انقلاب ۵۷ را میتوان از
نظر زمینه های اجتماعی، سیاسی و تاریخی، یکی از برحق ترین خیزش های مردمی قرن بیستم
دانست. انقلابی که در بستر سرکوب سیاسی، نابرابری اقتصادی و انکار کرامت انسانی
شکل گرفت و با مشارکت گسترده توده های مردم به پیروزی رسید. با این حال، حاصل نهایی
این تحول بزرگ نه تنها در راستای خواست های اصلی بدنه اجتماعی انقلاب نبود، بلکه
به استقرار ساختاری انجامید که از بسیاری جهات میتوان آن را یکی از غیرانسانی ترین
نظام های سیاسی معاصر دانست. فاصله عمیق میان انگیزه های انقلابی و نتیجه عملی آن،
پرسشی بنیادین را پیش روی جامعه ایران قرار میدهد و آن پرسش چیزی جز بررسی چرایی
تداوم چرخه استبداد در اشکال گوناگون نیست.
هر نسل در متن شرایط تاریخی خاص خود و در مواجهه با تضادهای انباشته
شده در جامعه، ناگزیر به اتخاذ تصمیم های سرنوشت ساز میشود. گاه این تضادها به
گونه ای هستند که بدون یک گسست بنیادین و انقلابی امکان حل و فصل آنها وجود ندارد.
نسل فعال در دهه پنجاه خورشیدی نیز در چنین موقعیتی قرار داشت. این نسل با هدف برچیدن
نظام سلطنتی و تمامی نهادهای وابسته به آن، از جمله دستگاه های امنیتی و سازوکارهای
مبتنی بر اطاعت بی چون و چرا، به میدان آمد. خواست اصلی این حرکت، پایان دادن به
ساختاری بود که امکان مشارکت سیاسی، آزادی بیان و حق تعیین سرنوشت را از جامعه سلب
کرده بود.
اما اگر قرار است جامعه ایران به چرخه باطل سلطنت و آخوند پایان دهد،
ناگزیر است از تجربه انقلاب ۵۷ درس بگیرد و
از تکرار خطاهای سرنوشت ساز آن پرهیز کند. این تجربه نشان داد که سرنگونی یک نظام
سیاسی، بدون توجه به پروسه جایگزینی قدرت و بدون تضمین مشارکت واقعی جامعه، میتواند
به بازتولید بی عدالتی و استبداد در شکلی تازه منجر شود. جامعه ای که خواهان رهایی
پایدار است، نباید بار دیگر به وعده های ساده سازانه، چهره سازی های رسانه ای و
پروژه های از پیش طراحی شده تن دهد. عبور از گذشته تنها با نقد صریح آن و با پرهیز
از اسطوره سازی ممکن است.
مردم ایران پیش از سال ۵۷ نیز بارها برای
مقابله با سلطنت و اشکال گوناگون سرکوب به پا خاسته بودند، اما هر بار این تلاش ها
به دلایل مختلف با شکست روبه رو شد. از جنبش مشروطه گرفته تا ملی شدن صنعت نفت،
همواره مداخله نیروهای سرکوبگر، لات و کودتاچی خارجی، ضعف ساختارهای دموکراتیک و
فقدان نهادهای پایدار مردمی، مانع از تثبیت دستاوردها شد. این شکست های تاریخی، به
درست زمینه بی اعتمادی عمیق نسبت به هر نوع تمرکز قدرت فردی را فراهم کرده است. با
این حال، این تجربه ها در بزنگاه انقلاب ۵۷ به صورت کامل
مورد توجه قرار نگرفت و جامعه بار دیگر در دام تکرار افتاد.
نیروهای موسوم به چپ در سال ۵۷ که طیفی
گسترده از گروه های مائویستی، استالینی تا مجاهدین و جریان های لیبرال را در بر میگرفتند،
در اهداف کلان خود تفاوت ماهوی با جریان های اسلامی نداشتند. تاکید بر استقلال به
معنای تقابل مطلق با غرب، دشمنی ایدئولوژیک با امریکا، بی توجهی به اهمیت آزادی های
سیاسی و مدنی، و به حاشیه راندن مطالبات زنان و اقلیت ها، نقاط اشتراک مهمی بودند
که امکان ائتلاف را فراهم کردند. این نیروها برای شکست رژیم شاه، زیر پرچم رهبری
مذهبی متحد شدند و در عمل به تداوم چرخه تاریخی آخوند و سلطنت یاری رساندند؛ چرخه
ای که دست کم از دوران صفویان به اشکال مختلف ادامه یافته و همواره به بازتولید
سرکوب و انسداد سیاسی انجامیده است.
اگر جامعه ایران بخواهد از این دور باطل عبور کند، نمیتواند بار دیگر
سرنوشت خود را به یک رهبری فردی، فارغ از نام و سابقه او، حتی اگر واقعا هم خوشنام
و دارای پیشینه واگذار کند. هیچ وعده زیبا
و هیچ تصویر رسانه ای نمیتواند جایگزین سازوکارهای جمعی و پاسخگو شود. گذار واقعی
تنها از مسیر یک مجمع انتخابی و متکی بر رای آزاد شهروندان امکان پذیر است. در چنین
دوره گذاری، حتی اگر اکثریت جامعه به گزینه ای اقتدارگرا رای دهد، این انتخاب از
مسیر اراده جمعی صورت گرفته و قابل نقد و اصلاح خواهد بود. بدون وجود چنین ساختاری،
احزاب و فعالان سیاسی که تجربه تلخ سال ۵۷ و پروژه رهبری
سازی رسانه ای را به خاطر دارند، بار دیگر تن به وحدت زیر سایه یک رهبر از پیش تعیین
شده نخواهند داد.
رهبری هایی که امروز برخی رسانه ها در تلاش برای تحمیل آنها بر جامعه
هستند، نه تنها نشانه ای از پایبندی به اصول دموکراتیک بروز نمیدهند، بلکه گفتمان
حذف و تهدید مخالفان را نیز بازتولید میکنند. طرح شعارهایی که بوی انتقام و نفی
تکثر میدهد، همراه با بازتولید نوستالژی سلطنت، هرگونه امکان اعتماد سیاسی را از میان
میبرد. جامعه ای که تجربه هزینه های سنگین استبداد را پشت سر گذاشته است، نمیتواند
چشم بسته به چنین پروژه هایی اعتماد کند. آینده ای متفاوت، مستلزم گسست آگاهانه از
گذشته و اتکا به خرد جمعی است، نه تکرار الگوهایی که بارها شکست خود را اثبات کرده
اند.
دوره گذار و نقد رهبرسازی از بالا
اگر قرار است فرد یا جریانی در سرنوشت آینده ایران نقش ایفا کند، این
نقش نمیتواند از مسیر رهبرسازی شتاب زده و تحمیلی، مشابه آنچه در سال ۵۷ و با حقنه کردن خمینی رخ داد، مشروعیت پیدا
کند. نیروی سیاسی واقعی، نیرویی است که بتواند در یک فرایند شفاف و رقابتی دوره
گذار، بدون تبدیل شدن به رهبر خودخوانده یا پدر ملت، خود را در معرض قضاوت عمومی
قرار دهد. تجربه تاریخی نشان داده است که رهبرانی که پیش از شکل گیری نهادهای جمعی
و بدون پاسخگویی سیاسی به جامعه تحمیل میشوند، نه ضامن ثبات، بلکه عامل بازتولید
استبداد هستند. پرهیز از این الگو، شرط اولیه جلوگیری از تکرار چرخه سلطنت و آخوند
در شکلی تازه است.
دوره گذار، به معنای انتصاب یک رهبر از سوی رسانه ها و سپس واگذاری حق
تعیین نهادهای نمایندگی به او نیست. چنین الگویی دقیقا همان چیزی است که جامعه ایران
امروز علیه آن به پا خاسته است؛ یعنی سلب حق نمایندگی از مردم و واگذاری آن به
قدرتی متمرکز غیرانتخابی. دوره گذار، در تجربه های تاریخی معتبر، با شکل گیری
مجامع منتخب و متکثر تعریف شده است؛ از مجلس شورای ملی انقلاب فرانسه گرفته تا
شوراهای پتروگراد و حتی با همه محدودیت ها، مجلس دومای روسیه در سال ۱۹۱۷. این مجامع، با وجود اختلافات درونی، امکان تصمیم
گیری جمعی درباره شکل قدرت آینده را فراهم کردند. حتی اگر پیامد چنین فرایندی
انتخاب نظامی باشد که همه با آن موافق نباشند، دست کم این انتخاب محصول اراده عمومی
است و از تحمیل فردی جلوگیری میکند؛ امری که خود به کاهش شکاف ها و جلوگیری از
تفرقه در بستر تحول سیاسی کمک میکند.
یکی از تصورات نادرستی که همواره در بزنگاه های انقلابی بازتولید میشود، این
فرض است که با آغاز اعتراضات گسترده و ورود جامعه به فاز انقلابی، ضرورتا باید یک
رهبری از پیش آماده و مورد توافق همگان وجود داشته باشد تا هدایت تحولات را در دست
بگیرد. این تصور، نه تنها پشتوانه تاریخی محکمی ندارد، بلکه در شرایط کنونی خود به
یکی از عوامل اصلی تفرقه در صفوف جامعه معترض بدل شده است. اصرار بر یافتن یا
ساختن رهبر واحد، پیش از شکل گیری نهادهای جمعی، عملا راه را برای نیروهای مرتجع
باز میکند تا پروژه های کهنه خود را در قالب های تازه، از الگوی "رییس جمهور
منتخب" در سنت مجاهدین گرفته تا تصویر "شاه به عنوان پدر ملت" در
گفتمان سلطنت طلبان، عرضه کنند. این در حالی است که بخش قابل توجهی از مردمی که
امروز در خیابان ها حضور دارند، نه تنها از سلطنت عبور کرده اند، بلکه از اسلام سیاسی
در تمامی اشکال آن، از جمله قرائت های مجاهدینی آن، فاصله گرفته اند.
تجربه های تاریخی نشان میدهد که انقلاب ها الزاما با رهبری متمرکز آغاز نمیشوند،
بلکه در فرایند خود به تولید اشکال متنوعی از تشکل، نمایندگی و رهبری جمعی میرسند.
در انقلاب فرانسه، پیش از شکل گیری کنوانسیون ملی، این باشگاه ها، انجمن ها و
شوراهای محلی بودند که صحنه سیاست را شکل دادند. در انقلاب روسیه نیز شوراهای
کارگری و سربازان، پیش از هر دولت مرکزی، نقش سازماندهی و نمایندگی را ایفا کردند.
در چنین مناسباتی، رهبران نه از بالا، بلکه از دل مبارزه اجتماعی و در نسبت مستقیم
با بدنه فعال جامعه پدیدار میشوند. این الگو، امکان مشارکت نیروهای گوناگون را
فراهم میکند و مانع از مصادره انقلاب توسط یک جریان خاص میشود.
در شرایط ایران، آنچه در این لحظه تاریخی میتواند جامعه را متحد نگه دارد، نه
توافق بر سر رهبر آینده، بلکه اجماع بر سر مطالبه سرنگونی جمهوری اسلامی از سوی
تمامی نیروهای اپوزیسیون است. انقلاب در مسیر پیشروی خود، تشکل هایی را به وجود
خواهد آورد که فعالان آنها میتوانند نمایندگی جریان های مختلف سیاسی را بر عهده بگیرند.
این نمایندگان، چه در قالب احزاب موجود و چه در بیرون از ساختارهای حزبی، میتوانند
به مجامعی راه یابند که وظیفه اصلی آنها تسهیل دوره گذار و هدایت جامعه به سوی شکل
گیری یک دولت متعارف، پاسخگو و تثبیت شده باشد. تنها از خلال چنین متن سیاسی -
اجتماعی است که میتوان هم از تکرار تجربه تلخ ۵۷ جلوگیری کرد و هم امکان تصمیم گیری
آزادانه جامعه درباره شکل نهایی قدرت سیاسی را فراهم آورد.
۱۶
ژانویه ۲۰۲۶