۱۴۰۵ فروردین ۱۹, چهارشنبه

داستان یک تولد

امروز تولدم بود. از آن تولدهایی که آدم نمی‌داند باید خوشحال باشد یا یک گوشه بنشیند و با شناسنامه‌اش دعوا کند. گوشی‌ام پر از پیام تبریک بود؛ از فامیل‌های نزدیک تا دوستان و رفقای نزدیک، تا دوستانی که فقط وقتی تولد است یادشان می‌افتد من هنوز زنده‌ام. به همه‌شان مدیونم - حتی به آن‌هایی که هر سال سنم را اشتباه تبریک می‌گویند، که البته تقصیر خودم هم نیست؛ تقصیر آن شناسنامه کمی زیادی بالغ است.

 

قصه از سه سال قبل از تولد واقعی من شروع می‌شود. بله، من قبل از اینکه به دنیا بیایم، رسما وجود داشتم. یک جور پیش‌تولدیِ اداری. پدرم، مردی باهوش و کمی شیطان، تصمیم گرفته بود از سربازی اجباری فرار کند. در آن زمان، یا باید معلول می‌بود یا تنها نان‌آور خانواده. پدرم نه می‌خواست معلول شود، نه نان‌آورِ کسی جز خودش بود. پس تصمیم گرفت از مسیر سوم وارد شود: اختراع فرزند.

 

با کمی رشوه و لبخند، سه شناسنامه برای سه کودک ناموجود گرفت: من، اصغر، و دو خواهر خیالی که هنوز هم در ذهنم زندگی آرامی دارند و هیچ‌وقت تکلیف مدرسه نداشتند. پدرم امیدوار بود که با این لشکر خیالی، از سربازی معاف شود. اما مأموران سربازگیری ظاهرا از ما واقعی‌تر بودند. کلاه سرشان نرفت، و پدرم با سه فرزند روی کاغذ و صفر فرزند در آغوش، راهی سربازی شد.

 

چند سال بعد، من بالاخره تصمیم گرفتم به دنیا بیایم. خانواده که دیدند یکی از آن اسامی باید بالاخره صاحب شود، مرا در قالب همان شناسنامه جا دادند. مثل این بود که یک کودک یک‌ساله را در شلوار یک کودک سه‌ساله فرو کنند: زیادی گشاد، زیادی جدی، و کمی خنده‌دار.

 

اسمم را هم یکی از ریش‌سفیدان خانواده انتخاب کرد. مردی که دل در گرو جمال عبدالناصر داشت، و شاید هم فکر می‌کرد با این نام، من روزی دنیا را نجات می‌دهم - یا حداقل همسایه‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهم. این شد که شدم "ناصر". بعدها که به کانادا آمدم، هر بار که اسمم را می‌گفتم، طرف مقابلم کمی مکث می‌کرد، بعد ناگهان چشمانش برق می‌زد: "Oh! Like Nasser!" و من هم لبخند می‌زدم، انگار که خودم شخصا تاریخ خاورمیانه را نوشته‌ام.

 

اما پدرم هیچ‌وقت زحمت اصلاح شناسنامه را به خودش نداد. احتمالا فکر می‌کرد اگر سه سال هم به عمرم اضافه شود، چیزی از من کم نمی‌شود - جز کودکی‌ام.

 

مدرسه که رفتم، این اختلاف سن خودش را نشان داد. من کوچک‌ترینِ کلاس بودم، در حالی که روی کاغذ باید یکی از بزرگ‌ترها می‌بودم. کلاس اول را با عمویم گذراندم، که بیچاره بیشتر از اینکه درس بخواند و حواسش به معلم باشد، نقش پرستار تمام‌وقت مرا داشت. من هم تقریبا از اول تا آخر سال گریه می‌کردم. نه از روی لوس‌بازی - بلکه از یک جور احساس عمیق بی‌عدالتی: چرا باید کسی که هنوز بلد نیست بند کفشش را ببندد، در دنیای بچه‌هایی باشد که ادای بزرگ‌ترها را درمی‌آورند؟

 

سال‌ها گذشت. من بزرگ شدم - یا حداقل سعی کردم به اندازه شناسنامه‌ام بزرگ به نظر بیایم. اما همیشه یک فاصله‌ی نامرئی بین من و سنم بود. یک شکاف کوچک، مثل همان شلوار گشاد کودکی.

 


امروز، در روز تولدم، وقتی به همه آن پیام‌ها نگاه می‌کنم، می‌خندم. نه فقط به خاطر شوخی زمان، بلکه به خاطر آن نقشه شکست‌خورده‌ی پدرم، آن خواهران خیالی، آن عمو که مرا از گریه نجات نمی‌داد، و آن نامی که از قاهره تا تورنتو سفر کرده. و در میان همه این‌ها، یک پیام بود که بیشتر از بقیه توجهم را جلب کرد. از طرف کسی که نوشته بود: "تولدت مبارک، مهم نیست چند سالته - مهم اینه که هنوز همون آدمی هستی که باید باشی."

 

لبخند زدم. شاید حق با او بود. شاید سن واقعی من نه در شناسنامه است، نه در تقویم - بلکه جایی بین یک کودک گریان در کلاس اول و مردی که هنوز از داستان تولدش خنده‌اش می‌گیرد. و اگر بخواهم صادق باشم، فکر می‌کنم هنوز هم کمی در آن شلوار گشاد زندگی می‌کنم.

***

امروز اما این خانم زیبا و فوق العاده مهربان که هفت گذشته تولد خودش بود، به همراه دو تا پسرامون من را به یک رستوران لوکسی برد که تولدم را جشن بگیریم. برایش یک شعری که جائی دیده بودم خواندم:

"اگر در دنیا یک میلیون نفر تو را دوست داشته باشند، یکی از آنها منم. اگر فقط یک نفر تو را دوست داشته باشد، آن منم. اگر کسی تو را دوست نداشته باشد، بدان که من در این دنیا نیستم؛ برای اینکه من به این دنیا آمده ام که فقط تو را دوست داشته باشم."

۶ آوریل ۲۰۲۶


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر