۱۴۰۵ فروردین ۱۹, چهارشنبه

نه به جنگ انتزاعی یا پایان واقعی جنگ؟

پاسخی به محمد کاظمی در دفاع از دیدگاه حمید تقوائی

 

ناصر اصغری

محمد کاظمی در صفحه فیسبوکی اش نقدی به نوشته ای از حمید تقوائی نوشته که دوست دارم چند نکته درباره نکات اصلی نقد او بنویسم.

***

نوشته محمد کاظمی در نقد دیدگاه حمید تقوائی، در نگاه نخست دفاعی انسانی و قابل‌فهم از شعار "نه به جنگ" به نظر می‌رسد. اما با کمی دقت روشن می‌شود که این نقد، به‌رغم نیت ظاهرا انسانی‌اش، از نظر سیاسی به نتیجه‌ای می‌رسد که عملا به تمکین به تداوم وضعیت موجود و حتی تثبیت آن کمک می‌کند. او یک حکم کلی و اخلاقی را جایگزین یک تحلیل مشخص از یک وضعیت مشخص می‌کند.

 

هیچ تردیدی نیست که جنگ پدیده‌ای ویرانگر، ضدانسانی و فاجعه‌بار است. اما این گزاره بدیهی به‌تنهایی هیچ راه‌حل سیاسی‌ای به دست نمی‌دهد. پرسش واقعی این نیست که جنگ خوب است یا بد، بلکه این است که چرا این جنگ رخ داده و چگونه می‌توان به‌طور واقعی و پایدار به آن پایان داد. درست در همین نقطه است که تمایز میان دیدگاه حمید تقوائی و نقد محمد کاظمی آشکار می‌شود. در دیدگاه حمید تقوائی، جنگ حاضر نه یک حادثه تصادفی، بلکه محصول یک ساختار سیاسی معین - یعنی جمهوری اسلامی - است؛ ساختاری که با سیاست‌های منطقه‌ای، نظامی و ایدئولوژیک خود، به‌طور مستمر زمینه تنش و جنگ را بازتولید می‌کند. در مقابل، محمد کاظمی خود صراحتا اعلام می‌کند که برایش مهم نیست این جنگ از کجا آغاز شده است. اما این دقیقا همان نقطه‌ای است که کل تحلیل او فرو می‌ریزد. زیرا بدون فهم منشأ جنگ، نمی‌توان راه پایان آن را یافت. او خواهان توقف فوری جنگ است، اما توضیح نمی‌دهد این توقف چگونه و توسط چه نیرویی قرار است تحقق پیدا کند. در واقع، او "خواست پایان جنگ" را جایگزین "راه پایان دادن به جنگ" می‌کند. این جابجایی، یک مغلطه اساسی است. در حالی که حمید تقوائی بر این نکته تأکید می‌کند که پایان پایدار جنگ - نه وقفه‌ای موقت که چند ماه یا چند سال بعد دوباره به جنگی دیگر منجر شود - بدون از میان برداشتن عامل اصلی تولید آن ممکن نیست.

 

یکی از ضعف‌های جدی نقد محمد کاظمی، وارونه‌سازی موضع حمید تقوائی است. او چنین القا می‌کند که گویی حمید تقوائی طرفدار تداوم جنگ است تا سرنگونی رژیم تحقق یابد. این برداشت نه‌تنها نادرست، بلکه تحریف‌آمیز است. مسأله در دیدگاه حمید تقوائی دفاع از جنگ نیست، بلکه تأکید بر این واقعیت است که جنگی که ریشه در یک ساختار سیاسی مشخص دارد، تنها با تغییر آن ساختار به‌طور واقعی پایان می‌یابد. تفاوت این دو نگاه، تفاوت میان پرداختن به پیامدها و پرداختن به ریشه‌هاست.

 

تناقض در استدلال محمد کاظمی زمانی آشکارتر می‌شود که از یک سو بر ضدانسانی بودن جنگ تأکید می‌کند و از سوی دیگر نقش جمهوری اسلامی را در شکل‌گیری و تداوم این وضعیت نادیده می‌گیرد. اگر بپذیریم که سیاست‌های جمهوری اسلامی - از پروژه‌های نظامی تا سیاست‌های منطقه‌ای - در ایجاد این وضعیت نقش داشته‌اند، آنگاه نمی‌توان بدون تغییر این عوامل، انتظار پایان پایدار جنگ را داشت. نادیده گرفتن این رابطه، عملا به معنای پذیرفتن تداوم چرخه جنگ است.

 


ارجاع محمد کاظمی به مفهوم "سناریوی سیاه" نیز از همین جنس است. او با استناد به منصور حکمت تلاش می‌کند خطر فروپاشی اجتماعی پس از سرنگونی رژیم را برجسته کند. اما این ارجاع دچار یک جابجایی معنایی است. در تحلیل منصور حکمت، سناریوی سیاه نتیجه صرف فروپاشی یک رژیم نیست، بلکه محصول فقدان یک نیروی اجتماعی آگاه و سازمان‌یافته است. محمد کاظمی اما این مفهوم را به ابزاری برای ایجاد هراس از هرگونه تغییر بنیادین تبدیل می‌کند، گویی هر تحول اساسی الزاما به هرج‌ومرج منجر خواهد شد. چنین برداشتی، آگاهانه یا ناآگاهانه، به تمکین در برابر وضع موجود می‌انجامد. یکی دیگر از ضعف‌های اساسی نقد محمد کاظمی، حذف عاملیت مردم است. در روایت او، مردم عمدتا قربانیانی منفعل‌اند که تنها می‌توانند خواهان توقف جنگ باشند. اما در دیدگاه حمید تقوائی، مردم نیرویی فعال و تعیین‌کننده‌اند که می‌توانند در دل همین شرایط، مسیر تحولات را تغییر دهند. این تفاوت، تفاوت میان یک سیاست منفعلانه و یک رویکرد مبتنی بر تغییر واقعی توازن قواست.

 

در نهایت، نقد محمد کاظمی به یک تناقض بنیادین می‌رسد. او خواهان توقف فوری جنگ است، اما هیچ چشم‌اندازی از چگونگی تحقق و پایداری این توقف ارائه نمی‌دهد. در عمل، این موضع به دفاع از نوعی "صلح بدون تغییر" تبدیل می‌شود. اما تجربه نشان داده است که صلح‌هایی که بدون تغییر در ساختارهای مولد بحران شکل می‌گیرند، چیزی جز وقفه‌هایی موقت در یک چرخه تکرارشونده از جنگ نیستند.

 

واقعیت این است که خود نوشته محمد کاظمی تصریح می‌کند که به منشأ جنگ کاری ندارد، اما در عین حال خواهان پایان آن است. در مقابل، نوشته حمید تقوائی به‌روشنی نشان می‌دهد که جمهوری اسلامی نه‌تنها در شکل‌گیری این جنگ نقش داشته، بلکه به هیچ شرایطی که بتواند از تکرار جنگ در آینده جلوگیری کند، تن نمی‌دهد. این همان نکته‌ای است که محمد کاظمی نادیده می‌گیرد: با تداوم جمهوری اسلامی، سایه جنگ به‌طور دائمی بر سر جامعه باقی خواهد ماند.

 

بر این اساس، مسأله این نیست که میان "نه به جنگ" و "نه به جمهوری اسلامی" یکی را انتخاب کنیم. مسأله این است که نسبت واقعی این دو را درک کنیم. بدون پایان دادن به نظمی که جنگ را بازتولید می‌کند، شعار "نه به جنگ" به سطح یک خواست اخلاقی بی‌پشتوانه تقلیل می‌یابد. اما اگر این نظم به چالش کشیده شود، آنگاه امکان پایان واقعی و پایدار جنگ نیز فراهم خواهد شد. بقول حمید تقوائی، صلح طلب واقعی، باید سرنگونی طلب باشد، چه امروز، چه دیروز و چه فردا!

۹ آوریل ۲۰۲۶


داستان یک تولد

امروز تولدم بود. از آن تولدهایی که آدم نمی‌داند باید خوشحال باشد یا یک گوشه بنشیند و با شناسنامه‌اش دعوا کند. گوشی‌ام پر از پیام تبریک بود؛ از فامیل‌های نزدیک تا دوستان و رفقای نزدیک، تا دوستانی که فقط وقتی تولد است یادشان می‌افتد من هنوز زنده‌ام. به همه‌شان مدیونم - حتی به آن‌هایی که هر سال سنم را اشتباه تبریک می‌گویند، که البته تقصیر خودم هم نیست؛ تقصیر آن شناسنامه کمی زیادی بالغ است.

 

قصه از سه سال قبل از تولد واقعی من شروع می‌شود. بله، من قبل از اینکه به دنیا بیایم، رسما وجود داشتم. یک جور پیش‌تولدیِ اداری. پدرم، مردی باهوش و کمی شیطان، تصمیم گرفته بود از سربازی اجباری فرار کند. در آن زمان، یا باید معلول می‌بود یا تنها نان‌آور خانواده. پدرم نه می‌خواست معلول شود، نه نان‌آورِ کسی جز خودش بود. پس تصمیم گرفت از مسیر سوم وارد شود: اختراع فرزند.

 

با کمی رشوه و لبخند، سه شناسنامه برای سه کودک ناموجود گرفت: من، اصغر، و دو خواهر خیالی که هنوز هم در ذهنم زندگی آرامی دارند و هیچ‌وقت تکلیف مدرسه نداشتند. پدرم امیدوار بود که با این لشکر خیالی، از سربازی معاف شود. اما مأموران سربازگیری ظاهرا از ما واقعی‌تر بودند. کلاه سرشان نرفت، و پدرم با سه فرزند روی کاغذ و صفر فرزند در آغوش، راهی سربازی شد.

 

چند سال بعد، من بالاخره تصمیم گرفتم به دنیا بیایم. خانواده که دیدند یکی از آن اسامی باید بالاخره صاحب شود، مرا در قالب همان شناسنامه جا دادند. مثل این بود که یک کودک یک‌ساله را در شلوار یک کودک سه‌ساله فرو کنند: زیادی گشاد، زیادی جدی، و کمی خنده‌دار.

 

اسمم را هم یکی از ریش‌سفیدان خانواده انتخاب کرد. مردی که دل در گرو جمال عبدالناصر داشت، و شاید هم فکر می‌کرد با این نام، من روزی دنیا را نجات می‌دهم - یا حداقل همسایه‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهم. این شد که شدم "ناصر". بعدها که به کانادا آمدم، هر بار که اسمم را می‌گفتم، طرف مقابلم کمی مکث می‌کرد، بعد ناگهان چشمانش برق می‌زد: "Oh! Like Nasser!" و من هم لبخند می‌زدم، انگار که خودم شخصا تاریخ خاورمیانه را نوشته‌ام.

 

اما پدرم هیچ‌وقت زحمت اصلاح شناسنامه را به خودش نداد. احتمالا فکر می‌کرد اگر سه سال هم به عمرم اضافه شود، چیزی از من کم نمی‌شود - جز کودکی‌ام.

 

مدرسه که رفتم، این اختلاف سن خودش را نشان داد. من کوچک‌ترینِ کلاس بودم، در حالی که روی کاغذ باید یکی از بزرگ‌ترها می‌بودم. کلاس اول را با عمویم گذراندم، که بیچاره بیشتر از اینکه درس بخواند و حواسش به معلم باشد، نقش پرستار تمام‌وقت مرا داشت. من هم تقریبا از اول تا آخر سال گریه می‌کردم. نه از روی لوس‌بازی - بلکه از یک جور احساس عمیق بی‌عدالتی: چرا باید کسی که هنوز بلد نیست بند کفشش را ببندد، در دنیای بچه‌هایی باشد که ادای بزرگ‌ترها را درمی‌آورند؟

 

سال‌ها گذشت. من بزرگ شدم - یا حداقل سعی کردم به اندازه شناسنامه‌ام بزرگ به نظر بیایم. اما همیشه یک فاصله‌ی نامرئی بین من و سنم بود. یک شکاف کوچک، مثل همان شلوار گشاد کودکی.

 


امروز، در روز تولدم، وقتی به همه آن پیام‌ها نگاه می‌کنم، می‌خندم. نه فقط به خاطر شوخی زمان، بلکه به خاطر آن نقشه شکست‌خورده‌ی پدرم، آن خواهران خیالی، آن عمو که مرا از گریه نجات نمی‌داد، و آن نامی که از قاهره تا تورنتو سفر کرده. و در میان همه این‌ها، یک پیام بود که بیشتر از بقیه توجهم را جلب کرد. از طرف کسی که نوشته بود: "تولدت مبارک، مهم نیست چند سالته - مهم اینه که هنوز همون آدمی هستی که باید باشی."

 

لبخند زدم. شاید حق با او بود. شاید سن واقعی من نه در شناسنامه است، نه در تقویم - بلکه جایی بین یک کودک گریان در کلاس اول و مردی که هنوز از داستان تولدش خنده‌اش می‌گیرد. و اگر بخواهم صادق باشم، فکر می‌کنم هنوز هم کمی در آن شلوار گشاد زندگی می‌کنم.

***

امروز اما این خانم زیبا و فوق العاده مهربان که هفت گذشته تولد خودش بود، به همراه دو تا پسرامون من را به یک رستوران لوکسی برد که تولدم را جشن بگیریم. برایش یک شعری که جائی دیده بودم خواندم:

"اگر در دنیا یک میلیون نفر تو را دوست داشته باشند، یکی از آنها منم. اگر فقط یک نفر تو را دوست داشته باشد، آن منم. اگر کسی تو را دوست نداشته باشد، بدان که من در این دنیا نیستم؛ برای اینکه من به این دنیا آمده ام که فقط تو را دوست داشته باشم."

۶ آوریل ۲۰۲۶


صلح بدون سرنگونی، ادامه کابوس جمهوری اسلامی

در برخورد به جنگ، آنچه برای یک جریان کمونیستی تعیین کننده است نه احساسات زودگذر بلکه تحلیل مشخص از شرایط مشخص است. جنگ پدیده ای یکنواخت نیست که بتوان برای آن نسخه ای از پیش آماده و قابل تعمیم به همه زمان ها ارائه داد. هر جنگی در بستر تاریخی و طبقاتی معینی شکل می گیرد و تنها در همان چارچوب می توان به آن پاسخ داد. برای روشن شدن این موضوع، رجوع به تجربه های تاریخی ضروری است. پس از انقلاب کبیر فرانسه، دولت های مرتجع اروپا مانند پروس و اتریش به فرانسه انقلابی حمله کردند. در آن مقطع، دفاع از فرانسه نه دفاع از یک دولت به معنای متعارف، بلکه دفاع از یک انقلاب علیه ارتجاع فئودالی بود. در چنین جنگی، حمایت از نیروی انقلابی به معنای دفاع از پیشروی تاریخی جامعه بود.

 

نمونه دیگر، جنگ ایران و عراق است. در آغاز این جنگ، جمهوری اسلامی هنوز به عنوان یک ماشین سرکوب تثبیت نشده بود و جامعه در وضعیت گذار قرار داشت. در آن شرایط، طبقه کارگر نه می توانست به دنباله روی از حکومت تن دهد و نه می توانست نسبت به خطر نابودی دستاوردهای انقلاب بی تفاوت بماند. اتخاذ یک موضع مستقل، که نه در خدمت دولت باشد و نه در اردوگاه دشمن خارجی، تنها راهی بود که می توانست منافع کارگران را نمایندگی کند.

 

اما در جنگ کنونی میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، تصویر به مراتب روشن تر است. اینجا با دو قطب ارتجاعی روبرو هستیم که هر یک در پی پیشبرد اهداف سیاسی و نظامی خود هستند. این جنگ نه جنگ آزادی است و نه جنگی در دفاع از منافع مردم. جنگی است ریشه دار در رقابت های منطقه ای، بحران های داخلی و تلاش برای بازتعریف توازن قوا. جمهوری اسلامی یکی از پایه های اصلی شکل گیری این بحران است و بدون در نظر گرفتن نقش آن، هیچ تحلیلی کامل نخواهد بود. در چنین شرایطی، وظیفه کمونیست ها نه افتادن در دام یکی از این دو قطب، بلکه حفظ استقلال سیاسی طبقه کارگر است. این استقلال به این معناست که جنگ را از زاویه منافع طبقه کارگر تحلیل کنیم، نه از زاویه تبلیغات دولت ها. باید پرسید این جنگ چگونه شکل گرفت، چه نیروهایی از آن سود می برند و شکست هر یک از طرفین چه پیامدی برای جامعه خواهد داشت.

 

واقعیت این است که تداوم حیات جمهوری اسلامی به معنای تداوم سرکوب، فقر و بی حقوقی برای اکثریت جامعه است. تجربه سال های گذشته و به ویژه سرکوب های پس از اعتراضات دی ۱۴۰۴ نشان داده است که این حکومت در مواجهه با بحران، راهی جز تشدید خشونت ندارد. اگر این جنگ بدون تضعیف جدی این حکومت پایان یابد، آنچه در انتظار جامعه است نه صلح، بلکه دور تازه ای از سرکوب گسترده و سازمان یافته خواهد بود. در عین حال، تداوم جنگ در شکل کنونی نیز چشم اندازی ویرانگر پیش روی جامعه قرار می دهد. تهدیدهایی از جنس تبدیل جامعه به ویرانه ای تمام عیار و برگردان به "عصر حجر" و "روز زدن پل‌ها و ایستگاههای برق" نشان می دهد که ادامه این وضعیت می تواند به تخریب زیرساخت ها، گسترش فقر و از هم پاشیدگی زندگی اجتماعی در ابعادی به مراتب وسیع تر منجر شود. از این رو، مساله صرفا پایان جنگ نیست، بلکه چگونگی پایان آن است. صلحی که به بقای جمهوری اسلامی گره خورده باشد، چیزی جز بازتولید همان چرخه سرکوب و بحران نخواهد بود. صلح پایدار و به نفع کارگران، زنان و زحمتکشان تنها در صورتی ممکن است که با تضعیف و در نهایت سرنگونی این حکومت و دخالت مستقیم جامعه در تعیین سرنوشت خود همراه باشد.

 


از سوی دیگر، مخالفت با جنگ به عنوان یک موضع انسانی، به خودی خود کافی نیست. مخالفتی که چشم بر نقش جمهوری اسلامی در شکل گیری این وضعیت می بندد، در عمل به تحریف واقعیت می انجامد. نمی توان ویرانی ها و کشتار ناشی از جنگ را دید اما یکی از عوامل اصلی شکل گیری آن را نادیده گرفت. سیاستی که فقط به پیامدها می پردازد و علل را کنار می گذارد، ناگزیر به بن بست می رسد. برخورد احساسی به جنگ معمولا به حذف بخشی از واقعیت منجر می شود. اما سیاست انقلابی بر دیدن تمام واقعیت استوار است. مخالفت واقعی با جنگ از مقابله با نیروهایی که آن را ممکن کرده اند جدا نیست. برای ما که میدان اصلی مبارزه مان در ایران است، مخالفت با جنگ از مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی جدا نیست. این دو در تقابل با هم نیستند، بلکه یکدیگر را تقویت می کنند. مخالفتی که به سرنگونی این حکومت گره نخورد، در بهترین حالت ناتمام و در عمل بی اثر خواهد بود.

 

در نهایت، آنچه تعیین کننده است چشم انداز آینده است. طبقه کارگر باید خود را برای شرایطی آماده کند که ممکن است در پی تضعیف ساختار قدرت موجود شکل بگیرد. بدون سازمانیابی مستقل و بدون افق روشن سیاسی، حتی تضعیف یک حکومت سرکوبگر نیز الزاما به رهایی منجر نخواهد شد. بنابراین، سیاست درست در قبال این جنگ نه همراهی با یکی از طرفین است و نه بی طرفی منفعلانه. راه سوم، تلاش برای پیشبرد یک آلترناتیو مستقل کارگری است. آلترناتیوی که همزمان علیه جنگ، علیه ارتجاع و برای سرنگونی نظمی مبارزه می کند که این چرخه خشونت و ویرانی را بازتولید می کند.

۶ آوریل ۲۰۲۶


۱۴۰۵ فروردین ۱۶, یکشنبه

درباره توییت منتسب به اسماعیل بخشی

جمهوری اسلامی باز هم اینترنت را به بهانه‌ای جدید بر مردم بسته است. این‌بار بهانه بمب‌های آمریکا و اسرائیل است. البته این اولین‌بار نیست که در مواجهه با بمب‌ها، اینترنت در این جغرافیا قربانی می‌شود. پیش از این، در دی‌ماه ۱۸ و ۱۹، بمب‌های سرکوب و قتل بیش از ۴۰ هزار نفر بهانه‌ای شد تا دوباره اینترنت را قطع کنند. در سال ۱۴۰۱ هم به بهانه بمب مهسا امینی و بمب اعتراضاتی که در پی داشت، این محدودیت‌ها اعمال شد. خلاصه که در هر شرایطی، هرگاه اعتراضی (بمبی) شکل بگیرد، اینترنت به عنوان اولین قربانی در این سرزمین است.

با این حال، لازم است که انصاف را هم رعایت کنیم. هنوز افرادی چون حسن مرتضوی و محمد مالجو به عنوان گزارشگران جنگی داخل کشور، دسترسی به اینترنت دارند و به ما اطلاع می‌دهند که چطور جنگ اسرائیل و آمریکا علیه مردم بر زندگی روزمره تاثیر می‌گذارد و چه خطراتی متوجه آنان است. تحلیل‌هایی که از آسیب‌های این جنگ‌ها به دست می‌دهند، برای بسیاری از ما که به داخل دسترسی نداریم و آنهایی هم که در داخل به اینترنت دسترسی ندارند، بسیار ارزشمند است.

 


در این میان، توییتی از اسماعیل بخشی، فعال کارگری شناخته‌شده، منتشر شده که موضوعی برای بحث ایجاد کرده است. در این توییت آمده است: "امروز در داخل ایران، در بین مردم، شبکه ایران اینترنشنال با اختلاااااااف، بسیار منفورتر از صدا و سیما ج. ا. است." ایران اینترنشنال، رسانه‌ای است به‌شدت جهت‌دار در حمایت از رضا پهلوی و تبلیغات نتانیاهو. این رسانه از فرهنگ رایج ژورنالیسم به دور است و باعث شده بخش وسیعی از فعالین سیاسی، از جمله نگارنده، نه تنها به تحلیل‌ها و گزارش‌های آن توجه نکنند، بلکه حتی زحمت باز کردن تلویزیون برای تماشای این شبکه را به خود ندهند. من نمی خواهم شریک فرهنگ آخوندی – حزب توده غالب بر چپ استالینی بشوم که بدون مدرک این رسانه مرتجع را مزدور و یا اجیر شده این و یا آن دولت بدانم؛ برای اینکه نه سندی در این رابطه دارم و نه هم کسی از مسئولین این رسانه چنین گزارشی به کسی داده اند.

 

با این حال، منظور من در این بحث، رسانه ایران اینترنشنال نیست. بحث اینجاست که وقتی یک فعال کارگری مثل اسماعیل بخشی می‌گوید یک رسانه‌ای از صدا و سیما منفورتر است، این حرف تنها عصبانیت او را بیان نمی‌کند، بلکه نشان می‌دهد که به‌طور ناخودآگاه یا آگاهانه، در حال سفیدسازی رسانه‌ای است که در قتل هزاران معترض و نمایاندن جنازه عزیزان این جامعه در گونی‌های سیاه دست داشته است. رسانه‌ای که حتی پس از این قتل‌ها، اقدام به مسخره کردن کشته‌شدگان کرده است. اگر اسماعیل بخشی از این موضوع غافل است، باید به او یادآوری شود. البته باید توجه داشت که برخی محور مقاومتی‌ها به‌طور آگاهانه، این توییت را برای اثبات نظرات خود دستمایه می‌کنند و در حال بهره‌برداری از آن هستند تا جنایات رژیم اسلامی را سفیدسازی کنند.

 

برخورد به فعالین کارگری

در برخورد با افرادی چون اسماعیل بخشی، من همیشه احتیاط بیشتری به خرج می‌دهم؛ به دلایل خاص خودم. اول اینکه جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، جامعه‌ای بسته و سرکوب‌شده است و در چنین فضایی، هیچ‌گونه روندی مثل کشورهایی همچون انگلیس یا فرانسه وجود ندارد که در آن هر کارخانه یا محله‌ای برای خودش ده‌ها اسماعیل بخشی داشته باشد. در نتیجه، اگر به اشتباهات یک فرد که برای جنبش کارگری اهمیت دارد، بی‌توجهی کرده و تنها بر اشتباهاتش تمرکز کنیم، نه تنها به تقویت جنبش کارگری کمک نکرده‌ایم بلکه باعث تضعیف آن نیز می‌شویم. اسماعیل بخشی و دیگر فعالان می‌توانند اشتباهات زیادی مرتکب شوند. وظیفه ماست که این اشتباهات را گوشزد کنیم، اما باید در عین حال مراقب باشیم که اجازه ندهیم کسانی که از اشتباهات این افراد برای پیشبرد سیاست‌های خود بهره‌برداری می‌کنند، بتوانند به اهدافشان برسند.

 

دوم اینکه، یک فعال کارگری میدانی، در مقایسه با یک فعال حزبی، نباید انتظارات یکسانی از او داشت. فعال کارگری از دل مبارزه‌های واقعی و دردناک کارگران بیرون می‌آید و طبیعی است که این مبارزات، شامل اشتباهات و ناخالصی‌های سیاسی باشد. این اشتباهات نه تنها نشان‌دهنده ضعف فردی یا گروهی نیستند بلکه به‌عنوان بخشی از فرآیند مبارزه باید در نظر گرفته شوند. هیچ‌کدام از فعالان کارگری نمی‌توانند یا نباید خود را از اشتباهات سیاسی و عملی مصون بدانند. در عوض، باید این اشتباهات را به‌عنوان بخش جدایی‌ناپذیر از مسیر مبارزه بپذیریم و به همدیگر یادآوری کنیم که هدف اصلی نباید تخریب رفقا باشد، بلکه باید در کنار هم تلاش کنیم تا اشتباهات را اصلاح کنیم و جنبش کارگری را تقویت نماییم.

 

این نگرش به کارگران و فعالان کارگری از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. در دنیای سیاست و مبارزه طبقاتی، باید به یاد داشته باشیم که کسانی که به‌طور واقعی در میدان مبارزه هستند، ممکن است در برخی تصمیمات یا برخوردهای سیاسی دچار اشتباه شوند، اما این اشتباهات نباید موجب تفرقه یا دشمنی میان ما شود. رفقای ما هستند، نه دشمنان ما. در مجموع، ما به‌عنوان فعالان سیاسی باید در عین جدیت و قاطعیت در نقد و اصلاح، همواره متوجه باشیم که باید حوصله و درک بالایی نسبت به اشتباهات همدیگر، بخصوص وقتی که پای یکسری آدم‌هایی که کم نظیرند در میان باشد، داشته باشیم. این‌گونه است که می‌توانیم به‌جای ایجاد شکاف‌ها و تفرقه‌ها، به تقویت هم‌افزایی و پیشبرد اهداف مشترک بپردازیم.

۵ آوریل ۲۰۲۶


۱۴۰۵ فروردین ۱۴, جمعه

ایران و خطر سناریوی سیاه

وقتی از شکست یک انقلاب صحبت می شود، اغلب منظور این است که آن انقلاب به اهداف اعلام شده خود نرسیده است. اما در مورد انقلاب ۵۷، مسئله فراتر از این برداشت رایج است. این انقلاب نه فقط به نتیجه مطلوب نرسید، بلکه به معنای واقعی کلمه شکست خورد. چرا که نیرویی را به قدرت رساند که از هر جهت ارتجاعی تر از نیرویی بود که سرنگون شد. اینجا حتی با یک جابجایی ساده قدرت روبرو نیستیم، بلکه با یک عقبگرد تاریخی مواجهیم که تاثیرات آن تا امروز ادامه دارد. این عقبگرد فقط در سطح سیاسی نبود، بلکه در سطح اجتماعی، فرهنگی و حتی در افق های فکری جامعه نیز اثر گذاشت و مسیر تحول را به مراتب به عقب راند.

 


در چنین بستری است که بحث "سناریو سیاه و سناریو سفید" معنا پیدا می کند. این بحث از دل یک خوشبینی ساده به روندهای انقلابی بیرون نیامده، بلکه پاسخی است به یک نگرانی عینی. در نگاه کلاسیک و تا حدی ایدئولوژیک کمونیستی، تغییر سیاسی معمولا در قالب یک پروسه انقلابی تصویر می شود که در آن طبقه کارگر و نیروهای سازمان یافته مردمی قدرت را از بورژوازی می گیرند و نظم جدیدی را مستقر می کنند. این تصویر بر وجود حداقلی از سازمانیافتگی اجتماعی، تداوم تولید و امکان بازسازی سیاسی جامعه استوار است. به بیان دیگر، حتی در دل یک انقلاب، فرض بر این است که جامعه از هم فرو نمی پاشد و ظرفیت های پایه ای برای بازسازی نظم جدید باقی می ماند.

 

اما واقعیت جامعه ایران، به ویژه تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، این تصویر را به چالش می کشد. سرکوب مستمر و خشن هرگونه تشکل مستقل، عملا امکان شکل گیری آن نوع سازمانیافتگی را از بین برده است. جمهوری اسلامی در طول نزدیک به ۵ دهه، هر نشانه ای از اتحاد و تشکل را با شدیدترین روش ها در هم کوبیده است. احزاب نابود شدند، شوراها سرکوب شدند، تشکل های کارگری به محاق رفتند و هر تلاش برای سازمانیابی با زندان و سرکوب پاسخ گرفت. در چنین شرایطی، فرض یک انتقال قدرت منظم و آگاهانه به نفع نیروهای سوسیالیست، بیش از آنکه تحلیل واقعیت باشد، به آرزو شباهت پیدا می کند.

 

در عین حال، تناقض اصلی اینجاست که همین جامعه سرکوب شده، در دل یک بن بست ساختاری نیز قرار گرفته است. جمهوری اسلامی به نقطه ای رسیده که نه می تواند به عقب بازگردد و نه قادر است به جلو حرکت کند. هیچ افق روشنی برای حل بحران های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی وجود ندارد. نه اصلاحات درون ساختاری ممکن است و نه حفظ وضع موجود بدون ادامه و تشدید بحران. این بن بست جامعه را در موقعیتی قرار داده که امکان انفجارهای اجتماعی وجود دارد، اما ابزارهای لازم برای هدایت آگاهانه این انفجارها زیادی ضعیف هستند، اگر نگویم اساس وجود ندارند. همین شکاف میان ظرفیت انفجار و فقدان سازمانیافتگی، یکی از پایه های اصلی شکل گیری سناریوی سیاه است.

 

از سوی دیگر، ساختار جمهوری اسلامی نیز به گونه ای شکل گرفته که خود به عاملی برای بی ثباتی مزمن تبدیل شده است. این نظام از ابتدا بر پایه یک ایدئولوژی مذهبی آخرالزمانی شکل گرفت که نه تنها سیاست، بلکه اقتصاد، فرهنگ و روابط بین المللی را نیز تحت سیطره خود قرار داد. این ایدئولوژی بر تصور یک ماموریت تاریخی و فراتر از منطق دولت مدرن استوار بود. به همین دلیل، منطق تصمیم گیری در آن نه بر اساس کارکردهای یک دولت متعارف، بلکه بر اساس ملاحظات ایدئولوژیک و امنیتی شکل گرفت. (من در یکی دو سال اخیر به این جمع‌بندی رسیده‌ام که جمهوری اسلامی به خود بعنوان یک دولت عصر مدرن نگاه نمی کند. بلکه بعنوان یک گروه حاشیه ای که هیچی برای از دست دادن ندارد، مثل حماس و حزب الله و حشدالشعبی و امثالهم نگاه می کند و جالب است که تازگی ها متوجه شدم که حتی پوتین هم یک جائی گفته بود جمهوری اسلامی یک گروه یاغی است!)

 

در دهه های بعد، بخش هایی از حاکمیت به این تناقض پی بردند. دیدند که اداره یک جامعه پیچیده در قرن ۲۱ با ابزارهای یک ایدئولوژی بسته و غیر قابل انعطاف ممکن نیست. تلاش هایی در قالب "سازندگی" و "اصلاح طلبی" برای تعدیل این وضعیت صورت گرفت، اما این تلاش ها همیشه در چارچوب همان ساختار ایدئولوژیک محدود ماند. هر بار که ضرورت تغییر مطرح شد، نهادهای اصلی قدرت و "گروه‌های خودسر" مانع آن شدند. به این ترتیب، یک وضعیت دوگانه شکل گرفت. از یک سو نیاز به تغییر وجود داشت و از سوی دیگر امکان تحقق آن از درون ساختار سلب شده بود. نتیجه، انباشت بحران و فرسایش تدریجی توان حکمرانی بود.

 

در نتیجه، دولت به معنای متعارف آن هیچگاه در جمهوری اسلامی شکل نگرفت. آنچه به وجود آمد، مجموعه ای از باندهای قدرت، با سر کار آمدن رئیس جمهورهای متفاوت، بود که هر یک در پی تثبیت موقعیت و منافع خود بودند. این باندها صرفا رقیب یکدیگر نبودند، بلکه شبکه هایی بودند که در درون نهادهای مختلف ریشه دوانده بودند. با هر تغییر در راس قوه مجریه، این شبکه ها جابجا شدند، اما منطق حاکم بر آنها تغییر نکرد. هر باند تلاش کرد منابع بیشتری را تحت کنترل خود درآورد، از قراردادهای اقتصادی تا نهادهای مالی و اداری. این وضعیت به تدریج به یک اقتصاد سیاسی مبتنی بر رانت و چپاول تبدیل شد. تصمیم گیری اقتصادی نه بر اساس نیازهای جامعه، بلکه بر اساس منافع کوتاه مدت این شبکه ها انجام گرفت. پروژه ها نه برای توسعه، بلکه برای توزیع رانت تعریف شدند. منابع عمومی به شکل سیستماتیک به جیب این شبکه ها منتقل شد. دکل‌های نفتی یک شبه ناپدید می شدند. در چنین فضایی، هیچ انگیزه ای برای برنامه ریزی بلندمدت باقی نمی ماند. حتی در سطح مدیریتی، بی ثباتی دائمی شکل گرفت، چرا که هر تغییر سیاسی به معنای جابجایی گسترده نیروها و قطع تداوم مدیریتی بود. این یعنی از بین رفتن حافظه نهادی و ناتوانی در پیشبرد هر سیاست پایدار.

 

اما خطر اصلی زمانی آشکار می شود که این ساختار فرسوده با بحران نهایی مواجه شود. همان باندهایی که امروز بر سر منابع با یکدیگر رقابت دارند، در شرایط فروپاشی می توانند به نیروهای محرک یک سناریوی سیاه تبدیل شوند. تأکید من در اینجا بر این نکته است که "سناریو سیاه" حاصل عملکرد نیروهای اپوزیسیون نیست؛ هر چقدر نیروئی مثل این و یا آن نیرو و یا شخصیت سیاسی می تواند در این دسته بندی جای بگیرد، اما تمرکز و تاکید من بر نیروهایی است که در حال حاضر جزوی از بدنه رژیم جمهوری اسلامی هستند. هر کدام از این شبکه ها برای حفظ خود به ابزارهای خشونت متوسل خواهند شد. بخشی از آنها به سرکوب مستقیم روی می آورند و بخشی دیگر ممکن است در قالب گروه های شبه نظامی یا محلی عمل کنند. در چنین وضعیتی، رقابت بر سر منابع می تواند به درگیری های عریان تبدیل شود. تجربه سرکوب های خونین، از جمله وقایع ۱۸ و ۱۹ دی، و تجربه دخالت در سوریه، نشان داده است که این حاکمیت در مواجهه با خطر، هیچ حد و مرزی برای خشونت قائل نیست. این خشونت فقط یک واکنش لحظه ای نیست، بلکه بخشی از منطق بقا است. هنگامی که هیچ راه حل واقعی برای بحران ها وجود ندارد، سرکوب به تنها ابزار باقی مانده تبدیل می شود. هدف از این سرکوب، نه حل بحران، بلکه خریدن زمان است. اما این زمان برای هیچ خریداری می شود، چرا که نه برنامه ای برای خروج از بحران وجود دارد و نه اراده ای برای تغییر ساختار. در نتیجه، هر دور سرکوب، فقط بحران را عمیق تر می کند و جامعه را به نقطه انفجار نزدیک تر می سازد.

 

از این رو، چه در سناریوی جنگ خارجی و چه در صورت اوج گیری اعتراضات توده ای، احتمال کشیده شدن جامعه به خشونت گسترده کاملا واقعی است. حاکمیت و باندهای مختلف و متعدد آن، خود را مالک کشور و اتفاقا فقط ثروت آن می دانند و افق روشنی برای عقب نشینی و دست کشیدن از قدرت و یا گذار مسالمت آمیز پیش روی خود نمی بینند. از سوی دیگر، جامعه ای که از تشکل و تحزب محروم شده، ابزارهای لازم برای مدیریت یک گذار پیچیده را در اختیار ندارد. سرکوب مداوم، امکان شکل گیری نهادهای واسط را از بین برده و شکاف میان جامعه و قدرت را عمیق تر کرده است. در چنین شرایطی، هر حرکت اعتراضی گسترده می تواند با واکنشی بسیار خشن مواجه شود و در عین حال، به دلیل نبود سازماندهی پایدار، نتواند مسیر مشخصی را طی کند. این ترکیب خطرناک، همان چیزی است که سناریوی سیاه را به یک احتمال واقعی تبدیل می کند. در سطح منطقه ای نیز پیوندهای جمهوری اسلامی با نیروهای همسو، منطق تقابل را تشدید کرده است و هر بحران داخلی می تواند به سرعت ابعاد وسیع تری پیدا کند.

 

در چنین شرایطی، بحث سناریو سیاه نه یک هشدار انتزاعی، بلکه تلاشی برای صورت بندی یک خطر واقعی است. این بحث می خواهد بگوید که گذار از جمهوری اسلامی لزوما در کوتاه مدت به یک وضعیت بهتر و مترقی منتهی نخواهد شد؛ گرچه چنین وضعیتی هم مطلوب است و هم ممکن. جامعه ممکن است وارد دوره ای از بی ثباتی، خشونت و آشفتگی شود. اما در عین حال، این به معنای بن بست تاریخی نیست. جامعه دیر یا زود ناگزیر از عبور از این وضعیت است. نکته کلیدی این است که این عبور، چه امروز اتفاق بیافتد و چه ۱۰ سال دیگر، بدون تنش و هزینه نخواهد بود. ساختار فعلی به گونه ای نیست که بتواند به سادگی کنار برود یا در یک روند مسالمت آمیز واگذار شود. هرچه این روند به تعویق بیافتد، ابعاد بحران می تواند گسترده تر شود. بنابراین، مسئله فقط زمان نیست، بلکه کیفیت مواجهه با این گذار است.

 

مسئله اصلی امروز این است که چگونه می توان در برابر این افق تیره، یک راه واقعی گشود. راهی که نه بر توهمات انقلابی تکیه داشته باشد و نه به تسلیم در برابر وضع موجود ختم شود. راهی که بتواند در دل همین شرایط سخت، امکان هایی برای سازمانیابی، همبستگی و مداخله آگاهانه ایجاد کند. پرداختن به این پرسش، نیازمند بحثی مستقل و دقیق تر است که سعی می کنم در نوشته بعدی به آن بپردازم.

 

۳ آوریل ۲۰۲۶


۱۴۰۵ فروردین ۹, یکشنبه

حقوق برابر شهروندی، تنها راه حفظ ایران

در سخنرانی ۲۸ مارس ۲۰۲۶ حمید تقوائی در "کنگره آزادی ایران" به نکته ای اشاره شد که می توان آن را یکی از کلیدی ترین راه حل ها برای عبور از بن بست های سیاسی و اجتماعی امروز ایران دانست. مسئله حقوق برابر شهروندی.



ایران به عنوان یک جغرافیا، مجموعه ای از مردمانی با زبان ها، فرهنگ ها و تجربه های تاریخی متفاوت است. این تنوع نه یک قوت و یا ضعف، بلکه یک واقعیت عینی و اجتماعی است که در صورت به رسمیت شناخته شدن، می تواند به منبعی برای غنا و پویایی جامعه تبدیل شود. با این حال، در دست کم ۱۰۰ سال گذشته، این واقعیت نه تنها به رسمیت شناخته نشده، بلکه اغلب با سیاست های سرکوبگرانه پاسخ گرفته است. از دوره رضاشاه تا حکومت محمدرضا شاه و سپس جمهوری اسلامی، پاسخ دولت به مطالبات بخش های مختلف جامعه، نه گفتگو و برابری، بلکه انکار و سرکوب بوده است.

نتیجه این سیاست روشن است. بخش هایی از جامعه به این نتیجه رسیده اند که این سرزمین، سرزمین آنها نیست. وقتی یک انسان یا یک جمعیت، خود را در ساختار سیاسی و حقوقی یک کشور بی سهم و بی صدا ببیند، طبیعی است که احساس تعلق خود را از دست بدهد. این گسست، بیش از هر چیز، محصول سیاست های تبعیض آمیزی است که طی دهه ها بر ایران حاکم بوده است. در چنین شرایطی، بحث درباره تمامیت ارضی یا خطر تجزیه، اگر از زاویه ای صرفا امنیتی و سرکوبگرانه طرح شود، نه تنها مسئله را حل نمی کند، بلکه آن را تشدید خواهد کرد. متهم کردن مطالبات برابری طلبانه به تجزیه طلبی، روشی است که بخشی از اپوزیسیون نیز متاسفانه به آن متوسل می شود. این رویکرد، عملا ادامه همان سیاست هایی است که دولت های مستقر در طول تاریخ معاصر دنبال کرده اند.

در عین حال، باید واقع بین بود. تکه پاره شدن کشورهای بزرگ، لزوما به نفع مردم نیست. تشکیل کشورهای جدید، حتی اگر در سطح نظری ساده به نظر برسد، در عمل با چالش های جدی اقتصادی، سیاسی و امنیتی روبرو است. تجربه های جهانی نشان می دهد که بسیاری از این تحولات با بی ثباتی های طولانی مدت همراه بوده اند. بنابراین، دفاع از یکپارچگی جغرافیایی، اگر با دفاع از حقوق برابر همراه نباشد، به یک شعار توخالی تبدیل می شود.

در این میان، آنچه حمید تقوائی بر آن تاکید می کند، یک اصل بنیادین است. برقراری نظامی که در آن همه ساکنان کشور، مستقل از ملیت یا احساس تعلق ملی خود، از حقوق برابر برخوردار باشند. در چنین چارچوبی، هیچ نوع تبعیضی، چه مثبت و چه منفی، علیه هیچ گروهی وجود نخواهد داشت. این نه یک امتیاز دادن، بلکه یک اصل پایه ای برای شکل گیری یک جامعه مدرن و پایدار است. تضمین واقعی حقوق برابر شهروندی، می تواند رابطه مردم با این جغرافیا را بازتعریف کند. وقتی افراد خود را برابر، محترم و دارای حق مشارکت در سرنوشت سیاسی و اجتماعی بدانند، انگیزه ای برای گسست و جدایی باقی نمی ماند و تجارب تاریخی زیادی در این باره داریم. برعکس، احساس تعلق تقویت می شود و جامعه به سمت انسجام حرکت می کند.

مسئله امروز ایران، بیش از آنکه مسئله مرزها باشد، مسئله حقوق است. اگر این گره باز نشود، هیچ راه حل پایداری برای حفظ این جغرافیا وجود نخواهد داشت. اما اگر برابری به عنوان یک اصل غیرقابل مذاکره پذیرفته شود، می توان به آینده ای فکر کرد که در آن تنوع، نه تهدید، بلکه بخشی از هویت مشترک جامعه باشد.

۳۰ مارس ۲۰۲۶

۱۴۰۵ فروردین ۷, جمعه

نه به جنگ، آری به جنگ، یا چی به جنگ

در فضای سیاسی امروز و در قبال جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، چند موضع برجسته شکل گرفته است. در میان این مواضع، دو گرایش بیش از همه پر سر و صدا هستند.

 

نخست گرایش "نه به جنگ" است. این موضع در ظاهر انسانی و قابل درک است، اما در درون خود به دو جهت متفاوت تقسیم میشود. بخشی از آن ناشی از نگرانی واقعی نسبت به مرگ و ویرانی است. این بخش به درستی بر این تاکید دارد که جنگ با خود کشتار و نابودی می آورد و زندگی میلیونها انسان را به خطر می اندازد. این نگرانی واقعی است و نمیتوان آن را نادیده گرفت. در عین حال، این گرایش معمولا بر وجهه تجاوز آمریکا به ایران تاکید ویژه ای دارد و برای آنکه از نظر سیاسی خالی به نظر نرسد، در کنار "نه به جنگ" شعاری مانند "نه به جمهوری اسلامی" را نیز قرار میدهد. اما این "نه به جمهوری اسلامی" اغلب تعارفی، از نوع تعارف ایرانی است. روشن نیست این مخالفت قرار است از چه مسیری و با اتکا به چه نیرویی به سرنگونی منجر شود. در نتیجه، این موضع در سطح اعلامی باقی می ماند و به یک افق عملی و مشخص گره نمی خورد.

 

اما بخش دیگری از همین موضع، ریشه در نگرانی برای بقای جمهوری اسلامی دارد. این گرایش، رژیم را در موقعیتی شکننده می بیند و از این می ترسد که ادامه جنگ به فروپاشی آن منجر شود. از این منظر، پایان سریع جنگ به هر قیمت، به یک هدف سیاسی تبدیل میشود. این بخش در عمل به نوعی همدلی پنهان با ظرفیتهای نظامی رژیم نیز می رسد و هر اقدام تلافی جویانه آن را به عنوان نشانه ای از قدرت برجسته می کند. حتی مواردی که به کشته شدن غیرنظامیان در سوی مقابل – اسرائیل، کشورهای حوزه خلیج و امثالهم – منجر میشود، گاه به عنوان موفقیت در جنگ بازنمایی میشود. تفاوت این دو بخش در همین جا روشن میشود. یکی از موضعی انسانی اما بی افق سیاسی سخن می گوید و دیگری از موضع حفظ نظام، جنگ را نفی می کند اما در عمل به بازتولید منطق آن کمک می کند.

 

در چارچوب "نه به جنگ"، هر نیرویی که شعار "نه به جنگ" را تکرار نکند، به عنوان طرفدار جنگ یا بی تفاوت نسبت به جان انسانها معرفی میشود. این نگاه در عمل به بازتولید فضای تبلیغاتی جمهوری اسلامی کمک میکند. هر دو بخش این گرایش را میتوان در تظاهراتهای ضدجنگ دید که در آنها طیفهای مختلف، از نیروهای منتقد تا هواداران آشکار یا پنهان جمهوری اسلامی، در کنار هم قرار میگیرند. حضور پرچمهای رسمی و شعارهای اسلامی، در کنار دروغ‌های شاخدار اینکه رژیم اسلامی دمکراتیک ترین رژیم روی کره خاکی است، در این تجمعات تحمل میشود و مرزبندی روشنی با آنها صورت نمیگیرد. این همزیستی، در عمل به کمرنگ شدن تمایز سیاسی و تقویت فضای مبهمی منجر میشود که دست بالا را به نیروهای پررو و بی‌شرم مدافع وضع موجود میدهد.

 

در مقابل، موضع "آری به جنگ" قرار دارد. این گرایش با امید به سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق حملات نظامی، به استقبال جنگ میرود و حتی گاه به آن وجهی از شادمانی میدهد. در این نگاه، در کنار بمباران و تضعیف ساختارهای حکومتی، بمباران غیرنظامیان و نابودی زیرساخت‌ها هم به معنای پیشروی سیاسی تلقی میشود. جدا از این برخورد ماکیاولیستی، این رویکرد نیز یک واقعیت اساسی را نادیده میگیرد. سرنگونی یک رژیم صرفا محصول فشار نظامی خارجی نیست (حتی اگر باشد هم باید چکمه ها در میدان باشند)، بلکه به درجه سازمانیابی و حضور فعال توده های مردم وابسته است. در این دیدگاه، نه تنها سازمانیابی و اعتراض توده ای جایگاهی ندارد، بلکه اساسا به حاشیه رانده میشود. آمریکا و اسرائیل به عنوان متحدان مفروض در نظر گرفته میشوند و تصمیمات آنها بدون کوچکترین ملاحظه و نقدی به عنوان مسیر درست پذیرفته میشود. نتیجه چنین نگاهی، واگذاری سرنوشت جامعه به اراده قدرتهای خارجی است که ابدا منافع مردم را مد نظر ندارند، بلکه اجندای خودشان را دارند.

 


در برابر این دو قطب، یک رویکرد دیگر وجود دارد که تلاش میکند از چهارچوبهای ساده انگارانه فاصله بگیرد. این دیدگاه بر این واقعیت تاکید میکند که این جنگ، جنگ مردم نیست و بدون اراده آنان آغاز شده است. در عین حال، پایان آن نیز با توصیه و موعظه رقم نخواهد خورد. جنگ مردم با جمهور اسلامی ۴۷ سال پیش آغاز شده و اکنون با تضعیف این رژیم توسط یک جنگ نظامی از بیرون، می تواند به پیشروی مردم کمک کند. این دیدگاه بر سرنگونی جمهوری اسلامی در هر شرایطی تاکید می کند؛ چه در غزه جنگ باشد، چه نباشد. چه کشتار دی ماه اتفاق بیافتد، چه نیافتد. چه جنگ باشد، چه نباشد. اعتراضات مردم را متحد می کند، جنگ مردم را به خانه می فرستد، اما مبارزه متوقف نمی شود. رژیم با از دست دادن خامنه ای و لاریجانی و دهها جنایتکار دیگری، حتما ضعیف شده و باید از این فرصت استفاده کرد. از این منظر، وظیفه نیروهای آزادیخواه نه همسویی با یکی از طرفهای جنگ، بلکه پیگیری هدف مستقل خود است. در این چارچوب، هرگونه حمله به غیرنظامیان و تخریب زیرساختهای حیاتی باید قاطعانه محکوم شود. اما تضعیف ماشین سرکوب جمهوری اسلامی و حذف عناصر سرکوبگر و جنایتکار آن، به عنوان ضربه ای به یک نظام سرکوبگر تلقی میشود. این تمایز، یادآور مرزبندی لنین با "انترناسیونال‌های میانه و سوسیال پاسیفیست‌ها"، منشویکها و سوسیال شونیستهای اروپا در جنگ جهانی اول است. در آنجا نیز مساله این نبود که صرفا جنگ محکوم شود، بلکه تاکید بر این بود که طبقه کارگر نباید به دنباله رو دولتهای خودی یا خارجی تبدیل شود و باید سیاست مستقل خود را پیش ببرد. همین تمایز است که این رویکرد را از هر دو قطب رایج جدا میکند.

 

زندگی همواره با خطر و ناامنی همراه بوده است، اما پذیرش یک زندگی تحقیرآمیز به بهانه پرهیز از خطر، راهی به سوی رهایی باز نمیکند. حتی بردگان نیز در شرایطی که به پا خاستند، آگاه بودند که وارد چه میدان خطرناکی میشوند، اما رهایی را بر تداوم بردگی ترجیح دادند. ترس از مرگ نباید به پذیرش تداوم یک نظم سرکوبگر منجر شود. جامعه نمی تواند از ترس مرگ، دست به خودکشی بزند. نمی توان از جامعه انتظار داشت که برای پرهیز از خشونت، به بردگی ابدی تن بدهد. پرهیز از خطر و خزیدن زیر عبای آخوند و پذیرش زندگی تحقیرآمیز، نمی تواند موضع، حداقل، یک فعال سیاسی کمونیست باشد.

 

مارکسیسم برای جنگ تئوری ندارد، برای اینکه هر جنگی برای خودش تئوری خودش را می خواهد و در این جنگ مشخص پیش رو، مسئله باید همچنان سرنگونی جمهوری اسلامی باشد. اگر برای مارکسیست‌ها در جنگ جهانی دوم اولویت سرنگونی و از کار انداختن ماشین هیتلر و نازیسم بود، در این جنگ هم ما با یک دولت فوق ارتجاعی طرفیم که مسئله همچنان باید از کار انداختن ماشین آن باشد.

 

استالینیسم، اما برای جنگ تئوری دارد. "هر کجا که جنگ باشد، تحت فرماندهی مرتجعترین اقشار، زیر عبای از گور برخاسته ترین نیروها، به جنگ با آمریکا بروید."

۲۷ مارس ۲۰۲۶