بهروز فراهانی، که این نوشته به بهانه یکی از متلک نویسی ها او نوشته
می شود، باز هم همان کار همیشگی را کرد. به جای بحث سیاسی، به جای نقد برنامه و سیاست،
به جای ورود به یک جدل روشن و قابل فهم برای جامعه، رفت سراغ متلک و فحش و برچسب. در
ذهن او، سیاست نه عرصه تحلیل و استدلال، بلکه مسابقه فحش دادن به اسرائیل است. هر
که فحش بیشتری بدهد، انقلابی تر است و هر که این مسابقه را جدی نگیرد، می شود
"اسب تروا" و "جاسوس موساد". این نوع برخورد فقط سطح نازل بحث
نیست، بلکه نشان می دهد که کل دستگاه فکری این نوع چپ تا چه حد فروکاسته شده است.
برای بهروز فراهانی، جهان پیچیده سیاست به یک معیار تقلیل یافته است. اسرائیل. اگر
کسی ضد اسرائیل باشد، دوست است. اگر نباشد، دشمن. مهم نیست آن نیرو چه نسبتی با
آزادی، برابری، یا حتی با خود مردم ایران دارد. مهم نیست طرف مقابلش یک حکومت
سرکوبگر مذهبی باشد یا یک نیروی ارتجاعی دیگر. مهم این است که در این مسابقه فحش
دادن، در کدام تیم ایستاده است.
نتیجه این نگاه، همان چیزی است که در کامنتهای زیر پست او هم به درستی
به آن اشاره شد. این چپ به جای ایستادن در کنار مردم، به دامن همان نیروهایی غش
کرده که مردم هر روز با آنها درگیرند. جمهوری اسلامی برای مردم ایران یک واقعیت عینی
است. زندان، سرکوب، اعدام، فقر، تبعیض. اما در جهان ذهنی این نوع چپ، همه چیز در
سایه اسرائیل حل می شود. به همین دلیل است که حتی یک جمله روشن علیه این حکومت در
حرفهایشان به سختی پیدا می شود، اما تا دلتان بخواهد فحش به این و آن به اسم
"صهیونیسم" هست. همین افراد، دیگران را متهم به
"دنباله روی" می کنند. در حالی که خودشان عملا به دنباله رو یک محور
ارتجاعی تبدیل شده اند. همان محوری که از جمهوری اسلامی تا انواع نیروهای مذهبی و
شبه نظامی را در بر می گیرد. وقتی معیار تحلیل، نه آزادی انسان بلکه صف بندی های
ژئوپولیتیک باشد، نتیجه همین می شود. چپی که قرار بود جمهوری اسلامی و ارتجاعش را
به چالش بکشد شده است توجیه گر یکی از عقب مانده ترین قطبهای قدرت در منطقه.
بهروز فراهانی سالهاست وعده می دهد که بیاید و برنامه و سیاست حزب
کمونیست کارگری را نقد کند. اما هر بار به جای نقد، همان ادبیات تکراری را تحویل می
دهد. چرا؟ چون نقد سیاسی نیاز به استدلال دارد. نیاز به شناخت دارد. نیاز به این
دارد که بتوانی نشان بدهی طرف مقابل کجا اشتباه می کند. اما وقتی کل دستگاه فکری
روی یک محور تک بعدی بنا شده باشد، چیزی برای نقد باقی نمی ماند. فقط می ماند
برچسب. اینکه چنین جریانی از حزب کمونیست کارگری متنفر
باشد، کاملا قابل فهم است. چون این حزب دقیقا در نقطه مقابل این نوع نگاه ایستاده
است. نه دنباله رو قدرتهای جهانی است، نه دنباله رو محورهای ارتجاعی منطقه. معیارش
نه دولتها بلکه انسان است. نه "ضد این" بودن صرف، بلکه آزادی و برابری
واقعی.
نکته مهم تر این است که این تمایز باید برای جامعه روشن باشد. اگر حتی
لحظه ای این تصور شکل بگیرد که این دو نوع چپ – بهروز فراهانی و محور مقاومتش از
یک طرف و حزب کمونیست کارگری از طرف دیگر - به یک خانواده تعلق دارند، آن وقت چپ
می می رد. این برای حزب کمونیست کارگری و به تبع آن برای کمونیسم و چپ سم است. سمی
که مرزها را مخدوش می کند و اجازه می دهد ارتجاع زیر نام چپ نفس بکشد.
چپ نوع بهروز فراهانی، چپی است که در بهترین حالت در گذشته جا مانده و
در بدترین حالت به حاشیه ارتجاع رانده شده است. چپی که به جای آینده، به سایه
قدرتهای پوسیده چسبیده است. مثل نوری که از ستاره ای مرده می آید، هنوز دیده می
شود، اما دیگر منبعی در کار نیست.
جامعه ایران اما جای دیگری ایستاده است. در دل یک جنبش زنده، واقعی و
انسانی. جنبشی که نه با اسرائیل تعریف می شود، نه با آمریکا، نه با هیچ محور دیگری.
با زندگی تعریف می شود. با آزادی. با کرامت انسان. و دقیقا به همین دلیل است که این
نوع چپ، هر چقدر هم فریاد بزند، بیشتر خودش را افشا می کند. چون جامعه امروز، خیلی
ساده تر از آن چیزی است که اینها فکر می کنند. می بیند چه کسی کنار مردم ایستاده و
چه کسی هنوز دنبال پیدا کردن "دشمن اصلی" در هزاران کیلومتر آن طرف تر
است.
۱۰ آوریل ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر