۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

انقلاب را نه قهرمانان، که توده های متشکل می سازند

نوشته ای که در پی می آید، در واقع مقدمه ای است بر ترجمه بخشی از نوشته ای که به نظر خودم مهم است.

***

انقلاب حادثه ای ناگهانی و بریده از زندگی روزمره جامعه نیست. انقلاب نقطه اوج روندی طولانی از تغییرات انباشته شده در دل جامعه است. تغییر، امری پیوسته است و از همین رو، مبارزه برای تغییر نیز نمی تواند امری مقطعی، موسمی یا وابسته به شور و هیجان های گذرا باشد. جامعه در حرکت دائمی است و نیروهای سیاسی ای که سودای دگرگونی دارند، ناگزیرند حضوری دائمی، سازمان یافته و آگاهانه در متن این حرکت داشته باشند. انقلاب را نه افراد پراکنده و نه قهرمانان لحظه ای، بلکه نیروهای متشکل و ریشه دار به سرانجام می رسانند.

 

فعال سیاسی نیمه وقت وجود ندارد. کسی که هر زمان اراده کرد وارد میدان شود و هر زمان خسته شد کنار بکشد، نمی تواند نقشی تعیین کننده در تحولات اجتماعی ایفا کند. مبارزه سیاسی، اگر هدفش دگرگونی بنیادی جامعه باشد، نیازمند تداوم، انضباط و تعهدی دائمی است. از همین جاست که مسئله حزب اهمیت پیدا می کند. حزبی که همه هم و غمش تغییر باشد، نه دستگاهی انتخاباتی برای روزهای خاص و نه محفلی برای بیان اعتراض های پراکنده. انقلاب بدون سازمان، بدون حافظه تاریخی و بدون نیرویی که تجربه ها را انباشته و منتقل کند، نمی تواند مسیر خود را پیدا کند.

 

در روایت های انقلاب روسیه نقل شده است که یکی از فعالان انقلاب ۱۹۰۵ در سال ۱۹۱۷ به دیدار لنین رفت. لنین با گرمی از او استقبال کرد. آن رفیق چند بار یادآوری کرد که در سال ۱۹۰۵ و حتی سال های پس از آن، انقلابی پرشوری بوده است. اما پاسخ لنین ساده و تعیین کننده بود. "برای این انقلاب چه می کنی؟ چه کار کرده ای؟" مسئله نه گذشته پرافتخار، بلکه جایگاه کنونی هر فرد در متن مبارزه جاری است. تاریخ با خاطره ها پیش نمی رود. تاریخ را نیروهایی می سازند که در لحظه های تعیین کننده، درگیر مبارزه واقعی اند.

 

تاریخ جنبش های انقلابی پر است از چهره هایی که در مقاطعی نقشی بزرگ ایفا کردند، اما بعدها از حرکت بازماندند یا کنار کشیدند. بوگدانوف یکی از رهبران مهم بلشویک ها بود، اما در ادامه راه، دیگر آن نقش رهبری کننده و تاثیرگذار پیشین را ایفا نکرد. در تاریخ معاصر ایران نیز نمونه های مشابه کم نیستند. کسانی که در برهه ای کارهای مهم و حتی تعیین کننده ای انجام داده اند، اما آن دستاوردها سرمایه سیاسی یک جنبش اجتماعی است، نه ملک شخصی افراد. هیچ کس نمی تواند با تکیه بر گذشته خود، جایگاه امروز خویش را تضمین کند.

 

درک این مسئله برای فهم انقلاب اهمیت اساسی دارد. انقلاب صرفا انفجار خشم توده ها نیست، بلکه لحظه ای است که توده های مردم مستقیما وارد صحنه تاریخ می شوند و می کوشند سرنوشت خویش را به دست بگیرند. اما این ورود مستقیم، بدون آمادگی قبلی، بدون تجربه سیاسی و بدون وجود نیروهای سازمان یافته ای که بتوانند آگاهی و تجربه را به نیرویی مادی بدل کنند، نمی تواند به تغییر پایدار منجر شود.

 

در نوشته ای که در ادامه می آید، تروتسکی با دقتی کم نظیر به همین مسئله می پردازد. او انقلاب را نه حاصل توطئه افراد و نه محصول اراده صرف رهبران، بلکه نتیجه ورود قهرآمیز توده ها به صحنه تاریخ می داند. در عین حال، بر نقش تعیین کننده احزاب و رهبران نیز تاکید می کند. از نظر او، نیروی توده ها بدون سازمانی راهبر، همچون بخاری است که در فضایی باز پراکنده می شود. اما در نهایت، این بخار است که حرکت را ممکن می کند، نه سیلندر و نه پیستون.

 

اهمیت این نگاه در آن است که رابطه زنده و دیالکتیکی میان توده ها، احزاب و رهبران را نشان می دهد. نه می توان همه چیز را به خودانگیختگی توده ها فروکاست و نه تاریخ را ساخته دست رهبران دانست. انقلاب حاصل برخورد این دو عنصر در متن بحرانی اجتماعی است که نظم کهن دیگر قادر به ادامه حیات نیست و توده ها نیز دیگر حاضر به تحمل آن نیستند.

***

بخشی از مقدمه تروتسکی بر کتاب ۳ جلدی "تاریخ انقلاب روسیه"

بارزترین ویژگی هر انقلاب، مداخله مستقیم توده‌ها در روند حوادث تاریخی است. در دوره‌های عادی، دولت ـ چه سلطنتی باشد و چه دموکراتیک ـ خود را فراتر از ملت قرار می‌دهد و تاریخ به دست متخصصان این کار ساخته می‌شود: پادشاهان، وزیران، بوروکرات‌ها، نمایندگان مجلس و روزنامه نگاران. اما در لحظات بحرانی، هنگامی که نظام کهن برای توده‌ها غیرقابل تحمل می‌شود، مردم موانعی را که آنان را از صحنه سیاست دور نگه داشته بود درهم می‌شکنند، نمایندگان سنتی خود را کنار می‌زنند و با دخالت مستقیم خویش، نخستین پایه‌های نظم تازه را بنا می‌گذارند. این که این امر خوب است یا بد، قضاوتش را به اخلاق گرایان وا می‌گذاریم. ما واقعیت‌ها را همان گونه بررسی می‌کنیم که در جریان عینی تکامل تاریخی پدیدار می‌شوند. برای ما، تاریخ هر انقلاب پیش از هر چیز، تاریخ ورود قهرآمیز توده‌ها به عرصه تعیین سرنوشت خویش است.

 

در جامعه ای که گرفتار انقلاب شده، طبقات با یکدیگر درگیر می‌شوند. اما روشن است که دگرگونی‌هایی که از آغاز تا پایان انقلاب در بنیان اقتصادی جامعه و در ساختار اجتماعی طبقات رخ می‌دهد، به تنهایی برای توضیح مسیر انقلاب کافی نیست. انقلاب می‌تواند در مدتی کوتاه نهادهای کهن را واژگون کند، نهادهای تازه ای پدید آورد و سپس دوباره همان‌ها را نیز سرنگون سازد. پویایی حوادث انقلابی مستقیما از دگرگونی‌های سریع، شدید و پرشور در روان طبقات سرچشمه می‌گیرد؛ روانی که خود پیش از انقلاب شکل گرفته است.

 

مسئله این است که جامعه، برخلاف یک تعمیرکار که ابزار کارش را بر اساس نیاز تغییر می‌دهد، نهادهای خود را صرفا به دلیل ضرورت دگرگون نمی‌کند. برعکس، جامعه در عمل نهادهایی را که بر آن سلطه دارند جاودانه می‌پندارد. در طول دهه‌ها، انتقادهای مخالفان چیزی جز سوپاپ اطمینانی برای تخلیه نارضایتی توده‌ها نیست و همین امر یکی از شرایط ثبات نظام اجتماعی به شمار می‌رود. برای نمونه، جایگاهی که انتقادهای سوسیال دموکراتیک به دست آوردند، اساسا از همین جا ناشی می‌شد. برای شکستن قیدهای محافظه کارانه و کشاندن توده‌ها به قیام، شرایطی کاملا استثنایی و مستقل از اراده افراد و احزاب لازم است.

 

از این رو، دگرگونی‌های سریع در افکار و احساسات توده‌ها نه از انعطاف ذهن انسان، بلکه درست برعکس، از محافظه کاری عمیق آن سرچشمه می‌گیرد. عقب ماندگی مزمن افکار و روابط اجتماعی نسبت به شرایط تازه عینی، تا زمانی که این شرایط همچون فاجعه ای بر سر مردم فرود آیند، دقیقا همان عاملی است که در دوران انقلاب، جهش ناگهانی اندیشه‌ها و احساسات را به وجود می‌آورد. اما در نظر پلیس و پاسداران جامعه کهن، این تحولات چیزی جز نتیجه فعالیت "عوام فریبان" به نظر نمی‌رسد.

 

توده‌ها با برنامه ای از پیش آماده برای بازسازی جامعه وارد انقلاب نمی‌شوند. آنچه آنان را به میدان می‌کشاند، پیش از هر چیز این احساس است که دیگر قادر به تحمل جامعه کهن نیستند. تنها پیشاهنگان هر طبقه دارای برنامه سیاسی هستند و همان برنامه نیز باید در جریان حوادث آزموده شود و تایید توده‌ها را به دست آورد. بنابراین، روند سیاسی انقلاب در اساس چیزی نیست جز درک تدریجی مسائل برخاسته از بحران اجتماعی از سوی طبقه ذینفع؛ یا به بیان دیگر، جهت گیری فعالانه توده‌ها از خلال رشته ای از تجربه‌ها و آزمون‌های پیاپی. مراحل گوناگون انقلاب، که هر یک با جابه جایی احزاب همراه است و در آن حزب رادیکال تر جای حزب میانه روتر را می‌گیرد، بازتاب فشار فزاینده توده‌ها به سوی چپ است؛ البته تا زمانی که حرکت انقلاب با موانع عینی برخورد نکند. هنگامی که چنین برخوردی روی دهد، واکنش آغاز می‌شود: سرخوردگی بخش‌هایی از طبقه انقلابی، رشد بی اعتنایی و همزمان تقویت نیروهای ضدانقلابی. طرح کلی انقلاب‌های گذشته چنین بوده است.

 


نقش احزاب و رهبران ـ که ما به هیچ روی قصد نادیده گرفتن آن را نداریم ـ تنها از راه مطالعه جریان‌های سیاسی در درون خود توده‌ها قابل درک است. هرچند رهبران و احزاب نیرویی مستقل از جامعه نیستند، اما عنصری بسیار مهم به شمار می‌آیند. بدون سازمانی راهبر، نیروی توده‌ها همچون بخاری است که در سیلندری محصور نشده باشد و بیهوده هدر رود. با این همه، آنچه حرکت را پدید می‌آورد بخار است، نه پیستون و نه سیلندر.

 


روز مادر به لطف جمهوری اسلامی

امروز در کانادا، روز مادر است؛ روزی که در آن نام مادر بر زبان‌ها می‌چرخد و هر کس به قدر توان و مهر خویش، آن را به دیگری تبریک می‌گوید. فرزندانی که مجالش را دارند، با شاخه‌ای گل یا دعوتی صمیمانه به رستورانی، به دیدار مادر می‌روند تا لحظه‌ای از شکر این حضور زنده را در کنار او تجربه کنند. این سعادت نصیب فرزندان من نیز شد.

اما من

در پس این همه تبریک و شادباش، زخمی خاموش نهفته است؛ زخمی که کمتر درباره‌اش سخن گفته می‌شود: این‌که آدمی مادر داشته باشد، اما از حق دیدارش محروم بماند. گویی زندگی، حضوری را به رسمیت شناخته اما راه رسیدنش را بسته باشد.

و این نیز از تلخ‌ترین واقعیت‌هایی است که بر دوش بسیاری از ما فراریان از دست جمهوری اسلامی سنگینی می‌کند.



عاشقان ساواک

دلم می‌خواهد مثل فیدور داستایوسکی (Fyodor Dostoevsky) فرو بروم در هزارتوی ذهن این‌ها. از پله‌های تاریک مغزشان بالا بکشم و از آن بلندی، تماشایشان کنم، ببینم در آن جمجمه‌ها چه می‌جوشد؟ شعور است یا شیدایی؟ باور است یا بازی؟



راستی این‌ها فرستادگان جمهوری اسلامی‌اند، یا دلدادگان واقعی ساواک و تخت پهلوی؟ و اگر عاشق‌اند، این همه عطش حذف و نفرت را از کدام دخمه تاریخ به ارث برده‌اند؟

گاهی خیال می‌کنم ری برادبری (Ray Bradbury)  با ماشین زمانش تا امروز آمده، این جماعت را دیده، و بعد هراسان نشسته و "فارنهایت ۴۵۱" (Fahrenheit 451) را نوشته است، نه درباره سوزاندن کتاب‌ها، که درباره آدم‌هایی که پیش از کتاب، عقل خود را به آتش کشیده اند.


۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

لبه خشن سلطنت طلبان ایرانی

نوشته رابرت اف. ورث (مجله آتلانتیک)

مقدمه ناصر اصغری

این نوشته، که ترجمه ای است از Robert F. Worth، روزنامه‌نگار باسابقه مجله The Atlantic، تلاشی است برای توضیح موقعیت متناقض و بحرانی جنبشی که در سال‌های اخیر حول رضا پهلوی شکل گرفته است؛ جنبشی که از یکسو توانسته بخشی از نارضایتی عمومی از جمهوری اسلامی را به سوی خود جلب کند و از سوی دیگر، به دلیل اتکاء به حمایت دولت‌های خارجی، فضای تخریبی علیه منتقدان، و گرایش‌های اقتدارگرایانه در میان هواداران و مشاورانش، شکاف‌ها و مخالفت‌های گسترده‌ای را درون اپوزیسیون دامن زده است. بسیاری از خوانندگان ممکن است با بخش‌هایی از این جدال‌ها آشنا باشند، اما این گزارش تصویری فشرده و هشداردهنده از روندی ارائه می‌دهد که منتقدانش آن را "لبه خشن" سلطنت‌طلبی جدید می‌نامند.

خواندنش، برای کسی که وقت داشته باشد، خالی از لطف نیست.

ناصر اصغری

***

تاکتیکهای شبیه “مگا” و مشاوران اهل خشونت، نام رضا پهلوی را پررنگتر کرده و میان هواداران بالقوه او شکاف انداخته است.

***

در اوایل فوریه، در حالی که بخش زیادی از جهان بر جنگی در شرف وقوع در خلیج فارس متمرکز بود، یک تبعیدی صریح اللهجه ایرانی به نام مسعود مسجودی در کانادا ناپدید شد. چند روز بعد، ۱۰ چهره شناخته شده دیگر از ایرانیان خارج از کشور در پیامی تهدیدآمیز و ناشناس در شبکه ایکس هدف قرار گرفتند: “به زودی مجبور خواهید شد اجساد بسیاری را پیدا کنید.” اما وقتی جسد مسجودی در ماه مارس پیدا شد، روند تحقیق پلیس به سمت جمهوری اسلامی اشاره نداشت. در عوض، پلیس کانادا دو نفر از هواداران رضا پهلوی، پسر ۶۵ ساله آخرین شاه ایران و شاخصترین چهره اپوزیسیون ایرانی، را به قتل متهم کرد. مسجودی که منتقد سرسخت پهلوی بود، ماهها بود به شدت به جنبش او حمله میکرد و همین دو نفر را به طور مشخص نام برده و گفته بود در حال توطئه برای خاموش کردن او هستند.

 

به بیان دیگر، این قتل ظاهرا بخشی از جنگ درونی در اپوزیسیون ایران است؛ جنگی که در آن پهلوی در برابر جمع هرچه گسترده تری از منتقدان قرار گرفته که او و جنبشش را خطرناکا اقتدارگرا میبینند.

 

این شکاف تا حدی حول تصمیم رضا پهلوی برای گره زدن جنبش خود به دانلد ترامپ و نخست وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو شکل گرفته است. در اواخر فوریه، بسیار پیش از آغاز کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، پهلوی و حامیانش اشتیاق خود به جنگ را آشکارا نشان میدادند و مدعی بودند که بیش از ۱۰۰ هزار نفر جدا شده آماده اند تا به ولیعهد سابق کمک کنند عصری تازه را آغاز کند. به نظر میرسید پهلوی تقریبا انتظار نوعی استقبال مشابه روح الله خمینی را دارد؛ کسی که در سال ۱۹۷۹ از تبعید به تهران بازگشت و میلیونها نفر مشتاقانه از او استقبال کردند و تیتر بزرگ روزنامه ها این بود: “او بازگشت.”

 

اما پهلوی بازنگشت. بیش از دو ماه پس از آغاز جنگ، تنگه هرمز همچنان بسته مانده و رژیم ایران همچنان محکم بر سر قدرت است. پهلوی و بسیاری از حامیانش آشکارا نشان داده اند که از مذاکرات صلحی که اکنون در جریان است احساس خیانت می کنند و خواهان حملات هوایی بیشتری هستند. یکی از حامیان سرشناس پهلوی که عضو هیئت مدیره نهاد غیرانتفاعی اوست، در شبکه ایکس نوشت: “جنگ آن طور که من دوست داشتم پیش نرفت”، و افزود که افراد رژیم “حیوان” هستند و تهران “باید هر روز با ۵۰۰۰ هدف بمباران می شد.”

 

در همین حال، منتقدان شاهزاده خشمگین تر از همیشه به او حمله کرده اند و او را دست نشانده اسرائیل، فاشیست، کودن، و رهبر فرقه ای سمی و جنگ طلب خوانده اند. نیک کوثر، روزنامه نگار و کارتونیست شناخته شده ای که زمانی به پهلوی نزدیک بود، در آوریل نوشت: “مردی با امتیاز موروثی، بدون هیچ دستاورد جدی، با استعدادی در حرکت همراه باد، و توانایی چشمگیر در سرگرم نگه داشتن عاطفی میلیونها نفر، در حالی که چیزی جز تناقض، توهم و سرخوردگی عرضه نمی کند.”

 

این داوری های تلخ بیانگر شکافی است که سالهاست عمیق تر می شود. برخی می گویند پهلوی در میان اپوزیسیونی بی اثر، تنها آلترناتیو قابل دوام برای جمهوری اسلامی است. در دهه گذشته، پهلوی از مشاوران جوانی استفاده کرده که تاکتیکهای سبک “ماگا” (MAGA) را در پیش گرفته و آشکارا از اسرائیل حمایت کرده اند. پیروان شاهزاده معتقدند این رویکرد او را از یک مدعی خیال پرداز سلطنت به رقیبی واقعی برای رهبری ایران آینده تبدیل کرده است. و به نظر می رسد این رویکرد بی تأثیر هم نبوده: هزاران معترض در داخل ایران، در جریان اعتراضات گسترده ای که از اواخر دسامبر آغاز شد، نام پهلوی را فریاد زدند.

 

اما کارزار پهلوی، مانند جنبشهای پوپولیستی ای که از آنها الهام گرفته، لبه ای قلدرمآبانه دارد که در عین انرژی دادن به پایگاه هوادارانش، بسیاری از حامیان بالقوه را از او دور می کند. گرچه پهلوی همچنان می گوید طرفدار اپوزیسیونی متکثر و دموکراتیک است، مشاوران و هوادارانش - که بسیاری از آنان سلطنت طلبان دوآتشه اند - مرتبا هر کسی را که کاملا وفادار به مردی که او را پادشاه آینده می دانند نباشد، تهدید و تحقیر می کنند. سعید قاسمی نژاد، مشاور اقتصادی شاهزاده، اوایل امسال در شبکه ایکس نوشت: “یا با شاهزاده رضا پهلوی هستید یا با جمهوری اسلامی.”

 

علیرضا نادر، تحلیلگر سیاسی که زمانی به شاهزاده نزدیک بود، به من گفت: “آنها سالهاست که علیه منتقدان پهلوی نفرت پراکنی می کنند و بارها هشدار داده شده بود که این کار به اتفاق بدی منجر خواهد شد.” به نظر می رسد قتل مسعود مسجودی این هشدارها را تأیید کرده است.

 

این ماجرا همچنین تناقضی را که در قلب جنبش پهلوی وجود دارد، آشکارتر کرده است: ولیعهد سابق می گوید خواهان آینده ای دموکراتیک برای ایران است، اما دستیاران و هوادارانش با او مانند پادشاهی رفتار می کنند که سخنش نباید مورد پرسش قرار گیرد. یکی از ایرانیان آمریکایی سرشناس در صنعت فناوری، که مانند چند نفر دیگر به دلیل فضای آزار و اذیت آنلاین نخواست نامش فاش شود، درباره شکاف عمیقی که در شبکه های ثروتمندی که پهلوی تلاش کرده از آنها کمک مالی بگیرد وجود دارد، به من گفت: “بعضی ها می گویند پهلوی تنها گزینه است. بعضی دیگر می پرسند: “چرا باید یک دیکتاتور را با دیکتاتوری دیگر جایگزین کنیم؟”“

 


برخی از همکاران قدیمی تر پهلوی به من گفتند که از لحن جنگ طلبانه دستیاران و حامیان او گیج و متعجب اند. آنها از پهلوی به عنوان فردی مهربان و محترم یاد می کنند که برند سیاسی اش همواره بر مقاومت بدون خشونت استوار بود. او از پیروان جین شارپ (Gene Sharp)، نظریه پرداز آمریکایی مبارزه بدون خشونت، بود؛ کسی که آثارش به جنبشهای دموکراسی خواه در سراسر جهان جهت داده بود. شعار پهلوی برای دهه ها این بود: “امروز، فقط اتحاد”، که نشان دهنده باور او به ایجاد جبهه ای منسجم از اپوزیسیون علیه رژیم بود.

 

به نظر می رسد این تغییر چهره حدود ۱۰ سال پیش آغاز شد؛ زمانی که پهلوی دو معاون جدید به خدمت گرفت: سعید قاسمی نژاد و مشاور جوان دیگری به نام امیر اعتمادی که آشکارا با جنبشهای اقتدارگرا در آمریکا و دیگر کشورها همسو بودند. قاسمی نژاد هشت سال به عنوان تحلیلگر اقتصادی در “بنیاد دفاع از دموکراسیها” (Foundation for Defense of Democracies)، اندیشکده ای راست گرا در واشنگتن، کار کرده بود؛ نهادی که سالها رابطه نزدیکی با بنیامین نتانیاهو و دولت او داشته است.

 

این مردان جوان پیام خوشایندی برای رئیس جدید خود داشتند. آنها زیر حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران بزرگ شده بودند؛ در حالی که پهلوی از سال ۱۹۷۸، یعنی پیش از انقلابی که پدرش را سرنگون کرد، دیگر پایش را به کشورش نگذاشته است. آنها از نزدیک می دیدند که تصویر و جایگاه پهلوی در داخل ایران در حال تغییر است. نفرت از دودمان پهلوی که سوخت انقلاب ۱۹۷۹ بود، فروکش کرده بود و نوعی نوستالژی نسبت به ایران پیش از انقلاب در حال گسترش بود. شبکه ماهواره ای “من و تو” که در سال ۲۰۱۰ در لندن تأسیس شد، تصاویر نوستالژیک و مستندهایی درباره “زمان شاه” پخش می کرد؛ تصاویری از ایرانیان بی خیال در مهمانی ها و کنار ساحل، بدون آنکه تقریبا اشاره ای به ساواک، سازمان مخوف پلیس مخفی شاه، شود.

 

مشاوران جدید پهلوی معتقد بودند که شاهزاده آماده است از این نوستالژی، و نیز از روحیه انقلابی تازه ای که همراه آن شکل گرفته بود، بهره برداری کند. سعید قاسمی نژاد از دیدار با من خودداری کرد، اما در پاسخهای ایمیلی به پرسشهایم نوشت که ایران طی دهه گذشته دچار “تحولی بنیادین سیاسی” شده است، زیرا ایرانیان امید خود را به امکان اصلاح رژیم از دست داده اند. او نوشت که جنبشی برای سرنگونی روحانیون حاکم گسترش یافته و رضا پهلوی “فعالانه نمایندگی و پرورش” این نیروهای شورشی را بر عهده گرفته و از زبانی میهن پرستانه مبتنی بر “میراث پرافتخار ایران” استفاده کرده است.

 

برخی اعضای سابق حلقه نزدیکان پهلوی نیز ظاهرا اظهارات قاسمی نژاد را تأیید می کردند. فردی که پهلوی و مشاورانش را به خوبی می شناخت، به من گفت: “سعید آدم باهوشی است و پویایی آنچه ایرانی ها، دست کم اکثریت فارس، را به حرکت درمی آورد فهمیده بود.” او خواست نامش فاش نشود، زیرا نمی خواست هدف حملات هواداران شاهزاده قرار گیرد.

 

اما مشاوران پهلوی ظاهرا در عین حال در حال تاج گذاری نمادین برای او نیز بودند؛ به عنوان وارث “میراث پرافتخار” سلطنت ۲۵۰۰ ساله ایران. و به نظر می رسید این امر مستلزم جنگیدن با هر کسی است که برتری او را به رسمیت نشناسد. فردی که با قاسمی نژاد و امیر اعتمادی همکاری کرده بود، به من گفت این مشاوران پهلوی معتقدند که “درهم کوبیدن اپوزیسیون به اندازه مبارزه با رژیم اهمیت دارد. آنها واقعا باور دارند که پهلوی نمی تواند مؤثر باشد مگر اینکه تنها صدا باشد.”

 

قاسمی نژاد و اعتمادی خیلی زود شروع به دشمن تراشی کردند. در سال ۲۰۱۸، نیک کوثر که آن زمان به پهلوی نزدیک بود، با این دو مشاور جدید درگیر شد. او به من گفت آنها مانند “روت وایلر” رفتار می کردند؛ در برابر پهلوی چاپلوس و مطیع، و در برابر دیگران خصمانه و گستاخ. کوثر در ایمیلی به پهلوی در ژوئیه همان سال نوشت: “من از ایران فرار کردم تا جانم را نجات دهم و از آسیب بیشتر در امان بمانم، اما رفتار اطرافیان شما فقط خاطرات جمهوری اسلامی را برایم زنده کرده است.” به گفته کوثر، اندکی بعد اطرافیان پهلوی حملات آنلاین علیه او را آغاز کردند، او را فاسد و نوکر رژیم ایران خواندند و از او خواستند “خفه شود”. وقتی پدر سالخورده کوثر در سال ۲۰۲۴ در ایران درگذشت، برخی از همان افراد حتی به آن مرد درگذشته نیز توهین کردند، با وجود اینکه او سالها از دست رژیم رنج کشیده بود.

 

یکی دیگر از چهره های اپوزیسیون که با مشاوران جوان پهلوی دچار مشکل شد، مسعود مسجودی بود؛ ریاضیدان و فعال سیاسی مقیم کانادا. او نیز در آغاز از تحسین کنندگان شاهزاده بود. او همراه با قاسمی نژاد و اعتمادی عضو شبکه ای از تبعیدیان ایرانی به نام فرشگرد بود. اما مسجودی خیلی زود سرخورده شد و طولی نکشید که به یکی از تندترین و صریح ترین منتقدان جنبش پهلوی بدل شد و مرتب نظرات تحقیرآمیز درباره شاهزاده و اطرافیانش منتشر یا بازنشر می کرد. (نمونه ای از یکی از این جملات: “با آلت ترامپ و نتانیاهو نمی توانی در سیاست عروس ملت شوی، و حتی اگر هم بشوی، به آخر ماه عسل نمی رسی.”)

 

سرانجام، مسجودی متقاعد شد که دو مشاور جوان پهلوی مخفیانه برای سپاه پاسداران کار می کنند. او دهها شکایت حقوقی تنظیم کرد و برخی ادعاهایش نیز به نظر نامتعارف می رسید؛ از جمله اینکه دو حامی پهلوی، مهدی احمدزاده رضوری و آرزود سلطانی، در حال برنامه ریزی برای قتل او هستند.

 

جسد مسجودی در ۶ مارس پیدا شد و پلیس کانادا اندکی بعد رضوی و سلطانی را به قتل عمد درجه یک متهم کرد. یکی از سوگندنامه های پرونده نشان می دهد که این دو متهم با یک متخصص طب طبیعی در ونکوور ملاقات کرده بودند تا ماده ای مرگبار برای “خلاص شدن” از مسعودی تهیه کنند.

 

مسعود مسجودی آخرین بار در ۲ فوریه زنده دیده شد. در ۵ فوریه، همان پیام تهدیدآمیز در ایکس که به “اجساد” اشاره می کرد و چهره های ایرانی خارج از کشور را هدف قرار می داد، منتشر شد. یکی از دریافت کنندگان آن پیام نیک کوثر بود که در هفته های پیش از قتل مسجودی با او در تماس بود. کوثر گفت: “این مثل حملات آنلاین سالهای گذشته نبود. این یکی واقعا ترسناک بود.”

 

هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم رضا پهلوی یا مشاورانش به قتل مسجودی مرتبط بوده اند، و من نیز هیچ مدرکی برای ادعاهای مسجودی مبنی بر اینکه سپاه پاسداران مخفیانه از شاهزاده حمایت می کند پیدا نکردم. اما این قتل میراثی از ترس بر جا گذاشته و این احساس را تقویت کرده است که جنبش پهلوی نیز سهم خود از افراطیون و متعصبان را در درون خود دارد.

 

به نظر می رسد مشاوران جدید پهلوی او را به تصمیمی سوق دادند که بیش از پیش او را از سایر نیروهای اپوزیسیون ایران متمایز کرد. در آوریل ۲۰۲۳، او به اسرائیل رفت و با استقبال گرم مقامهای دولتی، از جمله نتانیاهو و وزیر اطلاعات، گیلا گاملیل (Gila Gamliel)، رو به رو شد. پهلوی مانند یک رئیس دولت احتمالی رفتار کرد و وعده داد که ایرانِ پس از جمهوری اسلامی بلافاصله اسرائیل را به رسمیت خواهد شناخت.

 

مهرداد مارتی یوسفی نژاد، مشاور سیاسی ای که تا سال ۲۰۱۵ با پهلوی کار می کرد، به من گفت: “این سفر او را وارد نقشه کرد. یک تابو را شکست و او را به مرحله ای کاملا متفاوت پرتاب کرد.” بسیاری از ایرانیان ظاهرا چنین برداشت کردند که جاه طلبی های پهلوی اکنون از حمایت پشت پرده قدرتهای جهانی برخوردار شده است.

 

این سفر در عین حال به شدت تفرقه برانگیز بود. اپوزیسیون ایران در آن زمان با پرسشهای دشواری رو به رو شده بود، زیرا رژیم به تازگی توانسته بود برخی از بزرگترین تظاهرات تاریخ کشور را در اواخر ۲۰۲۲ سرکوب کند. پیام پهلوی روشن بود: او اکنون ظاهرا خود را سخنگوی اپوزیسیون می دانست و قاطعانه در کنار نتانیاهو ایستاده بود؛ آن هم در شرایطی که در سال ۲۰۲۳ بخش بزرگی از جامعه اسرائیل علیه برنامه های اقتدارگرایانه نتانیاهو در بزرگترین تظاهرات تاریخ آن کشور اعتراض می کردند.

 

یکی از نتایج سفر پهلوی به اسرائیل چند ماه بعد آشکار شد. در اواسط ۲۰۲۳، جف گولبرگ (Geoff Golberg)، کارشناس دستکاری شبکه های اجتماعی، گزارشی برای “شورای ملی ایرانیان آمریکایی” (National Iranian American Council) منتشر کرد که از وجود یک کارزار گسترده و هماهنگ در شبکه های اجتماعی پرده برمی داشت؛ کارزاری متشکل از حسابهای جعلی که از پهلوی تمجید می کردند و افراد و سازمانهایی - از جمله نایاک - را که طرفدار دیپلماسی آمریکا با جمهوری اسلامی بودند تحقیر می کردند. این گزارش ۴۷۶۵ حساب کاربری را شناسایی کرد که روزانه بیش از ۱۰۰ بار پست منتشر می کردند و در مجموع ۸۴۳ میلیون توییت تولید کرده بودند. گولبرگ میان برخی از این حسابها و حسابهای رسمی دولت اسرائیل ارتباطاتی پیدا کرد. پاییز گذشته، روزنامه اسرائیلی هاآرتص (Haaretz) تحقیقی منتشر کرد که یافته های گولبرگ را تقویت می کرد و از وجود “نهادی خصوصی که از حمایت دولت برخوردار است” در اسرائیل خبر می داد؛ نهادی که به تبلیغ پهلوی اختصاص داشت و برای این کار فارسی زبانان بومی را نیز به خدمت گرفته بود.

 

پهلوی حامیان قدرتمند دیگری نیز دارد. ایران اینترنشنال، شبکه ماهواره ای که در سال ۲۰۱۷ تحت حمایت عربستان سعودی راه اندازی شد، به شدت از او حمایت کرده است. این شبکه ظاهرا در سالهای اخیر صدها میلیون دلار زیان داده و مالکیت و منابع مالی خود را مخفی نگه داشته است.

 

برخی از منتقدان پهلوی - از جمله تریتا پارسی، هم بنیان گذار نایاک - او را نامزد “آستروتورف” توصیف کرده اند؛ یعنی چهره ای که به جای ساختن حمایت واقعی مردمی، فرصت طلبانه به دنبال جلب حمایت حامیان سیاسی قدرتمند رفته است. اما مرز میان جهان آنلاین و دنیای واقعی نفوذپذیر است، و پهلوی واقعا به نظر می رسد در ایران محبوبیت قابل توجهی داشته باشد. سنجش افکار عمومی در حکومتهای پلیسی همواره دشوار است، اما نظرسنجی سال ۲۰۲۴ِ “گروه تحلیل و سنجش نگرشها در ایران” (Group for Analyzing and Measuring Attitudes in Iran) نشان داد که ۳۱ درصد پاسخ دهندگان از پهلوی حمایت می کنند؛ رقمی بیش از سه برابر حمایت از هر چهره دیگر. رهبر جمهوری اسلامی در آن زمان، خامنه ای، با رئیس جمهور سابق محمود احمدی نژاد هر دو در سطح ۹ درصد قرار داشتند، و نرگس محمدی، فعال زندانی حقوق بشر، تنها ۵ درصد حمایت داشت.

 

بزرگترین آزمون حمایت از پهلوی در اواخر دسامبر رخ داد؛ زمانی که ارزش ریال سقوط کرد و معترضان خیابانهای تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران را پر کردند. برای نخستین بار، شمار زیادی از مردم شروع به سر دادن نام پهلوی و درخواست بازگشت او کردند. یک هفته بعد، پهلوی فراخوانی برای تظاهرات سراسری در روزهای ۸ و ۹ ژانویه صادر کرد. در آن روزها دامنه اعتراضات به طور چشمگیری گسترش یافت؛ شاید در واکنش به ادعای پهلوی مبنی بر اینکه بیش از ۵۰ هزار نفر از نیروهای امنیتی و مقامات حکومتی ایران با او تماس گرفته اند تا از رژیم جدا شوند (او بعدا مدعی شد این تعداد بیش از ۱۰۰ هزار نفر بوده است). با ادامه اعتراضات، پهلوی همچنان مردم را به حضور در خیابانها فرا می خواند و می گفت نظام حاکم “در آستانه فروپاشی” قرار دارد.

 

دستگاه حکومت فرو نپاشید. مقامات در ۸ ژانویه تمام دسترسی به اینترنت را قطع کردند و در روزهای بعد، سپاه پاسداران و دیگر نیروهای مسلح خونینترین سرکوب تاریخ معاصر ایران را آغاز کردند؛ برآوردها از شمار کشته شدگان بین ۷ هزار تا بیش از ۳۶ هزار نفر متفاوت است (رضا پهلوی اخیرا رقم ۵۰ هزار نفر را مطرح کرده است).

 

پس از آن، پهلوی به دلیل تشویق مردم به اعتراض و نیز سستی و بی پایه بودن ادعاهایش درباره جدا شدگان از حکومت، به طور گسترده مورد انتقاد قرار گرفت؛ ادعاهایی که ممکن بود حس امنیتی کاذب به مردم داده باشد. هیچ گاه مدرک قابل راستی آزمایی برای ادعای پهلوی وجود نداشت و منتقدان گفته اند سامانه ای که او برای ثبت جدایی نیروها با استفاده از کدهای QR و فرمهای گوگل ایجاد کرده بود، به شدت در معرض نفوذ سرویسهای امنیتی ایران قرار داشت؛ سرویسهایی که ممکن بود نتایج را به طور مصنوعی بزرگ نمایی کرده باشند یا حتی از این پلتفرم برای شناسایی و مجازات کسانی که صادقانه از آن استفاده کرده بودند بهره برده باشند.

 

نکته عجیب این بود که تیم خود پهلوی گاهی راهبرد جذب جدا شدگان را با نشان دادن عطش انتقام گیری تضعیف می کرد. سعید قاسمی نژاد بارها درباره تمایلش برای تعقیب و مجازات مقامات رژیم پس از سرنگونی حکومت پست منتشر کرده و حتی خواهان به دار آویختن آنان شده بود. برخی منتقدان گفته اند این تهدیدها شاید به انسجام بیشتر نیروهای امنیتی و پیوند محکم تر آنان با کارزار سرکوب کمک کرده باشد؛ آن هم در لحظه ای که این نیروها ممکن بود دچار تردید یا شکاف شوند.

 

با این حال، حامیان پهلوی از انتقادها دلسرد نشده اند. بیش از ۲۰۰ هزار نفر در فوریه در مونیخ برای درخواست تغییر رژیم تجمع کردند و بسیاری از آنان نام پهلوی را فریاد می زدند؛ برخی نیز شعارهای ملی گرایانه سر می دادند. پهلوی برای کنفرانس سالانه امنیتی آن شهر در مونیخ حضور داشت و کریستین امانپور، مجری سی ان ان، در یک مصاحبه تلویزیونی از او پرسید آیا رفتار تهاجمی برخی از هواداران وفادارش را محکوم می کند یا نه. پهلوی پاسخ داد که با هر نوع ارعاب مخالف است. او افزود: “فکر می کنم رژیم پشت بسیاری از این کارزارها قرار دارد.”

 

شواهدی وجود دارد که نشان می دهد ارتش سایبری رژیم واقعا تلاش کرده است تنشها در درون اپوزیسیون را شعله ور کند؛ گاهی هم در لباس سلطنت طلبان. اما نکته ای که امانپور مطرح کرده بود، بلافاصله پس از آن ثابت شد؛ زمانی که گروهی از حامیان پهلوی در مراسم مونیخ به او نزدیک شدند و با خشم فریاد کشیدند و او را به همکاری با رژیم متهم کردند.

 

پس از آنکه ترامپ در ۷ آوریل اعلام آتش بس با ایران را مطرح کرد، پهلوی پیامی ویدئویی برای حامیانش منتشر کرد و گفت می داند این تصمیم “بسیاری از شما را ناامید کرده است.” او سپس سفری در اروپا آغاز کرد، از تغییر رژیم سخن گفت و دولت بریتانیا - که در جنگ مشارکت نداشت - را به مماشات متهم کرد.

 

اما منتقدان او در اپوزیسیون اکنون بلندتر از هر زمان دیگری سخن می گویند، و اواخر ماه گذشته، یکی از برجسته ترین سلطنت طلبان داخل ایران، زندانی سیاسی منوچهر بختیاری، نیز به آنان پیوست. بختیاری در پیامی صوتی تند خطاب به پهلوی گفت: “در میان کسانی که مدعی حمایت از سلطنت هستند، این تو بوده ای که بیش از هر کس دیگری به آنچه سوگند خورده بودی و به خود نهاد سلطنت پشت کرده ای.”

 

اکنون که ترامپ آشکارا از جنگ خسته شده، درخواستهای پهلوی برای بمباران بیشتر حالتی نومیدانه به خود گرفته است. من از یکی از حامیان سرشناس پهلوی پرسیدم حالا که بسیاری از راهبردها شکست خورده اند، او چه راه حلی برای مقابله با جمهوری اسلامی پیشنهاد می کند. او به من گفت: “اگر ارتش آمریکا می توانست شرایط فرود ولیعهد را در یکی از شهرهای ایران تأمین کند، همه چیز فرق می کرد. فکر می کنم کار سپاه تمام می شد.”

 

من از این حرف شوکه شدم؛ نه فقط به خاطر غیرواقع بینانه بودن چنین سناریویی. خود پهلوی هم احتمالا حاضر نیست چنین سفر پرخطری انجام دهد. این همان مردی است که در سال ۲۰۲۳ به یک مصاحبه گر گفته بود: “زندگی من در ۴۰ سال گذشته اینجا در آمریکاست. فرزندانم اینجا زندگی می کنند، دوستانم اینجا هستند، همه کسانی که می شناسم اینجا هستند. اگر قرار باشد برگردم، اصلا به چه چیزی برگردم؟”

 

و اما مردم ایران؛ شاید اکنون بیش از هر زمان دیگری در برابر نیروهای تندرویی که قرار بود این جنگ تضعیفشان کند، آسیب پذیر شده باشند. یکی از ایرانیانی که اوایل امسال از کشور گریخته بود، به من گفت که باور دارد پهلوی هنوز تا حدی در داخل ایران محبوبیت دارد، اما تنها به صورت نوعی “شبح”؛ “غیاب چیزی، نه حضور واقعی آن. مردم، در رویارویی نومیدانه با رژیم اقتدارگرا، به دنبال کسی یا چیزی می گشتند که بتواند خلأ موجود را پر کند؛ چیزی شبیه ظهور دوباره یک منجی.”

 

و آنها هنوز هم در پی پر کردن آن خلأ هستند.

 

رابرت اف. ورث (Robert F. Worth) نویسنده همکار مجله The Atlantic است. او که پیشتر رئیس دفتر The New York Times بوده، بیش از دو دهه درباره خاورمیانه، اروپا و آسیا نوشته است. او نویسنده کتاب A Rage for Order: The Middle East in Turmoil, From Tahrir Square to ISIS است که برنده جایزه Lionel Gelber Prize در سال ۲۰۱۷ شد.