جمهوری اسلامی از نخستین سالهای حیات خود، بارها شاهد شکلگیری جناحها و گرایشهایی در درون خود بوده است که به این نتیجه رسیدهاند ادامه برخی سیاستهای بنیادین نظام، هزینههای سنگینی بر بقای آن تحمیل میکند. تقریبا همه این جناحها یک ویژگی مشترک داشتهاند. هیچکدام قصد عبور از جمهوری اسلامی را نداشتند، بلکه میخواستند جمهوری اسلامی را از بنبست بیرون بکشند. هر کدام هم برای این عقبنشینی، نامی انتخاب کردند.
بعد از پایان جنگ با عراق، رفسنجانی، که از مهره های اصلی رژیم بود،
به این جمعبندی رسید که ادامه فضای جنگی، اقتصاد بسیج شده و دشمنی دائمی با غرب،
کشور را به بنبست کشانده است. پروژه او "سازندگی" نام گرفت. سازندگی
فقط بازسازی جاده و سد و کارخانه نبود. معنای سیاسی آن این بود که جمهوری اسلامی
باید تا حدی از سیاست تقابل دائمی فاصله بگیرد، سرمایه خارجی جذب کند، اقتصاد را
بازسازی کند و رابطه قابل تحملتری با جهان برقرار سازد. اما همین پروژه نیز به دیوار سخت
هسته اصلی قدرت برخورد کرد. خامنهای و بیتش اجازه دادند دولت رفسنجانی کشور را از
خرابیهای جنگ خارج کند، اما هر جا که سازندگی میتوانست به تغییر سیاست خارجی یا
محدود شدن نهادهای امنیتی و نظامی منجر شود، ترمز کشیده شد. در همان دوره، سپاه به
بازیگر اصلی اقتصاد تبدیل شد و سیاست "دشمن خارجی" همچنان ستون اصلی
مشروعیت نظام باقی ماند.
چند سال بعد، پروژه دیگری با نام "اصلاحات" متولد شد. محمد
خاتمی و جریان دوم خرداد تصور میکردند جمهوری اسلامی میتواند بدون دست زدن به
ستونهای اصلی نظام، با آزادیهای مدنی بیشتر، قانونگرایی، تنشزدایی خارجی و مشارکت
بیشتر مردم، عمر خود را طولانی کند. اما این پروژه نیز با همان مانع همیشگی روبهرو
شد. تعطیلی گسترده روزنامهها، حمله به کوی دانشگاه، رد مصوبات مجلس ششم، رد صلاحیت
گسترده اصلاحطلبان، دخالت مستمر شورای نگهبان و نهادهای امنیتی و در نهایت حوادث
پس از انتخابات ۱۳۸۸، نشان داد که
خامنهای حاضر نیست حتی به اندازهای که اصلاحطلبان میخواستند، از ساختار متمرکز
قدرت عقب بنشیند. نتیجه این شد که بسیاری از چهرههای دوم خرداد یا به حاشیه رانده
شدند، یا ممنوعالتصویر و ممنوعالخروج شدند و یا عملا از دایره تصمیمگیری حذف
شدند.
حسن روحانی نیز با عنوانی متفاوت همان مسیر را دنبال کرد. این بار نام
پروژه، "تعامل سازنده با جهان" و توافق هستهای بود. برجام در واقع تلاشی
بود برای کاهش فشارهای اقتصادی از طریق توافق با آمریکا و اروپا، بدون آنکه جمهوری
اسلامی مجبور شود از ساختار سیاسی خود دست بکشد. اما این پروژه نیز هرگز حمایت
کامل هسته اصلی قدرت را به دست نیاورد. خامنهای از یک سو اجازه مذاکره داد و از
سوی دیگر، همواره نسبت به آمریکا هشدار داد، توسعه نفوذ منطقهای را متوقف نکرد و
پس از خروج آمریکا از برجام نیز مسیر تقابل دوباره را در پیش گرفت. نتیجه، تضعیف
کامل جریان روحانی و حذف تدریجی آن از ساختار قدرت بود.
نکته جالب این است که هر سه پروژه، با وجود تفاوت در نام و شیوه، یک
هدف مشترک داشتند. هر سه میخواستند جمهوری اسلامی را نجات دهند، نه آن را تغییر
دهند. اما هر سه با مقاومت نهادی روبهرو شدند که موجودیت خود را در تداوم همان سیاستهایی
میدید که این جناحها میخواستند تعدیل کنند.
در همین مسیر، اتفاق دیگری نیز رخ داد. بخشی از نیروهایی که سالها
خود را "منتقد درون نظام" معرفی میکردند، به تدریج به این نتیجه رسیدند
که امکان اصلاح ساختار از درون وجود ندارد. بسیاری از فعالان سیاسی، روزنامهنگاران
و روشنفکرانی که زمانی در کمپ اصلاحات فعالیت میکردند، پس از سال ۱۳۸۸ و به ویژه در سالهای بعد، به مخالفان خارج از
ساختار جمهوری اسلامی تبدیل شدند. برخی کشور را ترک کردند، برخی رسانههای مستقل
راه انداختند و برخی دیگر آشکارا از گذار از جمهوری اسلامی دفاع کردند. البته همه
اصلاحطلبان چنین مسیری را طی نکردند، اما این جابهجایی سیاسی در میان بخشی از
آنان قابل مشاهده بود.
از پایان جنگ ایران و عراق تاکنون، صدای عقبنشینی از درون حکومت هر
بار بلندتر شده است. دلیل آن نیز روشن است. هر دوره، فشارهای اقتصادی، تحریمها،
انزوای بینالمللی و هزینههای سیاست منطقهای بیشتر شده است. بسیاری درون حکومت
به این نتیجه رسیدهاند که ادامه سیاست تقابل دائمی، هزینه بقای نظام را افزایش میدهد. با این حال، مشکل اصلی جای دیگری
است. جمهوری اسلامی صرفا یک دولت نیست که بتواند مانند بسیاری از حکومتها، سیاست
خارجی خود را بر اساس محاسبه سود و زیان تغییر دهد. بخش مهمی از هویت ایدئولوژیک
آن بر مخالفت با آمریکا و اسرائیل، حمایت از نیروهای همسو در منطقه و تعریف خود به
عنوان محور "مقاومت" شکل گرفته است. مقامهای جمهوری اسلامی نیز بارها این
موضوع را به صراحت بیان کردهاند که نفوذ منطقهای و حمایت از گروههای همپیمان
را بخشی از هویت و امنیت نظام میدانند. به همین دلیل، هر بار که سخن از عادیسازی
رابطه با آمریکا یا کاهش تنش با غرب به میان آمده، این پرسش نیز مطرح شده است که
اگر جمهوری اسلامی از مهمترین شعارهای هویتی خود عقبنشینی کند، چه چیزی از هویت
ایدئولوژیک آن باقی خواهد ماند؟ از نگاه بخش تندروتر حاکمیت، عقبنشینی در این
نقطه، صرفا یک تغییر سیاست نیست، بلکه آغاز زنجیرهای از عقبنشینیها است که ممکن
است به طرح مطالبات گستردهتر از سوی جامعه بینجامد.
شاید به همین دلیل است که هرگاه یکی از جناحهای حکومت از ضرورت
مصالحه با غرب سخن گفته، جناح مقابل نگران بوده است که این عقبنشینی در همان نقطه
متوقف نشود. این نگرانی وجود داشته که اگر حکومت در برابر فشارهای خارجی کوتاه بیاید،
جامعه نیز به همان میزان مطالبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود را افزایش دهد و
روند عقبنشینی حکومت تا جایی ادامه پیدا کند که دیگر امکان حفظ ساختار کنونی وجود
نداشته باشد. شاید به همین دلیل است که طی بیش از سه دهه
گذشته، هر پروژهای که با نام "سازندگی"، "اصلاحات"،
"اعتدال" یا "تعامل" آغاز شده، در نهایت به همان دیوار سختی
برخورد کرده است که نامش حفظ هویت ایدئولوژیک و تمرکز قدرت در جمهوری اسلامی است.
عقب نشینی تکمیل می شود
اما به نظر میرسد جنگ ۳۹ روزه، معادلهای
را که بیش از سه دهه بر جمهوری اسلامی حاکم بود، به نقطهای تازه رسانده است. اگر
تا دیروز دعوا بر سر این بود که چگونه میتوان بدون دست کشیدن از هویت ایدئولوژیک،
نظام را حفظ کرد، امروز خود هویت ایدئولوژیک به بزرگترین تهدید برای بقای نظامشان
تبدیل شده است. جمهوری اسلامی در گذشته نشان داده است که برای حفظ قدرت، تقریبا هیچ
خط قرمزی نمیشناسد. میتواند تنگه هرمز را به اهرم تهدید تبدیل کند، میتواند
هزاران معترض را با شدیدترین شیوههای سرکوب به خاک و خون بکشد، میتواند سالها
تحریم و انزوا را به مردم تحمیل کند و همه اینها را با نام "مقاومت"
توجیه کند. اما اکنون با واقعیتی روبهرو شده که از همه بحرانهای گذشته سنگینتر
است. این بار، هزینه ادامه همان سیاستها، دیگر فقط فشار اقتصادی یا نارضایتی
اجتماعی نیست. این بار، مسئله به بقای فیزیکی خود هسته قدرت گره خورده است.
برای سالها، رهبران جمهوری اسلامی چنین القا میکردند که "محور
مقاومت" عمق استراتژیک نظام است و اگر جنگی در لبنان، غزه، سوریه، عراق یا یمن
جریان دارد، در حقیقت از مرزهای ایران دفاع میشود. اما همین سیاست، اکنون از نگاه
بسیاری درون حکومت، به عاملی تبدیل شده که موجودیت خود نظام را در معرض خطر قرار
داده است. هنگامی که ادامه این سیاست، خطر کشیده شدن جنگ به داخل ایران و تهدید
مستقیم رهبری و مراکز اصلی قدرت را به همراه داشته باشد، دیگر مسئله بر سر حفظ یک
شعار نیست، بلکه بر سر حفظ خود نظام و حفظ خود و خانواده شان است.
به همین دلیل است که برخلاف همه شعارهای پیروزی، آنچه بیش از هر چیز
جلب توجه میکند، تغییر لحن بخشی از مقامهای جمهوری اسلامی درباره نیروهای نیابتی
و سیاست منطقهای است. تا دیروز، حمایت از این نیروها "خط قرمز" معرفی میشد
و هرگونه سخن از محدود کردن آن، خیانت تلقی میشد. امروز، دستکم در سطح تحلیلها
و برخی موضعگیریها، سخن از کاهش هزینههای منطقهای و ضرورت بازنگری در این سیاستها
بیش از گذشته شنیده میشود. اگر این تغییر ادامه پیدا کند، به معنای عقبنشینی از یکی
از اصلیترین ستونهای هویت سیاسی جمهوری اسلامی خواهد بود.
اما گره اصلی همین جاست. حکومتی که دههها مشروعیت خود را بر پایه
دشمنی با آمریکا و اسرائیل، صدور انقلاب و حمایت از نیروهای همپیمان منطقهای تعریف
کرده بود، اکنون برای ادامه حیات خود ناچار شده است درباره همان ستونهای هویتی
تجدیدنظر کند. این، دیگر شبیه عقبنشینیهای دوران رفسنجانی، خاتمی یا روحانی نیست
که صرفا بر سر روش اداره کشور یا نحوه رابطه با غرب اختلاف داشتند. این بار، موضوع
خود ایدئولوژی است. ممکن است دستگاه تبلیغاتی حکومت همچنان از "پیروزی"،
"شکست آمریکا و اسرائیل" و "دستاوردهای تاریخی" سخن بگوید،
اما تبلیغات نمیتواند واقعیت را برای همیشه پنهان کند. اگر جمهوری اسلامی ناچار
شود از مهمترین ابزار نفوذ منطقهای خود دست بکشد یا آن را به میزان قابل توجهی
محدود کند، در حقیقت از بخشی از فلسفه وجودی خود عقب نشسته است. این عقبنشینی،
صرفا یک شکست نظامی یا دیپلماتیک نیست، بلکه شکستی ایدئولوژیک است.
تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده است که جمهوری اسلامی معمولا از یک
موضع عقب نمینشیند مگر آنکه دیگر امکان ادامه آن وجود نداشته باشد. اما مشکلشان اینجاست
که هر عقبنشینی بزرگ، مطالبات تازهای را به دنبال میآورد. همانگونه که عقبنشینی
در جنگ، زمینه سازندگی را به وجود آورد، سازندگی راه را برای اصلاحات باز کرد و
شکست اصلاحات، مطالبه عبور از کل نظام را تقویت کرد، عقبنشینی از سیاست منطقهای
نیز بعید است آخرین ایستگاه باشد. وقتی مهمترین ستون ایدئولوژیک یک حکومت ترک
بردارد، پرسش بعدی جامعه این خواهد بود که اگر از این اصل هم میتوان عقب نشست، پس
از کدام اصل دیگر نمیتوان؟
شاید به همین دلیل باشد که بزرگترین شکست جمهوری اسلامی نه در میدان
جنگ، بلکه در لحظهای رقم میخورد که برای حفظ بقای خود، ناچار میشود از همان هویتی
فاصله بگیرد که بیش از چهار دهه آن را علت وجودی خود معرفی کرده بود. اگر آن روز
فرا برسد، شاید پایان کار جمهوری اسلامی نه با شکست در یک نبرد، بلکه با فروپاشی
تدریجی روایت ایدئولوژیکی آغاز شود که تاکنون ستون اصلی بقای آن بوده است.
۲۷ ژوئن ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر