۱۴۰۵ شهریور ۱۹, پنجشنبه

آغاز درک تراژدی سوریه

نقدی بر کتاب "انقلاب ناممکن: درک تراژدی سوریه" نوشته یاسین الحاج صالح، لندن

نوشته: سایمون پیرانی از وبلاگ "مردم و طبیعت"

 

مقدمه ناصر اصغری

نوشته زیر مرور و نقدی است بر کتاب خواندنی یاسین الحاج صالح، "انقلاب غیرممکن"، نوشته سایمون پیرانی. این مطلب را در وبلاگ پیرانی، با عنوان "مردم و طبیعت"، مطالعه کردم و با کمک یک اپلیکیشن هوش مصنوعی از انگلیسی به فارسی ترجمه کردم.

"انقلاب غیرممکن" یکی از معدود کتاب‌های باارزش درباره انقلاب سوریه است. اهمیت این کتاب فقط در بررسی روند وقایع سوریه نیست، بلکه در تلاش آن برای فهم شکست یک انقلاب مردمی، سرکوب فاشیستی آن و نقش نیروهای مختلف داخلی و خارجی در این شکست است. به همین دلیل، مطالعه این کتاب و نقد و بررسی‌هایی که درباره آن نوشته شده، برای کسانی که می‌خواهند تجربه انقلاب سوریه و سرنوشت جنبش‌های اجتماعی در منطقه را بهتر بفهمند، خواندنی و قابل تامل است.

ترجمه این نوشته را با هدف در دسترس قرار دادن آن برای خوانندگان فارسی‌زبان تهیه کرده‌ام. امیدوارم این مطلب بتواند انگیزه‌ای برای مطالعه خود کتاب و بحث بیشتر درباره تجربه انقلاب سوریه و درس‌های سیاسی آن باشد.

ناصر اصغری

***

آغاز درک تراژدی سوریه

سایمون پیرانی

همه ما نیاز داریم سرنوشت انقلاب سوریه را درک کنیم، بدانیم با چه نیروهایی روبه‌رو بود، چگونه و چرا در خون غرق شد و آینده آن چه خواهد بود. از این رو، انتشار کتاب یاسین الحاج صالح به زبان انگلیسی بسیار ارزشمند است.

تراژدی سوریه نقطه عطفی برای جنبش‌های رهایی اجتماعی در سراسر جهان است. یک خیزش توده‌ای و مردمی با دامنه و ابعادی کم‌سابقه، با موجی از خشونت کم‌سابقه درهم شکسته شد. در تاریخ طولانی و هولناک حکومت‌های سرکوبگر، کمتر حکومتی را می‌توان یافت که چنین جنگ وحشیانه و بی‌وقفه‌ای علیه شهروندان خود به راه انداخته باشد، یا با چنین بی‌رحمی و حسابگری جامعه را به جنگ داخلی کشانده باشد تا مبادا کنترل آن را از دست بدهد.

نه تنها دولت‌های جهان به رژیم اجازه دادند دست خود را برای شکنجه و کشتار سوری‌ها باز بگذارد، بلکه بخش بزرگی از آنچه به‌اصطلاح "چپ" نامیده می‌شود نیز سکوت کرد یا حتی از شکنجه‌گران و قاتلان حمایت کرد. روبه‌رو شدن با این فاجعه و درک دلایل وقوع آن، پیش‌شرط هر نوع سیاست رادیکال معنادار در آینده است.

 


فاشیسم سوری

این کتاب یاسین الحاج صالح مجموعه‌ای از مقاله‌هایی است که بین خیزش سال ۲۰۱۱ و سال ۲۰۱۵ نوشته شده‌اند. او در این مقاله‌ها بارها به تحلیل رژیم سوریه، "بورژوازی جدیدی" که بیش از همه با آن پیوند دارد و نیروهای اجتماعی حامی آن بازمی‌گردد.

صالح در مقاله "ریشه‌های فاشیسم سوری" که در آوریل ۲۰۱۲ نوشته شده، یعنی زمانی که از آغاز خیزش کمی بیش از یک سال می‌گذشت، خواهان بحث درباره ریشه‌های خشونت فاشیستی حکومت بشار اسد می‌شود. تا آن زمان، حکومت ۱۲ هزار نفر را کشته، هزاران نفر دیگر را شکنجه و زندانی کرده و بیش از یک میلیون نفر را در داخل سوریه آواره کرده بود. صالح توضیح می‌دهد که منظورش از "فاشیسم" این است: "حمله خشونت‌آمیز به غیرنظامیان و بی‌اعتنایی به جان آنها، استفاده از عملیات تنبیهی در واکنش به هرگونه اعتراض، و گلوله‌باران شهرها، مناطق و روستاها، همه به دست یک حلقه ثروتمند حاکم که از هرگونه پاسخگویی مصون است و با این بهانه عمل می‌کند که "از امنیت میهن دفاع می‌کند". اگر موضوع را دقیق‌تر بررسی کنیم، شاید با یک ایدئولوژی فاشیستی منسجم یا سازمان‌های اجتماعی مشخصا فاشیستی روبه‌رو نشویم، بلکه با آمیزه‌ای از خشونت افسارگسیخته و ایدئولوژی‌ای مواجه می‌شویم که در بهترین حالت خشونت را نادیده می‌گیرد و در بدترین حالت آن را توجیه و تشویق می‌کند و در هر حال به سرکوب مردم ادامه می‌دهد." (ص ۹۲)

صالح سپس به بررسی ریشه‌های این فاشیسم می‌پردازد. به استدلال او، سرچشمه آن "در شکل بعثی ناسیونالیسم عربی دفن شده است"، ناسیونالیسمی که از زمان به قدرت رسیدن حزب بعث در سال ۱۹۶۳ شکل گرفت و از سال ۱۹۷۰، تحت دیکتاتوری شخصی حافظ اسد، پدر بشار، ادامه یافت. این "عرب‌گرایی مطلق" مستلزم آن بود که همه شهروندان "عرب سوری" باشند: "این تصور، پایه یکسان‌سازی ملی‌گرایانه‌ای را بنا گذاشت که نتوانست هیچ‌کس را در خود ادغام کند، بلکه در عوض توانست کردهای سوریه را از فضای عمومی سوریه "تبعید" کند، هرچند نه از خود سوریه. تا زمان آغاز شورش، حدود ۱۵۰ هزار کرد وجود داشتند که نزدیک به نیم قرن از حق داشتن تابعیت محروم بودند. توجیه این محرومیت نیز مستقیما بر اثر بیگانه‌کننده عرب‌گرایی مطلق استوار بود." (ص ۹۳)

نظریه (دکترین) عرب‌گرایی مطلق به‌عنوان ابزاری برای مجرم‌انگاری مخالفت و اعتراض شکل گرفت و به پایه و اساس کیش شخصیت حافظ اسد تبدیل شد.

صالح درباره چگونگی این ایدئولوژی می‌نویسد که "پرده‌ای سنگین از تبلیغات و شعارهای رسمی بر تاریخ فرقه‌گرایی [میان گروه‌های مختلف قومی و مذهبی] کشید و پرده‌ای ضخیم از ممنوعیت بر هر تلاشی برای پرداختن به این مسئله افکند" و هم‌زمان ماشین سرکوب حافظ اسد سازمان‌دهی شد. او خویشاوندان و دوستان مورد اعتماد خود را در موقعیت‌های قدرتمند دستگاه امنیتی گمارد. این دستگاه به ساختاری تبدیل شد که "در تاریخ معاصر سوریه بی‌سابقه بود" و خود به یکی از سرچشمه‌های تنش‌های فرقه‌ای تبدیل شد. (ص ۱۰۳)

شبکه‌هایی از خبرچینان و جاسوسان ایجاد شدند. "شخصیت مقدس رئیس‌جمهور مرکز وفاداری سیاسی و ستون یکدستی و همگونی جامعه بود." تنها عناصر ثابت این نظام عبارت بودند از "فلج اجباری فعالیت سیاسی، از کار انداختن جنبش‌های سیاسی و اجتماعی و محدود کردن عالی‌ترین قدرت به رئیس‌جمهور و اطرافیان او".

صالح تاثیر سرکوب اسدی بر جامعه مدنی سوریه را بررسی می‌کند، از جمله "بحران پیوندهای اعتماد"، "گسترش روایت‌های قربانی‌بودن و برتری‌جویی" (ص ۱۰۶) و پارانویا و ترس میان جوامع مختلف. به استدلال او، این فرقه‌گرایی سپس با خشونت سازمان‌یافته فاشیستی در "هسته جهنمی نظام" درهم آمیخت. منظور او شکنجه افسارگسیخته‌ای است که در زندان تدمر در پالمیرا در دوران حافظ اسد اعمال می‌شد، جایی که بیشتر نگهبانان علوی و بیشتر زندانیان اسلام‌گرا بودند.

این زندان در سال ۲۰۰۱ بسته شد و در سال ۲۰۱۱، هم‌زمان با آغاز وحشت و سرکوب علیه انقلاب، دوباره بازگشایی شد. در جریان انقلاب ۲۰۱۱، فرقه‌گرایی همچنین در میان "شبیحه" جریان داشت، اوباش مسلح طرفدار اسد که مسئول برخی از هولناک‌ترین جنایت‌ها علیه خیزش مردمی بودند، از جمله کشتارهای کرم الزیتون در حمص در ۱۱ مارس ۲۰۱۲ و حوله در ۲۵ مه ۲۰۱۲.

صالح استدلال می‌کند که یکی دیگر از پایه‌های فاشیسم سوری، "بورژوازی جدیدی" است که در اطراف رژیم بشار اسد شکل گرفته و از پذیرش سیاست‌های اقتصادی نولیبرالی توسط رژیم سود برده است. این طبقه "عمدتا از پسران مقام‌ها و نزدیکان آنها تشکیل شده که ثروت خود را زیر حمایت رژیم و از طریق دسترسی ویژه به قراردادها، معاملات، طرح‌ها و منابع عمومی انباشته‌اند". (ص ۱۰۹)

صالح ایدئولوژی "توسعه و مدرن‌سازی" را که این طبقه از آن دفاع می‌کرد بررسی می‌کند. به استدلال او، این ایدئولوژی "به بورژوازی جدید امکان داد در مبارزه خود برای به دست آوردن هژمونی، دست به تهاجم بزند". (ص ۱۱۴)

بخش مهمی از این نگرش، نگاهی غیرانسانی به اکثریت مردم سوریه بود. بورژوازی جدید آنها را "عقب‌مانده، بی‌سواد، ناآگاه و متعصبی می‌دید که خود مسئول شرایط زندگی خویش هستند". هنگامی که خیزش آغاز شد، برچسب‌هایی مانند "کودن" و "سلفی" بدون هیچ ملاحظه‌ای به کسانی که در خیزش شرکت داشتند زده می‌شد.

صالح در مقاله‌های دیگری، از جمله مقاله‌ای با عنوان "ظهور پوچ‌گرایی مبارز" که در مه ۲۰۱۲ درباره خطر جنگ داخلی و رشد اسلام‌گرایی افراطی نوشته شده بود و مقاله‌ای با عنوان "سرنوشت انقلاب سوریه" که در سپتامبر ۲۰۱۳، پس از شکست‌های سنگین جنبش مردمی نوشته شد، نقش محوری خشونت افراطی در فاشیسم اسد را بررسی می‌کند.

به نظر من، این استدلال‌ها هم بسیار مهم‌اند و هم قانع‌کننده. من در جریان شکل‌گیری سیاسی خود به‌عنوان یک سوسیالیست اروپایی، فاشیسم را به‌عنوان روی آوردن بورژوازی به اشکال خشونت‌آمیز و دیکتاتوری حکومت آموختم، حکومتی که در آن تصرف دولت توسط فاشیست‌ها از سوی یک جنبش بزرگ و خشونت‌طلب خارج از پارلمان پشتیبانی می‌شود. فاشیسم در واکنش به جنبش قدرتمند کارگری ظهور می‌کند، جنبشی که خود قدرت دولتی را تهدید می‌کند یا برای به دست گرفتن آن به رقابت برخاسته است. نمونه‌هایی که ما با آنها بزرگ شدیم، فاشیست‌های آلمانی، ایتالیایی و رومانیایی بودند که قدرت را به چنگ آوردند، و همچنین جنبش‌های فاشیستی بسیاری که موفق به این کار نشدند. از نظر تحلیلی، این الگوها در شکل‌های گوناگون ظاهر می‌شدند.

بعث‌گرایی و رژیم حافظ اسد که از دل آن شکل گرفت، دقیقا در چارچوب مقولاتی که ما از تجربه اروپایی خود آموخته بودیم نمی‌گنجد. بعث‌گرایی، مانند فاشیسم‌های اروپایی، با ایدئولوژی ملی‌گرایانه وطرد کننده (exclusionary) خود توانست در بخش‌هایی از جامعه سوریه نفوذ پیدا کند. صالح هم در مقاله "ریشه‌های فاشیسم" و هم در آخرین مقاله کتاب با عنوان "دولت نوسلطانی" این موضوع را توضیح می‌دهد. اما از سوی دیگر، فاشیسم اسدی مانند فاشیسم ایتالیایی، آلمانی و اسپانیایی در دهه ۱۹۳۰ در واکنش به جنبش‌های کارگری به وجود نیامد.

نکته تعیین‌کننده این است که اگر فاشیسم را استفاده از خشونت افسارگسیخته‌ای بدانیم که با ایدئولوژی ملی‌گرایانه وطرد کننده توجیه می‌شود و بدون اعتنا به موازین قانونی اعمال می‌شود، آن‌گاه وحشتی که علیه خیزش سوریه به راه افتاد، آشکارا ماهیتی فاشیستی داشت.

استدلال صالح به ما کمک می‌کند ببینیم که ماهیت واقعی اسدیسم در سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ و در واکنش مستقیم به یک جنبش اجتماعی آشکار شد؛ جنبشی که از نظر گستردگی و عمق، دست‌کم هم‌اندازه و شاید گسترده‌تر و عمیق‌تر از جنبش‌های کارگری اروپا در دهه ۱۹۳۰ بود.

صالح اشاره می‌کند که ایدئولوژی بعثی از "ایدئولوژی کمونیستی و روش‌های آن در مبارزه با امپریالیسم غربی، که در دشمنی کلیشه‌ای و ذات‌گرایانه آن با غرب نمود پیدا می‌کرد" تاثیر گرفته بود. (ص ۹۸) دوست دارم بیشتر درباره تاثیر استالینیسم بر ترکیب ویژه اسدیسم بدانم، یعنی ترکیب "ضدامپریالیسم" در رابطه با اسرائیل، شکل خاص آن از "عرب‌گرایی مطلق" و گشایش اقتصادی نولیبرالی به روی بخش‌هایی از سرمایه بین‌المللی.

برداشت من، از فاصله دور، این است که نخبگان شوروی یکی از منابع مهم تغذیه ایدئولوژیک رژیم و شکل‌دهنده تصورات آن درباره دولت و حکومت بودند، علاوه بر حمایت‌های مادی و عملی آشکارتری که در دوران حکومت حافظ اسد ارائه می‌کردند. افزون بر این، این موضوع در پس‌زمینه نقش خونینی قرار دارد که روسیه پوتین در چند سال گذشته در ضدانقلاب سوریه ایفا کرده است.

 

تجربه انقلابیون سوری

صالح به‌جای اینکه چند "نتیجه‌گیری" مرتب و از پیش تعیین‌شده را کنار هم بگذارد، افکار و تحلیل‌های خود را همان‌گونه که در جریان تراژدی سوریه شکل گرفته‌اند، در اختیار خواننده قرار می‌دهد. این ده فصل از میان ۳۸۰ مقاله و مصاحبه‌ای انتخاب شده‌اند که او بین مارس ۲۰۱۱ و نوامبر ۲۰۱۵ منتشر کرده است.

هنگامی که انقلاب ۲۰۱۱ آغاز شد، صالح در دمشق زندگی می‌کرد. او در سال ۲۰۰۰ از حلب به دمشق رفته بود. در حلب "تلاش می‌کرد تحصیلات عالی خود را پس از وقفه‌ای هفده‌ساله به پایان برساند؛ شانزده سال از این وقفه را به دلیل عضویت در یک حزب کمونیست مخالف رژیم حافظ اسد در زندان گذرانده بود".

صالح بیشتر سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ را در دمشق و در حال رفت‌وآمد میان مخفیگاه‌ها گذراند. او در مقدمه تاثیرگذار کتاب، روند هراس‌انگیزی را توصیف می‌کند که طی آن انقلاب توده‌ای، مسالمت‌آمیز و مردمی، ابتدا با نظامی‌شدن درگیری و سپس با ظهور اسلام‌گرایی افراطی در مناطقی که از کنترل حکومت خارج شده بودند، به تدریج تحت‌الشعاع قرار گرفت، دگرگون شد و سرانجام به خفگی کشیده شد.

در فصل نخست با عنوان "انقلاب مردم عادی" که در ژوئن ۲۰۱۱ نوشته شده، صالح تصور می‌کند سرنگونی رژیم به دست جنبش قدرتمند مردمی فقط مسئله زمان است. او می‌نویسد جوانان باید بار "پاک‌سازی ویرانه‌هایی را که رژیم بعثی بر جای گذاشته" بر دوش بکشند. اما در سپتامبر ۲۰۱۱، لحن او تغییر کرده است. او در مقاله "خطر وضعیت طبیعی" که درباره نظامی‌شدن درگیری نوشته شده، می‌گوید "نگران بودم که به سوی وضعیتی از جنگ آشکار پیش می‌رویم که منطق ضرورت بر آن حاکم خواهد بود، یعنی ضرورت جنگیدن نومیدانه با متجاوز، به‌گونه‌ای که جایی اندک برای آرمان‌های مثبت انقلاب باقی بماند. چیزهایی مانند دموکراسی و عدالت، دانش و هنر، زمانی که مردم در ابعاد گسترده کشته، شکنجه و تحقیر می‌شوند، به تجمل تبدیل خواهند شد". (ص ۶)

این موضوع سخن پیشگویانه ویکتور سرژ، کمونیست آزادی‌خواه بلژیکی ـ روس، را به یادم آورد که در جریان جنگ داخلی روسیه در سال ۱۹۲۰ گفته بود: "منطق بی‌رحم تاریخ ظاهرا در انقلاب‌ها مجال بسیار اندکی برای روح آزادی‌خواه باقی گذاشته است. دلیلش این است که آزادی انسان، که محصول فرهنگ و ارتقای سطح آگاهی است، نمی‌تواند با خشونت برقرار شود. [با این حال] دقیقا انقلاب لازم است تا از جهان کهنه، با نیروی اسلحه، امکان تحول، امکان حرکت به سوی نظمی خودجوش، اتحاد آزادانه کارگران و آنارشی را به دست آورد." (سرژ، "آنارشیست‌ها در انقلاب روسیه"، در کتاب "انقلاب در خطر: نوشته‌هایی از روسیه ۱۹۱۹ ـ ۱۹۲۰")

صالح توضیح می‌دهد که در ژانویه ۲۰۱۲ احساس کرد زیر نظر است و مخفیگاه خود در دمشق را ترک کرد و دیگر هرگز به آنجا بازنگشت. "وضعیت کلی کشور هر روز بیش از پیش از کنترل خارج می‌شد. همچنین به‌تدریج روشن‌تر می‌شد که آن وضعیت غیرقابل‌تصوری که پیش‌تر در گفت‌وگوهای خصوصی درباره آن صحبت کرده بودیم، یعنی اینکه رژیم برای ماندن در قدرت حاضر خواهد بود کشور را نابود کند، تنها دستور کار سیاسی آن بوده و این سیاست از همان زمان در حال اجرا بوده است." (ص ۷)

معنای "غیرقابل‌تصور" در اینجا به‌راحتی ممکن است از چشم خوانندگانی که در شرایط نسبتا امن و آسوده اروپا زندگی می‌کنند پنهان بماند. حتی کسانی که در برابر شکنجه‌ها و کشتارهای سی سال پیش از آن مقاومت کرده بودند، نمی‌توانستند از پیش ابعاد خشونتی را که رژیم در سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ به راه انداخت تصور کنند. صالح در چندین فصل کتاب، به تدریج با ابعاد این یورش ویرانگر روبه‌رو می‌شود و می‌کوشد آن را درک کند.

در مقاله "سلاح و انقلاب" که در آوریل ۲۰۱۲ نوشته شده، او سه مرحله برای انقلاب قائل می‌شود: ۱) از مارس تا سپتامبر ۲۰۱۱، زمانی که اعتراض‌های مردمی به‌سرعت گسترش یافتند ۲) از اوت ۲۰۱۱ تا فوریه ۲۰۱۲، زمانی که "رژیم از برخورد با انقلاب عمدتا به‌عنوان یک مسئله امنیتی، به انجام عملیات نظامی تمام‌عیار علیه آن روی آورد" و ۳) از فوریه ۲۰۱۲، مرحله "تروریسم آشکار و سیاست زمین سوخته، کشتارهای جمعی و ویران کردن محله‌ها و شهرها". (ص ۷۷)

"ظهور مولفه نظامی انقلاب قطعا انتخاب اول هیچ‌کس نبود و نتیجه به‌کارگیری یک ایدئولوژی از پیش آماده برای اقدام مسلحانه نیز نبود. بلکه مولفه نظامی در درجه اول محصول جانبی رویارویی‌های نظامی‌شده رژیم با اعتراض‌های مردمی از همان آغاز بود." (ص ۷۸)

"ما همچون طعمه‌ای در آرواره‌های هیولا افتاده‌ایم، یعنی در آرواره‌های تاریخ. تنها نجات‌دهندگان ما بینش درست و سیاست‌های سنجیده‌اند." (ص ۹۰)

در مقاله "ظهور پوچ‌گرایی مبارز" که در مه ۲۰۱۲ نوشته شده، بر "سه روند جاری" تاکید می‌کند که به باور او در حال ایجاد "گرایشی به سوی پوچ‌گرایی" بودند: نخست، خشونت روزافزون رژیم و شوکی که این خشونت ایجاد کرده بود؛ دوم، اپوزیسیونی "عمیقا دچار تفرقه و ناکارآمد"؛ و سوم، "فلج‌شدگی منطقه‌ای و بین‌المللی" که به رژیم امکان داده بود بدون هیچ مانعی به کشتار مردم ادامه دهد. (ص ۱۲۲ و ۱۲۳) او توضیح می‌دهد که احساس درماندگی و بی‌دفاعی، شرکت‌کنندگان در انقلاب را به سوی مذهب سوق می‌داد.

در یک مراسم تشییع جنازه در رقه در مارس ۲۰۱۲، شرکت‌کنندگان فریاد می‌زدند: "مردم تو بی‌دفاع‌اند، ای خدا!" صالح که خود یک بی‌خدا و انسان‌گراست، در پاسخ می‌گوید: "آنها با همین یک جمله اعلام کرده بودند که مردم خدا هستند و در عین حال بی‌دفاع‌اند و هدف حمله یک نیروی مسلح و متجاوز قرار گرفته‌اند. ترکیب خدا و سلاح راهی برای رهایی از بی‌دفاعی در اختیار "مردم بی‌دفاع خدا" می‌گذارد." (ص ۱۲۴)

اینها ریشه‌های "پوچ‌گرایی اسلامی" بودند که از این نقطه به بعد، در برابر سازمان‌های انقلابی جمع‌گرا و مبتنی بر اجتماع که در سراسر سوریه ریشه دوانده بودند، قد علم کردند، آنها را تحت‌الشعاع قرار دادند، تضعیف کردند، از درون متزلزل ساختند و تهدید کردند.

این بخش از تراژدی سوریه برای صالح نمی‌توانست شخصی‌تر از این باشد. در دسامبر ۲۰۱۳، همسر او، سمیرا الخلیل، به همراه سه تن از دوستانشان، رزان زیتونه، وائل حماده و ناظم حمادی، توسط یک سازمان سلفی در دوما ربوده شدند. هر چهار نفر با مرکز مستندسازی نقض حقوق بشر و سازمان‌های دیگری که از انقلاب حمایت می‌کردند همکاری داشتند. آنها به "چهار نفر دوما" معروف‌اند و انقلابیون سوری در ارتباط با سرنوشت آنها یک کارزار بین‌المللی به راه انداخته‌اند.

صالح در اکتبر ۲۰۱۳ سوریه را ترک کرد و در تبعید در استانبول زندگی می‌کرد. سمیرا همچنان مفقود است. برادر صالح، فراس، نیز در ژوئیه ۲۰۱۳ توسط داعش ربوده شد و همچنان مفقود است، همان‌طور که دوستان و آشنایان دیگری نیز مفقود شده‌اند. "این شرایط چیزی نیست که بتوان از آن تبعید شد، بلکه همچنان حضوری بسیار نزدیک و شخصی دارند." (ص ۱)

 


تجربه سوریه باید به تجربه ما تبدیل شود

شکست انقلاب سوریه و بازگشت حکومت اقتدارگرا در مصر، در مجموع نقطه عطفی در مبارزه برای رهایی اجتماعی به شمار می‌روند که از نظر اهمیت با پیروزی فرانسیسکو فرانکو و فاشیست‌ها در اسپانیا در سال ۱۹۳۶ قابل مقایسه است. در این دو کشوری که "بهار عربی" در آنها گسترده‌تر، عمیق‌تر و درخشان‌تر از همه جا بود، بهار به زمستان تبدیل شده است. انقلاب اسپانیا در دهه ۱۹۳۰ نیز خفه شد و از درون، به دست نخبگان شوروی و احزاب استالینیست در سراسر جهان تضعیف شد. هشتاد سال بعد، انقلاب سوریه از نظر نظامی درهم شکسته شده است، آن هم به دست رژیمی "ضدامپریالیست" که از حمایت بخش‌هایی از آنچه در سطح بین‌المللی "چپ" نامیده می‌شود برخوردار است.

اگر قرار باشد امیدی از میان ویرانه‌های تجربه انقلابی سوریه دوباره به دست آید، نخست باید این تجربه را در سطح بین‌المللی بخشی از تجربه خودمان بدانیم و آن را درک کنیم. کتاب یاسین الحاج صالح یکی از ابزارهای اساسی است که برای این کار به آن نیاز داریم. من هنوز ادعا نمی‌کنم که درس‌های سوریه را به‌خوبی فهمیده‌ام، اما این کتاب پرسش‌هایی را در ذهنم ایجاد کرده است، از جمله:

■ نخست، تجربه سوریه درباره جنبش‌های اجتماعی در قرن بیست‌ویکم به‌طور کلی چه چیزی به ما می‌گوید؟ چه چیزی امکان به‌راه‌افتادن این خشونت علیه خیزش را فراهم کرد؟ از بسیاری جهات، دامنه این خشونت بی‌سابقه بود. سلاح‌هایی که به کار گرفته شدند چندین برابر مرگبارتر از سلاح‌هایی بودند که فرانکوئیست‌ها یا عوامل استالینی در جنگ داخلی اسپانیا به کار بردند. اما آیا مسئله فقط به فناوری کشتار مربوط می‌شود؟ چه شرایط سیاسی‌ای به روسیه و جمهوری اسلامی امکان داد از این کشتار حمایت کنند، در حالی که دیگر "قدرت‌های بزرگ" نظاره‌گر آن ایستادند؟ در اینجا پیشینه‌هایی وجود داشت، از جمله لشکرکشی وحشیانه روسیه علیه چچن در اوایل دهه ۲۰۰۰ و مداخله روسیه در اوکراین در سال ۲۰۱۴. اما ویرانی سوریه در سطحی کاملا متفاوت رخ داد. گمان می‌کنم بخشی از پاسخ را باید در تغییر آرایش نظام دولت‌ها در عرصه بین‌المللی و افول هژمونی آمریکا جست‌وجو کرد. با این حال، پرسش‌های حیاتی بسیاری وجود دارد که برای آنها پاسخ ساده‌ای نمی‌بینم.

■ دوم، اصلا امروز منظورمان از "امپریالیسم" و "ضدامپریالیسم" چیست؟ اسد که "ضدامپریالیست" معرفی می‌شود، به‌شدت به حمایت رژیم‌های روسیه و ایران متکی است. مداخله خونین روسیه در سوریه نشان داده است که ولادیمیر پوتین، قصاب چچن و معمار مداخله نظامی روسیه در اوکراین، "ضدامپریالیست" نشده است، بلکه دولت او توانسته است، با وجود ضعف‌های اساسی اقتصادی روسیه و ادغام آن در اقتصاد جهانی به‌عنوان صادرکننده‌ای تابع و وابسته مواد خام، دست به مداخله‌ای قاطع با ماهیتی امپریالیستی در خاورمیانه بزند.

بخش‌های گسترده‌ای از "چپ" این استدلال خنده‌آور را عینا می‌پذیرند که جنگ مرگبار پوتین و اسد علیه مردم سوریه به نوعی با جنگ عربستان سعودی در یمن یا جنگ اسرائیل علیه فلسطینی‌ها متفاوت است، چون گویا روسیه و سوریه "ضدامپریالیست" هستند. همان‌طور که لیلا الشامی گفته است: "برای اسدیست‌های حاضر در به‌اصطلاح "چپ"، ظاهرا اهمیتی ندارد که خود رژیم اسد از نخستین جنگ خلیج فارس حمایت کرد یا در برنامه غیرقانونی انتقال و بازجویی زندانیان آمریکا شرکت داشت؛ برنامه‌ای که در آن افراد مظنون به تروریسم، به نمایندگی از سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، در سوریه شکنجه می‌شدند. این واقعیت نیز همواره نادیده گرفته می‌شود که احتمالا رژیم اسد این عنوان ننگین را دارد که بیش از دولت اسرائیل فلسطینی کشته است. همچنین نادیده گرفته می‌شود که این رژیم بیشتر در پی استفاده از نیروهای مسلح خود برای سرکوب مخالفان داخلی است تا آزاد کردن جولان اشغال‌شده توسط اسرائیل."

خیال‌پردازی‌های طرفدار اسد و طرفدار پوتین که در "چپ" رواج دارد، هیچ چیزی درباره واقعیت مبارزه طبقاتی و مبارزه اجتماعی در خاورمیانه یا روسیه به ما نمی‌گوید. این خیال‌پردازی‌ها فقط نشان می‌دهند که با وجود فروپاشی بیش از یک ربع قرن پیش اتحاد شوروی که زمانی "سنگر دفاع در برابر امپریالیسم" تلقی می‌شد، شیوه‌های ارتجاعی، دولت‌محور و اقتدارگرایانه تفکر همچنان پابرجا هستند. چنین تفکری نه تنها کنش مردم را تابع ملاحظات دولت‌سازی و سیاست دولتی می‌کند، بلکه در این موارد عملا وجود کنش مستقل مردم را انکار می‌کند.

■ سوم، با توجه به شکست تاریخی "چپ" در درک روشن تراژدی سوریه و اقدام موثر در برابر آن، آیا هنوز صحبت کردن از "چپ" معنایی دارد؟ به نظر من ندارد. مسئله فقط سیاست طرفدار اسد نیست که در بالا به آن اشاره شد. بر اساس تجربه‌ام در بریتانیا، می‌توانم بگویم حتی بیشتر سازمان‌ها و گرایش‌های "چپ" که تا حد حمایت یا "دفاع" از اسد و پوتین پیش نرفتند، هیچ اقدامی برای همکاری با انقلابیون سوری انجام ندادند. آنها مردم سوریه را کنشگرانی نمی‌دیدند که برای تعیین سرنوشت خود مبارزه می‌کنند. درخواست‌ها برای اقدام همبستگی یا بر اساس ملاحظات محدود سیاسی بررسی می‌شد یا نادیده گرفته می‌شد. انقلاب سوریه به نوعی بیگانه و نامربوط تلقی می‌شد، چیزی که "ما" یعنی "چپ" نیازی به آن نداشتیم و چیزی هم برای "ما" نداشت که عرضه کند.

البته همه در اروپا بی‌تفاوت نبودند. "چپ"ی که انقلاب سوریه را صرفا فرصتی برای تکرار شعارهای بیشتر می‌دید، از یک سو تحت‌الشعاع شمار زیادی از مردم، با هر پیشینه سیاسی، قرار گرفت که در پی راه‌هایی برای حمایت از پناهندگان بودند. بسیاری از این پناهندگان، هرچند نه همه آنها، از سوریه آمده بودند و شمار آنها به‌ویژه در سال ۲۰۱۶ به رکوردی بی‌سابقه رسید. از سوی دیگر، "چپ" از جوانانی عقب ماند که برخی از آنها از محافل آنارشیستی و خودگردان می‌آمدند و برای جنگیدن در کنار سازمان‌های کرد در شمال سوریه رفتند. بحث مهمی درباره سیاست احزاب کرد، رابطه آنها با جنبش‌های اجتماعی و درس‌هایی که می‌توان از این اقدامات گرفت آغاز شده است که من در اینجا درباره آن اظهار نظر نمی‌کنم.

برای تجدید حیات سیاست رادیکال، فهمیدن اینکه "چپ" چگونه شکست خورده است ضروری است، اما به‌هیچ‌وجه کافی نیست. ما باید سرنوشت جنبش‌های رهایی اجتماعی در سوریه را نه از فاصله دور و از بیرون، بلکه آن‌گونه که در زندگی واقعی تجربه شده است درک کنیم. شاید تشکیل چند گروه مطالعه و بحث درباره کتاب صالح نقطه شروع خوبی باشد.

۱۴ اوت ۲۰۱۸

 


جزر و مدهای مخالفت با جمهوری اسلامی

منظور از "جزر و مدهای مخالفت با جمهوری اسلامی" مخالفت مردم نیست. مردم از همان روزی که آخوندیسم سر کار آمد، با این رژیم مشکل داشتند و هنوز هم دارند. منظور آن بخش از اپوزیسیون است که مخالفتش با جمهوری اسلامی به شرایط سیاسی بستگی دارد و هنوز نتوانسته تکلیف خود را با یک سوال ساده روشن کند، جمهوری اسلامی را می‌خواهد یا نمی‌خواهد!

این نیروها در شرایط عادی بسیار شجاع‌اند. از آزادی زنان می‌گویند، از حقوق کارگران دفاع می‌کنند، علیه اعدام موضع می‌گیرند و جمهوری اسلامی را به خاطر فقر و سرکوب محکوم می‌کنند. اما کافی است پای آمریکا، اسرائیل یا جنگ به میان بیاید. ناگهان صدای مخالفت پایین می‌آید و "ملاحظات" شروع می‌شود. یک روز می‌گویند الان وقت اعتراض نیست، چون کشور در جنگ است. روز دیگر نگران تحریم‌اند. یک روز از سوریه‌ای و لیبی‌ای شدن ایران می‌ترسانند و روز دیگر نبود آلترناتیو و رهبری را پیش می‌کشند. خلاصه برای مخالفت نکردن با جمهوری اسلامی، آنقدر بهانه داریم که اگر لازم باشد چندتای دیگر هم تولید می‌کنیم.



اوج این جزر و مد را بعد از وقایع دی ماه ۱۴۰۴ دیدیم. جمهوری اسلامی چنان درجه‌ای از سرکوب و سبعیت نشان داد که آدم فکر می‌کرد دیگر جایی برای "اما" و "اگر" باقی نمانده است. اما باز هم اشتباه می‌کردیم. مسئله اینجاست که برای بخشی از این اپوزیسیون، دشمن اصلی نه جمهوری اسلامی، بلکه آمریکا است. جمهوری اسلامی هم با وجود همه سرکوب و جنایاتش، به دلیل ایستادن در برابر آمریکا، در جایگاه "مقاومت" قرار می‌گیرد. در نتیجه، رابطه این نیروها با جمهوری اسلامی رابطه‌ای است مشروط و متغیر. تا وقتی جمهوری اسلامی در داخل سرکوب می‌کند، می‌توان از آن انتقاد کرد. اما وقتی با آمریکا درگیر می‌شود، ناگهان باید "ملاحظات" را رعایت کرد. در چنین منطقی، جمهوری اسلامی می‌تواند زندان داشته باشد، شکنجه کند، اعدام کند، زنان را سرکوب کند و کارگران را به خاک سیاه بنشاند، اما چون با آمریکا دعوا دارد، یکباره از "رژیم جنایتکار" به "سنگر مقاومت" ارتقا پیدا می‌کند. کافی است فقط اسم‌ها را عوض کنیم. سرکوب می‌شود "مقاومت"، اختناق می‌شود "مبارزه با امپریالیسم" و اعتراض مردم می‌شود "آب به آسیاب آمریکا ریختن". بعد هم هر وقت جمهوری اسلامی مردم را می‌زند، بحث به آمریکا کشیده می‌شود. جمهوری اسلامی اعدام می‌کند، صحبت از تحریم می‌شود. اعتراضات را سرکوب می‌کند، نگرانی از بوجود آمدن شرایطی چون سوریه و لیبی مطرح می‌شود. و به این ترتیب، حکومت مسئول جنایت‌های خودش هم هست، اما یک جورائی همیشه یک "اما آمریکا" هم کنارش حاضر است!

مخالفت با آمریکا و مخالفت با جمهوری اسلامی هیچ تناقضی با هم ندارند. می‌شود هم با سیاست‌های آمریکا مخالف بود و هم جمهوری اسلامی را نخواست. اتفاقا اگر آزادی و رفاه مردم ایران هدف باشد، نباید سرنوشت آنها را به دعوای جمهوری اسلامی و ترامپ یا هر رئیس‌جمهور دیگری در آمریکا گره زد. اما برای بخشی از اپوزیسیون، مخالفت با جمهوری اسلامی یک قرارداد مشروط است. بند اول می‌گوید "ما مخالف جمهوری اسلامی هستیم". بعد چند صفحه تبصره می‌آید، "مگر اینکه آمریکا..."، "مگر اینکه اسرائیل..."، "مگر اینکه جنگ..."، "مگر اینکه تحریم..." و اگر باز هم لازم شد، تبصره‌های تازه‌ای به آن اضافه می‌شود.

این همان اپوزیسیون با جزر و مد است. مشکل این نگاه این است که مردم ایران را از مرکز سیاست بیرون می‌گذارد. مردم برای خوشحال کردن آمریکا یا ناراحت کردن جمهوری اسلامی به خیابان نمی‌آیند. آنها برای خلاص شدن از جمهوری اسلامی و برای داشتن آزادی، رفاه و یک زندگی انسانی مبارزه می‌کنند. اگر کسی هنوز این را نفهمیده، شاید بد نباشد یک بار از پشت نقشه ژئوپلیتیک سرش را بیرون بیاورد و نگاهی هم به مردمی بیندازد که قرار است تمام این سیاست‌ها برای آنها باشد.

۷ سپتامبر ۲۰۲۶


۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

پهلوی، کودتا و افسانه اصلاحات

اخیرا به دو مناسبت، دو برنامه درباره نظام پهلوی دیدم. یکی برنامه‌ای با شرکت آریا کنگرلو در تلویزیون صدای آمریکا بود که به مناسبت ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پخش شده بود. دیگری پادکستی با نام "آوای فلسفه" بود که به مناسبت افشای دروغ‌گویی‌های علی شریعتی تهیه شده بود. من نام برنامه‌ساز آن را نمی‌دانم. این دو برنامه از دو زاویه متفاوت به موضوع نگاه می‌کردند، اما در یک نقطه به هم می‌رسیدند. هر دو در دفاع از نظام پهلوی و در مخالفت با انقلاب ۵۷ سخن می‌گفتند.

آریا کنگرلو بدون هیچ ملاحظه و پرده‌پوشی‌ای از کودتای ۲۸ مرداد دفاع می‌کند. استدلال او این است که اگر مصدق سرنگون نمی‌شد، قدرت دولتی در نهایت به دست کمونیست‌ها و شوروی می‌افتاد و بنابراین کودتا، با همه آنچه به دنبال داشت، در واقع مانع چنین سرنوشتی شد. "آوای فلسفه" اما از زبان فلسفه و استدلال وارد می‌شود. از دروغ‌گویی‌های شریعتی شروع می‌کند و بعد به خود انقلاب ۵۷ می‌رسد. استدلال اصلی آن این است که انقلاب ضرورتی نداشت. ایران دوران محمدرضا شاه، به روایت این برنامه، کشوری بود که می‌شد با اصلاحات آن را بهتر کرد و نیازی به انقلاب نبود. انقلاب نیز اساسا با درهم‌ریختگی، خرابی و خشونت همراه است و بنابراین راه درست، اصلاح تدریجی نظام موجود بود.

طبیعی است که آریا کنگرلو مسئول حرف‌های "آوای فلسفه" نیست و "آوای فلسفه" هم مسئول مواضع کنگرلو نیست. اما اگر از حلقه‌های مشکوک و بعضا ناشناخته اطراف جریان پهلوی بگذریم، می‌توانیم به این دو به عنوان نمونه‌هایی از استدلال‌های ایدئولوژیک مدافعان نظام پهلوی نگاه کنیم. از این زاویه پرسش مهم این نیست که کدام‌یک از این افراد چه انگیزه‌ای دارند. پرسش این است که حرف حساب این جریان چیست و این دفاع بر چه تصویری از تاریخ ایران استوار است.



مشکل اساسی جلوی طرفداران رژیم پهلوی این است که نمی‌توان نظام پهلوی را از شیوه‌ای که به قدرت رسید و از شیوه‌ای که قدرت را حفظ کرد جدا کرد. رژیمی که با کودتای ۲۸ مرداد تثبیت شد، نمی‌تواند تاریخ خود را فقط با دستاوردهای اقتصادی و عمرانی توضیح دهد. کودتا بخش مهمی از شناسنامه سیاسی آن نظام است. همان‌طور که ساواک، سرکوب، شکنجه، زندان سیاسی و حذف مخالفان نیز بخشی از واقعیت آن نظام بودند. رژیمی که برای تثبیت قدرت خود به کودتا متوسل شده بود، نمی‌توانست به سادگی با منطق اصلاحات سیاسی سازگار شود. نظامی که ستون اصلی حفظ قدرتش دستگاه امنیتی، ارتش و سرکوب بود، نمی‌توانست به تعدد احزاب و آزادی فعالیت سیاسی تن بدهد. نمی‌توانست صدای مخالف را بشنود، حتی زمانی که این صدا از درون صفوف طرفداران خود نظام بلند می‌شد.

یک تناقض اساسی در استدلال "آوای فلسفه" وجود دارد که به آن نپرداخت. چگونه می‌توان به مردمی که امکان تغییر سیاسی مسالمت‌آمیز از آنها گرفته شده بود گفت چرا اصلاح نکردید؟ اصلاحات زمانی معنا دارد که امکان اصلاح وجود داشته باشد. وقتی حکومت راه‌های سازمان‌یابی، فعالیت حزبی، آزادی بیان و مشارکت سیاسی را می‌بندد، جامعه نمی‌تواند تا ابد منتظر اصلاحات از بالا بماند. جامعه ایران در دهه‌های پیش از انقلاب، جامعه‌ای بی‌مسئله نبود که ناگهان تحت تاثیر چند روشنفکر چپ، چند دانشجوی ناراضی و چند آخوند به خیابان آمد. نارضایتی سیاسی و اجتماعی دلایل عمیق‌تری داشت. شریعتی اگر نبود، نارضایتی مردم از استبداد شاه از بین نمی‌رفت. جلال آل احمد اگر "غرب‌زدگی" را نمی‌نوشت، ساواک وجود داشت. خمینی اگر وارد صحنه نمی‌شد، سرکوب سیاسی و نبود آزادی سیاسی همچنان وجود داشت. این نکته بسیار مهم است، چون بخشی از روایت طرفداران پهلوی تلاش می‌کند انقلاب ۵۷ را نتیجه فعالیت چند روشنفکر، آخوند یا گروه سیاسی زیرزمینی نشان دهد. گویی اگر شریعتی دروغ نمی‌گفت، اگر جلال آل احمد کتاب دیگری می‌نوشت یا اگر خمینی به صحنه نمی‌آمد، ایران همچنان در مسیر آرام اصلاحات حرکت می‌کرد. این تصویر، علت و معلول را جابه‌جا می‌کند. شریعتی و جلال آل احمد را می‌توان نقد کرد. می‌توان شیادی سیاسی و فکری شریعتی را افشا کرد. می‌توان ارتجاع اسلامی جلال آل احمد را نقد کرد. می‌توان جنایات و سیاست‌های خمینی را محکوم کرد. اما هیچ‌کدام از این نقدها چیزی از مسئولیت نظام پهلوی در ایجاد شرایطی که چنین نیروهایی توانستند در جامعه نفوذ پیدا کنند، کم نمی‌کند.

در واقع، یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها این است که چرا نیروهای مذهبی و ارتجاعی توانستند در انقلاب ۵۷ چنین نقش مهمی پیدا کنند و در نهایت دست بالا را به دست آورند. پاسخ را نمی‌توان فقط در افکار شریعتی و جلال آل احمد و خمینی جست‌وجو کرد. باید به ساختار سیاسی آن دوره نیز نگاه کرد. نیروهای چپ و لیبرال و دیگر نیروهای مخالف حکومت امکان فعالیت آزاد، سازمان‌یابی و حضور علنی در جامعه را نداشتند. احزاب مستقل سرکوب شده بودند و فعالیت سیاسی مخالف حکومت می‌توانست به زندان و شکنجه و حتی اعدام منجر شود. در مقابل، نهادهای مذهبی، مسجدها و حسینیه‌ها همچنان امکان فعالیت و ارتباط با بخش‌هایی از جامعه را داشتند. همین شبکه گسترده، در شرایطی که بسیاری از نیروهای سیاسی دیگر امکان فعالیت علنی نداشتند، به نیروهای مذهبی امکان داد که در جامعه حضور خود را حفظ کنند و در جریان انقلاب از این موقعیت به شکل گسترده استفاده کنند. بنابراین اگر قرار است درباره نقش اسلام سیاسی در انقلاب ۵۷ حرف بزنیم، باید این تناقض را نیز توضیح دهیم که چرا حکومتی که فعالیت سیاسی مخالفان چپ، لیبرال و سکولار را سرکوب می‌کرد، عملا شبکه مذهبی را به عنوان یکی از معدود شبکه‌های گسترده اجتماعی دست‌نخورده باقی گذاشته بود.

نظام پهلوی نه تنها امکان اصلاح سیاسی را محدود کرده بود، بلکه با بستن راه‌های تغییر، جامعه را به نقطه‌ای رساند که تغییر ناگزیر به شکل انفجاری ظاهر شد. وقتی حکومت همه منافذ سیاسی را می‌بندد، نارضایتی از بین نمی‌رود. فقط راه بیان و سازمان‌یابی آن بسته می‌شود. فشار جمع می‌شود و در لحظه مناسب، خود را به شکل انفجار اجتماعی نشان می‌دهد. از این منظر، حمله به خود انقلاب ۵۷ بدون بررسی شرایطی که انقلاب را به وجود آورد، بیشتر شبیه پاک کردن صورت مسئله است. می‌توان نتایج انقلاب را نقد کرد. می‌توان نشان داد که چگونه نیروهای اسلامی توانستند انقلاب را مصادره کنند و چگونه جمهوری اسلامی از دل شکست انقلاب و بر بستر شرایطی که پس از انقلاب به وجود آمد، شکل گرفت. اما اینها به خودی خود دلیلی برای دفاع از نظامی نیست که پیش از انقلاب، راه تغییر مسالمت‌آمیز را بسته بود.

کنگرلو دست‌کم در یک مورد صریح‌تر از "آوای فلسفه" است. او می‌داند که دفاع از نظام پهلوی در نهایت به دفاع از همان واقعیت تاریخی می‌رسد که ۲۸ مرداد، ساواک و سرکوب بخش‌هایی جدایی‌ناپذیر از آن هستند. شاید بتوان بخشی از طرفداران پهلوی را با فلسفه‌بافی، بحث‌های انتزاعی و مقایسه‌های تاریخی سرگرم کرد، اما نمی‌توان این واقعیت را از تاریخ حذف کرد. شاه با کودتا تثبیت شد، با دستگاه امنیتی و سرکوب حکومت کرد و زمانی که بحران فرا رسید، دیگر امکان یک انتقال سیاسی آرام و اصلاح تدریجی وجود نداشت. جامعه‌ای که همه راه‌های تغییر را بسته دید، بالاخره منفجر شد.

اگر قرار است تاریخ را جدی بگیریم، باید همه این واقعیت‌ها را کنار هم ببینیم. هم باید جمهوری اسلامی را توضیح داد، شکست انقلاب ۵۷ را بررسی کرد و هم باید نظامی را دید که با کودتا تثبیت شد و راه اصلاح و تغییر سیاسی را بست. نمی‌توان از جنایات جمهوری اسلامی برای تطهیر نظام پهلوی استفاده کرد، همان‌طور که نمی‌توان از استبداد پهلوی برای توجیه جمهوری اسلامی استفاده کرد. نقد یکی، دفاع از دیگری نیست. حذف یکی برای توجیه دیگری، نه تاریخ‌نگری است و نه استدلال سیاسی.

۲۷ اوت ۲۰۲۶


تحریم، جنگ و کارنامه درخشان جمهوری اسلامی

دولت آمریکا سطح تازه‌ای از تحریم‌های اقتصادی علیه جمهوری اسلامی اعلام کرده و آن را بی‌سابقه می‌خواند. تحریم اقتصادی، به‌خصوص وقتی در متن یک جنگ قرار می‌گیرد، ادامه جنگ به شیوه‌ای دیگر است و طبعا آثارش مستقیما به زندگی مردم منتقل می‌شود. فقر بیشتر، گرانی بیشتر، دشواری دسترسی به دارو و درمان و فشار بیشتر بر زندگی میلیون‌ها انسان، چیزهایی نیست که بتوان از کنارشان گذشت. اما یک نکته ظاهرا ساده و در عین حال مهم را نباید گم کرد. جمهوری اسلامی و مدافعانش چنان از آثار تحریم و جنگ حرف می‌زنند که انگار تا پیش از این، ایران بهشت روی زمین بوده و مردم در رفاه و امنیت و فراوانی زندگی می‌کردند و ناگهان آمریکا از راه رسیده و همه چیز را خراب کرده است. گویی تا همین دیروز آب و برق و گاز فراوان بود، نان ارزان بود، دارو به وفور پیدا می‌شد و مردم مستغنی از هر چیز دیگری بودند و فقط منتظر بودند تحریم‌های آمریکا از راه برسد تا شور و بلوا به پا شود!



واقعیت اما چیز دیگری است. فقر، گرانی، بیکاری، بی‌برقی، بی‌آبی، بحران گاز، سقوط قدرت خرید و ناامنی اقتصادی، پدیده‌هایی نیستند که با جنگ اخیر متولد شده باشند. سال‌هاست مردم با این مصائب دست و پنجه نرم می‌کنند. قیمت نان و بنزین دهه‌هاست که بالا رفته، بحران آب و برق سال‌هاست زندگی مردم را فلج کرده و تورم و سقوط ارزش پول، بخش بزرگی از جامعه را هر روز بیشتر به زیر خط فقر رانده است. جنگ و تحریم می‌توانند همه این مصائب را تشدید کنند، اما نمی‌توانند گذشته را پاک کنند. نمی‌توان با یک تحریم، کارنامه چند دهه حکومت را شست و در بایگانی تاریخ گذاشت.

جمهوری اسلامی از همان ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ پروژه سیاسی خود را با "مرگ بر این" و "مرگ بر آن" تعریف کرد. قرار بود انقلاب اسلامی را به منطقه و جهان صادر کند. یکی از شاهکارهای تبلیغاتی آن دوره این بود که اگر هر مسلمان یک سطل آب روی اسرائیل بریزد، اسرائیل را آب خواهد برد. بعد هم معلوم شد قرار است این "سطل آب" را با موشک، پهپاد، ترور، کشتار و سازمان‌های نیابتی پر کنند.

ارکان سیاست جمهوری اسلامی بر همین اساس شکل گرفت. منابع و ثروت کشور صرف حزب‌الله، حکومت اسد، حشدالشعبی، حماس و پروژه‌های مختلف منطقه‌ای شد. در داخل کشور اما سهم مردم از این سیاست مقتدرانه، هر روز کوچک‌تر شد. البته جمهوری اسلامی در یک زمینه واقعا مقتدر است. در تولید موشک و پهپاد، اگر ادعای خودش را بپذیریم، دستاوردهای قابل توجهی دارد. سینه سپر می‌کند و می‌گوید موشک دوربرد داریم، پهپاد پیشرفته تولید می‌کنیم و در منطقه قدرت اول هستیم. ممکن است همه اینها درست باشد. اما در کنار این کارنامه باید ستون دیگری هم گذاشت. ستون تولید فقر، بی‌برقی، بی‌آبی، ناامنی، زندانی سیاسی، اعدام و سرکوب. در این عرصه هم جمهوری اسلامی واقعا حرف برای گفتن دارد. وقتی صحبت از موشک و پهپاد است، حکومت با افتخار از دستاوردهایش گزارش می‌دهد. اما وقتی صحبت از فقر و بی‌آبی و بی‌برقی و سرکوب است، ناگهان همه چیز به تحریم آمریکا و توطئه دشمن مربوط می‌شود. گویا حکومت در تولید موشک "مقتدر" است، اما در تولید فقر هیچ نقشی ندارد!

اگر منطق حکومت را تا انتها دنبال کنیم، نتیجه خنده‌دار می‌شود. هر چیز خوبی که در کشور وجود دارد، محصول نبوغ حکومت است و هر چیز بدی، کار آمریکا. موشک پرتاب شد، کار جمهوری اسلامی است. برق قطع شد، کار آمریکاست. پهپاد ساخته شد، کار جمهوری اسلامی است. آب نبود، تحریم است. سرکوب شد، دشمن تحریک کرده است. فقر گسترش یافت، محاصره اقتصادی است. پس سهم حکومت دقیقا کجاست؟

مردم ایران پاسخ این سوال را خیلی وقت است داده‌اند. همان مردمی که در خیابان فریاد زدند: "دروغ می‌گن، آمریکاست، دشمن ما همین‌جاست!" این فقط یک شعار اعتراضی نیست. یک تشخیص سیاسی هم هست. مردم دشمن خود را خوب می‌شناسند. سال‌هاست با حکومت زندگی کرده‌اند، سرکوبش را دیده‌اند، فقرش را کشیده‌اند، زندان و اعدامش را دیده‌اند و نتیجه سیاست‌هایش را در سفره و زندگی خود لمس کرده‌اند.

این البته به معنای نادیده گرفتن نقش آمریکا و جنگ نیست. تحریم و جنگ می‌توانند زندگی مردم را به مراتب دشوارتر کنند. هر جا مردم عادی هدف قرار بگیرند، کشته و مجروح شوند، خانه و زندگی‌شان ویران شود یا هزینه اصلی جنگ را بپردازند، باید این بخش از جنگ را محکوم کرد. اما محکوم کردن رنج مردم با محکوم کردن هر ضربه‌ای که به جمهوری اسلامی وارد می‌شود، یکی نیست. این تفاوت مهمی است که بخشی از اپوزیسیون دوست دارد آن را نبیند. برای این بخش، ظاهرا کافی است کلمه "جنگ" به میان بیاید تا همه چیز یک‌جا در سبد محکومیت گذاشته شود. دیگر مهم نیست جنگ به چه چیزی ضربه می‌زند، چه کسی هزینه آن را می‌دهد و چه نیرویی از آن تقویت یا تضعیف می‌شود.

اما سیاست را نمی‌شود با چنین ساده‌سازی‌ای توضیح داد. اگر حملات نظامی مردم عادی را هدف قرار دهند و زندگی آنها را نابود کنند، باید قاطعانه محکوم شوند. اما اگر همین حملات ماشین نظامی، سرکوب و قدرت منطقه‌ای جمهوری اسلامی را تضعیف کنند، صرفا با گذاشتن برچسب "جنگ‌طلبی" نمی‌توان این واقعیت سیاسی را حذف کرد. منافع مردم ایران را نباید با منافع جمهوری اسلامی یکی گرفت.

مسئله صلح‌طلبی انتزاعی نیست. مسئله این است که ببینیم در این جنگ چه کسی در برابر چه کسی ایستاده، چه کسی هزینه می‌دهد و نتیجه آن برای مردم و برای جمهوری اسلامی چیست. از همین زاویه، مسئولیت وضعیت امروز ایران را هم نمی‌توان از دوش جمهوری اسلامی برداشت. جنگ و تحریم آثار واقعی دارند و می‌توانند زندگی مردم را سخت‌تر کنند، اما نباید اجازه داد جمهوری اسلامی از این آثار برای شستن دست خود از کارنامه ۴۷ ساله‌اش استفاده کند. حکومتی که بخش بزرگی از منابع کشور را صرف ماجراجویی‌های منطقه‌ای کرده، آزادی‌های سیاسی را سرکوب کرده، مخالفان را زندانی و اعدام کرده و زیرساخت‌های اقتصادی و اجتماعی کشور را فرسوده کرده، نمی‌تواند امروز با نشان دادن قبض برق و قیمت دارو، ناگهان خودش را قربانی اصلی ماجرا معرفی کند. کسی که همه مشکلات ایران را به آمریکا نسبت می‌دهد، جمهوری اسلامی را از زیر بار مسئولیتش بیرون می‌کشد.

۲۳ اوت ۲۰۲۶


۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

آنچه ۲۸ مرداد کاشت، ۵۷ درو کرد

امروز ۲۸ مرداد است. ۷۳ سال پیش، در همین روز، دولت محمد مصدق با یک کودتا سرنگون شد. کودتایی که سازمان سیا و دولت بریتانیا در سازمان‌دهی آن نقش داشتند و نتیجه‌اش فقط عوض شدن یک نخست‌وزیر نبود. یک مسیر سیاسی در ایران را هم بست و دوره‌ای تازه از اختناق، سرکوب و استبداد را باز کرد.

حالا، ۷۳ سال بعد، یک عده از پشیمان‌شده‌های انقلاب ۵۷ نشسته‌اند و می‌گویند اصلا آن انقلاب چه لزومی داشت؟ مردم می‌توانستند انقلاب نکنند، شاه هم می‌توانست بماند و لابد همه چیز به‌خوبی و خوشی ادامه پیدا می‌کرد.

این استدلال یک ایراد کوچک دارد. تاریخ را از وسطش شروع می‌کند. انگار ۲۸ مرداد اصلا اتفاق نیفتاده است. انگار دولت مصدق خودش استعفا داده و رفته دنبال زندگی‌اش. انگار مردم هم گفته‌اند "خوب شد که رفت، حالا ببینیم اعلیحضرت چه برنامه‌ای برایمان دارد." اما چنین چیزی اتفاق نیفتاد. مردمی که در کودتای ۲۸ مرداد دیدند دولتی که از مسیر قانونی بر سر کار آمده بود، با دخالت قدرت‌های خارجی و نیروهای داخلی سرنگون شد، قرار نبود حافظه‌شان را هم همراه دولت مصدق سرنگون کنند. هر ایرادی که به مصدق و دولتش داشته باشیم، نمی‌توان این واقعیت را با چند جمله ابتر ابطال کرد.

کودتا یک پیام روشن داشت. اگر قرار است جامعه سیاسی ایران چیزی بخواهد که با منافع قدرت حاکم جور درنیاید، آن خواست می‌تواند با زور سرکوب شود. بعد هم برای محکم‌کاری، ساواک آمد. البته ساواک را می‌شود مثل هر چیز دیگری از آسمان نازل‌شده تصور کرد. ولی برای کسانی که حشر و نشر چندانی با تاریخ ندارند، شاید این توضیح هم کفایت کند که شاه یک روز از خواب بیدار شد و گفت "امروز یک ساواک لازم داریم."

مساله اما کمی جدی‌تر از این حرف‌هاست. وقتی راه‌های عادی اعتراض و تغییر سیاسی بسته می‌شود، اعتراض از بین نمی‌رود. می‌رود زیر پوست جامعه. وقتی حزب و مطبوعات و سازمان سیاسی مستقل سرکوب می‌شوند، نارضایتی هم به مرخصی نمی‌رود. در جامعه می‌ماند، جمع می‌شود، شکل عوض می‌کند و منتظر فرصت می‌ماند. این همان رگه خواب تاریخ است. ممکن است حکومت فکر کند جامعه را آرام کرده است. اما خیلی وقت‌ها چیزی که حکومت "آرامش" می‌نامد، فقط نبودن امکان اعتراض علنی است. ساواک می‌تواند کسی را دستگیر کند. می‌تواند سازمانی را متلاشی کند. می‌تواند صدایی را خفه کند. اما نمی‌تواند مساله‌ای را که آن صدا درباره‌اش حرف می‌زند از بین ببرد. اینجا است که باید میان علت‌های مختلف انقلاب ۵۷ و ریشه‌های تاریخی آن فرق گذاشت.

بله، فقر و نابرابری مهم بود. بله، استبداد سیاسی مهم بود. بله، ساواک مهم بود. بله، فساد و شکاف میان حکومت و جامعه مهم بود. همه اینها فراخور جای خودشان قابل بحث‌اند. اما ساواک خودش از کجا آمد؟ استبداد سیاسی چگونه تثبیت شد؟ چرا راه اصلاحات سیاسی بسته شد؟ چرا حکومت به جای تحمل مخالفت، به سرکوب سیستماتیک متوسل شد؟ اگر این پرسش‌ها را دنبال کنیم، دوباره می‌رسیم به همان جایی که ظاهرا بعضی‌ها دوست ندارند به آن برسند. ۲۸ مرداد.

مشکل کسانی که امروز می‌گویند "انقلاب لازم نبود" این نیست که با انقلاب مخالف‌اند. آدم می‌تواند با انقلاب مخالف باشد. مشکل این است که معمولا توضیح نمی‌دهند اگر انقلاب لازم نبود، پس آن جامعه باید چه می‌کرد؟ اعتراض می‌کرد؟ راه اعتراض که بسته بود. حزب تشکیل می‌داد؟ حزب مستقل که تحمل نمی‌شد. مطبوعات آزاد منتشر می‌کرد؟ مطبوعات آزاد که وجود نداشت. از حکومت می‌خواست کنار برود؟ حکومت هم ظاهرا چنین درخواستی را در فهرست برنامه‌های روزانه‌اش نداشت.

پس چه می‌ماند؟ اینجا معمولا بحث تمام می‌شود و یک جمله طلایی از راه می‌رسد که "مردم اشتباه کردند." بسیار خوب. مردم اشتباه کردند. اما تاریخ با این جمله ابطال نمی‌شود. اگر جامعه‌ای را ده‌ها سال در وضعیت اختناق نگه دارید، اگر راه‌های عادی تغییر را ببندید، اگر اعتراض سیاسی را جرم کنید و مخالف را سرکوب کنید، بعد هم وقتی جامعه منفجر شد بگویید "چرا انقلاب کردید؟"، این دیگر تحلیل تاریخی نیست. بیشتر شبیه شکایت صاحبخانه‌ای است که بعد از بستن تمام درهای خروجی خانه، از مستاجر می‌پرسد چرا از پنجره بیرون رفتی.

البته انقلاب ۵۷ نتایج فاجعه‌باری هم داشت. جمهوری اسلامی به قدرت رسید و بسیاری از نیروهایی که در سرنگونی رژیم شاه نقش داشتند، خیلی زود خودشان قربانی همان ماشین سرکوب شدند. اینها را نمی‌شود نادیده گرفت و هیچ دلیلی هم برای رمانتیک کردن انقلاب وجود ندارد. اما نقد نتایج انقلاب یک چیز است و ابطال دلایل وقوع آن چیز دیگری. نمی‌شود از فاجعه بعدی نتیجه گرفت که فاجعه قبلی اصلا وجود نداشته است. نمی‌شود جمهوری اسلامی را دید و بعد به عقب برگشت و گفت پس شاه لابد انتخاب بهتری بوده است. این نوع استدلال فقط وقتی کار می‌کند که تاریخ را به مسابقه انتخاب میان ۲ گزینه تقلیل بدهیم. تاریخ چنین مسابقه‌ای نیست. جامعه ایران در ۱۳۵۷ محصول یک روز و یک شب نبود. ۲۵ سال حشر و نشر استبداد، سرکوب و انسداد سیاسی پشت سر آن بود. ۲۸ مرداد یکی از نقاط تعیین‌کننده این تاریخ بود. به همین دلیل، اگر کسی واقعا می‌خواهد درباره انقلاب ۵۷ بحث کند، بهتر است به جای تکرار جمله "انقلاب لازم نبود"، یک سوال ساده‌تر را جواب بدهد. اگر انقلاب لازم نبود، چه راه دیگری برای تغییر وجود داشت؟ اگر پاسخی برای این سوال ندارد، شاید بد نباشد یک بار دیگر به ۲۸ مرداد نگاه کند.



چون طشتش دیگر از بام افتاده است. کودتا فقط یک دولت را سرنگون نکرد. یک جامعه را وارد دوره‌ای کرد که در آن اعتراض سیاسی به جای اینکه در فضای علنی و قانونی بیان شود، باید در سکوت، در زندان، در خانه‌ها و در زیر پوست جامعه زندگی می‌کرد. و وقتی اعتراض را برای ۲۵ سال به زیرزمین می‌فرستید، نباید خیلی متعجب شوید اگر روزی با آسانسور برگردد بالا.

۲۸ مرداد ۱۴۰۵ (۱۹ اوت ۲۰۲۶)