۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

طلاق سیاسی غرب و رضا پهلوی؛ نشانه ها و پیامدها

در هفته ها و روزهای نخست اعتراضات ۱۴۰۴، رضا پهلوی تقریبا تنها صدایی بود که با صراحت از آمادگی برای جانشینی جمهوری اسلامی سخن می گفت. در فضایی که بسیاری از نیروهای سیاسی هنوز در حال ارزیابی شرایط بودند، او تلاش کرد خود را به عنوان چهره ای آماده، منسجم و از پیش تعیین شده معرفی کند. دست و دل بازی تعدادی از رسانه ها در ارائه تصویری بزرگ نمایی شده از رضا پهلوی، همراه با مصاحبه ها، پیام ها و حضور پررنگ رسانه ای او، چنین القا می کرد که گویا در صورت فروپاشی یا تضعیف جدی حکومت، یک آلترناتیو مشخص و آماده برای انتقال قدرت وجود دارد. همین پیش دستی در اعلام آمادگی، در مقطعی کوتاه برای او نوعی دست بالا در فضای سیاسی ایجاد کرد و بخشی از افکار عمومی که در پی چهره ای شناخته شده بودند، به سوی او متمایل شدند.

اما این اقبال اولیه، بیش از آنکه ریشه در سازماندهی اجتماعی واقعی و پیوند با بدنه معترض داشته باشد، محصول خلاء رهبری و عطش جامعه برای دیدن یک بدیل روشن بود. با گذشت زمان و روشن تر شدن ابعاد میدانی اعتراضات، این پرسش جدی تر شد که آیا او واقعا بر پایه نیروهای فعال در صحنه تکیه دارد یا صرفا بر موج رسانه ای حرکت می کند. فقدان حضور ملموس در سازماندهی داخل کشور و نبود شبکه علنی و پاسخگو، به تدریج فاصله میان ادعا و واقعیت را آشکار کرد. در نتیجه، اقبالی که در آغاز پیرامون او شکل گرفته بود، به تدریج رو به افول گذاشت و اکنون نشانه های روشنی از خاموش شدن آن دیده می شود.

نگاه سیاسی رضا پهلوی از ابتدا بر اتکای مستقیم به خیابان و سازماندهی انقلاب استوار نبود. او برخلاف نیروهایی که بر بسیج اجتماعی، اعتصاب سراسری و گسترش اعتراضات تکیه داشتند، چشم انداز قدرت گیری خود را در حمایت آمریکا و اسرائیل جستجو می کرد. تحلیل او این بود که فشار خارجی می تواند موازنه قوا را به سود تغییر بر هم بزند و در شکاف ایجاد شده، امکان ایفای نقش برای او فراهم شود. در این چارچوب، تحولات منطقه ای و تنش میان جمهوری اسلامی با غرب، نه صرفا تهدید، بلکه فرصت تلقی می شد.

با این حال، حتی اگر درگیری نظامی میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی رخ دهد، شواهد نشان می دهد که این درگیری از جنس لشکرکشی کلاسیک مانند عراق، لیبی یا افغانستان نخواهد بود. نه افکار عمومی غرب (حتی اگر ترامپ خودش یک آدم واقعا ویژه ای هم باشد) آمادگی پذیرش یک جنگ پرهزینه دیگر را دارد و نه ساختار قدرت در ایران به سادگی قابل فروپاشی از بیرون است. سناریوی محتمل تر، حملات محدود و هدفمند به مراکز نظامی و امنیتی، ترور یا حذف برخی چهره های کلیدی و اعمال فشار برای گرفتن امتیاز در پرونده های منطقه ای و هسته ای است. چنین سناریویی لزوما به معنای تغییر کامل ساختار قدرت و استقرار یک آلترناتیو مشخص نیست، بلکه بیشتر در جهت تنظیم رفتار حکومت عمل می کند. در این وضعیت، امید بستن به مداخله خارجی برای انتقال قدرت، بیش از آنکه بر واقعیت های ژئوپلیتیک استوار باشد، بر نوعی خوش بینی سیاسی تکیه دارد.



در چنین چارچوبی، ادعای وجود پایگاه گسترده در ارتش و سپاه و حتی وعده به میدان آوردن "۵۰ هزار نیروی مسلح" در بزنگاه ۱۸ و ۱۹ دی، بیش از آنکه پشتوانه عملی داشته باشد، کارکرد تبلیغاتی، از نوع چاخان، پیدا کرد. این ادعا قرار بود نشان دهد که شکاف در درون ساختار نظامی عمیق است و در لحظه مناسب، بخشی از نیروهای مسلح به سود او وارد عمل خواهند شد. اگر حتی شانس محدودی برای تحقق این ادعا وجود داشت، همان مقطع می توانست زمان آزمون آن باشد؛ مقطعی که فضا به شدت ملتهب بود و هرگونه شکاف در نیروهای مسلح می توانست معادله را تغییر دهد. اما هیچ نشانه عینی از تحقق این وعده دیده نشد. نه اعلام موضع رسمی، نه حرکت سازمان یافته و نه حتی نشانه ای از نافرمانی گسترده. به این ترتیب، آنچه به عنوان برگ برنده معرفی شده بود، به تدریج رنگ باخت و این چاخان حتی در میان بخشی از حامیان سابق نیز با تردید جدی مواجه شد. فاصله میان ادعا و واقعیت، سرمایه سیاسی او را فرسوده تر کرد.

مساله اساسی تر در آغاز و سپس در روند فاصله گرفتن غرب از رضا پهلوی، تفاوت اهداف است. تمرکز او، رویا و کابوس‌های او، حول اولویت دادن به هر قیمتی به حفظ تمامیت ارضی ایران تاکید دارد و کوشیده است خود را مدافع یکپارچگی کشور معرفی کند. همزمان، نوع ارتباط گیری آمریکا و اسرائیل با برخی احزاب و شخصیت هایی که خود را نماینده اقوام و ملل غیرفارس می دانند، این پرسش را پدید آورده که پروژه سیاسی کینگ پهلوی، تا چه حد با اهداف واقعی آمریکا و اسراییل همخوان است. هنوز طرح "خاورمیانه بزرگ" با ایران تضعیف و کوچک شده و کشورهای کردستان و آذربایجان جدا شده از آن، روی میز غرب، بخصوص آمریکا و اسرائیل هست. از سوی دیگر، مخالفت شدید و انتقادی رسانه هایی چون VOA نیز این گمانه را تقویت کرده که او نه نماینده قطعی غرب است و نه از حمایت یکپارچه آنان برخوردار.

آمریکا و اسرائیل به عنوان متحدان استراتژیک، تصمیمات خود را بر مبنای منافع ژئوپلیتیک خویش می گیرند، نه بر اساس ترجیح یک فرد یا جریان خاص در اپوزیسیون ایران. هنگامی که سیاستمداران این دو کشور به صراحت و در موارد متعدد از حمایت رسمی از رضا پهلوی خودداری کرده اند، این عدم حمایت را می توان نشانه ای از تمایل نداشتن آنان به واگذاری آینده ایران به او دانست. در این چارچوب، این احتمال تقویت می شود که هدف آنان نه استقرار یک چهره مشخص، بلکه مدیریت توازن قوا به سود منافع خود باشد؛ حتی اگر این مدیریت به معنای تضعیف بیشتر ایران، کوچک شدن کشور و افزایش شکاف های داخلی باشد.

در داخل اپوزیسیون نیز وضعیت به شکل محسوسی تغییر کرده است. هنوز افرادی هستند که با باور صادقانه، رضا پهلوی را تنها گزینه رهبری انقلاب می دانند و بر سرمایه نمادین نام پهلوی تاکید می کنند. اما این اردوگاه با سرعت در حال کوچک شدن است. بخشی از نیروهایی که در ابتدا به امید ایجاد یک قطب واحد پیرامون او جمع شده بودند، اکنون با ناامیدی یا سکوت فاصله گرفته اند. عملکرد سیاسی او در ماه های اخیر، از نحوه ائتلاف سازی تا نوع موضع گیری در قبال تحولات منطقه ای، شکاف هایی ایجاد کرده که ترمیم آن دشوار به نظر می رسد. امروز کمتر نیروی سیاسی مخالف جمهوری اسلامی یافت می شود که نقد جدی به او نداشته باشد. حتی برای بخشی از این اپوزیسیون، مرزبندی با رضا پهلوی به بخشی از هویت سیاسی مبارزه تبدیل شده است.

از این منظر، می توان گفت رضا پهلوی به یکی از ایستگاه های گذار در مسیر جنبش سرنگونی بدل شد؛ ایستگاهی که جامعه با شتاب از آن عبور کرده است، همان گونه که پیش تر از اصلاح طلبانی عبور کرد که پس از طرد شدن از ساختار قدرت، با اکراه به حاشیه اپوزیسیون رانده شدند. تحولات اجتماعی به افراد وابسته نمی ماند. هر جریان سیاسی که نتواند با مطالبات رادیکال و زیر و رو کننده جامعه همگام شود، دیر یا زود کنار گذاشته می شود.

در عین حال، هیچ نشانه ای از فروکش کردن اصل جنبش دیده نمی شود. سطح نارضایتی و خشم اجتماعی در میان اقشار مختلف جامعه علیه جمهوری اسلامی بی سابقه است. آنچه در حال تغییر است، شکل سازماندهی و سطح بلوغ سیاسی جامعه است. مردم به تدریج به سوی متشکل شدن حرکت می کنند. تجربه اعتراضات پراکنده نشان داده که بدون تشکل پایدار و بدون شبکه های هماهنگ، امکان پیشروی پایدار محدود است. از این رو، اهمیت تحزب و ایجاد نهادهای سیاسی ریشه دار بیش از گذشته برجسته شده است.

نیروها و احزابی که نماینده "نه" رادیکال جامعه انقلابی هستند، اگر بتوانند تکان‌های عملی به خود بدهند و به جای بسیج بر علیه حمله آمریکا به جمهوری اسلامی، بر سازماندهی درونی، اعتصاب، همبستگی صنفی و شبکه سازی سراسری تکیه کنند، همچنان در متن تحولات باقی خواهند ماند. رهبران واقعی انقلاب نه در استودیوهای رسانه ای، بلکه از دل همین تشکل ها، از دل میدان مبارزه و از مسیر نمایندگی واقعی مطالبات مردم بیرون می آیند. رهبری محصول روند است، نه انتصاب از بالا. این انقلاب نه شکست خورده و نه متوقف شده است؛ بلکه در حال بازتعریف نیروها، پالایش صفوف و عبور از چهره هایی است که نتوانسته اند با منطق درونی آن همسو شوند. روند کلی همچنان رو به جلو است و معادله قدرت در ایران بیش از هر زمان دیگری در معرض تغییر قرار دارد.

۲۶ فوریه ۲۰۲۶

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر