۱۴۰۴ اسفند ۱۱, دوشنبه

دو رویکرد ضد جنگ، دو افق سیاسی

در بحبوحه جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، ناگهان صداهای "نه به جنگ" از هر گوشه ای بلند شده است. از لیبرال های نگران ثبات منطقه گرفته تا چپ های سنتی ضد امپریالیست، همه یک شبه صلح طلب شده اند. اگر ترامپ و نتانیاهو و سران جمهوری اسلامی را فاکتور بگیریم، واقعا چه کسی خواهان جنگ است. لازم به تعقل زیادی نیست که هر انسان عاقلی بداند جنگ ویرانگر است. جنگ فاجعه بار است. جنگ خوب وجود ندارد. افزون بر تلفات انسانی گسترده، جنگ جراحات روانی و فیزیکی غیرقابل جبرانی برجای می گذارد و نسل ها را با آثار آن درگیر می کند. اینها بدیهی است. اما مساله اصلی این نیست که جنگ بد است یا خوب. مساله این است که در متن یک جنگ تحمیل شده، چه سیاستی باید در پیش گرفت و از کدام زاویه باید موضع گرفت.



جمهوری اسلامی با سالها لجاجت ایدئولوژیک و پافشاری بر سیاستهای جنگ طلبانه منطقه ای، و با ادامه حمایت سازمان یافته از نیروهای نیابتی، جامعه را در برابر یک جنگ خانه خراب کن دیگر قرار داد. این حکومت از نخستین روزهای قدرت گیری، بحران خارجی را مکمل سرکوب داخلی کرده است. از جنگ ۸ ساله که با شعار "جنگ جنگ" ادامه یافت، تا دخالت نظامی در منطقه و سرمایه گذاری سنگین روی ساختارهای شبه نظامی، بقای خود را در فضای امنیتی و نظامی تعریف کرده است. هرگاه جامعه به حرکت درآمده، سایه تهدید خارجی پررنگ تر شده است. گویی جنگ نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار حکمرانی این نظام است.

از سوی دیگر آمریکا نه برای رهایی مردم ایران، بلکه برای منافع ژئوپلیتیک و اقتصادی خود وارد میدان شده است. تجربه عراق و افغانستان هنوز پیش چشم ماست. هر جا که منافع استراتژیک ایجاب کرده، شعار دموکراسی و حقوق بشر به ابزار مشروعیت بخشیدن به مداخله نظامی تبدیل شده است. ترامپ اگر از آزادی مردم ایران سخن می گوید، در چارچوب رقابت قدرتها سخن می گوید، نه در چارچوب همبستگی با مردم. تضاد آمریکا با جمهوری اسلامی تضاد دو دولت است بر سر حوزه نفوذ و موازنه قوا، نه تضاد آزادی با استبداد.

اما در این میان یک واقعیت انکارناپذیر وجود دارد. اکثریت بزرگی، اکثریتی قریب به اتفاق، از مردم ایران خواهان پایان دادن به حکومت سرکوب و تبعیض هستند. خیزشهای سراسری ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ نشان داد که شکاف میان جامعه و حکومت عمیق و ساختاری است. صدها کشته، هزاران بازداشتی و موج گسترده مهاجرت، فقط بخشی از بهای این تقابل بوده است. در چنین شرایطی طبیعی است که بخشی از مردم از هر ضربه ای که ماشین سرکوب را تضعیف کند احساس رضایت کنند. این رضایت، حمایت از جنگ نیست. این واکنش به تضعیف دشمنی است که سالها زندگی روزمره آنان را به گروگان گرفته است. شادی از حذف یک فرمانده سرکوب، شادی از کم شدن یک تهدید مستقیم است، نه کف زدن برای موشک و بمب. اینجاست که دو رویکرد ضد جنگ از هم جدا می شوند.

رویکرد نخست چشم خود را بر ماهیت ارتجاعی جمهوری اسلامی نمی بندد. این رویکرد هر حمله ای را که به کشتار غیرنظامیان و تخریب زیرساختهای زندگی مردم بینجامد محکوم می کند. در عین حال تاکید می کند که در دل همین بحران باید برای سرنگونی انقلابی حکومت تلاش کرد. این نگاه نه آتش بیار جنگ است و نه مدافع بازگشت به وضعیت پیش از جنگ. می گوید ما آغازگر جنگ نبوده ایم، اما اگر جنگ شکافی در ساختار قدرت ایجاد کرده است، باید آن را به نفع آزادی و سازماندهی اجتماعی مردم گسترش داد. یک فعال سوسیالیست نمی تواند سیاست خود را حول بازگشت به شرایط پیشاجنگ تنظیم کند، گویی پیش از آن صلح و رفاه برقرار بوده است. پیش از جنگ نیز زندان، فساد، اعدام و سرکوب و فقر ساختاری وجود داشت. بازگشت به قبل، در مورد جمهوری اسلامی یعنی بازگشت به همان چرخه سرکوب و بحران دائمی.

اما رویکرد دوم از یک موضع شرق زده ضدیت کلی با غرب و "امپریالیسم" وارد میدان می شود و در عمل فاصله چندانی با نیروهای اسلامی ندارد. این گرایش سرکوب داخلی را مساله ای فرعی می داند و هر اعتراض اجتماعی را در چارچوب سناریوی دخالت خارجی توضیح می دهد. وقتی در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ معترضان به خاک و خون کشیده شدند، به جای ایستادن کنار قربانیان، به جستجوی رد پای موساد پرداخت و فردای همان کشتار فراخوان علیه آمریکا و اسرائیل صادر کرد. در این روایت، مردم همیشه سیاهی لشکر نقشه های خارجی هستند و حکومت همواره قربانی توطئه. این طیف خود را ضد جنگ می نامد، اما عملا مهمترین موتور جنگ یعنی بقای جمهوری اسلامی را نادیده می گیرد. گویی اگر موشکی از آسمان نیاید، دیگر گلوله ای از زمین شلیک نخواهد شد. گویی زندان و شکنجه و سرکوب، محصول تحریم و حمله خارجی است و نه ذات یک حکومت سرکوبگر و دیکتاتور. ضد جنگ بودن اگر به معنای نادیده گرفتن منشا اصلی بحران در داخل کشور باشد، به ژستی اخلاقی و بی اثر تبدیل می شود. صلح پایدار بدون پایان دادن به حکومتی که بقای خود را در بحران و دشمن سازی می بیند، توهمی بیش نیست.

بنابراین بحث بر سر خوب یا بد بودن جنگ نیست. بحث بر سر این است که در دل یک رویارویی ارتجاعی میان دولت ها، نیرویی که خود را چپ و سوسیالیست می داند در کجا می ایستد. کنار مردمی که می خواهند از شر یک حکومت سرکوبگر خلاص شوند، یا کنار حکومتی که هر اعتراض را به دشمن خارجی حواله می دهد.

دو رویکرد ضد جنگ در ظاهر هر دو صلح طلب اند. اما یکی افقش آزادی و انقلاب اجتماعی است و دیگری افقش حفظ موازنه میان دولت ها و در عمل حفظ جمهوری اسلامی. یکی می خواهد جنگ ارتجاعی را به فرصتی برای رهایی بدل کند، دیگری می خواهد عقربه تاریخ را به عقب برگرداند. انتخاب میان این دو، انتخابی صرفا اخلاقی نیست. انتخابی سیاسی و سرنوشت ساز است.

۲ مارس ۲۰۲۶

۱۴۰۴ اسفند ۹, شنبه

ضرورت یک چپ اجتماعی نوین

حمله آمریکا به پایگاه های جمهوری اسلامی و کشته شدن تعدادی از سران آن، از جمله خامنه ای، در کنار نشانه های آشکار از تصمیم قدرت های منطقه ای و جهانی برای کنار زدن این رژیم در اوج درماندگی اش، یک واقعیت را با وضوحی بی سابقه عیان کرد. جمهوری اسلامی در ذهن اکثریت جامعه ایران سقوط کرده است. شادی در خیابان ها نه واکنشی احساسی، بلکه اعلام یک حکم سیاسی بود، حکمی که می گوید این نظم باید برود، بی قید و شرط.

در تاریخ معاصر به ندرت مردمی را می توان یافت که دخالت خارجی را، به هر قیمتی، بر تداوم حکومت خود ترجیح دهند. اما ایران امروز در چنین نقطه ای ایستاده است. این ترجیح نه از سر ساده اندیشی، بلکه از عمق انباشت خشم، تحقیر، فقر و سرکوبی می آید که ۴ دهه بر جامعه تحمیل شده است. وقتی گفته می شود "یک روز زودتر پایان این رژیم، یک روز زودتر آغاز زندگی است"، این بیان فروپاشی کامل مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی است.

اما یک واقعیت دیگر نیز وجود دارد. آنچه امروز در جامعه دیده می شود، یک "نه" عظیم است، نه یک "آری" سازمان یافته. این "نه" ضروری است، اما کافی نیست. نفی، به خودی خود آینده نمی سازد. اگر این انرژی به یک پروژه منسجم، سکولار، آزادی خواه و رفاه محور تبدیل نشود، خلا قدرت به سرعت با نیرویی دیگر پر خواهد شد، نیرویی که ممکن است چهره ای تازه داشته باشد اما ماهیتی متفاوت با گذشته نداشته باشد. در این نقطه است که ضرورت یک چپ اجتماعی نوین به عنوان یک نیاز عینی جامعه مطرح می شود، نه یک ترجیح نظری.

 


دو چپ، دو افق متضاد

آنچه امروز جامعه ایران نیاز دارد، ادامه چپ سنتی نیست. چپ اجتماعی نوین ادامه آن سنت نیست، بلکه گسستی آگاهانه از آن است. چپ سنتی در ایران، با همه تفاوت های درونی اش، در چند ویژگی مشترک است. سیاست را از دریچه الگوهای منجمد قرن ۲۰ می بیند. اولویت را به صف بندی های ژئوپولیتیک و "ضدیت انتزاعی با امپریالیسم" می دهد. در بزنگاه های تاریخی یا با اسلام سیاسی مماشات کرده یا در برابر آن دچار ابهام و تعلل شده است. آزادی های فردی و سکولاریسم را نه به عنوان ستون فقرات سیاست، بلکه به عنوان مولفه های فرعی دیده است. کارنامه این رویکرد روشن است. از همسویی های مستقیم یا غیرمستقیم با نیروهای مذهبی تا سکوت در برابر سرکوب، از تعلل در لحظات تعیین کننده تا پناه بردن به تحلیل های انتزاعی به جای دخالت واقعی در توازن قوا. جامعه این تاریخ را می بیند و بر اساس آن قضاوت می کند.

امروز مشکل چپ سنتی فقط اشتباهات گذشته نیست. مشکل این است که همچنان همان زبان، همان اولویت ها و همان ابهام ها را بازتولید می کند. در نتیجه در افکار عمومی، "چپ" با همان تصویر فرسوده شناخته می شود. اینجاست که چپ سنتی از یک جریان ناکارآمد فراتر می رود و به مانعی برای رشد چپ بدل می شود. اگر جامعه چپ را با معیار مماشات با اسلام سیاسی، ابهام در دفاع از آزادی های فردی یا اولویت دادن به دشمنی های خارجی بر حقوق داخلی بشناسد، نتیجه روشن است، بی اعتمادی. در چنین وضعیتی، عدالت اجتماعی نیز بی اعتبار می شود، نه به دلیل ضعف مفهوم آن، بلکه به دلیل بی اعتباری حاملان سنتی آن. در این معنا، چپ سنتی امروز بیش از آنکه راه حل باشد، بخشی از مشکل است.

 

چپ اجتماعی نوین؛ سیاست از منظر زندگی مردم

چپ اجتماعی نوین یک به روزرسانی نرم از همان سنت نیست، یک گسست آگاهانه است. نقطه عزیمت این چپ نه رقابت قدرت های جهانی، بلکه زندگی واقعی مردم است. معیار آن کیفیت معیشت، آزادی های بی قید و شرط فردی، برابری زن و مرد، حق تشکل، امنیت اجتماعی، آموزش و درمان رایگان و سکولاریسم کامل است. برای این چپ، جدایی دین از دولت نه یک تاکتیک، بلکه یک اصل بنیادین است. با اسلام سیاسی، ناسیونالیسم از هر نوعش و هر نوع حکومت ایدئولوژیک مرزبندی روشن و غیرقابل معامله دارد. این چپ عدالت اجتماعی را در چارچوب یک دولت رفاه مدرن، شفاف و پاسخگو تعریف می کند، نه در قالب ولت‌های سرکوبگر و مدل های شکست خورده. در سیاست خارجی، به جای ماجراجویی ایدئولوژیک یا شعارهای توخالی، بر تنش زدایی و عادی سازی روابط بر مبنای منافع مردم تاکید دارد.

تجربه حزب کمونیست کارگری نشان داده است که می توان چپی را صورت بندی کرد که همزمان رادیکال، سکولار، مدرن و اجتماعی باشد، چپی که از آزادی فردی و عدالت اقتصادی به طور توامان دفاع کند و در برابر اسلام سیاسی هیچ ابهامی نداشته باشد.

 

چپ نوین و عبور از سایه سنت

مرزبندی با چپ سنتی یک بحث فرقه ای یا تسویه حساب تاریخی نیست. یک ضرورت استراتژیک است. بدون این مرزبندی، هر پروژه برای بازسازی اعتبار اجتماعی چپ از درون تضعیف می شود. جامعه باید بداند که این چپ ادامه همان گذشته ای نیست که در بزنگاه ها لغزید یا عقب نشست. باید روشن باشد که از نظر نظری، سیاسی و عملی، یک گسست واقعی رخ داده است. اگر این گسست اعلام و تثبیت نشود، تصویر چپ همچنان زیر سایه همان سنت فرسوده باقی می ماند و انرژی اعتراضی جامعه به سوی نیروهایی خواهد رفت که هیچ تعهدی به برابری و رفاه ندارند.

امروز مسئله فقط سرنگونی جمهوری اسلامی نیست، مسئله بازتعریف چپ در ذهن جامعه است. چپی که نتواند خود را از سنت های سازشکار و منجمد جدا کند، نه تنها قادر به رهبری تحول نخواهد بود، بلکه ناخواسته سد راه شکل گیری یک آلترناتیو مترقی می شود.

"نه" بزرگ جامعه باید به یک پروژه روشن تبدیل شود. گذار سازمان یافته از جمهوری اسلامی، تضمین حقوق شهروندی و آزادی های بی قید و شرط، بازسازی اقتصادی بر پایه رفاه عمومی و عادی سازی روابط بین المللی بر مبنای منافع مردم نه ایدئولوژی. چپ اجتماعی نوین دقیقا در همین نقطه معنا پیدا می کند، تبدیل نفرت انباشته به امید سازمان یافته، تبدیل خشم به برنامه و تبدیل اعتراض به آلترناتیو.

جامعه ایران در آستانه یک تحول تعیین کننده ایستاده است. نیرویی که بتواند این گذار را با افق آزادی، برابری و رفاه نمایندگی کند، نه فقط در سرنگونی جمهوری اسلامی، بلکه در ساختن آینده پس از آن نقش تعیین کننده خواهد داشت.

اما این تنها در صورتی ممکن است که چپ خود را از سایه گذشته بیرون بکشد و با صدای بلند اعلام کند ما نه ادامه آن سنت فرسوده ایم و نه اسیر آن. ما پروژه ای برای آزادی و برابری در قرن ۲۱ هستیم.

۱ مارس ۲۰۲۶

۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

از "سمبل اتحاد" تا نماد عملی تفرقه

امروز دیگر کمتر کسی است که نداند رضا پهلوی، برخلاف ادعای اولیه خود و تبلیغات پر سر و صدای هوادارانش، نه سمبل اتحاد بلکه به یکی از محورهای اصلی شکاف و چندپارگی در جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. مساله صرفا اختلاف نظر سیاسی نیست. بحث بر سر نوع مواجهه با جنبشی است که از دی ماه ۱۴۰۴ با شعارهای روشن "مرگ بر دیکتاتور" و آزادی زندانیان سیاسی به میدان آمد و افق خود را در عبور کامل از جمهوری اسلامی تعریف کرد.

در همان روزهای نخست جنبش، انتظار می رفت هر نیرویی که خود را مدعی رهبری یا حتی همراهی می داند، در کنار مطالبات عمومی بایستد و برای تقویت همبستگی تلاش کند. اما در عمل اتفاق دیگری افتاد. شبکه های تلویزیونی مشخص و جریانهای نزدیک به رضا پهلوی، به جای تمرکز بر شعارهای اصلی مانند "مرگ بر دیکتاتور"، با شعار "مرگ بر اپوزیسیون" وارد صحنه شدند. این چرخش از مقابله با رژیم به مقابله با دیگر نیروهای مخالف، جهت گیری واقعی این پروژه را آشکار کرد.

همزمان، در تجمعات خارج کشور، به معترضانی که حاضر نبودند شعار "جاوید شاه" سر دهند، حمله می شد شد. پیامشان روشن بود، یا باید روایت و رهبری مورد نظر این جریان را بپذیرید، یا به عنوان مانع کنار زده می شوید. چنین دوگانه سازی ای در هر جنبش انقلابی، به جای تقویت صفوف، به فرسایش نیروها می انجامد. در شرایطی که جامعه با سرکوب خشن حکومتی روبرو است، هر گونه انشقاق در صف مخالفان، عملا به سود رژیم تمام می شود. رفتار رضا پروژه رضا پهلوی نشان داد که هدفشان، گسترش دامنه انقلاب و تقویت اتحاد نیست، بلکه تلاش برای در اختیار گرفتن و مصادره یک جنبش متکثر به سود یک پروژه مشخص سیاسی است.

 

بازگشت با بمب و انکار مساله ملی

یکی از بنیادی ترین تناقضات در مواضع رضا پهلوی، نسبت او با قدرتهای خارجی و همزمان نحوه برخوردش با مساله ملیت ها در ایران است. او سالهاست که امید را به حمله نظامی و مداخله خارجی گره زده است. در گفتار و رفتار سیاسی اش، انتظار برای تصمیم ترامپ و نتانیاهو به یک عنصر ثابت تبدیل شده است؛ گویی قرار است مسیر تحولات ایران نه از دل جامعه، بلکه از آسمان و با بمباران تعیین شود.

اما همین فرد، مردمی را که در داخل کشور خواهان حقوق برابر شهروندی اند، با برچسب "تجزیه طلب" هدف قرار می دهد. چگونه می توان چشم انتظار حمله نظامی خارجی بود و همزمان مدعی دفاع سرسختانه از تمامیت ارضی شد؟ چگونه می توان سوار بر بمب قدرتهای خارجی به قدرت رسید و در عین حال دیگران را به خیانت ملی متهم کرد؟

این تناقض زمانی برجسته تر می شود که به واقعیت اجتماعی ایران نگاه کنیم. ایران جامعه ای متکثر است. کرد، بلوچ، عرب، ترک، ترکمن و دیگر اقوام این سرزمین دهه هاست با تبعیض ساختاری و سیستماتیک، فقر مزمن، توسعه نامتوازن و سرکوب فرهنگی روبرو بوده اند. مطالباتی مانند آموزش به زبان مادری، توزیع عادلانه منابع، رفع تبعیض و مشارکت واقعی در قدرت سیاسی، نه پروژه تجزیه، بلکه بخشی از یک برنامه دموکراتیک برای ساختن یک دولت ملی مدرن است. با این حال، در گفتمان رضا پهلوی، هر گونه طرح مساله ملی به سرعت در قالب تهدید امنیتی صورت بندی می شود. به جای آنکه ریشه های نارضایتی بررسی شود، صورت مساله امنیتی اعلام می گردد. او حتی در حالی که هیچکاره است، از لزوم برخورد قاطع و لشکرکشی سخن گفته است. این نگاه، بیش از آنکه راه حلی برای بحران باشد، تکرار همان منطق سرکوبگر است که جمهوری اسلامی طی ۴۷ سال گذشته، و در ادامه حکومت محمدرضا پهلوی، به کار گرفته است.

بدین ترتیب، پروژه ای که از بیرون به دنبال تغییر از طریق فشار نظامی است و در داخل مطالبات برابری خواهانه را تهدید می خواند، نه تنها پاسخی به بحران تاریخی رابطه دولت و ملیت ها ارائه نمی دهد، بلکه زمینه بی اعتمادی و شکاف بیشتر را فراهم می کند. دفاع واقعی از تمامیت ارضی، از مسیر به رسمیت شناختن تنوع و تحقق برابری شهروندی می گذرد، نه از راه تهدید به سرکوب.

 

بی اعتنایی به ریشه های تجزیه طلبی

اگر در گوشه ای از کشور، گرایش به جدایی مطرح می شود، پرسش نخست باید این باشد که چه شرایطی چنین گرایشی را تقویت کرده است. آیا فقر مزمن، بیکاری گسترده، تحقیر فرهنگی و حذف سیاسی، در شکل گیری چنین تمایلاتی بی تاثیر بوده اند؟ پاسخ دادن به این پرسشها مستلزم پذیرش مسئولیت تاریخی ساختار قدرت در ایران است؛ ساختاری که در دوره پهلوی نیز از شونیست افراطی و نادیده گرفتن تنوع اجتماعی رنج می برد.

رضا پهلوی اما نه تنها این ریشه ها را به رسمیت نمی شناسد، بلکه اساسا میلی به طرح پرسش ندارد. او ترجیح می دهد صورت مساله را با برچسب امنیتی پاک کند. در این چارچوب، هر مطالبه برابری خواهانه ای می تواند به عنوان تهدید علیه کشور معرفی شود و پاسخ آن نه گفت و گو و اصلاح ساختاری، بلکه سرکوب و اعزام نیرو خواهد بود. این همان نقطه ای است که "سمبل اتحاد" به نماد عملی تفرقه تبدیل می شود. زیرا اقوام و ملیت هایی که تجربه تاریخی سرکوب دارند، وقتی می بینند بدیل پیشنهادی نیز همان زبان تهدید را تکرار می کند، طبیعی است که به آن بی اعتماد شوند.

 

پروژه رهبری یا پروژه حذف دیگران

جنبشهای انقلابی ذاتا متکثرند. نیروهای چپ، لیبرال، ملی گرا، جمهوری خواه و حتی مشروطه خواه می توانند در یک مقطع تاریخی حول هدفی مشترک یعنی پایان دادن به یک رژیم استبدادی همسو و متحد شوند. اما این همگرایی زمانی پایدار است که هیچ جریانی خود را مالک انحصاری انقلاب نداند.

رویکرد جریان پهلوی اما بر حذف دیگران استوار است. از حمله به فعالان چپ و جمهوری خواه تا تخریب چهره های مستقل، همه نشان می دهد که مساله صرفا رقابت سیاسی نیست، بلکه تلاش برای یکدست سازی صحنه است. این منطق، نه تنها اتحاد را تقویت نمی کند، بلکه نیروهای بالقوه همسو را به منتقدان سرسخت تبدیل می کند.

 


تمامیت ارضی در چارچوب سیستمی دمکراتیک

دفاع از تمامیت ارضی، زمانی معنا دارد که با دفاع از حقوق برابر شهروندی گره بخورد. کشوری که در آن همه ساکنانش احساس مشارکت و احترام کنند، کمتر در معرض فروپاشی قرار می گیرد. بالعکس، کشوری که در آن بخشهایی از جمعیت خود را حاشیه ای و بی صدا می بیند، با بحرانهای پی در پی روبرو خواهد شد. پیشنهاد لشکرکشی و سرکوب، حتی در سطح گفتمانی، پیامی خطرناک به جامعه مخابره می کند. این پیام که آینده ایران نیز قرار است با همان منطق امنیتی اداره شود. چنین آینده ای نه امید آفرین است و نه تضمین کننده ثبات.

اگر هدف عبور از جمهوری اسلامی است، این عبور باید با گسست روشن از منطق استبدادی همراه باشد. نمی توان با زبان تهدید، به استقبال آزادی رفت. نمی توان با توهین به مطالبات برابری خواهانه، انتظار همبستگی ملی داشت.

 

ضرورت یک افق فراگیر

جنبش دی ماه ۱۴۰۴ نشان داد که جامعه ایران ظرفیت اتحاد حول مطالبات عمومی را دارد. شعارهای سراسری، حضور همزمان شهرهای مختلف و مشارکت نسل جوان، تصویری از یک جامعه زنده و خواهان تغییر ارائه داد. این ظرفیت، زمانی به نتیجه می رسد که نیروهای سیاسی به جای رقابت مخرب، به گفت و گوی صریح و پذیرش تنوع تن دهند.

رضا پهلوی اگر همچنان بر مسیر فعلی اصرار ورزد، نه تنها به نماد اتحاد تبدیل نخواهد شد، بلکه هر روز بیش از پیش به عنوان عاملی برای تعمیق شکافها شناخته خواهد شد. تاریخ نشان داده که رهبری سیاسی، نه با تکیه بر قدرتهای خارجی و نه با تهدید داخلی، بلکه - و از جمله - با جلب اعتماد عمومی و پذیرش قواعد دموکراتیک شکل می گیرد.

در نهایت، مساله اصلی نه شخص رضا پهلوی، بلکه نوع سیاست ورزی ای است که نمایندگی می کند. سیاستی که به جای پاسخ به ریشه های بحران، صورت مساله را پاک می کند؛ به جای شنیدن صدای متنوع جامعه، آن را در قالب تهدید می بیند؛ و به جای ساختن پلی میان نیروهای مختلف، دیوارهای تازه ای برپا می کند. گذار از جمهوری اسلامی، اگر قرار است به آزادی و برابری منتهی شود، نیازمند افقی فراگیر، دموکراتیک و عدالت محور است. هر پروژه ای که این اصول را نادیده بگیرد، حتی اگر در ظاهر پرچم "نجات ملی" را برافرازد، در عمل به بازتولید همان چرخه استبداد و تفرقه خواهد انجامید.

۲۸ فوریه ۲۰۲۶


طلاق سیاسی غرب و رضا پهلوی؛ نشانه ها و پیامدها

در هفته ها و روزهای نخست اعتراضات ۱۴۰۴، رضا پهلوی تقریبا تنها صدایی بود که با صراحت از آمادگی برای جانشینی جمهوری اسلامی سخن می گفت. در فضایی که بسیاری از نیروهای سیاسی هنوز در حال ارزیابی شرایط بودند، او تلاش کرد خود را به عنوان چهره ای آماده، منسجم و از پیش تعیین شده معرفی کند. دست و دل بازی تعدادی از رسانه ها در ارائه تصویری بزرگ نمایی شده از رضا پهلوی، همراه با مصاحبه ها، پیام ها و حضور پررنگ رسانه ای او، چنین القا می کرد که گویا در صورت فروپاشی یا تضعیف جدی حکومت، یک آلترناتیو مشخص و آماده برای انتقال قدرت وجود دارد. همین پیش دستی در اعلام آمادگی، در مقطعی کوتاه برای او نوعی دست بالا در فضای سیاسی ایجاد کرد و بخشی از افکار عمومی که در پی چهره ای شناخته شده بودند، به سوی او متمایل شدند.

اما این اقبال اولیه، بیش از آنکه ریشه در سازماندهی اجتماعی واقعی و پیوند با بدنه معترض داشته باشد، محصول خلاء رهبری و عطش جامعه برای دیدن یک بدیل روشن بود. با گذشت زمان و روشن تر شدن ابعاد میدانی اعتراضات، این پرسش جدی تر شد که آیا او واقعا بر پایه نیروهای فعال در صحنه تکیه دارد یا صرفا بر موج رسانه ای حرکت می کند. فقدان حضور ملموس در سازماندهی داخل کشور و نبود شبکه علنی و پاسخگو، به تدریج فاصله میان ادعا و واقعیت را آشکار کرد. در نتیجه، اقبالی که در آغاز پیرامون او شکل گرفته بود، به تدریج رو به افول گذاشت و اکنون نشانه های روشنی از خاموش شدن آن دیده می شود.

نگاه سیاسی رضا پهلوی از ابتدا بر اتکای مستقیم به خیابان و سازماندهی انقلاب استوار نبود. او برخلاف نیروهایی که بر بسیج اجتماعی، اعتصاب سراسری و گسترش اعتراضات تکیه داشتند، چشم انداز قدرت گیری خود را در حمایت آمریکا و اسرائیل جستجو می کرد. تحلیل او این بود که فشار خارجی می تواند موازنه قوا را به سود تغییر بر هم بزند و در شکاف ایجاد شده، امکان ایفای نقش برای او فراهم شود. در این چارچوب، تحولات منطقه ای و تنش میان جمهوری اسلامی با غرب، نه صرفا تهدید، بلکه فرصت تلقی می شد.

با این حال، حتی اگر درگیری نظامی میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی رخ دهد، شواهد نشان می دهد که این درگیری از جنس لشکرکشی کلاسیک مانند عراق، لیبی یا افغانستان نخواهد بود. نه افکار عمومی غرب (حتی اگر ترامپ خودش یک آدم واقعا ویژه ای هم باشد) آمادگی پذیرش یک جنگ پرهزینه دیگر را دارد و نه ساختار قدرت در ایران به سادگی قابل فروپاشی از بیرون است. سناریوی محتمل تر، حملات محدود و هدفمند به مراکز نظامی و امنیتی، ترور یا حذف برخی چهره های کلیدی و اعمال فشار برای گرفتن امتیاز در پرونده های منطقه ای و هسته ای است. چنین سناریویی لزوما به معنای تغییر کامل ساختار قدرت و استقرار یک آلترناتیو مشخص نیست، بلکه بیشتر در جهت تنظیم رفتار حکومت عمل می کند. در این وضعیت، امید بستن به مداخله خارجی برای انتقال قدرت، بیش از آنکه بر واقعیت های ژئوپلیتیک استوار باشد، بر نوعی خوش بینی سیاسی تکیه دارد.



در چنین چارچوبی، ادعای وجود پایگاه گسترده در ارتش و سپاه و حتی وعده به میدان آوردن "۵۰ هزار نیروی مسلح" در بزنگاه ۱۸ و ۱۹ دی، بیش از آنکه پشتوانه عملی داشته باشد، کارکرد تبلیغاتی، از نوع چاخان، پیدا کرد. این ادعا قرار بود نشان دهد که شکاف در درون ساختار نظامی عمیق است و در لحظه مناسب، بخشی از نیروهای مسلح به سود او وارد عمل خواهند شد. اگر حتی شانس محدودی برای تحقق این ادعا وجود داشت، همان مقطع می توانست زمان آزمون آن باشد؛ مقطعی که فضا به شدت ملتهب بود و هرگونه شکاف در نیروهای مسلح می توانست معادله را تغییر دهد. اما هیچ نشانه عینی از تحقق این وعده دیده نشد. نه اعلام موضع رسمی، نه حرکت سازمان یافته و نه حتی نشانه ای از نافرمانی گسترده. به این ترتیب، آنچه به عنوان برگ برنده معرفی شده بود، به تدریج رنگ باخت و این چاخان حتی در میان بخشی از حامیان سابق نیز با تردید جدی مواجه شد. فاصله میان ادعا و واقعیت، سرمایه سیاسی او را فرسوده تر کرد.

مساله اساسی تر در آغاز و سپس در روند فاصله گرفتن غرب از رضا پهلوی، تفاوت اهداف است. تمرکز او، رویا و کابوس‌های او، حول اولویت دادن به هر قیمتی به حفظ تمامیت ارضی ایران تاکید دارد و کوشیده است خود را مدافع یکپارچگی کشور معرفی کند. همزمان، نوع ارتباط گیری آمریکا و اسرائیل با برخی احزاب و شخصیت هایی که خود را نماینده اقوام و ملل غیرفارس می دانند، این پرسش را پدید آورده که پروژه سیاسی کینگ پهلوی، تا چه حد با اهداف واقعی آمریکا و اسراییل همخوان است. هنوز طرح "خاورمیانه بزرگ" با ایران تضعیف و کوچک شده و کشورهای کردستان و آذربایجان جدا شده از آن، روی میز غرب، بخصوص آمریکا و اسرائیل هست. از سوی دیگر، مخالفت شدید و انتقادی رسانه هایی چون VOA نیز این گمانه را تقویت کرده که او نه نماینده قطعی غرب است و نه از حمایت یکپارچه آنان برخوردار.

آمریکا و اسرائیل به عنوان متحدان استراتژیک، تصمیمات خود را بر مبنای منافع ژئوپلیتیک خویش می گیرند، نه بر اساس ترجیح یک فرد یا جریان خاص در اپوزیسیون ایران. هنگامی که سیاستمداران این دو کشور به صراحت و در موارد متعدد از حمایت رسمی از رضا پهلوی خودداری کرده اند، این عدم حمایت را می توان نشانه ای از تمایل نداشتن آنان به واگذاری آینده ایران به او دانست. در این چارچوب، این احتمال تقویت می شود که هدف آنان نه استقرار یک چهره مشخص، بلکه مدیریت توازن قوا به سود منافع خود باشد؛ حتی اگر این مدیریت به معنای تضعیف بیشتر ایران، کوچک شدن کشور و افزایش شکاف های داخلی باشد.

در داخل اپوزیسیون نیز وضعیت به شکل محسوسی تغییر کرده است. هنوز افرادی هستند که با باور صادقانه، رضا پهلوی را تنها گزینه رهبری انقلاب می دانند و بر سرمایه نمادین نام پهلوی تاکید می کنند. اما این اردوگاه با سرعت در حال کوچک شدن است. بخشی از نیروهایی که در ابتدا به امید ایجاد یک قطب واحد پیرامون او جمع شده بودند، اکنون با ناامیدی یا سکوت فاصله گرفته اند. عملکرد سیاسی او در ماه های اخیر، از نحوه ائتلاف سازی تا نوع موضع گیری در قبال تحولات منطقه ای، شکاف هایی ایجاد کرده که ترمیم آن دشوار به نظر می رسد. امروز کمتر نیروی سیاسی مخالف جمهوری اسلامی یافت می شود که نقد جدی به او نداشته باشد. حتی برای بخشی از این اپوزیسیون، مرزبندی با رضا پهلوی به بخشی از هویت سیاسی مبارزه تبدیل شده است.

از این منظر، می توان گفت رضا پهلوی به یکی از ایستگاه های گذار در مسیر جنبش سرنگونی بدل شد؛ ایستگاهی که جامعه با شتاب از آن عبور کرده است، همان گونه که پیش تر از اصلاح طلبانی عبور کرد که پس از طرد شدن از ساختار قدرت، با اکراه به حاشیه اپوزیسیون رانده شدند. تحولات اجتماعی به افراد وابسته نمی ماند. هر جریان سیاسی که نتواند با مطالبات رادیکال و زیر و رو کننده جامعه همگام شود، دیر یا زود کنار گذاشته می شود.

در عین حال، هیچ نشانه ای از فروکش کردن اصل جنبش دیده نمی شود. سطح نارضایتی و خشم اجتماعی در میان اقشار مختلف جامعه علیه جمهوری اسلامی بی سابقه است. آنچه در حال تغییر است، شکل سازماندهی و سطح بلوغ سیاسی جامعه است. مردم به تدریج به سوی متشکل شدن حرکت می کنند. تجربه اعتراضات پراکنده نشان داده که بدون تشکل پایدار و بدون شبکه های هماهنگ، امکان پیشروی پایدار محدود است. از این رو، اهمیت تحزب و ایجاد نهادهای سیاسی ریشه دار بیش از گذشته برجسته شده است.

نیروها و احزابی که نماینده "نه" رادیکال جامعه انقلابی هستند، اگر بتوانند تکان‌های عملی به خود بدهند و به جای بسیج بر علیه حمله آمریکا به جمهوری اسلامی، بر سازماندهی درونی، اعتصاب، همبستگی صنفی و شبکه سازی سراسری تکیه کنند، همچنان در متن تحولات باقی خواهند ماند. رهبران واقعی انقلاب نه در استودیوهای رسانه ای، بلکه از دل همین تشکل ها، از دل میدان مبارزه و از مسیر نمایندگی واقعی مطالبات مردم بیرون می آیند. رهبری محصول روند است، نه انتصاب از بالا. این انقلاب نه شکست خورده و نه متوقف شده است؛ بلکه در حال بازتعریف نیروها، پالایش صفوف و عبور از چهره هایی است که نتوانسته اند با منطق درونی آن همسو شوند. روند کلی همچنان رو به جلو است و معادله قدرت در ایران بیش از هر زمان دیگری در معرض تغییر قرار دارد.

۲۶ فوریه ۲۰۲۶

جامعه جلوتر از اپوزیسیون

 مقدمه: پرسش از ظهور رضا پهلوی

بسیاری از کسانی که روند اعتراضات علیه جمهوری اسلامی را از سال ۷۸ به این سو دنبال کرده اند، به یاد دارند که هر چند سال یک بار موجی از اعتراضات خیابانی گسترده شکل گرفته است. با این حال، در مواجهه با اعتراضات ۱۴۰۴ با این پرسش روبرو شدند که "رضا پهلوی" چگونه و از کجا به صحنه بازگشت و نامش وارد شعارهای خیابانی شد؟ رضا پهلوی و به طور کلی طیف سلطنت طلب، در اعتراضات ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸ و حتی ۱۴۰۱ عملا در حاشیه بودند و حضور اجتماعی موثری نداشتند. در آن دوره ها، اعتراضات عمدتا از درون جامعه و حول مطالبات مشخص دانشجویان، معیشتی، آزادی های مدنی و حقوق زنان شکل می گرفت و هیچ جریان سلطنت طلبی نقش هدایتگر یا حتی برجسته در آنها ایفا نمی کرد. از این رو، برجسته شدن ناگهانی این نام در ۱۴۰۴ را نمی توان صرفا به سازمان یافتگی یک جریان نسبت داد، بلکه باید آن را در متن تحولات سیاسی، منطقه ای و بین المللی و نیز در چارچوب بحران عمیق نمایندگی سیاسی در اپوزیسیون ایران تحلیل کرد. پرسش اصلی نه صرفا درباره یک فرد، بلکه درباره خلائی است که در عرصه آلترناتیو سیاسی شکل گرفته و زمینه را برای برجسته شدن چنین چهره ای فراهم کرده است.

 

ماهیت انقلابی وضعیت کنونی

در ایران انقلابی علیه جمهوری اسلامی در جریان است. انقلابی علیه هر آنچه که این رژیم در طول نزدیک به ۵ دهه نماینده آن بوده است. علیه زن ستیزی و آپارتاید جنسیتی که زندگی نیمی از جامعه را به انقیاد کشیده است. علیه فقیر سازی سیستماتیک و سیاست های اقتصادی ای که میلیون ها نفر را به زیر خط فقر رانده است. علیه غرب ستیزی و سیاست خارجی تنش زا که کشور را در انزوای بین المللی فرو برده است. علیه اسرائیل ستیزی ایدئولوژیک که هزینه های سنگین سیاسی و امنیتی بر جامعه و منطقه تحمیل کرده است. علیه اسلام سیاسی به عنوان مبنای قانونگذاری و اداره کشور. علیه صدور انقلاب اسلامی و حمایت از نیروهای نیابتی در منطقه. علیه فساد ساختاری که از بالاترین سطوح قدرت تا لایه های مختلف اداری را در بر گرفته است. علیه اعدام، سنگسار و سرکوب سازمان یافته مخالفان. این انقلاب صرفا تغییر یک دولت یا جابجایی یک جناح درون حاکمیت نیست، بلکه طغیانی همه جانبه علیه یک منظومه فکری، سیاسی و اجتماعی است که نزدیک به ۵ دهه بر جامعه تحمیل شده و همه عرصه های زندگی را تحت سیطره خود قرار داده است. جامعه ای که نسل های متوالی آن با محدودیت، سرکوب و بحران زیسته اند، اکنون در پی گسست کامل از این نظم و بازتعریف رابطه خود با جهان و با قدرت سیاسی در درون کشور است.

 

گذار از اعتراض سلبی به نیاز اثباتی

در همه سال هایی که مردم جمهوری اسلامی را به چالش کشیدند، در اعتراضات ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱، با تمام شدت و دامنه ای که این اعتراضات داشت، مردم به جمهوری اسلامی "نه" گفتند. می توان گفت محور اصلی آن خیزش ها سلبی بود. جامعه به روشنی می دانست چه نمی خواهد، اما در سطحی گسترده هنوز بر سر این که در بعد اثباتی چه باید جایگزین شود، توافق نظر روشنی شکل نگرفته بود. با اعتراضات ۱۴۰۴ و در متن جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و جمهوری اسلامی، این وضعیت تا حدی تغییر کرد و وجهی اثباتی نیز به خود گرفت. بخشی از جامعه نه تنها در شعارها و مطالبات خود جمهوری اسلامی را نمی خواست، بلکه صریحا خواهان سرنگونی آن و استقرار سیستمی بود که با آمریکا و اسرائیل وارد تقابل ایدئولوژیک و پرهزینه نشود، کشور را از انزوای بین المللی خارج کند و شرایطی فراهم آورد که زندگی اجتماعی و اقتصادی به روال متعارف جهان امروز بازگردد. برجسته شدن نام رضا پهلوی در این مقطع را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. پس از جنگ ۱۲ روزه آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، این تصور در بخشی از افکار عمومی تقویت شد که این بار ممکن است توازن قوا به گونه ای تغییر کند که با اتکا به حمایت آمریکا و اسرائیل، امکان کنار زدن جمهوری اسلامی و استقرار نظمی همسو با غرب فراهم شود. و در تصور آنها نه تنها رضا پهلوی همسو غرب است، بلکه به یک معنا دست نشانده آنها هم هست.

 

چرا آلترناتیوهای موجود طرد شده اند

در این میان این پرسش جدی مطرح است که چرا دیگر نیروهای سرنگونی طلب، یا جریان هایی که می توانستند خود را به عنوان جایگزین جمهوری اسلامی مطرح کنند، عملا در حاشیه قرار گرفتند و نتوانستند به نیرویی مرجع در افکار عمومی بدل شوند. پاسخ را باید در تحولات عمیق ذهنی و تجربی جامعه جستجو کرد. جامعه ایران پس از ۵ دهه زیستن زیر حاکمیت یک ایدئولوژی دینی، نسبت به هر نوع پروژه سیاسی که بوی ایدئولوژی فراگیر، حقیقت مطلق و نسخه نجات بخش بدهد، حساس و بدبین شده است. به همین دلیل، بخش قابل توجهی از جامعه دیگر هیچ نیرویی را که رگه هایی از همان سنت فکری و سیاسی ای را داشته باشد که جمهوری اسلامی نماینده آن است، بر نمی تابد. برای افکار عمومی، هر میزان نزدیکی به اسلام سیاسی، هر درجه تداوم گفتمان غرب ستیزی و اسرائیل ستیزی، و هر سطحی از مماشات با آن میراث، به معنای تداوم همان چرخه بحران تلقی می شود. مردم تجربه کرده اند که سیاست خارجی ایدئولوژیک، اقتصاد دولتی رانتی، و تقدم "آرمان" بر زندگی روزمره شهروندان چه پیامدهایی داشته است. از این رو، هر نیرویی که همچنان اولویت خود را بر دشمنی هویتی با غرب یا اسرائیل بگذارد، یا در قبال اسلام سیاسی موضعی دو پهلو اتخاذ کند، با بی اعتمادی جدی روبرو می شود.

 

بحران چپ سنتی و نیروهای مذهبی

در بخش هایی از جریان های موسوم به چپ سنتی نیز این مشکل به شکل دیگری بازتولید شده است. به جای تمرکز صریح و بی ابهام بر رفاه محوری، آزادی های فردی، سکولاریسم، اقتصاد شفاف و حقوق برابر شهروندی، هنوز نوعی همزیستی نظری با اسلام سیاسی یا نوعی ضدیت ساختاری و هویتی با غرب و اسرائیل دیده می شود. افزون بر این، سازمان های مائوئیستی و گرایش های پرو روسی و استالینی که همچنان از الگوهای اقتدارگرای قرن ۲۰ دفاع می کنند، در چشم بخش بزرگی از جامعه نه حامل آزادی و عدالت، بلکه بازتولید کننده نوع دیگری از ایدئولوژی اسلامی مانند تلقی می شوند. جامعه ای که از تمرکز قدرت، سرکوب مخالفان و اقتصاد دستوری آسیب دیده، به سختی می تواند به نسخه هایی اعتماد کند که در تجربه تاریخی خود با سرکوب سیاسی و دولت ایدئولوژیک گره خورده اند.

نیروهایی که سابقه یا پیوندی با اسلام سیاسی دارند، از جمله سازمان مجاهدین یا اصلاح طلبانی که از دایره رسمی قدرت کنار زده شده اند، نیز با مانع مشابهی روبرو هستند. در افکار عمومی، آنها بخشی از تاریخ همین نظام به شمار می روند، نه گسستی واقعی از آن. تجربه ۵ دهه حکومت دینی موجب شده که هر گونه بازتولید سیاست دینی، حتی در شکل تعدیل شده یا اصلاح شده آن، با مقاومت گسترده اجتماعی مواجه شود. جامعه ای که هزینه سنگین حاکمیت ایدئولوژیک را پرداخته، اکنون به دنبال دولتی عرفی، پاسخگو و مبتنی بر حقوق شهروندی است و به سختی به نیرویی اعتماد می کند که نشانی از همان سنت های ایدئولوژیک در آن دیده شود.

 


ضرورت یک چپ اجتماعی نوین

رضا پهلوی به یک معنا به نماد "نه" مردم تبدیل شد، اما این "نه" هنوز سطحی و فاقد عمق برنامه ای، تشکیلاتی و اجتماعی است. این نوع نمایندگی بیشتر بر نفی جمهوری اسلامی استوار است تا بر ارائه طرحی روشن برای سازماندهی قدرت سیاسی، تضمین آزادی های مدنی، تفکیک قوا، عدالت اجتماعی و بازسازی اقتصادی. علاوه بر این، تاکید صرف بر یک چهره فردی، تاکید بر "تمامیت ارضی" و نادیده گرفتن حقوق برابر شهروندی، در مواردی به جای تقویت همبستگی اجتماعی، به تشدید دو قطبی سازی و ایجاد شکاف در صفوف معترضان انجامیده است. نمایندگی واقعی اعتراضات نه با اتکا به نام ها، بلکه با تعمیق همین "نه" و تبدیل آن به یک پروژه منسجم آزادیخواهانه، سکولار، رفاه محور و صلح طلب و تنش زدائی در منطقه شکل می گیرد. در این میان، یک چپ اجتماعی نوین که نه در سنت چپ ایدئولوژیک دهه های گذشته متوقف مانده و نه در پی بازتولید مدل های اقتدارگرا است، می تواند نقش تعیین کننده ای ایفا کند. جریانی که از یک سو بر عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی و حقوق کار و معیشت اکثریت جامعه تاکید دارد و از سوی دیگر به صراحت از سکولاریسم، آزادی های فردی، جدایی دین از دولت و تنش زدایی در سیاست خارجی دفاع می کند، می تواند افق اثباتی روشنی در برابر جامعه بگشاید. تجربه هایی مانند حزب کمونیست کارگری نشان داده اند که امکان صورت بندی یک چپ سکولار و اجتماعی که از سنت های اسلام سیاسی و ناسیونالیسم اقتدارگرا فاصله دارد، وجود دارد. هر نیرویی که بتواند این "نه" گسترده را به برنامه ای مشخص برای گذار، تضمین حقوق شهروندی، بازسازی اقتصادی و عادی سازی روابط بین المللی تبدیل کند، امکان این را دارد که نمایندگی موج کنونی اعتراضات را به شکلی پایدار و اجتماعی در دست گیرد. جامعه باید ببیند و ما هم تلاش کنیم که نشان دهیم ما چپی نیستیم که هیچگونه تاریخ و وجه مشترکی با چپ سنتی و اسلام پناه و اسراییل ستیز داریم.

۲۰ فوریه ۲۰۲۶