۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

می خواهند بر روی جنازه ها حکومت کنند

جمهوری اسلامی بار دیگر نشان داد که تنها زبانش، زبان سرکوب و اعدام است. عارف خوشکار را پس از ۳ سال و ۸ ماه زندان و شکنجه، در ۲۴ تیر ۱۴۰۵ اعدام کردند. جوانی که در جریان خیزش "زن، زندگی، آزادی" دستگیر شد و اکنون جانش را گرفتند تا پیامی از وحشت به جامعه بفرستند.



این حکومت خوب می داند که مشروعیتش را از دست داده و مردم در انتظار پایان آن هستند. به همین دلیل، هر بار که احساس خطر می کند، طناب دار را محکم تر می کشد. خیال می کند با کشتن معترضان، می تواند خشم جامعه را خاموش کند و مردم را به سکوت وادارد. اما تاریخ بارها نشان داده است که حکومت هایی که بقای خود را بر جنازه انسان ها بنا می کنند، سرانجام زیر همان نفرتی دفن می شوند که خود آفریده اند. اعدام عارف خوشکار نه نشانه قدرت، بلکه نشانه ترس عمیق حکومتی است که از جامعه وحشت دارد.  اعدام، جامعه را مرعوب نخواهد کرد. هر طناب داری که بر گردن یک معترض انداخته می شود، نفرت از این حکومت را عمیق تر و اراده مردم برای پایان دادن به آن را محکم تر می کند. جمهوری اسلامی اگر گمان می کند می تواند بر روی جنازه معترضان حکومت کند، در توهمی هولناک به سر می برد. جامعه ای که برای آزادی به پا خاسته است، با اعدام عقب نخواهد نشست.

۱۶ ژوئیه ۲۰۲۶


۱۴۰۵ تیر ۲۴, چهارشنبه

چرا چپ سنتی نمی تواند از جمهوری اسلامی جدا شود؟

هر بار که آتش جنگ میان جمهوری اسلامی، اسرائیل و آمریکا شعله ور می شود، یک واقعیت سیاسی هم دوباره خود را نشان می دهد. چپ سنتی ایران، با همه انتقادهایی که ممکن است به جمهوری اسلامی داشته باشد، بار دیگر در همان زمینی بازی می کند که جمهوری اسلامی سال هاست آن را تعریف کرده است. دلیل این اتفاق تصادفی نیست. برای بخش بزرگی از این چپ، مسئله فلسطین دیگر فقط یک مسئله مهم نیست. به مسئله اصلی خاورمیانه و حتی مهمتر از معضلات جامعه ایران تبدیل شده است. گویی تا زمانی که تکلیف اسرائیل روشن نشود، مردم ایران باید مطالبات خود را کنار بگذارند و منتظر بمانند.

در این نگاه، سرنگونی جمهوری اسلامی، آزادی زندانیان سیاسی، پایان اعدام ها، حقوق زنان، مبارزات کارگری، فقر و تبعیض، همگی به اولویت های درجه دوم تبدیل می شوند. اول باید تکلیف اسرائیل روشن شود. همین جاست که فاصله چپ سنتی با جمهوری اسلامی، برخلاف ظاهر، بسیار کمتر از آن چیزی است که ادعا می کند. جمهوری اسلامی نزدیک به ۵۰ سال است که موجودیت خود را با شعار "آزادی قدس" و نابودی اسرائیل گره زده است. این حکومت هر بار که زیر فشار مردم قرار گرفته، مسئله فلسطین را به عنوان مهمترین مسئله جهان مطرح کرده تا افکار عمومی را از جنایت های خود منحرف کند.

بخش بزرگی از چپ سنتی نیز، خواسته یا ناخواسته، همین اولویت را پذیرفته است. شاید زبانش متفاوت باشد، اما نتیجه یکی است. تا اسرائیل هست، گویا هیچ مسئله دیگری فوریت ندارد. این همان نقطه ای است که این چپ نمی تواند از جمهوری اسلامی جدا شود. چون هر دو، با وجود همه اختلافاتشان، جهان را از دریچه واحدی می بینند. فلسطین بر همه چیز مقدم است.

اما جامعه ایران این گونه فکر نمی کند. جامعه ایران نزدیک به ۵۰ سال است که زیر سنگین ترین اشکال سرکوب زندگی کرده است. در تمام این سال ها، فضای کشور عملا فضای جنگی بوده است. یک روز جنگ با عراق، روز دیگر تنش تا سرحد جنگ با طالبان، روز دیگر جنگ با آمریکا، اسرائیل یا "دشمنان خارجی". جمهوری اسلامی همواره بقای خود را در تولید بحران و جنگ جستجو کرده است.

در تمام این سال ها، مردم ایران حتی یک دوره پایدار امنیت، آرامش و آزادی را تجربه نکرده اند. سرکوب های دهه ۶۰، کشتارهای دوره ای، قتل عام های حکومتی، اقتصاد مافیایی، فساد ساختاری، غارت منابع کشور و صرف میلیاردها دلار برای پرورش نیروهای نیابتی که نه فقط ایران، بلکه کل منطقه را به میدان جنگ تبدیل کرده اند، جامعه را به نقطه انفجار رسانده است. مردمی که هر روز با گرانی، فقر، سرکوب، اعدام، زندان، تبعیض و فساد حکومتی زندگی می کنند، به چشم خود می بینند که جمهوری اسلامی حاضر است میلیاردها دلار برای "محور مقاومت" هزینه کند، اما برای زندگی مردم ایران هیچ مسئولیتی احساس نمی کند.

نتیجه این سیاست هم روشن است. بخشی از جامعه، نه از سر دشمنی با مردم فلسطین، بلکه از سر نفرت نسبت به سیاست های جمهوری اسلامی، نسبت به مسئله فلسطین فاصله می گیرد. این کاملا طبیعی است که مردم ابتدا به زندگی و آزادی خود فکر کنند و بعد به بحران های منطقه. این فاصله را اسرائیل به وجود نیاورده است. این فاصله را جمهوری اسلامی ساخته است.

 

مسئله را وارونه می بینند

اشتباه چپ سنتی فقط در پاسخ نیست. مسئله را نیز از ابتدا وارونه طرح می کند. در ذهن این جریان، گویا راه رهایی فلسطین از نابودی اسرائیل می گذرد. به همین دلیل، هر نیرویی که در این مسیر حرکت کند، دیر یا زود به متحد سیاسی، یا دست کم همسنگر موقت آن تبدیل می شود. از حماس و حزب الله گرفته تا حکومت اسد و جمهوری اسلامی. این دقیقا همان بن بستی است که خاورمیانه دهه هاست در آن گرفتار شده است. نه مردم فلسطین با موشک های حماس آزاد می شوند و نه با بمباران های دولت اسرائیل امنیت برقرار می شود.

همان گونه که راست افراطی در اسرائیل بزرگترین مانع صلح است، نیروهای اسلامی نیز بزرگترین مانع آزادی مردم فلسطین هستند. فلسطین زمانی می تواند به صلح و آزادی نزدیک شود که هر دو قطب ارتجاع، هم دولت های راست افراطی اسرائیل و هم جریان های اسلامی، به حاشیه رانده شوند. اما چپی که هنوز این حقیقت را درک نکرده، ناچار در هر بحران منطقه ای دوباره کنار جمهوری اسلامی قرار می گیرد. به همین دلیل است که هر بار تنش بالا می گیرد، تمام توان خود را برای سازمان دادن اعتراض علیه اسرائیل و آمریکا به میدان می آورد، اما مبارزه علیه جمهوری اسلامی را به حالت تعلیق درمی آورد. گویی مردم ایران باید تا پایان جنگی که هیچ نقشی در آغاز آن نداشته اند، صبر کنند.

اما یک حقیقت را نمی توان نادیده گرفت. هیچ کس نمی تواند و حق ندارد قربانیان جمهوری اسلامی را به جنگ دیگران بفرستد. مردمی که نزدیک به ۵۰ سال هزینه جنگ طلبی، سرکوب، اعدام، فقر و فساد این حکومت را پرداخته اند، قرار نیست امروز سرباز جنگ جمهوری اسلامی با اسرائیل یا آمریکا شوند. اتفاقا هر کس که مردم ایران را به چنین جنگی فرامی خواند، یا اولویت مبارزه با جمهوری اسلامی را به بهانه "دشمن خارجی" کنار می گذارد، عملا همان سیاستی را ادامه می دهد که جمهوری اسلامی نزدیک به نیم قرن بر آن بنا شده است.

کسی که در هر شرایطی خواهان پایان جمهوری اسلامی نباشد، نمی تواند با ادعای مبارزه با امپریالیسم، این حکومت را به حاشیه امن ببرد. مبارزه با امپریالیسم، اگر به چشم پوشی از بزرگ ترین دشمن آزادی و برابری در ایران منجر شود، دیگر مبارزه با امپریالیسم نیست، بلکه به پوششی برای بقای جمهوری اسلامی تبدیل می شود. این سیاست نه به سود مردم فلسطین است و نه به سود مردم ایران. این سیاست فقط اولویت های جمهوری اسلامی را بازتولید می کند.

اگر چپی می خواهد در جامعه ایران جایگاهی داشته باشد، باید از این چرخه خارج شود. باید نشان دهد که جمهوری اسلامی، نه شریک ناخواسته در مبارزه با اسرائیل، بلکه دشمن مستقیم آزادی، برابری و رفاه مردم ایران و فلسطین است. تا زمانی که این گسست صورت نگیرد، هر شعار ضد اسرائیلی، هر شعار دفاع از حقوق مردم فلسطین، هر قدر هم رادیکال به نظر برسد، در چشم بخش بزرگی از جامعه ایران ادامه همان سیاستی خواهد بود که جمهوری اسلامی نزدیک به ۵۰ سال است دنبال می کند.

 


۱۵ ژوئیه ۲۰۲۶


تحریف جنگ، تبرئه جمهوری اسلامی

اکنون که بار دیگر تنش و جنگ میان آمریکا و جمهوری اسلامی با موشک پرانی طرفین بالا گرفته و در همین رابطه نیز جریانی با انتشار اطلاعیه ای، حزب کمونیست کارگری ایران را به حمایت از جنگ متهم کرده و حزب نیز به این اتهام پاسخ داده است، لازم دیدم نکاتی را که به نظرم می رسند، در پاسخ به پرسش هایی که اخیرا برخی دوستان از من مطرح کرده اند، بنویسم.

***

اتهام "جنگ طلبی" به حزب کمونیست کارگری ایران، پیش از آنکه یک نقد سیاسی باشد، تلاشی برای فرار از پاسخ دادن به یک پرسش اساسی است. پرسشی که بسیاری از نیروهای چپ ترجیح می دهند از کنار آن بگذرند. منشا این جنگ کجاست؟

اگر قرار باشد آغاز جنگ را از لحظه پرواز جنگنده های اسرائیل و آمریکا به سوی ایران آغاز کنیم، طبیعی است که جمهوری اسلامی به جای متهم، در جایگاه قربانی قرار بگیرد. اما اگر کمی فکر کنیم و یک قدم به عقب برگردیم و سیاست هایی را ببینیم که این جنگ را ممکن کردند، تصویر کاملا متفاوت خواهد بود.

جنگ از آسمان ایران آغاز نشد. جمهوری اسلامی سال ها پیش این جنگ را آغاز کرده بود. با تبدیل دشمنی با آمریکا و اسرائیل به ستون هویت سیاسی خود. با فریاد "مرگ بر آمریکا و اسرائیل" و شعله ور نگه داشتن دائمی فضای تقابل. با تشکیل، تسلیح و تامین مالی نیروهای نیابتی. با دخالت نظامی در سوریه، عراق، لبنان و یمن. با پروژه هسته ای، سیاست موشکی و سیاستی که ایران را به کانون یکی از پرتنش ترین بحران های جهان تبدیل کرد. امروز همان جنگی که جمهوری اسلامی سال ها در منطقه برافروخته بود، به خانه مردم ایران رسیده است.

با این حال، بخش بزرگی از چپ ایران ترجیح می دهد همه این تاریخ را حذف کند و جنگ را فقط از لحظه حمله آمریکا و اسرائیل روایت کند. نتیجه چنین روایتی هم روشن است. جمهوری اسلامی دیگر عامل جنگ نیست، قربانی جنگ است. این همان نقطه اختلاف ماست.

حزب کمونیست کارگری هیچ گاه از جنگ دفاع نکرده است. هیچ جا نگفته است جنگ باید ادامه پیدا کند. هیچ جا حمله آمریکا و اسرائیل را تایید نکرده است. اگر کسی خلاف این را ادعا می کند، موظف است سند ارائه دهد، نه اینکه به جای استدلال، اتهام بسازد. حزب در عین حال بارها اعلام کرده است که هر آسیبی به مردم غیرنظامی، از هر طرف و در هر شرایطی، محکوم است. اما سیاست فقط با محکوم کردن جنگ تعریف نمی شود. حزب یک چیز را نیز با صراحت گفته است. جمهوری اسلامی عامل اصلی کشاندن ایران به این بحران است و هیچ سیاستی نباید به بازسازی و تثبیت این حکومت منجر شود. همین جاست که اختلاف واقعی آغاز می شود. بسیاری از نیروهایی که امروز پرچم "قطع فوری جنگ" را بلند کرده اند، حاضر نیستند درباره سیاست هایی حرف بزنند که جنگ را به وجود آورد. تمام فشار سیاسی آنها متوجه آمریکا و اسرائیل است. گویی جمهوری اسلامی نه سیاست هسته ای داشته، نه نیروهای نیابتی ساخته، نه موشک تولید کرده، نه دهه ها نابودی اسرائیل را تبلیغ کرده و نه منطقه را به میدان جنگ تبدیل کرده است. وقتی این واقعیت ها حذف می شوند، جمهوری اسلامی عملا تبرئه می شود.

 

جنگ ادامه سیاست است. این فقط یک جمله مشهور و کلاسیک مارکسیستی نیست، بلکه کلید فهم هر جنگی است. اگر جنگ ادامه سیاست است، باید سیاست هایی را که به جنگ انجامید نیز بررسی کرد. اما بخش بزرگی از چپ ایران درست در همین نقطه از تحلیل می ایستد. شروع جنگ را می بیند، اما منشا آن را نه. به همین دلیل است که حزب با شعار "قطع فوری جنگ" به صورت انتزاعی و مجرد موافق نیست. نه به این دلیل که خواهان ادامه جنگ است، بلکه به این دلیل که می پرسد قطع جنگ با چه نتیجه ای؟ اگر پایان جنگ به معنای بازگشت جمهوری اسلامی به میز مذاکره، عادی سازی روابط، کاهش فشارهای بین المللی و بازسازی موقعیت این حکومت باشد، معنای عملی آن چیزی جز نجات جمهوری اسلامی نیست.

این فقط یک احتمال نظری نیست. تجربه همین جنگ نیز آن را نشان داد. جمهوری اسلامی از شعار "قطع فوری جنگ" و از محکوم کردن حمله به ایران استقبال کرد و از کسانی که این حمله را محکوم کردند، تشکر کرد. چرا که در چنین روایتی، عامل اصلی جنگ نه جمهوری اسلامی، بلکه طرف حمله کننده معرفی می شود. همین استقبال نشان داد که این نوع موضعگیری، در عمل چگونه می تواند به سود جمهوری اسلامی تمام شود.

مخالفت با چنین سیاستی، دفاع از ادامه جنگ نیست، بلکه مخالفت با نجات حکومتی است که خود عامل اصلی جنگ، سرکوب، ناامنی و فقر در ایران است. این دو را فقط کسانی یکی می گیرند که یا نمی خواهند، یا نمی توانند تفاوت میان این دو سیاست را ببینند. دقیقا به همین دلیل است که بخشی از چپ ایران، آگاهانه یا ناآگاهانه، در همان زمینی بازی می کند که جمهوری اسلامی سال هاست ساخته است. زمینی که در آن همه چیز به "امپریالیسم" تقلیل پیدا می کند و نقش جمهوری اسلامی در ایجاد جنگ، سرکوب، ناامنی و بحران به حاشیه رانده می شود. آنها پایان جنگ را در توافق دولت ها می بینند، اما از نظر حزب کمونیست کارگری، پایان واقعی جنگ در پایان حکومتی است که جنگ را به بخشی از موجودیت سیاسی خود تبدیل کرده است.

حزب کمونیست کارگری از همان ابتدا راه دیگری را مطرح کرد. نه پیوستن به آمریکا و اسرائیل، نه ایستادن پشت جمهوری اسلامی و نه کمک به بازسازی آن. سیاست حزب روشن است. بایکوت سیاسی جمهوری اسلامی، انزوای کامل بین المللی آن، تعطیلی سفارتخانه ها، مراکز وابسته، شبکه های لابی و جاسوسی حکومت، راه ندادن جمهوری اسلامی به مجامع بین المللی و مناسبت هایی با عنوان هنر، ورزش و فرهنگ، پایان دادن به مشروعیت جهانی آن و حمایت از مبارزه مردم برای سرنگونی این حکومت. برخی می گویند این سیاست به معنای حمایت از جنگ است. این ادعا فقط زمانی قابل قبول است که ثابت کنند حزب واقعا چنین موضعی گرفته است. اما چون چنین سندی وجود ندارد، به جای استدلال، تحریف و درک نکردن سیاسی مواضع جای آن را گرفته است.

واقعیت این است که اختلاف بر سر جنگ نیست. اختلاف بر سر جمهوری اسلامی است. اختلاف بر سر این است که آیا جمهوری اسلامی را باید منشا بحران دانست یا قربانی آن. اختلاف بر سر این است که آیا صلح واقعی با حفظ جمهوری اسلامی ممکن است یا نه. پاسخ حزب کمونیست کارگری روشن است. تا زمانی که جمهوری اسلامی بر سر کار است، چرخه جنگ، مذاکره، تحریم، تهدید و بحران ادامه خواهد داشت. این حکومت جنگ را به بخشی از موجودیت سیاسی خود تبدیل کرده است و هر توافقی که به بقای آن کمک کند، فقط بحران بعدی را به تعویق می اندازد. به همین دلیل، هر سیاستی که جمهوری اسلامی را از جایگاه متهم خارج کند و به جای آن آمریکا و اسرائیل را تنها عامل جنگ معرفی کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، در خدمت بازسازی همین حکومت قرار می گیرد.

از همین دریچه بود که جمهوری اسلامی تلاش کرد خود را به صف جنبش های ضد جنگ بچسباند و از فضای ایجاد شده بهره برداری سیاسی کند. در این نقطه، ضد امپریالیست ها، نیروهای ضد اسرائیلی، محور مقاومتی ها و مدافعان جمهوری اسلامی، هر کدام با انگیزه های متفاوت، عملا بر سر یک روایت مشترک از جنگ ایستادند. بخشی از چپ ایران نیز، اگر نگوییم با این صف یکی شد، دست کم در عمل در کنار آن قرار گرفت و به جای تاکید بر نقش جمهوری اسلامی در شکل گیری این بحران، همان روایتی را تقویت کرد که جمهوری اسلامی بیش از هر چیز به آن نیاز داشت.



مساله اصلی امروز این نیست که چه کسی جنگ را محکوم می کند. مساله این است که چه کسی حاضر است انگشت اتهام را به سوی عامل اصلی کشاندن ایران به این چرخه دائمی جنگ و بحران بگیرد.

از نظر ما، پاسخ روشن است. جمهوری اسلامی متهم است، نه قربانی.

۱۲ ژوئیه ۲۰۲۶


جام جهانی یا جشنواره جهانی هویت ها

نمی دانم چرا تماشای جام جهانی امسال بیشتر از اینکه لذت دیدن فوتبال بدهد، آدم را یاد جلسه های سیاسی، نشست های دیپلماتیک و دعواهای ایدئولوژیک می انداخت. انگار توپ فوتبال فقط یک وسیله تزئینی بود که گاهی وسط این همه بحث و جنجال حرکت می کرد. اصل مسابقه جای دیگری جریان داشت.

قبلا وقتی یک بازی شروع می شد، سوال اصلی این بود که کدام تیم بهتر بازی می کند، کدام مربی تاکتیک بهتری دارد، کدام بازیکن درخشان تر است و کدام تیم شایسته پیروزی است. اما حالا قبل از اینکه بفهمی هافبک دفاعی یک تیم چه کسی است، باید دنبال این باشی که کدام سیاستمدار چه موضعی گرفته، کدام رئیس جمهور در روند یک تصمیم ورزشی دخالت کرده و کدام کارت قرمز یا تصمیم داوری در مسیر سیاست گم شده است.

قبلا می گفتند فوتبال را ۲۲ نفر در دو نیمه ۴۵ دقیقه ای بازی می کنند و در پایان یک تیم پیروز می شود. امروز ظاهرا فوتبال را ۲۲ نفر، در چهار ۲۳ دقیقه با به کول کشیدن دنیایی از تبلیغات تجاری، بازی می کنند، چند سیاستمدار درباره اش موضع می گیرند، چند شبکه تلویزیونی برایش روایت می سازند و در نهایت هر کسی که داستان مناسب تری داشته باشد، سهم بیشتری از توجه مردم را می گیرد. فساد هم دیگر مثل گذشته پنهان و خجالتی نیست. قبلا گوشه ای می نشست و تلاش می کرد دیده نشود. حالا با لباس رسمی وارد صحنه می شود، جلوی دوربین لبخند می زند و گاهی آنقدر به بازی نزدیک می شود که آدم شک می کند شاید تاکتیک تیم ها هم باید از دفترهای سیاسی عبور کند.

اما ماجرای عجیب تر، مسابقه ای بود که بیرون از زمین جریان داشت. مسابقه شمارش هویت بازیکنان. دیگر کافی نبود بدانیم یک بازیکن چقدر خوب دریبل می زند، چقدر دقیق پاس می دهد یا چند گل زده است. باید ببینیم رنگ پوستش چیست، خانواده اش از کجا آمده اند، پدر بزرگش در کدام قاره به دنیا آمده و چند نسل قبل چه کسی چه سرنوشتی داشته است. شاید مرحله بعدی این باشد که فیفا کنار جدول نتایج، یک پرونده هویتی هم منتشر کند. شماره شناسنامه پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها را بررسی کنیم تا بفهمیم چه کسی کرد است، چه کسی افغان است، اگر کرد است کرمانج است یا سوران و اگر افغان است پشتون است یا هزاره. انگار اگر این بازیکنان در کردستان یا افغانستان زندگی می کردند، باز هم همین استعدادها را داشتند و همین گل ها را می زدند. انگار شرایط زندگی هیچ تاثیری ندارد. انگار کسی که امروز در یک استادیوم مدرن و با امکانات حرفه ای فوتبال بازی می کند، اگر در جایی دیگر به دنیا می آمد، در میان فقر و محرومیت و ناامنی هم همان مسیر را طی می کرد. انگار همان کودکی که امروز ستاره فوتبال جهان است، اگر در افغانستان بزرگ می شد، در کنار تلاش برای یک تکه نان، یا فرار از گلوله و یا ترس از شلاق طالبان، فرصت داشت هر روز تمرین کند و خودش را به بالاترین سطح فوتبال جهان برساند.

بعد هم نوبت هواداران بود که فوتبال را کامل از فوتبال جدا کنند. یکی می گفت فقط به خاطر رونالدو می خواهد پرتغال قهرمان شود. دیگری می گفت چون آخرین جام جهانی مسی است، عدالت حکم می کند آرژانتین ببرد. یکی دیگر می گفت هر کسی قهرمان شود مهم نیست، فقط فلان تیم نباید برنده شود. حتی کسانی بودند که بیشتر از کیفیت بازی، به دنبال تایید احساسات سیاسی و شخصی خودشان بودند. بیچاره خود فوتبال. کمتر کسی درباره پرس، ضدحمله، سازمان دفاعی، خلاقیت هافبک ها، تشخیص گلرها، یا کیفیت واقعی بازی حرف می زد. اگر تیمی ۹۰ دقیقه فوتبال زیبا ارائه می داد، شاید کمتر دیده می شد از تیمی که داستان احساسی جذاب تری داشت. اگر تیمی ضعیف بازی می کرد اما روایت مناسبی پشت آن ساخته می شد، ناگهان همه چیز قابل توجیه بود. گاهی فکر می کردم اگر مثلا قطر یا نیوزیلند فرانسه را حذف می کردند، آیا واقعا فوتبال زیباتر می شد یا فقط شبکه های اجتماعی سوژه بیشتری پیدا می کردند. انگار امروز معیار اصلی جذابیت فوتبال دیگر کیفیت بازی نیست، بلکه میزان جنجالی است که بعد از بازی ایجاد می شود.



شاید مشکل از من است. شاید دیگر نباید انتظار داشته باشم جام جهانی فقط جشن فوتبال باشد. شاید جام جهانی جدید، جشنواره جهانی روایت هاست. جایی که فوتبال باید بین سیاست، هویت، تبلیغات، شبکه های اجتماعی و رقابت های ایدئولوژیک چند دقیقه فرصت پیدا کند تا خودش را نشان بدهد.

آخر شب تلویزیون را خاموش کردم و به توپ فوتبال قدیمی گوشه اتاق نگاه کردم. همان توپ ساده که نه رنگ پوست می شناخت، نه ملیت، نه انتخابات، نه رئیس جمهور، نه لابی و نه هشتگ. برای او مهم نبود بازیکن از کجا آمده است. فقط مهم بود چه کسی بهتر به آن ضربه می زند. شاید به همین دلیل بود که آن توپ قدیمی، بیشتر از همه ستاره های امروز فوتبال، هنوز چیزی از معنای واقعی بازی را می فهمید.


۱۴۰۵ تیر ۱۷, چهارشنبه

نامه سپیده قلیان و بحران مشروعیت چپ سنتی

 نامه اخیر سپیده قلیان فقط روایت تغییر عقیده یک فعال سیاسی نیست. این نامه کیفرخواست نسلی است علیه چپی که روزی با شعار آزادی و برابری نسل جوان را جذب کرد و امروز چنان اعتبار خود را از دست داده که بسیاری از همان نسل حاضر نیستند حتی نام "چپ" را بر خود بگذارند. وقتی سپیده قلیان می نویسد دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاهش لیبرال تر شده است، بسیاری این را تغییر موضع یک فرد تلقی می کنند. اما این فقط داستان یک نفر نیست. این داستان دهها و صدها فعال جوانی است که با آرمان عدالت وارد سیاست شدند و با واقعیت چپی روبرو شدند که در مهمترین آزمون سیاسی، درست در نقطه مقابل همان آرمانها ایستاد.

سپیده قلیان خود پاسخ این پرسش را می دهد که چرا روزی به چپ گرایش پیدا کرد. ادبیات دفاع از کارگر، مبارزه با نابرابری، مخالفت با جمهوری اسلامی و امید به آزادی، برای دختر جوانی که در یک خانواده کارگری بزرگ شده بود، طبیعی ترین انتخاب بود. او با همین باورها فعالیت کرد، زندان رفت و هزینه داد. اما آنچه او را از چپ دور کرد، کنار گذاشتن آرمان عدالت نبود. او از فرهنگی سیاسی فاصله گرفت که آزادی انسان را قربانی ایدئولوژی می کرد. از محیطی که فعال سیاسی را نه یک انسان آزاد، بلکه سرباز یک دستگاه فکری می خواست. از جریانی که تحمل تفاوت، استقلال فکری و حتی سبک زندگی متفاوت را نداشت.

اما بحران اصلی جای دیگری بود. چپی که سپیده قلیان در آن رشد کرد، تا زمانی که همه چیز روی کاغذ بود، از کارگر، سوسیالیسم، آزادی و مبارزه با جمهوری اسلامی سخن می گفت. اما وقتی جامعه ایران وارد یکی از بزرگترین بحرانهای سیاسی خود شد، همه آن شعارها دود شد و به هوا رفت. در شرایطی که جمهوری اسلامی مردم را می کشت، زندانی می کرد، اعدام می کرد و جامعه را به فقر و فلاکت بیشتر می کشاند، همین چپ اعلام کرد که اکنون زمان مبارزه با جمهوری اسلامی نیست. حتی دستور سیاسی صادر کرد که همه نیروها باید علیه اسرائیل و آمریکا صف ببندند و نقد جمهوری اسلامی را کنار بگذارند. جمهوری اسلامی دیگر نه تنها دشمن اصلی نبود، بلکه اصلا دشمن نبود! این فقط یک خطای سیاسی نبود. این اعلام ورشکستگی کامل یک سنت سیاسی بود. از همان لحظه، چپ موجود دیگر پرچمدار آزادی نبود. به حاشیه جمهوری اسلامی رانده شد و در عمل به پیاده نظام سیاستی تبدیل شد که مردم ایران را به سکوت در برابر حکومت فرا می خواند. وقتی جریانی به نام چپ، در اوج سرکوب مردم ایران، در اوج بحران جنگی، عملا به بلندگوی سیاستهای جمهوری اسلامی تبدیل می شود، دیگر نباید تعجب کرد که نسل جدید از آن فاصله بگیرد. وقتی جمهوری اسلامی مردم را در خیابان می کشد و همان چپ از مردم می خواهد فعلا چیزی علیه جمهوری اسلامی نگویند، نتیجه فقط یک چیز است. نفرت از آن چپ. من که تعجب نمی کنم نسل جوان از چنین چپی فرار کند. اتفاق غیرطبیعی این نیست که سپیده قلیان دیگر خودش را چپ نمی داند. اتفاق غیرطبیعی این بود که این چپ هنوز انتظار داشت نسل جوان همچنان به آن اعتماد کند.

سپیده قلیان تنها نیست. توماج صالحی نیز امروز خودش را لیبرال و دموکراسی خواه معرفی می کند. او نیز فعالیت سیاسی را در فضایی آغاز کرد که خود را چپ می نامید. اما حاضر نیست با جریانی تداعی شود که آزادی مردم ایران را قربانی اردوگاه گرایی کرده و دشمن اصلی جامعه را به حاشیه رانده است. حاضر نیست که زائده حماس و جنگ و جدال نتانیاهو و حزب الله و جمهوری اسلامی شود.به همین دلیل امروز واژه "چپ" برای بسیاری از فعالان جوان دیگر تداعی کننده آزادی، برابری و رهایی نیست. تداعی کننده فرقه گرایی، دفاع از حکومتهای مستبد زیر نام مبارزه با امپریالیسم، بی اعتنایی به آزادیهای فردی و سکوت در برابر جمهوری اسلامی است.

اما این پایان ماجرا نیست. مشکل در کمونیسم نیست. مشکل در سنتی است که سالها خود را به جای کمونیسم جا زده است. کمونیسم دیگری وجود دارد. کمونیسمی که نه از اردوگاه شوروی می آید، نه استالین را الگو می داند، نه مائو را مقدس می کند و نه جنایتهای جمهوری اسلامی را با پرچم مبارزه با امپریالیسم توجیه می کند. این کمونیسم از سنت دیگری برخاسته است. به مذهب نقد دیگری دارد. به ناسیونالیسم نقد دیگری دارد. به لیبرالیسم نقد دیگری دارد. به تجربه شوروی، به استالین، به مائو، به انقلاب اکتبر، به انقلاب ۱۳۵۷ و حتی به مفهوم حزب و انقلاب نقدی کاملا متفاوت دارد. این همان کمونیسم کارگری است. جریانی که خود چپ ایران را متحول کرد. نگاه چپ به آزادی، دموکراسی، حقوق فردی، مذهب و ناسیونالیسم را زیر و رو کرد و اعلام کرد که آزادی نه نتیجه سوسیالیسم، بلکه شرط سوسیالیسم است. اعلام کرد که هیچ پرچم، هیچ دولت و هیچ آرمانی ارزش آن را ندارد که انسان و آزادی او قربانی شود.

امروز اگر بسیاری از فعالان جوان از چپ فاصله می گیرند، نباید تصور کرد از عدالت یا برابری گریزان شده اند. آنان از چپی فاصله می گیرند که اعتبار خود را با دفاع عملی از جمهوری اسلامی، با اردوگاه گرایی و با دشمنی با آزادی از دست داده است. بحران امروز، بحران کمونیسم نیست. بحران چپی است که آنقدر از آزادی فاصله گرفته که حتی کسانی که با آرمان عدالت وارد آن شدند، امروز برای فاصله گرفتن از آن، خود را لیبرال معرفی می کنند.

این بزرگترین شکست آن چپ است. نه این که چند فعال سیاسی از آن جدا شده اند، بلکه این که واژه "چپ" را برای یک نسل به واژه ای منفور تبدیل کرده است.

۹ ژوئیه ۲۰۲۶

 


چگونه با آمریکا مبارزه کنیم؟

مبارزه با سلطه آمریکا، و به طور کلی مبارزه با هر شکل از سلطه و استعمار، یکی از برحق ترین مبارزات دوران ما است. این حقانیت نه به شعار وابسته است و نه به گرایش سیاسی این یا آن جریان. هر جا قدرتی بخواهد اراده خود را با زور نظامی، فشار اقتصادی، کودتا، تحریم، اشغال، یا حمایت از حکومت های دست نشانده بر مردمی تحمیل کند، مقاومت در برابر آن نه تنها مشروع، بلکه ضروری است.

امروز البته استعمار دیگر همیشه با چهره کلاسیک خود ظاهر نمی شود. دیگر کمتر کشوری را می توان یافت که مانند گذشته مستقیما اشغال شود و فرماندار استعماری بر آن گمارده شود. سلطه در دنیای امروز بیشتر از راه شبکه های اقتصادی، فشارهای سیاسی، جنگ های نیابتی، مداخله های نظامی، تحریم، و پشتیبانی از حکومت های وابسته اعمال می شود. حتی آن ادعای قدیمی که استعمار در کنار غارت، دست کم زیرساختی هم برای کشورهای تحت سلطه به جا می گذاشت، دیگر موضوعیتی ندارد. سرمایه جهانی امروز بیش از آنکه در پی ساختن باشد، در پی تضمین سود و حفظ نفوذ خود است، حتی اگر نتیجه آن ویرانی کامل یک کشور باشد.

برای اثبات حقانیت مبارزه با این سلطه نیز نیازی به بحث های پیچیده نظری نیست. کافی است به تاریخ معاصر نگاه کنیم. به کودتاها و جنگ هایی که برای حفظ منافع قدرت های بزرگ سازمان داده شدند. به آمریکای لاتین که سال ها حیات خلوت واشنگتن بود و دولت های منتخبش یکی پس از دیگری با دخالت مستقیم یا غیر مستقیم آمریکا سرنگون شدند. به جنگ های کره و ویتنام که میلیون ها انسان قربانی آنها شدند. به عراق، افغانستان، لیبی و ده ها نمونه دیگر که نشان می دهند سلطه طلبی همچنان با خون، ویرانی و آوارگی همراه است. اما درست به همین دلیل، دفاع از مبارزه با استعمار و سلطه نباید به دفاع از ارتجاع محلی تبدیل شود. هیچ درجه ای از دشمنی با آمریکا، اسرائیل یا هر قدرت سلطه گر دیگری، حمایت از حکومت های سرکوبگر، دیکتاتورها، نیروهای مذهبی، شکنجه گران و دشمنان آزادی را توجیه نمی کند. نفرت از استعمار، مجوز خزیدن به آغوش خامنه ای، اسد، پوتین، حماس، حزب الله یا هر نیروی ارتجاعی دیگری نیست. مبارزه با یک ارتجاع، با تکیه بر ارتجاع دیگر، نه مبارزه، بلکه فقط جابجایی زنجیرها است.

مساله از همین جا آغاز می شود. اگر مبارزه با سلطه آمریکا به معنای صف کشیدن پشت سر مستبدانی باشد که فقط با هیات حاکمه آمریکا اختلاف دارند، آنچه شکل گرفته مبارزه با امپریالیسم نیست، بلکه انتخاب اربابی تازه است. پس چگونه می توان با سلطه آمریکا و هر قدرت امپریالیستی مبارزه کرد، بی آنکه به دام ارتجاع داخلی یا منطقه ای افتاد.

در ایران هر وقت صحبت از مبارزه با آمریکا می‌شود، عده ای چنان هیجان زده می‌شوند که انگار مسابقه دو صد متر گذاشته اند و جایزه نفر اول هم یک عکس یادگاری با خامنه ای، پوتین یا بشار اسد است. این البته بیماری تازه ای نیست. ریشه هایش را باید در همان سال های انقلاب ۵۷ جستجو کرد. زمانی که بخشی از نیروهای سیاسی چنان از آمریکا متنفر بودند که حاضر شدند دست در دست آخوندیسم بگذارند. گویا برای مبارزه با یک ارتجاع خارجی،  بهترین راه این بود که به ارتجاع داخلی رای اعتماد بدهند. تنفرشان از آمریکا قابل درک بود، اما غلطیدن به آغوش آخوند را هیچ آدم عاقلی نمی‌تواند درک کند.

آن زمان شاید بتوان برای این خطا چند بهانه تراشید. جهان به دو بلوک تقسیم شده بود. یک طرف آمریکا و متحدانش بودند و طرف دیگر شوروی و اردوگاه موسوم به سوسیالیسم. در آن هیاهو بسیاری از نیروهای سیاسی قدرت تشخیص مستقل را از دست داده بودند. هر کس از آمریکا بدش می‌آمد، خودبخود مترقی فرض می‌شد. حتی اگر عمامه بر سر داشت، حتی اگر زن ستیز بود، حتی اگر آزادی را دشمن خود می‌دانست. جنبش عدم تعهد هم در این میان به کارخانه تولید توهم تبدیل شده بود. مجموعه ای از دیکتاتورها و حکومت های سرکوبگر که چون با آمریکا اختلاف داشتند، ناگهان لباس "مبارز ضد امپریالیست" به تنشان پوشانده می‌شد. انگار اگر کسی با واشنگتن دعوا داشت، دیگر لازم نبود درباره زندان هایش، شکنجه هایش، اعدام هایش و غارت و چپاول هایش سوالی پرسیده شود. نتیجه را هم دیدیم. بسیاری از کسانی که برای مبارزه با آمریکا پشت سر خمینی صف کشیدند، چند سال بعد یا در زندان های جمهوری اسلامی بودند یا در گورستان ها.

ضرب المثل قدیمی می‌گوید: "بار اول گولم زدی، شرمت باد. بار دوم گولم زدی، شرمم باد." اما بعضی ها ظاهرا تصمیم گرفته اند این ضرب المثل را بازنویسی کنند: بار اول گولم زدی، شرمت باد. بار دوم گولم زدی، شرمم باد. بار سوم گولم زدی، تجربه تاریخی. بار چهارم گولم زدی، تحلیل ژئوپلیتیک. بار پنجم گولم زدی، مبارزه ضد امپریالیستی.

برای همین است که هنوز هم هر مستبدی که با آمریکا مشکل پیدا کند، ناگهان در چشم بعضی ها به قهرمان خلق ها تبدیل می‌شود. دیروز اسد بود، امروز پوتین است، فردا هم هر کس دیگری که با واشنگتن درگیر شود. انگار مبارزه با امپریالیسم به مسابقه جمع آوری دیکتاتورها تبدیل شده است.

در این میان یک اشتباه دیگر هم رواج پیدا کرده است. عده ای مبارزه با امپریالیسم را با مبارزه با اسرائیل یکی گرفته اند و بعد هم از آنجا یکراست به آغوش حماس، حزب الله، حوثی ها و جمهوری اسلامی شیرجه می‌زنند. انگار اگر کسی با دولت اسرائیل در جنگ باشد، دیگر هر کاری بکند مترقی است. این همان منطق معیوبی است که دیروز خمینی را ضد امپریالیست معرفی می‌کرد و امروز پرچم حزب الله را پرچم آزادی جا می‌زند. واقعیت اما درست برعکس است. مبارزه با امپریالیسم نه با غلطیدن به آغوش نیروهایی آغاز می‌شود که از خود دولت اسرائیل مرتجع ترند، بلکه مبارزه با همین نیروها بخشی از مبارزه با سلطه آمریکا و نظم ارتجاعی حاکم بر منطقه است. کسی که از چاله نتانیاهو فرار می‌کند و در چاه خامنه ای، حزب الله، حماس یا حوثی ها می‌افتد، فقط مسیر سقوطش را عوض کرده است. کسی که مبارزه با آمریکا را با دشمنی با یهودیان عوضی گرفته است نیز چیزی از مبارزه با امپریالیسم نفهمیده است. آگوست ببل زمانی درباره یهودستیزی این سوسیالیست‌ها گفت "سوسیالیسم احمقان". امروز هم می‌توان گفت کسی که به جای نقد دولت ها، نظام های سیاسی و ساختارهای قدرت، یهودیان را نشانه گرفته است، نه ضد امپریالیست بلکه اسیر یکی از احمقانه ترین اشکال سیاست است. در حالی که اگر کسی واقعا بخواهد با امپریالیسم مبارزه کند، باید اول از همه دست کارچاق کن های امپریالیسم را کوتاه کند. بقول آن گفته ای که به جورج حبش منتسب شده؛ هر کسی بخواهد از مردم فلسطین دفاع کند، اول با حکومت کشور خودش مبارزه کند. امپریالیسم با چند ناو جنگی و چند رئیس جمهور اداره نمی‌شود. شبکه ای از دولت های وابسته، نخبگانی که منافعی دارند امپریالیسم را حاکم کنند، دلالان سیاسی و نیروهای مدافع سرمایه داری آن را تغذیه می‌کنند.

دست امپریالیسم را نه با شعارهای آتشین و نه با عاشق شدن برای این یا آن مستبد ضد آمریکایی، بلکه با مبارزه علیه نیروهای طرفدار سرمایه داری، علیه حکومت های سرکوبگر و علیه طبقه ای می‌توان کوتاه کرد که از تداوم این نظم سود می‌برد.

نمونه های تاریخی فراوان است. انقلاب الجزایر با تکیه بر نیروی مردم و نه با دخیل بستن به دیکتاتورهای منطقه پیش رفت. انقلاب ویتنام نه به پوتین نیاز داشت و نه به خامنه ای. جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی برای شکست دادن نظم مورد حمایت غرب، به حکومت مذهبی و استبداد داخلی پناه نبرد. حتی در آمریکای لاتین نیز هر جا جنبش های مترقی توانستند بر مردم، سازماندهی و استقلال سیاسی خود تکیه کنند، دست بالا را پیدا کردند. اما هر جا سیاست به دنباله روی از این یا آن بلوک جهانی تبدیل شد، نتیجه چیزی جز شکست، فساد و امتداد استبداد نبود.

مبارزه با آمریکا اگر به معنای سپردن سرنوشت مردم به خامنه ای باشد، اسمش مبارزه نیست. اگر به معنای کف زدن برای بمب های پوتین باشد، اسمش مبارزه نیست. اگر به معنای دفاع از زندان های اسد باشد، اسمش مبارزه نیست. اگر به معنای حمایت از حزب الله، حماس و حوثی ها باشد، باز هم اسمش مبارزه نیست. این فقط تعویض ارباب است. کسی که برای فرار از جیب بر، خودش را در آغوش راهزن می‌اندازد، ضد جیب بر نیست. فقط در انتخاب جیب هایش دچار سردرگمی شده است.

مبارزه واقعی با امپریالیسم از استقلال سیاسی آغاز می‌شود. از دفاع از آزادی، برابری و حق مردم برای تعیین سرنوشت خود. کسی که این اصول را زیر پا می‌گذارد، حتی اگر شب و روز علیه آمریکا شعار بدهد، در بهترین حالت یک ضد آمریکای دروغین است و در بدترین حالت دلال یک ارتجاع دیگر.

اما استقلال سیاسی فقط یک شعار زیبا نیست. باید آن را سازمان داد. باید مردم را حول اهداف روشن، انسانی و مترقی متحد کرد. باید تشکل ساخت، آگاهی گسترش داد و مهمتر از همه، نقشه نیروهایی را که می‌خواهند بار دیگر زندگی مردم را تیره و تار کنند، برملا کرد. مبارزه با امپریالیسم بدون افشای نیروهای ارتجاعی داخلی، چیزی شبیه مبارزه با دود است در حالی که کارخانه را دست نخورده باقی گذاشته باشی. اگر جمهوری اسلامی، سلطنت طلبان، اسلام سیاسی، ناسیونالیست های افراطی یا هر نیروی دیگری در فکر تحمیل شکلی تازه از استبداد باشند، باید دستشان را پیش از رسیدن به قدرت رو کرد. تجربه انقلاب ۵۷ نشان داد که نادیده گرفتن ارتجاع به بهانه مبارزه با دشمن بزرگتر، فقط راه را برای فاجعه ای بزرگتر باز می‌کند. تجربه ۵۷ باید دست کم یک درس ساده به ما داده باشد. اگر قرار است با اژدها بجنگی، اول مطمئن شو روی شانه اژدهای دیگری ننشسته باشی. تاریخ پر است از کسانی که برای نابود کردن یک هیولا راه افتادند و آخر سر کارمند هیولایی بزرگتر شدند.



۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

جمهوری اسلامی، آنجا که ایدئولوژی اش زانو زد

جمهوری اسلامی از نخستین سال‌های حیات خود، بارها شاهد شکل‌گیری جناح‌ها و گرایش‌هایی در درون خود بوده است که به این نتیجه رسیده‌اند ادامه برخی سیاست‌های بنیادین نظام، هزینه‌های سنگینی بر بقای آن تحمیل می‌کند. تقریبا همه این جناح‌ها یک ویژگی مشترک داشته‌اند. هیچ‌کدام قصد عبور از جمهوری اسلامی را نداشتند، بلکه می‌خواستند جمهوری اسلامی را از بن‌بست بیرون بکشند. هر کدام هم برای این عقب‌نشینی، نامی انتخاب کردند.

بعد از پایان جنگ با عراق، رفسنجانی، که از مهره های اصلی رژیم بود، به این جمع‌بندی رسید که ادامه فضای جنگی، اقتصاد بسیج شده و دشمنی دائمی با غرب، کشور را به بن‌بست کشانده است. پروژه او "سازندگی" نام گرفت. سازندگی فقط بازسازی جاده و سد و کارخانه نبود. معنای سیاسی آن این بود که جمهوری اسلامی باید تا حدی از سیاست تقابل دائمی فاصله بگیرد، سرمایه خارجی جذب کند، اقتصاد را بازسازی کند و رابطه قابل تحمل‌تری با جهان برقرار سازد. اما همین پروژه نیز به دیوار سخت هسته اصلی قدرت برخورد کرد. خامنه‌ای و بیتش اجازه دادند دولت رفسنجانی کشور را از خرابی‌های جنگ خارج کند، اما هر جا که سازندگی می‌توانست به تغییر سیاست خارجی یا محدود شدن نهادهای امنیتی و نظامی منجر شود، ترمز کشیده شد. در همان دوره، سپاه به بازیگر اصلی اقتصاد تبدیل شد و سیاست "دشمن خارجی" همچنان ستون اصلی مشروعیت نظام باقی ماند.

چند سال بعد، پروژه دیگری با نام "اصلاحات" متولد شد. محمد خاتمی و جریان دوم خرداد تصور می‌کردند جمهوری اسلامی می‌تواند بدون دست زدن به ستون‌های اصلی نظام، با آزادی‌های مدنی بیشتر، قانون‌گرایی، تنش‌زدایی خارجی و مشارکت بیشتر مردم، عمر خود را طولانی کند. اما این پروژه نیز با همان مانع همیشگی روبه‌رو شد. تعطیلی گسترده روزنامه‌ها، حمله به کوی دانشگاه، رد مصوبات مجلس ششم، رد صلاحیت گسترده اصلاح‌طلبان، دخالت مستمر شورای نگهبان و نهادهای امنیتی و در نهایت حوادث پس از انتخابات ۱۳۸۸، نشان داد که خامنه‌ای حاضر نیست حتی به اندازه‌ای که اصلاح‌طلبان می‌خواستند، از ساختار متمرکز قدرت عقب بنشیند. نتیجه این شد که بسیاری از چهره‌های دوم خرداد یا به حاشیه رانده شدند، یا ممنوع‌التصویر و ممنوع‌الخروج شدند و یا عملا از دایره تصمیم‌گیری حذف شدند.

حسن روحانی نیز با عنوانی متفاوت همان مسیر را دنبال کرد. این بار نام پروژه، "تعامل سازنده با جهان" و توافق هسته‌ای بود. برجام در واقع تلاشی بود برای کاهش فشارهای اقتصادی از طریق توافق با آمریکا و اروپا، بدون آنکه جمهوری اسلامی مجبور شود از ساختار سیاسی خود دست بکشد. اما این پروژه نیز هرگز حمایت کامل هسته اصلی قدرت را به دست نیاورد. خامنه‌ای از یک سو اجازه مذاکره داد و از سوی دیگر، همواره نسبت به آمریکا هشدار داد، توسعه نفوذ منطقه‌ای را متوقف نکرد و پس از خروج آمریکا از برجام نیز مسیر تقابل دوباره را در پیش گرفت. نتیجه، تضعیف کامل جریان روحانی و حذف تدریجی آن از ساختار قدرت بود.

نکته جالب این است که هر سه پروژه، با وجود تفاوت در نام و شیوه، یک هدف مشترک داشتند. هر سه می‌خواستند جمهوری اسلامی را نجات دهند، نه آن را تغییر دهند. اما هر سه با مقاومت نهادی روبه‌رو شدند که موجودیت خود را در تداوم همان سیاست‌هایی می‌دید که این جناح‌ها می‌خواستند تعدیل کنند.

در همین مسیر، اتفاق دیگری نیز رخ داد. بخشی از نیروهایی که سال‌ها خود را "منتقد درون نظام" معرفی می‌کردند، به تدریج به این نتیجه رسیدند که امکان اصلاح ساختار از درون وجود ندارد. بسیاری از فعالان سیاسی، روزنامه‌نگاران و روشنفکرانی که زمانی در کمپ اصلاحات فعالیت می‌کردند، پس از سال ۱۳۸۸ و به ویژه در سال‌های بعد، به مخالفان خارج از ساختار جمهوری اسلامی تبدیل شدند. برخی کشور را ترک کردند، برخی رسانه‌های مستقل راه انداختند و برخی دیگر آشکارا از گذار از جمهوری اسلامی دفاع کردند. البته همه اصلاح‌طلبان چنین مسیری را طی نکردند، اما این جابه‌جایی سیاسی در میان بخشی از آنان قابل مشاهده بود.

از پایان جنگ ایران و عراق تاکنون، صدای عقب‌نشینی از درون حکومت هر بار بلندتر شده است. دلیل آن نیز روشن است. هر دوره، فشارهای اقتصادی، تحریم‌ها، انزوای بین‌المللی و هزینه‌های سیاست منطقه‌ای بیشتر شده است. بسیاری درون حکومت به این نتیجه رسیده‌اند که ادامه سیاست تقابل دائمی، هزینه بقای نظام را افزایش می‌دهد. با این حال، مشکل اصلی جای دیگری است. جمهوری اسلامی صرفا یک دولت نیست که بتواند مانند بسیاری از حکومت‌ها، سیاست خارجی خود را بر اساس محاسبه سود و زیان تغییر دهد. بخش مهمی از هویت ایدئولوژیک آن بر مخالفت با آمریکا و اسرائیل، حمایت از نیروهای همسو در منطقه و تعریف خود به عنوان محور "مقاومت" شکل گرفته است. مقام‌های جمهوری اسلامی نیز بارها این موضوع را به صراحت بیان کرده‌اند که نفوذ منطقه‌ای و حمایت از گروه‌های هم‌پیمان را بخشی از هویت و امنیت نظام می‌دانند. به همین دلیل، هر بار که سخن از عادی‌سازی رابطه با آمریکا یا کاهش تنش با غرب به میان آمده، این پرسش نیز مطرح شده است که اگر جمهوری اسلامی از مهم‌ترین شعارهای هویتی خود عقب‌نشینی کند، چه چیزی از هویت ایدئولوژیک آن باقی خواهد ماند؟ از نگاه بخش تندروتر حاکمیت، عقب‌نشینی در این نقطه، صرفا یک تغییر سیاست نیست، بلکه آغاز زنجیره‌ای از عقب‌نشینی‌ها است که ممکن است به طرح مطالبات گسترده‌تر از سوی جامعه بینجامد.

شاید به همین دلیل است که هرگاه یکی از جناح‌های حکومت از ضرورت مصالحه با غرب سخن گفته، جناح مقابل نگران بوده است که این عقب‌نشینی در همان نقطه متوقف نشود. این نگرانی وجود داشته که اگر حکومت در برابر فشارهای خارجی کوتاه بیاید، جامعه نیز به همان میزان مطالبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود را افزایش دهد و روند عقب‌نشینی حکومت تا جایی ادامه پیدا کند که دیگر امکان حفظ ساختار کنونی وجود نداشته باشد. شاید به همین دلیل است که طی بیش از سه دهه گذشته، هر پروژه‌ای که با نام "سازندگی"، "اصلاحات"، "اعتدال" یا "تعامل" آغاز شده، در نهایت به همان دیوار سختی برخورد کرده است که نامش حفظ هویت ایدئولوژیک و تمرکز قدرت در جمهوری اسلامی است.

 


عقب نشینی تکمیل می شود

اما به نظر می‌رسد جنگ ۳۹ روزه، معادله‌ای را که بیش از سه دهه بر جمهوری اسلامی حاکم بود، به نقطه‌ای تازه رسانده است. اگر تا دیروز دعوا بر سر این بود که چگونه می‌توان بدون دست کشیدن از هویت ایدئولوژیک، نظام را حفظ کرد، امروز خود هویت ایدئولوژیک به بزرگ‌ترین تهدید برای بقای نظامشان تبدیل شده است. جمهوری اسلامی در گذشته نشان داده است که برای حفظ قدرت، تقریبا هیچ خط قرمزی نمی‌شناسد. می‌تواند تنگه هرمز را به اهرم تهدید تبدیل کند، می‌تواند هزاران معترض را با شدیدترین شیوه‌های سرکوب به خاک و خون بکشد، می‌تواند سال‌ها تحریم و انزوا را به مردم تحمیل کند و همه این‌ها را با نام "مقاومت" توجیه کند. اما اکنون با واقعیتی روبه‌رو شده که از همه بحران‌های گذشته سنگین‌تر است. این بار، هزینه ادامه همان سیاست‌ها، دیگر فقط فشار اقتصادی یا نارضایتی اجتماعی نیست. این بار، مسئله به بقای فیزیکی خود هسته قدرت گره خورده است.

برای سال‌ها، رهبران جمهوری اسلامی چنین القا می‌کردند که "محور مقاومت" عمق استراتژیک نظام است و اگر جنگی در لبنان، غزه، سوریه، عراق یا یمن جریان دارد، در حقیقت از مرزهای ایران دفاع می‌شود. اما همین سیاست، اکنون از نگاه بسیاری درون حکومت، به عاملی تبدیل شده که موجودیت خود نظام را در معرض خطر قرار داده است. هنگامی که ادامه این سیاست، خطر کشیده شدن جنگ به داخل ایران و تهدید مستقیم رهبری و مراکز اصلی قدرت را به همراه داشته باشد، دیگر مسئله بر سر حفظ یک شعار نیست، بلکه بر سر حفظ خود نظام و حفظ خود و خانواده شان است.

به همین دلیل است که برخلاف همه شعارهای پیروزی، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه می‌کند، تغییر لحن بخشی از مقام‌های جمهوری اسلامی درباره نیروهای نیابتی و سیاست منطقه‌ای است. تا دیروز، حمایت از این نیروها "خط قرمز" معرفی می‌شد و هرگونه سخن از محدود کردن آن، خیانت تلقی می‌شد. امروز، دست‌کم در سطح تحلیل‌ها و برخی موضع‌گیری‌ها، سخن از کاهش هزینه‌های منطقه‌ای و ضرورت بازنگری در این سیاست‌ها بیش از گذشته شنیده می‌شود. اگر این تغییر ادامه پیدا کند، به معنای عقب‌نشینی از یکی از اصلی‌ترین ستون‌های هویت سیاسی جمهوری اسلامی خواهد بود.

اما گره اصلی همین جاست. حکومتی که دهه‌ها مشروعیت خود را بر پایه دشمنی با آمریکا و اسرائیل، صدور انقلاب و حمایت از نیروهای هم‌پیمان منطقه‌ای تعریف کرده بود، اکنون برای ادامه حیات خود ناچار شده است درباره همان ستون‌های هویتی تجدیدنظر کند. این، دیگر شبیه عقب‌نشینی‌های دوران رفسنجانی، خاتمی یا روحانی نیست که صرفا بر سر روش اداره کشور یا نحوه رابطه با غرب اختلاف داشتند. این بار، موضوع خود ایدئولوژی است. ممکن است دستگاه تبلیغاتی حکومت همچنان از "پیروزی"، "شکست آمریکا و اسرائیل" و "دستاوردهای تاریخی" سخن بگوید، اما تبلیغات نمی‌تواند واقعیت را برای همیشه پنهان کند. اگر جمهوری اسلامی ناچار شود از مهمترین ابزار نفوذ منطقه‌ای خود دست بکشد یا آن را به میزان قابل توجهی محدود کند، در حقیقت از بخشی از فلسفه وجودی خود عقب نشسته است. این عقب‌نشینی، صرفا یک شکست نظامی یا دیپلماتیک نیست، بلکه شکستی ایدئولوژیک است.

تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده است که جمهوری اسلامی معمولا از یک موضع عقب نمی‌نشیند مگر آنکه دیگر امکان ادامه آن وجود نداشته باشد. اما مشکلشان اینجاست که هر عقب‌نشینی بزرگ، مطالبات تازه‌ای را به دنبال می‌آورد. همان‌گونه که عقب‌نشینی در جنگ، زمینه سازندگی را به وجود آورد، سازندگی راه را برای اصلاحات باز کرد و شکست اصلاحات، مطالبه عبور از کل نظام را تقویت کرد، عقب‌نشینی از سیاست منطقه‌ای نیز بعید است آخرین ایستگاه باشد. وقتی مهمترین ستون ایدئولوژیک یک حکومت ترک بردارد، پرسش بعدی جامعه این خواهد بود که اگر از این اصل هم می‌توان عقب نشست، پس از کدام اصل دیگر نمی‌توان؟

شاید به همین دلیل باشد که بزرگترین شکست جمهوری اسلامی نه در میدان جنگ، بلکه در لحظه‌ای رقم می‌خورد که برای حفظ بقای خود، ناچار می‌شود از همان هویتی فاصله بگیرد که بیش از چهار دهه آن را علت وجودی خود معرفی کرده بود. اگر آن روز فرا برسد، شاید پایان کار جمهوری اسلامی نه با شکست در یک نبرد، بلکه با فروپاشی تدریجی روایت ایدئولوژیکی آغاز شود که تاکنون ستون اصلی بقای آن بوده است.

۲۷ ژوئن ۲۰۲۶