰۲۶


۱۴۰۵ فروردین ۱۹, چهارشنبه

نه به جنگ انتزاعی یا پایان واقعی جنگ؟

پاسخی به محمد کاظمی در دفاع از دیدگاه حمید تقوائی

 

ناصر اصغری

محمد کاظمی در صفحه فیسبوکی اش نقدی به نوشته ای از حمید تقوائی نوشته که دوست دارم چند نکته درباره نکات اصلی نقد او بنویسم.

***

نوشته محمد کاظمی در نقد دیدگاه حمید تقوائی، در نگاه نخست دفاعی انسانی و قابل‌فهم از شعار "نه به جنگ" به نظر می‌رسد. اما با کمی دقت روشن می‌شود که این نقد، به‌رغم نیت ظاهرا انسانی‌اش، از نظر سیاسی به نتیجه‌ای می‌رسد که عملا به تمکین به تداوم وضعیت موجود و حتی تثبیت آن کمک می‌کند. او یک حکم کلی و اخلاقی را جایگزین یک تحلیل مشخص از یک وضعیت مشخص می‌کند.

 

هیچ تردیدی نیست که جنگ پدیده‌ای ویرانگر، ضدانسانی و فاجعه‌بار است. اما این گزاره بدیهی به‌تنهایی هیچ راه‌حل سیاسی‌ای به دست نمی‌دهد. پرسش واقعی این نیست که جنگ خوب است یا بد، بلکه این است که چرا این جنگ رخ داده و چگونه می‌توان به‌طور واقعی و پایدار به آن پایان داد. درست در همین نقطه است که تمایز میان دیدگاه حمید تقوائی و نقد محمد کاظمی آشکار می‌شود. در دیدگاه حمید تقوائی، جنگ حاضر نه یک حادثه تصادفی، بلکه محصول یک ساختار سیاسی معین - یعنی جمهوری اسلامی - است؛ ساختاری که با سیاست‌های منطقه‌ای، نظامی و ایدئولوژیک خود، به‌طور مستمر زمینه تنش و جنگ را بازتولید می‌کند. در مقابل، محمد کاظمی خود صراحتا اعلام می‌کند که برایش مهم نیست این جنگ از کجا آغاز شده است. اما این دقیقا همان نقطه‌ای است که کل تحلیل او فرو می‌ریزد. زیرا بدون فهم منشأ جنگ، نمی‌توان راه پایان آن را یافت. او خواهان توقف فوری جنگ است، اما توضیح نمی‌دهد این توقف چگونه و توسط چه نیرویی قرار است تحقق پیدا کند. در واقع، او "خواست پایان جنگ" را جایگزین "راه پایان دادن به جنگ" می‌کند. این جابجایی، یک مغلطه اساسی است. در حالی که حمید تقوائی بر این نکته تأکید می‌کند که پایان پایدار جنگ - نه وقفه‌ای موقت که چند ماه یا چند سال بعد دوباره به جنگی دیگر منجر شود - بدون از میان برداشتن عامل اصلی تولید آن ممکن نیست.

 

یکی از ضعف‌های جدی نقد محمد کاظمی، وارونه‌سازی موضع حمید تقوائی است. او چنین القا می‌کند که گویی حمید تقوائی طرفدار تداوم جنگ است تا سرنگونی رژیم تحقق یابد. این برداشت نه‌تنها نادرست، بلکه تحریف‌آمیز است. مسأله در دیدگاه حمید تقوائی دفاع از جنگ نیست، بلکه تأکید بر این واقعیت است که جنگی که ریشه در یک ساختار سیاسی مشخص دارد، تنها با تغییر آن ساختار به‌طور واقعی پایان می‌یابد. تفاوت این دو نگاه، تفاوت میان پرداختن به پیامدها و پرداختن به ریشه‌هاست.

 

تناقض در استدلال محمد کاظمی زمانی آشکارتر می‌شود که از یک سو بر ضدانسانی بودن جنگ تأکید می‌کند و از سوی دیگر نقش جمهوری اسلامی را در شکل‌گیری و تداوم این وضعیت نادیده می‌گیرد. اگر بپذیریم که سیاست‌های جمهوری اسلامی - از پروژه‌های نظامی تا سیاست‌های منطقه‌ای - در ایجاد این وضعیت نقش داشته‌اند، آنگاه نمی‌توان بدون تغییر این عوامل، انتظار پایان پایدار جنگ را داشت. نادیده گرفتن این رابطه، عملا به معنای پذیرفتن تداوم چرخه جنگ است.

 


ارجاع محمد کاظمی به مفهوم "سناریوی سیاه" نیز از همین جنس است. او با استناد به منصور حکمت تلاش می‌کند خطر فروپاشی اجتماعی پس از سرنگونی رژیم را برجسته کند. اما این ارجاع دچار یک جابجایی معنایی است. در تحلیل منصور حکمت، سناریوی سیاه نتیجه صرف فروپاشی یک رژیم نیست، بلکه محصول فقدان یک نیروی اجتماعی آگاه و سازمان‌یافته است. محمد کاظمی اما این مفهوم را به ابزاری برای ایجاد هراس از هرگونه تغییر بنیادین تبدیل می‌کند، گویی هر تحول اساسی الزاما به هرج‌ومرج منجر خواهد شد. چنین برداشتی، آگاهانه یا ناآگاهانه، به تمکین در برابر وضع موجود می‌انجامد. یکی دیگر از ضعف‌های اساسی نقد محمد کاظمی، حذف عاملیت مردم است. در روایت او، مردم عمدتا قربانیانی منفعل‌اند که تنها می‌توانند خواهان توقف جنگ باشند. اما در دیدگاه حمید تقوائی، مردم نیرویی فعال و تعیین‌کننده‌اند که می‌توانند در دل همین شرایط، مسیر تحولات را تغییر دهند. این تفاوت، تفاوت میان یک سیاست منفعلانه و یک رویکرد مبتنی بر تغییر واقعی توازن قواست.

 

در نهایت، نقد محمد کاظمی به یک تناقض بنیادین می‌رسد. او خواهان توقف فوری جنگ است، اما هیچ چشم‌اندازی از چگونگی تحقق و پایداری این توقف ارائه نمی‌دهد. در عمل، این موضع به دفاع از نوعی "صلح بدون تغییر" تبدیل می‌شود. اما تجربه نشان داده است که صلح‌هایی که بدون تغییر در ساختارهای مولد بحران شکل می‌گیرند، چیزی جز وقفه‌هایی موقت در یک چرخه تکرارشونده از جنگ نیستند.

 

واقعیت این است که خود نوشته محمد کاظمی تصریح می‌کند که به منشأ جنگ کاری ندارد، اما در عین حال خواهان پایان آن است. در مقابل، نوشته حمید تقوائی به‌روشنی نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی نه‌تنها در شکل‌گیری این جنگ نقش داشته، بلکه به هیچ شرایطی که بتواند از تکرار جنگ در آینده جلوگیری کند، تن نمی‌دهد. این همان نکته‌ای است که محمد کاظمی نادیده می‌گیرد: با تداوم جمهوری اسلامی، سایه جنگ به‌طور دائمی بر سر جامعه باقی خواهد ماند.

 

بر این اساس، مسأله این نیست که میان "نه به جنگ" و "نه به جمهوری اسلامی" یکی را انتخاب کنیم. مسأله این است که نسبت واقعی این دو را درک کنیم. بدون پایان دادن به نظمی که جنگ را بازتولید می‌کند، شعار "نه به جنگ" به سطح یک خواست اخلاقی بی‌پشتوانه تقلیل می‌یابد. اما اگر این نظم به چالش کشیده شود، آنگاه امکان پایان واقعی و پایدار جنگ نیز فراهم خواهد شد. بقول حمید تقوائی، صلح طلب واقعی، باید سرنگونی طلب باشد، چه امروز، چه دیروز و چه فردا!

۹ آوریل ۲۰۲۶


داستان یک تولد

امروز تولدم بود. از آن تولدهایی که آدم نمی‌داند باید خوشحال باشد یا یک گوشه بنشیند و با شناسنامه‌اش دعوا کند. گوشی‌ام پر از پیام تبریک بود؛ از فامیل‌های نزدیک تا دوستان و رفقای نزدیک، تا دوستانی که فقط وقتی تولد است یادشان می‌افتد من هنوز زنده‌ام. به همه‌شان مدیونم - حتی به آن‌هایی که هر سال سنم را اشتباه تبریک می‌گویند، که البته تقصیر خودم هم نیست؛ تقصیر آن شناسنامه کمی زیادی بالغ است.

 

قصه از سه سال قبل از تولد واقعی من شروع می‌شود. بله، من قبل از اینکه به دنیا بیایم، رسما وجود داشتم. یک جور پیش‌تولدیِ اداری. پدرم، مردی باهوش و کمی شیطان، تصمیم گرفته بود از سربازی اجباری فرار کند. در آن زمان، یا باید معلول می‌بود یا تنها نان‌آور خانواده. پدرم نه می‌خواست معلول شود، نه نان‌آورِ کسی جز خودش بود. پس تصمیم گرفت از مسیر سوم وارد شود: اختراع فرزند.

 

با کمی رشوه و لبخند، سه شناسنامه برای سه کودک ناموجود گرفت: من، اصغر، و دو خواهر خیالی که هنوز هم در ذهنم زندگی آرامی دارند و هیچ‌وقت تکلیف مدرسه نداشتند. پدرم امیدوار بود که با این لشکر خیالی، از سربازی معاف شود. اما مأموران سربازگیری ظاهرا از ما واقعی‌تر بودند. کلاه سرشان نرفت، و پدرم با سه فرزند روی کاغذ و صفر فرزند در آغوش، راهی سربازی شد.

 

چند سال بعد، من بالاخره تصمیم گرفتم به دنیا بیایم. خانواده که دیدند یکی از آن اسامی باید بالاخره صاحب شود، مرا در قالب همان شناسنامه جا دادند. مثل این بود که یک کودک یک‌ساله را در شلوار یک کودک سه‌ساله فرو کنند: زیادی گشاد، زیادی جدی، و کمی خنده‌دار.

 

اسمم را هم یکی از ریش‌سفیدان خانواده انتخاب کرد. مردی که دل در گرو جمال عبدالناصر داشت، و شاید هم فکر می‌کرد با این نام، من روزی دنیا را نجات می‌دهم - یا حداقل همسایه‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهم. این شد که شدم "ناصر". بعدها که به کانادا آمدم، هر بار که اسمم را می‌گفتم، طرف مقابلم کمی مکث می‌کرد، بعد ناگهان چشمانش برق می‌زد: "Oh! Like Nasser!" و من هم لبخند می‌زدم، انگار که خودم شخصا تاریخ خاورمیانه را نوشته‌ام.

 

اما پدرم هیچ‌وقت زحمت اصلاح شناسنامه را به خودش نداد. احتمالا فکر می‌کرد اگر سه سال هم به عمرم اضافه شود، چیزی از من کم نمی‌شود - جز کودکی‌ام.

 

مدرسه که رفتم، این اختلاف سن خودش را نشان داد. من کوچک‌ترینِ کلاس بودم، در حالی که روی کاغذ باید یکی از بزرگ‌ترها می‌بودم. کلاس اول را با عمویم گذراندم، که بیچاره بیشتر از اینکه درس بخواند و حواسش به معلم باشد، نقش پرستار تمام‌وقت مرا داشت. من هم تقریبا از اول تا آخر سال گریه می‌کردم. نه از روی لوس‌بازی - بلکه از یک جور احساس عمیق بی‌عدالتی: چرا باید کسی که هنوز بلد نیست بند کفشش را ببندد، در دنیای بچه‌هایی باشد که ادای بزرگ‌ترها را درمی‌آورند؟

 

سال‌ها گذشت. من بزرگ شدم - یا حداقل سعی کردم به اندازه شناسنامه‌ام بزرگ به نظر بیایم. اما همیشه یک فاصله‌ی نامرئی بین من و سنم بود. یک شکاف کوچک، مثل همان شلوار گشاد کودکی.

 


امروز، در روز تولدم، وقتی به همه آن پیام‌ها نگاه می‌کنم، می‌خندم. نه فقط به خاطر شوخی زمان، بلکه به خاطر آن نقشه شکست‌خورده‌ی پدرم، آن خواهران خیالی، آن عمو که مرا از گریه نجات نمی‌داد، و آن نامی که از قاهره تا تورنتو سفر کرده. و در میان همه این‌ها، یک پیام بود که بیشتر از بقیه توجهم را جلب کرد. از طرف کسی که نوشته بود: "تولدت مبارک، مهم نیست چند سالته - مهم اینه که هنوز همون آدمی هستی که باید باشی."

 

لبخند زدم. شاید حق با او بود. شاید سن واقعی من نه در شناسنامه است، نه در تقویم - بلکه جایی بین یک کودک گریان در کلاس اول و مردی که هنوز از داستان تولدش خنده‌اش می‌گیرد. و اگر بخواهم صادق باشم، فکر می‌کنم هنوز هم کمی در آن شلوار گشاد زندگی می‌کنم.

***

امروز اما این خانم زیبا و فوق العاده مهربان که هفت گذشته تولد خودش بود، به همراه دو تا پسرامون من را به یک رستوران لوکسی برد که تولدم را جشن بگیریم. برایش یک شعری که جائی دیده بودم خواندم:

"اگر در دنیا یک میلیون نفر تو را دوست داشته باشند، یکی از آنها منم. اگر فقط یک نفر تو را دوست داشته باشد، آن منم. اگر کسی تو را دوست نداشته باشد، بدان که من در این دنیا نیستم؛ برای اینکه من به این دنیا آمده ام که فقط تو را دوست داشته باشم."

۶ آوریل ۲۰۲۶


صلح بدون سرنگونی، ادامه کابوس جمهوری اسلامی

در برخورد به جنگ، آنچه برای یک جریان کمونیستی تعیین کننده است نه احساسات زودگذر بلکه تحلیل مشخص از شرایط مشخص است. جنگ پدیده ای یکنواخت نیست که بتوان برای آن نسخه ای از پیش آماده و قابل تعمیم به همه زمان ها ارائه داد. هر جنگی در بستر تاریخی و طبقاتی معینی شکل می گیرد و تنها در همان چارچوب می توان به آن پاسخ داد. برای روشن شدن این موضوع، رجوع به تجربه های تاریخی ضروری است. پس از انقلاب کبیر فرانسه، دولت های مرتجع اروپا مانند پروس و اتریش به فرانسه انقلابی حمله کردند. در آن مقطع، دفاع از فرانسه نه دفاع از یک دولت به معنای متعارف، بلکه دفاع از یک انقلاب علیه ارتجاع فئودالی بود. در چنین جنگی، حمایت از نیروی انقلابی به معنای دفاع از پیشروی تاریخی جامعه بود.

 

نمونه دیگر، جنگ ایران و عراق است. در آغاز این جنگ، جمهوری اسلامی هنوز به عنوان یک ماشین سرکوب تثبیت نشده بود و جامعه در وضعیت گذار قرار داشت. در آن شرایط، طبقه کارگر نه می توانست به دنباله روی از حکومت تن دهد و نه می توانست نسبت به خطر نابودی دستاوردهای انقلاب بی تفاوت بماند. اتخاذ یک موضع مستقل، که نه در خدمت دولت باشد و نه در اردوگاه دشمن خارجی، تنها راهی بود که می توانست منافع کارگران را نمایندگی کند.

 

اما در جنگ کنونی میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، تصویر به مراتب روشن تر است. اینجا با دو قطب ارتجاعی روبرو هستیم که هر یک در پی پیشبرد اهداف سیاسی و نظامی خود هستند. این جنگ نه جنگ آزادی است و نه جنگی در دفاع از منافع مردم. جنگی است ریشه دار در رقابت های منطقه ای، بحران های داخلی و تلاش برای بازتعریف توازن قوا. جمهوری اسلامی یکی از پایه های اصلی شکل گیری این بحران است و بدون در نظر گرفتن نقش آن، هیچ تحلیلی کامل نخواهد بود. در چنین شرایطی، وظیفه کمونیست ها نه افتادن در دام یکی از این دو قطب، بلکه حفظ استقلال سیاسی طبقه کارگر است. این استقلال به این معناست که جنگ را از زاویه منافع طبقه کارگر تحلیل کنیم، نه از زاویه تبلیغات دولت ها. باید پرسید این جنگ چگونه شکل گرفت، چه نیروهایی از آن سود می برند و شکست هر یک از طرفین چه پیامدی برای جامعه خواهد داشت.

 

واقعیت این است که تداوم حیات جمهوری اسلامی به معنای تداوم سرکوب، فقر و بی حقوقی برای اکثریت جامعه است. تجربه سال های گذشته و به ویژه سرکوب های پس از اعتراضات دی ۱۴۰۴ نشان داده است که این حکومت در مواجهه با بحران، راهی جز تشدید خشونت ندارد. اگر این جنگ بدون تضعیف جدی این حکومت پایان یابد، آنچه در انتظار جامعه است نه صلح، بلکه دور تازه ای از سرکوب گسترده و سازمان یافته خواهد بود. در عین حال، تداوم جنگ در شکل کنونی نیز چشم اندازی ویرانگر پیش روی جامعه قرار می دهد. تهدیدهایی از جنس تبدیل جامعه به ویرانه ای تمام عیار و برگردان به "عصر حجر" و "روز زدن پل‌ها و ایستگاههای برق" نشان می دهد که ادامه این وضعیت می تواند به تخریب زیرساخت ها، گسترش فقر و از هم پاشیدگی زندگی اجتماعی در ابعادی به مراتب وسیع تر منجر شود. از این رو، مساله صرفا پایان جنگ نیست، بلکه چگونگی پایان آن است. صلحی که به بقای جمهوری اسلامی گره خورده باشد، چیزی جز بازتولید همان چرخه سرکوب و بحران نخواهد بود. صلح پایدار و به نفع کارگران، زنان و زحمتکشان تنها در صورتی ممکن است که با تضعیف و در نهایت سرنگونی این حکومت و دخالت مستقیم جامعه در تعیین سرنوشت خود همراه باشد.

 


از سوی دیگر، مخالفت با جنگ به عنوان یک موضع انسانی، به خودی خود کافی نیست. مخالفتی که چشم بر نقش جمهوری اسلامی در شکل گیری این وضعیت می بندد، در عمل به تحریف واقعیت می انجامد. نمی توان ویرانی ها و کشتار ناشی از جنگ را دید اما یکی از عوامل اصلی شکل گیری آن را نادیده گرفت. سیاستی که فقط به پیامدها می پردازد و علل را کنار می گذارد، ناگزیر به بن بست می رسد. برخورد احساسی به جنگ معمولا به حذف بخشی از واقعیت منجر می شود. اما سیاست انقلابی بر دیدن تمام واقعیت استوار است. مخالفت واقعی با جنگ از مقابله با نیروهایی که آن را ممکن کرده اند جدا نیست. برای ما که میدان اصلی مبارزه مان در ایران است، مخالفت با جنگ از مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی جدا نیست. این دو در تقابل با هم نیستند، بلکه یکدیگر را تقویت می کنند. مخالفتی که به سرنگونی این حکومت گره نخورد، در بهترین حالت ناتمام و در عمل بی اثر خواهد بود.

 

در نهایت، آنچه تعیین کننده است چشم انداز آینده است. طبقه کارگر باید خود را برای شرایطی آماده کند که ممکن است در پی تضعیف ساختار قدرت موجود شکل بگیرد. بدون سازمانیابی مستقل و بدون افق روشن سیاسی، حتی تضعیف یک حکومت سرکوبگر نیز الزاما به رهایی منجر نخواهد شد. بنابراین، سیاست درست در قبال این جنگ نه همراهی با یکی از طرفین است و نه بی طرفی منفعلانه. راه سوم، تلاش برای پیشبرد یک آلترناتیو مستقل کارگری است. آلترناتیوی که همزمان علیه جنگ، علیه ارتجاع و برای سرنگونی نظمی مبارزه می کند که این چرخه خشونت و ویرانی را بازتولید می کند.

۶ آوریل ۲۰۲۶