۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

لنين، اخلاق گرايي ليبرال و فرض اراده گرايانه

انتوني تيسو

۲۷ می ۲۰۲۶

مقدمه ناصر اصغری

در مقدمه ترجمه "جان ماروت" نوشتم: "اخیرا دن لا باتز (Dan La Botz)، از مارکسیست‌های شناخته شده در آمریکا، مقاله ای با عنوان "خداحافظی با لنین و لنینیسم" منتشر کرده است که با واکنش دست کم سه مارکسیست دیگر روبرو شده است." به دنبال این سه جواب، دن جوابی منتشر کرده است که با جواب‌های دیگری روبرو شده است. (همه این نوشته ها در سایت لینکس https://links.org.au/ قابل دسترس هستند.) من اینجا ترجمه نوشته انتونی تیسو را می آورم که به نظر من نکات فوق العاده مهمی را، فراتر از جواب به انتقادات دل لا باتز، مطرح می کند. خواندن این ترجمه، و البته که کل این رفت و برگشت‌ها، بر اطلاعات خواننده علاقمند به انقلاب روسیه کمک شایان می کند.

ناصر اصغری

***

لنين، اخلاق گرايي ليبرال و فرض اراده گرايانه

انتوني تيسو

 

در تازه‌ترین مشارکت خود در بحث درباره لنین و لنینیسم، "لنین در برابر دموکراسی" (Lenin Versus Democracy) نوشته دن لا باتز (Don La Batz)، اختلاف نظر را روشن‌تر می‌کند و این مفید است. اختلاف واقعی بر سر دفاع از رژیم‌های اقتدارگرا یا حمایت از دموکراسی نیست. مسئله بر سر دو شیوه متفاوت اندیشیدن است. یکی ماتریالیسم تاریخی است که جامعه را از دریچه نیروهای مادی و اقتصادی بررسی می‌کند. دیگری نوعی اخلاق‌گرایی لیبرالی است که از واژگان سوسیالیستی استفاده می‌کند اما بر نقد اخلاقی تمرکز دارد. اخلاق‌گرایی لیبرالی استراتژی‌ها و نتایج سیاسی را عمدتا بر اساس اصول انتزاعی، مانند حقوق فردی یا انصاف، و جدا از ساختارهای طبقاتی و نیروهای اجتماعی زیربنایی قضاوت می‌کند. این رویکرد دموکراسی را عمدتا مجموعه‌ای از حقوق و رویه‌های صوری می‌بیند، فارغ از این که قدرت واقعا در دست چه کسانی است. چنین نگرشی اغلب کاستی‌های اخلاقی را برجسته می‌کند، در حالی که محدودیت‌های واقعی یا منافع مادی موجود را نادیده می‌گیرد.

 

بدیل‌ها

لا باتز می‌گوید: "تاریخ، هرچند بی‌رحم و بی‌امان بود، لنین و بلشویک‌ها را از اراده آزاد محروم نکرد" و آنان "همچنان اختیار انتخاب داشتند." این تفاوت را به‌خوبی نشان می‌دهد. مارکسیست‌ها سیاست انقلابی را بر اساس این که افراد اراده آزاد دارند یا نه قضاوت نمی‌کنند. این ایده بیشتر در تفکر حقوقی یا دینی رایج است. برای مارکسیست‌ها مسئله این نیست که آیا افراد در نظریه می‌توانستند انتخاب دیگری داشته باشند یا نه. البته که می‌توانستند؛ ربات نبودند. پرسش واقعی این است که آیا آن گزینه‌ها با توجه به نیروهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی زمانه واقعا امکان‌پذیر بودند یا نه. این مسئله شامل این می‌شود که چه طبقات اجتماعی وجود داشتند، کارگران و دهقانان تا چه حد آگاهی داشتند، ساختار دولت چگونه بود و در عرصه بین‌المللی چه می‌گذشت.

لا باتز به روشنی نمی‌گوید که این بدیل‌ها چه بودند. او تلویحا می‌گوید که شاید لنین می‌توانست با دیگر احزاب طبقه کارگر در شوراها یک ائتلاف حکومتی چندحزبی واقعی تشکیل دهد. اما منظورش کدام احزاب است؟ منشویک‌ها و سوسیالیست‌های انقلابی راست در اکتبر ۱۹۱۷ کنگره دوم شوراها را ترک کردند. از پیوستن به یک دولت شورایی خودداری کردند، زیرا نظام شورایی را نمی‌پذیرفتند؛ اولویت آنان بازگشت به یک جمهوری پارلمانی مبتنی بر ساختار قدیمی دولت بود. مورخانی چون الکساندر رابینوویچ در کتاب "بلشویک‌ها در قدرت" (The Bolsheviks in Power) نشان داده‌اند که این احزاب نه‌تنها با اقتدار شوراها مخالفت می‌کردند، بلکه فعالانه برای تضعیف آنها می‌کوشیدند؛ امری که پس از اکتبر ۱۹۱۷ هرگونه ائتلاف واقعی را ناممکن می‌ساخت.

سوسیالیست‌های انقلابی چپ، که لا باتز هنگام بحث درباره مجلس موسسان اغلب آنان را با اس‌آرهای راست یکی می‌گیرد، در ائتلافی با بلشویک‌ها شرکت کردند. اما همان‌گونه که شیلا فیتزپاتریک و رابینوویچ مستند کرده‌اند، این ائتلاف بر سر مسائل مشخصی مانند پیمان برست-لیتوفسک (Treaty of Brest-Litovsk) و مصادره غله از هم پاشید، نه بر سر پرسش‌های انتزاعی دموکراسی. شکاف میان دو طرف عمیق بود و بازتاب واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی محسوب می‌شد، نه صرفا شکست اراده سیاسی. اگرچه تلاشی برای تشکیل ائتلاف صورت گرفت، اما ناکام ماند زیرا هیچ‌یک از دو طرف حاضر نبود از باورهای بنیادی خود دست بکشد. زمینه گسترده‌تر جنگ داخلی و مداخله خارجی نیز این اختلافات را تشدید کرد.

 

شوراها در برابر مجلس موسسان

لا باتز دیدگاه مرا "استدلال کلاسیک تروتسکیستی" می‌نامد؛ در واقع استدلال خود او به استدلال کلاسیک کائوتسکی نزدیکتر است. متنی که او بازتاب می‌دهد، چه آگاهانه چه ناآگاهانه، کتاب "دیکتاتوری پرولتاریا" (The Dictatorship of the Proletariat) اثر کارل کائوتسکی است. کائوتسکی استدلال می‌کرد که روش‌های بلشویک‌ها، حتی اگر در جریان مبارزه قابل فهم باشند، اساسا اقتدارگرایانه‌اند و ناگزیر به استبداد منتهی خواهند شد. می‌گفت دموکراسی و دیکتاتوری نمی‌توانند همزیستی داشته باشند و مجلس موسسان نباید منحل می‌شد. لنین در پاسخ، در کتاب "انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد" استدلال کرد که کائوتسکی "دموکراسی" را از بنیان طبقاتی آن جدا می‌کند و دموکراسی پارلمانی را تنها شکل واقعی دموکراسی می‌داند. هنگامی که چنین کنید، هر اقدام انقلابی شبیه به یک قدرت‌طلبی صرف به نظر می‌رسد.



این دقیقا همان کاری است که لا باتز در استدلال خود انجام می‌دهد. او مجلس موسسان را شکلی برتر از دموکراسی می‌داند، نه صرفا یکی از نهادهای موجود. این مجلس بر اساس فهرست‌های قدیمی احزاب انتخاب شده بود که شکاف درون اس‌آرها را بازتاب نمی‌دادند. در همان زمان دو قدرت وجود داشت؛ شوراها به دولت واقعی تبدیل شده بودند و دهقانان نیز تحت فرمان زمین (Land Decree) بلشویکی از پیش زمین‌ها را تصرف و تقسیم می‌کردند. اکثریت اس‌آرهای راست در مجلس با این بازتوزیع زمین مخالف بودند. لا باتز پیشنهاد می‌کند که بلشویک‌ها می‌توانستند "در مجلس، شوراها و جامعه کارزاری به راه اندازند تا اکثریت دهقانان را به حمایت از فرمان زمین بلشویکی جلب کنند." اما کنگره دوم شوراها از پیش در ۲۶ اکتبر ۱۹۱۷ فرمان زمین را به اجرا گذاشته بود. دهقانان منتظر متقاعد شدن نبودند؛ آنان از پیش دست به عمل زده بودند. اکثریت اس‌آرهای راست در مجلس موسسان در واقع مانع آنچه در جریان بود می‌شدند، نه این که نماینده دموکراسی باشند.

با اینحال، مهم است درک کنیم چرا بسیاری از سوسیالیست‌ها، از جمله برخی با سابقه انقلابی، با وجود همه محدودیتها همچنان برای مجلس موسسان ارزش قائل بودند. برای آنان این مجلس نماد وعده حق رای همگانی و برابری سیاسی صوری پس از قرن‌ها استبداد بود. بسیاری باور داشتند که حتی یک پارلمان ناقص نیز می‌تواند عرصه‌ای برای پیشروی یا مباحثه سوسیالیستی باشد. برخی سوسیالیست‌ها بیم داشتند که انحلال مجلس موسسان سابقه‌ای برای محدود کردن مشارکت گسترده سیاسی ایجاد کند یا فضایی را که برای مخالفت و انتقاد ضروری بود از میان ببرد؛ فضایی که حذف آن می‌توانست بعدها زیانبار باشد. این نگرانی‌ها را نباید نادیده گرفت، زیرا به دغدغه‌های واقعی درباره چگونگی به انحراف کشیده شدن انقلاب‌ها اشاره دارند. با اینحال، این استدلال‌ها اغلب واقعیت‌های در حال تغییر جامعه را نادیده می‌گیرند. تا اوایل ۱۹۱۸ شوراها به ارگان‌های واقعی قدرت مردمی تبدیل شده بودند، در حالی که اکثریت مجلس موسسان دیگر بازتاب‌دهنده روند انقلاب یا مطالباتی که از پایین جامعه برمی‌خاست نبود.

لا باتز این نکته را درنمی‌یابد، زیرا شیوه تفکر او چنین امکانی را نمی‌دهد. مشروعیت دموکراتیک فقط به انتخابات پارلمانی محدود نمی‌شود. شوراها شکل برتری از دموکراسی بودند، زیرا مشارکت فعال طبقه کارگر را نشان می‌دادند و نمایندگان آنها در هر زمان قابل عزل بودند. ترجیح دادن مجلس موسسان بر شوراها در واقع دفاع از دموکراسی نیست؛ بلکه صرفا انتخاب یک نهاد به جای نهادی دیگر، بدون توجه به بنیان طبقاتی هر یک از آن‌هاست.

 

رزا لوکزامبورگ

لا باتز همانگونه که آغاز کرده بود، با اشاره به رزا لوکزامبورگ سخنش را به پایان می‌برد. اما این رویکرد گزینشی است. لوکزامبورگ از بلشویک‌ها درباره مجلس موسسان، اصلاحات ارضی و آزادی مطبوعات انتقاد کرده بود. او این انتقادها را در زندان، با اطلاعاتی محدود، و در قالب دست‌نوشته‌ای مطرح کرد که خود تصمیم گرفت منتشر نکند. لئو یوگیشس  (Leo Jogiches)، نزدیک‌ترین همکارش، نیز با انتشار آن مخالف بود. اما لوکزامبورگ مهم، منتقد ۱۹۱۸ نیست؛ بلکه آن انقلابی است که پس از آزادی، در تاسیس حزب کمونیست آلمان (کا.پ.د) بر پایه الگوی بلشویکی مشارکت کرد، با دولت ائتلافی حزب سوسیال دموکرات (SPD) و حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان (USPD) به دلیل سازش آن با دولت کهنه مخالفت ورزید، و حزب کمونیست را به قیام ژانویه ۱۹۱۹ رهبری کرد، هرچند بسیاری در حزبش با این تصمیم موافق نبودند. او به این دلیل کشته شد که ایده قیام را جدی گرفته بود.

جمله مشهور او، "آزادی همیشه آزادی کسی است که متفاوت می‌اندیشد"، اغلب از سوی کسانی نقل می‌شود که احتمالا با اقدامات خود او موافق نبودند. اما نکته عمیق‌تر این است: لوکزامبورگ هرگز دموکراسی را از مسئله قدرت طبقاتی جدا نکرد. برای او دموکراسی چیزی جز کنش مستقل طبقه کارگر در جریان مبارزه نبود؛ نه صرفا مجموعه‌ای از رویه‌ها و قواعد. این که دموکراسی را امری بیرون از مبارزه طبقاتی بدانیم و آن را معیار قضاوت درباره تصمیمات لنین قرار دهیم، به معنای خلط لیبرالیسم با سوسیالیسم است. لوکزامبورگ این تفاوت را می‌فهمید. لنین نیز همین‌طور.

 

آیا لنین واقعا به استالین منتهی شد؟

استدلال لا باتز بر ایده‌ای استوار است که آن را اثبات نمی‌کند: این که انتخاب‌های لنین مستقیما به استالین منجر شدند. می‌گوید: "تصمیم‌هایی که او گرفت روی هم انباشته شدند تا سرانجام به دولت بوروکراتیک، جمع‌گرا و تمامیت‌خواهی منتهی شوند که اتحاد شوروی بود." اما توضیح نمی‌دهد چرا چنین نتیجه‌ای ناگزیر بوده است. این ایده که به "تز تداوم" معروف است، یکی از محورهای اصلی تاریخ‌نگاری ضدکمونیستی دوران جنگ سرد در آثار نویسندگانی چون ریچارد پایپس (Richard Pipes) و رابرت سرویس (Robert Service) بوده است. این موضوع نزدیک به یک قرن است که محل مناقشه بوده و نه فقط تروتسکیست‌ها، بلکه مورخان اجتماعی‌ای چون موشه لوین  (Moshe Lewin)، شیلا فیتزپاتریک (Sheila Fitzpatrick)، استیون کوهن (Stephen Cohen) و در سال‌های اخیر لارس لی (Lars Lih) نیز درباره آن بحث کرده‌اند.

برای مثال، لوین استدلال می‌کرد که ظهور استالینیسم ادامه مستقیم سیاست بلشویکی نبود، بلکه بازتاب دگرگونی‌ها و بحران‌های بزرگ درون جامعه شوروی پس از انقلاب بود، به‌ویژه تحت فشارهای جنگ داخلی و انزوا. فیتزپاتریک بر تحول پیچیده و اغلب آشفته نهادهای شوروی تاکید می‌کرد و نشان می‌داد که دولت جدید نه فقط از طریق سرکوب از بالا، بلکه از راه بداهه‌پردازی و مشارکت توده‌ای نیز شکل گرفت. پژوهش دقیق لارس لی درباره فرهنگ سیاسی بلشویکی نیز روایت "کودتای لنینیستی" را که لا باتز تکرار می‌کند به چالش کشیده و نشان داده است که اهداف بلشویک‌ها در ۱۹۱۷ در آرزوهای گسترده مردمی ریشه داشت، نه در مسیری از پیش تعیین‌شده به سوی دیکتاتوری. این مورخان تراژدی‌های پس از ۱۹۱۷ را انکار نمی‌کنند، اما نشان می‌دهند که تز تداوم تاریخی بسیار پیچیده‌تر را ساده‌سازی و تحریف می‌کند.

تز تداوم همچنین نمی‌تواند توضیح دهد که در دوران استالین چه رخ داد: کشتار گارد قدیمی بلشویک، محاکمات مسکو و نابودی کسانی در دهه ۱۹۳۰ که انقلاب اکتبر را به وجود آورده بودند. اگر استالین صرفا جانشین طبیعی لنین بود، چرا ناچار شد همه لنینیست‌ها را از میان بردارد؟ نظریه ترمیدور، حتی اگر تروتسکی آن را به‌طور کامل بسط نداد، دست‌کم پرسش درستی را مطرح می‌کرد: چه روند اجتماعی‌ای انقلاب را به ضد خود تبدیل کرد؟ نسخه لا باتز این پرسش را با یک روایت اخلاقی جایگزین می‌کند. او یازده تصمیم را به یازده پله منتهی به استالین تبدیل می‌کند. مرگ فداکارترین کارگران در جنگ داخلی، انزوای انقلاب پس از شکست گسترش آن به آلمان، و رشد بوروکراسی که لنین در آخرین نوشته‌هایش نسبت به آن هشدار داده بود، همگی در روایتی که همه چیز را به شخصیت لنین فرو می‌کاهد ناپدید می‌شوند.

 

موضوعیت مداوم لنینیسم

لا باتز می‌گوید: "برای سوسیالیست یا انقلابی بودن نیازی به لنین نیست." این درست است. هیچ‌کس مجبور نیست هیچ شخصیت تاریخی‌ای را به قهرمان تبدیل کند. اما پرسش واقعی این نیست که آیا به لنین به عنوان یک نماد نیاز داریم یا نه. پرسش این است که آیا به ایده‌ها و استراتژی‌هایی که با لنینیسم پیوند خورده‌اند نیاز داریم یا نه: تحلیل او از امپریالیسم، درک او از حزب به عنوان ابزاری جمعی برای ستمدیدگان، نظریه او درباره قدرت دولتی و بالاتر از همه، اصرار او بر این که طبقه کارگر تنها از طریق کنش آگاهانه و سازمان‌یافته می‌تواند به مثابه یک طبقه عمل کند.

در بحث‌هایی از این دست، "لنینیسم" اغلب به صورت مجموعه‌ای از روش‌ها و رویکردها در نظر گرفته می‌شود که ویژه شرایطی بودند که انقلاب روسیه را ممکن ساختند. در مقابل، هنگامی که افراد صرفا از "اصول سوسیالیستی"، "بحث دموکراتیک" و "تعهد و خودانضباطی اعضا" سخن می‌گویند، در واقع به ارزش‌های کلی‌ای اشاره دارند که تقریبا همه گرایش‌های چپ با آن‌ها موافق‌اند، اما این ارزش‌ها به خودی خود نه استراتژی مشخصی ارائه می‌کنند و نه شکل سازمانی معینی. این تمایز اهمیت دارد، زیرا جایگزین کردن لنینیسم با اصول کلی می‌تواند به از دست رفتن جهت‌گیری معطوف به کسب قدرت، درک دولت به عنوان ابزار سلطه طبقاتی، و ضرورت ساختن نیرویی سازمان‌یافته که در لحظات بحرانی بتواند قاطعانه عمل کند منجر شود. بدون این عناصر، "اصول سوسیالیستی" به آرمان‌هایی انتزاعی تبدیل می‌شوند که هرگز به عمل موثر یا دستاوردهای پایدار ترجمه نمی‌شوند. تاکید بر اصول کلی می‌تواند فراگیری بیشتر و شفافیت اخلاقی به همراه آورد، اما خطر از دست دادن تمرکز استراتژیک و درس‌های سازمانی حاصل از تجربه مارکسیستی را نیز در پی دارد.

لنینیسم بی‌نقص نیست و نباید به شکلی مکانیکی از آن تقلید کرد، اما کنار گذاشتن آن به سود اصولی مبهم ما را بدون ابزار لازم برای رویارویی با واقعیت‌های قدرت، آنگونه که هستند، رها می‌کند. به‌طور خلاصه، بدیل لا باتز فقط درباره این نیست که چه کسی رهبری کند. مسئله بر سر انتخابی بنیادی میان استراتژی‌های مارکسیستی و سوسیال‌دموکراتیک است؛ انتخابی که تاریخ بارها آن را به ما نشان داده است.

 


۱۴۰۵ خرداد ۳, یکشنبه

این خنده دار است، شما ضدیهود به نظر نمی رسید: دیدگاهی درباره چپ آمریکا

استیون لوبت (Steven Lubet) و

جفری شی مالو (Jeffrey Shae Mallow)

 

مقدمه ناصر اصغری

نوشته حاضر، ترجمه فصلی از کتابی است به نام Chutzepah که در سال ۱۹۷۷ منتشر شده بود. من نکات اصلی ام درباره این نوشته را در "پسگفتار" آورده ام. اما این نکته را بگویم که نوشته توسط دو منتقد چپ به سیاست چپ‌های عمدتا استالینی درباره اسرائیل و صهیونیسم نوشته شده است. خواندن آن هم آموزنده است و ابدا هم خالی از لطف نیست.

***

 

در سالهایی که در جنبش‌های حقوق مدنی و ضد جنگ فعالیت می کردیم، به مسائل خاص یهودیان علاقه ویژه ای نداشتیم. مشکلات مردم یهود اغلب محدود و محلی به نظر می رسید و بی تردید نمی توانست با فوریت مسائل بزرگی که جامعه آمریکا با آنها روبه رو بود، برابری کند. البته این دیدگاه غالب بیشتر نیروهای چپ آمریکا نیز بود.

 

پس از جنگ اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۶۷ میلادی، چپ آمریکا تقریبا به طور یکپارچه از اعراب حمایت می کرد. در آغاز، ما نیز تمایزی را که چپ میان یهودستیزی و آنچه "ضدصهیونیسم" می نامید می گذاشت، پذیرفتیم؛ گاهی با میل و گاهی با اکراه. اما در نهایت، شدت و تکرار حملات به موجودیت اسرائیل و نیز به هرگونه تصور از اهمیت هویت یهودی، ما را به این نتیجه رساند که ضدصهیونیسم چپ، چه در این کشور و چه در جاهای دیگر، نتوانسته است از تاریخ یهودستیزی در جهان فراتر برود.

 

این به آن معنا نیست که ضدصهیونیسم و یهودستیزی کاملا یکسان هستند، بلکه منظور این است که گرایش‌های نیرومندی از یهودستیزی سنتی در ایدئولوژی عمدتا طرفدار فلسطین چپ جریان دارد. ما نمی توانیم بگوییم این پدیده عمدی است یا ناآگاهانه، اما می دانیم که چپ هیچ تلاش نظام مندی برای زدودن ریشه‌های یهودستیزانه از سیاست خود انجام نداده است.

 

هر تحلیلی از یهودستیزی در چپ، از استدلال خود چپ آغاز می شود که می گوید ضدیهود نیست، بلکه صرفا ضدصهیونیست است و چون صهیونیسم هم نژادپرستانه است و هم امپریالیستی، وظیفه چپ است که در هر موقعیتی با آن مقابله کند. در واقع از نظر آنها صهیونیسم بدترین دشمن یهودیان است، زیرا مانع انقلاب سوسیالیستی جهانی می شود؛ انقلابی که روزی راه حل همه مردم تحت ستم را فراهم خواهد کرد.

 

ما مخالف انتقاد مشروع از اسرائیل نیستیم. "خوتسپا" (Chutzpah) به عنوان یک گروه و ما به عنوان افراد، همواره آن جنبه‌هایی از سیاست اسرائیل را که به نظرمان مخالف صلح بوده اند مورد انتقاد قرار داده ایم. در واقع معتقدیم که وظیفه سوسیالیستهای یهودی و غیریهودی است که همانگونه که از دیگر کشورها انتقاد می کنند، انتقادهای سازنده ای نیز از اسرائیل داشته باشند. اما در عین حال احساس می کنیم که در مورد انتقاد از اسرائیل، غیریهودیان باید به درون خود نیز نگاه کنند تا مطمئن شوند که انتقادشان تا حدی ناشی از یهودستیزی ناخودآگاه نیست. همانگونه که برای سفیدپوستان وظیفه بود و هست که پیش از انتقاد از برخی جنبه‌های جنبش رهایی سیاهان، احتمال وجود نژادپرستی ناخودآگاه در خود را بررسی کنند، غیریهودیان نیز باید پیش از پرداختن به آنچه ممکن است از نظر خودشان انتقادی "بی طرفانه" از اسرائیل باشد، نگاهی جدی به تاریخ خود بیندازند. (همچنین شاید بد نباشد بگوییم که بسیاری از منتقدان یهودی و چپ گرای اسرائیل نیز باید همین نگاه سخت گیرانه را به خود داشته باشند؛ یهودستیزی، همانند نژادپرستی ضد سیاهان، گاهی در درون خود گروه تحت ستم نیز رشد می کند.)

 

ما معتقدیم که شکل و محتوای بیشتر انتقادهای چپ از اسرائیل، ناگزیر یهودستیزانه است. با اینکه مدت‌ها است از مرحله ای که لازم باشد درباره صهیونیسم خود موضعی تدافعی بگیریم عبور کرده ایم، همچنان مهم است توضیح دهیم که چگونه بنیان ضدصهیونیسم، یهودستیزانه است.

 

ویژگی اصلی ضدصهیونیسم چپ این است که حق تعیین سرنوشت را از یهودیان سلب می کند. استدلالی که می گوید یهودیان حق داشتن دولت خود را ندارند، معمولا به طور آشکار یا ضمنی بر تحلیل استالین از مسئله ملی تکیه دارد (استالین، "مارکسیسم و مسئله ملی و استعماری"، انتشارات مارتین لارنس، لندن، صفحات ۳۵ تا ۴۵). در این نوشته خشک و نه چندان خلاقانه، استالین تلاش کرد ثابت کند که یهودیان یک ملت نیستند. این "اثبات" که بیشتر چپ گرایان آن را پذیرفته اند، اساسا به این واقعیت محدود می شود که یهودیان اروپای شرقی در سال ۱۹۱۳ میلادی سرزمین مشترکی نداشتند. البته این نقص دیالکتیکی در موجودیت ملی ما، کاملا دوری و تناقض آمیز بود؛ ما حق داشتن میهن ملی نداشتیم چون میهن ملی نداشتیم! بعدها این دایره را به شکلی دیگر کامل کردند: اکنون که ما میهن ملی داریم، گفته می شود این میهن نامشروع است. چرا؟ چون در سال ۱۹۱۳ میلادی چنین میهنی نداشتیم. این همان راه حل سنتی چپ برای آوارگی یهودیان است. آن ها به جای آنکه اجازه دهند ما در جایی مستقر شویم، ترجیح داده اند ما را در زمان منجمد کنند و ما برای همیشه به همان نقش و جایگاه اجتماعی محکوم شدیم که در آغاز قرن داشتیم.

 

این تحلیل، همه آنچه را که در تاریخ یهودیان یگانه و منحصربه فرد است نادیده می گیرد. واقعیت این است که ما نزدیک به دو هزار سال، بدون داشتن میهن، خود را به عنوان یک ملت حفظ کردیم. این کار را با پرورش زبان ها، مذهب، تاریخ و فرهنگ مشترک انجام دادیم. مهمتر از همه، ما موجودیت ملی خود را از طریق درک سرنوشت مشترکمان حفظ کردیم. ما به عنوان یک ملت، خواسته های مشروع خود را مطرح کرده ایم. این خواسته ها در زمان ها و مکان های مختلف، از صرفا زنده ماندن تا حق تعیین سرنوشت را در بر گرفته اند. امروز شاید این دو به یک چیز تبدیل شده باشند؛ یعنی ادامه حق تعیین سرنوشت، تقریبا معادل ادامه موجودیت است.

 

هر ایدئولوژی یا جهان بینی که در پی جلوگیری از خواسته های مشروع ملت ما باشد، یهودستیزانه است. بنابراین، چپ در ضدصهیونیسم خود، دقیقا از آن رو یهودستیز است که حقوقی را از یهودیان سلب می کند که وعده می دهد برای همه ملت های دیگر به رسمیت بشناسد. یکی از پایه های سوسیالیسم قرن بیستم، حق ملل برای تعیین سرنوشت است. با اینحال، بسیاری از سوسیالیست های قرن بیستم با مهارتی خاص مجموعه‌ای از توجیهات را ساخته اند تا همین حق را فقط از یک ملت دریغ کنند: یهودیان. اگر این استدلال ها را با دقت بررسی کنیم، آشکارا یهودستیزانه هستند. ساده ترین نشانه این موضوع، استفاده مداوم از یک معیار دوگانه است که میان یهودیان از یک سو و بقیه جهان از سوی دیگر تفاوت می گذارد. صرف این تصور که بعضی ملت ها حق تعیین سرنوشت دارند و بعضی دیگر ندارند، باید فورا مشکوک تلقی شود، فارغ از هر توجیهی که برای این تمایز ارائه می شود. با این حال، بیایید این توجیهات را بررسی کنیم. این توجیهات دو نوع هستند: یکی اساسا ماهیتی نژادی دارد و دیگری ادعا می کند که سیاسی است.

 

استدلال نژادی به دوست قدیمی مان، استالین، بازمی گردد. در شکل مدرن خود، این تلاشی است برای بازتعریف یهودیان به عنوان چیزی کمتر از یک ملت: "یهودی ها فقط یک مذهب هستند" یا "یهودی بودن فقط یک امر فرهنگی است". وقتی ما را از ملت بودن تهی کنند، گام آشکار بعدی این است که حق تعیین سرنوشت را نیز از ما سلب کنند، چرا که این حقی است که فقط برای ملت ها و خلق ها محفوظ است. چرا این یک استدلال نژادی است؟ چون فرض می کند که یهودیان، در میان همه مردم جهان، ذاتا ناتوان از آن هستند که هم مذهب داشته باشند و هم ملت، یا هم فرهنگ داشته باشند و هم ملت. در نهایت، این استدلال فقط برای انکار آرمان های ما وجود دارد. اگر قرار است سه میلیون یهودی اسرائیلی از استقلال محروم شوند، باید راهی برای متمایز کردن آنان از هشت میلیون کوبایی یا سه میلیون فلسطینی پیدا شود و ساده ترین راه، همین بازتعریف است.

 

همانطور که چپ، یهودیان را به عنوان چیزی کمتر از یک ملت بازتعریف کرده است، راست نیز به طور سنتی ما را چیزی بیشتر از یک ملت بازتعریف می کند. ماندگارترین سهم هیتلر در یهودستیزی، رایج کردن نظریه نژادگرایی یهودی بود؛ این ایده که یهودیان یک نژاد متمایز، پاک نشدنی، جذب ناپذیر و آشکارا فرودست را تشکیل می دهند. تا اینجا، بازتعریف چپ به اندازه بازتعریف راست خطرناک و ویرانگر نبوده است، اما میان آن دو چند ویژگی مشترک نفرت انگیز وجود دارد. هر دو می کوشند از طریق بازتعریف، حقوق یهودیان را کاهش دهند؛ یکی اهمیت ما را کوچک می کند و دیگری آن را بزرگ نمایی می کند. نگران کننده تر آنکه هر دو می کوشند "مسئله یهود" را با ناپدید کردن ما حل کنند، یا به شکل فیزیکی و یا از طریق اعلامیه های ایدئولوژیک.

 

استدلال سیاسی، دست کم در ظاهر، صادقانه تر از استدلال نژادی است. چپ گرایان ادعا می کنند که مخالفت آنان با صهیونیسم صرفا سیاسی است و هیچ ارتباطی با یهودی بودن اسرائیلی ها ندارد. می گویند مسئله فقط تقابل امپریالیسم با جهان سوم است؛ اسرائیل از سوی آمریکا و بریتانیا حمایت می شود، در حالی که فلسطینی ها در حال پیش بردن یک مبارزه رهایی بخش ملی هستند تا بتوانند به جامعه سوسیالیستی ملت ها بپیوندند. چنین دیدگاهی، اگر صادقانه به آن باور داشته باشند، شاید اشتباه باشد، اما به سختی می توان آن را یهودستیزانه نامید. به هر حال، چپ با امپریالیسم غیریهودی همان قدر مخالفت می کند که با امپریالیسم یهودی.

 

ما قطعا قصد نداریم بگوییم نقد سیاسی اسرائیل نامشروع است، اما به نظر منصفانه نمی رسد که یهودیان به عنوان نوک پیکان مبارزه با امپریالیسم یا سرمایه داری قرار داده شوند. این نه منصفانه است و نه تصادفی که مخالفت چپ با اسرائیل شکلی به خود گرفته که در تاریخ "رهایی ملی" بی سابقه است. این وضعیت به این دلیل رخ می دهد که مخالفان اسرائیل نتوانسته اند خود را از تاثیر قرن ها یهودستیزی رها کنند. در نتیجه، یهودستیزی سیاسی مدرن و ضدصهیونیسم به طور ناگزیر شامل عناصر زیر از یهودستیزی می شود: نخست، ضدصهیونیست ها همچنان یک استاندارد دوگانه را در رفتار با یهودیان و اعراب به کار می برند. اسرائیل نامشروع تلقی می شود چون "محصول امپریالیسم بریتانیا" است، اما حمایت هایی که بریتانیا از جنبش های ملی در سوریه، لبنان، عراق، اردن و عربستان سعودی انجام داد به راحتی نادیده گرفته می شود. همچنین این واقعیت ها فراموش می شوند که حمایت بریتانیا از یک وطن ملی یهودی در دهه ۱۹۳۰ میلادی از میان رفت و جنگ استقلال اسرائیل تا حدی علیه بریتانیا نیز انجام شد. همچنین به طور مناسب نادیده گرفته می شود که سازمان آزادی بخش فلسطین یا همان پی ال او (PLO) نیز در جستجوی حمایت از همه، از جمله ایالات متحده بوده است.

 

به نظر می رسد وقتی چپ مذهب را رد می کند، باید مفهوم گناه اولیه را نیز کنار بگذارد. با این حال، در مورد یک ملت خاص، نظریه ای از گناه تغییرناپذیر بر اساس پیوندهای اولیه همچنان باقی مانده است. برای مائو پذیرفتنی بود که با چیانگ کای شک متحد شود، برای هوشی مین تحسین برانگیز بود که از آمریکایی ها سلاح دریافت کند و برای استالین یک شاهکار سوسیالیستی بود که با هیتلر پیمان ببندد، اما وقتی صهیونیست های اولیه یک اعلامیه نسبتا سرد و محتاطانه در حمایت از دولت اعلیحضرت بریتانیا دریافت کردند، به نظر می رسد که این امر برای همیشه محکومیت ملت آنان تلقی شده است.

 

چپ پاسخ می دهد: "نه، این طور نیست. اسرائیل همچنان توسط ایالات متحده به عنوان یک پایگاه امپریالیسم و سرمایه داری آمریکایی حمایت می شود و به همین دلیل باید نابود شود." این پاسخ عنصر دوم از یهودستیزی را آشکار می کند. کشورهای زیادی وجود دارند که بسیار "سرمایه داری تر" از اسرائیل هستند؛ بسیاری از آن ها، مانند شیلی، آرژانتین، کره جنوبی و اوگاندا، توسط رژیم های خونین نوفاشیستی اداره می شوند. چپ با همه این رژیم ها مخالفت می کند و درمان آن را انقلاب اجتماعی به رهبری طبقه کارگر بومی می داند. هیچ کس به طور جدی پیشنهاد نمی کند که آرژانتین باید به عنوان یک ملت وجودش را از دست بدهد یا اوگاندایی ها حق استقلال خود را از دست داده اند چون اجازه دادند ایدی امین به قدرت برسد. تنها در مورد اسرائیل است که راه حل مناسب برای "سرمایه داری" چیزی کمتر از نابودی کامل نیست. اکنون، شاید تصور مارکس از یک انقلاب جهانی سوسیالیستی در نهایت تحقق یابد و شاید در آینده مردم توافق کنند که همه دولت های ملی را لغو کنند، اما هیچ دلیل خوبی وجود ندارد که این "راه حل نهایی" باید نخستین بار دقیقا علیه یهودیان اجرا شود.

 

تاریخ یهودیان در قرن گذشته به ما می آموزد که سوسیالیست های غیریهودی آن قدر برای تحقق آرمان شهر مشتاق هستند که حاضرند برای آن تا خون آخرین یهودی بجنگند. سوسیالیست های کارگری یهودی غیرصهیونیست، مانند "بوند" (Bund) در اروپای شرقی و در اتحاد شوروی، توسط استالین و دیگر "پیشروان" غیریهودی از نظر سیاسی و فیزیکی نابود شدند. امروز نتیجه گیری چپ این است که از میان همه ملت ها، تنها اسرائیل باید به دلیل "رابطه اش" با سرمایه انحصاری از میان برود و این چیزی جز یهودستیزی محض نیست.

 

ما رویکرد چپ به اسرائیل را با رویکرد آن به شیلی، آرژانتین، کره جنوبی و اوگاندا مقایسه کردیم فقط برای اینکه استاندارد دوگانه یهودستیزانه ای را که در عمل وجود دارد نشان دهیم. باید تاکید کنیم که این مقایسه در همین جا متوقف می شود. اسرائیل از نظر اقتصادی شبیه کشورهای اسکاندیناوی است؛ این کشور یک ملت در حال توسعه و یک دولت رفاه است با ترکیبی از مالکیت خصوصی و مالکیت دولتی بر ابزار تولید. ما مایل هستیم اسرائیل به سمت سوسیالیسم بیشتر حرکت کند، اما حتی اگر اسرائیل کاملا سرمایه داری هم بود، این امر باز هم توجیهی برای نابودی آن نمی شد.

 

برخی چپ گرایان استدلال می کنند که در واقع آنچه آنان خواستار آن هستند یک انقلاب کارگری از سوی یهودیان و عرب ها است. این در ظاهر بی خطر به نظر می رسد، اما وقتی درباره اهداف این انقلاب پرسیده می شود، می گویند هدف اصلی "نابودی دولت صهیونیستی" است. این یعنی، اگر از زبان ایدئولوژیک آن صرف نظر کنیم، خودتعیینی یهودیان ذاتا ضدکارگری است. چنین حمله ای هرگز به خودتعیینی عرب ها یا هیچ ملت دیگری وارد نمی شود و اینجا نیز دوباره همان استاندارد دوگانه آشکار می شود.

 

چپ پاسخ می دهد: "اما اسرائیل یک دولت مهاجرنشین است، مانند آفریقای جنوبی و رودزیا، و مانند آن ها باید ناپدید شود." چنین تحلیل سطحی، جنبه دیگری از یهودستیزی چپ را نشان می دهد: بهره برداری از رنج یهودیان هرجا که به کار آید و نادیده گرفتن آن هرجا که مناسب نباشد. چپ ها برای رنج یهودیان به دست فاشیست ها در هولوکاست اشک می ریزند، اما آزار اقتصادی و جسمی مداوم یهودیان در کشورهای اروپایی و عربی (از جمله در کشورهایی که خود را سوسیالیستی می نامند) که از عوامل اصلی بازگشت به صهیون بوده است، نادیده گرفته می شود؛ در حالی که مهاجران یهودی نه به عنوان قربانیان، بلکه به عنوان پیش قراولان نژادپرستی، سرمایه داری و امپریالیسم توصیف می شوند.

 

استدلال های متعددی از سوی یهودیان برای توجیه حق داشتن یک دولت در اسرائیل مطرح می شود. این استدلال ها کاملا با استدلال های سفیدپوستان در آفریقای جنوبی و رودزیا متفاوت است. (ما این استدلال ها را به طور مفصل در بخش خاورمیانه این کتاب بررسی می کنیم.) همچنین استدلال های متعدد عربی نیز وجود دارد. یک فرد منصف، یک سوسیالیست منصف، باید تلاش کند این ادعاهای مختلف را بررسی و ارزیابی کند، اما چپ یهودستیز همه استدلال های یهودی را از اساس رد می کند و همه استدلال های عربی را بدون پرسش می پذیرد.

 

نمونه های دیگر یهودستیزی چپ پیدا کردنشان چندان دشوار نیست. چپ جهانی که با افتخار نسبت به موضوعات نژادپرستی حساس است، به شکل عجیبی در برابر سرکوب یهودیان در اتحاد شوروی سکوت کرده است. از هواداران سرسخت اتحاد شوروی انتظار دیگری نمی رفت، اما حتی گروه های چپ ضد شوروی، مانند مائوئیست ها، تروتسکیست ها و دیگران که به هر جنبه ای از جامعه شوروی حمله می کنند، در برابر رنج یهودیان شوروی سکوت کرده و به آن پشت کرده اند.

 

چپ به ویژه نسبت به جلوه های آشکار یهودستیزی که از جهان عرب سرچشمه می گیرد بی توجه بوده است. آیا چپ ها تصاویر کلیشه ای با بینی بزرگ و یهودیان پول پرست را که به طور منظم در مطبوعات عربی ظاهر می شود، صرفا "تبلیغات زمان جنگ" تلقی می کنند؟ دست کم انتظار می رود که حتی حامیان سازمان آزادی بخش فلسطین اگر واقعا حمایتشان از آن از یهودستیزی ناشی نشده باشد، در جایی از آن اعلام برائت کنند، اما جستجو برای چنین اعلام برائتی بی نتیجه خواهد بود.

 

متاسفانه یهودستیزی عربی به کلیشه های مطبوعاتی محدود نمی شود. تاریخ یهودیان در سرزمین های عربی، تاریخی از تحقیر و سرکوب است. امروز، یهودیان در همه کشورهای عربی، به جز اردن، در بهترین حالت شهروند درجه دو هستند و مطمئنا در اردن نیز چنین بودند اگر در سال ۱۹۴۸ میلادی همه آن ها کشته یا اخراج نشده بودند. با این حال چپ در برابر سرکوب کنونی یهودیان سکوت می کند و حتی پا را فراتر می گذارد و ادعا می کند که سرکوب تاریخی یهودیان در سرزمین های عربی وجود نداشته است: "پیش از ظهور صهیونیسم، یهودیان و عرب ها در صلح زندگی می کردند." چنین ادعایی چهارده قرن پوگروم (Pogrom) یا همان کشتار قوم یهود را نادیده می گیرد. این از نظر اخلاقی معادل این است که گفته شود بردگان سیاه در جنوب آمریکا همیشه خوشحال و بی دغدغه بودند، یا اینکه هولوکاست نازی "فریب قرن بیستم" بوده است.

 

چپ حمایت تقریبا یکپارچه خود را از سازمان آزادی بخش فلسطین حفظ می کند، با وجود این واقعیت که سند وحدت آن، یعنی "میثاق ملی فلسطین"، به طور صریح یهودستیزانه است. این میثاق بدون هیچ ابهامی بیان می کند که در حالی که فلسطینی ها یک ملت هستند و حق تعیین سرنوشت دارند، یهودیان صرفا یک "اقلیت مذهبی" محسوب می شوند که هیچ حق ملی یا موجودیت مستقل ندارند. یهودیانی که پس از سال ۱۹۱۷ میلادی وارد شده اند، قرار نیست در دولت آینده فلسطین از حق شهروندی برخوردار شوند و آنچه قرار است بر سر آن ها بیاید به شکلی تهدیدآمیز به تخیل واگذار شده است.

 

این میثاق ادامه می دهد که ملت عرب فلسطین حق تعیین سرنوشت خود را "صرفا بر اساس اراده و انتخاب خود" اعمال خواهد کرد. بنابراین، حمایت چپ از این به اصطلاح "دولت واحد"، مانند حمایت آن از قطعنامه هایی که صهیونیسم را با نژادپرستی برابر می دانند، صرفا راهی دیگر برای حذف ما از وجود است. در حالی که خودتعیینی یهودیان به طور خودکار به عنوان نژادپرستی تعریف می شود، جنبه های آشکارا نژادپرستانه "رهایی ملی فلسطین" نادیده گرفته می شوند.

 

جوهر تاریخ یهود، مقاومت در برابر جذب شدن بوده است. ویژگی اساسی رویکرد چپ به ملت یهود، تحمیل جذب شدن اجباری به کشورها یا جنبش ها بوده است، در حالی که همواره انکار می کند که ملت یهود هرگونه حقوق جمعی دارد، جز حق ناپدید شدن.

 

یهودیان غیرصهیونیست چپ گرا این طور ضمنی باور دارند که خود را از سنت غربی یهودستیزی رها کرده اند: "بله، مسیحیت یهودستیز بوده است، اما ما فقط ضدصهیونیست هستیم." یک راه برای آزمودن این ادعا این است که ببینیم آیا نگرش های چپ گرایان نسبت به یهودیان همان نگرش های یهودستیزانه است یا نه. چپ گرایان همیشه یهودیان را به عنوان یک طبقه متمول توصیف می کنند؛ مانند "یهودیان طبقه متوسط"، "یهودیان ثروتمند" و "سرمایه داران یهودی". چپ گرایان یهودیان را به بی دولتی محکوم می کنند؛ یعنی به وضعیت سنتی سرگردانی ما. چپ گرایان هرگونه ادعای دیگران درباره جنایت یهودیان را می پذیرند، اما جنایت ها علیه یهودیان را توجیه می کنند. چپ گرایان یهودیان جهان را به صورت یک توطئه یکپارچه توصیف می کنند و از یهودیان می خواهند که کاملا جذب شوند و آگاهی یهودی را به طور کامل رد کنند. اکنون، شاید همه این ها را بتوان به عنوان صرفا ضدصهیونیسم توضیح داد؛ و شاید چیزی که شبیه ماهی است، بوی ماهی می دهد و شنا می کند، چیزی غیر از ماهی باشد! اما تفاوت، هرچه که باشد، به نظر ناچیز می رسد.

 

"اما آیا برخی گروه های یهودی ضدصهیونیست نیستند؟ آیا این آنها را هم یهودستیز می کند؟" دو گروه یهودی ضدصهیونیست که به ذهن می‌رسند، "شورای آمریکایی برای یهودیت" (American Council for Judaism) و "بوند کارگری یهودی" هستند. این شورا که با موجودیت اسرائیل مخالفت می کند و از خواست عرب ها برای نابودی آن حمایت می کند، در واقع یهودستیز است؛ زیرا یهودیان را فقط یک مذهب بازتعریف می کند و از آنان سلب همان چیزی می کند که برای عرب ها به رسمیت می شناسد: دولت و حق تعیین سرنوشت.

 

بوند موضوعی کاملا متفاوت است. این گروه از زمان شکل گیری خود در سال ۱۸۹۷ میلادی از ملت بودن یهودیان حمایت کرده و خواستار وضعیت ملی، هرچند بدون سرزمین، برای یهودیان بوده است. انکار این وضعیت توسط لنین، استالین و بلشویک‌ها به ناپدید شدن بوند در اتحاد شوروی انجامید. بسیاری از اعضای بوند بعدا زندانی شدند، به تبعید رانده شدند یا کشته شدند. امروز بوند همچنان وجود دارد و همچنان خود را ضدصهیونیست توصیف می‌کند. اما ضدصهیونیسم آن شامل فراخوان برای نابودی اسرائیل نمی شود (در اسرائیل شاخه ای از بوند وجود دارد)، یهودیان را صرفا به عنوان یک مذهب بازتعریف نمی کند و از برنامه سازمان آزادی بخش فلسطین برای "دولت واحد" عربی حمایت نمی کند. بوند صرفا ادعا می کند که اسرائیل مشکل سرکوب یهودیان را حل نکرده است و راه حل باید فقط در سوسیالیسم بین المللی جستجو شود.

 

ما با ادعای اول آن ها اختلافی نداریم، اما ادعای دوم آن ها را ساده انگارانه می دانیم؛ به ویژه از آن جهت که بسیاری از اعضای بوند امروز فقط به این دلیل زنده هستند که توانستند به اسرائیل فرار کنند، در حالی که برخی دیگر به دلیل خیانت به نازی ها توسط "رفقای" سوسیالیست خود کشته شده اند. بنابراین ما با تحلیل بوند مخالفیم اما آنان را یهودستیز نمی دانیم.

 

اما ضدصهیونیسم چپ گرایانه، همان طور که نشان داده ایم، پدیده ای کاملا متفاوت است. بر اساس همه معیارهای موجود، این پدیده به طور کامل یهودستیزانه است.

 

شاید رفقای پیشین ما این را بخوانند و بفهمند، اما احتمال بیشتری دارد که چنین نکنند. بارها تلاش کرده ایم نگرانی ها و ترس های خود را درباره آینده ملت خود مطرح کنیم، اما یا نادیده گرفته شده ایم یا حتی مورد سرزنش قرار گرفته ایم. رایج ترین پاسخ این است که پس از هولوکاست نازی، دیگر هیچ کس نمی تواند به طور جدی یهودستیز باشد. ما فرض می کنیم که آنان صادقانه باور دارند جهان از تاریخ اخیر خود عبور کرده و دیگر هرگز ما را تهدید نخواهد کرد، اما ما اوضاع را متفاوت می بینیم.

 

در جریان هولوکاست، شش میلیون یهودی کشته شدند در حالی که جهان نظاره گر بود؛ با چشمانی بسته، قلب هایی بسته و از همه بدتر درهایی بسته. وقتی چپ تلاش می کند تنها کشوری را که متعهد به بقای ما است نابود کند، ما نمی توانیم باور کنیم که آنان هیچ درسی از گذشته تلخ ما آموخته اند. نادانی آگاهانه آنان و امتناع دگماتیکشان از مواجهه با سرکوب ما و نیاز ما به کشور خود، باید با نام واقعی اش خوانده شود: نژادپرستی ضدیهودی، یهودستیزی.

***

پسگفتار

ناصر اصغری

برای آنکه این توضیحات از پیش بر قضاوت خوانندگان درباره متن سایه نیندازد، نکاتی را که معمولا در مقدمه می‌آورم، در این ترجمه به‌صورت "پسگفتار" آورده‌ام. از خواننده حقیقت جو انتظار می رود که نوشته را در متن تاریخی آن، قبل از ۱۹۷۷، بگذارد و با عینک سال ۲۰۲۶ و جنگ و درگیری‌های بعد از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، به این مقاله برخورد نکند.

 


این نوشته که در سال ۱۹۷۷ و در فضای سیاسی پس از جنگ شش‌روزه ۱۹۶۷ منتشر شده، بازتاب بخشی از بحران رابطه میان چپ غربی و روشنفکران یهودی است؛ دورانی که بخش بزرگی از چپ آمریکا و اروپا به حمایت از فلسطینی‌ها و مخالفت با صهیونیسم روی آورده بود. نویسندگان متن می‌کوشند نشان دهند که ضدصهیونیسم چپ، صرفا نقدی سیاسی به اسرائیل نیست، بلکه در بسیاری موارد ادامه‌ای از سنت دیرپای یهودستیزی در قالبی جدید است. به‌ویژه بر وجود "استاندارد دوگانه" در برخورد چپ با مسئله یهودیان و اسرائیل تأکید می‌کنند و سکوت بخشی از چپ در برابر یهودستیزی در کشورهای عربی و شوروی را به نقد می‌کشند.

 

در عین حال، متن از ضعف‌های جدی نیز خالی نیست. نویسندگان تقریبا هر شکل از ضدصهیونیسم را ذاتا یهودستیزانه تلقی می‌کنند و تفاوت میان نقد سیاسی اسرائیل، مخالفت نظری با صهیونیسم و یهودستیزی را تا حد زیادی از میان می‌برند. همچنین مسئله فلسطینی‌ها و تعارض واقعی دو جنبش ملی در یک سرزمین، در این نوشته کمتر به‌عنوان مسئله‌ای مستقل و پیچیده بررسی می‌شود. با این همه، این متن همچنان می‌تواند سندی مهم برای فهم بخشی از جدال فکری و سیاسی دهه ۱۹۷۰ باشد؛ جدالی که آثار و بازتاب‌های آن هنوز نیز بر ذهنیت بخش‌هایی از چپ سنگینی می‌کند و در بحث درباره رابطه میان چپ، صهیونیسم و یهودستیزی حضوری پررنگ دارد.

۲۴ مه ۲۰۲۶