۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

ژورنالیسمی در خدمت سناریوسازی جمهوری اسلامی

رادیویی به نام "نینا" اخیرا متن پیاده شده مصاحبه ای با خالد حاج محمدی منتشر کرده است. اما پیش از آنکه به پاسخ های او برسیم، کافی است فقط سوال نخست را بخوانیم تا روشن شود با یک مصاحبه طرف نیستیم، بلکه با بازخوانی یک کیفرخواست امنیتی روبرو هستیم.

پرسشگر، بدون ارائه حتی یک سند، داستانی مفصل را به عنوان واقعیت عرضه می کند. خلاصه ادعای او این است که احزاب ناسیونالیست کرد قرار بوده به عنوان نیروی زمینی آمریکا و اسرائیل، پس از بمباران کردستان، وارد ایران شوند و بخشی از پروژه حمله به جمهوری اسلامی را پیش ببرند. بعد هم از خالد حاج محمدی می خواهد درباره این "پروژه" توضیح بدهد. اما نکته رسوا کننده اینجاست که خود پرسشگر در همان سوال اعتراف می کند که این احزاب هرگونه دریافت سلاح از آمریکا را انکار کرده اند. یعنی حتی بر اساس گفته خودش نیز هیچ مدرکی در دست نیست. با این حال، به جای تحقیق و ارائه سند، یک سناریوی امنیتی سرهم می کند و همان را مبنای مصاحبه قرار می دهد.



این دیگر ژورنالیسم نیست. این همان شیوه پرونده سازی دستگاه های امنیتی جمهوری اسلامی است. ابتدا اتهام ساخته می شود، بعد از دیگران خواسته می شود درباره آن اظهارنظر کنند تا در ذهن مخاطب، اتهام به جای واقعیت بنشیند. دقیقا همان روشی که سال ها علیه مخالفان سیاسی و معترضان به کار گرفته شده است.

چنین مصاحبه ای دیگر در چهارچوب اختلافات سیاسی درون اپوزیسیون قرار نمی گیرد. این نوع سوال بندی، همان ادبیات و همان منطق اطلاعاتی جمهوری اسلامی را بازتولید می کند. ادبیاتی که هدفش این است که هر مخالفی را به "عامل اسرائیل و آمریکا" تبدیل کند تا سرکوب، بازداشت و حتی اعدام او قابل توجیه جلوه داده شود. وقتی رسانه ای که خود را اپوزیسیون معرفی می کند، دقیقا همان سناریوها، همان اتهام ها و همان روش های تبلیغاتی جمهوری اسلامی را تکرار می کند، دیگر صرفا دچار خطای سیاسی نشده است. چنین رسانه ای، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بلندگوی جنگ روانی جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

۱ اوت ۲۰۲۶


۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

وطنی که وطن نیست

اخیرا صدا و سیمای جمهوری اسلامی ویدیویی پخش کرد. شهروندی از ارومیه را به اتهام "جاسوسی" برای موساد دستگیر کرده بودند. او مقابل دوربین اعتراف می کرد و بعد هم نوبت به چند شهروند رسید که از "وطن" حرف بزنند. دختربچه ای با ناراحتی می گفت اینها چرا نمی فهمند که دارند به وطن خیانت می کنند.

اما هیچ کس یک سوال ساده را مطرح نمی کند. و معلوم هم هست که در صدا و سیمای جمهوری اسلامی چنین سئوالاتی مطرح نشوند. جمهوری اسلامی در این ۴۷ سال چه بر سر مردم آورده که انسانی حاضر می شود با وجود آگاهی از خطر زندان، شکنجه و اعدام، خود را در معرض چنین اتهامی قرار دهد؟ چه حکومتی جامعه را به نقطه ای می رساند که انسان میان گرسنگی، تحقیر و مرگ، راهی را انتخاب کند که شاید پایانش چوبه دار باشد؟ پاسخ را باید در زندگی مردم جستجو کرد، نه در تبلیغات صدا و سیما.

در ارومیه، در کردستان، در بلوچستان و در ده ها نقطه دیگر ایران، هزاران نفر برای زنده ماندن کولبری می کنند، سوختبری می کنند، بار قاچاق جابجا می کنند یا به هر کاری تن می دهند که لقمه نانی برای خانواده فراهم کند. همه می دانند ممکن است همان روز با گلوله کشته شوند یا راهی زندان شوند. اما باز هم می روند. چون جمهوری اسلامی همه راه های دیگر را بسته است. این انتخاب مردم نیست. این حکم حکومتی است که زندگی را از مردم گرفته است.

جمهوری اسلامی ۴۷ سال است که فقط حکومت نکرده، به مردم اعلام جنگ کرده است. جنگ با عراق تنها یکی از فصل های این تاریخ است. جنگ واقعی، جنگی است که این حکومت هر روز علیه مردم به راه انداخته است. از کردستان و ترکمن صحرا تا بلوچستان. از قتل عام زندانیان سیاسی تا سرکوب اعتراضات دانشجویی، کارگری، معلمان، بازنشستگان و جنبش "زن، زندگی، آزادی". از اعدام تا شکنجه. از زندان تا گلوله. کارنامه جمهوری اسلامی را باید در خیابان های ایران خواند. در گورخوابی. در کارتن خوابی. در پشت بام خوابی. در حاشیه نشینی. در کودکان کار. در زباله گردی. در فروش کلیه. در فروش نوزاد. در تن فروشی از سر فقر. در خودکشی کارگران، دانشجویان و بازنشستگان. در میلیون ها انسانی که از ایران گریخته اند. در سفره های خالی. در کارخانه های تعطیل. در بی آبی، بی برقی، تورم، بیکاری و فساد. در مادری که شرمنده فرزندش است. در پدری که دیگر امیدی به فردا ندارد. در جوانی که تنها آرزویش فرار از کشوری است که در آن متولد شده است.

اینها محصول جنگ نیست. اینها خود جمهوری اسلامی است. حکومتی که مردم را تا این حد به فقر، درماندگی و تحقیر کشانده، امروز از همان مردم طلب وطن پرستی می کند. حکومتی که هیچ احترامی برای جان و زندگی انسان قائل نیست، از مردم وفاداری می خواهد.

اما وطن حکومت نیست. وطن زندان نیست. وطن چوبه دار نیست. وطن اتاق شکنجه نیست. وطن سفره خالی نیست. وطن صف نان و دارو نیست. وطن گور و کارتن نیست. وطن جایی است که انسان بتواند آزاد، برابر و با کرامت زندگی کند. جمهوری اسلامی سال هاست تلاش می کند خود را با ایران یکی جلوه دهد. هر مخالفتی با حکومت را مخالفت با ایران معرفی می کند و هر اعتراضی را خیانت به وطن می نامد. این بزرگترین دروغ سیاسی ۴۷ سال گذشته است. ایران مردم آن هستند و یا باید باشد، نه حکومت.


اگر کسی به این کشور خیانت کرده، آن کارگری نیست که از سر گرسنگی دست به هر کاری می زند. آن کولبری نیست که برای سیر کردن خانواده اش جانش را روی دوش می گذارد. آن جوانی نیست که از این جهنم فرار می کند. خائنان واقعی کسانی هستند که ۴۷ سال ثروت یک جامعه را صرف سرکوب، جنگ، صدور تروریسم، فساد، غارت و حفظ حکومت خود کردند. کسانی که میلیون ها انسان را به فقر کشاندند، میلیون ها نفر را آواره جهان کردند، امید را از چند نسل گرفتند و نام این ویرانه را "وطن" گذاشتند. حکومتی که مردمش از آن فرار می کنند، حکومتی که شهروندانش برای زنده ماندن هر روز جان خود را به خطر می اندازند، حکومتی که بقای خود را با زندان، شکنجه و اعدام تضمین می کند، دیگر حق ندارد از وطن حرف بزند.

جمهوری اسلامی وطن نیست. بزرگترین دشمن وطن، خود جمهوری اسلامی است.

۱۷ ژوئیه ۲۰۲۶


۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

می خواهند بر روی جنازه ها حکومت کنند

جمهوری اسلامی بار دیگر نشان داد که تنها زبانش، زبان سرکوب و اعدام است. عارف خوشکار را پس از ۳ سال و ۸ ماه زندان و شکنجه، در ۲۴ تیر ۱۴۰۵ اعدام کردند. جوانی که در جریان خیزش "زن، زندگی، آزادی" دستگیر شد و اکنون جانش را گرفتند تا پیامی از وحشت به جامعه بفرستند.



این حکومت خوب می داند که مشروعیتش را از دست داده و مردم در انتظار پایان آن هستند. به همین دلیل، هر بار که احساس خطر می کند، طناب دار را محکم تر می کشد. خیال می کند با کشتن معترضان، می تواند خشم جامعه را خاموش کند و مردم را به سکوت وادارد. اما تاریخ بارها نشان داده است که حکومت هایی که بقای خود را بر جنازه انسان ها بنا می کنند، سرانجام زیر همان نفرتی دفن می شوند که خود آفریده اند. اعدام عارف خوشکار نه نشانه قدرت، بلکه نشانه ترس عمیق حکومتی است که از جامعه وحشت دارد.  اعدام، جامعه را مرعوب نخواهد کرد. هر طناب داری که بر گردن یک معترض انداخته می شود، نفرت از این حکومت را عمیق تر و اراده مردم برای پایان دادن به آن را محکم تر می کند. جمهوری اسلامی اگر گمان می کند می تواند بر روی جنازه معترضان حکومت کند، در توهمی هولناک به سر می برد. جامعه ای که برای آزادی به پا خاسته است، با اعدام عقب نخواهد نشست.

۱۶ ژوئیه ۲۰۲۶


۱۴۰۵ تیر ۲۴, چهارشنبه

چرا چپ سنتی نمی تواند از جمهوری اسلامی جدا شود؟

هر بار که آتش جنگ میان جمهوری اسلامی، اسرائیل و آمریکا شعله ور می شود، یک واقعیت سیاسی هم دوباره خود را نشان می دهد. چپ سنتی ایران، با همه انتقادهایی که ممکن است به جمهوری اسلامی داشته باشد، بار دیگر در همان زمینی بازی می کند که جمهوری اسلامی سال هاست آن را تعریف کرده است. دلیل این اتفاق تصادفی نیست. برای بخش بزرگی از این چپ، مسئله فلسطین دیگر فقط یک مسئله مهم نیست. به مسئله اصلی خاورمیانه و حتی مهمتر از معضلات جامعه ایران تبدیل شده است. گویی تا زمانی که تکلیف اسرائیل روشن نشود، مردم ایران باید مطالبات خود را کنار بگذارند و منتظر بمانند.

در این نگاه، سرنگونی جمهوری اسلامی، آزادی زندانیان سیاسی، پایان اعدام ها، حقوق زنان، مبارزات کارگری، فقر و تبعیض، همگی به اولویت های درجه دوم تبدیل می شوند. اول باید تکلیف اسرائیل روشن شود. همین جاست که فاصله چپ سنتی با جمهوری اسلامی، برخلاف ظاهر، بسیار کمتر از آن چیزی است که ادعا می کند. جمهوری اسلامی نزدیک به ۵۰ سال است که موجودیت خود را با شعار "آزادی قدس" و نابودی اسرائیل گره زده است. این حکومت هر بار که زیر فشار مردم قرار گرفته، مسئله فلسطین را به عنوان مهمترین مسئله جهان مطرح کرده تا افکار عمومی را از جنایت های خود منحرف کند.

بخش بزرگی از چپ سنتی نیز، خواسته یا ناخواسته، همین اولویت را پذیرفته است. شاید زبانش متفاوت باشد، اما نتیجه یکی است. تا اسرائیل هست، گویا هیچ مسئله دیگری فوریت ندارد. این همان نقطه ای است که این چپ نمی تواند از جمهوری اسلامی جدا شود. چون هر دو، با وجود همه اختلافاتشان، جهان را از دریچه واحدی می بینند. فلسطین بر همه چیز مقدم است.

اما جامعه ایران این گونه فکر نمی کند. جامعه ایران نزدیک به ۵۰ سال است که زیر سنگین ترین اشکال سرکوب زندگی کرده است. در تمام این سال ها، فضای کشور عملا فضای جنگی بوده است. یک روز جنگ با عراق، روز دیگر تنش تا سرحد جنگ با طالبان، روز دیگر جنگ با آمریکا، اسرائیل یا "دشمنان خارجی". جمهوری اسلامی همواره بقای خود را در تولید بحران و جنگ جستجو کرده است.

در تمام این سال ها، مردم ایران حتی یک دوره پایدار امنیت، آرامش و آزادی را تجربه نکرده اند. سرکوب های دهه ۶۰، کشتارهای دوره ای، قتل عام های حکومتی، اقتصاد مافیایی، فساد ساختاری، غارت منابع کشور و صرف میلیاردها دلار برای پرورش نیروهای نیابتی که نه فقط ایران، بلکه کل منطقه را به میدان جنگ تبدیل کرده اند، جامعه را به نقطه انفجار رسانده است. مردمی که هر روز با گرانی، فقر، سرکوب، اعدام، زندان، تبعیض و فساد حکومتی زندگی می کنند، به چشم خود می بینند که جمهوری اسلامی حاضر است میلیاردها دلار برای "محور مقاومت" هزینه کند، اما برای زندگی مردم ایران هیچ مسئولیتی احساس نمی کند.

نتیجه این سیاست هم روشن است. بخشی از جامعه، نه از سر دشمنی با مردم فلسطین، بلکه از سر نفرت نسبت به سیاست های جمهوری اسلامی، نسبت به مسئله فلسطین فاصله می گیرد. این کاملا طبیعی است که مردم ابتدا به زندگی و آزادی خود فکر کنند و بعد به بحران های منطقه. این فاصله را اسرائیل به وجود نیاورده است. این فاصله را جمهوری اسلامی ساخته است.

 

مسئله را وارونه می بینند

اشتباه چپ سنتی فقط در پاسخ نیست. مسئله را نیز از ابتدا وارونه طرح می کند. در ذهن این جریان، گویا راه رهایی فلسطین از نابودی اسرائیل می گذرد. به همین دلیل، هر نیرویی که در این مسیر حرکت کند، دیر یا زود به متحد سیاسی، یا دست کم همسنگر موقت آن تبدیل می شود. از حماس و حزب الله گرفته تا حکومت اسد و جمهوری اسلامی. این دقیقا همان بن بستی است که خاورمیانه دهه هاست در آن گرفتار شده است. نه مردم فلسطین با موشک های حماس آزاد می شوند و نه با بمباران های دولت اسرائیل امنیت برقرار می شود.

همان گونه که راست افراطی در اسرائیل بزرگترین مانع صلح است، نیروهای اسلامی نیز بزرگترین مانع آزادی مردم فلسطین هستند. فلسطین زمانی می تواند به صلح و آزادی نزدیک شود که هر دو قطب ارتجاع، هم دولت های راست افراطی اسرائیل و هم جریان های اسلامی، به حاشیه رانده شوند. اما چپی که هنوز این حقیقت را درک نکرده، ناچار در هر بحران منطقه ای دوباره کنار جمهوری اسلامی قرار می گیرد. به همین دلیل است که هر بار تنش بالا می گیرد، تمام توان خود را برای سازمان دادن اعتراض علیه اسرائیل و آمریکا به میدان می آورد، اما مبارزه علیه جمهوری اسلامی را به حالت تعلیق درمی آورد. گویی مردم ایران باید تا پایان جنگی که هیچ نقشی در آغاز آن نداشته اند، صبر کنند.

اما یک حقیقت را نمی توان نادیده گرفت. هیچ کس نمی تواند و حق ندارد قربانیان جمهوری اسلامی را به جنگ دیگران بفرستد. مردمی که نزدیک به ۵۰ سال هزینه جنگ طلبی، سرکوب، اعدام، فقر و فساد این حکومت را پرداخته اند، قرار نیست امروز سرباز جنگ جمهوری اسلامی با اسرائیل یا آمریکا شوند. اتفاقا هر کس که مردم ایران را به چنین جنگی فرامی خواند، یا اولویت مبارزه با جمهوری اسلامی را به بهانه "دشمن خارجی" کنار می گذارد، عملا همان سیاستی را ادامه می دهد که جمهوری اسلامی نزدیک به نیم قرن بر آن بنا شده است.

کسی که در هر شرایطی خواهان پایان جمهوری اسلامی نباشد، نمی تواند با ادعای مبارزه با امپریالیسم، این حکومت را به حاشیه امن ببرد. مبارزه با امپریالیسم، اگر به چشم پوشی از بزرگ ترین دشمن آزادی و برابری در ایران منجر شود، دیگر مبارزه با امپریالیسم نیست، بلکه به پوششی برای بقای جمهوری اسلامی تبدیل می شود. این سیاست نه به سود مردم فلسطین است و نه به سود مردم ایران. این سیاست فقط اولویت های جمهوری اسلامی را بازتولید می کند.

اگر چپی می خواهد در جامعه ایران جایگاهی داشته باشد، باید از این چرخه خارج شود. باید نشان دهد که جمهوری اسلامی، نه شریک ناخواسته در مبارزه با اسرائیل، بلکه دشمن مستقیم آزادی، برابری و رفاه مردم ایران و فلسطین است. تا زمانی که این گسست صورت نگیرد، هر شعار ضد اسرائیلی، هر شعار دفاع از حقوق مردم فلسطین، هر قدر هم رادیکال به نظر برسد، در چشم بخش بزرگی از جامعه ایران ادامه همان سیاستی خواهد بود که جمهوری اسلامی نزدیک به ۵۰ سال است دنبال می کند.

 


۱۵ ژوئیه ۲۰۲۶


تحریف جنگ، تبرئه جمهوری اسلامی

اکنون که بار دیگر تنش و جنگ میان آمریکا و جمهوری اسلامی با موشک پرانی طرفین بالا گرفته و در همین رابطه نیز جریانی با انتشار اطلاعیه ای، حزب کمونیست کارگری ایران را به حمایت از جنگ متهم کرده و حزب نیز به این اتهام پاسخ داده است، لازم دیدم نکاتی را که به نظرم می رسند، در پاسخ به پرسش هایی که اخیرا برخی دوستان از من مطرح کرده اند، بنویسم.

***

اتهام "جنگ طلبی" به حزب کمونیست کارگری ایران، پیش از آنکه یک نقد سیاسی باشد، تلاشی برای فرار از پاسخ دادن به یک پرسش اساسی است. پرسشی که بسیاری از نیروهای چپ ترجیح می دهند از کنار آن بگذرند. منشا این جنگ کجاست؟

اگر قرار باشد آغاز جنگ را از لحظه پرواز جنگنده های اسرائیل و آمریکا به سوی ایران آغاز کنیم، طبیعی است که جمهوری اسلامی به جای متهم، در جایگاه قربانی قرار بگیرد. اما اگر کمی فکر کنیم و یک قدم به عقب برگردیم و سیاست هایی را ببینیم که این جنگ را ممکن کردند، تصویر کاملا متفاوت خواهد بود.

جنگ از آسمان ایران آغاز نشد. جمهوری اسلامی سال ها پیش این جنگ را آغاز کرده بود. با تبدیل دشمنی با آمریکا و اسرائیل به ستون هویت سیاسی خود. با فریاد "مرگ بر آمریکا و اسرائیل" و شعله ور نگه داشتن دائمی فضای تقابل. با تشکیل، تسلیح و تامین مالی نیروهای نیابتی. با دخالت نظامی در سوریه، عراق، لبنان و یمن. با پروژه هسته ای، سیاست موشکی و سیاستی که ایران را به کانون یکی از پرتنش ترین بحران های جهان تبدیل کرد. امروز همان جنگی که جمهوری اسلامی سال ها در منطقه برافروخته بود، به خانه مردم ایران رسیده است.

با این حال، بخش بزرگی از چپ ایران ترجیح می دهد همه این تاریخ را حذف کند و جنگ را فقط از لحظه حمله آمریکا و اسرائیل روایت کند. نتیجه چنین روایتی هم روشن است. جمهوری اسلامی دیگر عامل جنگ نیست، قربانی جنگ است. این همان نقطه اختلاف ماست.

حزب کمونیست کارگری هیچ گاه از جنگ دفاع نکرده است. هیچ جا نگفته است جنگ باید ادامه پیدا کند. هیچ جا حمله آمریکا و اسرائیل را تایید نکرده است. اگر کسی خلاف این را ادعا می کند، موظف است سند ارائه دهد، نه اینکه به جای استدلال، اتهام بسازد. حزب در عین حال بارها اعلام کرده است که هر آسیبی به مردم غیرنظامی، از هر طرف و در هر شرایطی، محکوم است. اما سیاست فقط با محکوم کردن جنگ تعریف نمی شود. حزب یک چیز را نیز با صراحت گفته است. جمهوری اسلامی عامل اصلی کشاندن ایران به این بحران است و هیچ سیاستی نباید به بازسازی و تثبیت این حکومت منجر شود. همین جاست که اختلاف واقعی آغاز می شود. بسیاری از نیروهایی که امروز پرچم "قطع فوری جنگ" را بلند کرده اند، حاضر نیستند درباره سیاست هایی حرف بزنند که جنگ را به وجود آورد. تمام فشار سیاسی آنها متوجه آمریکا و اسرائیل است. گویی جمهوری اسلامی نه سیاست هسته ای داشته، نه نیروهای نیابتی ساخته، نه موشک تولید کرده، نه دهه ها نابودی اسرائیل را تبلیغ کرده و نه منطقه را به میدان جنگ تبدیل کرده است. وقتی این واقعیت ها حذف می شوند، جمهوری اسلامی عملا تبرئه می شود.

 

جنگ ادامه سیاست است. این فقط یک جمله مشهور و کلاسیک مارکسیستی نیست، بلکه کلید فهم هر جنگی است. اگر جنگ ادامه سیاست است، باید سیاست هایی را که به جنگ انجامید نیز بررسی کرد. اما بخش بزرگی از چپ ایران درست در همین نقطه از تحلیل می ایستد. شروع جنگ را می بیند، اما منشا آن را نه. به همین دلیل است که حزب با شعار "قطع فوری جنگ" به صورت انتزاعی و مجرد موافق نیست. نه به این دلیل که خواهان ادامه جنگ است، بلکه به این دلیل که می پرسد قطع جنگ با چه نتیجه ای؟ اگر پایان جنگ به معنای بازگشت جمهوری اسلامی به میز مذاکره، عادی سازی روابط، کاهش فشارهای بین المللی و بازسازی موقعیت این حکومت باشد، معنای عملی آن چیزی جز نجات جمهوری اسلامی نیست.

این فقط یک احتمال نظری نیست. تجربه همین جنگ نیز آن را نشان داد. جمهوری اسلامی از شعار "قطع فوری جنگ" و از محکوم کردن حمله به ایران استقبال کرد و از کسانی که این حمله را محکوم کردند، تشکر کرد. چرا که در چنین روایتی، عامل اصلی جنگ نه جمهوری اسلامی، بلکه طرف حمله کننده معرفی می شود. همین استقبال نشان داد که این نوع موضعگیری، در عمل چگونه می تواند به سود جمهوری اسلامی تمام شود.

مخالفت با چنین سیاستی، دفاع از ادامه جنگ نیست، بلکه مخالفت با نجات حکومتی است که خود عامل اصلی جنگ، سرکوب، ناامنی و فقر در ایران است. این دو را فقط کسانی یکی می گیرند که یا نمی خواهند، یا نمی توانند تفاوت میان این دو سیاست را ببینند. دقیقا به همین دلیل است که بخشی از چپ ایران، آگاهانه یا ناآگاهانه، در همان زمینی بازی می کند که جمهوری اسلامی سال هاست ساخته است. زمینی که در آن همه چیز به "امپریالیسم" تقلیل پیدا می کند و نقش جمهوری اسلامی در ایجاد جنگ، سرکوب، ناامنی و بحران به حاشیه رانده می شود. آنها پایان جنگ را در توافق دولت ها می بینند، اما از نظر حزب کمونیست کارگری، پایان واقعی جنگ در پایان حکومتی است که جنگ را به بخشی از موجودیت سیاسی خود تبدیل کرده است.

حزب کمونیست کارگری از همان ابتدا راه دیگری را مطرح کرد. نه پیوستن به آمریکا و اسرائیل، نه ایستادن پشت جمهوری اسلامی و نه کمک به بازسازی آن. سیاست حزب روشن است. بایکوت سیاسی جمهوری اسلامی، انزوای کامل بین المللی آن، تعطیلی سفارتخانه ها، مراکز وابسته، شبکه های لابی و جاسوسی حکومت، راه ندادن جمهوری اسلامی به مجامع بین المللی و مناسبت هایی با عنوان هنر، ورزش و فرهنگ، پایان دادن به مشروعیت جهانی آن و حمایت از مبارزه مردم برای سرنگونی این حکومت. برخی می گویند این سیاست به معنای حمایت از جنگ است. این ادعا فقط زمانی قابل قبول است که ثابت کنند حزب واقعا چنین موضعی گرفته است. اما چون چنین سندی وجود ندارد، به جای استدلال، تحریف و درک نکردن سیاسی مواضع جای آن را گرفته است.

واقعیت این است که اختلاف بر سر جنگ نیست. اختلاف بر سر جمهوری اسلامی است. اختلاف بر سر این است که آیا جمهوری اسلامی را باید منشا بحران دانست یا قربانی آن. اختلاف بر سر این است که آیا صلح واقعی با حفظ جمهوری اسلامی ممکن است یا نه. پاسخ حزب کمونیست کارگری روشن است. تا زمانی که جمهوری اسلامی بر سر کار است، چرخه جنگ، مذاکره، تحریم، تهدید و بحران ادامه خواهد داشت. این حکومت جنگ را به بخشی از موجودیت سیاسی خود تبدیل کرده است و هر توافقی که به بقای آن کمک کند، فقط بحران بعدی را به تعویق می اندازد. به همین دلیل، هر سیاستی که جمهوری اسلامی را از جایگاه متهم خارج کند و به جای آن آمریکا و اسرائیل را تنها عامل جنگ معرفی کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، در خدمت بازسازی همین حکومت قرار می گیرد.

از همین دریچه بود که جمهوری اسلامی تلاش کرد خود را به صف جنبش های ضد جنگ بچسباند و از فضای ایجاد شده بهره برداری سیاسی کند. در این نقطه، ضد امپریالیست ها، نیروهای ضد اسرائیلی، محور مقاومتی ها و مدافعان جمهوری اسلامی، هر کدام با انگیزه های متفاوت، عملا بر سر یک روایت مشترک از جنگ ایستادند. بخشی از چپ ایران نیز، اگر نگوییم با این صف یکی شد، دست کم در عمل در کنار آن قرار گرفت و به جای تاکید بر نقش جمهوری اسلامی در شکل گیری این بحران، همان روایتی را تقویت کرد که جمهوری اسلامی بیش از هر چیز به آن نیاز داشت.



مساله اصلی امروز این نیست که چه کسی جنگ را محکوم می کند. مساله این است که چه کسی حاضر است انگشت اتهام را به سوی عامل اصلی کشاندن ایران به این چرخه دائمی جنگ و بحران بگیرد.

از نظر ما، پاسخ روشن است. جمهوری اسلامی متهم است، نه قربانی.

۱۲ ژوئیه ۲۰۲۶


جام جهانی یا جشنواره جهانی هویت ها

نمی دانم چرا تماشای جام جهانی امسال بیشتر از اینکه لذت دیدن فوتبال بدهد، آدم را یاد جلسه های سیاسی، نشست های دیپلماتیک و دعواهای ایدئولوژیک می انداخت. انگار توپ فوتبال فقط یک وسیله تزئینی بود که گاهی وسط این همه بحث و جنجال حرکت می کرد. اصل مسابقه جای دیگری جریان داشت.

قبلا وقتی یک بازی شروع می شد، سوال اصلی این بود که کدام تیم بهتر بازی می کند، کدام مربی تاکتیک بهتری دارد، کدام بازیکن درخشان تر است و کدام تیم شایسته پیروزی است. اما حالا قبل از اینکه بفهمی هافبک دفاعی یک تیم چه کسی است، باید دنبال این باشی که کدام سیاستمدار چه موضعی گرفته، کدام رئیس جمهور در روند یک تصمیم ورزشی دخالت کرده و کدام کارت قرمز یا تصمیم داوری در مسیر سیاست گم شده است.

قبلا می گفتند فوتبال را ۲۲ نفر در دو نیمه ۴۵ دقیقه ای بازی می کنند و در پایان یک تیم پیروز می شود. امروز ظاهرا فوتبال را ۲۲ نفر، در چهار ۲۳ دقیقه با به کول کشیدن دنیایی از تبلیغات تجاری، بازی می کنند، چند سیاستمدار درباره اش موضع می گیرند، چند شبکه تلویزیونی برایش روایت می سازند و در نهایت هر کسی که داستان مناسب تری داشته باشد، سهم بیشتری از توجه مردم را می گیرد. فساد هم دیگر مثل گذشته پنهان و خجالتی نیست. قبلا گوشه ای می نشست و تلاش می کرد دیده نشود. حالا با لباس رسمی وارد صحنه می شود، جلوی دوربین لبخند می زند و گاهی آنقدر به بازی نزدیک می شود که آدم شک می کند شاید تاکتیک تیم ها هم باید از دفترهای سیاسی عبور کند.

اما ماجرای عجیب تر، مسابقه ای بود که بیرون از زمین جریان داشت. مسابقه شمارش هویت بازیکنان. دیگر کافی نبود بدانیم یک بازیکن چقدر خوب دریبل می زند، چقدر دقیق پاس می دهد یا چند گل زده است. باید ببینیم رنگ پوستش چیست، خانواده اش از کجا آمده اند، پدر بزرگش در کدام قاره به دنیا آمده و چند نسل قبل چه کسی چه سرنوشتی داشته است. شاید مرحله بعدی این باشد که فیفا کنار جدول نتایج، یک پرونده هویتی هم منتشر کند. شماره شناسنامه پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها را بررسی کنیم تا بفهمیم چه کسی کرد است، چه کسی افغان است، اگر کرد است کرمانج است یا سوران و اگر افغان است پشتون است یا هزاره. انگار اگر این بازیکنان در کردستان یا افغانستان زندگی می کردند، باز هم همین استعدادها را داشتند و همین گل ها را می زدند. انگار شرایط زندگی هیچ تاثیری ندارد. انگار کسی که امروز در یک استادیوم مدرن و با امکانات حرفه ای فوتبال بازی می کند، اگر در جایی دیگر به دنیا می آمد، در میان فقر و محرومیت و ناامنی هم همان مسیر را طی می کرد. انگار همان کودکی که امروز ستاره فوتبال جهان است، اگر در افغانستان بزرگ می شد، در کنار تلاش برای یک تکه نان، یا فرار از گلوله و یا ترس از شلاق طالبان، فرصت داشت هر روز تمرین کند و خودش را به بالاترین سطح فوتبال جهان برساند.

بعد هم نوبت هواداران بود که فوتبال را کامل از فوتبال جدا کنند. یکی می گفت فقط به خاطر رونالدو می خواهد پرتغال قهرمان شود. دیگری می گفت چون آخرین جام جهانی مسی است، عدالت حکم می کند آرژانتین ببرد. یکی دیگر می گفت هر کسی قهرمان شود مهم نیست، فقط فلان تیم نباید برنده شود. حتی کسانی بودند که بیشتر از کیفیت بازی، به دنبال تایید احساسات سیاسی و شخصی خودشان بودند. بیچاره خود فوتبال. کمتر کسی درباره پرس، ضدحمله، سازمان دفاعی، خلاقیت هافبک ها، تشخیص گلرها، یا کیفیت واقعی بازی حرف می زد. اگر تیمی ۹۰ دقیقه فوتبال زیبا ارائه می داد، شاید کمتر دیده می شد از تیمی که داستان احساسی جذاب تری داشت. اگر تیمی ضعیف بازی می کرد اما روایت مناسبی پشت آن ساخته می شد، ناگهان همه چیز قابل توجیه بود. گاهی فکر می کردم اگر مثلا قطر یا نیوزیلند فرانسه را حذف می کردند، آیا واقعا فوتبال زیباتر می شد یا فقط شبکه های اجتماعی سوژه بیشتری پیدا می کردند. انگار امروز معیار اصلی جذابیت فوتبال دیگر کیفیت بازی نیست، بلکه میزان جنجالی است که بعد از بازی ایجاد می شود.



شاید مشکل از من است. شاید دیگر نباید انتظار داشته باشم جام جهانی فقط جشن فوتبال باشد. شاید جام جهانی جدید، جشنواره جهانی روایت هاست. جایی که فوتبال باید بین سیاست، هویت، تبلیغات، شبکه های اجتماعی و رقابت های ایدئولوژیک چند دقیقه فرصت پیدا کند تا خودش را نشان بدهد.

آخر شب تلویزیون را خاموش کردم و به توپ فوتبال قدیمی گوشه اتاق نگاه کردم. همان توپ ساده که نه رنگ پوست می شناخت، نه ملیت، نه انتخابات، نه رئیس جمهور، نه لابی و نه هشتگ. برای او مهم نبود بازیکن از کجا آمده است. فقط مهم بود چه کسی بهتر به آن ضربه می زند. شاید به همین دلیل بود که آن توپ قدیمی، بیشتر از همه ستاره های امروز فوتبال، هنوز چیزی از معنای واقعی بازی را می فهمید.


۱۴۰۵ تیر ۱۷, چهارشنبه

نامه سپیده قلیان و بحران مشروعیت چپ سنتی

 نامه اخیر سپیده قلیان فقط روایت تغییر عقیده یک فعال سیاسی نیست. این نامه کیفرخواست نسلی است علیه چپی که روزی با شعار آزادی و برابری نسل جوان را جذب کرد و امروز چنان اعتبار خود را از دست داده که بسیاری از همان نسل حاضر نیستند حتی نام "چپ" را بر خود بگذارند. وقتی سپیده قلیان می نویسد دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاهش لیبرال تر شده است، بسیاری این را تغییر موضع یک فرد تلقی می کنند. اما این فقط داستان یک نفر نیست. این داستان دهها و صدها فعال جوانی است که با آرمان عدالت وارد سیاست شدند و با واقعیت چپی روبرو شدند که در مهمترین آزمون سیاسی، درست در نقطه مقابل همان آرمانها ایستاد.

سپیده قلیان خود پاسخ این پرسش را می دهد که چرا روزی به چپ گرایش پیدا کرد. ادبیات دفاع از کارگر، مبارزه با نابرابری، مخالفت با جمهوری اسلامی و امید به آزادی، برای دختر جوانی که در یک خانواده کارگری بزرگ شده بود، طبیعی ترین انتخاب بود. او با همین باورها فعالیت کرد، زندان رفت و هزینه داد. اما آنچه او را از چپ دور کرد، کنار گذاشتن آرمان عدالت نبود. او از فرهنگی سیاسی فاصله گرفت که آزادی انسان را قربانی ایدئولوژی می کرد. از محیطی که فعال سیاسی را نه یک انسان آزاد، بلکه سرباز یک دستگاه فکری می خواست. از جریانی که تحمل تفاوت، استقلال فکری و حتی سبک زندگی متفاوت را نداشت.

اما بحران اصلی جای دیگری بود. چپی که سپیده قلیان در آن رشد کرد، تا زمانی که همه چیز روی کاغذ بود، از کارگر، سوسیالیسم، آزادی و مبارزه با جمهوری اسلامی سخن می گفت. اما وقتی جامعه ایران وارد یکی از بزرگترین بحرانهای سیاسی خود شد، همه آن شعارها دود شد و به هوا رفت. در شرایطی که جمهوری اسلامی مردم را می کشت، زندانی می کرد، اعدام می کرد و جامعه را به فقر و فلاکت بیشتر می کشاند، همین چپ اعلام کرد که اکنون زمان مبارزه با جمهوری اسلامی نیست. حتی دستور سیاسی صادر کرد که همه نیروها باید علیه اسرائیل و آمریکا صف ببندند و نقد جمهوری اسلامی را کنار بگذارند. جمهوری اسلامی دیگر نه تنها دشمن اصلی نبود، بلکه اصلا دشمن نبود! این فقط یک خطای سیاسی نبود. این اعلام ورشکستگی کامل یک سنت سیاسی بود. از همان لحظه، چپ موجود دیگر پرچمدار آزادی نبود. به حاشیه جمهوری اسلامی رانده شد و در عمل به پیاده نظام سیاستی تبدیل شد که مردم ایران را به سکوت در برابر حکومت فرا می خواند. وقتی جریانی به نام چپ، در اوج سرکوب مردم ایران، در اوج بحران جنگی، عملا به بلندگوی سیاستهای جمهوری اسلامی تبدیل می شود، دیگر نباید تعجب کرد که نسل جدید از آن فاصله بگیرد. وقتی جمهوری اسلامی مردم را در خیابان می کشد و همان چپ از مردم می خواهد فعلا چیزی علیه جمهوری اسلامی نگویند، نتیجه فقط یک چیز است. نفرت از آن چپ. من که تعجب نمی کنم نسل جوان از چنین چپی فرار کند. اتفاق غیرطبیعی این نیست که سپیده قلیان دیگر خودش را چپ نمی داند. اتفاق غیرطبیعی این بود که این چپ هنوز انتظار داشت نسل جوان همچنان به آن اعتماد کند.

سپیده قلیان تنها نیست. توماج صالحی نیز امروز خودش را لیبرال و دموکراسی خواه معرفی می کند. او نیز فعالیت سیاسی را در فضایی آغاز کرد که خود را چپ می نامید. اما حاضر نیست با جریانی تداعی شود که آزادی مردم ایران را قربانی اردوگاه گرایی کرده و دشمن اصلی جامعه را به حاشیه رانده است. حاضر نیست که زائده حماس و جنگ و جدال نتانیاهو و حزب الله و جمهوری اسلامی شود.به همین دلیل امروز واژه "چپ" برای بسیاری از فعالان جوان دیگر تداعی کننده آزادی، برابری و رهایی نیست. تداعی کننده فرقه گرایی، دفاع از حکومتهای مستبد زیر نام مبارزه با امپریالیسم، بی اعتنایی به آزادیهای فردی و سکوت در برابر جمهوری اسلامی است.

اما این پایان ماجرا نیست. مشکل در کمونیسم نیست. مشکل در سنتی است که سالها خود را به جای کمونیسم جا زده است. کمونیسم دیگری وجود دارد. کمونیسمی که نه از اردوگاه شوروی می آید، نه استالین را الگو می داند، نه مائو را مقدس می کند و نه جنایتهای جمهوری اسلامی را با پرچم مبارزه با امپریالیسم توجیه می کند. این کمونیسم از سنت دیگری برخاسته است. به مذهب نقد دیگری دارد. به ناسیونالیسم نقد دیگری دارد. به لیبرالیسم نقد دیگری دارد. به تجربه شوروی، به استالین، به مائو، به انقلاب اکتبر، به انقلاب ۱۳۵۷ و حتی به مفهوم حزب و انقلاب نقدی کاملا متفاوت دارد. این همان کمونیسم کارگری است. جریانی که خود چپ ایران را متحول کرد. نگاه چپ به آزادی، دموکراسی، حقوق فردی، مذهب و ناسیونالیسم را زیر و رو کرد و اعلام کرد که آزادی نه نتیجه سوسیالیسم، بلکه شرط سوسیالیسم است. اعلام کرد که هیچ پرچم، هیچ دولت و هیچ آرمانی ارزش آن را ندارد که انسان و آزادی او قربانی شود.

امروز اگر بسیاری از فعالان جوان از چپ فاصله می گیرند، نباید تصور کرد از عدالت یا برابری گریزان شده اند. آنان از چپی فاصله می گیرند که اعتبار خود را با دفاع عملی از جمهوری اسلامی، با اردوگاه گرایی و با دشمنی با آزادی از دست داده است. بحران امروز، بحران کمونیسم نیست. بحران چپی است که آنقدر از آزادی فاصله گرفته که حتی کسانی که با آرمان عدالت وارد آن شدند، امروز برای فاصله گرفتن از آن، خود را لیبرال معرفی می کنند.

این بزرگترین شکست آن چپ است. نه این که چند فعال سیاسی از آن جدا شده اند، بلکه این که واژه "چپ" را برای یک نسل به واژه ای منفور تبدیل کرده است.

۹ ژوئیه ۲۰۲۶