مقدمه ناصر اصغری:
در بیشتر روایتهایی که چپ ایرانی از صهیونیسم ساخته است، صهیونیسم نه به
عنوان یک سنت سیاسی متکثر، بلکه به صورت "ماهیتی" مطلقا شرور، نجس و
همذات با امپریالیسم تصویر شده است؛ روایتی که اغلب در ادامه مستقیم گفتمان اسلام
گرایان شیعه، به ویژه پس قدرتگیری جمهوری اسلامی شکل گرفته است. در این نگاه، همان
منظومه مفهومی که جمهوری اسلامی با واژههایی چون "رژیم صهیونیستی"، "غده
سرطانی" و "موجودیت نامشروع" بازتولید می کند، به نحو کمابیش دست
نخورده در بخش بزرگی از چپ ایرانی نیز رسوب کرده است، با این تفاوت که زبان اسلامی
"نجس" و "کافر" با زبان ظاهرا سکولار "فاشیسم صهیونیستی"
و "صهیونیسم ذاتی نژادپرست" جایگزین شده است.
نتیجه این همپوشانی ایدئولوژیک آن است که مرز میان نقد مشروع سیاستهای دولت
اسرائیل و یهودی ستیزی عملا محو شده. یهودیان، صهیونیسم و اسرائیل در یک کلیت شیطانی
ادغام می شوند، بدون آن که چیزی از تاریخ واقعی جنبش صهیونیستی، کشاکشهای درونی
آن، یا تجربه نیروهای چپ و سوسیالیست یهودی در فلسطین و اسرائیل شناخته شود. چپ
سنتی ایرانی، در حالی که خود را وارث سنتهای سوسیالیستی معرفی می کند، در عمل
اغلب دنباله رو ایدئولوژی اسلام سیاسی حاکم شده است: همان ایدئولوژی ای که از یک
سو بر تبعیض ساختاری علیه یهودیان در ایران و منطقه بنا شده و از سوی دیگر، با نفی
کلی هر گونه حق تعیین سرنوشت برای یهودیان، نقد صهیونیسم را به انکار کامل "مسئله
یهودی" در تاریخ مدرن فروکاسته است.
دو متنی که در ادامه می آیند – مقاله سوزی لینفیلد درباره امکان صهیونیسم چپ،
و پاسخ پسا صهیونیستی جاشوا لایفر – تلاشی اند برای نشان دادن این که صهیونیسم، حتی
اگر با آن مخالف باشیم، یکدست و تک صدا نیست. آنها از درون سنتی سخن می گویند که
همزمان هم صهیونیست است و هم سوسیالیست، هم بر حق تعیین سرنوشت یهودیان پافشاری می
کند و هم اشغال، نژادپرستی و برتری طلبی قومی را نقد می کند. خواندن این صداها شاید
نقطه شروعی باشد برای چپی فارسی زبان که می خواهد از دوگانههای ساده ساز
"امپریالیسم – مقاومت"، "صهیونیسم – اسلام" و "خیر مطلق
– شر مطلق" فاصله بگیرد و مسئله اسرائیل/فلسطین را در پیچیدگی واقعی و تاریخی
آن ببیند؛ نه فقط در آینه تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی و همسویان "ضد امپریالیست"
آن.
ناصر اصغری
***
آیا صهیونیسم چپ ممکن است؟
روح صهیونیسم چپ، که زمانی چنان نیرومند بود که توانست کشوری بنا کند، امروز
به حاشیه سیاست اسرائیل رانده شده است. آیا می توان آن را دوباره زنده کرد؟
همراه با پاسخ متقابل از جاشوا لایفر
سوزی لینفیلد
پاییز ۲۰۱۵
طرح همین پرسش به خودی خود دلسردکننده است. این پرسش نشان می دهد وضعیت سیاسی
امروز اسرائیل تا چه حد بد است (یعنی تا چه حد از چپ فاصله گرفته است)، نزاع اسرائیلی
– فلسطینی تا چه اندازه به شکلی بنیادی وخیم تر شده، و چپ امروز آمریکا تا چه حد
از نظر تاریخی ناآگاه و کورکورانه ضداسرائیلی است.
پاسخ کوتاه این است: بله، البته. صهیونیسم در طول تاریخ خود گاه لنینیستی، سوسیال
دموکرات، لیبرال، سکولار، صلح طلب، ضد امپریالیست، کارگری و حتی – تا زمانی که دیگر
امکان نداشت – دو ملتی بوده است. در عین حال، نظامی گرا، اقتدارگرا، بورژوایی،
نژادپرستانه، مذهبی، مسیحایی، امپریالیستی و نئوفاشیستی نیز بوده است. ادوارد سعید
کاملا اشتباه می کرد وقتی صهیونیسم و اسرائیلیها را "به شکلی بی رحمانه تک
ذهنی" توصیف کرد. در واقع، صهیونیسم از نظر ایدئولوژیک یکی از مناقشه برانگیزترین
جنبشهای تاریخ مدرن بوده است؛ و این امروز هم صادق است. کنست اسرائیل را می توان
به هزار شکل وصف کرد، اما قطعا تک ذهنی نیست.
صهیونیسم چیست که امروز به چنین واژه بدنامی تبدیل شده است؟ صهیونیسم یعنی حمایت
از حق تعیین سرنوشت سیاسی برای مردم یهود و حق داشتن یک دولت مستقل برای آنان. صهیونیسم
چپ گرا چیست؟ در سیاست داخلی، چپ بودن در اسرائیل تقریبا همان معنایی را دارد که
در جاهای دیگر دنیا: دفاع از حقوق کارگران، برابری قومی و جنسیتی، توزیع عادلانه
ثروت، حاکمیت قانون و مشارکت دموکراتیک همگانی. اما در اسرائیل، آن ضرب المثل قدیمی
که "همه سیاستها داخلی اند" به هیچ وجه درست نیست. در عرصه سیاست خارجی،
صهیونیسم چپ گرا یعنی حمایت از ایجاد یک دولت مستقل و قابل دوام فلسطینی در کنار یک
دولت اسرائیلی. تفاوت صهیونیستهای چپ و راست در این است که چپها اشغال کرانه
باختری را نفی تراژیک و خودتحمیل شده صهیونیسم می دانند، در حالی که راست گرایان
آن را تحقق شادی بخش صهیونیسم می بینند. طنز تلخ ماجرا این است که ضدصهیونیستهای
چپ هم در اصل با تلقی راست موافق اند، فقط بدون آن شادی.
در دهههای نخست، اسرائیل آمیزه ای از سیاستهای سوسیالیستی یا سوسیال دموکراتیک
و آزادیهای دموکراتیک بود. کشوری فقیر، اما به شدت برابرگرا؛ این همان تحقق عملی
صهیونیسم چپ بود. همان طور که فرد هالیدی نوشته است، تا سال ۱۹۶۷ "اسرائیل از
اعتباری عظیم برخوردار بود؛ نه به عنوان متحد نزدیک غرب – که در آن زمان چنین نبود
– بلکه به عنوان محل آزمایشی برای نوعی اقتصاد و شیوه زندگی سوسیالیستی." اما
اسرائیل دگرگون شده است. مانند بسیاری از کشورها، از جمله ایالات متحده، ساختار
اقتصادی آن در چند دهه اخیر به سمت نئولیبرالیسم و افزایش گسترده نابرابری حرکت
کرده است، هرچند بسیاری از دستاوردهای دوره سوسیال دموکراتیک همچنان باقی است. از
نظر سیاسی، شاهد رشد هولناک نژادپرستی و تروریسم یهودی علیه فلسطینیان، افول شدید
سکولاریسم و کاهش پذیرش اقتدار دولت سکولار، و تصویب قوانینی نگران کننده برای
محدود کردن مخالفت بوده ایم. در عرصه خارجی، تحولات چیزی جز فاجعه نبوده است:
تصاحب حریصانه زمینهای فلسطینی برای ساخت شهرکهای بیشتر، تروریسم دهشتناک
انتفاضه دوم، فروریختن روند اسلو، ایستهای بازرسی، قدرت گرفتن حماس و محاصره غزه،
ناکامیهای سیاسی تشکیلات خودگردان فلسطین، و پراکندگی و بی نظمی جنبش فلسطینی. شاید
بدتر از همه این باشد که برای بسیاری از اسرائیلیها، اشغال به امری "عادی"
بدل شده است.
در این چشم انداز تیره، پرسش واقعی این است: آیا صهیونیسم چپ گرا – هم در داخل
و هم در عرصه خارجی – می تواند دوباره احیا شود؟
صادقانه بگویم، در این لحظه به سختی می توان چنین چیزی را مجسم کرد. همان طور
که ما آمریکاییها می دانیم، بازسازی شبکههای حمایت اجتماعی پس از آن که تضعیف
شد، بسیار دشوار است؛ و حتی دشوارتر از آن، برگرداندن گرایش تقریبا اجتناب ناپذیر
سرمایه به سمت قطبی شدن اقتصادی است. در عرصه بین المللی، وضعیت پیرامون اسرائیل
به شکلی هولناک فروپاشیده است: فقط در پنج سال گذشته شاهد فروپاشی سوریه و بخشهایی
از عراق، ظهور جبهه النصره و داعش، جنگی تقریبا تمام عیار در سینا میان اسلام گرایان
و دولت نظامی سرکوبگر مصر، خودویرانگری لیبی، شکل گیری میلیونها پناهنده تازه (که
بسیاری از آنها هرگز "حق" بازگشت نخواهند یافت)، تقویت حزب الله، دو
جنگ میان اسرائیل و حماس، و نقش فزاینده امپریالیستی ایران بوده ایم. بدیهی است که
چنین فروپاشی رادیکالی در منطقه، اسرائیلیها را به جست وجوی ثبات، نه تغییر، سوق
می دهد.

این به آن معنا نیست که ضرورت پایان دادن به اشغال کمتر شده است. من با لیبرالها،
انسان گرایان و چپهای اسرائیلی هم عقیده ام که استدلال می کنند اگر اشغال پایان نیابد،
اسرائیل با نابود کردن دستاوردهای چشمگیر خود، خیانت به ارزشهای دموکراتیکش و
محکوم کردن نسلهای آینده به جنگی بی پایان، در حال خودکشی است. مانع پایان اشغال،
تعداد شهرک نشینان نیست، بلکه فقدان اراده سیاسی است. در عین حال، اسرائیلیهایی
که می ترسند یک دولت فلسطینی در کرانه باختری به "حماستان" (یا بدتر از
آن) تبدیل شود، لزوما اغراق گو یا راست گرا نیستند. این همان معمای پیچیده ای است
که اسرائیل تاکنون نتوانسته حل کند.
در مورد غزه، هیچ کس – نه اسرائیلیها، نه تشکیلات خودگردان فلسطین، نه مصریها،
نه دیگر کشورهای عربی و قطعا نه "جامعه بین المللی" – نمی خواهد مسئولیت
آن را بر عهده بگیرد؛ ناوگانهای ترکیه هم نتوانسته اند تغییری ایجاد کنند. گزارشها
حاکی از آن است که گروههایی حتی افراطی تر و مذهبی تر از حماس، مانند جهاد اسلامی
و حتی داعش، در غزه در حال قدرت گرفتن اند. لطفا این گروهها را "چپ تر"
از حماس ندانید: هیچ چیز، حتی از دور، در آنها چپ گرایانه نیست.
در میان این آشوب، هدف چپ در ایالات متحده چه باید باشد؟ دو راهبرد عرضه شده
اند که هیچ کدام شانسی برای پایان دادن به اشغال یا تقویت چپ اسرائیل ندارند.
نخست، جنبش پر سر و صدای "تحریم، عدم سرمایه گذاری و تحریمها" (BDS)
است که می کوشد اسرائیل را به کشوری مطرود در جهان بدل کند. این BDS
در لفاظی خود به حق ضد امپریالیستی است، اما هر کس را به چالش می کشم که نشان دهد
این جنبش چگونه زندگی حتی یک فلسطینی را بهتر کرده است (این تحریم از سوی خود تشکیلات
خودگردان فلسطین هم رد شده است). چپها باید از بازسازی نوستالژیک شکوه مبارزه آفریقای
جنوبی دست بردارند و با واقعیتهای روی زمین در منازعه واقعی اسرائیلی – فلسطینی و
اسرائیلی – عربی روبه رو شوند (حماس و حزب الله، کنگره ملی آفریقا نیستند). این
تحریم، به شکلی متناقض، هدیه ای به نتانیاهو است: مستقیما روایت عوام فریبانه او
را تغذیه می کند که "همه جهان علیه ماست". همین BDS
اسرائیلیها را وادار نخواهد کرد شهرکها را ترک کنند؛ برعکس، احتمالا بسیاری را بیشتر
به سمت راست می راند. اما چرا باید نگران چنین جزئیاتی بود؟
پیشنهاد دیگر، ایجاد یک دولت واحد است که اسرائیل کنونی، کرانه باختری و غزه
را در بر گیرد. قرار است این موجودیت دو ملتی، دموکراتیک و حتی در برخی نسخهها
سوسیالیستی باشد. راه حل یک دولتی در واقع سالها موضع سازمان آزادی بخش فلسطین
بود. اما دولتی که مد نظر آنها بود دو ملتی نبود؛ عربی بود (ساف، برخلاف برخی
مدافعان امروزی این راه حل، در این مورد صریح بود؛ همان طور که حماس هم هست). چنین
دولتی دموکراتیک نخواهد بود، زیرا تنها با زور اسلحه قابل حفظ است. قطعا نه سکولار
خواهد بود و نه سوسیالیستی.
مهم تر از آن، تلاش برای ایجاد چنین دولتی به خشونتی وحشیانه خواهد انجامید؛
جنگهای داخلی لبنان و بوسنی در برابر آن کم رنگ خواهند شد. تاریخ به ما می گوید
پس از چنین رویدادی، آشتی میان دو ملت کمتر – نه بیشتر – ممکن می شود (نمونه: یوگسلاوی).
این تصور که می توان بر این اساس دولتی واحد، کارآمد و حتی حداقلی دموکراتیک ساخت
– با فشردن دو ملت در کنار هم که بنا به دلایلی کاملا قابل فهم، انباشتی از بی
اعتمادی و حتی نفرت متقابل دارند – عمیقا غیرتاریخی و ضد ماتریالیستی است. شگفت
آور است که چپها به آن باور دارند. زمانی از یک استاد دانشگاه یهودی – اسرائیلی
که مدافع سرسخت آینده ای یک دولتی بود، پرسیدم چنین دولتی چه نظام حقوقی و سیاسی،
چه نظام آموزشی و چه سیاست خارجی ای خواهد داشت. او با اندکی شرمندگی گفت:
"خب، خیلی عملی نیست، اما ایده خوبی است."
وظیفه چپهای آمریکایی این است که از گروههای دموکراتیک، ضد اشغال و طرفدار
راه حل دو دولتی، به هر شکلی که می توانند، حمایت کنند؛ از جمله از راه انتشار،
برگزاری نشستها، دیدارها و در صورت امکان کمک مالی (هرچند نمی توانیم با شلدون
ادلسون رقابت کنیم). سازمانهای بسیاری از این نوع وجود دارند؛ از نهاد جاافتاده
"صندوق جدید اسرائیل" گرفته تا گروههای کوچک تری مانند
"تعايش" (به عربی یعنی "با هم زیستن") و "زنان برای صلح
تلاش می کنند" که اعضای آنها از عربها و یهودیان تشکیل شده است. آنچه ما و
چپ اسرائیل به آن نیاز داریم، تعامل بیش تر، تبادل، اطلاعات، خلاقیت و بحث صادقانه
است، نه انزوای سرد و ظاهرا پاکیزه تحریمها. همان طور که دیوید شولمن، پژوهشگر
اسرائیلی و فعال دیرینه ضد اشغال، اخیرا نوشته است: "کارهایی هست که باید
انجام دهیم. حفظ امید بخشی از این کار است... در نهایت، اتحاد میان میانه روها و
فعالان در هر دو سو شاید به همان اندازه – یا حتی بیش از – اتحاد نانوشته و خونین
میان نتانیاهو با حماس، حزب الله و داعش قدرتمند باشد. فرصتهای زیادی برای آزمودن
این فرض خواهیم داشت." اما برای انجام دادن این کار – برای یافتن راههایی
جهت ساختن پیوندهای واقعی همبستگی، به جای گرفتار شدن در بدنام سازیهای BDS یا خیال پردازیهای هواداران یک دولت – باید باور داشت که اسرائیل چیزی
است که ارزش مبارزه کردن دارد، نه نامزدی برای حذف شدن.
تنها نکته نسبتا مثبت در هرج و مرج امروز خاورمیانه، همین غیرقابل پیش بینی
بودن آن است. رویدادهای شگفت انگیز برای مدتهای طولانی ادامه خواهند یافت؛ همان
طور که یکی از دوستان چپ گرای اسرائیلی ام اخیرا به من گفت: "هیچ وقت نمی دانی!"
این دوست من، کمونیست سابق و حامی دیرینه حزب مرتس، از وضع سیاسی اسرائیل عمیقا دل
شکسته است. با این حال، این جمله را با خنده ای پرانرژی گفت. روح صهیونیسم چپ، که
زمانی چنان قوی بود که توانست کشوری بنا کند، هنوز زنده است؛ همان طور که یک مرکز
سیاسی که با شهرک نشینان همدلی چندانی ندارد نیز هنوز وجود دارد. هیچ وقت نمی دانی.
***
سوزی لینفیلد نویسنده کتاب "درخشش بی رحمانه: عکاسی و خشونت سیاسی"
(انتشارات دانشگاه شیکاگو، ۲۰۱۰) است؛ کتابی که نامزد جایزه حلقه ملی منتقدان کتاب
شد. بازخوانی او از رابطه هانا آرنت با صهیونیسم در شماره زمستانی مجله
"سالمگوندی" منتشر خواهد شد.
***
به سوی یک چپ پسا صهیونیستی
چپ باید از دوگانههای کاذب صهیونیسم لیبرال عبور کند و به سیاستی پسا صهیونیستی
روی آورد که بر حقوق مدنی و مقاومت بدون خشونت تکیه دارد.
جاشوا لایفر
پاییز ۲۰۱۵
صهیونیستهای لیبرال خود را به عنوان "راه سوم" میان صهیونیسم مذهبی
راست گرا و ضدصهیونیسم چپ معرفی می کنند و از پرصداترین حامیان راه حل دو دولتی
اند. با این حال، در سالهای پس از ترور اسحاق رابین، و به ویژه پس از فروپاشی
توافقهای اسلو و انتفاضه دوم، راه حل دو دولتی هرچه بیشتر به گزینه ای مرده و غیرقابل
احیا تبدیل شده است. شمار شهرک نشینان و خود شهرکها مدام افزایش یافته؛ امروز بیش
از نیم میلیون شهرک نشین یهودی آن سوی خط سبز زندگی می کنند. جامعه اسرائیل، و
دولت آن، بیش از هر زمان دیگری به راست چرخیده است.
با وجود این، صهیونیستهای لیبرال همچنان بر راه حل دو دولتی به عنوان تنها گزینه
ممکن و مطلوب اصرار دارند. نتیجه این است که نقشه سیاسی اسرائیل را اشتباه می
خوانند: "مرکزی" که مدعی اند در آن قرار دارند، دیگر وجود ندارد. وقتی
از راه حل دو دولتی دفاع می کنند اما بر پایان فوری اشغال پافشاری نمی کنند، عملا
– خواسته یا ناخواسته – به سود حداکثرگرایان ارضی راست گرا عمل می کنند؛ همانهایی
که وانمود می کنند با آنها مخالف اند. هم زمان، هرچه جنبش پایان اشغال، عمدتا به
واسطه فعالیتهای BDS،
مشروعیت بیشتری در سطح جهانی یافته است، شمار بیشتری از صهیونیستهای لیبرال به صف
دیگر صهیونیستها پیوسته اند؛ کسانی که فاصله زیادی با لیبرالیسم دارند. این که
چهرههای برجسته صهیونیسم لیبرال و رادیکالهای سابق دهه شصت، بی هیچ تردیدی برای
نشریه ای مانند Tablet
می نویسند – که سرمایه و مدیریت آن در دست موسسه Nextbook Inc. است و مدیر اجرایی اش، مورتون لندوون، از یشیواهای
ارتدوکس در کرانه باختری حمایت می کند – نشان می دهد این جریان تا چه حد از ارزشهایی
که نام خود را از آنها گرفته دور شده است.
صهیونیستهای لیبرال انتخاب متحدان خود را "انتخاب بد کمتر" توصیف می
کنند. اما این نمی تواند انتخاب چپ در قبال سیاست اسرائیل و فلسطین باشد. امروز
متحدان طبیعی تری وجود دارند. چپی هست – هم در کنست و هم بیرون آن – که خواهان راه
حلی عادلانه برای نزاع میان عربها و یهودیان است و از کلیشههای راه حل دو دولتی
فاصله می گیرد. این چپ را می توان به درستی "پسا صهیونیستی" نامید، زیرا
در اسرائیل امروز صهیونیست بودن یعنی دفاع از ترتیبی سیاسی که جایی برای مشارکت
کامل عربها باقی نمی گذارد. درست است که این چپ هم حاشیه ای و کم بودجه است، اما
معنایش این نیست که همیشه چنین خواهد ماند. و درست تر از همیشه، در برابر سرکوب
دولتی و خشونت ارتجاعی، این چپ به شدت به حمایت نیاز دارد.
جنگ سال ۲۰۱۴ روشن کرد آنچه را منتقدان چپ صهیونیسم مدتها گفته بودند: هیچ
نسخه امروزین صهیونیسم چارچوبی برای حل عادلانه اشغال کرانه باختری و محاصره نوار
غزه ارائه نمی کند. نوآم شیزاف در مجله ۹۷۲ نوشت: "در اسرائیل هیچ اردوگاه
صلحی وجود ندارد و هیچ نیروی سیاسی بزرگی در پی عدالت نیست؛ فقط یک اردوگاه دو
دولتی وجود دارد، که کاملا چیز دیگری است." در جریان عملیات "صخره
استوار"، اسحاق "بوجی" هرتزوگ، رهبر حزب کارگر و رقیب رسمی نتانیاهو،
آشکارا از جنگ حمایت کرد و وقتی درباره عملکرد ارتش در غزه از او پرسیدند، از نخست
وزیر دفاع کرد. تزیپی لیونی، وزیر دادگستری وقت – که بعدها در انتخابات بعدی همراه
با هرتزوگ ریاست مشترک اتحاد صهیونیستی را بر عهده گرفت – پس از فروپاشی مذاکرات
با تشکیلات خودگردان فلسطین و در طول جنگ تابستانی در ائتلاف حاکم ماند، با وجود
آن که وعده داده بود در دولتی که روند صلح را پیش نمی برد حضور نخواهد داشت. حتی
"اکنون صلح" و حزب مرتس هم کوشیدند تا زمانی که درگیریها ادامه دارد،
از تظاهرات ضد جنگ فاصله بگیرند. همان طور که موریل روتمن زخر در وبلاگش نوشت، آنها
می ترسیدند در غیر این صورت "بیش از حد چپ گرا" به نظر برسند؛ اصطلاحی
که هم به عنوان دشنام و هم به عنوان یک جایگاه سیاسی به کار می رود.
در بیرون اسرائیل، حمایت صهیونیستهای لیبرال از راه حل دو دولتی عملا به حمایت
از یک وضع موجود غیرلیبرال و خشونت بار بدل شد. و این وضع موجود، وضعیتی ثابت نیست،
بلکه همراه با افزایش مداوم شهرک نشینان و شهرکها و موجهای دوره ای بمباران و ویرانی
است، هر بار که اسرائیل تصمیم می گیرد "چمن را کوتاه کند". صهیونیستهای
لیبرال در حالی که ادعا می کنند از موضع چپ سخن می گویند، یک دوگانه پیش روی
مخاطبان گذاشتند: حماس یا اسرائیل. مایکل والتزر در نیو ریپابلیک نوشت: "ما
باید اسرائیل را انتخاب کنیم، چون اسرائیل دموکراسی ای است که می توان شکست سیاسی
ملی گرایان راست گرایی را که اکنون در قدرت اند در آن تصور کرد..." اما تا
وقتی اسرائیل اشغال کرانه باختری و غزه را ادامه می دهد و میلیونها نفر را از حق
رای در کشوری که ارتش آن بر زندگی شان حاکم است محروم می کند، نمی توان آن را یک دموکراسی
دانست. و حتی اگر بتوان شکست راست گرایان را تصور کرد، این به آن معنا نیست که این
شکست به زودی رخ می دهد یا چپ باید تا آن زمان از دولت آنها حمایت کند. یکی از
تناقضها همین جاست: صهیونیستهای لیبرال، با پافشاری نکردن بر پایان اشغال به
عنوان پیش شرط هر توافق نهایی، احتمالا راه حل مطلوب خود – یعنی دو دولتی – را دست
نیافتنی تر کرده اند و در عین حال راست گرایان و ملی گرایان مذهبی را تقویت کرده
اند.
سال ۲۰۱۷ پنجاهمین سال آغاز اشغال کرانه باختری و غزه و شصت و نهمین سال تاسیس
اسرائیل است. اسرائیل در تقریبا تمام تاریخ خود (اعراب داخل اسرائیل از ۱۹۴۸ تا
۱۹۶۶ تحت حکومت نظامی زندگی می کردند) جمعیتهای غیرنظامی عرب را از طریق اشغال
نظامی اداره کرده است. بسیاری از صهیونیستهای لیبرال آن قدر سن دارند که دوره ای
را به یاد آورند که در آن اشغال موقتی به نظر می رسید. نکته جالب این است که در
گزارش سوزی لینفیلد درباره چپ صهیونیستی در Boston Review فقط یکی از یازده نفری که مستقیما نقل قول شده اند، زیر
۵۴ سال داشته؛ بیش از نیمی از آنها بالای ۶۰ سال بودند. اما برای نسل بعدی چپها،
در اسرائیل و بیرون آن، نیم قرن واقعیت یک دولت واحد، امکان دو دولت را تحت الشعاع
قرار داده است.
چپ باید از صهیونیستهای لیبرال سالخورده و دوگانه کاذبی که پیش می کشند عبور
کند و سیاستی پسا صهیونیستی را بپذیرد. این یعنی کنار گذاشتن زبان فرسوده "حق
تعیین سرنوشت" و جایگزین کردن آن با زبان "حقوق مدنی"، و نیز پذیرفتن
این نکته که مقاومت بدون خشونت علیه اشغال باید ادامه یابد، حتی اگر نه مذاکره ای
در جریان باشد و نه توافقی در افق. پیش بینی شکل دقیق هر راه حل آینده ممکن نیست،
اما روشن است که هیچ راه حلی بدون پایان اشغال کرانه باختری و محاصره غزه ممکن
نخواهد بود.
هم اکنون هم فعالان و سازمانهایی در اسرائیل هستند که این سیاست پسا صهیونیستی
را در عمل پیاده می کنند. در سطح پارلمانی، "فهرست مشترک"، ائتلافی از
احزاب عربی، اکنون سومین بلوک بزرگ کنست است. رهبر آن، ایمن عوده – وکیل و سوسیالیستی
متعهد از حیفا که ریاست حزب عربی – یهودی حدش را هم بر عهده داشته – خواهان مبارزه
ای برای حقوق مدنی شده و از میراث مبارزه بدون خشونت مارتین لوتر کینگ الهام می گیرد.
چشم انداز عوده برای اسرائیل، دولتی برای همه شهروندان است؛ دولتی که برای عربها
و یهودیان حقوق برابر فراهم می کند و به هیچ کدام امتیاز ویژه نمی دهد. او همچنین
وعده داده است از قدرت پارلمانی تازه احزاب عربی برای مقابله با اشغال و عملیات
نظامی احتمالی آینده در سرزمینهای فلسطینی استفاده کند.
در سطح خارج از پارلمان، "تعايش"، گروهی از فعالان اسرائیلی و فلسطینی
مخالف خشونت، تظاهرات سازمان می دهد و خانهها و زمینهای تخریب شده در کرانه
باختری را بازسازی می کند. "یش دین"، یک سازمان غیردولتی، به فلسطینیان
کمک حقوقی ارائه می دهد و درباره نقض حقوق بشر در سرزمینهای اشغالی گزارش تهیه می
کند. "بتسلم" نیز با در اختیار گذاشتن دوربین به فلسطینیان، به ثبت
تخلفات شهرک نشینان و سربازان کمک می کند. در عرصه رسانه، مجله ۹۷۲، سایت عبری
همتای آن "سیخا مکومیت" (صدای محلی)، و "داغ ترین جای جهنم"
تنها چند نمونه اند. گروههای بسیار دیگری نیز در طیف گسترده ای از گرایشهای سیاسی
وجود دارند؛ از "آنارشیستها علیه دیوار" تا "انجمن خانوادههای
داغدار"، سازمانی مردمی از خانوادههای اسرائیلی و فلسطینی که آشتی را شرط
لازم صلح می دانند. اما وجه مشترک همه این گروهها این است که می دانند منتظر
ماندن برای از سرگیری مذاکرات یعنی پذیرفتن تداوم یک وضعیت ناعادلانه. انتظار، گزینه
ای نیست.
***
جاشوا لایفر عضو گروه "All That’s Left" است؛ گروهی ضد اشغال. او در حال حاضر دانشجوی
کارشناسی رشته تاریخ در دانشگاه پرینستون است.
دو مقاله بالا ترجمههایی هستند از مجله Dissent
شماره پائیز ۲۰۱۵ که به کمک اپلیکشنهای (کامت، چتجیپیتی، و دیپسیک) هوش
مصنوعی ترجمه شده اند.