وقتی از شکست یک
انقلاب صحبت می شود، اغلب منظور این است که آن انقلاب به اهداف اعلام شده خود نرسیده
است. اما در مورد انقلاب ۵۷، مسئله فراتر از این برداشت رایج است. این
انقلاب نه فقط به نتیجه مطلوب نرسید، بلکه به معنای واقعی کلمه شکست خورد. چرا که
نیرویی را به قدرت رساند که از هر جهت ارتجاعی تر از نیرویی بود که سرنگون شد. اینجا
حتی با یک جابجایی ساده قدرت روبرو نیستیم، بلکه با یک عقبگرد تاریخی مواجهیم که
تاثیرات آن تا امروز ادامه دارد. این عقبگرد فقط در سطح سیاسی نبود، بلکه در سطح
اجتماعی، فرهنگی و حتی در افق های فکری جامعه نیز اثر گذاشت و مسیر تحول را به مراتب
به عقب راند.
در چنین بستری
است که بحث "سناریو سیاه و سناریو سفید" معنا پیدا می کند. این بحث از
دل یک خوشبینی ساده به روندهای انقلابی بیرون نیامده، بلکه پاسخی است به یک نگرانی
عینی. در نگاه کلاسیک و تا حدی ایدئولوژیک کمونیستی، تغییر سیاسی معمولا در قالب یک
پروسه انقلابی تصویر می شود که در آن طبقه کارگر و نیروهای سازمان یافته مردمی
قدرت را از بورژوازی می گیرند و نظم جدیدی را مستقر می کنند. این تصویر بر وجود
حداقلی از سازمانیافتگی اجتماعی، تداوم تولید و امکان بازسازی سیاسی جامعه استوار
است. به بیان دیگر، حتی در دل یک انقلاب، فرض بر این است که جامعه از هم فرو نمی
پاشد و ظرفیت های پایه ای برای بازسازی نظم جدید باقی می ماند.
اما واقعیت
جامعه ایران، به ویژه تحت حاکمیت جمهوری اسلامی، این تصویر را به چالش می کشد.
سرکوب مستمر و خشن هرگونه تشکل مستقل، عملا امکان شکل گیری آن نوع سازمانیافتگی را
از بین برده است. جمهوری اسلامی در طول نزدیک به ۵ دهه، هر نشانه ای از اتحاد و تشکل را
با شدیدترین روش ها در هم کوبیده است. احزاب نابود شدند، شوراها سرکوب شدند، تشکل
های کارگری به محاق رفتند و هر تلاش برای سازمانیابی با زندان و سرکوب پاسخ گرفت.
در چنین شرایطی، فرض یک انتقال قدرت منظم و آگاهانه به نفع نیروهای سوسیالیست، بیش
از آنکه تحلیل واقعیت باشد، به آرزو شباهت پیدا می کند.
در عین حال،
تناقض اصلی اینجاست که همین جامعه سرکوب شده، در دل یک بن بست ساختاری نیز قرار
گرفته است. جمهوری اسلامی به نقطه ای رسیده که نه می تواند به عقب بازگردد و نه
قادر است به جلو حرکت کند. هیچ افق روشنی برای حل بحران های اقتصادی، سیاسی و
اجتماعی وجود ندارد. نه اصلاحات درون ساختاری ممکن است و نه حفظ وضع موجود بدون
ادامه و تشدید بحران. این بن بست جامعه را در موقعیتی قرار داده که امکان انفجارهای
اجتماعی وجود دارد، اما ابزارهای لازم برای هدایت آگاهانه این انفجارها زیادی ضعیف
هستند، اگر نگویم اساس وجود ندارند. همین شکاف میان ظرفیت انفجار و فقدان سازمانیافتگی،
یکی از پایه های اصلی شکل گیری سناریوی سیاه است.
از سوی دیگر،
ساختار جمهوری اسلامی نیز به گونه ای شکل گرفته که خود به عاملی برای بی ثباتی
مزمن تبدیل شده است. این نظام از ابتدا بر پایه یک ایدئولوژی مذهبی آخرالزمانی شکل
گرفت که نه تنها سیاست، بلکه اقتصاد، فرهنگ و روابط بین المللی را نیز تحت سیطره
خود قرار داد. این ایدئولوژی بر تصور یک ماموریت تاریخی و فراتر از منطق دولت مدرن
استوار بود. به همین دلیل، منطق تصمیم گیری در آن نه بر اساس کارکردهای یک دولت
متعارف، بلکه بر اساس ملاحظات ایدئولوژیک و امنیتی شکل گرفت. (من در یکی دو سال اخیر
به این جمعبندی رسیدهام که جمهوری اسلامی به خود بعنوان یک دولت عصر مدرن نگاه
نمی کند. بلکه بعنوان یک گروه حاشیه ای که هیچی برای از دست دادن ندارد، مثل حماس
و حزب الله و حشدالشعبی و امثالهم نگاه می کند و جالب است که تازگی ها متوجه شدم
که حتی پوتین هم یک جائی گفته بود جمهوری اسلامی یک گروه یاغی است!)
در دهه های بعد،
بخش هایی از حاکمیت به این تناقض پی بردند. دیدند که اداره یک جامعه پیچیده در قرن
۲۱ با ابزارهای یک ایدئولوژی بسته و غیر
قابل انعطاف ممکن نیست. تلاش هایی در قالب "سازندگی" و "اصلاح
طلبی" برای تعدیل این وضعیت صورت گرفت، اما این تلاش ها همیشه در چارچوب همان
ساختار ایدئولوژیک محدود ماند. هر بار که ضرورت تغییر مطرح شد، نهادهای اصلی قدرت
و "گروههای خودسر" مانع آن شدند. به این ترتیب، یک وضعیت دوگانه شکل
گرفت. از یک سو نیاز به تغییر وجود داشت و از سوی دیگر امکان تحقق آن از درون
ساختار سلب شده بود. نتیجه، انباشت بحران و فرسایش تدریجی توان حکمرانی بود.
در نتیجه، دولت
به معنای متعارف آن هیچگاه در جمهوری اسلامی شکل نگرفت. آنچه به وجود آمد، مجموعه
ای از باندهای قدرت، با سر کار آمدن رئیس جمهورهای متفاوت، بود که هر یک در پی تثبیت
موقعیت و منافع خود بودند. این باندها صرفا رقیب یکدیگر نبودند، بلکه شبکه هایی
بودند که در درون نهادهای مختلف ریشه دوانده بودند. با هر تغییر در راس قوه مجریه،
این شبکه ها جابجا شدند، اما منطق حاکم بر آنها تغییر نکرد. هر باند تلاش کرد
منابع بیشتری را تحت کنترل خود درآورد، از قراردادهای اقتصادی تا نهادهای مالی و
اداری. این وضعیت به تدریج به یک اقتصاد سیاسی مبتنی بر رانت و چپاول تبدیل
شد. تصمیم گیری اقتصادی نه بر اساس نیازهای جامعه، بلکه بر اساس منافع کوتاه مدت این
شبکه ها انجام گرفت. پروژه ها نه برای توسعه، بلکه برای توزیع رانت تعریف شدند.
منابع عمومی به شکل سیستماتیک به جیب این شبکه ها منتقل شد. دکلهای نفتی یک شبه
ناپدید می شدند. در چنین فضایی، هیچ انگیزه ای برای برنامه ریزی بلندمدت باقی نمی
ماند. حتی در سطح مدیریتی، بی ثباتی دائمی شکل گرفت، چرا که هر تغییر سیاسی به
معنای جابجایی گسترده نیروها و قطع تداوم مدیریتی بود. این یعنی از بین رفتن حافظه
نهادی و ناتوانی در پیشبرد هر سیاست پایدار.
اما خطر اصلی
زمانی آشکار می شود که این ساختار فرسوده با بحران نهایی مواجه شود. همان باندهایی
که امروز بر سر منابع با یکدیگر رقابت دارند، در شرایط فروپاشی می توانند به نیروهای
محرک یک سناریوی سیاه تبدیل شوند. تأکید من در اینجا بر این نکته است که
"سناریو سیاه" حاصل عملکرد نیروهای اپوزیسیون نیست؛ هر چقدر نیروئی مثل
این و یا آن نیرو و یا شخصیت سیاسی می تواند در این دسته بندی جای بگیرد، اما
تمرکز و تاکید من بر نیروهایی است که در حال حاضر جزوی از بدنه رژیم جمهوری اسلامی
هستند. هر کدام از این شبکه ها برای حفظ خود به ابزارهای خشونت متوسل خواهند شد.
بخشی از آنها به سرکوب مستقیم روی می آورند و بخشی دیگر ممکن است در قالب گروه های
شبه نظامی یا محلی عمل کنند. در چنین وضعیتی، رقابت بر سر منابع می تواند به درگیری
های عریان تبدیل شود. تجربه سرکوب های خونین، از جمله وقایع ۱۸ و ۱۹ دی، و تجربه دخالت در سوریه، نشان
داده است که این حاکمیت در مواجهه با خطر، هیچ حد و مرزی برای خشونت قائل نیست. این
خشونت فقط یک واکنش لحظه ای نیست، بلکه بخشی از منطق بقا است. هنگامی که هیچ راه
حل واقعی برای بحران ها وجود ندارد، سرکوب به تنها ابزار باقی مانده تبدیل می شود.
هدف از این سرکوب، نه حل بحران، بلکه خریدن زمان است. اما این زمان برای هیچ خریداری
می شود، چرا که نه برنامه ای برای خروج از بحران وجود دارد و نه اراده ای برای تغییر
ساختار. در نتیجه، هر دور سرکوب، فقط بحران را عمیق تر می کند و جامعه را به نقطه
انفجار نزدیک تر می سازد.
از این رو، چه
در سناریوی جنگ خارجی و چه در صورت اوج گیری اعتراضات توده ای، احتمال کشیده شدن
جامعه به خشونت گسترده کاملا واقعی است. حاکمیت و باندهای مختلف و متعدد آن، خود
را مالک کشور و اتفاقا فقط ثروت آن می دانند و افق روشنی برای عقب نشینی و دست
کشیدن از قدرت و یا گذار مسالمت آمیز پیش روی خود نمی بینند. از سوی دیگر، جامعه ای
که از تشکل و تحزب محروم شده، ابزارهای لازم برای مدیریت یک گذار پیچیده را در اختیار
ندارد. سرکوب مداوم، امکان شکل گیری نهادهای واسط را از بین برده و شکاف میان
جامعه و قدرت را عمیق تر کرده است. در چنین شرایطی، هر حرکت اعتراضی گسترده می
تواند با واکنشی بسیار خشن مواجه شود و در عین حال، به دلیل نبود سازماندهی پایدار،
نتواند مسیر مشخصی را طی کند. این ترکیب خطرناک، همان چیزی است که سناریوی سیاه را
به یک احتمال واقعی تبدیل می کند. در سطح منطقه ای نیز پیوندهای جمهوری اسلامی با
نیروهای همسو، منطق تقابل را تشدید کرده است و هر بحران داخلی می تواند به سرعت
ابعاد وسیع تری پیدا کند.
در چنین شرایطی،
بحث سناریو سیاه نه یک هشدار انتزاعی، بلکه تلاشی برای صورت بندی یک خطر واقعی
است. این بحث می خواهد بگوید که گذار از جمهوری اسلامی لزوما در کوتاه مدت به یک
وضعیت بهتر و مترقی منتهی نخواهد شد؛ گرچه چنین وضعیتی هم مطلوب است و هم ممکن.
جامعه ممکن است وارد دوره ای از بی ثباتی، خشونت و آشفتگی شود. اما در عین حال، این
به معنای بن بست تاریخی نیست. جامعه دیر یا زود ناگزیر از عبور از این وضعیت است. نکته
کلیدی این است که این عبور، چه امروز اتفاق بیافتد و چه ۱۰ سال دیگر، بدون تنش و هزینه نخواهد
بود. ساختار فعلی به گونه ای نیست که بتواند به سادگی کنار برود یا در یک روند
مسالمت آمیز واگذار شود. هرچه این روند به تعویق بیافتد، ابعاد بحران می تواند
گسترده تر شود. بنابراین، مسئله فقط زمان نیست، بلکه کیفیت مواجهه با این گذار
است.
مسئله اصلی
امروز این است که چگونه می توان در برابر این افق تیره، یک راه واقعی گشود. راهی
که نه بر توهمات انقلابی تکیه داشته باشد و نه به تسلیم در برابر وضع موجود ختم
شود. راهی که بتواند در دل همین شرایط سخت، امکان هایی برای سازمانیابی، همبستگی و
مداخله آگاهانه ایجاد کند. پرداختن به این پرسش، نیازمند بحثی مستقل و دقیق تر است
که سعی می کنم در نوشته بعدی به آن بپردازم.
۳ آوریل ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر