نقدی بر کتاب "انقلاب ناممکن: درک تراژدی سوریه"
نوشته یاسین الحاج صالح، لندن
نوشته: سایمون پیرانی از وبلاگ "مردم و
طبیعت"
مقدمه ناصر اصغری
نوشته زیر مرور و
نقدی است بر کتاب خواندنی یاسین الحاج صالح، "انقلاب غیرممکن"، نوشته سایمون
پیرانی. این مطلب را در وبلاگ پیرانی، با عنوان "مردم و طبیعت"، مطالعه
کردم و با کمک یک اپلیکیشن هوش مصنوعی از انگلیسی به فارسی ترجمه کردم.
"انقلاب غیرممکن" یکی از
معدود کتابهای باارزش درباره انقلاب سوریه است. اهمیت این کتاب فقط در بررسی روند
وقایع سوریه نیست، بلکه در تلاش آن برای فهم شکست یک انقلاب مردمی، سرکوب فاشیستی
آن و نقش نیروهای مختلف داخلی و خارجی در این شکست است. به همین دلیل، مطالعه این
کتاب و نقد و بررسیهایی که درباره آن نوشته شده، برای کسانی که میخواهند تجربه
انقلاب سوریه و سرنوشت جنبشهای اجتماعی در منطقه را بهتر بفهمند، خواندنی و قابل
تامل است.
ترجمه این نوشته
را با هدف در دسترس قرار دادن آن برای خوانندگان فارسیزبان تهیه کردهام. امیدوارم
این مطلب بتواند انگیزهای برای مطالعه خود کتاب و بحث بیشتر درباره تجربه انقلاب
سوریه و درسهای سیاسی آن باشد.
ناصر اصغری
***
آغاز درک تراژدی
سوریه
سایمون پیرانی
همه ما نیاز داریم
سرنوشت انقلاب سوریه را درک کنیم، بدانیم با چه نیروهایی روبهرو بود، چگونه و چرا
در خون غرق شد و آینده آن چه خواهد بود. از این رو، انتشار کتاب یاسین الحاج صالح
به زبان انگلیسی بسیار ارزشمند است.
تراژدی سوریه
نقطه عطفی برای جنبشهای رهایی اجتماعی در سراسر جهان است. یک خیزش تودهای و مردمی
با دامنه و ابعادی کمسابقه، با موجی از خشونت کمسابقه درهم شکسته شد. در تاریخ
طولانی و هولناک حکومتهای سرکوبگر، کمتر حکومتی را میتوان یافت که چنین جنگ وحشیانه
و بیوقفهای علیه شهروندان خود به راه انداخته باشد، یا با چنین بیرحمی و حسابگری
جامعه را به جنگ داخلی کشانده باشد تا مبادا کنترل آن را از دست بدهد.
نه تنها دولتهای
جهان به رژیم اجازه دادند دست خود را برای شکنجه و کشتار سوریها باز بگذارد، بلکه
بخش بزرگی از آنچه بهاصطلاح "چپ" نامیده میشود نیز سکوت کرد یا حتی از
شکنجهگران و قاتلان حمایت کرد. روبهرو شدن با این فاجعه و درک دلایل وقوع آن، پیششرط
هر نوع سیاست رادیکال معنادار در آینده است.
فاشیسم سوری
این کتاب یاسین
الحاج صالح مجموعهای از مقالههایی است که بین خیزش سال ۲۰۱۱ و سال ۲۰۱۵ نوشته
شدهاند. او در این مقالهها بارها به تحلیل رژیم سوریه، "بورژوازی جدیدی"
که بیش از همه با آن پیوند دارد و نیروهای اجتماعی حامی آن بازمیگردد.
صالح در مقاله
"ریشههای فاشیسم سوری" که در آوریل ۲۰۱۲ نوشته شده، یعنی زمانی که از
آغاز خیزش کمی بیش از یک سال میگذشت، خواهان بحث درباره ریشههای خشونت فاشیستی
حکومت بشار اسد میشود. تا آن زمان، حکومت ۱۲ هزار نفر را کشته، هزاران نفر دیگر
را شکنجه و زندانی کرده و بیش از یک میلیون نفر را در داخل سوریه آواره کرده بود.
صالح توضیح میدهد که منظورش از "فاشیسم" این است: "حمله خشونتآمیز
به غیرنظامیان و بیاعتنایی به جان آنها، استفاده از عملیات تنبیهی در واکنش به
هرگونه اعتراض، و گلولهباران شهرها، مناطق و روستاها، همه به دست یک حلقه ثروتمند
حاکم که از هرگونه پاسخگویی مصون است و با این بهانه عمل میکند که "از امنیت
میهن دفاع میکند". اگر موضوع را دقیقتر بررسی کنیم، شاید با یک ایدئولوژی
فاشیستی منسجم یا سازمانهای اجتماعی مشخصا فاشیستی روبهرو نشویم، بلکه با آمیزهای
از خشونت افسارگسیخته و ایدئولوژیای مواجه میشویم که در بهترین حالت خشونت را
نادیده میگیرد و در بدترین حالت آن را توجیه و تشویق میکند و در هر حال به سرکوب
مردم ادامه میدهد." (ص ۹۲)
صالح سپس به بررسی
ریشههای این فاشیسم میپردازد. به استدلال او، سرچشمه آن "در شکل بعثی ناسیونالیسم
عربی دفن شده است"، ناسیونالیسمی که از زمان به قدرت رسیدن حزب بعث در سال
۱۹۶۳ شکل گرفت و از سال ۱۹۷۰، تحت دیکتاتوری شخصی حافظ اسد، پدر بشار، ادامه یافت.
این "عربگرایی مطلق" مستلزم آن بود که همه شهروندان "عرب سوری"
باشند: "این تصور، پایه یکسانسازی ملیگرایانهای را بنا گذاشت که نتوانست هیچکس
را در خود ادغام کند، بلکه در عوض توانست کردهای سوریه را از فضای عمومی سوریه
"تبعید" کند، هرچند نه از خود سوریه. تا زمان آغاز شورش، حدود ۱۵۰ هزار
کرد وجود داشتند که نزدیک به نیم قرن از حق داشتن تابعیت محروم بودند. توجیه این
محرومیت نیز مستقیما بر اثر بیگانهکننده عربگرایی مطلق استوار بود." (ص ۹۳)
نظریه (دکترین)
عربگرایی مطلق بهعنوان ابزاری برای مجرمانگاری مخالفت و اعتراض شکل گرفت و به
پایه و اساس کیش شخصیت حافظ اسد تبدیل شد.
صالح درباره چگونگی
این ایدئولوژی مینویسد که "پردهای سنگین از تبلیغات و شعارهای رسمی بر تاریخ
فرقهگرایی [میان گروههای مختلف قومی و مذهبی] کشید و پردهای ضخیم از ممنوعیت بر
هر تلاشی برای پرداختن به این مسئله افکند" و همزمان ماشین سرکوب حافظ اسد
سازماندهی شد. او خویشاوندان و دوستان مورد اعتماد خود را در موقعیتهای قدرتمند
دستگاه امنیتی گمارد. این دستگاه به ساختاری تبدیل شد که "در تاریخ معاصر سوریه
بیسابقه بود" و خود به یکی از سرچشمههای تنشهای فرقهای تبدیل شد. (ص ۱۰۳)
شبکههایی از
خبرچینان و جاسوسان ایجاد شدند. "شخصیت مقدس رئیسجمهور مرکز وفاداری سیاسی و
ستون یکدستی و همگونی جامعه بود." تنها عناصر ثابت این نظام عبارت بودند از
"فلج اجباری فعالیت سیاسی، از کار انداختن جنبشهای سیاسی و اجتماعی و محدود
کردن عالیترین قدرت به رئیسجمهور و اطرافیان او".
صالح تاثیر سرکوب
اسدی بر جامعه مدنی سوریه را بررسی میکند، از جمله "بحران پیوندهای
اعتماد"، "گسترش روایتهای قربانیبودن و برتریجویی" (ص ۱۰۶) و
پارانویا و ترس میان جوامع مختلف. به استدلال او، این فرقهگرایی سپس با خشونت
سازمانیافته فاشیستی در "هسته جهنمی نظام" درهم آمیخت. منظور او شکنجه
افسارگسیختهای است که در زندان تدمر در پالمیرا در دوران حافظ اسد اعمال میشد،
جایی که بیشتر نگهبانان علوی و بیشتر زندانیان اسلامگرا بودند.
این زندان در سال
۲۰۰۱ بسته شد و در سال ۲۰۱۱، همزمان با آغاز وحشت و سرکوب علیه انقلاب، دوباره
بازگشایی شد. در جریان انقلاب ۲۰۱۱، فرقهگرایی همچنین در میان "شبیحه"
جریان داشت، اوباش مسلح طرفدار اسد که مسئول برخی از هولناکترین جنایتها علیه خیزش
مردمی بودند، از جمله کشتارهای کرم الزیتون در حمص در ۱۱ مارس ۲۰۱۲ و حوله در ۲۵
مه ۲۰۱۲.
صالح استدلال میکند
که یکی دیگر از پایههای فاشیسم سوری، "بورژوازی جدیدی" است که در اطراف
رژیم بشار اسد شکل گرفته و از پذیرش سیاستهای اقتصادی نولیبرالی توسط رژیم سود
برده است. این طبقه "عمدتا از پسران مقامها و نزدیکان آنها تشکیل شده که
ثروت خود را زیر حمایت رژیم و از طریق دسترسی ویژه به قراردادها، معاملات، طرحها
و منابع عمومی انباشتهاند". (ص ۱۰۹)
صالح ایدئولوژی
"توسعه و مدرنسازی" را که این طبقه از آن دفاع میکرد بررسی میکند. به
استدلال او، این ایدئولوژی "به بورژوازی جدید امکان داد در مبارزه خود برای
به دست آوردن هژمونی، دست به تهاجم بزند". (ص ۱۱۴)
بخش مهمی از این
نگرش، نگاهی غیرانسانی به اکثریت مردم سوریه بود. بورژوازی جدید آنها را "عقبمانده،
بیسواد، ناآگاه و متعصبی میدید که خود مسئول شرایط زندگی خویش هستند".
هنگامی که خیزش آغاز شد، برچسبهایی مانند "کودن" و "سلفی"
بدون هیچ ملاحظهای به کسانی که در خیزش شرکت داشتند زده میشد.
صالح در مقالههای
دیگری، از جمله مقالهای با عنوان "ظهور پوچگرایی مبارز" که در مه ۲۰۱۲
درباره خطر جنگ داخلی و رشد اسلامگرایی افراطی نوشته شده بود و مقالهای با عنوان
"سرنوشت انقلاب سوریه" که در سپتامبر ۲۰۱۳، پس از شکستهای سنگین جنبش
مردمی نوشته شد، نقش محوری خشونت افراطی در فاشیسم اسد را بررسی میکند.
به نظر من، این
استدلالها هم بسیار مهماند و هم قانعکننده. من در جریان شکلگیری سیاسی خود بهعنوان
یک سوسیالیست اروپایی، فاشیسم را بهعنوان روی آوردن بورژوازی به اشکال خشونتآمیز
و دیکتاتوری حکومت آموختم، حکومتی که در آن تصرف دولت توسط فاشیستها از سوی یک
جنبش بزرگ و خشونتطلب خارج از پارلمان پشتیبانی میشود. فاشیسم در واکنش به جنبش
قدرتمند کارگری ظهور میکند، جنبشی که خود قدرت دولتی را تهدید میکند یا برای به
دست گرفتن آن به رقابت برخاسته است. نمونههایی که ما با آنها بزرگ شدیم، فاشیستهای
آلمانی، ایتالیایی و رومانیایی بودند که قدرت را به چنگ آوردند، و همچنین جنبشهای
فاشیستی بسیاری که موفق به این کار نشدند. از نظر تحلیلی، این الگوها در شکلهای
گوناگون ظاهر میشدند.
بعثگرایی و رژیم
حافظ اسد که از دل آن شکل گرفت، دقیقا در چارچوب مقولاتی که ما از تجربه اروپایی
خود آموخته بودیم نمیگنجد. بعثگرایی، مانند فاشیسمهای اروپایی، با ایدئولوژی ملیگرایانه
وطرد کننده (exclusionary) خود توانست در بخشهایی از جامعه سوریه
نفوذ پیدا کند. صالح هم در مقاله "ریشههای فاشیسم" و هم در آخرین مقاله
کتاب با عنوان "دولت نوسلطانی" این موضوع را توضیح میدهد. اما از سوی دیگر،
فاشیسم اسدی مانند فاشیسم ایتالیایی، آلمانی و اسپانیایی در دهه ۱۹۳۰ در واکنش به
جنبشهای کارگری به وجود نیامد.
نکته تعیینکننده
این است که اگر فاشیسم را استفاده از خشونت افسارگسیختهای بدانیم که با ایدئولوژی
ملیگرایانه وطرد کننده توجیه میشود
و بدون اعتنا به موازین قانونی اعمال میشود، آنگاه وحشتی که علیه خیزش سوریه به
راه افتاد، آشکارا ماهیتی فاشیستی داشت.
استدلال صالح به
ما کمک میکند ببینیم که ماهیت واقعی اسدیسم در سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ و در واکنش
مستقیم به یک جنبش اجتماعی آشکار شد؛ جنبشی که از نظر گستردگی و عمق، دستکم هماندازه
و شاید گستردهتر و عمیقتر از جنبشهای کارگری اروپا در دهه ۱۹۳۰ بود.
صالح اشاره میکند
که ایدئولوژی بعثی از "ایدئولوژی کمونیستی و روشهای آن در مبارزه با امپریالیسم
غربی، که در دشمنی کلیشهای و ذاتگرایانه آن با غرب نمود پیدا میکرد" تاثیر
گرفته بود. (ص ۹۸) دوست دارم بیشتر درباره تاثیر استالینیسم بر ترکیب ویژه اسدیسم
بدانم، یعنی ترکیب "ضدامپریالیسم" در رابطه با اسرائیل، شکل خاص آن از
"عربگرایی مطلق" و گشایش اقتصادی نولیبرالی به روی بخشهایی از سرمایه
بینالمللی.
برداشت من، از
فاصله دور، این است که نخبگان شوروی یکی از منابع مهم تغذیه ایدئولوژیک رژیم و شکلدهنده
تصورات آن درباره دولت و حکومت بودند، علاوه بر حمایتهای مادی و عملی آشکارتری که
در دوران حکومت حافظ اسد ارائه میکردند. افزون بر این، این موضوع در پسزمینه نقش
خونینی قرار دارد که روسیه پوتین در چند سال گذشته در ضدانقلاب سوریه ایفا کرده
است.
تجربه انقلابیون
سوری
صالح بهجای اینکه
چند "نتیجهگیری" مرتب و از پیش تعیینشده را کنار هم بگذارد، افکار و
تحلیلهای خود را همانگونه که در جریان تراژدی سوریه شکل گرفتهاند، در اختیار
خواننده قرار میدهد. این ده فصل از میان ۳۸۰ مقاله و مصاحبهای انتخاب شدهاند که
او بین مارس ۲۰۱۱ و نوامبر ۲۰۱۵ منتشر کرده است.
هنگامی که انقلاب
۲۰۱۱ آغاز شد، صالح در دمشق زندگی میکرد. او در سال ۲۰۰۰ از حلب به دمشق رفته
بود. در حلب "تلاش میکرد تحصیلات عالی خود را پس از وقفهای هفدهساله به پایان
برساند؛ شانزده سال از این وقفه را به دلیل عضویت در یک حزب کمونیست مخالف رژیم
حافظ اسد در زندان گذرانده بود".
صالح بیشتر سالهای
۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ را در دمشق و در حال رفتوآمد میان مخفیگاهها گذراند. او در مقدمه
تاثیرگذار کتاب، روند هراسانگیزی را توصیف میکند که طی آن انقلاب تودهای،
مسالمتآمیز و مردمی، ابتدا با نظامیشدن درگیری و سپس با ظهور اسلامگرایی افراطی
در مناطقی که از کنترل حکومت خارج شده بودند، به تدریج تحتالشعاع قرار گرفت،
دگرگون شد و سرانجام به خفگی کشیده شد.
در فصل نخست با
عنوان "انقلاب مردم عادی" که در ژوئن ۲۰۱۱ نوشته شده، صالح تصور میکند
سرنگونی رژیم به دست جنبش قدرتمند مردمی فقط مسئله زمان است. او مینویسد جوانان
باید بار "پاکسازی ویرانههایی را که رژیم بعثی بر جای گذاشته" بر دوش
بکشند. اما در سپتامبر ۲۰۱۱، لحن او تغییر کرده است. او در مقاله "خطر وضعیت
طبیعی" که درباره نظامیشدن درگیری نوشته شده، میگوید "نگران بودم که
به سوی وضعیتی از جنگ آشکار پیش میرویم که منطق ضرورت بر آن حاکم خواهد بود، یعنی
ضرورت جنگیدن نومیدانه با متجاوز، بهگونهای که جایی اندک برای آرمانهای مثبت
انقلاب باقی بماند. چیزهایی مانند دموکراسی و عدالت، دانش و هنر، زمانی که مردم در
ابعاد گسترده کشته، شکنجه و تحقیر میشوند، به تجمل تبدیل خواهند شد". (ص ۶)
این موضوع سخن پیشگویانه
ویکتور سرژ، کمونیست آزادیخواه بلژیکی ـ روس، را به یادم آورد که در جریان جنگ
داخلی روسیه در سال ۱۹۲۰ گفته بود: "منطق بیرحم تاریخ ظاهرا در انقلابها مجال بسیار
اندکی برای روح آزادیخواه باقی گذاشته است. دلیلش این است که آزادی انسان، که
محصول فرهنگ و ارتقای سطح آگاهی است، نمیتواند با خشونت برقرار شود. [با این حال]
دقیقا انقلاب لازم است تا از جهان کهنه، با نیروی اسلحه، امکان تحول، امکان حرکت
به سوی نظمی خودجوش، اتحاد آزادانه کارگران و آنارشی را به دست آورد." (سرژ،
"آنارشیستها در انقلاب روسیه"، در کتاب "انقلاب در خطر: نوشتههایی
از روسیه ۱۹۱۹ ـ ۱۹۲۰")
صالح توضیح میدهد
که در ژانویه ۲۰۱۲ احساس کرد زیر نظر است و مخفیگاه خود در دمشق را ترک کرد و دیگر
هرگز به آنجا بازنگشت. "وضعیت کلی کشور هر روز بیش از پیش از کنترل خارج میشد.
همچنین بهتدریج روشنتر میشد که آن وضعیت غیرقابلتصوری که پیشتر در گفتوگوهای
خصوصی درباره آن صحبت کرده بودیم، یعنی اینکه رژیم برای ماندن در قدرت حاضر خواهد
بود کشور را نابود کند، تنها دستور کار سیاسی آن بوده و این سیاست از همان زمان در
حال اجرا بوده است." (ص ۷)
معنای "غیرقابلتصور"
در اینجا بهراحتی ممکن است از چشم خوانندگانی که در شرایط نسبتا امن و آسوده
اروپا زندگی میکنند پنهان بماند. حتی کسانی که در برابر شکنجهها و کشتارهای سی
سال پیش از آن مقاومت کرده بودند، نمیتوانستند از پیش ابعاد خشونتی را که رژیم در
سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ به راه انداخت تصور کنند. صالح در چندین فصل کتاب، به تدریج
با ابعاد این یورش ویرانگر روبهرو میشود و میکوشد آن را درک کند.
در مقاله
"سلاح و انقلاب" که در آوریل ۲۰۱۲ نوشته شده، او سه مرحله برای انقلاب
قائل میشود: ۱) از مارس تا سپتامبر ۲۰۱۱، زمانی که اعتراضهای مردمی بهسرعت
گسترش یافتند ۲) از اوت ۲۰۱۱ تا فوریه ۲۰۱۲، زمانی که "رژیم از برخورد با
انقلاب عمدتا بهعنوان یک مسئله امنیتی، به انجام عملیات نظامی تمامعیار علیه آن
روی آورد" و ۳) از فوریه ۲۰۱۲، مرحله "تروریسم آشکار و سیاست زمین
سوخته، کشتارهای جمعی و ویران کردن محلهها و شهرها". (ص ۷۷)
"ظهور مولفه نظامی انقلاب قطعا
انتخاب اول هیچکس نبود و نتیجه بهکارگیری یک ایدئولوژی از پیش آماده برای اقدام
مسلحانه نیز نبود. بلکه مولفه نظامی در درجه اول محصول جانبی رویاروییهای نظامیشده
رژیم با اعتراضهای مردمی از همان آغاز بود." (ص ۷۸)
"ما همچون طعمهای در آروارههای
هیولا افتادهایم، یعنی در آروارههای تاریخ. تنها نجاتدهندگان ما بینش درست و سیاستهای
سنجیدهاند." (ص ۹۰)
در مقاله
"ظهور پوچگرایی مبارز" که در مه ۲۰۱۲ نوشته شده، بر "سه روند جاری"
تاکید میکند که به باور او در حال ایجاد "گرایشی به سوی پوچگرایی"
بودند: نخست، خشونت روزافزون رژیم و شوکی که این خشونت ایجاد کرده بود؛ دوم، اپوزیسیونی
"عمیقا دچار تفرقه و ناکارآمد"؛ و سوم، "فلجشدگی منطقهای و بینالمللی"
که به رژیم امکان داده بود بدون هیچ مانعی به کشتار مردم ادامه دهد. (ص ۱۲۲ و ۱۲۳)
او توضیح میدهد که احساس درماندگی و بیدفاعی، شرکتکنندگان در انقلاب را به سوی
مذهب سوق میداد.
در یک مراسم تشییع
جنازه در رقه در مارس ۲۰۱۲، شرکتکنندگان فریاد میزدند: "مردم تو بیدفاعاند،
ای خدا!" صالح که خود یک بیخدا و انسانگراست، در پاسخ میگوید: "آنها
با همین یک جمله اعلام کرده بودند که مردم خدا هستند و در عین حال بیدفاعاند و
هدف حمله یک نیروی مسلح و متجاوز قرار گرفتهاند. ترکیب خدا و سلاح راهی برای رهایی
از بیدفاعی در اختیار "مردم بیدفاع خدا" میگذارد." (ص ۱۲۴)
اینها ریشههای
"پوچگرایی اسلامی" بودند که از این نقطه به بعد، در برابر سازمانهای
انقلابی جمعگرا و مبتنی بر اجتماع که در سراسر سوریه ریشه دوانده بودند، قد علم
کردند، آنها را تحتالشعاع قرار دادند، تضعیف کردند، از درون متزلزل ساختند و تهدید
کردند.
این بخش از تراژدی
سوریه برای صالح نمیتوانست شخصیتر از این باشد. در دسامبر ۲۰۱۳، همسر او، سمیرا
الخلیل، به همراه سه تن از دوستانشان، رزان زیتونه، وائل حماده و ناظم حمادی، توسط
یک سازمان سلفی در دوما ربوده شدند. هر چهار نفر با مرکز مستندسازی نقض حقوق بشر و
سازمانهای دیگری که از انقلاب حمایت میکردند همکاری داشتند. آنها به "چهار
نفر دوما" معروفاند و انقلابیون سوری در ارتباط با سرنوشت آنها یک کارزار بینالمللی
به راه انداختهاند.
صالح در اکتبر ۲۰۱۳ سوریه را ترک کرد و در تبعید در
استانبول زندگی میکرد. سمیرا همچنان مفقود است. برادر صالح، فراس، نیز در ژوئیه ۲۰۱۳ توسط داعش ربوده شد و همچنان مفقود
است، همانطور که دوستان و آشنایان دیگری نیز مفقود شدهاند. "این شرایط چیزی
نیست که بتوان از آن تبعید شد، بلکه همچنان حضوری بسیار نزدیک و شخصی دارند."
(ص ۱)
تجربه سوریه باید
به تجربه ما تبدیل شود
شکست انقلاب سوریه
و بازگشت حکومت اقتدارگرا در مصر، در مجموع نقطه عطفی در مبارزه برای رهایی اجتماعی
به شمار میروند که از نظر اهمیت با پیروزی فرانسیسکو فرانکو و فاشیستها در اسپانیا
در سال ۱۹۳۶ قابل مقایسه است. در این دو کشوری که "بهار عربی" در آنها
گستردهتر، عمیقتر و درخشانتر از همه جا بود، بهار به زمستان تبدیل شده است.
انقلاب اسپانیا در دهه ۱۹۳۰ نیز خفه شد و از درون، به دست نخبگان شوروی و احزاب استالینیست در
سراسر جهان تضعیف شد. هشتاد سال بعد، انقلاب سوریه از نظر نظامی درهم شکسته شده
است، آن هم به دست رژیمی "ضدامپریالیست" که از حمایت بخشهایی از آنچه
در سطح بینالمللی "چپ" نامیده میشود برخوردار است.
اگر قرار باشد
امیدی از میان ویرانههای تجربه انقلابی سوریه دوباره به دست آید، نخست باید این
تجربه را در سطح بینالمللی بخشی از تجربه خودمان بدانیم و آن را درک کنیم. کتاب یاسین
الحاج صالح یکی از ابزارهای اساسی است که برای این کار به آن نیاز داریم. من هنوز
ادعا نمیکنم که درسهای سوریه را بهخوبی فهمیدهام، اما این کتاب پرسشهایی را
در ذهنم ایجاد کرده است، از جمله:
■ نخست، تجربه سوریه
درباره جنبشهای اجتماعی در قرن بیستویکم بهطور کلی چه چیزی به ما میگوید؟ چه چیزی
امکان بهراهافتادن این خشونت علیه خیزش را فراهم کرد؟ از بسیاری جهات، دامنه این
خشونت بیسابقه بود. سلاحهایی که به کار گرفته شدند چندین برابر مرگبارتر از سلاحهایی
بودند که فرانکوئیستها یا عوامل استالینی در جنگ داخلی اسپانیا به کار بردند. اما
آیا مسئله فقط به فناوری کشتار مربوط میشود؟ چه شرایط سیاسیای به روسیه و جمهوری
اسلامی امکان داد از این کشتار حمایت کنند، در حالی که دیگر "قدرتهای
بزرگ" نظارهگر آن ایستادند؟ در اینجا پیشینههایی وجود داشت، از جمله لشکرکشی
وحشیانه روسیه علیه چچن در اوایل دهه ۲۰۰۰ و مداخله روسیه در اوکراین در سال ۲۰۱۴.
اما ویرانی سوریه در سطحی کاملا متفاوت رخ داد. گمان میکنم بخشی از پاسخ را باید
در تغییر آرایش نظام دولتها در عرصه بینالمللی و افول هژمونی آمریکا جستوجو
کرد. با این حال، پرسشهای حیاتی بسیاری وجود دارد که برای آنها پاسخ سادهای نمیبینم.
■ دوم، اصلا امروز منظورمان از
"امپریالیسم" و "ضدامپریالیسم" چیست؟ اسد که "ضدامپریالیست"
معرفی میشود، بهشدت به حمایت رژیمهای روسیه و ایران متکی است. مداخله خونین روسیه
در سوریه نشان داده است که ولادیمیر پوتین، قصاب چچن و معمار مداخله نظامی روسیه
در اوکراین، "ضدامپریالیست" نشده است، بلکه دولت او توانسته است، با
وجود ضعفهای اساسی اقتصادی روسیه و ادغام آن در اقتصاد جهانی بهعنوان صادرکنندهای
تابع و وابسته مواد خام، دست به مداخلهای قاطع با ماهیتی امپریالیستی در خاورمیانه
بزند.
بخشهای گستردهای
از "چپ" این استدلال خندهآور را عینا میپذیرند که جنگ مرگبار پوتین و
اسد علیه مردم سوریه به نوعی با جنگ عربستان سعودی در یمن یا جنگ اسرائیل علیه فلسطینیها
متفاوت است، چون گویا روسیه و سوریه "ضدامپریالیست" هستند. همانطور که
لیلا الشامی گفته است: "برای اسدیستهای حاضر در بهاصطلاح "چپ"،
ظاهرا اهمیتی ندارد که خود رژیم اسد از نخستین جنگ خلیج فارس حمایت کرد یا در
برنامه غیرقانونی انتقال و بازجویی زندانیان آمریکا شرکت داشت؛ برنامهای که در آن
افراد مظنون به تروریسم، به نمایندگی از سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، در سوریه
شکنجه میشدند. این واقعیت نیز همواره نادیده گرفته میشود که احتمالا رژیم اسد این
عنوان ننگین را دارد که بیش از دولت اسرائیل فلسطینی کشته است. همچنین نادیده
گرفته میشود که این رژیم بیشتر در پی استفاده از نیروهای مسلح خود برای سرکوب
مخالفان داخلی است تا آزاد کردن جولان اشغالشده توسط اسرائیل."
خیالپردازیهای
طرفدار اسد و طرفدار پوتین که در "چپ" رواج دارد، هیچ چیزی درباره واقعیت
مبارزه طبقاتی و مبارزه اجتماعی در خاورمیانه یا روسیه به ما نمیگوید. این خیالپردازیها
فقط نشان میدهند که با وجود فروپاشی بیش از یک ربع قرن پیش اتحاد شوروی که زمانی
"سنگر دفاع در برابر امپریالیسم" تلقی میشد، شیوههای ارتجاعی، دولتمحور
و اقتدارگرایانه تفکر همچنان پابرجا هستند. چنین تفکری نه تنها کنش مردم را تابع
ملاحظات دولتسازی و سیاست دولتی میکند، بلکه در این موارد عملا وجود کنش مستقل
مردم را انکار میکند.
■ سوم، با توجه به شکست تاریخی
"چپ" در درک روشن تراژدی سوریه و اقدام موثر در برابر آن، آیا هنوز صحبت
کردن از "چپ" معنایی دارد؟ به نظر من ندارد. مسئله فقط سیاست طرفدار اسد
نیست که در بالا به آن اشاره شد. بر اساس تجربهام در بریتانیا، میتوانم بگویم حتی
بیشتر سازمانها و گرایشهای "چپ" که تا حد حمایت یا "دفاع"
از اسد و پوتین پیش نرفتند، هیچ اقدامی برای همکاری با انقلابیون سوری انجام
ندادند. آنها مردم سوریه را کنشگرانی نمیدیدند که برای تعیین سرنوشت خود مبارزه میکنند.
درخواستها برای اقدام همبستگی یا بر اساس ملاحظات محدود سیاسی بررسی میشد یا نادیده
گرفته میشد. انقلاب سوریه به نوعی بیگانه و نامربوط تلقی میشد، چیزی که
"ما" یعنی "چپ" نیازی به آن نداشتیم و چیزی هم برای
"ما" نداشت که عرضه کند.
البته همه در
اروپا بیتفاوت نبودند. "چپ"ی که انقلاب سوریه را صرفا فرصتی برای تکرار
شعارهای بیشتر میدید، از یک سو تحتالشعاع شمار زیادی از مردم، با هر پیشینه سیاسی،
قرار گرفت که در پی راههایی برای حمایت از پناهندگان بودند. بسیاری از این
پناهندگان، هرچند نه همه آنها، از سوریه آمده بودند و شمار آنها بهویژه در سال
۲۰۱۶ به رکوردی بیسابقه رسید. از سوی دیگر، "چپ" از جوانانی عقب ماند
که برخی از آنها از محافل آنارشیستی و خودگردان میآمدند و برای جنگیدن در کنار
سازمانهای کرد در شمال سوریه رفتند. بحث مهمی درباره سیاست احزاب کرد، رابطه آنها
با جنبشهای اجتماعی و درسهایی که میتوان از این اقدامات گرفت آغاز شده است که
من در اینجا درباره آن اظهار نظر نمیکنم.
برای تجدید حیات
سیاست رادیکال، فهمیدن اینکه "چپ" چگونه شکست خورده است ضروری است، اما
بههیچوجه کافی نیست. ما باید سرنوشت جنبشهای رهایی اجتماعی در سوریه را نه از
فاصله دور و از بیرون، بلکه آنگونه که در زندگی واقعی تجربه شده است درک کنیم. شاید
تشکیل چند گروه مطالعه و بحث درباره کتاب صالح نقطه شروع خوبی باشد.
۱۴ اوت ۲۰۱۸