جینی ستون (Janey Stone)
مقدمه ناصر اصغری:
در دنیای امروز، کم نیستند کسانی که زیر نام "سوسیالیسم" و "کمونیسم"
از نیروهایی دفاع میکنند که نه فقط نسبتی با رهایی انسان ندارند، بلکه در عمل در
صف سرکوب، ارتجاع و کشتار ایستادهاند. حمایت بخشی از این مدعیان از جمهوری اسلامی
و به طور کلی جنبش اسلام سیاسی، به بهانه حمایت از فلسطین، نمونه روشنی از این
وارونگی است؛ جایی که مفاهیم رهاییبخش به ابزاری برای توجیه یکی از خشنترین
اشکال حاکمیت معاصر بدل میشوند.
این پدیده البته تازه نیست. پیش از این نیز بارها در تاریخ، جریانهایی
ظهور کردهاند که با تصاحب واژهها و نمادهای مترقی، کوشیدهاند پروژههای عمیقا
ارتجاعی خود را پیش ببرند. آگوست ببل این نوع تحریف را "سوسیالیسم احمقها"
نامید؛ تعبیری که بهخوبی نشان میدهد چگونه میتوان با تهی کردن یک مفهوم از
محتوای واقعیاش، آن را علیه همان اهداف اولیهاش به کار گرفت.
نمونه کلاسیک این فریبکاری سیاسی را میتوان در نامگذاری حزب نازی دید:
"حزب کارگران آلمان ناسیونال سوسیالیست". جریانی که بهدرستی به عنوان یکی
از خشنترین اشکال فاشیسم شناخته میشود، چرا خود را "سوسیالیست" مینامید؟
آیا این صرفا یک تناقض لفظی بود، یا بخشی از یک استراتژی آگاهانه برای نفوذ در میان
تودهها و مصادره مفاهیم محبوب زمانه؟
متنی که در ادامه میآید، به این پرسش پاسخ میدهد. اهمیت این بحث
صرفا به گذشته محدود نمیشود. امروز نیز، در جهانی آکنده از بحران و بیثباتی، بار
دیگر شاهد تلاشهایی برای مصادره مفاهیم مترقی هستیم. از این رو، تأکید اصلی این
متن ساده اما حیاتی است. نباید فریب نامها را خورد. آنچه تعیینکننده است، نه
عنوانها، بلکه محتوای واقعی، عملکرد سیاسی و جایگاه اجتماعی هر جریان است.
خواندن این نوشته میتواند به روشنتر شدن این تمایز کمک کند و ابزاری
به دست دهد برای نقد گرایشهایی که با وام گرفتن زبان چپ، در عمل در خدمت نیروهای
ارتجاعی قرار میگیرند.
ناصر اصغری
***
چرا نازیها خود را سوسیالیست مینامیدند؟
جینی ستون (Janey Stone)
حزب کارگران آلمان ناسیونالسوسیالیست در سال ۱۹۲۰ تأسیس شد. آن زمان آدولف هیتلر هنوز عضو آن نبود،
اما نفوذ قابل توجهی بر آن داشت. اگر همان طور که میدانیم این حزب یک جریان فاشیستی
بود، پس چرا واژه "سوسیالیست" را در نام خود گنجاند؟ و امروز چگونه باید
این موضوع را درک کنیم؟
برای شروع باید به یاد داشته باشیم که واژه "سوسیالیسم" در
طول تاریخ برای بیان دیدگاههای سیاسی بسیار متفاوتی به کار رفته است. کارل
کائوتسکی، رهبر حزب سوسیال دموکرات آلمان، در سال ۱۸۸۸ نوشت که توماس مور و توماس مونتسر دو سوسیالیست
بزرگ بودهاند و هر دو "در امتداد سنت طولانی سوسیالیستها، از لیکورگوس و فیثاغورس
تا افلاطون، برادران گراکوس، کاتیلینا و مسیح" قرار دارند.
برداشت مشترک از سوسیالیسم، نوعی مدیریت جمعی جامعه است. یعنی نیازهای
انسان باید به صورت اجتماعی تأمین شود، نه فقط فردی.
در زمان شکلگیری حزب نازی، احتمالا دهها سازمان و حزب در اروپا خود
را سوسیالیست مینامیدند. بیشتر آنها در قرن نوزدهم شکل گرفته بودند. برخی از آنها
طرفدار نوعی سوسیالیسم بودند که از سوی دولت اعمال شود. یا مانند فابیانها در بریتانیا،
جامعهای که توسط نخبگان طراحی شود.
اما کارل مارکس و دیگران چیزی کاملا متفاوت مطرح کردند: جامعهای نو
که از طریق فعالیت خودجوش تودهها، به ویژه طبقه کارگر، پدید آید. فابیانها این
تفاوت را تشخیص داده و از "گسستی روشن میان سوسیالیسم خیابان و سوسیالیسم
صندلی" سخن میگفتند.
بنابراین از نظر تاریخی، با وجود اشکال گوناگون سوسیالیسم و احزاب
مختلف، دو جریان اصلی وجود داشته و همچنان وجود دارد؛ چیزی که هال دریپر آن را "سوسیالیسم
از بالا" و "سوسیالیسم از پایین" نامید.
این یک چارچوب برای فهم تاریخ اندیشههای سوسیالیستی است. اما در دوره
بلافاصله پس از جنگ جهانی اول، بحران بسیار شدیدی در معنای عملی این ایدهها به
وجود آمد. از یک سو، حزب سوسیال دموکرات آلمان که برای دههها بزرگترین و تأثیرگذارترین
حزب سوسیالیستی اروپا بود، در سال ۱۹۱۴ سیاست همبستگی
بینالمللی را کنار گذاشت و از جنگ آلمان حمایت کرد. از سوی دیگر، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه تصورات سنتی را درهم شکست و تصویری شگفتانگیز
از سوسیالیسم ارائه داد: شوراهای کارگری و سرنگونی کامل طبقه حاکم. همچنین واژه جدیدی
به کار رفت: «کمونیست». در نتیجه، معنای واژههایی مانند «سوسیالیست» در آن زمان
بسیار سیال و قابل سوءاستفاده بود.
در چنین شرایطی بود که فاشیستهای آلمانی در سال ۱۹۱۹ حزب کارگران آلمان (DAP) را تأسیس
کردند. این حزب در سال ۱۹۲۰ نام خود را به
حزب کارگران آلمان ناسیونال سوسیالیست (NSDAP) تغییر داد.
چرا؟ زیرا فاشیستها همیشه تلاش کردهاند در میان طبقه کارگر نفوذ کنند تا بتوانند
نیروهای ضربتی خود را از آنجا جذب کنند.
برای مثال، "اتحادیه برادران بریتانیایی" که یک سازمان پیشافاشیستی
کوتاهعمر پیش از جنگ جهانی اول بود، تمرکز خود را بر طبقه کارگر شرق لندن گذاشته
بود. این سازمان با تکرار اتهامات قدیمی - مانند اینکه یهودیان شغلها و خانهها
را از مردم محلی میگیرند و عامل جرم و جنایت هستند - سعی در جلب حمایت داشت.
اتحادیه فاشیستهای بریتانیا (BUF) که در سال ۱۹۳۲ شکل گرفت، در ابتدا تمرکز اصلیاش بر یهودیان
نبود. ایدههای محوری آن شامل ناسیونالیسم، "کورپوراتیسم" (مدلی که در
آن گروههای اجتماعی و اقتصادی بر دولت کنترل دارند) و ضدکمونیسم بود. همین
کورپوراتیسم ظاهری نیمهسوسیالیستی به آن میداد. در سال ۱۹۳۵، این حزب به سمت ایجاد یک جنبش خیابانی تهاجمی
در مناطق عمدتا کارگری با جمعیت یهودی حرکت کرد. این راهبرد در سال ۱۹۳۶ به اوج رسید، زمانی که تلاش آنها برای راهپیمایی
در شرق لندن با مقاومت گسترده بیش از ۱۰۰ هزار نفر در خیابان
کابل روبرو شد.
موسولینی نیز به نوعی دولت کورپوراتیستی گرایش داشت و از آن برای جذب
کارگران استفاده میکرد. حزب نازی و هیتلر نیز از او الهام گرفتند. در سالهای اولیه،
زمانی که هنوز در حال جذب نیرو بودند، از شعارهای عوامپسند و ضد سرمایهداری برای
جلب کارگران ناراضی و اقشار پایین طبقه متوسط استفاده کردند.
اما همزمان، حزب میخواست برای سنتهای راست افراطی، نژادپرستانه،
ضدکمونیستی و نظامیگرا نیز جذاب باشد. نتیجه این جهتگیری دوگانه، نامی آشفته و
ترکیبی بود: تلاشی برای جذب همزمان احساسات چپ و راست – "سوسیالیست" و "کارگران"
از یک سو، و "ملی" و "آلمانی" از سوی دیگر. در این کار، نازیها
در واقع ادامهدهنده سنتی قدیمی در راست آلمان بودند: تلاش برای نفوذ در میان
کارگران، همراه با یهودستیزی.
اتو فون بیسمارک، نخستین صدراعظم آلمان پس از اتحاد در سال ۱۸۷۱، واعظ دربارش آدولف اشتوکر را داشت که در سال ۱۸۷۸ حزب کارگران مسیحی-اجتماعی یهودستیز را تأسیس
کرد. هدف او تحریک کارگران هوادار حزب سوسیال دموکرات علیه غیرمسیحیان (یعنی یهودیان)
بود. اما وقتی این تلاش شکست خورد، واژه "کارگر" از نام حزب حذف شد و
تمرکز آن به سوی خرده بورژوازی تغییر یافت.
پس از پایان جنگ جهانی اول، جریانهای ملیگرا، ضدسلطنتی و یهودستیز
در آلمان به سرعت رشد کردند و زمینه مناسبی برای جذب نیرو برای هیتلر فراهم شد.
هرچند نازیها خود را ضدسرمایهداری معرفی میکردند، این موضع بیشتر در چارچوب یهودستیزانه
تعریف میشد.
در ابتدا، آنها عمدتا به تبلیغات تکیه داشتند، اما استفاده از زور با
تشکیل یک نیروی شبهنظامی راست افراطی در سال ۱۹۱۸ آغاز شد. این نیرو از سربازان مرخص شده تشکیل
شده بود، اما یهودیان، چپگرایان و کارگران از آن حذف شده بودند. این گروه، موسوم
به "فریکور"، حدود ۴۰۰ هزار عضو داشت
و توسط افسرانی از طبقه اشراف هدایت میشد. هرچند این سازمان در اواسط دهه ۱۹۲۰ منحل شد، اما اعضایش بعدها به پیشگامان نازیسم
تبدیل شدند و ذهنیت یهودستیزانهای را شکل دادند که نیروهای خیابانی هیتلر را تعریف
میکرد.
ریشههای دیگری نیز وجود داشت. برای مثال، آنتون درکسلر، یک ملیگرای
تندرو، با از دست رفتن سرزمینهای آلمان در معاهده ورسای مخالف بود. او از نوعی
کورپوراتیسم ملی دفاع میکرد که در آن تقسیم سود، رفاه "آریاییهای"
طبقه متوسط را افزایش میدهد و با ایجاد "جامعه مردمی" (Volksgemeinschaft)،
شکافهای طبقاتی را از بین میبرد. این گونه ایدهها بودند که میتوانستند "سوسیالیستی"
نامیده شوند.
درکسلر بنیانگذار حزب کارگران آلمان بود، اما این حزب تنها یکی از بسیاری
از احزاب "ولکیش" در دوران جمهوری وایمار (۱۹۱۸ تا ۱۹۳۳) بود. این حزب
در سال ۱۹۲۰ برنامه ۲۵ مادهای خود را اعلام کرد که بسیاری از عناصر
استراتژی بعدی هیتلر را در بر داشت: گسترشطلبی آلمان، به ویژه به شرق، یهودستیزی
و تابع کردن منافع طبقاتی به دولت. همزمان، حزب از یک گروه بحث به یک نیروی فعال
تبلیغاتی و سازماندهی تبدیل شد، به ویژه در میان جوانان بیکار ناراضی.
در سال ۱۹۲۳، با اوجگیری
احساسات ملیگرایانه پس از اشغال منطقه صنعتی رور توسط فرانسه، این حزب به سرعت
رشد کرد و به ۲۰ هزار عضو رسید.
همان سال، یهودستیزی از تبلیغات به اقدام مستقیم تبدیل شد و در نوامبر، پوگرومی در
برلین علیه یهودیان فقیر رخ داد. جرقه آن، ناتوانی اداره بیکاری در پرداخت مزایا
بود که تحریککنندگان آن را به "سوداگری یهودیان" نسبت دادند. اما این
خشونتها برنامهریزی شده بودند و جمعیتی تا ۳۰ هزار نفر در آن شرکت داشتند.
پلیس عملا نظارهگر حمله به یهودیان بود و حتی وقتی وارد عمل شد، به
جای مهاجمان، صدها یهودی را بازداشت کرد.
چند روز بعد، کودتای نافرجام هیتلر موسوم به "کودتای آبجوفروشی"
رخ داد.
نازیها فعالیت خود در میان کارگران را از طریق سازمان شبهنظامی "اسآ"
ادامه دادند. یکی از چهرههای معروف آن، هورست وسل بود که در درگیریهای خیابانی
با کمونیستها در برلین نقش داشت و پس از کشته شدنش در سال ۱۹۳۰، به نماد نازیها تبدیل شد.
با به قدرت رسیدن نازیها در سال ۱۹۳۳، رویکرد آنها نسبت به کارگران و سرمایهداران
کاملا تغییر کرد. هیتلر پس از کسب اختیارات فوقالعاده، پروژه "جامعه مردمی"
را پیش برد، اما این هیچ شباهتی به سوسیالیسم نداشت. او با شعار "یک ملت، یک
امپراتوری، یک رهبر"، کمونیستها، سوسیالیستها، اتحادیههای کارگری، یهودیان،
لیبرالها و مخالفان را سرکوب کرد.
هیتلر در عین حال چارچوب اقتصاد سرمایهداری، مالکیت خصوصی و رقابت
آزاد را حفظ کرد و به همین دلیل حمایت بخشهای مهمی از سرمایهداران را به دست
آورد. در سال ۱۹۳۳، او با ۲۵ صنعتگر بزرگ دیدار کرد که از او حمایت مالی
کردند و در مقابل، از سرکوب جنبش کارگری سود بردند.
در نهایت، نام حزب نازی یک فریب بود. همان طور که تاریخنگار ایشای
لاندا میگوید: "ترفند این بود که از محبوبیت سوسیالیسم - که نیروی آینده تلقی
میشد - بهره ببرند، در حالی که تا حد ممکن از محتوای واقعی آن فاصله بگیرند."
ما نباید فریب این ترفند را بخوریم.
(توضیح درباره عکس ضمیمه: هیتلر (در سمت
چپ، ایستاده با کت روشن در بالای جمعیت) در حال سان دیدن از رژه نیروهای اشتورمآبتایلونگ
(سازمان شبهنظامی حزب نازی) در جریان کنگره حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان
در وایمار در سال ۱۹۲۶. بر روی بنر
نوشته شده است: "مرگ بر مارکسیسم".)
***
مطلبی بالا ترجمه ای است – به کمک چند اپلیکشن هوش مصنوعی - از جینی
ستون، برگرفته از وبسایت Red Flag.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر