۱۴۰۵ خرداد ۱۱, دوشنبه

لنين، اخلاق گرايي ليبرال و فرض اراده گرايانه

انتوني تيسو

۲۷ می ۲۰۲۶

مقدمه ناصر اصغری

در مقدمه ترجمه "جان ماروت" نوشتم: "اخیرا دن لا باتز (Dan La Botz)، از مارکسیست‌های شناخته شده در آمریکا، مقاله ای با عنوان "خداحافظی با لنین و لنینیسم" منتشر کرده است که با واکنش دست کم سه مارکسیست دیگر روبرو شده است." به دنبال این سه جواب، دن جوابی منتشر کرده است که با جواب‌های دیگری روبرو شده است. (همه این نوشته ها در سایت لینکس https://links.org.au/ قابل دسترس هستند.) من اینجا ترجمه نوشته انتونی تیسو را می آورم که به نظر من نکات فوق العاده مهمی را، فراتر از جواب به انتقادات دل لا باتز، مطرح می کند. خواندن این ترجمه، و البته که کل این رفت و برگشت‌ها، بر اطلاعات خواننده علاقمند به انقلاب روسیه کمک شایان می کند.

ناصر اصغری

***

لنين، اخلاق گرايي ليبرال و فرض اراده گرايانه

انتوني تيسو

 

در تازه‌ترین مشارکت خود در بحث درباره لنین و لنینیسم، "لنین در برابر دموکراسی" (Lenin Versus Democracy) نوشته دن لا باتز (Don La Batz)، اختلاف نظر را روشن‌تر می‌کند و این مفید است. اختلاف واقعی بر سر دفاع از رژیم‌های اقتدارگرا یا حمایت از دموکراسی نیست. مسئله بر سر دو شیوه متفاوت اندیشیدن است. یکی ماتریالیسم تاریخی است که جامعه را از دریچه نیروهای مادی و اقتصادی بررسی می‌کند. دیگری نوعی اخلاق‌گرایی لیبرالی است که از واژگان سوسیالیستی استفاده می‌کند اما بر نقد اخلاقی تمرکز دارد. اخلاق‌گرایی لیبرالی استراتژی‌ها و نتایج سیاسی را عمدتا بر اساس اصول انتزاعی، مانند حقوق فردی یا انصاف، و جدا از ساختارهای طبقاتی و نیروهای اجتماعی زیربنایی قضاوت می‌کند. این رویکرد دموکراسی را عمدتا مجموعه‌ای از حقوق و رویه‌های صوری می‌بیند، فارغ از این که قدرت واقعا در دست چه کسانی است. چنین نگرشی اغلب کاستی‌های اخلاقی را برجسته می‌کند، در حالی که محدودیت‌های واقعی یا منافع مادی موجود را نادیده می‌گیرد.

 

بدیل‌ها

لا باتز می‌گوید: "تاریخ، هرچند بی‌رحم و بی‌امان بود، لنین و بلشویک‌ها را از اراده آزاد محروم نکرد" و آنان "همچنان اختیار انتخاب داشتند." این تفاوت را به‌خوبی نشان می‌دهد. مارکسیست‌ها سیاست انقلابی را بر اساس این که افراد اراده آزاد دارند یا نه قضاوت نمی‌کنند. این ایده بیشتر در تفکر حقوقی یا دینی رایج است. برای مارکسیست‌ها مسئله این نیست که آیا افراد در نظریه می‌توانستند انتخاب دیگری داشته باشند یا نه. البته که می‌توانستند؛ ربات نبودند. پرسش واقعی این است که آیا آن گزینه‌ها با توجه به نیروهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی زمانه واقعا امکان‌پذیر بودند یا نه. این مسئله شامل این می‌شود که چه طبقات اجتماعی وجود داشتند، کارگران و دهقانان تا چه حد آگاهی داشتند، ساختار دولت چگونه بود و در عرصه بین‌المللی چه می‌گذشت.

لا باتز به روشنی نمی‌گوید که این بدیل‌ها چه بودند. او تلویحا می‌گوید که شاید لنین می‌توانست با دیگر احزاب طبقه کارگر در شوراها یک ائتلاف حکومتی چندحزبی واقعی تشکیل دهد. اما منظورش کدام احزاب است؟ منشویک‌ها و سوسیالیست‌های انقلابی راست در اکتبر ۱۹۱۷ کنگره دوم شوراها را ترک کردند. از پیوستن به یک دولت شورایی خودداری کردند، زیرا نظام شورایی را نمی‌پذیرفتند؛ اولویت آنان بازگشت به یک جمهوری پارلمانی مبتنی بر ساختار قدیمی دولت بود. مورخانی چون الکساندر رابینوویچ در کتاب "بلشویک‌ها در قدرت" (The Bolsheviks in Power) نشان داده‌اند که این احزاب نه‌تنها با اقتدار شوراها مخالفت می‌کردند، بلکه فعالانه برای تضعیف آنها می‌کوشیدند؛ امری که پس از اکتبر ۱۹۱۷ هرگونه ائتلاف واقعی را ناممکن می‌ساخت.

سوسیالیست‌های انقلابی چپ، که لا باتز هنگام بحث درباره مجلس موسسان اغلب آنان را با اس‌آرهای راست یکی می‌گیرد، در ائتلافی با بلشویک‌ها شرکت کردند. اما همان‌گونه که شیلا فیتزپاتریک و رابینوویچ مستند کرده‌اند، این ائتلاف بر سر مسائل مشخصی مانند پیمان برست-لیتوفسک (Treaty of Brest-Litovsk) و مصادره غله از هم پاشید، نه بر سر پرسش‌های انتزاعی دموکراسی. شکاف میان دو طرف عمیق بود و بازتاب واقعیت‌های اجتماعی و سیاسی محسوب می‌شد، نه صرفا شکست اراده سیاسی. اگرچه تلاشی برای تشکیل ائتلاف صورت گرفت، اما ناکام ماند زیرا هیچ‌یک از دو طرف حاضر نبود از باورهای بنیادی خود دست بکشد. زمینه گسترده‌تر جنگ داخلی و مداخله خارجی نیز این اختلافات را تشدید کرد.

 

شوراها در برابر مجلس موسسان

لا باتز دیدگاه مرا "استدلال کلاسیک تروتسکیستی" می‌نامد؛ در واقع استدلال خود او به استدلال کلاسیک کائوتسکی نزدیکتر است. متنی که او بازتاب می‌دهد، چه آگاهانه چه ناآگاهانه، کتاب "دیکتاتوری پرولتاریا" (The Dictatorship of the Proletariat) اثر کارل کائوتسکی است. کائوتسکی استدلال می‌کرد که روش‌های بلشویک‌ها، حتی اگر در جریان مبارزه قابل فهم باشند، اساسا اقتدارگرایانه‌اند و ناگزیر به استبداد منتهی خواهند شد. می‌گفت دموکراسی و دیکتاتوری نمی‌توانند همزیستی داشته باشند و مجلس موسسان نباید منحل می‌شد. لنین در پاسخ، در کتاب "انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد" استدلال کرد که کائوتسکی "دموکراسی" را از بنیان طبقاتی آن جدا می‌کند و دموکراسی پارلمانی را تنها شکل واقعی دموکراسی می‌داند. هنگامی که چنین کنید، هر اقدام انقلابی شبیه به یک قدرت‌طلبی صرف به نظر می‌رسد.



این دقیقا همان کاری است که لا باتز در استدلال خود انجام می‌دهد. او مجلس موسسان را شکلی برتر از دموکراسی می‌داند، نه صرفا یکی از نهادهای موجود. این مجلس بر اساس فهرست‌های قدیمی احزاب انتخاب شده بود که شکاف درون اس‌آرها را بازتاب نمی‌دادند. در همان زمان دو قدرت وجود داشت؛ شوراها به دولت واقعی تبدیل شده بودند و دهقانان نیز تحت فرمان زمین (Land Decree) بلشویکی از پیش زمین‌ها را تصرف و تقسیم می‌کردند. اکثریت اس‌آرهای راست در مجلس با این بازتوزیع زمین مخالف بودند. لا باتز پیشنهاد می‌کند که بلشویک‌ها می‌توانستند "در مجلس، شوراها و جامعه کارزاری به راه اندازند تا اکثریت دهقانان را به حمایت از فرمان زمین بلشویکی جلب کنند." اما کنگره دوم شوراها از پیش در ۲۶ اکتبر ۱۹۱۷ فرمان زمین را به اجرا گذاشته بود. دهقانان منتظر متقاعد شدن نبودند؛ آنان از پیش دست به عمل زده بودند. اکثریت اس‌آرهای راست در مجلس موسسان در واقع مانع آنچه در جریان بود می‌شدند، نه این که نماینده دموکراسی باشند.

با اینحال، مهم است درک کنیم چرا بسیاری از سوسیالیست‌ها، از جمله برخی با سابقه انقلابی، با وجود همه محدودیتها همچنان برای مجلس موسسان ارزش قائل بودند. برای آنان این مجلس نماد وعده حق رای همگانی و برابری سیاسی صوری پس از قرن‌ها استبداد بود. بسیاری باور داشتند که حتی یک پارلمان ناقص نیز می‌تواند عرصه‌ای برای پیشروی یا مباحثه سوسیالیستی باشد. برخی سوسیالیست‌ها بیم داشتند که انحلال مجلس موسسان سابقه‌ای برای محدود کردن مشارکت گسترده سیاسی ایجاد کند یا فضایی را که برای مخالفت و انتقاد ضروری بود از میان ببرد؛ فضایی که حذف آن می‌توانست بعدها زیانبار باشد. این نگرانی‌ها را نباید نادیده گرفت، زیرا به دغدغه‌های واقعی درباره چگونگی به انحراف کشیده شدن انقلاب‌ها اشاره دارند. با اینحال، این استدلال‌ها اغلب واقعیت‌های در حال تغییر جامعه را نادیده می‌گیرند. تا اوایل ۱۹۱۸ شوراها به ارگان‌های واقعی قدرت مردمی تبدیل شده بودند، در حالی که اکثریت مجلس موسسان دیگر بازتاب‌دهنده روند انقلاب یا مطالباتی که از پایین جامعه برمی‌خاست نبود.

لا باتز این نکته را درنمی‌یابد، زیرا شیوه تفکر او چنین امکانی را نمی‌دهد. مشروعیت دموکراتیک فقط به انتخابات پارلمانی محدود نمی‌شود. شوراها شکل برتری از دموکراسی بودند، زیرا مشارکت فعال طبقه کارگر را نشان می‌دادند و نمایندگان آنها در هر زمان قابل عزل بودند. ترجیح دادن مجلس موسسان بر شوراها در واقع دفاع از دموکراسی نیست؛ بلکه صرفا انتخاب یک نهاد به جای نهادی دیگر، بدون توجه به بنیان طبقاتی هر یک از آن‌هاست.

 

رزا لوکزامبورگ

لا باتز همانگونه که آغاز کرده بود، با اشاره به رزا لوکزامبورگ سخنش را به پایان می‌برد. اما این رویکرد گزینشی است. لوکزامبورگ از بلشویک‌ها درباره مجلس موسسان، اصلاحات ارضی و آزادی مطبوعات انتقاد کرده بود. او این انتقادها را در زندان، با اطلاعاتی محدود، و در قالب دست‌نوشته‌ای مطرح کرد که خود تصمیم گرفت منتشر نکند. لئو یوگیشس  (Leo Jogiches)، نزدیک‌ترین همکارش، نیز با انتشار آن مخالف بود. اما لوکزامبورگ مهم، منتقد ۱۹۱۸ نیست؛ بلکه آن انقلابی است که پس از آزادی، در تاسیس حزب کمونیست آلمان (کا.پ.د) بر پایه الگوی بلشویکی مشارکت کرد، با دولت ائتلافی حزب سوسیال دموکرات (SPD) و حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان (USPD) به دلیل سازش آن با دولت کهنه مخالفت ورزید، و حزب کمونیست را به قیام ژانویه ۱۹۱۹ رهبری کرد، هرچند بسیاری در حزبش با این تصمیم موافق نبودند. او به این دلیل کشته شد که ایده قیام را جدی گرفته بود.

جمله مشهور او، "آزادی همیشه آزادی کسی است که متفاوت می‌اندیشد"، اغلب از سوی کسانی نقل می‌شود که احتمالا با اقدامات خود او موافق نبودند. اما نکته عمیق‌تر این است: لوکزامبورگ هرگز دموکراسی را از مسئله قدرت طبقاتی جدا نکرد. برای او دموکراسی چیزی جز کنش مستقل طبقه کارگر در جریان مبارزه نبود؛ نه صرفا مجموعه‌ای از رویه‌ها و قواعد. این که دموکراسی را امری بیرون از مبارزه طبقاتی بدانیم و آن را معیار قضاوت درباره تصمیمات لنین قرار دهیم، به معنای خلط لیبرالیسم با سوسیالیسم است. لوکزامبورگ این تفاوت را می‌فهمید. لنین نیز همین‌طور.

 

آیا لنین واقعا به استالین منتهی شد؟

استدلال لا باتز بر ایده‌ای استوار است که آن را اثبات نمی‌کند: این که انتخاب‌های لنین مستقیما به استالین منجر شدند. می‌گوید: "تصمیم‌هایی که او گرفت روی هم انباشته شدند تا سرانجام به دولت بوروکراتیک، جمع‌گرا و تمامیت‌خواهی منتهی شوند که اتحاد شوروی بود." اما توضیح نمی‌دهد چرا چنین نتیجه‌ای ناگزیر بوده است. این ایده که به "تز تداوم" معروف است، یکی از محورهای اصلی تاریخ‌نگاری ضدکمونیستی دوران جنگ سرد در آثار نویسندگانی چون ریچارد پایپس (Richard Pipes) و رابرت سرویس (Robert Service) بوده است. این موضوع نزدیک به یک قرن است که محل مناقشه بوده و نه فقط تروتسکیست‌ها، بلکه مورخان اجتماعی‌ای چون موشه لوین  (Moshe Lewin)، شیلا فیتزپاتریک (Sheila Fitzpatrick)، استیون کوهن (Stephen Cohen) و در سال‌های اخیر لارس لی (Lars Lih) نیز درباره آن بحث کرده‌اند.

برای مثال، لوین استدلال می‌کرد که ظهور استالینیسم ادامه مستقیم سیاست بلشویکی نبود، بلکه بازتاب دگرگونی‌ها و بحران‌های بزرگ درون جامعه شوروی پس از انقلاب بود، به‌ویژه تحت فشارهای جنگ داخلی و انزوا. فیتزپاتریک بر تحول پیچیده و اغلب آشفته نهادهای شوروی تاکید می‌کرد و نشان می‌داد که دولت جدید نه فقط از طریق سرکوب از بالا، بلکه از راه بداهه‌پردازی و مشارکت توده‌ای نیز شکل گرفت. پژوهش دقیق لارس لی درباره فرهنگ سیاسی بلشویکی نیز روایت "کودتای لنینیستی" را که لا باتز تکرار می‌کند به چالش کشیده و نشان داده است که اهداف بلشویک‌ها در ۱۹۱۷ در آرزوهای گسترده مردمی ریشه داشت، نه در مسیری از پیش تعیین‌شده به سوی دیکتاتوری. این مورخان تراژدی‌های پس از ۱۹۱۷ را انکار نمی‌کنند، اما نشان می‌دهند که تز تداوم تاریخی بسیار پیچیده‌تر را ساده‌سازی و تحریف می‌کند.

تز تداوم همچنین نمی‌تواند توضیح دهد که در دوران استالین چه رخ داد: کشتار گارد قدیمی بلشویک، محاکمات مسکو و نابودی کسانی در دهه ۱۹۳۰ که انقلاب اکتبر را به وجود آورده بودند. اگر استالین صرفا جانشین طبیعی لنین بود، چرا ناچار شد همه لنینیست‌ها را از میان بردارد؟ نظریه ترمیدور، حتی اگر تروتسکی آن را به‌طور کامل بسط نداد، دست‌کم پرسش درستی را مطرح می‌کرد: چه روند اجتماعی‌ای انقلاب را به ضد خود تبدیل کرد؟ نسخه لا باتز این پرسش را با یک روایت اخلاقی جایگزین می‌کند. او یازده تصمیم را به یازده پله منتهی به استالین تبدیل می‌کند. مرگ فداکارترین کارگران در جنگ داخلی، انزوای انقلاب پس از شکست گسترش آن به آلمان، و رشد بوروکراسی که لنین در آخرین نوشته‌هایش نسبت به آن هشدار داده بود، همگی در روایتی که همه چیز را به شخصیت لنین فرو می‌کاهد ناپدید می‌شوند.

 

موضوعیت مداوم لنینیسم

لا باتز می‌گوید: "برای سوسیالیست یا انقلابی بودن نیازی به لنین نیست." این درست است. هیچ‌کس مجبور نیست هیچ شخصیت تاریخی‌ای را به قهرمان تبدیل کند. اما پرسش واقعی این نیست که آیا به لنین به عنوان یک نماد نیاز داریم یا نه. پرسش این است که آیا به ایده‌ها و استراتژی‌هایی که با لنینیسم پیوند خورده‌اند نیاز داریم یا نه: تحلیل او از امپریالیسم، درک او از حزب به عنوان ابزاری جمعی برای ستمدیدگان، نظریه او درباره قدرت دولتی و بالاتر از همه، اصرار او بر این که طبقه کارگر تنها از طریق کنش آگاهانه و سازمان‌یافته می‌تواند به مثابه یک طبقه عمل کند.

در بحث‌هایی از این دست، "لنینیسم" اغلب به صورت مجموعه‌ای از روش‌ها و رویکردها در نظر گرفته می‌شود که ویژه شرایطی بودند که انقلاب روسیه را ممکن ساختند. در مقابل، هنگامی که افراد صرفا از "اصول سوسیالیستی"، "بحث دموکراتیک" و "تعهد و خودانضباطی اعضا" سخن می‌گویند، در واقع به ارزش‌های کلی‌ای اشاره دارند که تقریبا همه گرایش‌های چپ با آن‌ها موافق‌اند، اما این ارزش‌ها به خودی خود نه استراتژی مشخصی ارائه می‌کنند و نه شکل سازمانی معینی. این تمایز اهمیت دارد، زیرا جایگزین کردن لنینیسم با اصول کلی می‌تواند به از دست رفتن جهت‌گیری معطوف به کسب قدرت، درک دولت به عنوان ابزار سلطه طبقاتی، و ضرورت ساختن نیرویی سازمان‌یافته که در لحظات بحرانی بتواند قاطعانه عمل کند منجر شود. بدون این عناصر، "اصول سوسیالیستی" به آرمان‌هایی انتزاعی تبدیل می‌شوند که هرگز به عمل موثر یا دستاوردهای پایدار ترجمه نمی‌شوند. تاکید بر اصول کلی می‌تواند فراگیری بیشتر و شفافیت اخلاقی به همراه آورد، اما خطر از دست دادن تمرکز استراتژیک و درس‌های سازمانی حاصل از تجربه مارکسیستی را نیز در پی دارد.

لنینیسم بی‌نقص نیست و نباید به شکلی مکانیکی از آن تقلید کرد، اما کنار گذاشتن آن به سود اصولی مبهم ما را بدون ابزار لازم برای رویارویی با واقعیت‌های قدرت، آنگونه که هستند، رها می‌کند. به‌طور خلاصه، بدیل لا باتز فقط درباره این نیست که چه کسی رهبری کند. مسئله بر سر انتخابی بنیادی میان استراتژی‌های مارکسیستی و سوسیال‌دموکراتیک است؛ انتخابی که تاریخ بارها آن را به ما نشان داده است.