۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

از "سمبل اتحاد" تا نماد عملی تفرقه

امروز دیگر کمتر کسی است که نداند رضا پهلوی، برخلاف ادعای اولیه خود و تبلیغات پر سر و صدای هوادارانش، نه سمبل اتحاد بلکه به یکی از محورهای اصلی شکاف و چندپارگی در جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. مساله صرفا اختلاف نظر سیاسی نیست. بحث بر سر نوع مواجهه با جنبشی است که از دی ماه ۱۴۰۴ با شعارهای روشن "مرگ بر دیکتاتور" و آزادی زندانیان سیاسی به میدان آمد و افق خود را در عبور کامل از جمهوری اسلامی تعریف کرد.

در همان روزهای نخست جنبش، انتظار می رفت هر نیرویی که خود را مدعی رهبری یا حتی همراهی می داند، در کنار مطالبات عمومی بایستد و برای تقویت همبستگی تلاش کند. اما در عمل اتفاق دیگری افتاد. شبکه های تلویزیونی مشخص و جریانهای نزدیک به رضا پهلوی، به جای تمرکز بر شعارهای اصلی مانند "مرگ بر دیکتاتور"، با شعار "مرگ بر اپوزیسیون" وارد صحنه شدند. این چرخش از مقابله با رژیم به مقابله با دیگر نیروهای مخالف، جهت گیری واقعی این پروژه را آشکار کرد.

همزمان، در تجمعات خارج کشور، به معترضانی که حاضر نبودند شعار "جاوید شاه" سر دهند، حمله می شد شد. پیامشان روشن بود، یا باید روایت و رهبری مورد نظر این جریان را بپذیرید، یا به عنوان مانع کنار زده می شوید. چنین دوگانه سازی ای در هر جنبش انقلابی، به جای تقویت صفوف، به فرسایش نیروها می انجامد. در شرایطی که جامعه با سرکوب خشن حکومتی روبرو است، هر گونه انشقاق در صف مخالفان، عملا به سود رژیم تمام می شود. رفتار رضا پروژه رضا پهلوی نشان داد که هدفشان، گسترش دامنه انقلاب و تقویت اتحاد نیست، بلکه تلاش برای در اختیار گرفتن و مصادره یک جنبش متکثر به سود یک پروژه مشخص سیاسی است.

 

بازگشت با بمب و انکار مساله ملی

یکی از بنیادی ترین تناقضات در مواضع رضا پهلوی، نسبت او با قدرتهای خارجی و همزمان نحوه برخوردش با مساله ملیت ها در ایران است. او سالهاست که امید را به حمله نظامی و مداخله خارجی گره زده است. در گفتار و رفتار سیاسی اش، انتظار برای تصمیم ترامپ و نتانیاهو به یک عنصر ثابت تبدیل شده است؛ گویی قرار است مسیر تحولات ایران نه از دل جامعه، بلکه از آسمان و با بمباران تعیین شود.

اما همین فرد، مردمی را که در داخل کشور خواهان حقوق برابر شهروندی اند، با برچسب "تجزیه طلب" هدف قرار می دهد. چگونه می توان چشم انتظار حمله نظامی خارجی بود و همزمان مدعی دفاع سرسختانه از تمامیت ارضی شد؟ چگونه می توان سوار بر بمب قدرتهای خارجی به قدرت رسید و در عین حال دیگران را به خیانت ملی متهم کرد؟

این تناقض زمانی برجسته تر می شود که به واقعیت اجتماعی ایران نگاه کنیم. ایران جامعه ای متکثر است. کرد، بلوچ، عرب، ترک، ترکمن و دیگر اقوام این سرزمین دهه هاست با تبعیض ساختاری و سیستماتیک، فقر مزمن، توسعه نامتوازن و سرکوب فرهنگی روبرو بوده اند. مطالباتی مانند آموزش به زبان مادری، توزیع عادلانه منابع، رفع تبعیض و مشارکت واقعی در قدرت سیاسی، نه پروژه تجزیه، بلکه بخشی از یک برنامه دموکراتیک برای ساختن یک دولت ملی مدرن است. با این حال، در گفتمان رضا پهلوی، هر گونه طرح مساله ملی به سرعت در قالب تهدید امنیتی صورت بندی می شود. به جای آنکه ریشه های نارضایتی بررسی شود، صورت مساله امنیتی اعلام می گردد. او حتی در حالی که هیچکاره است، از لزوم برخورد قاطع و لشکرکشی سخن گفته است. این نگاه، بیش از آنکه راه حلی برای بحران باشد، تکرار همان منطق سرکوبگر است که جمهوری اسلامی طی ۴۷ سال گذشته، و در ادامه حکومت محمدرضا پهلوی، به کار گرفته است.

بدین ترتیب، پروژه ای که از بیرون به دنبال تغییر از طریق فشار نظامی است و در داخل مطالبات برابری خواهانه را تهدید می خواند، نه تنها پاسخی به بحران تاریخی رابطه دولت و ملیت ها ارائه نمی دهد، بلکه زمینه بی اعتمادی و شکاف بیشتر را فراهم می کند. دفاع واقعی از تمامیت ارضی، از مسیر به رسمیت شناختن تنوع و تحقق برابری شهروندی می گذرد، نه از راه تهدید به سرکوب.

 

بی اعتنایی به ریشه های تجزیه طلبی

اگر در گوشه ای از کشور، گرایش به جدایی مطرح می شود، پرسش نخست باید این باشد که چه شرایطی چنین گرایشی را تقویت کرده است. آیا فقر مزمن، بیکاری گسترده، تحقیر فرهنگی و حذف سیاسی، در شکل گیری چنین تمایلاتی بی تاثیر بوده اند؟ پاسخ دادن به این پرسشها مستلزم پذیرش مسئولیت تاریخی ساختار قدرت در ایران است؛ ساختاری که در دوره پهلوی نیز از شونیست افراطی و نادیده گرفتن تنوع اجتماعی رنج می برد.

رضا پهلوی اما نه تنها این ریشه ها را به رسمیت نمی شناسد، بلکه اساسا میلی به طرح پرسش ندارد. او ترجیح می دهد صورت مساله را با برچسب امنیتی پاک کند. در این چارچوب، هر مطالبه برابری خواهانه ای می تواند به عنوان تهدید علیه کشور معرفی شود و پاسخ آن نه گفت و گو و اصلاح ساختاری، بلکه سرکوب و اعزام نیرو خواهد بود. این همان نقطه ای است که "سمبل اتحاد" به نماد عملی تفرقه تبدیل می شود. زیرا اقوام و ملیت هایی که تجربه تاریخی سرکوب دارند، وقتی می بینند بدیل پیشنهادی نیز همان زبان تهدید را تکرار می کند، طبیعی است که به آن بی اعتماد شوند.

 

پروژه رهبری یا پروژه حذف دیگران

جنبشهای انقلابی ذاتا متکثرند. نیروهای چپ، لیبرال، ملی گرا، جمهوری خواه و حتی مشروطه خواه می توانند در یک مقطع تاریخی حول هدفی مشترک یعنی پایان دادن به یک رژیم استبدادی همسو و متحد شوند. اما این همگرایی زمانی پایدار است که هیچ جریانی خود را مالک انحصاری انقلاب نداند.

رویکرد جریان پهلوی اما بر حذف دیگران استوار است. از حمله به فعالان چپ و جمهوری خواه تا تخریب چهره های مستقل، همه نشان می دهد که مساله صرفا رقابت سیاسی نیست، بلکه تلاش برای یکدست سازی صحنه است. این منطق، نه تنها اتحاد را تقویت نمی کند، بلکه نیروهای بالقوه همسو را به منتقدان سرسخت تبدیل می کند.

 


تمامیت ارضی در چارچوب سیستمی دمکراتیک

دفاع از تمامیت ارضی، زمانی معنا دارد که با دفاع از حقوق برابر شهروندی گره بخورد. کشوری که در آن همه ساکنانش احساس مشارکت و احترام کنند، کمتر در معرض فروپاشی قرار می گیرد. بالعکس، کشوری که در آن بخشهایی از جمعیت خود را حاشیه ای و بی صدا می بیند، با بحرانهای پی در پی روبرو خواهد شد. پیشنهاد لشکرکشی و سرکوب، حتی در سطح گفتمانی، پیامی خطرناک به جامعه مخابره می کند. این پیام که آینده ایران نیز قرار است با همان منطق امنیتی اداره شود. چنین آینده ای نه امید آفرین است و نه تضمین کننده ثبات.

اگر هدف عبور از جمهوری اسلامی است، این عبور باید با گسست روشن از منطق استبدادی همراه باشد. نمی توان با زبان تهدید، به استقبال آزادی رفت. نمی توان با توهین به مطالبات برابری خواهانه، انتظار همبستگی ملی داشت.

 

ضرورت یک افق فراگیر

جنبش دی ماه ۱۴۰۴ نشان داد که جامعه ایران ظرفیت اتحاد حول مطالبات عمومی را دارد. شعارهای سراسری، حضور همزمان شهرهای مختلف و مشارکت نسل جوان، تصویری از یک جامعه زنده و خواهان تغییر ارائه داد. این ظرفیت، زمانی به نتیجه می رسد که نیروهای سیاسی به جای رقابت مخرب، به گفت و گوی صریح و پذیرش تنوع تن دهند.

رضا پهلوی اگر همچنان بر مسیر فعلی اصرار ورزد، نه تنها به نماد اتحاد تبدیل نخواهد شد، بلکه هر روز بیش از پیش به عنوان عاملی برای تعمیق شکافها شناخته خواهد شد. تاریخ نشان داده که رهبری سیاسی، نه با تکیه بر قدرتهای خارجی و نه با تهدید داخلی، بلکه - و از جمله - با جلب اعتماد عمومی و پذیرش قواعد دموکراتیک شکل می گیرد.

در نهایت، مساله اصلی نه شخص رضا پهلوی، بلکه نوع سیاست ورزی ای است که نمایندگی می کند. سیاستی که به جای پاسخ به ریشه های بحران، صورت مساله را پاک می کند؛ به جای شنیدن صدای متنوع جامعه، آن را در قالب تهدید می بیند؛ و به جای ساختن پلی میان نیروهای مختلف، دیوارهای تازه ای برپا می کند. گذار از جمهوری اسلامی، اگر قرار است به آزادی و برابری منتهی شود، نیازمند افقی فراگیر، دموکراتیک و عدالت محور است. هر پروژه ای که این اصول را نادیده بگیرد، حتی اگر در ظاهر پرچم "نجات ملی" را برافرازد، در عمل به بازتولید همان چرخه استبداد و تفرقه خواهد انجامید.

۲۸ فوریه ۲۰۲۶


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر