نوشته جوئل گایر (Joel
Geier)
مقدمه ناصر اصغری
برای من، مطالعه تاریخ انقلاب روسیه همواره به آب شور دریا میماند؛ هرچه بیشتر
در آن فرو میروم، عطش دانستن و فهمیدن در من بیشتر میشود. این رویداد عظیم تاریخی،
با وجود انبوه کتابها، اسناد و پژوهشهایی که درباره آن نوشته شده، هنوز سرشار از
زوایای ناشناخته و روایتهای کمتر شنیدهشده است. هر مورخ و پژوهشگری که به این
عرصه قدم میگذارد، پرده از بخشی دیگر از پیچیدگیها، کشمکشها و تناقضهای این
انقلاب برمیدارد و تصویری تازه از آن را پیش روی ما قرار میدهد.
یکی از عرصههای مهم و در عین حال کمتر شناختهشده تاریخ انقلاب روسیه، سرگذشت
کمینترن و نقش شخصیتهایی است که در شکلگیری سیاستها و جهتگیریهای آن تأثیرگذار
بودند. در میان این چهرهها، گریگوری زینوویف جایگاهی ویژه دارد. او که از
بنیانگذاران حزب بلشویک بود و در سالهای نخست پس از انقلاب اکتبر از نزدیکترین یاران
لنین و رئیس کمینترن بود، نقشی تعیینکننده در تدوین سیاستهایی ایفا کرد که
سرنوشت بسیاری از احزاب کمونیست جهان را تحت تأثیر قرار داد.
نوشته پیش رو به بررسی زینوویف و عملکرد او در رأس کمینترن میپردازد و نشان میدهد
که چگونه سیاستها و رویکردهای او به تدریج به انزوای بسیاری از احزاب کمونیست
اروپایی و دور شدن آنها از جنبشهای تودهای انجامید. این مقاله در عین حال دریچهای
است برای شناخت بهتر یکی از مهمترین دورههای تاریخ جنبش کمونیستی بینالمللی؛
دورهای که پیامدهای آن تا دههها بعد نیز محسوس بود. مطالعه این نوشته برای
خوانندگانی که به تاریخ انقلاب روسیه، کمینترن و فراز و فرودهای جنبش کمونیستی
جهانی علاقهمندند، بیگمان خالی از فایده و تأمل نخواهد بود.
ناصر اصغری
***
زینوویویسم و انحطاط کمونیسم جهانی
نوشته جوئل گایر
گریگوری زینوویف، یکی از رهبران جنبش مارکسیستی روسیه در اوایل قرن بیستم،
امروز به چهره ای تاریخی و کمابیش فراموش شده تبدیل شده است که اگر هم نامی از او
برده شود، معمولا او را فردی غیرجدی، بی ثبات، فرصت طلب و حتی مضحک و کاریکاتوری
توصیف می کنند. در میان نیروهای چپ نیز اصطلاح "زینوویویسم"، که مفهومی
مبهم و تعریف نشده دارد، گاه و بیگاه در مناقشات سوسیالیستی به عنوان اتهامی علیه
بوروکراتیسم مطرح می شود.
چه سقوط عظیمی. در دهه ۱۹۲۰، زینوویف، رئیس
انترناسیونال کمونیستی (کمینترن)، پس از لنین و تروتسکی، شناخته شده ترین و محبوب
ترین چهره انقلابی جهان بود و بیشتر انقلابیون خود را پیرو و شاگرد او می دانستند.
زینوویف همچنین رهبر و سخنگوی سازمان لنینگراد حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی (CPSU) و نیز رهبر
شورای شهر لنینگراد بود؛ شهری که مبارزترین و آگاه ترین جنبش کارگری جهان از نظر
طبقاتی در آن حضور داشت. با این حال، تنها چند سال بعد، او کاملا بی قدرت شد، به
دست استالین و بوخارین از حزب اخراج گردید، در انزوا قرار گرفت و عملا هیچ حامی جدی
برایش باقی نماند. با وجود این، میراثی که او بر جای گذاشت، هرچند مبهم و زیانبار
بود، از این شکست جان سالم به در برد و به صورت مجموعه ای از سیاست ها در ارتدوکسی
کمونیستی دهه ۱۹۲۰ ادغام شد. هدف
این مقاله آن است که محتوای این میراث کمتر بررسی شده زینوویف را روشن کند.
استدلال من این است که زینوویویسم جریانی سیاسی بود که هم از لنینیسم و هم از
استالینیسم متمایز می شد، هرچند تلاش های بسیاری برای یکی دانستن این سه جریان سیاسی
بسیار متفاوت صورت گرفته است.
اواسط دهه ۱۹۲۰ در روسیه دوره
ای گذار بود؛ مقطعی میان مرگ لنین و پیروزی استالینیسم. انحطاط انقلاب روسیه و سپس
جنبش کمونیستی بین المللی، روندی طولانی و تدریجی بود. سال های آغازین این افول با
مجموعه ای از انتخاب های دشوار از سوی رهبران انقلاب همراه بود؛ تلاش هایی
جستجوگرانه برای یافتن راه حل هایی که برخی از آنها ضروری بودند، اما هیچ کدام
مطلوب نبودند، در شرایطی که اوضاع نامساعد بر همه چیز سایه افکنده بود. این روند
سرانجام با تثبیت قدرت استالین در اواخر دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰ به اوج خود رسید و در قالب یورشی ضدانقلابی و بی
رحمانه بروز کرد که هر نشانه ای از قدرت کارگری را نابود ساخت و جان میلیون ها نفر
را گرفت. فرایند انحطاط، حتی دیدگاه های بهترین مبارزانی را که از قدرت کارگری
دفاع می کردند، دچار کج شدگی و آسیب کرد و نه تنها شرکت کنندگان آن دوران، بلکه
نسل های بعدی را نیز سردرگم ساخت. تاریخ نگاران دانشگاهی، سوسیال دموکرات ها و
آنارشیست ها نیز با یکی دانستن ساده انگارانه لنینیسم و استالینیسم، یا با این
ادعای اندکی پیچیده تر که لنینیسم ناگزیر به استالینیسم منتهی می شد، بر این
سردرگمی مفهومی افزوده اند. این درهم آمیختن انقلاب با ضدانقلاب، تاریخ واقعی
مبارزه، برخورد طبقات، کشاکش نیروهای اجتماعی و نقش عاملان تاریخی را که سازنده این
تاریخ بوده اند، تیره و تحریف می کند.
سنت مارکسیسم انقلابی باید ضمن وفادار ماندن به محتوای رهایی بخش
انقلاب روسیه، خود را بطور کامل از روند انحطاط آن جدا و متمایز کند. بررسی زینوویویسم
به عنوان بخشی از این روند انحطاط، یعنی دوره فترت میان لنینیسم و استالینیسم که
هنوز به ضدانقلاب کامل تبدیل نشده بود، به ما امکان می دهد انحراف هایی را که این
جریان به جنبش وارد کرد بهتر بشناسیم و مانع شویم که این انحراف ها در آینده نظریه
و عمل انقلابی را دچار اعوجاج کنند.
زینوویف پیش از زینوویویسم
در سال های سرنوشت ساز ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۷، زینوویف پس از لنین، به عنوان نفر دوم شناخته
شده بلشویسم شناخته می شد. او دستیار و نزدیک ترین همکار لنین در ساختن حزب بلشویک
در طول این دهه پرآشوب میان دو انقلاب بود. این دوره ای بود که به چرخش های تند و
جسورانه در جهانی که به سرعت در حال دگرگونی بود نیاز داشت؛ جهانی که با رشد خیره
کننده صنعت روسیه و گسترش منازعات امپریالیستی در سطح بین المللی، همراه با تهدید
جنگی قریب الوقوع، مشخص می شد. در همین سال ها، احزاب اصلی سوسیال دموکرات به تدریج
به سمت راست گرایش پیدا کردند و سرانجام با آغاز جنگ جهانی اول، آشکارا در برابر میهن
پرستی ملی تسلیم شدند.
زینوویف نقشی تعیین کننده در بازسازی حزب بلشویک پس از فروپاشی تقریبا
کامل تشکیلات سوسیال دموکراسی روسیه در پی شکست انقلاب ۱۹۰۵ داشت. او به بازگرداندن نفوذ حزب در میان طبقه
کارگر و جنبش توده ای کمک کرد و در آموزش نسل جدیدی از کادرهای کارگر-بلشویک نقش
رهبری کننده ای ایفا کرد. او برای سازماندهی شکل نوین و منحصر به فرد تشکیلاتی
بلشویکی، یعنی هسته های مستقر در کارخانه ها و محیط های کار، تلاش کرد و به جای
آنکه مانند احزاب سوسیال دموکرات اروپایی بر نظام حوزه های جغرافیایی متکی باشد، این
الگوی جدید را پیش برد. با احیای اقتصاد روسیه پس از بحران اقتصادی جهانی ۱۹۰۷-۱۹۰۸، دوره مهمی از مبارزات طبقاتی آغاز شد. بلشویک
ها با پیوستن شمار زیادی از کارگران جوان رادیکال شده رشد چشمگیری یافتند، نفوذ
خود را بر بیشتر اتحادیه های کارگری گسترش دادند و تا سال ۱۹۱۲ به نیروی مسلط در میان طبقه کارگر تبدیل شدند.
در همان سال، بلشویک ها خود را به عنوان یک حزب مستقل انقلابی اعلام کردند و تمامی
جناح های میانه رو جنبش سوسیال دموکرات را کنار گذاشتند؛ تصمیمی که بدون آن شاید
انقلاب روسیه هرگز به پیروزی نمی رسید.
در سال ۱۹۱۴ موج تازه ای
از خیزش انقلابی آغاز شد که حتی درگیری های سنگربندی شده خیابانی در پتروگراد را نیز
دربر می گرفت. اما این موج به سرعت با آغاز جنگ جهانی اول متوقف شد؛ جنگی که در
ابتدا موجی از شور و شوق میهن پرستانه را برانگیخت. در سراسر این فراز و فرودهای
پرتلاطم سیاسی، لنین بیش از پیش به زینوویف به عنوان مورد اعتمادترین یار خود اتکا
کرد. در حالی که بلشویسم دوره های پیشروی و عقب نشینی را تجربه می کرد، زینوویف در
زمانی که دیگران دچار تردید می شدند، استوار باقی می ماند و توانایی آن را داشت که
خود را با تغییرات سریع و عمیق سیاسی که این سال های بی ثبات ایجاب می کرد، هماهنگ
سازد. آناتولی لوناچارسکی (Anatoly
Lunacharsky)، نخستین کمیسر
آموزش دولت شوروی، رابطه زینوویف با لنین در آن سال ها را چنین توصیف کرده است:
"او کسی بود که درکی عمیق از مبانی بلشویسم داشت و از عالی ترین توانایی های
فکری در عرصه سیاست برخوردار بود... بی تردید او یکی از چهار یا پنج نفری است که
مغز سیاسی حزب را تشکیل می دهند." لئون تروتسکی، که نسبت به زینوویف بی اعتنایی
و تحقیر عمیقی داشت، می نویسد که در دهه منتهی به ۱۹۱۷، کمیته مرکزی مستقر در خارج از کشور "مرکز
فکری حزب بود. لنین، با زینوویف به عنوان دستیارش، تمام کار رهبری را هدایت می
کرد." تروتسکی زینوویف این دوره را "نزدیک ترین شاگرد لنین" توصیف
می کند. لوناچارسکی نیز می نویسد که زینوویف همواره به عنوان "یار
وفادار" لنین عمل می کرد و "همانگونه که نخ از سوزن پیروی می کند، او نیز
از لنین پیروی می کرد."
استعدادهای شخصی زینوویف
زینوویف یکی از بزرگ ترین خطیبان جهان بود. حتی تروتسکی، که شاید بزرگ
ترین سخنور انقلاب روسیه به شمار می رفت، درباره زینوویف می نویسد: "در فعالیت
های تبلیغی در برابر دیوارهای کاخ تاورید (Tauride
Palace) - و همانند
همه جا در گردباد تبلیغاتی آن دوره - زینوویف جایگاهی بسیار برجسته داشت؛ خطیبی با
قدرتی خارق العاده. صدای تنور و زیر او در نخستین برخورد ممکن بود شنونده را شگفت
زده کند، اما پس از مدتی با موسیقی منحصر به فردش او را مجذوب می ساخت. زینوویف
ذاتا یک مبلغ و بسیج گر توده ای بود. می توانست خود را با حال و هوای توده ها همسو
کند، از احساسات آنها به هیجان آید و برای اندیشه ها و عواطفشان بیانی پیدا کند که
شاید اندکی طولانی بود، اما تاثیری بسیار عمیق داشت. دشمنانش او را بزرگ ترین
دماگوگ در میان بلشویک ها می نامیدند. این در واقع شیوه معمول آنها برای ادای
احترام به برجسته ترین ویژگی او بود: توانایی نفوذ به قلب مردم و نواختن تارهای
احساسات آنان."
چند سال بعد، زینوویف در کنگره هاله (Halle Congress)
حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان در اکتبر ۱۹۲۰ به شهرتی جهانی
دست یافت. او پس از یک سخنرانی چهار ساعته در مناظره با یولیوس مارتف (Julius Martov)
از منشویک ها، موفق شد دو سوم نمایندگان کنگره را به پیوستن به حزب کمونیست متقاعد
کند و بدین ترتیب به تثبیت ماهیت توده ای و پرولتری آن حزب یاری رساند. از آن پس
او را "مرد هاله" می نامیدند و در میان اعضا و رهبران جنبش کمونیستی
آلمان اعتباری استثنایی به دست آورد؛ اعتباری که حتی از لنین و تروتسکی نیز فراتر
می رفت.
زینوویف همچنین مروج برجسته اندیشه های بلشویکی بود. تروتسکی، با وجود
انتقادهای تندش از زینوویف و متهم کردن او به دماگوژی، نوشت: "او سازوکار ایده
آلی برای انتقال اندیشه ها میان لنین و توده ها بود؛ و گاه میان توده ها و لنین."
اما از نظر تروتسکی و برخی دیگر، زینوویف تنها یک مبلغ و سخنور بود، نه یک نظریه
پرداز. این داوری، هرچند کاملا بی پایه نیست، اما به طور کامل نیز دقیق نیست. زینوویف
همان نظریه پرداز بلشویکی بود که روند انحطاط بوروکراتیک حزب سوسیال دموکرات آلمان
(SPD)
در دوران پیش از جنگ را بررسی کرد؛ روندی که سرانجام به تسلیم آن حزب در برابر
امپریالیسم انجامید.
زینوویف همچنین در دوران جنگ جهانی اول همراه با لنین در کار نظری
مربوط به بازنگری سیاست مارکسیستی درباره جنگ در عصر امپریالیسم مشارکت داشت. آن
دو مشترکا کتاب "سوسیالیسم و جنگ"، مهمترین اثر بلشویکی درباره جنگ امپریالیستی،
را نوشتند. لنین از زینوویف خواسته بود پژوهشی درباره جنگ ها از زمان انقلاب
فرانسه به بعد و موضع مارکسیست ها در قبال آنها انجام دهد. این مقالات نظری مهم
درباره جنگ و مارکسیسم با عنوان "بر ضد جریان" نوشته شدند و سپس در سال ۱۹۱۶ به صورت مجموعه ای از مقالات زینوویف و لنین
منتشر گردیدند. به دشواری می توان افراد دیگری را نام برد که در نگارش آثار نظری
با لنین همکاری مشترک داشته باشند.
همکاری لنین و زینوویف در این دوره تنها به کار نظری محدود نمی شد. زینوویف
مسئول اصلی فعالیت های ضدجنگ بلشویک ها بود، نمایندگی آنان را در جنبش ضدجنگ زیمروالد
(Zimmerwald)
بر عهده داشت و سازمان دهنده جناح چپ زیمروالد بود. این نقش، روابط او را با سوسیالیست
های چپ بین المللی که بعدها بنیانگذاران انترناسیونال سوم شدند، مستحکم کرد. همین
جایگاه در زیمروالد بود که زینوویف را به مناسب ترین گزینه برای ریاست انترناسیونال
کمونیستی و نامزد مورد حمایت لنین برای این سمت تبدیل کرد. ویکتور سرژ (Victor Serge)
نیز یادآور می شود که زینوویف در درون کمینترن سخنگوی لنین به شمار می رفت.
زینوویف سازمان دهنده چهار کنگره نخست کمینترن بود؛ کنگره هایی که
هنوز هم مهم ترین منبع برای شناخت عمل انقلابی در دوران معاصر محسوب می شوند. او
نویسنده و الهام بخش بسیاری از قطعنامه ها، از جمله اسناد مربوط به استراتژی، تاکتیک
و برنامه کمینترن در آن سال های انقلابی بود؛ اسنادی که نوشته های بنیادی درباره
حزب و طبقه را نیز در بر می گرفتند. در عین حال، او مسئول برخی از شکست های کمینترن
نیز بود که فاجعه بارترین آنها "اقدام مارس" (March Action)
در آلمان در سال ۱۹۲۱ بود؛ تلاشی
ماجراجویانه و کودتاگرایانه برای واداشتن کارگران به پیروی از کمونیست ها.
طرح این تصویر از دستاوردهای زینوویف، که بخش بزرگی از آن از حافظه
تاریخی پاک شده است، به معنای ترسیم چهره ای بی عیب و نقص نیست که ضعف هایش تنها
پس از مرگ لنین آشکار شده باشند. حتی در اوج زندگی سیاسی زینوویف نیز انتقادهای جدی
نسبت به او وجود داشت. یاکوف اسوردلوف (Yakov
Sverdlov)، سازمان
دهنده حزب بلشویک، او را "تجسم هراس و دستپاچگی" نامید و لنین نیز گفته
بود: "او عیب های مرا تقلید می کند." با این همه، این تصویر گسترده تر
از نقاط قوت زینوویف کمک می کند تا دریابیم چگونه او توانست در سال های ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۶ احزاب کمونیست
جهان را به شکلی بنیادی دگرگون کند و چرا سودای جانشینی لنین در رهبری دولت شوروی
را در سر داشت.
البته کمینترن اولیه تنها دستاورد زینوویف نبود. او با لنین، تروتسکی،
رادک (Radek)،
بوخارین، پل لوی (Paul Levi)، کلارا زتکین، آلفرد
روزمر (Alfred Rosmer) و بسیاری دیگر از رهبران
کمونیست همکاری می کرد. با این حال، او رهبر بلامنازع کمینترن در سال های آغازین
آن بود و بیش از هر کس دیگری با مفهوم انقلاب جهانی شناخته می شد. او آموزگار و
تربیت کننده نخستین نسل کمونیست ها در سراسر جهان بود؛ نسلی که برای رهبری عملی و
راهنمایی نظری به او چشم دوخته بود. کتاب تازه منتشر شده جان ریدل (John Riddell)
درباره کنگره چهارم کمینترن با عنوان "به سوی جبهه متحد" (Toward the United Front)
به خوبی نشان می دهد که زینوویف، هم به طور مطلق و هم در مقایسه با تقریبا همه
شرکت کنندگان دیگر، از چه توان سیاسی چشمگیری برخوردار بود.
در درون کمینترن، اعتبار کمونیست های روسیه عمدتا از این واقعیت
سرچشمه می گرفت که تنها حزبی بودند که یک انقلاب موفق را رهبری کرده بودند. در پیوند
با این موضوع، استواری نظری و همچنین تجربه سیاسی غنی، متنوع و انعطاف پذیری را به
جنبش بین المللی آورده بودند. نفوذ عظیم زینوویف در کمینترن در آغاز بر دانش،
تجربه و فعالیت های او استوار بود و همچنین بر اعتباری که از ارتباط نزدیکش با لنین
به دست می آورد. او به عنوان رئیس کمینترن، هم در دوران قهرمانانه آن از ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۳ و هم در دوران
انحطاط آن از ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۶، در برابر هر دو دوره مسئولیت داشت: هم در قبال
دستاوردهای انقلابی خود، هم در قبال نقشی که در هموار کردن راه رشد استالینیسم ایفا
کرد و سرانجام در قبال مشارکتش همراه با تروتسکی در تشکیل اپوزیسیون متحد چپ (United Left Opposition)
در سال های ۱۹۲۶ - ۱۹۲۷ علیه استالینیسم.
ویکتور سرژ که نقش زینوویف را به عنوان پل ارتباطی میان بلشویسم انقلابی و استالینیسم
بوروکراتیک در مقیاس جهانی تشخیص داده بود، او را "بزرگ ترین اشتباه لنین"
نامید. با این حال، بدون درک زمینه تاریخی ای که این نقش ها در آن شکل گرفتند، یعنی
روند انحطاط انقلاب روسیه، نمی توان معنای واقعی نقش افراد را فهمید.
انقلاب روسیه در انزوا
تصور لنین از دولت کارگری و قدرت کارگری این بود که پلیس، ارتش،
دادگاه ها و بوروکراسی، یعنی ابزارهای سرکوبگر جامعه طبقاتی، جای خود را به
کارگران مسلحی بدهند که از طریق دموکراسی مستقیم شوراهای کارگری، کمیته های
کارخانه، اتحادیه ها، میلیشیاها و احزاب کارگری، هم قوانین را وضع کنند و هم اجرای
آنها را بر عهده بگیرند. انتخابی و قابل عزل بودن همه مسئولان و دریافت دستمزدی در
حد متوسط دستمزد کارگران، قرار بود به بوروکراسی ممتاز و برخوردار از امتیازات پایان
دهد.
دولت کارگری روسیه تنها در صورتی می توانست دوام بیاورد که انقلاب به
کشورهای پیشرفته، به ویژه آلمان، گسترش یابد؛ کشوری که کمک و همکاری آن امکان
توسعه یک اقتصاد سوسیالیستی را در روسیه فراهم می کرد. در پایان جنگ جهانی اول،
انقلاب هایی در اتریش، مجارستان، آلمان، فنلاند و ایتالیا رخ داد. شوراهای کارگری
در سراسر اروپا گسترش یافتند. جمهوری های شورایی برای مدتی کوتاه در مجارستان و
باواریا قدرت را در دست گرفتند. اما این انقلاب ها به دست اتحاد میان سرمایه و
احزاب سوسیال دموکرات سرکوب شدند و در نتیجه، سوسیالیسم در یک کشور عقب مانده تنها
ماند و سرنوشت آن به شکست و نابودی گره خورد.
فرایند انحطاط انقلاب روسیه به خوبی مستند شده است: جنگ داخلی، تهاجم
ارتش های چهارده کشور امپریالیستی، سقوط بیش از ۸۰ درصدی تولید صنعتی، از میان رفتن دو سوم
پرولتاریای صنعتی تا سال ۱۹۲۱، قحطی و گرسنگی،
خالی شدن شهرها از سکنه از جمله پتروگراد و مسکو، همه گیری تیفوس و سل، جمع آوری
اجباری غلات که به شورش های دهقانی، از جمله شورش کرونشتات، انجامید. در این میان،
یک حزب سیاسی پس از دیگری غیرقانونی اعلام شد، زیرا از ضدانقلاب حمایت می کرد یا
با آن همکاری داشت. همزمان، حزب بلشویک که در دوران جنگ داخلی اعلام کرده بود اعضایش
"هیچ امتیازی نسبت به دیگر کارگران ندارند و تنها مسئولیت های بیشتری بر عهده
آنان است"، از درون در حال دگرگونی بود، زیرا کادرهای کارخانه ای آن به سمت
های فرماندهی در ارتش و همچنین دستگاه های اداری و اقتصادی دولت منتقل می شدند.
این شرایط قطعا بهترین مدرسه برای دموکراسی کارگری نبود، اما همان
واقعیتی بود که بلشویک ها در پایان جنگ داخلی با آن روبرو بودند. در دهمین کنگره
حزب در مارس ۱۹۲۱، حزب بر سر پیامدهای
هرج و مرج اقتصادی "کمونیسم جنگی" و فروپاشی کشور، دچار شکاف های شدید
جناحی شده بود. حزبی که تا این اندازه دچار تفرقه بود، نمی توانست در چنین شرایطی
قدرت را حفظ کند. راه حلی که با اکراه پذیرفته شد، اجرای نپ، "سیاست اقتصادی
نوین"، بود که برخی جنبه های بازار سرمایه داری، از جمله امتیاز و نابرابری
را بازمی گرداند. همه جناح ها پذیرفته بودند که این سیاست برای احیای تولید غلات و
صنعت ضروری است. در نهایت، همه جناح ها در کنگره دهم به پیشنهاد لنین برای ممنوعیت
موقت فراکسیون ها رای دادند، زیرا معتقد بودند تنها از این راه می توان وحدت حزب
را بازسازی کرد، وگرنه طبقه کارگر که بلشویک ها نماینده سیاسی آن بودند، قدرت را
از دست می داد.
درک این نکته مهم است که ممنوعیت فراکسیون ها به عنوان اقدامی موقت و
وابسته به شرایط خاص اتخاذ شد. هنگامی که داوید ریازانف (David Riazanov)، رئیس موسسه
مارکس-انگلس، پیشنهاد کرد که فراکسیون ها برای همیشه ممنوع شوند، لنین استدلال کرد
که "در صورت بروز اختلاف بر سر مسائل اساسی"، مشابه اختلافی که بر سر پیمان
صلح برست-لیتوفسک (Brest-Litovsk)
وجود داشت، باید امکان سازماندهی برنامه ها و پلتفرم های رقیب درون حزب وجود داشته
باشد. لنین تاکید می کرد که ممنوعیت فراکسیون ها صرفا اقدامی موقت است که به سبب
وضعیت وخیم روسیه ضرورت یافته و انتظار می رود با وقوع انقلاب آلمان در ماه های آینده
برطرف شود. همچنین ممنوعیت فراکسیون ها به معنای پایان دادن به بحث و مخالفت سیاسی
نبود. همه جناح های مهم اپوزیسیون، از جمله جناح تروتسکی، بوخارین، اپوزیسیون
کارگری و سانترالیست های دموکرات، به کمیته مرکزی جدید انتخاب شدند و در آن نمایندگی
داشتند.
اما در عمل، فراکسیونها هرگز دوباره قانونی نشدند. این ممنوعیت به
وضعیتی دائمی تبدیل شد و بوروکراسی رو به رشد از همین روزنه برای تحمیل سلطه خفه
کننده خود بر دموکراسی حزبی استفاده کرد. حتی تروتسکی، که از تیزبین ترین ناظران این
تحولات بود، سالها طول کشید تا به اهمیت فاجعه بار چرخشی که در کنگره دهم رخ داده
بود پی ببرد. او بعدها نوشت: "میتوان تصمیم کنگره دهم را ضرورتی سنگین و
ناگزیر دانست. اما در پرتو رویدادهای بعدی، یک نکته کاملا روشن است: ممنوعیت فراکسیونها
به تاریخ قهرمانانه بلشویسم پایان داد و راه را برای انحطاط بوروکراتیک آن هموار
کرد."
با این همه، سراسر تاریخ روسیه در دهه ۱۹۲۰، تاریخ مبارزه جناح هایی بود که نماینده طبقات
اجتماعی مختلفی بودند و در درون حزب بلشویک، که تنها حزب قانونی کشور بود، فعالیت
می کردند. اما از آنجا که فراکسیونها به رسمیت شناخته نمیشدند، هر زمان که
بوروکراسی رو به رشد را به چالش میکشیدند، حقوق دموکراتیک آنان به شدت محدود می
شد.
در سالهای ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ تقریبا چیزی به نام "دستگاه حزبی"
وجود نداشت. اسوردلوف (Sverdlov)،
سازمان دهنده حزب، تنها پانزده نفر در اختیار داشت. در سال ۱۹۱۹، در اوج جنگ داخلی، حزب بلشویک هشتاد کارمند
تمام وقت داشت که این تعداد در سال ۱۹۲۰ به ۱۵۰ نفر رسید. اما تا سال ۱۹۲۱ این رقم به ششصد نفر افزایش یافت و در سال ۱۹۲۲ دستگاه حزبی به معنای واقعی شکل گرفت؛ دستگاهی
با ۱۵٬۳۲۵ کارمند تمام وقت که وظیفه کنترل اعضای حزب و
انتخابات حزبی را بر عهده داشت. زینوویف رشد این دستگاه حزبی را ابزاری ضروری برای
مهار دستگاه دولتی می دانست. چه توهم بزرگی! استالین که در سال ۱۹۲۲ به سمت دبیرکل انتخاب شد، به سرعت دستگاه حزبی
را متمرکز کرد و سپس از همین دستگاه مرکزی برای انتصاب افراد در مناصب حزبی، دولتی
و اقتصادی استفاده کرد. این نخستین گام ها در شکل گیری "نومنکلاتورا" (Nomenklatura) بود؛ مجموعه سمت های مهمی
که بوروکراسی به عنوان طبقه حاکم جدید بر آنها کنترل داشت.
بلشویکها با ممنوع کردن فراکسیونها، شیوههای جانشین گرایانه ای را
گسترش دادند که در آغاز و در شرایط جنگ داخلی ضرورتی اجتناب ناپذیر داشتند. نخستین
گام، یعنی ممنوع کردن احزابی که از ضدانقلاب حمایت می کردند یا با آن سازش داشتند،
به دلیل عملکرد منشویکها و سوسیالیستهای انقلابی علیه انقلاب، اجتناب ناپذیر
بود. اما پیامد پیش بینی نشده وجود تنها یک حزب قانونی، که در ابتدا فضیلتی مثبت
تلقی می شد، فاجعه بار از آب درآمد. با افول حیات سیاسی در شوراها، تنها حزب قانونی
عملا جای نهادهای نمایندگی طبقه کارگر را گرفت. این روند سپس با ممنوعیت فراکسیون
ها گسترش یافت، بهگونهای که رهبری حزب جای اعضا و بدنه کارگری حزب را گرفت و
اندکی بعد نیز دستگاه حزبی جای رهبری حزب را اشغال کرد. همانگونه که خواهیم دید، زینوویف
این سیاست را به کمینترن نیز گسترش داد و فراکسیون ها را در آنجا نیز ممنوع ساخت
تا احزاب کمونیست دیگر نتوانند از تروتسکی و اپوزیسیون روسیه حمایت کنند.
بلشویکها نسبت به فرایندی که در آن گرفتار شده بودند آگاهی روشنی
نداشتند. تصور میکردند ضدانقلاب از دل نیروهای سرمایهداری سر برمیآورد، نه از
درون یک طبقه بوروکراتیک در حال شکل گیری. میکوشیدند تا زمانی که انقلاب اروپا به
یاریشان برسد، قدرت را حفظ کنند و کشور را از وضعیت فاجعه باری که به آن تحمیل شده
بود نجات دهند. لنین اعلام می کرد که این مسیر به معنای عقب نشینی از دموکراسی و
عقب نشینی از سوسیالیسم است، هرچند عقب نشینی ای موقت و ناگزیر. اگر بلشویک ها
قدرت را از دست می دادند، منشویک ها و سوسیالیست های انقلابی، که احزاب خرده
بورژوازی بودند، نیز قادر به حفظ آن نمی شدند. تنها نیروی اجتماعی دیگری که می
توانست قدرت را در دست گیرد، گاردهای سفید ضدانقلابی بودند که بلشویک ها تازه آنها
را شکست داده بودند. مسئولیت سیاسی بلشویک ها اجازه نمی داد پیامدهای باز شدن راه
برای بازگشت ضدانقلاب به قدرت را نادیده بگیرند. در مجارستان و فنلاند، ترور سفید
هزاران فعال طبقه کارگر و اعضای خانواده های آنان را قتل عام کرده بود. برای
نمونه، در اوکراین طی جنگ داخلی، نیروهای سفید در اقدامی که پیش درآمدی بر
هولوکاست بود، حدود ۱۰۰٬۰۰۰ یهودی را به قتل رساندند و مردان،
زنان، سالمندان و کودکان را بدون تمایز کشتند.
در چنین شرایطی، حفظ قدرت در وضعیتی کمتر از دموکراتیک، با این امید
که انقلاب آلمان نجات بخش آنان شود، گزینه ای بسیار بهتر از قرار دادن مردم روسیه
در معرض ترور و کشتار سفیدها به نظر می رسید. با این حال، اقداماتی که برای حفظ
قدرت ضروری بود، همراه با پیامدهای ناخواسته شان، به رشد دستگاه بوروکراتیک در
درون حزب بلشویک کمک کردند. همین دستگاه بود که بعدها نه تنها حزب بلشویک، بلکه
امکان انقلاب در سراسر جهان را نیز نابود کرد.
زینوویویسم به عنوان یک گرایش سیاسی متمایز، در همین بستر میان انحطاط
و ضدانقلاب بوروکراتیک شکل گرفت. این گرایش نماینده بوروکراسی کارگری مستقر در
سازمان حزبی لنینگراد بود که با نیروهای اجتماعی مشابهی همچون بوروکراسی حزبی مسکو
تحت کنترل رهبر بلشویک، کامنف، و همچنین با دیگر "بارون نشین های" محلی
و منطقه ای حزب پیوند داشت. این بوروکراسی متعلق به حزب و دولتی کارگری بود که پیشاپیش
در مسیر انحطاط قرار گرفته بود، اما هنوز پیوندهای سستی با پایگاه کارگری خود داشت
و به شکلی تحریف شده و بوروکراتیک همچنان به بسیاری از اهداف انقلاب روسیه وفادار
مانده بود. همین عناصر به رشد استالینیسم کمک کردند، اما خودشان نمیتوانستند در
ضدانقلاب بوروکراتیک استالینی ادغام شوند. با اینحال، این زینوویف بود، نه استالین،
که در پایان سال ۱۹۲۳ تروتسکی را
شکست داد. چند سال بعد، او و متحدانش همراه با تروتسکی و بازماندگان دیگر جناحهای
مخالف، اپوزیسیون متحد چپ ۱۹۲۶ - ۱۹۲۷ را تشکیل
دادند، اما سرانجام به دست بوروکراسی ادغام شده حزب و دولت که خود در شکل گیری آن
نقش داشتند و اکنون زیر کنترل استالین قرار گرفته بود، شکست خوردند.
بحث درباره نقش مبارزات درونی روسیه در دهه ۱۹۲۰ یا رویدادهای مهم کمینترن، مانند
بلغارستان، کمیته اتحادیههای کارگری انگلیس و روسیه یا انقلاب چین در سال های ۱۹۲۵ تا ۱۹۲۷، خارج از
محدوده این مقاله است. هدف این نوشته صرفا نشان دادن این موضوع است که چگونه انحطاط
بوروکراتیک انقلاب، احزاب کمینترن را از ابزارهای انقلابی طبقه کارگر به ابزارهای
منفعل بوروکراسی روسیه تبدیل کرد.
زینوویویسم تنها چند سال، از ۱۹۲۴ تا ۱۹۲۷، به صورت یک گرایش سیاسی آشکار وجود داشت و سپس
چند سال دیگر نیز به شکل شبکه ای زیرزمینی و سست ادامه یافت. سه عامل در شکل گیری
آن نقش اساسی داشتند: دستگاه بوروکراتیکی که از دل انحطاط انقلاب روسیه سربرآورد،
شکست انقلاب آلمان در سال ۱۹۲۳ که هم چشم
انداز انقلاب جهانی و هم سیاست های جانشین گرایانه مبتنی بر آن را تضعیف کرد، و
مرگ لنین. مرگ لنین راه را برای نبرد جانشینی میان اعضای "ترویکا" یا هیئت
سه نفره، یعنی زینوویف، کامنف و استالین، علیه تروتسکی گشود. این کشمکش بیان سیاسی
تلاش بوروکراسی برای محدود کردن کنترل باقی مانده طبقه کارگر بر نهادها و زندگی
شوروی بود. زینوویف و استالین با همکاری یکدیگر "کیش رسمی لنین" را در
سطح دولت ابداع کردند، اصطلاح "تروتسکیسم" را رواج دادند و همچنین
استفاده از نقل قول های گزینشی و خارج از متن را برای بی اعتبار کردن و شکست دادن
مخالفان به کار گرفتند.
پنجمین کنگره کمینترن
پل میان لنین و استالین
پنجمین کنگره کمینترن که در ژوئن تا ژوئیه ۱۹۲۴ برگزار شد، به منزله پلی میان چهار کنگره
انقلابی ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۲ و کنگره ششم در ۱۹۲۸ بود؛ کنگره ای که سلطه بلامنازع استالین را تثبیت
کرد. کنگرههای اولیه کمینترن، با وجود همه ضعفهایشان، نشستهایی باز، دموکراتیک
و اغلب پرتنش بودند که هنوز هم به عنوان منبعی از تجربه برای انقلابیون اهمیت
دارند. اما در کنگره ششم، همه این ویژگیها از میان رفته بود.
در این کنگره، زینوویف در اوج قدرت خود قرار داشت. به تعبیر ای. اچ.
کار (E. H. Carr)،
این "کنگره زینوویف" بود. در بحث درباره "نظام اقتصادی و سیاسی
جهانی"، که شامل ۴۹ سخنران و ۱۳ نشست طی ۸ روز بود، سخنرانیهای زینوویف ۶۵ صفحه از مجموع ۱۲۰ صفحه صورت جلسات را به خود اختصاص داد. با اینحال،
این هنوز یک کنگره استالینی نبود. در آن مخالفتهایی از سوی بخشهایی از احزاب
آلمان، سوئد، ایتالیا و دیگر کشورها و نیز از سوی رهبران مهمی مانند کارل رادک، هاینریش
براندلر (Heinrich Brandler)،
آماهدهو بوردیگا (Amadeo Bordiga)
و کلارا زتکین وجود داشت. آگوست تالهایمر
(August Thalheimer)،
با وجود آنکه مسئول شکست آلمان در ۱۹۲۳ شناخته می شد،
همچنان به عنوان یکی از هم نویسندگان برنامه و نیز به همراه بوخارین رئیس کمیسیون برنامه باقی مانده بود. بوردیگا نیز
قطعنامه ای در برابر گزارش زینوویف ارائه کرد که مورد حمایت ۸ نماینده قرار گرفت، و ۵ نماینده ایتالیایی از تایید اخراج بوریس سووارین
(Boris Souvarine)
خودداری کردند (که با اتهام "تروتسکیسم" اخراج شده بود، هرچند عنوان
حقوقی دقیق آن روشن نیست).
با اینحال، سطح بحث ها، گستره موضوعات و میزان تحمل اختلاف نظرها نسبت
به کنگره چهارم به طور چشمگیری کاهش یافته بود. در سراسر کنگره، زینوویف حمله به
"خطر راست" و "خرده بورژوازی" را هدایت می کرد؛ اتهاماتی که
علیه تروتسکی و هواداران او نیز به کار می رفت، در حالی که در برابر سازش های
ناآگاهانه با اپورتونیسم کائوتسکیایی سکوت برقرار بود. اوژن وارگا (Eugen Varga)، اقتصاددان اصلی بین
الملل، برای مثال از این تز حمایت کرد که اولترا امپریالیسم می تواند جنگ های امپریالیستی
را از میان ببرد: او گفت "ممکن است تضاد میان قدرت های مختلف امپریالیستی پایان
یابد. یک قدرت امپریالیستی واحد یا امپریالیسم متحد انگلیس-آمریکا می تواند چنان
بر بقیه جهان مسلط شود که جنگ های آینده غیرممکن گردد." این نفی دیدگاه های
قاطع لنین، بدون هیچ مخالفتی در کنگره باقی ماند.
بلشویکسازی و کارزارهای ضد تروتسکی
هدف کنگرهای که در تاریخ به عنوان "کنگرهی بلشویکسازی"
ثبت شد، تغییر سیاستها و ساختارهای درونی احزاب دیگر برای تابعکردن آنها به حزب
روسیه بود. ایده اصلی که به اتفاق آرا پذیرفته شد این بود که حزب روسیه تنها حزب
حقیقتا بلشویک (یعنی انقلابی) است و بنابراین همه احزاب دیگر باید به آن وفادار و
تابع باشند. اعتبار انقلاب روسیه، بهویژه پس از شکست سایر انقلابها، پذیرش این
موضوع را برای رهبران کمونیست آسانتر کرد. تا آن زمان، اگرچه رهبران روسیه از
اقتداری والا برخوردار بودند، این اقتدار مبتنی بر اقناع سیاسی و اعتمادی بود که ایدهها
و تجربه خودشان در دیگران برمیانگیخت. اما اکنون دیگر نمیشد به اقتدار آنها
خرده گرفت. انتظار میرفت از این پس هر حزبی دستورات حزب روسیه، و در واقع دفتر سیاسی
آن را اجرا کند.
یکیک احزاب در کنگره اعتراف کردند که واقعا کمونیست نیستند و هنوز
باقیماندههایی از سوسیالدموکراسی را با خود دارند. بوهومیر اسمرال (Bohimir Šmeral)، رهبر حزب چک، اعلام
کرد: "حزب ما واقعا یک حزب بلشویک نیست و این موضوع درباره همه احزاب انترناسیونال
به جز حزب روسیه صدق میکند." ارنست تلمان (Ernst
Thaelmann) از حزب آلمان
اعلام کرد: "در پایان ماه اکتبر، فهمیدیم که حزب ما یک حزب کمونیست حقیقی نیست."
یکی دیگر از نمایندگان آلمانی اعتراف کرد: "از دیدگاه تشکیلاتی، حزب ما بیشتر
یک ماشین سوسیالدموکرات است تا یک سازمان بلشویکی." کاتایاما (Sen Katayama) از ژاپن اعلام کرد: "من
با رهبری انقلاب جهانی توسط هر حزبی در کمینترن به جز حزب روسیه مخالفم." و
کنگره بدینمنوال ادامه یافت.
این تابعیت در برابر حزب روسیه برای اطمینان از این بود که هیچ حزب
خارجی با سیاستهای تروئیکا مخالفت نکند. اولین هدف کارزار بلشویکسازی از میان
بردن حمایت از تروتسکی بود، پس از آنکه احزاب لهستان، فرانسه و آلمان علیه حملات
سهمگین به تروتسکی در اواخر ۱۹۲۳، در پاسخ به انتشار جزوه "راه تازه" که
مخالفت آشکار او را با زوال بوروکراتیک انقلاب نشان میداد، اعتراض کردند. نمایندگان
کنگره پنجم به تروتسکی و اپوزیسیون روسیه به عنوان جناح راست، فرصتطلب و خردهبورژوا
حمله کردند. کامنف و زینوویف بعدها به تروتسکی اعتراف کردند که آنها تروتسکیسم را
برای تقویت مبارزه جانشینی خود ساختهاند و زینوویف افزود که "حقه این بود که
اختلافات قدیمی [با لنین] را با مسائل جدید پیوند بزنند."
همچنین "لوکزامبورگیسم" نیز ساخته و هدف حمله قرار گرفت که
هنگام بررسی حزب آلمان به آن خواهم پرداخت. "تزهای بلشویکسازی" تروتسکیسم
و لوکزامبورگیسم را در یک جا جمع کرد و اعلام داشت: "هرچه این رهبران سیاسی
به لنینیسم نزدیکتر باشند، دیدگاههایشان در آن جنبههایی که با لنینیسم منطبق نیست،
خطرناکتر است."
نمایندگان احزاب آلمان، فرانسه، بریتانیا و آمریکا قطعنامهای را
ارائه کردند که با تصویب عمومی پذیرفته شد و در آن آمده بود: "ما بطور کامل
از کمیته مرکزی حزب کمونیست روسیه حمایت میکنیم. اقدامات اپوزیسیون نه تنها علیه
کمیته مرکزی حزب کمونیست روسیه، بلکه بطور عینی علیه منافع تمام انترناسیونال کمونیست
است. این اقدامات با به خطر انداختن دیکتاتوری پرولتاریا در اتحاد جماهیر شوروی و
تضعیف حزب کمونیست روسیه که تنها قادر به حفظ این دیکتاتوری است، به میراث لنین
حمله میکند. کمینترن باید بر طرد قاطعانه چنین مفاهیم غیرلنینیستی توسط همه اعضای
انترناسیونال و همه بخشهای آن اصرار ورزد، مفاهیمی که با انقلاب جهانی در تضاد
است و اقتدار گارد قدیم بلشویک را که نه تنها رهبر دولت شوروی بلکه رهبر کمینترن
است، خوار میشمارد. کنگره پنجم کمینترن باید تصمیم کنگره سیزدهم حزب کمونیست روسیه
را تأیید کند و به شدت تأکید نماید که دیدگاههای اپوزیسیون روسیه انحرافاتی خردهبورژوایی
و فرصتطلبانه است."
زینوویف نتیجهگیری کرد: "کمینترن باید یکدست باشد... هیچ تردیدی
نیست که راستگرایان به کار خود مانند قبل ادامه خواهند داد و عملا به یک جناح تبدیل
خواهند شد. انترناسیونال کمونیست این را اجازه نخواهد داد... بلشویکسازی یعنی تشکیل
یک سازمان محکم، یکدست و متمرکز که به شکلی دوستانه و برادرانه، همه اختلافات را
در صفوف خود ریشهکن کند." هیچ مخالفتی با بازتعریف زینوویف از کمینترن به
عنوان یک انترناسیونال یکدست وجود نداشت. این نشان میدهد که انحطاط کمینترن از
کنگره چهارم آن در ۱۹۲۲ تا کنگره پنجم در ۱۹۲۴ چقدر سریع و عمیق بوده است.
طی چند ماه، حزب کمونیست روسیه و کمیته اجرایی کمینترن تصمیمات کنگره
را گسترش دادند. در اواخر ۱۹۲۴ آنها استدلال کردند که سرمایهداری جهانی تثبیت
شده است و انقلاب جهانی دیگر در دستور کار فوری نیست. آنها به جای انقلاب جهانی،
نظریه "سوسیالیسم در یک کشور" را پذیرفتند، مفهومی که نخستین بار استالین
از آن استفاده کرد. در استدلالی که بطور آشکار با انترناسیونالیسمی که در قلب جنبش
قرار داشت تناقض داشت، اکنون چنین گفته میشد که سوسیالیسم میتواند در روسیه عقبمانده
و منزوی توسعه یابد. همزیستی با سرمایهداری جهانی میتوانست با اجتناب از تهدید
سرمایهداری و ایجاد اتحاد با کشورهای سرمایهداری، با حمایت احزاب کمونیست خارجی،
به دست آید. بحث از این که انقلاب روسیه تا زمان موفقیت انقلاب در جای دیگر دوام میآورد،
به این بحث تغییر یافت که روسیه دیگر برای ساختن سوسیالیسم نیازی به انقلاب در
اروپا ندارد. نقش احزاب کمونیست دیگر برگزاری انقلاب در کشورهای خودشان نبود، بلکه
دفاع از اتحاد شوروی، سیاستهای خارجی آن و رهبری بوروکراتیک آن بود.
فاشیسم و "سوسیالفاشیسم"
دومین بحث مهم کنگره درباره شکست انقلاب آلمان بود. هدف درک این فاجعه
نبود، بلکه محافظت از زینوویف و رهبری کمینترن با انداختن تقصیر به گردن رهبران
آلمانی براندلر (Brandler)
و تالهایمر و همچنین رادک متحد تروتسکی و به طور تلویحی به خود تروتسکی بود.
تروتسکی دو بار مورد سرزنش قرار گرفت: یک بار به عنوان "منبع فرصتطلبی راست
در کمینترن" و بار دیگر به خاطر موضعش مبنی بر اینکه رهبران حزب آلمان نباید
برای اجرای سیاستهایی که توسط رهبری کمینترن وضع شده بود قربانی شوند.
در جریان این بحث، زینوویف تحلیلی از فاشیسم و سوسیالدموکراسی فرموله
کرد که در اصل پیشدرآمد نظریه "سوسیالفاشیسم" بود که بعدها توسط بوخارین
و استالین در کنگره ششم کمینترن بسط داده شد. این نظریه که سوسیالدموکراسی و فاشیسم
را "دوقلو" میدانست، هرگونه جبهه متحد بین کمونیستها و سوسیالدموکراتها
را علیه هیتلر منتفی میساخت با این استدلال که اولی از دومی بهتر نیست. زینوویف
بدون هیچ مخالفت آشکاری در ۱۹۲۴ ادعای مشابهی کرد: "حزب سوسیالدموکرات به
بالی از فاشیسم تبدیل شده است."
آمادئو بوردیگا (Amadeo Bordiga)
که گزارش رسمی دربارهی فاشیسم را ارائه داد، اضافه کرد: "فاشیسم صرفا پلتفرم
قدیمی احزاب چپبورژوا و سوسیالدموکراتها را به شکلی جدید اتخاذ کرده است"
و اینکه "پیروزی موسولینی در ایتالیا یک تغییر در رهبری طبقه بورژوا بود، اما
این تغییر نشاندهنده تغییر در برنامهی بورژوازی ایتالیا نیست." این مطلب
بعدها توسط حزب کمونیست آلمان تکرار شد که رژیمهای وایمار (Weimar) از قبل فاشیست بودند و هیتلر
نشاندهنده هیچ تغییری نخواهد بود.
جبهه متحد از پایین
تعریف جدید از سوسیال دموکراسی، سیاست جبهههای متحد را نفی کرد؛ سیاستی
که لنین و تروتسکی در کنگرههای سوم و چهارم برای غلبه بر چپگرایی کودکانه احزاب
کمونیست تازه تاسیس به دست آورده بودند. کارل رادک و کلارا زتکین با حمایت چند نماینده
دیگر، با قدرت از سیاست جبهه متحد برای مبارزه مشترک با احزاب کارگری اصلاحطلب
دفاع کردند، اما زینوویف اینگونه پاسخ داد: "اگر این احزاب کارگری واقعا
احزاب کارگری بودند، ما میتوانستیم با آنها ائتلاف تشکیل دهیم و در اروپا شکستناپذیر
میشدیم. اما این احزاب فقط در نام احزاب کارگری هستند. بنابراین... صحبت از
ائتلاف، یک آرمانشهرگرایی ضد انقلابی و فرصتطلبی است."
سپس زینوویف جبهه متحد را نه بعنوان توافق با سایر احزاب، بلکه به
عنوان اتحاد همه نیروها "از پایین" تحت رهبری کمونیستها دوباره تعریف
کرد. همانطور که در تز تصویبشده آمده بود: "تاکتیکهای جبهه متحد از پایین
مهمترین هستند، یعنی یک جبهه متحد تحت رهبری حزب کمونیست... آنها نباید تحت هیچ
شرایطی تا سطح تاکتیکهای پایین آوردن ایدهآلهای ما به سطح درک این کارگران [سوسیال
دموکرات و غیر حزبی] تنزل یابند."
این ایده توسط روت فیشر (Ruth
Fischer)، رهبر تازه
منصوبشده حزب کمونیست آلمان از سوی زینوویف، بسط داده شد که به دفاع از سیاست
جبهه متحد حمله کرد و آن را "تلاشی برای نشان دادن فاشیسم و جمهوری نوامبر
(جمهوری دموکراتیک وایمار) به عنوان دو نیروی مخالف و نه به عنوان اشکال مختلف یک
نیروی دیکتاتوری سرمایهداری" دانست. او موضع اتخاذشده در کنگرههای سوم و
چهارم را علت شکست انقلاب آلمان در ۱۹۲۳ میدانست: "شکست اکتبر آلمان ناشی از
فرصتطلبی بود که از سیاست جبهه متحد با سوسیال دموکراتها رشد میکند، سالها
فرصتطلبی که حزب کمونیست را با متحد کردن آن با سوسیال دموکراسی تضعیف کرد."
رادک به درستی اعلام کرد که "سخنرانی رفیق زینوویف، که به نظر من
به معنای لغو قطعنامه کنگره چهارم یعنی جبهه متحد است. تعدادی از رفقا نامه
سرگشاده [اولین پیشنهاد جبهه متحد] را فرصتطلبانه میدانستند اما لنین در کنگره
سوم برای دفاع از آن مداخله کرد." سپس زینوویف و بوخارین که با سیاست جبهه
متحد کنگرههای سوم و چهارم مخالفت کرده بودند، گفتند که لنین در تایید سیاستی که
ابتدا توسط پل لوی (Paul Levi) توسعه یافته بود اشتباه
کرده بود و لنین متوجه شده بود که آنها در دیدگاههای اولیه خود علیه آن درست میگفتند،
ادعایی که هیچ مدرکی برای آن ارائه نشد.
سخنرانی جمعبندی درباره فاشیسم توسط بوردیگا بیان کرد که پاسخ نیروهای
مختلف اپوزیسیون به ترور ماتئوتی (Matteotti) (یک مخالف سوسیالیست
موسولینی) به این معنی است که "حزب باید شعار انحلال همه اپوزیسیونهای ضد
فاشیسم را اتخاذ کند و باید آنها را با اقدام آشکار و مستقیم جنبش کمونیستی جایگزین
کند." این توهم فوق چپ، یعنی عدم اتحاد با سایر نیروهای ضد فاشیسم و مخالفت
با آنها به عنوان نیروهایی که به اندازه کافی انقلابی نیستند، مقدمهای بر تراژدی
فاجعهبار شکست حزب کمونیست آلمان در مقاومت در برابر به قدرت رسیدن هیتلر بود.
با توجه به پذیرش سیاستهایی توسط کمینترن زینوویفی که مقدمهای برای
سیاستهای اتخاذشده تحت کمینترن استالین در چند سال بعد بود، چرا زینوویفیسم را یک
گرایش سیاسی متمایز و نه هنوز استالینیسم بدانیم؟ کنگره پنجم برعکس استالینیسم،
هنوز دارای اپوزیسیون آشکار بود که خط جدید را به چالش میکشید، از جبهه متحد دفاع
میکرد و علیه تلاش زینوویف و بوخارین برای از بین بردن کار کنگرههای سوم و چهارم
استدلال میکرد. اپوزیسیون وجود داشت، اما به شدت توسط سرخوردگی ناشی از شکست
انقلاب آلمان و پذیرش سیاستهای بوروکراتیک روسیه به عنوان امری ضروری برای پیروزی،
مهار شده بود. موازنه قوا به تردیدکنندگان باوراند که در این مقطع، ورود به اپوزیسیون
آشکار بیفایده است. تروتسکی که به عنوان عضو هیئت رئیسه کنگره شرکت کرده بود و مانیفست
آن را نوشت، با وجود اینکه از او خواسته شده بود دیدگاههای خود را در مورد مسئله
روسیه بیان کند، از سخنرانی در کنگره خودداری کرد. او اشاره کرد که این یک مسئله
بسته است و بیم آن داشت که منجر به اقداماتی علیه او در حزب روسیه شود.
کنگره پنجم هرچند تنزل یافته بود، اما ماهیت کمونیستی خود را حفظ کرد،
همانطور که سه بحث و تصمیم سیاسی که همسو با روح کنگرههای قبلی بود، این را نشان
داد. تصمیم اول، یکی از ویژگیهای جذاب "بلشویکی کردن" بود، جنبه سالمی
که برای فروختن بقیه این بسته مخرب استفاده شد. این اقدام برای سازماندهی مجدد
احزاب کمونیست در هستههای کارخانهای یعنی مدل شاخه کارخانهای بود. یکی از معدود
نتایج قانعکنندهای که از شکست انقلاب آلمان گرفته شد این بود که حزب کمونیست
آلمان (KPD) مرتکب اشتباهات بزرگی شد
زیرا تصمیماتش بطور نزدیک با تغییر آگاهی در شوراهای کارخانه همسو نبود تا بتواند
به صورت روزانه سطح موافقت یا مخالفت با پیشنهادات سیاسی خود را بسنجد. ساختار
هسته کارخانهای حزب بلشویک، آن را قادر ساخته بود تا ایدههای خود را با احساسات
برخاسته از پایین ادغام کند، پاسخ تودهها را به پیشنهادات و تاکتیکهای بلشویکی
ارزیابی کند و رویکرد خود را در رویدادهای بسرعت در حال تغییر در ۱۹۱۷ به طور
انعطافپذیر تغییر دهد. کنگره پنجم در "شرایط اساسی برای تشکیل احزاب کمونیست
تودهای" پیشنهاد کرد که احزاب کمونیست با استفاده از این مدل موفق بلشویکی،
برای خیزش انقلابی بعدی سازماندهی مجدد شوند.
دوم، کنگره با تاکید بر اینکه همه احزاب کمونیست، به ویژه آنهایی که
در کشورهای دارای مستعمره هستند، باید به فعالیتهای ضد امپریالیستی عملی
بپردازند، ضد امپریالیسم جنبش کمونیستی را پیش برد. آنها باید از شورشهای
مستعمراتی حمایت میکردند که به دلیل پویاییهای رهاشده در فروپاشی امپراتوریها
در جنگ جهانی اول و انقلاب روسیه در حال گسترش بود. کمونیستهای فرانسوی برای اولین
بار فعالیت ضد امپریالیستی را در حمایت از شورشها در شمال آفریقا و فعالیت ضد
نظامیگری را در ارتش فرانسه آغاز کردند. به همین ترتیب، آمریکاییها فعالیت خود
را پیرامون اشغال فیلیپین و سپس در دفاع از آگوستو ساندینو (Augusto Sandino)
و انقلاب نیکاراگوئه شروع کردند.
سرانجام، کنگره فعالیت کمونیستی را در میان دهقانان آغاز کرد و اعلام
نمود که برای موفقیت انقلاب، باید دهقانان را با خود همراه کرد. این موضوع در برخی
از تاریخنگاریهای چپ به عنوان یک انحراف به راست تلقی و رد شده است که سیاست
دهقانی نپ حزب کمونیست روسیه را به کمینترن وارد کرد. اگرچه این استدلال تا حدی
اعتبار دارد، اما مسئله اصلی این بود که کمونیستها در حال آغاز کار لازمی بودند
که سوسیال دموکراسی، از جمله جناح رادیکال آن، پیش از این رد کرده بود. دیدگاه
"مارکسیست ارتدوکس" انترناسیونال دوم این بود که دهقانان سرمایهداران
کوچکی هستند که محکوم به نابودیاند و نباید از آنها دفاع کرد، زیرا مزارع بزرگ
کارآمدتر هستند. لنین و بلشویکها این جبرگرایی قضاوقدری را به عنوان یک جایگزین
فرقه گرایانه برای سیاست کنار گذاشتند. آنها از دهقانانی که زمینهای بزرگ را
تصاحب کرده و زمین را تقسیم میکردند، حمایت کردند. آن سیاست دهقانان را به سمت
انقلاب و ارتش سرخ در جنگ داخلی جذب کرد. زینوویف استدلال میکرد که شکست جمهوری
شوروی مجارستان به دلیل عدم واگذاری زمین به دهقانان بود.
این سه پیشرفت در تئوری و عمل، نابودی سیاستها و هنجارهای دموکراسی
کمینترن را که توسط زینوویفیسم گسترش یافت توجیه نمیکند، اما نشانههایی هستند از
اینکه جنبش کمونیستی با وجود انحطاط عمیقش، هنوز سرشار از پتانسیل انقلابی بود.
سازماندهی زینوویفی
زینوویفیسم فرآیند مطیعسازی احزاب کمونیست خارجی، سیاستها و رهبران
آنها را در برابر منافع بوروکراتیک مسکو آغاز کرد. برای دستیابی به این هدف،
ساختارهای داخلی و زندگی سیاسی احزاب کمونیست خارجی باید بطور کامل بازسازی میشد
که در برخی موارد از طریق اخراج بخش عمدهای از اعضای آنها صورت گرفت.
حزب یکپارچه
تا سال ۱۹۲۴، بینالملل کمونیست و احزاب وابسته به آن، سرشار از بحثهای
دموکراتیک و پویا بودند. نتایج سازمانی کارزار "بلشویکی کردن" زینوویف،
آغاز پايانی بر این استقلال پرجنبوجوش بود و احزاب کمونیست را از ابزار انقلاب به
پیادهنظام حزب کمونیست روسیه، و از پیشگامان انقلاب به مرزبانان روسیه تبدیل کرد.
روشهای سازمانی برای دستیابی به این هدف، که تکمیل نهایی آن سه تا پنج سال دیگر
زمان برد، فرآیند ریشهکن کردن دموکراسی کارگری را در احزاب وابسته مختلف آغاز
نمود. این اقدامات خود متضاد با هنجارهای لنینیسمی بودند که تا آن زمان وجود داشت.
پیش از سال ۱۹۲۴، مفهوم حزب یکپارچه (Monolithic)،
یعنی حزبی بدون تفاوت دیدگاه، وجود نداشت. "اولین ظهور صفت 'یکپارچه' در
رابطه با حزب، در قطعنامه سیزدهمین کنفرانس حزبی در ژانویه ۱۹۲۴ بود که تروتسکی را
محکوم کرد" و دیدگاههای او درباره حزب را در تضاد با بلشویسم به عنوان
"یک کل یکپارچه" قرار داد. مطرح شدن و پذیرش این واقعیت، بازتابی از این
بود که انحطاط تا چه حد پیش رفته است. این یک جهش به سوی ایدههای جامعه یکپارچه و
دولت توتالیتر استالینیستی در آینده بود.
یک سازمان انقلابی زنده که هیچ اختلافی در آن نباشد غیرممکن است؛
توافق کامل تنها به دلیل سرکوب یا انفعال بیفکرانه وجود دارد. یکپارچهگرایی،
زندگی سیاسی در قبرستان است. این امر احزاب کمونیست را نابود کرد و آنها را از
رهبری انقلابهای طبقه کارگر از پایین ناتوان ساخت. انسجام ایدئولوژیک بلشویکی که
بر پایه پذیرش مشترک اصول و برنامه حزب استوار بود، با یکدستی ایدئولوژیک جایگزین
شد، بطوری که مخالفت به عنوان انحراف بدعتآمیز و خیانت تعریف گردید و در عمل، حق
فکر کردن از اعضا سلب شد.
جناحها
پیش از سال ۱۹۲۴، جناحها در همه احزاب کمونیست وجود داشتند. تمام تاریخ
بلشویسم شامل مبارزات داخلی بین گرایشها، جریانها، جناحها و طیفهای مختلف فکری
بود. این امر قبل از انقلاب، در حین آن و پس از پیروزی صادق بود، هرچند بعد از سال
۱۹۲۱ به شکلی ضعیفتر درآمد. مبارزات داخلی به صورت علنی انجام میشد که شامل
سازماندهی جناحی نیز بود. این احزاب سوسیال دموکرات بودند که اعضای منفعل را
پرورش میدادند و جناحها را ممنوع میکردند (به ویژه حزب سوسیال دموکرات آلمان پیش
از جنگ جهانی اول)، نه لنینیسم با اعضای فعال و مبارز خود که برای رهبری رقابت میکردند.
روزا لوکزامبورگ و انقلابیون آلمانی به دلیل انضباط حزب سوسیال دموکرات آلمان از
سازماندهی و فعالیت جناحی محروم بودند، انضباطی که در صورت تخطی، آنها را منزوی یا
اخراج میکرد. همین ناتوانی چپ آلمان در سازماندهی فراتر از یک شبکه سست، مانع از
توسعه سازمان انقلابی آلمان پیش از جنگ شد.
ممنوعیت جناحها امتداد منطقی مدل روسی بود که اکنون در کمینترن اعمال
میشد. همانطور که تروتسکی نوشت: "پیروان بیاصالت، ممنوعیت موجود در حزب
حاکم اتحاد جماهیر شوروی را به بخشهای جوان کمینترن تعمیم دادند و در نتیجه آنها
را پیش از آنکه زمان برای رشد و توسعه داشته باشند، به انحطاط محکوم کردند."
این بخشی از مطیعسازی در برابر حزب روسیه بود، زیرا در قطعنامه کمینترن ذکر شده
بود که برای تبدیل شدن به یک "حزب جهانی بلشویکی همگن"، هر حزب عضو
"باید حزبی متمرکز باشد که هیچ جناح، گرایش یا گروهی را مجاز نداند."
ممنوعیت سازماندهی شامل حال اعضا میشد که فقط میتوانستند دیدگاهها و سیاستهای
ارائه شده توسط رهبری موجود را بپذیرند و نه اینکه با آن مخالفت کنند؛ رهبری که
خود هرگز از سازماندهی برای دیدگاهش منع نشده بود.
پیش از این دوره، رهبری به عنوان مرکز بالاترین آگاهی سیاسی یک حزب
کمونیست دیده میشد که وظیفه داشت برای بالا بردن بقیه سازمان تا آن سطح تلاش کند.
نقش آن، آغاز سیاستهایی برای تقویت سازمان و پیش بردن آن سیاستها در مبارزه در
دنیای بیرون بود. رهبری بوروکراتیک که نمیشد آن را به چالش کشید، جایگزین رهبری
انقلابی در جنبش کمونیستی شد. یک رهبری انقلابی باید تحت کنترل دموکراتیک از پایین
ثابت کند که سیاستها، ابتکارات، اقدامات، تبلیغات و عمل او بهترین جایگزینها برای
سازمان هستند. این امر با ایجاد اعضای مطیع، رام و منفعلی که قادر به به چالش کشیدن
سیاستها یا تغییر رهبری نیستند، غیرممکن میشود.
حق تشکیل جناحها یک حق دموکراتیک اساسی در هر سازمان سوسیالیستی بود
و هست. بدون آن، اعضا از حق فکر کردن، مخالفت کردن و ارائه سیاستهای جایگزین
محروم میشوند؛ از ارائه ایدههای نو یا رهبران جدید منع میگردند؛ از توانایی
اصلاح اشتباهات محروم میشوند؛ و نمیتوانند تجربه زیسته بدنه حزب و ارتباط آنها
با طبقه کارگر غیر حزبی و جنبشهای اجتماعی را در ایجاد، توسعه، گسترش و اصلاح سیاست
حزب دخیل کنند. اگر کارگران نتوانند حزب خود را کنترل کنند، نمیتوانند برای حکومت
کردن و اداره جامعه شایسته شوند. در یک حزب انقلابی است که آگاهی طبقه کارگر رشد میکند
تا کارگران بتوانند جامعه را کنترل کنند. بدون دموکراسی کارگری، هیچ حزب کارگری
انقلابی وجود ندارد، مهم نیست چه نامی بر خود بگذارد.
دفاع از حق تشکیل جناحها به این معنی نبود که بلشویسم جناحها، جنگهای
جناحی یا فرهنگ جناحی را تشویق میکرد، همانطور که حمایت از حق تعیین سرنوشت به
معنای فراخوان برای جدایی و فروپاشی کشورهای موجود نبود. تضاد بین حق تشکیل جناح و
جناحبازی، مانند حق تعیین سرنوشت، نه با ممنوعیت این حقوق دموکراتیک اساسی، بلکه
با سیاستی حل میشد که برای رفع نیاز به استفاده از آنها طراحی شده بود. بلشویسم و
جنبش کمونیستی در بهترین حالت خود، با ایجاد یک فرهنگ داخلی که به کنترل دموکراتیک
از پایین ارج مینهاد، به تفاوتها احترام میگذاشت و از حقوق اقلیت محافظت میکرد،
از توسعه فرهنگ جناحی و جنگهای جناحی تفرقهافکن جلوگیری میکردند.
در عملکرد سالم لنینیستی، انتظار میرفت که جناحها تشکلهایی موقت و
ویژه (Ad hoc)
برای بحث روشن درباره سوالات خاص باشند. آنها معمولا با تصمیمگیری درباره مسئله
منحل میشدند (اگرچه اطلاعات جدید یا شرایط جدید میتوانست مسئله را برای بحث بیشتر،
از جمله در صورت نیاز، سازماندهی جناحی، باز کند).
جناحهای دائمی که تروتسکی مینویسد "به خودی خود یک نشانه نگرانکننده
است"، با ممنوع کردن ساده آنها بدون نقض حقوق دموکراتیک اعضا برای مخالفت، حل
نمیشود. اما دائمی بودن نشان میدهد که وفاداری به جناح است، نه به سازمان. هیچ
دلیلی برای حفظ یک جناح دائمی وجود ندارد جز عدم اعتماد به سازمان، سیاستها،
اصول، دموکراسی یا رهبری آن؛ و عدم تمایل به پذیرش مسئولیت و انضباط برای کل
سازمان. تفرقهافکنی جناحهای دائمی به یک فرهنگ سیاسی فاقد اعتماد، وفاداری و
روابط رفیقانه و به فلج سیاسی منجر میشود که خطر مداوم انشعابهای احتمالی را
افزایش میدهد.
پاسخ زینوویف به فعالیتهای جناحی، اخراج و انشعاب بود. انشعابها گاهی
تنها راهی هستند که جنبش میتواند به جلو حرکت کند یا به اصول خود وفادار بماند.
تحت فرآیند "بلشویکی کردن"، انشعابها مکرر و مخرب بودند و ایستگاههای
میانی برای رسیدن به همنوایی استالینیستی به شمار میرفتند.
بحث و گفتگوی علنی
در دهه ۱۹۲۰ پیش از "بلشویکی کردن"، بحثهای درون سازمانی
(شامل دیدگاههای اقلیت) اغلب در مطبوعات علنی ارائه میشدند. طبیعتا احزاب کمونیست
بین بحثهای سیاسی علنی و گفتگوهای حساس و خصوصی درباره پرسنل، مشکلات داخلی، امنیت
و سازماندهی برای مبارزه بیرونی تمایز قائل میشدند. گاهی در حزب کمونیست روسیه،
اقلیتها حتی حق داشتند روزنامههای خود را داشته باشند. این نوع بحث آزاد تنها میتوانست
در حزبی رخ دهد که انسجام سیاسی قوی بر پایه توافق متقابل بر اصول محکم و پذیرش
اعتماد و همکاری وفادارانه و منضبط داشت. در حزب روسیه، این امر نه با ممنوعیت
جناحها در سال ۱۹۲۱، بلکه با کارزار ضد تروتسکی به پایان رسید. به گفته ای اچ کار:
"بحران حزبی نوامبر-دسامبر ۱۹۲۳ آخرین باری بود که پراودا تریبونی برای بیانیههای
بحثبرانگیز دیدگاههای متضاد در داخل حزب فراهم کرد. پس از آن، این روزنامه
منحصرا با صدای رسمی کمیته مرکزی یا دفتر سیاسی صحبت کرد."
اکثریت حق داشتند اولویتها را تعیین کنند و به فعالیتها ساختار
دهند، از جمله اینکه چه زمانی، کجا و چه چیزی برای بحث آزاد باشد. وقتی اکثریت
دموکراتیک و نسبت به حقوق اقلیت حساس بود، این حقوق اکثریت زیر سوال نمیرفت. اما
کنگره پنجم سیاست جدیدی را معرفی کرد که به اتفاق آرا تصویب شد: "کمیسیون
سازماندهی... با تاکید اعلام میکند... که تصمیمات ارگانهای حزبی باید توسط همه
اعضای حزب اجرا شود و مسائل فقط پیش از تصمیمگیری ارگانهای حزبی مربوطه قابل بحث
است."
پس از اتخاذ تصمیم، دیگر هیچ بحثی مجاز نبود. همانطور که به حق
مخالفت حمله شد، حق بحث علنی درباره اختلافات نیز از بین رفت. این حقوق چنان در
جنبش کمونیستی ریشهدار بود که محدود کردن آنها سالها طول کشید. اما این عملکرد زینوویفی
امروزه توسط بسیاری از گروههای انقلابی صادق که از منشا آن در کنگره پنجم کمینترن
بیخبرند، به عنوان عملکرد سازمانی لنینیستی پذیرفته شده است.
سانترالیسم دموکراتیک
اشتباه گرفتن زینوویف با لنین باعث بیاعتمادی مداوم نسبت به سانترالیسم
دموکراتیک لنینیستی شده است؛ یعنی اقدام متمرکز و منضبطی که با وجود اختلافات تاکتیکی
یا سیاسی، به صورت دموکراتیک درباره آن تصمیمگیری شده است. اگر اختلافی نباشد نیازی
به انضباط نیست، و اگر دموکراسی محدود به بحثی باشد که به نتیجهگیری یا اقدام جمعی
منجر نشود، نیازی به دموکراسی نیست. سانترالیسم دموکراتیک لنینیستی برای مبارزه سیاستهای
انقلابی علیه سایر گرایشهای سیاسی و مقابله با قدرت متمرکز و منضبط دولت و
کارفرمایان با یک نیروی مخالف قوی و منضبط که قادر به دستیابی به پیروزی باشد،
سازماندهی شده بود. سانترالیسم دموکراتیک صلب نیست، بلکه با شرایط تغییر میکند:
انضباط شدید، حتی فرماندهی، در مبارزه متحد؛ بحث کاملا آزاد در غیاب اقدام فوری.
در بهترین حالت، انضباط احزاب لنینیستی به همکاری برای غلبه بر
اختلافات، فردگرایی، اخلاقگرایی و شخصگرایی اولویت میدهد. بر آموزش و تربیت برای
بالا بردن سطح سیاسی همه اعضا و توسعه پتانسیل آنها برای رهبری در طبقه کارگر تاکید
میشود. سطح بالای عملکرد منضبط و ایجاد کادر، تنها با تعهد به سنتهای اساسی،
تئوری و برنامه جنبش و با وفاداری به رفقا و سازمان میتواند وجود داشته باشد.
ویژگی بارز سانترالیسم بوروکراتیک زینوویفیسم، جایگزینی فرهنگ کمونیستی
انقلابی و به شدت سرکشِ یک دموکراسی فعال و ضد نخبهگرایی از پایین، با اعضای مطیعی
بود که آماده بودند بدون چونوچرا از دستورات بالا اطاعت کنند. لنینیسم تاکید فوقالعادهای
بر عامل ذهنی دارد. تحت شرایط تاریخی خاص، زمانی که شرایط عینی برای انقلاب مهیا میشود
و یک موقعیت پیشانقلابی باز میگردد، عامل ذهنی تعیینکننده است. تاریخ جنبش
انقلابی تایید کرده بود که کلید موفقیت، یک حزب انقلابی با تجربه سیاسی، رهبری
پخته و کادر منضبط و آموزشدیدهای است که قادر به تبدیل شدن به رهبری باشد.
زینوویف رهبران حزب را به میل خود منصوب و جابهجا میکرد و تصمیم خود
را نه بر اساس شایستگی، بلکه بر اساس ملاحظات وفاداری شخصی بنا مینهاد. پاکسازیها
و اخراجها به دلیل مخالفت، اعضای تسلیمپذیری ایجاد کرد که آموزش دیده بودند تا
چرخشهای متغیر سیاستهای حزب کمونیست را، هرچند عجیب، بپذیرند. رهبری انقلابی
موثر نیازمند یک کار جمعی مشترک با تقسیم کار است که از نقاط قوت و استعدادهای فردی
مختلف بهره ببرد، اما مسئولیت جمعی سازمان و تیم رهبری را بر عهده بگیرد. تا زمان
کنفرانس سیزدهم حزبی در ژانویه ۱۹۲۴، "رسم بر این بود که نمایندگان... به
نسبت آرای کسبشده انتخاب شوند." این قربانی کارزار ضد تروتسکی در روسیه به
آرامی در سراسر کمینترن گسترش یافت، زیرا اقلیتها از پستهای انتخابی و رهبری محروم
شدند.
با سرکوب مخالفت و جایگزینی سانترالیسم دموکراتیک (آن سانترالیسم پویا
مبتنی بر بحث و گفتگوی آزاد که ویژگی بارز عملکرد کمینترن بود) با سانترالیسم
بوروکراتیک یا حکومت با فرمان، کارزار بلشویکی کردن زینوویف یک عملیات تخریبی روی
عامل ذهنی در احزاب کمونیست نوپا، نویدبخش اما دور از پختگی در دهه ۱۹۲۰ بود.
هنجارهای لنینیستی رهبری و کادر در فروپاشی کمینترن از دست رفت و تنها در گروههای
کوچک در حاشیه جنبش رادیکال حفظ شد. یک فرآیند را هرگز نباید با یک نتیجه نهایی
اشتباه گرفت؛ تضادهای داخلی آن به یک نتیجه اجتنابناپذیر واحد ختم نمیشود. اگرچه
زینوویف در ۱۹۲۴ فرآیند خفه کردن فرهنگ همچنان انقلابی و دموکراتیک احزاب کمونیست
را آغاز کرد، اما تکمیل آن تا پایان آن دهه به طول انجامید. استالینیسم تنها زمانی
میتوانست پیروز شود که حزب بلشویک را به طور فیزیکی نابود کند و همه آن کمونیستهایی
را که در انقلاب کارگری شرکت کرده بودند، از حقوق و قدرت طبقه کارگر دفاع کرده
بودند یا به هر نحوی به آن وابسته بودند (شامل اعضای اولیه خود جناح استالین)، حذف
کند و در نهایت به قتل برساند.
زینوویفیسم در عمل: مسخ احزاب کمونیست خارجی
این بخش به بررسی تاثیر کارزار "بلشویکی کردن" زینوویف بر
سه حزب میپردازد: احزاب فرانسه و آلمان به عنوان مهمترین احزاب کمونیست، و حزب
آمریکا به عنوان پیشگام جنبش خود ما.
حزب فرانسه
حزب کمونیست فرانسه اولین حزبی بود که کارزار ضد تروتسکی را اجرا کرد
و از طریق "بلشویکی کردن" متحول شد. رهبری وقت فرانسه یعنی آلبرت ترینت
(Albert Treint)
دبیرکل حزب کمونیست فرانسه و سوزان ژیرو (Suzanne Girault) رئیس سازمان پاریس،
سابقهای از بیکفایتی داشتند که منجر به کاهش سریع حمایت طبقه کارگر فرانسه از
حزب کمونیست شده بود. اما هنگامی که آنها کاملا مطیع زینوویف شدند و بطور کامل به
مسکو تکیه کردند، توسط کمینترن سر پا نگه داشته شدند. یکی از تاریخنگاران برجسته
حزب کمونیست فرانسه اشاره میکند: "میزان تکامل حزب کمونیست فرانسه از دسامبر
۱۹۲۲ (کنگره چهارم) را میتوان با این واقعیت سنجید که هجده ماه بعد (کنگره پنجم)،
تعیین رهبری توسط مسکو دیگر روشی عجیب به نظر نمیرسید."
در سال ۱۹۲۳، زینوویف حزب کمونیست فرانسه را "مهمترین بخش
ما" نامید. آلمان در شکلدهی به سیاست کمینترن نقش محوری داشت، اما فرانسه
برای جاهطلبی زینوویف جهت کنار زدن تروتسکی در مبارزه برای جانشینی لنین حیاتی
بود. حزب کمونیست فرانسه حزبی بود که تروتسکی بیشترین پیوند را با آن داشت و در آن
از بیشترین اعتبار و اقتدار شخصی برخوردار بود. اگر حمایت از تروتسکی در حزب کمونیست
فرانسه نابود میشد، این امر میتوانست به مدلی برای تکرار در سراسر کمینترن تبدیل
شود.
تروتسکی پیشگام تلاش بینالملل سوم برای پر کردن شکاف تاریخی بین سوسیالیستهای
چپ و سندیکالیستها بود. او با ایجاد برنامه و فعالیت انقلابی مشترک در مخالفت با
امپریالیسم و جنگ، بر بیاعتمادی سیاسی این سنتهای ستیزهجو غلبه کرد. سندیکالیستهای
انقلابی بانفوذ فرانسوی تحت تاثیر تروتسکی یعنی آلفرد روزمر (Alfred Rosmer)، پیر مونات (Pierre Monatte)، آلبرت بوردرون (Albert
Bourderon) و آلفونس
مرهایم (Alphonse Merrheim)،
نقش محوری در جمعآوری حمایتهای بینالمللی از سندیکالیستها و آنارشیستها برای
تشکیل بینالملل سوم داشتند.
در کنگره ژانویه ۱۹۲۴ حزب کمونیست فرانسه در لیون که در آن ترینت به
دلیل بیکفایتیاش تنزل رتبه یافته بود، هیچ بحثی درباره درگیری در حزب روسیه وجود
نداشت و هیچ جناح تروتسکیستی هم شکل نگرفته بود. در ماه بعد، ترینت یاد گرفت که از
درگیریهای حزب روسیه برای پیشرفت شغلی خود استفاده کند. او اپوزیسیون روسیه را به
عنوان منشویکهای خردهبورژوا محکوم کرد و مدعی شد که تروتسکی و رادک یک
"راست فرصتطلب" بودند که انقلاب آلمان را خراب کردند. همه این ایدهها
تقلیدی از هجوم زینوویف و استالین در کنفرانس سیزدهم حزبی روسیه در همان اواخر
بود. ترینت که اکنون جایگاهش بطور محکم احیا شده بود و "موقعیتش عمدتا به حمایت
مسکو بستگی داشت، اولین و پرشورترین مدافع بلشویکی کردن در میان تمام احزاب خارجی
بود." اولین ظهور واژه "بلشویکی کردن" در مقالهای از ترینت در
مارس ۱۹۲۴ رخ داد.
هنگامی که تئوری سوسیالفاشیسم تصویب شد، ترینت برای اثبات خود به زینوویف
بیش از حد اشتیاق نشان داد. او با افزودن آنارشیسم به این ترکیب، تئوری کمینترن را
به هم ریخت و از "ماهیت اساسا یکسان" فاشیسم، سوسیال دموکراسی و آنارشیسم
سخن گفت. ترینت اصطلاح "آنارکو-فاشیسم" را اختراع کرد که آن را به عنوان
جناحی از ضد انقلاب بورژوایی و دشمن حزب کمونیست فرانسه طبقهبندی نمود. همانطور
که یکی از تاریخنگاران برجسته حزب کمونیست فرانسه میگوید: "ترینت هدف
کارزار ضد تروتسکیستی را اشتباه فهمیده بود. او برخلاف زینوویف، اختراعات ایدئولوژیک
خود را باور داشت." از آنجا که دموکراسی بورژوایی و فاشیسم اساسا شبیه به هم
بودند، ترینت اعلام کرد: "ما به سمت فاشیسم حرکت نمیکنیم، فاشیسم همین حالا
اینجاست."
تا سال ۱۹۲۴، "خود حزب با درآمدهای خودش اداره میشد... زیرا
تعداد اعضای حزب کمونیست فرانسه در دو سال اول نسبتا بالا بود و با پاسخ پرشور
طبقه کارگر مواجه شد، و همچنین به این دلیل که تشکیلات کوچک نگه داشته شده
بود." ال او فروسارد (L.O. Frossard)،
دبیرکل حزب تا ژانویه ۱۹۲۳، در خاطرات خود نوشت: "حتی یک روبل هم وارد خزانه
سازمان یا روزنامه نشد... ما احساس میکردیم کمکهای مالی مسکو نه تنها ما را از
استقلال محروم میکند، بلکه باعث میشود حزب اهمیت تلاشهای فردی اعضایش را فراموش
کند." تمام این عناصر با بلشویکی کردن تغییر یافتند. تعداد اعضا و حمایتها
به شدت کاهش یافت، در حالی که تشکیلات بوروکراتیک به سرعت گسترش یافت. "مانند
بسیاری از موضوعات دیگر، تغییر بزرگ در امور مالی حزب بین مارس و اکتبر ۱۹۲۴ رخ
داد." این تشکیلات که اکنون برای امرار معاش خود به کارفرمای مسکوییاش
وابسته بود، نیرویی برای نابودی کنترل بدنه حزب شد.
بلشویکی کردن حزب کمونیست فرانسه از هر نظر یک فاجعه بود. رهبران موسس
حزب یعنی سووارین (Souvarine)،
روزمر، مونات و دیگران به دلیل حمایت از اپوزیسیون تروتسکیستی در روسیه اخراج
شدند، در حالی که ترینت فریاد میزد "ایدئولوژی همگن، سیاستهای همگن، ساختار
همگن، رهبری همگن." در هجده ماه تجدید سازمان، تقریبا سه چهارم اعضا حزب را
ترک کرده بودند تا افرادی جدید جایگزین آنها شوند؛ کسانی که فراز و نشیبهای
مبارزه با جنگ، مبارزه با سوسیال دموکراسی و سانتریسم را که حزب در سال ۱۹۲۰ بر پایه
آنها ایجاد شده بود، و همچنین اتحاد با سندیکالیستها را تجربه نکرده بودند. از
دست رفتن حمایت عمومی در کاهش شدید آرای حزب از انتخابات پارلمانی در ۱۹۲۴ تا
انتخابات محلی در ۱۹۲۵ ثبت شد. ترینت بعدا همراه با دیگر زینوویفیستهای اپوزیسیون
متحد چپ در سال ۱۹۲۷ اخراج شد. اما تا کنگره حزب در ژوئن ۱۹۲۶، "اکثریت بزرگ
اپوزیسیون یا از حزب رانده شده یا به سکوت وادار شده بودند. وقتی ترینت و ژیرو
رفتند، جای خود را به تورز (Thorez)،
دوریو (Doriot)
و مارتی (Marty)
دادند. یک حزب کمونیست جدید، یعنی حزب کمونیست استالین، متولد شده بود."
استفاده زینوویف از حزب کمونیست فرانسه به عنوان مدلی برای "بلشویکی
کردن" یک موفقیت، یک فاجعه و یک تراژدی بود. این کار در تبدیل کردن حزب به آن
کل یکپارچهای که زینوویف میخواست موفق شد و این کار را سریعتر از هر جای دیگری
انجام داد. این امر از آن جهت فاجعه بود که کارگران انقلابی، مبارز و مستقلاندیش
را بیرون راند و وزن کیفی کمونیسم را در طبقه کارگر فرانسه کاهش داد. و از آن جهت
تراژدی بود که موفقیتش درها را به روی استالینیستی شدن باز کرد و طبقه کارگر
فرانسه را برای نسلها به عقب راند.
حزب آلمان
خارج از روسیه، مهمترین حزب کمونیست متعلق به آلمان بود که طبقه
کارگر آن بهترین سازماندهی، بیشترین روحیه مبارزهجویی و انضباط را با قویترین
سنت و پتانسیل انقلابی داشت. با تایید چشمانداز بلشویکی، انقلاب در نوامبر ۱۹۱۸
در آلمان شعلهور شد، آن هم با شوراهای کارگری که بزرگتر، قویتر، رادیکالتر و
گستردهتر از روسیه سال ۱۹۱۷ بودند. آنچه بلشویکها پیشبینی نکرده بودند، دشواری
ساختن یک حزب و رهبری انقلابی در بحبوحه خود انقلاب بود و اینکه سوسیال دموکراسی
با فرماندهی عالی ارتش متحد میشود تا سازماندهنده اصلی ضد انقلاب باشد. این
اقدام حزب سوسیال دموکرات آلمان در سالهای ۱۹۲۸-۱۹۲۹ که نیروهای فرایکور (Freikorps)
(دستههای مسلح ضد انقلابی) را برای درهمشکستن کمونیستها مستقر کرد، طبقه کارگر
را با خطی از خون مرزبندی و تقسیم نمود. تحت هدایت گوستاو نوسکه (Gustav Noske)،
رهبر حزب سوسیال دموکرات و وزیر دفاع، نیروهای فرایکور هزاران کارگر را کشتند و
رهبران کلیدی کمونیست از جمله روزا لوکزامبورگ، کارل لیبکنشت، لئو یوگیشس (Leo Jogiches)،
یوجین لوین (Eugen Levine) و دیگران را به قتل رساندند.
با وجود این، در سالهای منتهی به ۱۹۲۳، کارگران آلمانی در یک فرآیند
انقلابی مداوم، یکی پس از دیگری وارد نبردهای شجاعانهای شدند و حزب کمونیست آلمان
را به یک حزب تودهای تبدیل کردند. کاملترین وضعیت به طور عینی انقلابی در سال ۱۹۲۳
و در پی تورم افسارگسیختهای شکل گرفت که سطح زندگی طبقه کارگر و خردهبورژوازی را
به فقر و گرسنگی کشاند. در این بستر، فرانسه منطقه رور (Ruhr) را اشغال و
به آن حمله کرد. شبکه متراکمی از شوراهای کارخانهای در بهار و اوایل تابستان ۱۹۲۳
به رهبری حزب کمونیست آلمان پدید آمد که اکنون اکثریت طبقه کارگر را پشت سر خود
داشت. رهبری حزب، از جمله براندلر و تالهایمر، بر اثر این تحولات سریع فلج شده
بودند و از حزب روسیه خواستند تروتسکی را برای کمک به رهبری انقلاب به آلمان
بفرستد. روسها این درخواست را به دلایل جناحی رد کردند. اگر تروتسکی در راس
انقلاب آلمان به موفقیت میرسید، جایگاه او به عنوان جانشین لنین تثبیت میشد. اما
رهبری روسیه که از قبل محافظهکار و بوروکراتیک شده بود، تعلل و وقتکشی کرد و
نتوانست هیچ رهبری انقلابی از خود نشان دهد و بدین ترتیب بزرگترین فرصت برای انقلاب
و نجات دولت کارگری روسیه از دست رفت.
شکست نهایی انقلاب آلمان فاجعهبار بود و به دوره تحولات انقلابی جهان
که در ۱۹۱۷ آغاز شده بود پایان داد. نابودی انقلاب اروپا روحیه طبقه کارگر بینالمللی
را تضعیف کرد و آن را در برابر دروغ بزرگ سوسیالیسم قرن بیستم آسیبپذیر ساخت: اینکه
استالینیسم ادامه انقلاب روسیه است و شمایلی، هرچند دگرگونشده، از سوسیالیسم را
حفظ کرده است. در روسیه، استدلالهایی که جایگزینگرایی و دوام آوردن تا زمان نجات
آنها توسط انقلاب آلمان را توجیه میکردند، به پایان رسیدند. انقلاب روسیه برای آیندهای
قابل پیشبینی در یک کشور عقبمانده منزوی شد. بوروکراسی از این فرصت برای تضعیف
هرچه بیشتر کنترل باقیمانده کارگران بر اقتصاد، سیاست و زندگی شوروی استفاده کرد.
نگرانی فوری زینوویف، همانطور که پیشتر بحث شد، فرار از مسئولیت
فاجعه آلمان، انتقال مقصر دانستن به رادک، براندلر و تالهایمر و قربانی کردن
تروتسکی بود. رادک با تروتسکی مرتبط بود، در حالی که براندلر و تالهایمر از ترویکا
حمایت میکردند، اما از آنجا که تروتسکی با قربانی کردن رهبران محلی که صرفا سیاست
کمینترن را اجرا میکردند مخالفت کرده بود، بار کردن مسئولیت شکست بر دوش براندلر
میتوانست برای پیوند دادن تروتسکی به این ناکامی نیز مورد استفاده قرار گیرد.
کارزار بلشویکی کردن آلمانی زینوویف برای این طراحی شده بود که حزب کمونیست آلمان
را علیه تروتسکی بسیج کند و زینوویف، کمیته اجرایی کمینترن و دفتر سیاسی روسیه را
تبرئه سازد. سرنوشت حزب و انقلاب آلمان اکنون تحتالشعاع نیازهای جناحی بوروکراسی
روسیه قرار گرفته بود.
کمینترن براندلر و نزدیکترین همکارانش را برکنار کرد و رهبری متحد با
زینوویف را روی کار آورد. رهبری جدید سیاستهای فوق چپ بومی خود را داشت. آنها در
کنگرههای سوم و چهارم با تروتسکی و لنین به عنوان فرصتطلبان راستگرا به دلیل
مخالفتشان با اقدام مارس و حمایتشان از مبارزات مشترک با سوسیال دموکراتها مخالفت
کرده بودند. رهبران جدید یعنی روت فیشر، آرکادی ماسلو (Arkadi Maslow)،
آرتور روزنبرگ (Arthur
Rosenberg)، ورنر شولم (Werner Scholem)
و هوگو اوربانس (Hugo Urbans) معتقد بودند که فعالیت
جبهه متحد، سیاستهای انقلابی حزب را منحرف کرده، بلشویسم آن را تضعیف نموده و
باعث شکست آن شده است. کمینترن موافقت کرد و افزود که براندلر، تالهایمر و رادک
"بزرگترین مسئولیت را برای انحرافات سوسیال دموکراتیک سیاست حزب کمونیست
آلمان بر عهده داشتند که در سال ۱۹۲۳ بسیار زیانبار بود." برای اینکه حزب
کمونیست آلمان به "یک حزب بلشویکی واقعی" تبدیل شود، باید سیاستهای
جبهه متحد کنگرههای سوم و چهارم کمینترن را که در اصل توسط خود حزب کمونیست آلمان
به کمینترن معرفی شده بود، رد میکرد.
"این چپها
طبق نیازهای زینوویف، کوچکترین همدلی با "تروتسکیسم" را در حزب شکار
کردند." این "روت فیشر، افراطیترین فرد در جناح بینالمللی زینوویفی
بود که قطعنامهای را در محله کارگری ودینگ (Wedding)
در برلین برای اخراج تروتسکی پیشنهاد کرد." اما برای رهبری جدید، مشکلی بزرگتر
از معدود تروتسکیستهای محلی، میراث لوکزامبورگ و لیگ اسپارتاکوس بود؛ یعنی اعضایی
که از نظر سیاسی مستقلترین، روشنفکرترین و با اعتمادبهنفسترین اعضا در میان
تمام احزاب کمونیست بودند. برای حل این معضل، آنها کمینترن را وادار کردند تا
"لوکزامبورگیسم" را به عنوان یک بدعت اختراع کند تا ریشهکن شود. تزهای
کمینترن درباره بلشویکی کردن اعلام کرد که: "از جمله مهمترین اشتباهات
لوکزامبورگیستها که امروزه اهمیت عملی دارد، برخورد غیر بلشویکی با مسائل "خودانگیختگی"
و "آگاهی"، "سازمان" و "تودهها" است. ایدههای
نادرست آنها در این مورد... مانع از ارزیابی درست نقش حزب در انقلاب شد."
این اتهامات علیه لوکزامبورگ، موسس حزب کمونیست آلمان و همراه با لنین
و لیبکنشت، یکی از سه موسس کمینترن مطرح شد. لنین بیش از هر سوسیالیست دیگری به او
احترام میگذاشت و از او به عنوان "عقاب" یاد میکرد. او با او درباره
اختلافات در مورد حق تعیین سرنوشت، سیاست دهقانی، انباشت سرمایه و اختلافات سازمانی
در حزب روسیه (که لوکزامبورگ نیز عضو آن بود) مجادله میکرد، اما هرگز درباره نقش
حزب، خودانگیختگی و آگاهی بحثی نداشت.
زینوویف در سال ۱۹۲۴ سه افسانه اختراع کرد: کیش لنین، تروتسکیسم و
لوکزامبورگیسم. پیش از این افسانهها، در هیچیک از نوشتههای لنین یا کمینترن، هیچ
نشانهای از انتقاد از لوکزامبورگ به عنوان یک فرد "خودانگیختگیگرا" که
نقش رهبری حزب در انقلاب را درک نمیکند، وجود ندارد. "خودانگیختگی" او
مخالفت با رهبری حزب نبود، بلکه شناخت او از ماهیت محافظهکار و بوروکراتیک رهبری
حزب سوسیال دموکرات آلمان بود. ضعف سازمانی او این بود که حزب سوسیال دموکرات
آلمان جناحها را ممنوع کرده بود و اگر او جناحی سازماندهی میکرد با اخراج مواجه
میشد. افسانههای لوکزامبورگ که برای پاکسازی حزب کمونیست آلمان از فرهنگ دموکراتیک
و کادرهای آموزشدیده توسط لوکزامبورگ و شاگردانش ایجاد شده بودند، هنوز توسط ضد
استالینیستهایی تکرار میشوند که توسط تاریخنگاریهایی با پذیرش این افسانههای
زینوویفی به عنوان انجیل لنینیستی، به اشتباه آموزش دیدهاند.
کارزار ضد لوکزامبورگ در کمینترن به اندازه کارزار ضد تروتسکی برای آینده
سیاسی آن مخرب بود. به گفته هرمان وبر (Herman
Weber)، تاریخنگار
حزب کمونیست آلمان، این تحول قرار بود "حزب مارکسیست رادیکال پایهگذاریشده
توسط روزا لوکزامبورگ را... به حزبی برای تشکیلات استالینیستی" تبدیل کند.
وبر اشاره میکند که استالینیسم "از طریق مجرای کمینترن وارد شد [و] ماهیت سیاسی
حزب و ظرفیت آن برای رهبری فکری را کاملا نابود کرد." برای رسیدن به آن نوع
حزب استالینیستی که پیروزی هیتلر را تسهیل کرد، ابتدا لازم بود حزب کمونیست آلمان
نابود شود. این فرآیند توسط زینوویف و متحدانش آغاز شد، اما در حزب آلمان، انجام
آن سالها طول کشید. وبر مشاهده میکند: "حتی پس از شکست اکتبر ۱۹۲۳، دموکراسی
در درون حزب در قالب بحثهای جناحی... با سخنرانان و پلتفرمهای خود در تمام
کنفرانسهای نمایندگان منعکس میشد... اعضای فعال حزب قادر بودند دیدگاههای خود
را بیان کنند. پس از ۱۹۲۴، "چپ" هدفش انحلال همه جناحها از طریق "بلشویکی
کردن" بود. اما موفق نشد."
در سال ۱۹۲۶، ۳۰ درصد از اعضای فعال از اپوزیسیون چپ حمایت میکردند.
در سال ۱۹۲۷، هنوز ده جناح در حزب وجود داشت. اما تا آن زمان، کمتر از ۴۰,000 نفر
از ۳۶۰,000 عضو سال ۱۹۲۰ باقی مانده بودند و از این تعداد، بسیاری قرار بود در دو
سال آینده اخراج شوند. حزب کمونیست آلمان در سال ۱۹۲۳، با وجود ضعفهایش، بزرگترین
حزب انقلابی پس از بلشویکها بود. پنج سال بعد، تحول آن باعث شد نتواند به طور
موثر از به قدرت رسیدن نازیها جلوگیری کند؛ این تراژدی دوگانه، یعنی استالینیسم و
نازیسم، بزرگترین ضربهای بود که جنبش بینالمللی متحمل شد و هنوز جبران نشده است.
رهبران زینوویفی، هرچند نیتشان خالصانه بود، از نظر تاریخی نقش احمقهای مفید را
برای پیروزیهای استالین و هیتلر ایفا کردند.
حزب آمریکا
حزب کمونیست ایالات متحده آمریکا از دل خیزش انفجاری صنعتی و سیاسی
طبقه کارگر آمریکا در طول جنگ جهانی اول و بلافاصله پس از آن پدید آمد. حزب سوسیالیست
آمریکا که در مخالفت با جنگ فعالیت میکرد، در سال ۱۹۲۷ بالاترین رای خود را به
دست آورد که میانگین آن در شهرهای شمال شرقی ۲۵ درصد بود. در پی جنگ، موج بزرگی از
اعتصابات کشور را فرا گرفت؛ نقطه اوج آن سال ۱۹۱۹ بود که با اعتصاب بزرگ فولاد و
اعتصاب عمومی سیاتل مشخص شد و به دنبال آن احزاب کارگری محلی در سراسر کشور شکل
گرفتند. حزب کمونیست آمریکا از دل این غلیان و بازسازی جنبش رادیکال ناشی از جنگ و
انقلاب روسیه به وجود آمد. جریانهای متنوعی از سوسیالیستها، سندیکالیستها و
آنارشیستها در فرآیند تشکیل یک حزب انقلابی دوباره گرد هم آمدند. این حزب نیز
مانند سایر احزاب کمونیست، در سالهای اولیه خود به شدت دچار جناحبندی بود، زیرا
گرایشهای مختلف آن بر سر اینکه ماهیت حزب چگونه باشد، در حال مبارزه بودند.
اما حزب کمونیست آمریکا بیش از هر حزب دیگری دچار جناحبندی بود، زیرا
از تعداد زیادی فدراسیونهای زبانهای خارجی نیز تشکیل شده بود. کمتر از ۱۰ درصد
از اعضا به شاخههای انگلیسی زبان تعلق داشتند. بیشتر آنها در محلههای قومی منزوی
شده بودند که از زندگی، فرهنگ، سیاست و جنبش کارگری آمریکا بسیار دور بود. در نتیجه،
حزب دچار یک سری انشعابهای تضعیفکننده شد و نتوانست به عنوان یک سازمان واحد
منسجم شود. تنها فشار کمینترن بود که حزب را مجبور کرد متحد شود، به عنوان یک
سازمان قانونی و علنی فعالیت کند، به زبان انگلیسی سخن بگوید، از مبارزات اصلاحطلبانه
حمایت کند و در اتحادیههای کارگری فعال شود.
از همان ابتدا، مدتها پیش از زینوویفیسم، حزب آمریکا فرزند وابسته و
رنجور کمینترن بود. این حزب پیش از استالینیسم، هرگز قادر به ایجاد یک رهبری مشترک
منسجم نبود. حزب به دلیل وابستگی به کمینترن و همچنین از روی تمایل به غلبه بر
جناحبازی تضعیفکننده خود، "کارزار بلشویکی کردن" را بدون مخالفت پذیرفت.
برخلاف احزاب دیگر که پیش از "بلشویکی کردن" زندگی مستقل
خود را داشتند، حزب آمریکا تقریبا تحت سرپرستی کمینترن بود. در احزاب فرانسه،
آلمان و دیگر احزاب، زینوویف مجبور بود برای روی کار آوردن یک رهبری وفادار مداخله
کند. در حزب آمریکا، همه رهبران ادعای وفاداری به او را داشتند. با اینحال، یک
کارزار "بلشویکی کردن" آمریکایی توسط یکی از رهبران حزب که بیشترین
وابستگی را به کمینترن داشت، یعنی جیمز پی کانن (James P.
Cannon)، پیش برده
شد.
کانن "ناخدای بلشویکی کردن" نامیده میشد. او مدافع و مبارز
اصلی برای اجرای تصمیمات کنگره پنجم بود. او به آن معنا که ترینت، فیشر و ماسلو
بودند، عامل زینوویف نبود. او به گفته خودش "وفادار به کمینترن و تصمیمات
آن" بود و تصمیمات آن را بدون چونوچرا میپذیرفت. در سال ۱۹۲۴، کانن نوشت:
"کلام بینالملل کمونیست در تمام مسائل حزبی تعیینکننده است." کانن بر
اهمیت ممنوعیت جناحها تاکید کرد: "آن [یک حزب بلشویکی] باید حزبی متمرکز
باشد که جناحها، گرایشها و گروهها را ممنوع کند. باید حزبی یکپارچه باشد... حزب
ما گرفتار جناحها، گرایشها و گروهها بوده است. حداقل نصف انرژی حزب در مبارزات
جناحی، یکی پس از دیگری، هدر رفته است. ما حتی به پذیرش این وضعیت به عنوان یک شرایط
عادی عادت کردهایم. ما تا آنجا پیش رفتهایم که با دادن سهمیه جناحی در کمیتههای
مهم حزب، به جناحبازی پاداش دادهایم."
کارزار بلشویکی کردن در سال ۱۹۲۴ آغاز شد و در حالی که "شعار کلی
نیمه دوم آن دهه بود"، "شش سال طول کشید تا حزب کمونیست آمریکا از بلشویکی
کردن در تئوری به بلشویکی کردن در عمل برسد." جناحها و جنگهای جناحی با
وجود اینکه رسما محکوم میشدند، پس از سال ۱۹۲۴ بر اساس باندهای رهبری شدیدتر
شدند، زیرا تلاش میکردند خود را با شخصیتهای مختلف در کمینترن همسو کنند. این
وضعیت به سرعت به نوعی جنگ باندی تبدیل شد که از سال ۱۹۲۵ تا ۱۹۲۸ بر جنبش کمونیستی
آمریکا مسلط بود.
در سال ۱۹۲۵ کمینترن خواستار اخراج لودویگ لور (Ludwig Lore) به اتهام تروتسکیسم شد.
لور یکی از موسسان حزب کمونیست آمریکا و سردبیر "مبارزه طبقاتی" (The Class
Struggle) بود، مجلهای
تئوریک که منجر به تشکیل حزب شد. او سردبیر "فولکسزایتونگ" (Volkszeitung) بود، روزنامه سراسری
آلمانیزبان که قدیمیترین و از نظر تئوریک توسعهیافتهترین نشریه حزب به شمار میرفت.
آرای جناح لور برای انتخاب رهبری ویلیام زد فاستر (William Z.
Foster) و جیمز کانن
در سال ۱۹۲۳ حیاتی بود. لور پیروزی آنها را "پیروزی برای تروتسکیسم"
اعلام کرد. هنگامی که او در اواخر سال ۱۹۲۴ بخشهایی از کتاب "درسهای
اکتبر" تروتسکی را در فولکسزایتونگ منتشر کرد، کمینترن از او خواست که
انتشار مطالب تروتسکی را متوقف کند و حمله روزنامه پراودا به تروتسکی را به چاپ
برساند. کانن و برودر (Browder)
بلافاصله انتشار مقالات تروتسکی را در "ماهنامه کارگران" (Workers
Monthly)، نشریه تئوریک
حزب کمونیست آمریکا، ممنوع کردند. لور پس از اخراجش در سال ۱۹۲۵، یکی از پنج نفری
بود که در اوایل سال ۱۹۲۸ تلاش ناموفقی برای تشکیل یک هسته تروتسکیستی داشتند.
کمینترن در چهارمین کنوانسیون حزب در اوت ۱۹۲۵، ضربه بزرگی به دموکراسی
داخلی در حزب آمریکا وارد کرد. در مبارزه جناحی، گروه فاستر-کانن از سال ۱۹۲۳ حزب
را رهبری میکرد. حزب کاملا تقسیم شده بود؛ برخی از شاخهها حتی به دو بخش منشعب
شده بودند. در آن فضا، بر اساس بازنمایی تناسبی، گروه فاستر-کانن چهل نماینده
کنوانسیون را در برابر بیست و یک نماینده جناح به رهبری جی لاوستون (Jay Lovestone) و چارلز روتنبرگ (Charles
Ruthenberg) به دست آورد.
تصمیمات کنوانسیون زمانی لغو شد که تلگرامی از مسکو دریافت گردید که گونه آغاز میشد:
"گروه روتنبرگ نسبت به تصمیمات بینالملل کمونیست وفادارتر است." این
امر منجر به یک جوک در میان اعضای بدنه کمونیست شد: حزب از چه جهت شبیه پل بروکلین
است؟ پاسخ: هر دو آنها توسط کابلها (تلگرامها) معلق نگه داشته شدهاند!
این تلگرام نشاندهنده تمایل کمینترن برای گرفتن رهبری از اکثریت
فاستر-کانن و واگذاری کنترل به اقلیت کاملا مطیع لاوستون-روتنبرگ بود. کمینترن به
درستی حساب کرده بود که گروه فاستر-کانن میتواند منشعب شود، زیرا کانن از آنها
حمایت خواهد کرد. وقتی تلگرام آمد، فاستر گفت که میخواهد با آن مبارزه کند. سپس
کانن فراکسیون فاستر-کانن را منشعب کرد و گروه خود را تشکیل داد تا تصمیم مسکو را
بپذیرد. فراکسیون کانن درباره اینکه منظور تلگرام از "روتنبرگ وفادارتر
است" چیست، بحث کرد. آنها به این نتیجه رسیدند که کمینترن درست میگوید زیرا
فاستر یک پایگاه حمایتی مستقل در داخل اتحادیههای کارگری داشت. روتنبرگ هیچ پایگاه
حمایتی خارج از حزب نداشت و بنابراین به ناچار باید مطیعتر یا
"وفادارتر" میبود. کانن سپس مبارزهای را رهبری کرد تا مداخله کمینترن
توسط اعضای حزب به بحث گذاشته نشود، زیرا این کار باعث "بدنام شدن بینالملل
کمونیست در برابر رفقای حزبی و از بین رفتن ایمان به تصمیمات بینالملل کمونیست"
میشد.
تئودور درایپر (Theodore Draper) کنوانسیون چهارم در سال ۱۹۲۵
را "خط مرز سیاسی و سازمانی" نامید. نتیجه بلشویکی کردن این بود که حزب
از وابستگی به کمینترن برای مشاوره، به جایی رسید که دیگر نمیتوانست به طور
دموکراتیک درباره سیاستها یا رهبری خود تصمیم بگیرد. همانند حزب کمونیست آلمان و
حزب کمونیست فرانسه، افرادی در حزب کمونیست آمریکا که در نهایت به سمت تروتسکیسم
رفتند، پیش از آن عاملان کارزار "بلشویکی کردن" بودند که جنبش کمونیستی
را تهی میکرد.
نتیجهگیری: انحلال زینوویفیسم
شکست انقلاب آلمان و انحطاط انقلاب روسیه از طریق کارزار "بلشویکی
کردن" زینوویف در سال ۱۹۲۴ به کمینترن منتقل شد. این امر آسیب عظیمی به تئوری
و عمل کمونیستی وارد کرد. زینوویف در نهایت از ساخته خود عقبنشینی کرد، زیرا ظهور
قدرت استالین بر تشکیلات، مانع از رهبری زینوویف بر ترویکا و کمینترن شد. زینوویف
همچنین به ناآرامیهای فزاینده کارگران لنینگراد نسبت به سیاست نپ، نابرابری رو به
رشد و از دست رفتن مداوم قدرت کارگران پاسخ داد. زینوویف اپوزیسیون ۱۹۲۵ را تشکیل
داد که به عنوان اپوزیسیون لنینگراد نیز شناخته میشود.
تروتسکی در ابتدا انشعاب در ترویکا بین استالین و زینوویف به همراه
کامنف را نادیده گرفته بود. اما این انشعاب اولین فرصت برای او جهت ورود به فعالیت
سیاسی پس از شکست سختش در پایان سال ۱۹۲۳ بود. هنگامی که کامنف، شوهر خواهر تروتسکی،
بلوکی از نیروهای اپوزیسیون را پیشنهاد کرد، بسیاری از تروتسکیستها بر اساس تجربهای
که از زینوویفیستها به عنوان سرکوبگران اصلی دموکراسی حزبی داشتند، با آن خصومت
ورزیدند. رادک پیشنهاد تشکیل یک بلوک با استالین علیه زینوویف را داد. تروتسکی در
نهایت به این نتیجه رسید که بلوک با زینوویف، اتحاد با کارگران لنینگراد و فشار
ناشی از آنها بر بوروکراسی زینوویفی است. تمام اپوزیسیونهای باقیمانده، از جمله
اپوزیسیون کارگری و سانترالیستهای دموکراتیک، در نهایت موافقت کردند که در اپوزیسیون
متحد چپ در سال ۱۹۲۶ متحد شوند. با وجود یک مبارزه قهرمانانه، شامل فراخوان به
کارگران خارج از حزب برای بازسازی یک نیروی سیاسی کارگری از بدنه حزب، اپوزیسیون
توسط قدرت درهمکوبنده تشکیلات بوروکراتیک حزب و دولت که اکنون ادغام شده بود،
شکست خورد.
اپوزیسیون متحد چپ در سال ۱۹۲۷ از حزب روسیه و سپس در سراسر کمینترن
اخراج شد. زینوویف و نزدیکترین همکارانش بلافاصله در برابر استالین تسلیم شدند،
از دیدگاههای خود دست کشیدند، علنا خط استالینیستی را پذیرفتند و دوباره به حزب
راه یافتند. تروتسکی و حامیانش از تسلیم شدن خودداری کردند و به مبارزه برای
دموکراسی کارگری و انقلاب جهانی ادامه دادند. با شکست اپوزیسیون، بوروکراسی به طور
کیفی فرآیندی را شتاب بخشید که از طریق آن خود را به عنوان یک طبقه حاکم بوروکراتیک
مستقل تثبیت کرد. در انجام این کار، باید هر جنبه باقیمانده از کنترل و دموکراسی
کارگری، به ویژه آخرین سنگر آن یعنی حزب بلشویک را نابود میکرد؛ نه حزب بلشویک
زمان انقلاب و جنگ داخلی، بلکه حزبی که از قبل بوروکراتیزه شده بود. رژیم استالین
بیش از هر تشکل دیگری کمونیستها را به قتل رساند. این رژیم تقریبا همه کسانی را
که پیوندی با انقلاب داشتند (شامل خود جناح استالینیستی اولیه) از بین برد و تلاش
کرد از حافظه جمعی پاک کند که سوسیالیسم و قدرت کارگران در یک دولت کارگری واقعا
موجود چه معنایی داشته است.
این تروتسکی و پیروانش بودند که به این مبارزه ادامه دادند و بقایای
بازمانده کمونیسم بودند. در سراسر جهان، اعضای اپوزیسیون چپ که تقریبا به طور کامل
به عنوان بخشی از اپوزیسیون زینوویف آغاز کرده بودند، باید تصمیم میگرفتند که آیا
به عنوان اعضای اپوزیسیون، این بار تحت رهبری تروتسکی، ادامه دهند یا خیر. کسانی
که این کار را کردند (فیشر، اوربانس، شولم، ترینت، کانن، بوردیگا و چند هزار نفر دیگر)
کمونیستهای پیشگامی بودند که تداوم جنبش مارکسیستی انقلابی را زنده نگه داشتند.
هر اشتباهی که مرتکب شده بودند، و بسیاری از آنها هولناک بود، نتیجه
پذیرش اولیه فرآیند انحطاط دولت کارگری روسیه و شکست انقلاب اروپا بود، بدون اینکه
نتیجه آینده نقض فاحش دموکراسی کارگری و لنینیسم را که خود در آن مشارکت داشتند،
درک کنند. اما برای افتخار ابدی آنها، از پذیرش پیامدهای کامل این فرآیند خودداری
کردند و به نبرد سوسیالیستی علیه رشد بیشتر استالینیسم پیوستند. هنگامی که زینوویف
در سال ۱۹۳۶ در یک دادگاه نمایشی قرار گرفت و توسط استالین اعدام شد، هزاران
تروتسکیست و دیگر اعضای اپوزیسیون در اردوگاههای کار اجباری روسیه به احترام رفیق
سقوطکرده خود دست به اعتصاب، تظاهرات و اعتراض زدند. با این حال، سرژ حق داشت که
بگوید زینوویف "بزرگترین اشتباه" لنین بود.
زینوویفیستهای سابق (چهرههای رهبری، کادرها و اعضای بدنه احزاب
کارگری تودهای) حداقل برای یک دوره زمانی پذیرفتند که در انزوا باشند تا بر ویرانیها
غلبه کنند و به عنوان گروههای کوچک و اغلب منزوی، کار را از نو آغاز نمایند. آنها
حافظه جمعی جنبش کارگری انقلابی را در درون خود حمل میکردند که بدون آن ممکن بود
جنبش نابود شود؛ اما بسیاری از آنها ذهنیتها و عملکردهای احزاب کمونیست در سالهای
۱۹۲۴ - ۱۹۲۶ را نیز با خود آوردند. این امر برای ملامت کردن آنها به خاطر خطاها یا
گناهان گذشته نیست، اما نباید به دلیل اعتبارشان، دیدگاههای نیاکان خود را نیز
بدون نقد بپذیریم. برخی از آنها با توسعه نقد و درک جنبش تروتسکیستی از بوروکراسی
تغییر کردند. خود تروتسکی از ممنوعیت جناحها و دولت تکحزبی دفاع کرده بود. او
سپس ممنوعیتهای جناحی را در اوایل دهه ۱۹۳۰ رد کرد، اما تا زمان کتاب "انقلابی
که به آن خیانت شد" در سال ۱۹۳۶ طول کشید تا او دولت تکحزبی را نفی کند. برخی
از عملکردهای زینوویفیسم کنار گذاشته شدند و برخی اصلاح گردیدند. برخی دیگر هرگز
مورد بازبینی قرار نگرفتند، بلکه ادامه یافتند و به نسلهای بعدی که از منشا آن بیخبر
بودند به عنوان لنینیسم اصیل منتقل شدند. زمان آن خیلی وقت پیش فرا رسیده است که
آنها از دیدگاه دموکراسی کارگری مورد بازبینی قرار گیرند و مواردی که ناقص تشخیص
داده میشوند، کنار گذاشته شوند.
ما طرفدار انقلاب روسیه هستیم، بزرگترین اقدام خودبسیجی طبقه کارگر و
آزادی انسان در تاریخ. ما تصمیمات سنگین و تراژیکی را که جنبش انقلابی مجبور بود
در طول جنگ داخلی اتخاذ کند درک میکنیم و با آنها همدلی داریم؛ تصمیماتی بر اساس
تعهد به زنده نگه داشتن قدرت کارگران در حین انتظار برای کمک از سوی انقلاب اروپا.
زینوویفیسم هم محصول و هم ایدئولوژی انحطاط انقلاب پیش از شکست نهایی آن توسط ضد
انقلاب استالینیستی بود. امروزه هیچ دلیلی وجود ندارد که اقدامات موقتی ناشی از
شرایط غیرممکن به عنوان روشهای انقلابی همیشگی معرفی شوند. ما خواهان دموکراتیکترین
انقلاب ممکن هستیم، انقلابِ "اکثریت عظیم، به نفع اکثریت عظیم". ما میخواهیم
لنینیسم را دوباره به عنوان راهنمای آن انقلاب و عملکرد سازمانی احیا کنیم. برای
انجام این کار، جنبش انقلابی بینالمللی باید زینوویفیسم و هرگونه بقایای ماندگار
از دوره "بلشویکی کردن" را منحل کند و به لنینیسم اصیل بازگردد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر