۱۴۰۵ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

جمهوری اسلامی می‌ماند یا می‌رود؟

پس از یک وقفه در جنگ میان جمهوری اسلامی و غرب، به‌ویژه آمریکا و اسرائیل، بخشی از نیروهای سیاسی با شگفتی و حتی نوعی بی‌قراری از این می‌گویند که چرا رژیم سرنگون نشد. گویی یک فروپاشی فوری بسیار در چشم انداز بود. در مقابل، مردم ایران که نه اسیر روایت‌های ایدئولوژیک‌اند و نه با سندروم‌های تاریخی مانند کودتای ۲۸ مرداد جهان را توضیح می‌دهند، مسئله را به شکل دیگری می‌بینند. برای آنها پرسش اصلی این نیست که چرا رژیم در این مقطع سقوط نکرد، بلکه این است که در افق پیش رو چه سرنوشتی در انتظار آن است. آیا این نظام می‌تواند خود را بازتولید کند یا ناگزیر به رفتن است.

 

شکست در جنگ یا فروپاشی در برابر جامعه

اگر از هر تحلیلگر جدی سیاسی درباره بنیان‌های جمهوری اسلامی پرسیده شود، به احتمال زیاد بر یک نکته تاکید خواهد کرد، این که غرب‌ستیزی یکی از ستون‌های اصلی این نظام به شمار می‌آید. مرور همان شروطی که بارها از سوی حکومت تکرار شده نشان می‌دهد که اصرار بر همان سیاست‌هایی ادامه دارد که زمینه‌ساز جنگ‌های اخیر شد. قیل و قال بر سر به دریا ریختن کل کشور اسرائیل، حمایت از نیروهای نیابتی در منطقه، پافشاری بر غنی‌سازی، و تعریف هویت سیاسی بر مبنای تقابل دائمی با غرب، نه‌تنها کاهش نیافته بلکه به بخشی جدایی‌ناپذیر از موجودیت رژیم بدل شده است. این سیاست‌ها عملا راه هرگونه توافق پایدار و درازمدت را می‌بندند. حتی اگر وقفه‌ای کوتاه یا طولانی در درگیری‌ها ایجاد شود، چه چند هفته و چه چند سال، سایه جنگ همچنان بر سر جامعه باقی خواهد ماند. علت روشن است: عوامل تنش‌زا نه‌تنها برطرف نشده‌اند، بلکه با ابزارهایی مانند تهدید به بستن تنگه هرمز یا گسترش میدان درگیری از طریق نیروهای نیابتی، به‌طور دائمی بازتولید می‌شوند.

در کنار این وضعیت، بحران‌های داخلی ابعادی به‌مراتب عمیق‌تر پیدا کرده‌اند. مشکلات معیشتی که پیش از جنگ نیز بی‌پاسخ مانده بودند، اکنون تشدید شده‌اند. حکومت نه در گذشته توان حل این بحران‌ها را داشت و نه امروز که با ساختاری فرسوده‌تر و منابع محدودتر روبروست، چشم‌اندازی برای برون‌رفت از آنها دارد. همزمان، شکاف در رأس قدرت به سطحی رسیده که دیگر حتی در نمایش‌های رسمی نیز قابل پنهان کردن نیست و نشانه‌های کشمکش درونی به‌وضوح دیده می‌شود.

در چنین شرایطی، رژیم عملا میان دو مسیر گرفتار است که هر دو به یک نقطه ختم می‌شوند. یا در یک تقابل نظامی گسترده‌تر دچار شکست می‌شود، شکستی که نه فقط نظامی بلکه سیاسی و روانی است و انسجام درونی آن را در هم می‌شکند. یا زیر فشار انباشت بحران‌های اقتصادی و اجتماعی از درون فرومی‌پاشد و زمینه را برای خیزش‌های گسترده شهری فراهم می‌کند. در سناریوی دوم، اعتراضات دیگر مقطعی و پراکنده نخواهند بود، بلکه می‌توانند به یک حرکت سراسری و تعیین‌کننده بدل شوند.

این دو سناریو در واقع دو شکل متفاوت از یک بن‌بست واحد هستند. در هر دو حالت، رژیم قادر به بازتولید خود نیست. جنگ آن را فرسوده‌تر و شکاف‌های درونی را عمیق‌تر می‌کند، و ناتوانی در پاسخ به مطالبات جامعه نیز پایه‌های آن را از درون می‌ساید. بنابراین چه از مسیر شکست نظامی و چه از مسیر انفجار اجتماعی، نتیجه در هر دو حالت یکسان است و آن تضعیف برگشت‌ناپذیر این نظام است.

 


توافق صلح و پایان هویت سیاسی رژیم

حتی اگر فرض شود که رژیم نه در جنگ شکست بخورد و نه با یک خیزش انقلابی سرنگون شود، باز هم راهی برای بقا به معنای واقعی کلمه ندارد. سناریوی توافق با آمریکا و پذیرش شروط طرف مقابل نیز به همان اندازه تعیین‌کننده است. اگر جمهوری اسلامی از حمایت نیروهای نیابتی دست بردارد، اگر از سیاست نابودی اسرائیل فاصله بگیرد، اگر از غرب‌ستیزی به‌عنوان محور هویت سیاسی عقب‌نشینی کند و اگر از غنی‌سازی صرف‌نظر کند، دیگر آن نظامی نخواهد بود که تاکنون شناخته شده است. چنین تغییری صرفا یک چرخش سیاست خارجی نیست، بلکه به معنای فروپاشی بنیان ایدئولوژیک رژیم است. ساختاری که دهه‌ها مشروعیت خود را بر تقابل با غرب و بسیج نیروها حول این تقابل بنا کرده، با کنار گذاشتن این محور، دچار خلأ هویتی می‌شود. در این شرایط، نه تنها انسجام درونی تضعیف می‌شود، بلکه بخش‌هایی از پایگاه قدرت که با همین سیاست‌ها تعریف شده‌اند، دچار ریزش خواهند شد.

به بیان دیگر، همان عواملی که رژیم را به سمت جنگ سوق می‌دهند، در صورت حذف شدن، آن را از درون تهی می‌کنند. به همین دلیل، صلح پایدار برای این نظام نه یک راه نجات، بلکه شکلی دیگر از افول است.

 

می‌ماند یا می‌رود؟

پاسخ به پرسش اصلی، با در نظر گرفتن همه این عوامل، روشن‌تر می‌شود. جمهوری اسلامی نه در جنگ چشم‌اندازی برای تثبیت دارد و نه در صلح امکان بازسازی خود را. نه سرکوب داخلی می‌تواند شکاف میان جامعه و حکومت را پر کند و نه عقب‌نشینی خارجی قادر است بحران مشروعیت را حل کند.

این نظام در یک بن‌بست ساختاری قرار گرفته است؛ بن‌بستی که هر مسیر خروج از آن، به نوعی پایان می‌انجامد. ممکن است این پایان سریع یا تدریجی باشد، پرهزینه یا کم‌هزینه، اما جهت کلی آن تغییر نمی‌کند. مجموعه عوامل داخلی و خارجی، اقتصادی و سیاسی، همگی در یک جهت عمل می‌کنند: فرسایش مداوم و کاهش ظرفیت بقا .بنابراین مسئله دیگر این نیست که آیا رژیم تغییر می‌کند یا نه، بلکه این است که این تغییر با چه سرعت و از چه مسیری رخ خواهد داد. پاسخ نهایی اما تفاوتی نمی‌کند و در هر صورت یک نتیجه بیشتر ندارد؛ جمهوری اسلامی دیریا زود رفتنی است.

۲۳ آوریل ۲۰۲۶


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر