۱۴۰۵ فروردین ۳۱, دوشنبه

چرا نازی‌ها خود را سوسیالیست می‌نامیدند؟

جینی ستون (Janey Stone)

مقدمه ناصر اصغری:

در دنیای امروز، کم نیستند کسانی که زیر نام "سوسیالیسم" و "کمونیسم" از نیروهایی دفاع می‌کنند که نه فقط نسبتی با رهایی انسان ندارند، بلکه در عمل در صف سرکوب، ارتجاع و کشتار ایستاده‌اند. حمایت بخشی از این مدعیان از جمهوری اسلامی و به طور کلی جنبش اسلام سیاسی، به بهانه حمایت از فلسطین، نمونه روشنی از این وارونگی است؛ جایی که مفاهیم رهایی‌بخش به ابزاری برای توجیه یکی از خشن‌ترین اشکال حاکمیت معاصر بدل می‌شوند.

این پدیده البته تازه نیست. پیش از این نیز بارها در تاریخ، جریان‌هایی ظهور کرده‌اند که با تصاحب واژه‌ها و نمادهای مترقی، کوشیده‌اند پروژه‌های عمیقا ارتجاعی خود را پیش ببرند. آگوست ببل این نوع تحریف را "سوسیالیسم احمق‌ها" نامید؛ تعبیری که به‌خوبی نشان می‌دهد چگونه می‌توان با تهی کردن یک مفهوم از محتوای واقعی‌اش، آن را علیه همان اهداف اولیه‌اش به کار گرفت.

نمونه کلاسیک این فریبکاری سیاسی را می‌توان در نام‌گذاری حزب نازی دید: "حزب کارگران آلمان ناسیونال سوسیالیست". جریانی که به‌درستی به عنوان یکی از خشن‌ترین اشکال فاشیسم شناخته می‌شود، چرا خود را "سوسیالیست" می‌نامید؟ آیا این صرفا یک تناقض لفظی بود، یا بخشی از یک استراتژی آگاهانه برای نفوذ در میان توده‌ها و مصادره مفاهیم محبوب زمانه؟

متنی که در ادامه می‌آید، به این پرسش پاسخ می‌دهد. اهمیت این بحث صرفا به گذشته محدود نمی‌شود. امروز نیز، در جهانی آکنده از بحران و بی‌ثباتی، بار دیگر شاهد تلاش‌هایی برای مصادره مفاهیم مترقی هستیم. از این رو، تأکید اصلی این متن ساده اما حیاتی است. نباید فریب نام‌ها را خورد. آنچه تعیین‌کننده است، نه عنوان‌ها، بلکه محتوای واقعی، عملکرد سیاسی و جایگاه اجتماعی هر جریان است.

خواندن این نوشته می‌تواند به روشن‌تر شدن این تمایز کمک کند و ابزاری به دست دهد برای نقد گرایش‌هایی که با وام گرفتن زبان چپ، در عمل در خدمت نیروهای ارتجاعی قرار می‌گیرند.

ناصر اصغری

***

چرا نازی‌ها خود را سوسیالیست می‌نامیدند؟

 

جینی ستون (Janey Stone)

حزب کارگران آلمان ناسیونال‌سوسیالیست در سال ۱۹۲۰ تأسیس شد. آن زمان آدولف هیتلر هنوز عضو آن نبود، اما نفوذ قابل توجهی بر آن داشت. اگر همان طور که می‌دانیم این حزب یک جریان فاشیستی بود، پس چرا واژه "سوسیالیست" را در نام خود گنجاند؟ و امروز چگونه باید این موضوع را درک کنیم؟

برای شروع باید به یاد داشته باشیم که واژه "سوسیالیسم" در طول تاریخ برای بیان دیدگاه‌های سیاسی بسیار متفاوتی به کار رفته است. کارل کائوتسکی، رهبر حزب سوسیال دموکرات آلمان، در سال ۱۸۸۸ نوشت که توماس مور و توماس مونتسر دو سوسیالیست بزرگ بوده‌اند و هر دو "در امتداد سنت طولانی سوسیالیست‌ها، از لیکورگوس و فیثاغورس تا افلاطون، برادران گراکوس، کاتیلینا و مسیح" قرار دارند.

برداشت مشترک از سوسیالیسم، نوعی مدیریت جمعی جامعه است. یعنی نیازهای انسان باید به صورت اجتماعی تأمین شود، نه فقط فردی.

در زمان شکل‌گیری حزب نازی، احتمالا ده‌ها سازمان و حزب در اروپا خود را سوسیالیست می‌نامیدند. بیشتر آن‌ها در قرن نوزدهم شکل گرفته بودند. برخی از آن‌ها طرفدار نوعی سوسیالیسم بودند که از سوی دولت اعمال شود. یا مانند فابیان‌ها در بریتانیا، جامعه‌ای که توسط نخبگان طراحی شود.

اما کارل مارکس و دیگران چیزی کاملا متفاوت مطرح کردند: جامعه‌ای نو که از طریق فعالیت خودجوش توده‌ها، به ویژه طبقه کارگر، پدید آید. فابیان‌ها این تفاوت را تشخیص داده و از "گسستی روشن میان سوسیالیسم خیابان و سوسیالیسم صندلی" سخن می‌گفتند.

بنابراین از نظر تاریخی، با وجود اشکال گوناگون سوسیالیسم و احزاب مختلف، دو جریان اصلی وجود داشته و همچنان وجود دارد؛ چیزی که هال دریپر آن را "سوسیالیسم از بالا" و "سوسیالیسم از پایین" نامید.

این یک چارچوب برای فهم تاریخ اندیشه‌های سوسیالیستی است. اما در دوره بلافاصله پس از جنگ جهانی اول، بحران بسیار شدیدی در معنای عملی این ایده‌ها به وجود آمد. از یک سو، حزب سوسیال دموکرات آلمان که برای دهه‌ها بزرگترین و تأثیرگذارترین حزب سوسیالیستی اروپا بود، در سال ۱۹۱۴ سیاست همبستگی بین‌المللی را کنار گذاشت و از جنگ آلمان حمایت کرد. از سوی دیگر، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه تصورات سنتی را درهم شکست و تصویری شگفت‌انگیز از سوسیالیسم ارائه داد: شوراهای کارگری و سرنگونی کامل طبقه حاکم. همچنین واژه جدیدی به کار رفت: «کمونیست». در نتیجه، معنای واژه‌هایی مانند «سوسیالیست» در آن زمان بسیار سیال و قابل سوءاستفاده بود.

در چنین شرایطی بود که فاشیست‌های آلمانی در سال ۱۹۱۹ حزب کارگران آلمان (DAP) را تأسیس کردند. این حزب در سال ۱۹۲۰ نام خود را به حزب کارگران آلمان ناسیونال سوسیالیست (NSDAP) تغییر داد. چرا؟ زیرا فاشیست‌ها همیشه تلاش کرده‌اند در میان طبقه کارگر نفوذ کنند تا بتوانند نیروهای ضربتی خود را از آنجا جذب کنند.

برای مثال، "اتحادیه برادران بریتانیایی" که یک سازمان پیشافاشیستی کوتاه‌عمر پیش از جنگ جهانی اول بود، تمرکز خود را بر طبقه کارگر شرق لندن گذاشته بود. این سازمان با تکرار اتهامات قدیمی - مانند اینکه یهودیان شغل‌ها و خانه‌ها را از مردم محلی می‌گیرند و عامل جرم و جنایت هستند - سعی در جلب حمایت داشت.

اتحادیه فاشیست‌های بریتانیا (BUF) که در سال ۱۹۳۲ شکل گرفت، در ابتدا تمرکز اصلی‌اش بر یهودیان نبود. ایده‌های محوری آن شامل ناسیونالیسم، "کورپوراتیسم" (مدلی که در آن گروه‌های اجتماعی و اقتصادی بر دولت کنترل دارند) و ضدکمونیسم بود. همین کورپوراتیسم ظاهری نیمه‌سوسیالیستی به آن می‌داد. در سال ۱۹۳۵، این حزب به سمت ایجاد یک جنبش خیابانی تهاجمی در مناطق عمدتا کارگری با جمعیت یهودی حرکت کرد. این راهبرد در سال ۱۹۳۶ به اوج رسید، زمانی که تلاش آن‌ها برای راهپیمایی در شرق لندن با مقاومت گسترده بیش از ۱۰۰ هزار نفر در خیابان کابل روبرو شد.



موسولینی نیز به نوعی دولت کورپوراتیستی گرایش داشت و از آن برای جذب کارگران استفاده می‌کرد. حزب نازی و هیتلر نیز از او الهام گرفتند. در سال‌های اولیه، زمانی که هنوز در حال جذب نیرو بودند، از شعارهای عوام‌پسند و ضد سرمایه‌داری برای جلب کارگران ناراضی و اقشار پایین طبقه متوسط استفاده کردند.

اما همزمان، حزب می‌خواست برای سنت‌های راست افراطی، نژادپرستانه، ضدکمونیستی و نظامی‌گرا نیز جذاب باشد. نتیجه این جهت‌گیری دوگانه، نامی آشفته و ترکیبی بود: تلاشی برای جذب همزمان احساسات چپ و راست – "سوسیالیست" و "کارگران" از یک سو، و "ملی" و "آلمانی" از سوی دیگر. در این کار، نازی‌ها در واقع ادامه‌دهنده سنتی قدیمی در راست آلمان بودند: تلاش برای نفوذ در میان کارگران، همراه با یهودستیزی.

اتو فون بیسمارک، نخستین صدراعظم آلمان پس از اتحاد در سال ۱۸۷۱، واعظ دربارش آدولف اشتوکر را داشت که در سال ۱۸۷۸ حزب کارگران مسیحی-اجتماعی یهودستیز را تأسیس کرد. هدف او تحریک کارگران هوادار حزب سوسیال دموکرات علیه غیرمسیحیان (یعنی یهودیان) بود. اما وقتی این تلاش شکست خورد، واژه "کارگر" از نام حزب حذف شد و تمرکز آن به سوی خرده بورژوازی تغییر یافت.

پس از پایان جنگ جهانی اول، جریان‌های ملی‌گرا، ضدسلطنتی و یهودستیز در آلمان به سرعت رشد کردند و زمینه مناسبی برای جذب نیرو برای هیتلر فراهم شد. هرچند نازی‌ها خود را ضدسرمایه‌داری معرفی می‌کردند، این موضع بیشتر در چارچوب یهودستیزانه تعریف می‌شد.

در ابتدا، آن‌ها عمدتا به تبلیغات تکیه داشتند، اما استفاده از زور با تشکیل یک نیروی شبه‌نظامی راست افراطی در سال ۱۹۱۸ آغاز شد. این نیرو از سربازان مرخص شده تشکیل شده بود، اما یهودیان، چپ‌گرایان و کارگران از آن حذف شده بودند. این گروه، موسوم به "فریکور"، حدود ۴۰۰ هزار عضو داشت و توسط افسرانی از طبقه اشراف هدایت می‌شد. هرچند این سازمان در اواسط دهه ۱۹۲۰ منحل شد، اما اعضایش بعدها به پیشگامان نازیسم تبدیل شدند و ذهنیت یهودستیزانه‌ای را شکل دادند که نیروهای خیابانی هیتلر را تعریف می‌کرد.

ریشه‌های دیگری نیز وجود داشت. برای مثال، آنتون درکسلر، یک ملی‌گرای تندرو، با از دست رفتن سرزمین‌های آلمان در معاهده ورسای مخالف بود. او از نوعی کورپوراتیسم ملی دفاع می‌کرد که در آن تقسیم سود، رفاه "آریایی‌های" طبقه متوسط را افزایش می‌دهد و با ایجاد "جامعه مردمی" (Volksgemeinschaft)، شکاف‌های طبقاتی را از بین می‌برد. این گونه ایده‌ها بودند که می‌توانستند "سوسیالیستی" نامیده شوند.

درکسلر بنیانگذار حزب کارگران آلمان بود، اما این حزب تنها یکی از بسیاری از احزاب "ولکیش" در دوران جمهوری وایمار (۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳) بود. این حزب در سال ۱۹۲۰ برنامه ۲۵ ماده‌ای خود را اعلام کرد که بسیاری از عناصر استراتژی بعدی هیتلر را در بر داشت: گسترش‌طلبی آلمان، به ویژه به شرق، یهودستیزی و تابع کردن منافع طبقاتی به دولت. همزمان، حزب از یک گروه بحث به یک نیروی فعال تبلیغاتی و سازماندهی تبدیل شد، به ویژه در میان جوانان بیکار ناراضی.

در سال ۱۹۲۳، با اوج‌گیری احساسات ملی‌گرایانه پس از اشغال منطقه صنعتی رور توسط فرانسه، این حزب به سرعت رشد کرد و به ۲۰ هزار عضو رسید. همان سال، یهودستیزی از تبلیغات به اقدام مستقیم تبدیل شد و در نوامبر، پوگرومی در برلین علیه یهودیان فقیر رخ داد. جرقه آن، ناتوانی اداره بیکاری در پرداخت مزایا بود که تحریک‌کنندگان آن را به "سوداگری یهودیان" نسبت دادند. اما این خشونت‌ها برنامه‌ریزی شده بودند و جمعیتی تا ۳۰ هزار نفر در آن شرکت داشتند.

پلیس عملا نظاره‌گر حمله به یهودیان بود و حتی وقتی وارد عمل شد، به جای مهاجمان، صدها یهودی را بازداشت کرد.

چند روز بعد، کودتای نافرجام هیتلر موسوم به "کودتای آبجوفروشی" رخ داد.

نازی‌ها فعالیت خود در میان کارگران را از طریق سازمان شبه‌نظامی "اس‌آ" ادامه دادند. یکی از چهره‌های معروف آن، هورست وسل بود که در درگیری‌های خیابانی با کمونیست‌ها در برلین نقش داشت و پس از کشته شدنش در سال ۱۹۳۰، به نماد نازی‌ها تبدیل شد.

با به قدرت رسیدن نازی‌ها در سال ۱۹۳۳، رویکرد آن‌ها نسبت به کارگران و سرمایه‌داران کاملا تغییر کرد. هیتلر پس از کسب اختیارات فوق‌العاده، پروژه "جامعه مردمی" را پیش برد، اما این هیچ شباهتی به سوسیالیسم نداشت. او با شعار "یک ملت، یک امپراتوری، یک رهبر"، کمونیست‌ها، سوسیالیست‌ها، اتحادیه‌های کارگری، یهودیان، لیبرال‌ها و مخالفان را سرکوب کرد.

هیتلر در عین حال چارچوب اقتصاد سرمایه‌داری، مالکیت خصوصی و رقابت آزاد را حفظ کرد و به همین دلیل حمایت بخش‌های مهمی از سرمایه‌داران را به دست آورد. در سال ۱۹۳۳، او با ۲۵ صنعتگر بزرگ دیدار کرد که از او حمایت مالی کردند و در مقابل، از سرکوب جنبش کارگری سود بردند.

در نهایت، نام حزب نازی یک فریب بود. همان طور که تاریخ‌نگار ایشای لاندا می‌گوید: "ترفند این بود که از محبوبیت سوسیالیسم - که نیروی آینده تلقی می‌شد - بهره ببرند، در حالی که تا حد ممکن از محتوای واقعی آن فاصله بگیرند." ما نباید فریب این ترفند را بخوریم.

(توضیح درباره عکس ضمیمه: هیتلر (در سمت چپ، ایستاده با کت روشن در بالای جمعیت) در حال سان دیدن از رژه نیروهای اشتورم‌آبتایلونگ (سازمان شبه‌نظامی حزب نازی) در جریان کنگره حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان در وایمار در سال ۱۹۲۶. بر روی بنر نوشته شده است: "مرگ بر مارکسیسم".)

***

مطلبی بالا ترجمه ای است – به کمک چند اپلیکشن هوش مصنوعی - از جینی ستون، برگرفته از وبسایت Red Flag.


ده نکته در جهت راه‌حل دوکشوری

مقدمه ناصر اصغری:

ترجمه مطلب حاضر، ادامه تلاشی است برای آشنا کردن خوانندگان فارسی‌زبان با واقعیت پیچیده و حل‌نشده مسئله فلسطین - اسرائیل؛ و هم‌زمان، کوششی برای زدودن سموم ایدئولوژی اسلامی که این مسئله را مسخ کرده و حتی به درون بخشی از چپ نیز رسوخ کرده است. مسئله‌ای که پس از بیش از یک قرن، هنوز بی‌پاسخ مانده و همچنان قربانی می‌گیرد.

همان‌گونه که در ابتدای متن اشاره شده، این مطلب در پاییز سال ۲۰۱۴ منتشر شده است و از آن زمان تاکنون عوامل و متغیرهای بسیاری دستخوش تغییر شده‌اند. با این حال، مطالعه و ترجمه آن برای من بی‌فایده نبود و امیدوارم برای خوانندگان نیز حاوی نکات قابل تأملی باشد.

ناصر

***

یک دولت فلسطینی امن و کارآمد بیش از هر زمان دیگری ضروری است—هم برای تحقق عدالت و هم برای امنیت هر دو طرف.

مریدیت تکس

مجله Dissent

۱۶ سپتامبر ۲۰۱۴

 


به‌گفته اغلب ناظران، جنگ غزه باعث افزایش محبوبیت و اعتبار حماس شد و برای اسرائیل یک فاجعه بود؛ و اکنون، نتانیاهو مطابق واکنش همیشگی‌اش به هر چشم‌انداز صلح، از مصادره نزدیک به هزار جریب دیگر از اراضی فلسطینی برای ساخت شهرک‌ها خبر داده است. اگر اسرائیل به مسیر بیست سال گذشته ادامه دهد، آینده‌اش جنگی دائمی و انزوای بین‌المللی در منطقه‌ای هرچه ناپایدارتر خواهد بود؛ منطقه‌ای که در آن داعش و دیگر نیروهای افراطی بسیار خشن‌تر از حماس‌اند. غزه نشان می‌دهد که، برخلاف تصور رایج، تشکیل یک دولت فلسطینی امن و کارآمد نه‌تنها ممکن است بلکه بیش از هر زمان دیگری ضروری است - هم برای عدالت و هم برای امنیت هر دو طرف.

برخی لیبرال‌ها مانند آنتونی لرمن و جاناتان فریدلند اخیرا گفته‌اند که راه‌حل دوکشوری دیگر ممکن نیست و به گسترش شهرک‌های اسرائیلی در کرانه باختری اشاره می‌کنند. با این حال، اکثریت مردم در هر دو سوی منازعه همچنان معتقدند که وجود دو دولت ضروری است. در یک نظرسنجی جدید، ۷۵ درصد فلسطینیان رویکرد تک‌دولتی را رد کرده‌اند. در سطح منطقه، این سیاستمداران راست‌گرای اسرائیلی هستند که بیشتر از «یک دولت» صحبت می‌کنند - و روشن است که منظورشان دولتی با حقوق برابر برای همه شهروندان نیست.

راه‌حل دوکشوری - اگر اراده‌ی پیگیری آن وجود داشته باشد - به‌مراتب تضمین بهتری برای امنیت و پیشرفت اقتصادی نسبت به یک جنگ بی‌پایان و بی‌نتیجه است. اما دو مانع اصلی بر سر راه آن قرار دارد.

مانع نخست، راست مذهبی-ملی‌گرا در هر دو طرف است - ائتلاف لیکود و حماس. این دو رابطه‌ای هم‌افزا دارند: تخریب غزه توسط اسرائیل محبوبیت حماس را به‌شدت افزایش داده، و موشک‌پرانی‌های حماس نیز به تقویت راست اسرائیل انجامیده است. هر دو نیز در طول تاریخ با راه‌حل دوکشوری مخالف بوده‌اند - هرچند در ۵ سپتامبر، به‌گزارش هفته‌نامه لبنانی الاخبار، خالد مشعل، رئیس شاخه سیاسی حماس، اعلام کرده بود که حاضر است تشکیل دو دولت در مرزهای ۱۹۶۷ را بپذیرد. در سوی اسرائیلی، نتانیاهو همچنان سرسخت باقی مانده و گفته است: «در هیچ توافقی نمی‌توان وضعیتی را پذیرفت که در آن کنترل امنیتی بر اراضی غرب رود اردن را واگذار کنیم

مانع دوم، نبود پیشرفت ملموس در جهت تشکیل دولت فلسطینی است. ائتلاف میان تشکیلات خودگردان فلسطین و حماس گامی در این مسیر است و بسیاری معتقدند یکی از دلایل واقعی جنگ غزه، تلاش اسرائیل برای نابود کردن همین امکان بوده است. اما این هم‌زیستی شکننده فاصله‌ی زیادی با یک دولت منتخب دموکراتیک مبتنی بر حاکمیت قانون دارد. برای پیشبرد دولت‌سازی، فلسطین به اقتصادی فعال، قانون اساسی سکولار به‌روز، احزاب سیاسی، انتخابات شفاف و جامعه مدنی قدرتمند نیاز دارد. همچنین به رهبری قوی‌تری نسبت به وضعیت کنونی احتیاج دارد - و به همین دلیل آزادی مروان برغوثی یکی از مطالبات کلیدی است.

در غیاب یک استراتژی مؤثر از سوی دیاسپورا برای حمایت از راه‌حل دوکشوری، تنها گزینه موجود کارزار تحریم، عدم سرمایه‌گذاری و تحریم‌ها (BDS) بوده است که در سال ۲۰۰۷ توسط گروه‌های جامعه مدنی فلسطینی آغاز شد. اهداف این جنبش عبارت‌اند از پایان اشغال، برچیدن دیوار حائل، برابری کامل برای شهروندان عرب-فلسطینی اسرائیل، و تحقق حق بازگشت پناهندگان فلسطینی طبق قطعنامه ۱۹۴ سازمان ملل. از آنجا که «حق بازگشت» معمولا به‌معنای راه‌حل تک‌دولتی تفسیر می‌شود، حمایت از BDS در میان یهودیان عمدتا به چپ‌ها و نسل جوان محدود مانده است.

برای بسیج کسانی که به راه‌حل دوکشوری باور دارند، به استراتژی متفاوتی نیاز است - استراتژی‌ای که بر راست اسرائیل، مسئله شهرک‌ها، و دولت‌سازی در فلسطین تمرکز کند. ده نکته زیر کامل نیستند، اما چارچوبی پیشنهادی ارائه می‌دهند.

 

۱ - برچیدن شهرک‌ها

اسرائیل با بحران شدید مسکن روبه‌روست، اما به‌جای سرمایه‌گذاری در داخل مرزهای ۱۹۶۷، دولت‌های متوالی لیکود شهرک‌سازی در کرانه باختری و بیت‌المقدس شرقی را گسترش داده‌اند - شهرک‌هایی که طبق حقوق بین‌الملل غیرقانونی‌اند. برخی شهرک‌نشینان انگیزه ایدئولوژیک دارند، اما بسیاری به دلایل اقتصادی به آنجا رفته‌اند. دولت اسرائیل نیز با ارائه مشوق‌هایی مانند وام‌های ارزان، مسکن یارانه‌ای و معافیت‌های مالیاتی این روند را تقویت کرده است.

با وجود مخالفت جهانی، راست اسرائیل هر سال شهرک‌ها را گسترش داده است. تنها زمانی که آمریکا در این موضوع سخت‌گیری کرد، دوران بوش پدر بود. تغییر واقعی در سیاست شهرک‌سازی تنها زمانی ممکن است که راست اسرائیل در قدرت نباشد، اما کارزارهای متمرکز بر این موضوع می‌توانند فشار را افزایش دهند.

 

۲ - تمرکز بر راست اسرائیل

تا امروز سیاستمداران اسرائیلی هزینه شخصی اشغال را احساس نکرده‌اند. این باید تغییر کند. شکایت تشکیلات فلسطینی در دادگاه کیفری بین‌المللی می‌تواند آغاز این روند باشد. همچنین باید نسبت به صدور ویزا برای چهره‌هایی که از پاکسازی قومی دفاع می‌کنند اعتراض کرد.

 

۳ - دنبال کردن منابع مالی

شهرک‌ها غیرقانونی‌اند، بنابراین تأمین‌کنندگان مالی آن‌ها نیز باید پاسخگو باشند. در آمریکا، برخی میلیاردرها و بنیادهای خیریه با معافیت مالیاتی به این پروژه‌ها کمک می‌کنند - تناقضی آشکار در سیاست‌ها.

 

۴ - بسیج کافی نیست - سازماندهی کنید

مخالفت با اشغال نباید به تظاهرات و طومارها محدود شود. باید کار آموزشی، سازماندهی محلی و فشار سیاسی مداوم در دستور کار قرار گیرد.

 

۵ - مقابله با نژادپرستی ضدعرب و ضد مسلمان

اظهارات نفرت‌انگیز علیه عرب‌ها و مسلمانان باید به چالش کشیده شود. همان‌طور که یهودستیزی به زیان فلسطینیان است، نژادپرستی ضدعرب و ضد مسلمان نیز به زیان اسرائیل و یهودیان است.

 

۶ - آزادی مروان برغوثی

فلسطین به رهبری توانمند و غیرنظامی نیاز دارد. برغوثی که از سوی برخی «نلسون ماندلای فلسطین» نامیده می‌شود، توانایی ایجاد وحدت را نشان داده است و آزادی او می‌تواند نقطه‌ی تمرکز مهمی باشد.

 

۷ - ساخت یک نظام سیاسی کارآمد

ائتلاف حماس و تشکیلات خودگردان کافی نیست. فلسطین به نظام سیاسی واقعی، قوانین حزبی، قانون اساسی و مشارکت گسترده نیاز دارد.

 

۸ - تقویت جامعه مدنی

دموکراسی بدون جامعه مدنی قوی ممکن نیست. حمایت از نهادهای محلی - به‌ویژه گروه‌های سکولار و جوانان - بهترین راه مقابله با افراط‌گرایی است.

 

 ۹ - حمایت از صداهای سکولار

بنیادگرایی مذهبی در میان فلسطینیان محبوب نیست، اما مقابله با آن دشوار است. حمایت از رسانه‌ها و فعالیت‌های فرهنگی سکولار اهمیت حیاتی دارد.

 

۱۰ - مقابله با یهودستیزی در جنبش ضد اشغال

همان‌طور که باید با نژادپرستی ضدعرب مقابله کرد، یهودستیزی نیز باید در جنبش‌های ضد اشغال رد شود. این دو یکی نیستند، اما هر دو مخرب‌اند.

در نهایت، چارچوب راه‌حل دوکشوری سال‌هاست مشخص است: بازگشت به مرزهای ۱۹۶۷، همراه با راه‌حل عادلانه و مورد توافق برای مسئله پناهندگان و بیت‌المقدس. اما تحقق آن تنها زمانی ممکن است که حامیان این رویکرد، به‌طور جدی با سیاست‌ها و ایده‌های راست در هر دو طرف مقابله کرده و برای ساختن این راه‌حل، سازماندهی مؤثر انجام دهند.

***

مطلب بالا به کمک یکی از اپلیکشن‌های هوش مصنوعی ترجمه شده است.

مردیت تکس نویسنده و فعال سیاسی در نیویورک است و از بنیان‌گذاران «مرکز فضای سکولار» به شمار می‌رود. این مطلب در شماره سال ۲۰۱۴ مجلسه Dissent منتشر شده بود.


آیا صهیونیسم چپ ممکن است؟

مقدمه ناصر اصغری:

در بیشتر روایت‌هایی که چپ ایرانی از صهیونیسم ساخته است، صهیونیسم نه به عنوان یک سنت سیاسی متکثر، بلکه به صورت "ماهیتی" مطلقا شرور، نجس و همذات با امپریالیسم تصویر شده است؛ روایتی که اغلب در ادامه مستقیم گفتمان اسلام گرایان شیعه، به ویژه پس قدرتگیری جمهوری اسلامی شکل گرفته است. در این نگاه، همان منظومه مفهومی که جمهوری اسلامی با واژه‌هایی چون "رژیم صهیونیستی"، "غده سرطانی" و "موجودیت نامشروع" بازتولید می کند، به نحو کمابیش دست نخورده در بخش بزرگی از چپ ایرانی نیز رسوب کرده است، با این تفاوت که زبان اسلامی "نجس" و "کافر" با زبان ظاهرا سکولار "فاشیسم صهیونیستی" و "صهیونیسم ذاتی نژادپرست" جایگزین شده است.

 

نتیجه این همپوشانی ایدئولوژیک آن است که مرز میان نقد مشروع سیاست‌های دولت اسرائیل و یهودی ستیزی عملا محو شده. یهودیان، صهیونیسم و اسرائیل در یک کلیت شیطانی ادغام می شوند، بدون آن که چیزی از تاریخ واقعی جنبش صهیونیستی، کشاکش‌های درونی آن، یا تجربه نیروهای چپ و سوسیالیست یهودی در فلسطین و اسرائیل شناخته شود. چپ سنتی ایرانی، در حالی که خود را وارث سنت‌های سوسیالیستی معرفی می کند، در عمل اغلب دنباله رو ایدئولوژی اسلام سیاسی حاکم شده است: همان ایدئولوژی ای که از یک سو بر تبعیض ساختاری علیه یهودیان در ایران و منطقه بنا شده و از سوی دیگر، با نفی کلی هر گونه حق تعیین سرنوشت برای یهودیان، نقد صهیونیسم را به انکار کامل "مسئله یهودی" در تاریخ مدرن فروکاسته است.

 

دو متنی که در ادامه می آیند – مقاله سوزی لینفیلد درباره امکان صهیونیسم چپ، و پاسخ پسا صهیونیستی جاشوا لایفر – تلاشی اند برای نشان دادن این که صهیونیسم، حتی اگر با آن مخالف باشیم، یکدست و تک صدا نیست. آن‌ها از درون سنتی سخن می گویند که همزمان هم صهیونیست است و هم سوسیالیست، هم بر حق تعیین سرنوشت یهودیان پافشاری می کند و هم اشغال، نژادپرستی و برتری طلبی قومی را نقد می کند. خواندن این صداها شاید نقطه شروعی باشد برای چپی فارسی زبان که می خواهد از دوگانه‌های ساده ساز "امپریالیسم – مقاومت"، "صهیونیسم – اسلام" و "خیر مطلق – شر مطلق" فاصله بگیرد و مسئله اسرائیل/فلسطین را در پیچیدگی واقعی و تاریخی آن ببیند؛ نه فقط در آینه تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی و همسویان "ضد امپریالیست" آن.

ناصر اصغری

***

آیا صهیونیسم چپ ممکن است؟

 

روح صهیونیسم چپ، که زمانی چنان نیرومند بود که توانست کشوری بنا کند، امروز به حاشیه سیاست اسرائیل رانده شده است. آیا می توان آن را دوباره زنده کرد؟

همراه با پاسخ متقابل از جاشوا لایفر

سوزی لینفیلد

پاییز ۲۰۱۵

 

طرح همین پرسش به خودی خود دلسردکننده است. این پرسش نشان می دهد وضعیت سیاسی امروز اسرائیل تا چه حد بد است (یعنی تا چه حد از چپ فاصله گرفته است)، نزاع اسرائیلی – فلسطینی تا چه اندازه به شکلی بنیادی وخیم تر شده، و چپ امروز آمریکا تا چه حد از نظر تاریخی ناآگاه و کورکورانه ضداسرائیلی است.

 

پاسخ کوتاه این است: بله، البته. صهیونیسم در طول تاریخ خود گاه لنینیستی، سوسیال دموکرات، لیبرال، سکولار، صلح طلب، ضد امپریالیست، کارگری و حتی – تا زمانی که دیگر امکان نداشت – دو ملتی بوده است. در عین حال، نظامی گرا، اقتدارگرا، بورژوایی، نژادپرستانه، مذهبی، مسیحایی، امپریالیستی و نئوفاشیستی نیز بوده است. ادوارد سعید کاملا اشتباه می کرد وقتی صهیونیسم و اسرائیلی‌ها را "به شکلی بی رحمانه تک ذهنی" توصیف کرد. در واقع، صهیونیسم از نظر ایدئولوژیک یکی از مناقشه برانگیزترین جنبش‌های تاریخ مدرن بوده است؛ و این امروز هم صادق است. کنست اسرائیل را می توان به هزار شکل وصف کرد، اما قطعا تک ذهنی نیست.

 

صهیونیسم چیست که امروز به چنین واژه بدنامی تبدیل شده است؟ صهیونیسم یعنی حمایت از حق تعیین سرنوشت سیاسی برای مردم یهود و حق داشتن یک دولت مستقل برای آنان. صهیونیسم چپ گرا چیست؟ در سیاست داخلی، چپ بودن در اسرائیل تقریبا همان معنایی را دارد که در جاهای دیگر دنیا: دفاع از حقوق کارگران، برابری قومی و جنسیتی، توزیع عادلانه ثروت، حاکمیت قانون و مشارکت دموکراتیک همگانی. اما در اسرائیل، آن ضرب المثل قدیمی که "همه سیاست‌ها داخلی اند" به هیچ وجه درست نیست. در عرصه سیاست خارجی، صهیونیسم چپ گرا یعنی حمایت از ایجاد یک دولت مستقل و قابل دوام فلسطینی در کنار یک دولت اسرائیلی. تفاوت صهیونیست‌های چپ و راست در این است که چپ‌ها اشغال کرانه باختری را نفی تراژیک و خودتحمیل شده صهیونیسم می دانند، در حالی که راست گرایان آن را تحقق شادی بخش صهیونیسم می بینند. طنز تلخ ماجرا این است که ضدصهیونیست‌های چپ هم در اصل با تلقی راست موافق اند، فقط بدون آن شادی.

 

در دهه‌های نخست، اسرائیل آمیزه ای از سیاست‌های سوسیالیستی یا سوسیال دموکراتیک و آزادی‌های دموکراتیک بود. کشوری فقیر، اما به شدت برابرگرا؛ این همان تحقق عملی صهیونیسم چپ بود. همان طور که فرد هالیدی نوشته است، تا سال ۱۹۶۷ "اسرائیل از اعتباری عظیم برخوردار بود؛ نه به عنوان متحد نزدیک غرب – که در آن زمان چنین نبود – بلکه به عنوان محل آزمایشی برای نوعی اقتصاد و شیوه زندگی سوسیالیستی." اما اسرائیل دگرگون شده است. مانند بسیاری از کشورها، از جمله ایالات متحده، ساختار اقتصادی آن در چند دهه اخیر به سمت نئولیبرالیسم و افزایش گسترده نابرابری حرکت کرده است، هرچند بسیاری از دستاوردهای دوره سوسیال دموکراتیک همچنان باقی است. از نظر سیاسی، شاهد رشد هولناک نژادپرستی و تروریسم یهودی علیه فلسطینیان، افول شدید سکولاریسم و کاهش پذیرش اقتدار دولت سکولار، و تصویب قوانینی نگران کننده برای محدود کردن مخالفت بوده ایم. در عرصه خارجی، تحولات چیزی جز فاجعه نبوده است: تصاحب حریصانه زمین‌های فلسطینی برای ساخت شهرک‌های بیشتر، تروریسم دهشتناک انتفاضه دوم، فروریختن روند اسلو، ایست‌های بازرسی، قدرت گرفتن حماس و محاصره غزه، ناکامی‌های سیاسی تشکیلات خودگردان فلسطین، و پراکندگی و بی نظمی جنبش فلسطینی. شاید بدتر از همه این باشد که برای بسیاری از اسرائیلی‌ها، اشغال به امری "عادی" بدل شده است.

 

در این چشم انداز تیره، پرسش واقعی این است: آیا صهیونیسم چپ گرا – هم در داخل و هم در عرصه خارجی – می تواند دوباره احیا شود؟

 

صادقانه بگویم، در این لحظه به سختی می توان چنین چیزی را مجسم کرد. همان طور که ما آمریکایی‌ها می دانیم، بازسازی شبکه‌های حمایت اجتماعی پس از آن که تضعیف شد، بسیار دشوار است؛ و حتی دشوارتر از آن، برگرداندن گرایش تقریبا اجتناب ناپذیر سرمایه به سمت قطبی شدن اقتصادی است. در عرصه بین المللی، وضعیت پیرامون اسرائیل به شکلی هولناک فروپاشیده است: فقط در پنج سال گذشته شاهد فروپاشی سوریه و بخش‌هایی از عراق، ظهور جبهه النصره و داعش، جنگی تقریبا تمام عیار در سینا میان اسلام گرایان و دولت نظامی سرکوبگر مصر، خودویرانگری لیبی، شکل گیری میلیون‌ها پناهنده تازه (که بسیاری از آن‌ها هرگز "حق" بازگشت نخواهند یافت)، تقویت حزب الله، دو جنگ میان اسرائیل و حماس، و نقش فزاینده امپریالیستی ایران بوده ایم. بدیهی است که چنین فروپاشی رادیکالی در منطقه، اسرائیلی‌ها را به جست وجوی ثبات، نه تغییر، سوق می دهد.

 


این به آن معنا نیست که ضرورت پایان دادن به اشغال کمتر شده است. من با لیبرال‌ها، انسان گرایان و چپ‌های اسرائیلی هم عقیده ام که استدلال می کنند اگر اشغال پایان نیابد، اسرائیل با نابود کردن دستاوردهای چشمگیر خود، خیانت به ارزش‌های دموکراتیکش و محکوم کردن نسل‌های آینده به جنگی بی پایان، در حال خودکشی است. مانع پایان اشغال، تعداد شهرک نشینان نیست، بلکه فقدان اراده سیاسی است. در عین حال، اسرائیلی‌هایی که می ترسند یک دولت فلسطینی در کرانه باختری به "حماستان" (یا بدتر از آن) تبدیل شود، لزوما اغراق گو یا راست گرا نیستند. این همان معمای پیچیده ای است که اسرائیل تاکنون نتوانسته حل کند.

 

در مورد غزه، هیچ کس – نه اسرائیلی‌ها، نه تشکیلات خودگردان فلسطین، نه مصری‌ها، نه دیگر کشورهای عربی و قطعا نه "جامعه بین المللی" – نمی خواهد مسئولیت آن را بر عهده بگیرد؛ ناوگان‌های ترکیه هم نتوانسته اند تغییری ایجاد کنند. گزارش‌ها حاکی از آن است که گروه‌هایی حتی افراطی تر و مذهبی تر از حماس، مانند جهاد اسلامی و حتی داعش، در غزه در حال قدرت گرفتن اند. لطفا این گروه‌ها را "چپ تر" از حماس ندانید: هیچ چیز، حتی از دور، در آن‌ها چپ گرایانه نیست.

 

در میان این آشوب، هدف چپ در ایالات متحده چه باید باشد؟ دو راهبرد عرضه شده اند که هیچ کدام شانسی برای پایان دادن به اشغال یا تقویت چپ اسرائیل ندارند. نخست، جنبش پر سر و صدای "تحریم، عدم سرمایه گذاری و تحریم‌ها" (BDS) است که می کوشد اسرائیل را به کشوری مطرود در جهان بدل کند. این BDS در لفاظی خود به حق ضد امپریالیستی است، اما هر کس را به چالش می کشم که نشان دهد این جنبش چگونه زندگی حتی یک فلسطینی را بهتر کرده است (این تحریم از سوی خود تشکیلات خودگردان فلسطین هم رد شده است). چپ‌ها باید از بازسازی نوستالژیک شکوه مبارزه آفریقای جنوبی دست بردارند و با واقعیت‌های روی زمین در منازعه واقعی اسرائیلی – فلسطینی و اسرائیلی – عربی روبه رو شوند (حماس و حزب الله، کنگره ملی آفریقا نیستند). این تحریم، به شکلی متناقض، هدیه ای به نتانیاهو است: مستقیما روایت عوام فریبانه او را تغذیه می کند که "همه جهان علیه ماست". همین BDS اسرائیلی‌ها را وادار نخواهد کرد شهرک‌ها را ترک کنند؛ برعکس، احتمالا بسیاری را بیشتر به سمت راست می راند. اما چرا باید نگران چنین جزئیاتی بود؟

 

پیشنهاد دیگر، ایجاد یک دولت واحد است که اسرائیل کنونی، کرانه باختری و غزه را در بر گیرد. قرار است این موجودیت دو ملتی، دموکراتیک و حتی در برخی نسخه‌ها سوسیالیستی باشد. راه حل یک دولتی در واقع سال‌ها موضع سازمان آزادی بخش فلسطین بود. اما دولتی که مد نظر آن‌ها بود دو ملتی نبود؛ عربی بود (ساف، برخلاف برخی مدافعان امروزی این راه حل، در این مورد صریح بود؛ همان طور که حماس هم هست). چنین دولتی دموکراتیک نخواهد بود، زیرا تنها با زور اسلحه قابل حفظ است. قطعا نه سکولار خواهد بود و نه سوسیالیستی.

 

مهم تر از آن، تلاش برای ایجاد چنین دولتی به خشونتی وحشیانه خواهد انجامید؛ جنگ‌های داخلی لبنان و بوسنی در برابر آن کم رنگ خواهند شد. تاریخ به ما می گوید پس از چنین رویدادی، آشتی میان دو ملت کمتر – نه بیشتر – ممکن می شود (نمونه: یوگسلاوی). این تصور که می توان بر این اساس دولتی واحد، کارآمد و حتی حداقلی دموکراتیک ساخت – با فشردن دو ملت در کنار هم که بنا به دلایلی کاملا قابل فهم، انباشتی از بی اعتمادی و حتی نفرت متقابل دارند – عمیقا غیرتاریخی و ضد ماتریالیستی است. شگفت آور است که چپ‌ها به آن باور دارند. زمانی از یک استاد دانشگاه یهودی – اسرائیلی که مدافع سرسخت آینده ای یک دولتی بود، پرسیدم چنین دولتی چه نظام حقوقی و سیاسی، چه نظام آموزشی و چه سیاست خارجی ای خواهد داشت. او با اندکی شرمندگی گفت: "خب، خیلی عملی نیست، اما ایده خوبی است."

 

وظیفه چپ‌های آمریکایی این است که از گروه‌های دموکراتیک، ضد اشغال و طرفدار راه حل دو دولتی، به هر شکلی که می توانند، حمایت کنند؛ از جمله از راه انتشار، برگزاری نشست‌ها، دیدارها و در صورت امکان کمک مالی (هرچند نمی توانیم با شلدون ادلسون رقابت کنیم). سازمان‌های بسیاری از این نوع وجود دارند؛ از نهاد جاافتاده "صندوق جدید اسرائیل" گرفته تا گروه‌های کوچک تری مانند "تعايش" (به عربی یعنی "با هم زیستن") و "زنان برای صلح تلاش می کنند" که اعضای آن‌ها از عرب‌ها و یهودیان تشکیل شده است. آنچه ما و چپ اسرائیل به آن نیاز داریم، تعامل بیش تر، تبادل، اطلاعات، خلاقیت و بحث صادقانه است، نه انزوای سرد و ظاهرا پاکیزه تحریم‌ها. همان طور که دیوید شولمن، پژوهشگر اسرائیلی و فعال دیرینه ضد اشغال، اخیرا نوشته است: "کارهایی هست که باید انجام دهیم. حفظ امید بخشی از این کار است... در نهایت، اتحاد میان میانه روها و فعالان در هر دو سو شاید به همان اندازه – یا حتی بیش از – اتحاد نانوشته و خونین میان نتانیاهو با حماس، حزب الله و داعش قدرتمند باشد. فرصت‌های زیادی برای آزمودن این فرض خواهیم داشت." اما برای انجام دادن این کار – برای یافتن راه‌هایی جهت ساختن پیوندهای واقعی همبستگی، به جای گرفتار شدن در بدنام سازی‌های BDS یا خیال پردازی‌های هواداران یک دولت – باید باور داشت که اسرائیل چیزی است که ارزش مبارزه کردن دارد، نه نامزدی برای حذف شدن.

 

تنها نکته نسبتا مثبت در هرج و مرج امروز خاورمیانه، همین غیرقابل پیش بینی بودن آن است. رویدادهای شگفت انگیز برای مدت‌های طولانی ادامه خواهند یافت؛ همان طور که یکی از دوستان چپ گرای اسرائیلی ام اخیرا به من گفت: "هیچ وقت نمی دانی!" این دوست من، کمونیست سابق و حامی دیرینه حزب مرتس، از وضع سیاسی اسرائیل عمیقا دل شکسته است. با این حال، این جمله را با خنده ای پرانرژی گفت. روح صهیونیسم چپ، که زمانی چنان قوی بود که توانست کشوری بنا کند، هنوز زنده است؛ همان طور که یک مرکز سیاسی که با شهرک نشینان همدلی چندانی ندارد نیز هنوز وجود دارد. هیچ وقت نمی دانی.

***

سوزی لینفیلد نویسنده کتاب "درخشش بی رحمانه: عکاسی و خشونت سیاسی" (انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۱۰) است؛ کتابی که نامزد جایزه حلقه ملی منتقدان کتاب شد. بازخوانی او از رابطه هانا آرنت با صهیونیسم در شماره زمستانی مجله "سالمگوندی" منتشر خواهد شد.

***

 

به سوی یک چپ پسا صهیونیستی

 

چپ باید از دوگانه‌های کاذب صهیونیسم لیبرال عبور کند و به سیاستی پسا صهیونیستی روی آورد که بر حقوق مدنی و مقاومت بدون خشونت تکیه دارد.

جاشوا لایفر

پاییز ۲۰۱۵

 

صهیونیست‌های لیبرال خود را به عنوان "راه سوم" میان صهیونیسم مذهبی راست گرا و ضدصهیونیسم چپ معرفی می کنند و از پرصداترین حامیان راه حل دو دولتی اند. با این حال، در سال‌های پس از ترور اسحاق رابین، و به ویژه پس از فروپاشی توافق‌های اسلو و انتفاضه دوم، راه حل دو دولتی هرچه بیشتر به گزینه ای مرده و غیرقابل احیا تبدیل شده است. شمار شهرک نشینان و خود شهرک‌ها مدام افزایش یافته؛ امروز بیش از نیم میلیون شهرک نشین یهودی آن سوی خط سبز زندگی می کنند. جامعه اسرائیل، و دولت آن، بیش از هر زمان دیگری به راست چرخیده است.

 

با وجود این، صهیونیست‌های لیبرال همچنان بر راه حل دو دولتی به عنوان تنها گزینه ممکن و مطلوب اصرار دارند. نتیجه این است که نقشه سیاسی اسرائیل را اشتباه می خوانند: "مرکزی" که مدعی اند در آن قرار دارند، دیگر وجود ندارد. وقتی از راه حل دو دولتی دفاع می کنند اما بر پایان فوری اشغال پافشاری نمی کنند، عملا – خواسته یا ناخواسته – به سود حداکثرگرایان ارضی راست گرا عمل می کنند؛ همان‌هایی که وانمود می کنند با آن‌ها مخالف اند. هم زمان، هرچه جنبش پایان اشغال، عمدتا به واسطه فعالیت‌های BDS، مشروعیت بیشتری در سطح جهانی یافته است، شمار بیشتری از صهیونیست‌های لیبرال به صف دیگر صهیونیست‌ها پیوسته اند؛ کسانی که فاصله زیادی با لیبرالیسم دارند. این که چهره‌های برجسته صهیونیسم لیبرال و رادیکال‌های سابق دهه شصت، بی هیچ تردیدی برای نشریه ای مانند Tablet می نویسند – که سرمایه و مدیریت آن در دست موسسه Nextbook Inc. است و مدیر اجرایی اش، مورتون لندوون، از یشیواهای ارتدوکس در کرانه باختری حمایت می کند – نشان می دهد این جریان تا چه حد از ارزش‌هایی که نام خود را از آن‌ها گرفته دور شده است.

 

صهیونیست‌های لیبرال انتخاب متحدان خود را "انتخاب بد کمتر" توصیف می کنند. اما این نمی تواند انتخاب چپ در قبال سیاست اسرائیل و فلسطین باشد. امروز متحدان طبیعی تری وجود دارند. چپی هست – هم در کنست و هم بیرون آن – که خواهان راه حلی عادلانه برای نزاع میان عرب‌ها و یهودیان است و از کلیشه‌های راه حل دو دولتی فاصله می گیرد. این چپ را می توان به درستی "پسا صهیونیستی" نامید، زیرا در اسرائیل امروز صهیونیست بودن یعنی دفاع از ترتیبی سیاسی که جایی برای مشارکت کامل عرب‌ها باقی نمی گذارد. درست است که این چپ هم حاشیه ای و کم بودجه است، اما معنایش این نیست که همیشه چنین خواهد ماند. و درست تر از همیشه، در برابر سرکوب دولتی و خشونت ارتجاعی، این چپ به شدت به حمایت نیاز دارد.

 

جنگ سال ۲۰۱۴ روشن کرد آنچه را منتقدان چپ صهیونیسم مدت‌ها گفته بودند: هیچ نسخه امروزین صهیونیسم چارچوبی برای حل عادلانه اشغال کرانه باختری و محاصره نوار غزه ارائه نمی کند. نوآم شیزاف در مجله ۹۷۲ نوشت: "در اسرائیل هیچ اردوگاه صلحی وجود ندارد و هیچ نیروی سیاسی بزرگی در پی عدالت نیست؛ فقط یک اردوگاه دو دولتی وجود دارد، که کاملا چیز دیگری است." در جریان عملیات "صخره استوار"، اسحاق "بوجی" هرتزوگ، رهبر حزب کارگر و رقیب رسمی نتانیاهو، آشکارا از جنگ حمایت کرد و وقتی درباره عملکرد ارتش در غزه از او پرسیدند، از نخست وزیر دفاع کرد. تزیپی لیونی، وزیر دادگستری وقت – که بعدها در انتخابات بعدی همراه با هرتزوگ ریاست مشترک اتحاد صهیونیستی را بر عهده گرفت – پس از فروپاشی مذاکرات با تشکیلات خودگردان فلسطین و در طول جنگ تابستانی در ائتلاف حاکم ماند، با وجود آن که وعده داده بود در دولتی که روند صلح را پیش نمی برد حضور نخواهد داشت. حتی "اکنون صلح" و حزب مرتس هم کوشیدند تا زمانی که درگیری‌ها ادامه دارد، از تظاهرات ضد جنگ فاصله بگیرند. همان طور که موریل روتمن زخر در وبلاگش نوشت، آن‌ها می ترسیدند در غیر این صورت "بیش از حد چپ گرا" به نظر برسند؛ اصطلاحی که هم به عنوان دشنام و هم به عنوان یک جایگاه سیاسی به کار می رود.

 

در بیرون اسرائیل، حمایت صهیونیست‌های لیبرال از راه حل دو دولتی عملا به حمایت از یک وضع موجود غیرلیبرال و خشونت بار بدل شد. و این وضع موجود، وضعیتی ثابت نیست، بلکه همراه با افزایش مداوم شهرک نشینان و شهرک‌ها و موج‌های دوره ای بمباران و ویرانی است، هر بار که اسرائیل تصمیم می گیرد "چمن را کوتاه کند". صهیونیست‌های لیبرال در حالی که ادعا می کنند از موضع چپ سخن می گویند، یک دوگانه پیش روی مخاطبان گذاشتند: حماس یا اسرائیل. مایکل والتزر در نیو ریپابلیک نوشت: "ما باید اسرائیل را انتخاب کنیم، چون اسرائیل دموکراسی ای است که می توان شکست سیاسی ملی گرایان راست گرایی را که اکنون در قدرت اند در آن تصور کرد..." اما تا وقتی اسرائیل اشغال کرانه باختری و غزه را ادامه می دهد و میلیون‌ها نفر را از حق رای در کشوری که ارتش آن بر زندگی شان حاکم است محروم می کند، نمی توان آن را یک دموکراسی دانست. و حتی اگر بتوان شکست راست گرایان را تصور کرد، این به آن معنا نیست که این شکست به زودی رخ می دهد یا چپ باید تا آن زمان از دولت آن‌ها حمایت کند. یکی از تناقض‌ها همین جاست: صهیونیست‌های لیبرال، با پافشاری نکردن بر پایان اشغال به عنوان پیش شرط هر توافق نهایی، احتمالا راه حل مطلوب خود – یعنی دو دولتی – را دست نیافتنی تر کرده اند و در عین حال راست گرایان و ملی گرایان مذهبی را تقویت کرده اند.

 

سال ۲۰۱۷ پنجاهمین سال آغاز اشغال کرانه باختری و غزه و شصت و نهمین سال تاسیس اسرائیل است. اسرائیل در تقریبا تمام تاریخ خود (اعراب داخل اسرائیل از ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۶ تحت حکومت نظامی زندگی می کردند) جمعیت‌های غیرنظامی عرب را از طریق اشغال نظامی اداره کرده است. بسیاری از صهیونیست‌های لیبرال آن قدر سن دارند که دوره ای را به یاد آورند که در آن اشغال موقتی به نظر می رسید. نکته جالب این است که در گزارش سوزی لینفیلد درباره چپ صهیونیستی در Boston Review فقط یکی از یازده نفری که مستقیما نقل قول شده اند، زیر ۵۴ سال داشته؛ بیش از نیمی از آن‌ها بالای ۶۰ سال بودند. اما برای نسل بعدی چپ‌ها، در اسرائیل و بیرون آن، نیم قرن واقعیت یک دولت واحد، امکان دو دولت را تحت الشعاع قرار داده است.

 

چپ باید از صهیونیست‌های لیبرال سالخورده و دوگانه کاذبی که پیش می کشند عبور کند و سیاستی پسا صهیونیستی را بپذیرد. این یعنی کنار گذاشتن زبان فرسوده "حق تعیین سرنوشت" و جایگزین کردن آن با زبان "حقوق مدنی"، و نیز پذیرفتن این نکته که مقاومت بدون خشونت علیه اشغال باید ادامه یابد، حتی اگر نه مذاکره ای در جریان باشد و نه توافقی در افق. پیش بینی شکل دقیق هر راه حل آینده ممکن نیست، اما روشن است که هیچ راه حلی بدون پایان اشغال کرانه باختری و محاصره غزه ممکن نخواهد بود.

 

هم اکنون هم فعالان و سازمان‌هایی در اسرائیل هستند که این سیاست پسا صهیونیستی را در عمل پیاده می کنند. در سطح پارلمانی، "فهرست مشترک"، ائتلافی از احزاب عربی، اکنون سومین بلوک بزرگ کنست است. رهبر آن، ایمن عوده – وکیل و سوسیالیستی متعهد از حیفا که ریاست حزب عربی – یهودی حدش را هم بر عهده داشته – خواهان مبارزه ای برای حقوق مدنی شده و از میراث مبارزه بدون خشونت مارتین لوتر کینگ الهام می گیرد. چشم انداز عوده برای اسرائیل، دولتی برای همه شهروندان است؛ دولتی که برای عرب‌ها و یهودیان حقوق برابر فراهم می کند و به هیچ کدام امتیاز ویژه نمی دهد. او همچنین وعده داده است از قدرت پارلمانی تازه احزاب عربی برای مقابله با اشغال و عملیات نظامی احتمالی آینده در سرزمین‌های فلسطینی استفاده کند.

 

در سطح خارج از پارلمان، "تعايش"، گروهی از فعالان اسرائیلی و فلسطینی مخالف خشونت، تظاهرات سازمان می دهد و خانه‌ها و زمین‌های تخریب شده در کرانه باختری را بازسازی می کند. "یش دین"، یک سازمان غیردولتی، به فلسطینیان کمک حقوقی ارائه می دهد و درباره نقض حقوق بشر در سرزمین‌های اشغالی گزارش تهیه می کند. "بتسلم" نیز با در اختیار گذاشتن دوربین به فلسطینیان، به ثبت تخلفات شهرک نشینان و سربازان کمک می کند. در عرصه رسانه، مجله ۹۷۲، سایت عبری همتای آن "سیخا مکومیت" (صدای محلی)، و "داغ ترین جای جهنم" تنها چند نمونه اند. گروه‌های بسیار دیگری نیز در طیف گسترده ای از گرایش‌های سیاسی وجود دارند؛ از "آنارشیست‌ها علیه دیوار" تا "انجمن خانواده‌های داغدار"، سازمانی مردمی از خانواده‌های اسرائیلی و فلسطینی که آشتی را شرط لازم صلح می دانند. اما وجه مشترک همه این گروه‌ها این است که می دانند منتظر ماندن برای از سرگیری مذاکرات یعنی پذیرفتن تداوم یک وضعیت ناعادلانه. انتظار، گزینه ای نیست.

***

جاشوا لایفر عضو گروه "All That’s Left" است؛ گروهی ضد اشغال. او در حال حاضر دانشجوی کارشناسی رشته تاریخ در دانشگاه پرینستون است.

 

دو مقاله بالا ترجمه‌هایی هستند از مجله Dissent شماره پائیز ۲۰۱۵ که به کمک اپلیکشن‌های (کامت، چت‌جی‌پی‌تی، و دیپ‌سیک) هوش مصنوعی ترجمه شده اند.