‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ ایران و عراق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جنگ ایران و عراق. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

جمهوری اسلامی، آنجا که ایدئولوژی اش زانو زد

جمهوری اسلامی از نخستین سال‌های حیات خود، بارها شاهد شکل‌گیری جناح‌ها و گرایش‌هایی در درون خود بوده است که به این نتیجه رسیده‌اند ادامه برخی سیاست‌های بنیادین نظام، هزینه‌های سنگینی بر بقای آن تحمیل می‌کند. تقریبا همه این جناح‌ها یک ویژگی مشترک داشته‌اند. هیچ‌کدام قصد عبور از جمهوری اسلامی را نداشتند، بلکه می‌خواستند جمهوری اسلامی را از بن‌بست بیرون بکشند. هر کدام هم برای این عقب‌نشینی، نامی انتخاب کردند.

بعد از پایان جنگ با عراق، رفسنجانی، که از مهره های اصلی رژیم بود، به این جمع‌بندی رسید که ادامه فضای جنگی، اقتصاد بسیج شده و دشمنی دائمی با غرب، کشور را به بن‌بست کشانده است. پروژه او "سازندگی" نام گرفت. سازندگی فقط بازسازی جاده و سد و کارخانه نبود. معنای سیاسی آن این بود که جمهوری اسلامی باید تا حدی از سیاست تقابل دائمی فاصله بگیرد، سرمایه خارجی جذب کند، اقتصاد را بازسازی کند و رابطه قابل تحمل‌تری با جهان برقرار سازد. اما همین پروژه نیز به دیوار سخت هسته اصلی قدرت برخورد کرد. خامنه‌ای و بیتش اجازه دادند دولت رفسنجانی کشور را از خرابی‌های جنگ خارج کند، اما هر جا که سازندگی می‌توانست به تغییر سیاست خارجی یا محدود شدن نهادهای امنیتی و نظامی منجر شود، ترمز کشیده شد. در همان دوره، سپاه به بازیگر اصلی اقتصاد تبدیل شد و سیاست "دشمن خارجی" همچنان ستون اصلی مشروعیت نظام باقی ماند.

چند سال بعد، پروژه دیگری با نام "اصلاحات" متولد شد. محمد خاتمی و جریان دوم خرداد تصور می‌کردند جمهوری اسلامی می‌تواند بدون دست زدن به ستون‌های اصلی نظام، با آزادی‌های مدنی بیشتر، قانون‌گرایی، تنش‌زدایی خارجی و مشارکت بیشتر مردم، عمر خود را طولانی کند. اما این پروژه نیز با همان مانع همیشگی روبه‌رو شد. تعطیلی گسترده روزنامه‌ها، حمله به کوی دانشگاه، رد مصوبات مجلس ششم، رد صلاحیت گسترده اصلاح‌طلبان، دخالت مستمر شورای نگهبان و نهادهای امنیتی و در نهایت حوادث پس از انتخابات ۱۳۸۸، نشان داد که خامنه‌ای حاضر نیست حتی به اندازه‌ای که اصلاح‌طلبان می‌خواستند، از ساختار متمرکز قدرت عقب بنشیند. نتیجه این شد که بسیاری از چهره‌های دوم خرداد یا به حاشیه رانده شدند، یا ممنوع‌التصویر و ممنوع‌الخروج شدند و یا عملا از دایره تصمیم‌گیری حذف شدند.

حسن روحانی نیز با عنوانی متفاوت همان مسیر را دنبال کرد. این بار نام پروژه، "تعامل سازنده با جهان" و توافق هسته‌ای بود. برجام در واقع تلاشی بود برای کاهش فشارهای اقتصادی از طریق توافق با آمریکا و اروپا، بدون آنکه جمهوری اسلامی مجبور شود از ساختار سیاسی خود دست بکشد. اما این پروژه نیز هرگز حمایت کامل هسته اصلی قدرت را به دست نیاورد. خامنه‌ای از یک سو اجازه مذاکره داد و از سوی دیگر، همواره نسبت به آمریکا هشدار داد، توسعه نفوذ منطقه‌ای را متوقف نکرد و پس از خروج آمریکا از برجام نیز مسیر تقابل دوباره را در پیش گرفت. نتیجه، تضعیف کامل جریان روحانی و حذف تدریجی آن از ساختار قدرت بود.

نکته جالب این است که هر سه پروژه، با وجود تفاوت در نام و شیوه، یک هدف مشترک داشتند. هر سه می‌خواستند جمهوری اسلامی را نجات دهند، نه آن را تغییر دهند. اما هر سه با مقاومت نهادی روبه‌رو شدند که موجودیت خود را در تداوم همان سیاست‌هایی می‌دید که این جناح‌ها می‌خواستند تعدیل کنند.

در همین مسیر، اتفاق دیگری نیز رخ داد. بخشی از نیروهایی که سال‌ها خود را "منتقد درون نظام" معرفی می‌کردند، به تدریج به این نتیجه رسیدند که امکان اصلاح ساختار از درون وجود ندارد. بسیاری از فعالان سیاسی، روزنامه‌نگاران و روشنفکرانی که زمانی در کمپ اصلاحات فعالیت می‌کردند، پس از سال ۱۳۸۸ و به ویژه در سال‌های بعد، به مخالفان خارج از ساختار جمهوری اسلامی تبدیل شدند. برخی کشور را ترک کردند، برخی رسانه‌های مستقل راه انداختند و برخی دیگر آشکارا از گذار از جمهوری اسلامی دفاع کردند. البته همه اصلاح‌طلبان چنین مسیری را طی نکردند، اما این جابه‌جایی سیاسی در میان بخشی از آنان قابل مشاهده بود.

از پایان جنگ ایران و عراق تاکنون، صدای عقب‌نشینی از درون حکومت هر بار بلندتر شده است. دلیل آن نیز روشن است. هر دوره، فشارهای اقتصادی، تحریم‌ها، انزوای بین‌المللی و هزینه‌های سیاست منطقه‌ای بیشتر شده است. بسیاری درون حکومت به این نتیجه رسیده‌اند که ادامه سیاست تقابل دائمی، هزینه بقای نظام را افزایش می‌دهد. با این حال، مشکل اصلی جای دیگری است. جمهوری اسلامی صرفا یک دولت نیست که بتواند مانند بسیاری از حکومت‌ها، سیاست خارجی خود را بر اساس محاسبه سود و زیان تغییر دهد. بخش مهمی از هویت ایدئولوژیک آن بر مخالفت با آمریکا و اسرائیل، حمایت از نیروهای همسو در منطقه و تعریف خود به عنوان محور "مقاومت" شکل گرفته است. مقام‌های جمهوری اسلامی نیز بارها این موضوع را به صراحت بیان کرده‌اند که نفوذ منطقه‌ای و حمایت از گروه‌های هم‌پیمان را بخشی از هویت و امنیت نظام می‌دانند. به همین دلیل، هر بار که سخن از عادی‌سازی رابطه با آمریکا یا کاهش تنش با غرب به میان آمده، این پرسش نیز مطرح شده است که اگر جمهوری اسلامی از مهم‌ترین شعارهای هویتی خود عقب‌نشینی کند، چه چیزی از هویت ایدئولوژیک آن باقی خواهد ماند؟ از نگاه بخش تندروتر حاکمیت، عقب‌نشینی در این نقطه، صرفا یک تغییر سیاست نیست، بلکه آغاز زنجیره‌ای از عقب‌نشینی‌ها است که ممکن است به طرح مطالبات گسترده‌تر از سوی جامعه بینجامد.

شاید به همین دلیل است که هرگاه یکی از جناح‌های حکومت از ضرورت مصالحه با غرب سخن گفته، جناح مقابل نگران بوده است که این عقب‌نشینی در همان نقطه متوقف نشود. این نگرانی وجود داشته که اگر حکومت در برابر فشارهای خارجی کوتاه بیاید، جامعه نیز به همان میزان مطالبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود را افزایش دهد و روند عقب‌نشینی حکومت تا جایی ادامه پیدا کند که دیگر امکان حفظ ساختار کنونی وجود نداشته باشد. شاید به همین دلیل است که طی بیش از سه دهه گذشته، هر پروژه‌ای که با نام "سازندگی"، "اصلاحات"، "اعتدال" یا "تعامل" آغاز شده، در نهایت به همان دیوار سختی برخورد کرده است که نامش حفظ هویت ایدئولوژیک و تمرکز قدرت در جمهوری اسلامی است.

 


عقب نشینی تکمیل می شود

اما به نظر می‌رسد جنگ ۳۹ روزه، معادله‌ای را که بیش از سه دهه بر جمهوری اسلامی حاکم بود، به نقطه‌ای تازه رسانده است. اگر تا دیروز دعوا بر سر این بود که چگونه می‌توان بدون دست کشیدن از هویت ایدئولوژیک، نظام را حفظ کرد، امروز خود هویت ایدئولوژیک به بزرگ‌ترین تهدید برای بقای نظامشان تبدیل شده است. جمهوری اسلامی در گذشته نشان داده است که برای حفظ قدرت، تقریبا هیچ خط قرمزی نمی‌شناسد. می‌تواند تنگه هرمز را به اهرم تهدید تبدیل کند، می‌تواند هزاران معترض را با شدیدترین شیوه‌های سرکوب به خاک و خون بکشد، می‌تواند سال‌ها تحریم و انزوا را به مردم تحمیل کند و همه این‌ها را با نام "مقاومت" توجیه کند. اما اکنون با واقعیتی روبه‌رو شده که از همه بحران‌های گذشته سنگین‌تر است. این بار، هزینه ادامه همان سیاست‌ها، دیگر فقط فشار اقتصادی یا نارضایتی اجتماعی نیست. این بار، مسئله به بقای فیزیکی خود هسته قدرت گره خورده است.

برای سال‌ها، رهبران جمهوری اسلامی چنین القا می‌کردند که "محور مقاومت" عمق استراتژیک نظام است و اگر جنگی در لبنان، غزه، سوریه، عراق یا یمن جریان دارد، در حقیقت از مرزهای ایران دفاع می‌شود. اما همین سیاست، اکنون از نگاه بسیاری درون حکومت، به عاملی تبدیل شده که موجودیت خود نظام را در معرض خطر قرار داده است. هنگامی که ادامه این سیاست، خطر کشیده شدن جنگ به داخل ایران و تهدید مستقیم رهبری و مراکز اصلی قدرت را به همراه داشته باشد، دیگر مسئله بر سر حفظ یک شعار نیست، بلکه بر سر حفظ خود نظام و حفظ خود و خانواده شان است.

به همین دلیل است که برخلاف همه شعارهای پیروزی، آنچه بیش از هر چیز جلب توجه می‌کند، تغییر لحن بخشی از مقام‌های جمهوری اسلامی درباره نیروهای نیابتی و سیاست منطقه‌ای است. تا دیروز، حمایت از این نیروها "خط قرمز" معرفی می‌شد و هرگونه سخن از محدود کردن آن، خیانت تلقی می‌شد. امروز، دست‌کم در سطح تحلیل‌ها و برخی موضع‌گیری‌ها، سخن از کاهش هزینه‌های منطقه‌ای و ضرورت بازنگری در این سیاست‌ها بیش از گذشته شنیده می‌شود. اگر این تغییر ادامه پیدا کند، به معنای عقب‌نشینی از یکی از اصلی‌ترین ستون‌های هویت سیاسی جمهوری اسلامی خواهد بود.

اما گره اصلی همین جاست. حکومتی که دهه‌ها مشروعیت خود را بر پایه دشمنی با آمریکا و اسرائیل، صدور انقلاب و حمایت از نیروهای هم‌پیمان منطقه‌ای تعریف کرده بود، اکنون برای ادامه حیات خود ناچار شده است درباره همان ستون‌های هویتی تجدیدنظر کند. این، دیگر شبیه عقب‌نشینی‌های دوران رفسنجانی، خاتمی یا روحانی نیست که صرفا بر سر روش اداره کشور یا نحوه رابطه با غرب اختلاف داشتند. این بار، موضوع خود ایدئولوژی است. ممکن است دستگاه تبلیغاتی حکومت همچنان از "پیروزی"، "شکست آمریکا و اسرائیل" و "دستاوردهای تاریخی" سخن بگوید، اما تبلیغات نمی‌تواند واقعیت را برای همیشه پنهان کند. اگر جمهوری اسلامی ناچار شود از مهمترین ابزار نفوذ منطقه‌ای خود دست بکشد یا آن را به میزان قابل توجهی محدود کند، در حقیقت از بخشی از فلسفه وجودی خود عقب نشسته است. این عقب‌نشینی، صرفا یک شکست نظامی یا دیپلماتیک نیست، بلکه شکستی ایدئولوژیک است.

تجربه چهار دهه گذشته نیز نشان داده است که جمهوری اسلامی معمولا از یک موضع عقب نمی‌نشیند مگر آنکه دیگر امکان ادامه آن وجود نداشته باشد. اما مشکلشان اینجاست که هر عقب‌نشینی بزرگ، مطالبات تازه‌ای را به دنبال می‌آورد. همان‌گونه که عقب‌نشینی در جنگ، زمینه سازندگی را به وجود آورد، سازندگی راه را برای اصلاحات باز کرد و شکست اصلاحات، مطالبه عبور از کل نظام را تقویت کرد، عقب‌نشینی از سیاست منطقه‌ای نیز بعید است آخرین ایستگاه باشد. وقتی مهمترین ستون ایدئولوژیک یک حکومت ترک بردارد، پرسش بعدی جامعه این خواهد بود که اگر از این اصل هم می‌توان عقب نشست، پس از کدام اصل دیگر نمی‌توان؟

شاید به همین دلیل باشد که بزرگترین شکست جمهوری اسلامی نه در میدان جنگ، بلکه در لحظه‌ای رقم می‌خورد که برای حفظ بقای خود، ناچار می‌شود از همان هویتی فاصله بگیرد که بیش از چهار دهه آن را علت وجودی خود معرفی کرده بود. اگر آن روز فرا برسد، شاید پایان کار جمهوری اسلامی نه با شکست در یک نبرد، بلکه با فروپاشی تدریجی روایت ایدئولوژیکی آغاز شود که تاکنون ستون اصلی بقای آن بوده است.

۲۷ ژوئن ۲۰۲۶


۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

رژیمی بی آینده بدون هرگونه پایگاه اجتماعی

جمهوری اسلامی حتی با اتکا به سرکوب عریان و کشتار گسترده هیچ چشم انداز پایداری برای ماندن در ایران ندارد. این فقط یک داوری سیاسی نیست بلکه نتیجه چهار دهه تجربه عینی یک جامعه است که هر بار فرصت یافته فاصله خود را با این حکومت با صدای بلند اعلام کرده است. حتی اگر این رژیم بتواند با امریکا یا اسراییل یا دیگر قدرت ها به توافق برسد، مسئله اصلی در داخل حل نمی شود. شکاف میان حکومت و جامعه چنان عمیق و ریشه دار است که با هیچ معامله خارجی پر نمی شود. مردم ایران نه فقط ناراضی بلکه در موقعیت انتظار و آمادگی هستند. انتظار فرصتی که بتوانند این نظم عقب مانده و بیگانه با زندگی خود را کنار بزنند. این شکاف نه مقطعی است و نه قابل ترمیم، بلکه به بخشی از واقعیت روزمره جامعه تبدیل شده است.

از همان روزهای نخست که این حکومت با اتکا به رسانه های مهندسی افکار به ویژه بی بی سی و با برجسته سازی خمینی و سوار شدن بر موج ضد امریکایی و جهان سومی به جامعه تحمیل شد، وعده های فریبکارانه آخوندی یکی پس از دیگری رنگ باخت. از آزادی بیان برای همه تا آب و برق مجانی، از عدالت اجتماعی تا احترام به حقوق زنان و اقلیت ها، همه این وعده ها خیلی زود جای خود را به سرکوب و حذف داد. در همان حال بخش هایی از اپوزیسیون از جمله جبهه ملی، سازمان چریک های فدایی خلق و مجاهدین که نیروهای اصلی اپوزیسیون بودند به این وعده ها اعتماد کردند و عملا به تثبیت نظم تازه کمک کردند و مردم را به بازگشت به خانه ها فراخواندند. اما جامعه خیلی زود واکنش نشان داد. تنها چند هفته پس از سقوط حکومت شاه، زنان در ۸ مارس ۱۳۵۷ در برابر فرمان حجاب اجباری به خیابان آمدند. این اعتراض گسترده نخستین نه بزرگ اجتماعی به حکومت اسلامی بود و نشان داد شکاف از همان آغاز شکل گرفته است.

جامعه در سال های نخست در وضعیتی آمیخته با امید و خودفریبی به زندگی زیر سلطه حکومت ادامه داد. بسیاری تصور می کردند این وضعیت موقتی است و آخوندیسم نیز خواهد گذشت. اما با قانونی شدن ممنوعیت ها، از الکل و موسیقی تا آپارتاید جنسیتی، زندگی روزمره به میدان تقابل تبدیل شد. مهمانی های پنهانی، موسیقی زیرزمینی، مقاومت در برابر حجاب اجباری و حتی شوخی های روزمره با قوانین، همه نشانه هایی از تمسخر عملی نظم رسمی بود. این وضعیت را می توان با جوامعی مانند اتحاد شوروی در سال های پایانی یا برخی کشورهای اروپای شرقی مقایسه کرد که در آنها قانون رسمی از زندگی واقعی مردم جدا شده بود و جامعه راه خود را می رفت.

در دهه شصت حکومت برای درهم شکستن کامل انقلاب ۵۷ به سرکوبی بی سابقه دست زد. ده ها هزار نفر از نیروهای سیاسی مختلف از لیبرال تا سوسیالیست و همچنین اقلیت های مذهبی اعدام شدند یا زیر شکنجه نابود شدند. حتی نیروهایی که در تثبیت حکومت نقش داشتند نیز از این سرکوب در امان نماندند. حذف مجاهدین، حذف حزب توده و فدائیان اکثریت، تصفیه نیروهای ملی مذهبی و حتی کنار زدن چهره هایی از درون خود نظام نشان داد که این حکومت هیچ شریکی را تحمل نمی کند. پایه های آن از همان زمان نه بر رضایت بلکه بر ترس بنا شد.

جنگ هشت ساله و فضای امنیتی دهه شصت امکان هرگونه اعتراض را محدود کرد. جامعه ناچار شد با ظاهرسازی زندگی کند. ریش گذاشتن، شرکت در مراسم مذهبی، نصب تصاویر آخوندها و رعایت ظواهر دینی به بخشی از بقا تبدیل شد. اما در پس این ظاهر، نارضایتی عمیق جریان داشت. این وضعیت را می توان در خاطرات جمعی آن دوره دید، جایی که مردم در خلوت خود چیز دیگری بودند و در فضای عمومی چهره ای دیگر داشتند.

دهه هفتاد نقطه تغییر بود. جامعه از انتظار منفعل عبور کرد و به کنش فعال رسید. اگر پیشتر بسیاری امید داشتند یک روز از خواب بیدار شوند و این حکومت دیگر وجود نداشته باشد، اکنون خود به خیابان آمدند. اعتراضات کارگری، دانشجویی و منطقه ای گسترش یافت. کردستان همچنان کانون مقاومت سازمان یافته بود اما این بار شهرهای بزرگ نیز به میدان آمدند.

برای نخستین بار، مشهد در سال ۱۳۷۱ شاهد اعتراضاتی شد که کل ساختار حکومت را هدف قرار داد. این شورش به کشته شدن چندین نفر و تخریب و آتش سوزی گسترده انجامید و حکومت را ناچار کرد امتیازاتی محدود بدهد و استاندار خراسان رضوی، علی جنتی، را برکنار سازد. پس از آن، شورش قزوین در سال ۱۳۷۲ رخ داد که به کشته و مجروح شدن بیش از ۳۰ نفر انجامید. در سال ۱۳۷۴ نیز اعتراضات اسلامشهر، با محور فقر، گرانی، اعتصاب رانندگان مینی بوس و کمبود آب، به یک خیزش اجتماعی بدل شد.



از ۱۳۷۸ با اعتراضات دانشجویی وارد مرحله تازه ای شدیم. پس از آن موج های اعتراضی در فواصل مختلف تکرار شدند. در ۱۳۸۸ میلیون ها نفر به خیابان آمدند و مشروعیت حکومت را به چالش کشیدند. در ۱۳۹۶ اعتراضات سراسری بیش از صد شهر را در بر گرفت و شعارها مستقیما کل نظام را هدف گرفت. در ۱۳۹۸ اعتراضات به شکل بی سابقه ای گسترش یافت و با سرکوبی خونین پاسخ داده شد. در سال های بعد نیز جامعه در حالت جوشش مداوم باقی ماند و اعتراضات کارگری، معلمان، بازنشستگان و دیگر گروه ها ادامه یافت.

در سال ۱۴۰۱ انقلاب زن زندگی آزادی شکل گرفت. این جنبش فقط واکنشی به یک قتل نبود بلکه انفجار انباشتی از خشم و نارضایتی بود. حضور گسترده زنان و جوانان، کنار گذاشتن نمادهای رسمی و گسترش اعتراضات به سراسر کشور نشان داد که جامعه وارد مرحله تازه ای شده است. سرکوب شدید و کشتار گسترده نیز نتوانست این روند را متوقف کند. در ادامه اعتراضات بازاریان و خیزش ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که حتی بخش هایی که پیشتر محتاط بودند نیز وارد میدان شده اند. استفاده از خشونت بی سابقه و حتی تکیه بر نیروهای کمکی خارجی فقط نشانه ضعف بیشتر حکومت بود.

در کنار این شکاف اجتماعی، درون حکومت نیز همواره صحنه درگیری و حذف بوده است. از کنار زدن بنی صدر تا حذف اصلاح طلبان حکومتی، از محدود کردن چهره های منتقد درون نظام تا حصر و حذف سیاسی، این روند ادامه داشته است. بسیاری از کسانی که زمانی در قدرت بودند بعدها به حاشیه رانده شدند و حتی در نقش منتقد ظاهر شدند. این چرخه حذف، حکومت را از درون تهی کرده و آن را به مجموعه ای متکی بر نیروهای امنیتی تبدیل کرده است.

در مجموع این حکومت در هیچ دوره ای پایگاه اجتماعی واقعی نداشته است. حضورهای خیابانی سازمان یافته ساندیس خور یا بسیج شده هرگز نتوانسته اند شکاف عمیق با جامعه را پنهان کنند. بقای آن محصول سرکوب و خشونت بوده است نه رضایت. حتی اگر در سطح جهانی به توافق برسد، در داخل با جامعه ای روبرو است که آن را از خود نمی داند. این وضعیت به معنای تعلیق دائمی است. حکومتی که نه می تواند خود را بازسازی کند و نه می تواند جامعه را با خود همراه کند. در برابر آن جامعه ای قرار دارد که بارها نشان داده آماده تغییر است و هر بار که فرصت یافته این آمادگی را به عمل تبدیل کرده است.

۳ مه ۲۰۲۶

 


۱۴۰۱ خرداد ۲۹, یکشنبه

به یاد انقلاب ۵۷، برای انقلاب پیش رو

امروز با دوستی در کافی شاپی نشسته بودیم و برای پر کردن فرمی احتیاج به تاریخ تولدش پیدا کردم. فلان فلان ۱۹۸۵ (۱۳۶۴). گفتم تو انقلاب که به دنیا نیامده بودی هیچ، حتی جنگ ایران و عراق هم نباید یادت بیاد. بعد که همه‌اش شوخی می‌کردیم، گفتم من با اینکه سال ۵۷ سن و سالی کمی داشتم، اما در تظاهرات‌های زیادی شرکت کردم. با شوخی زد تو سرش که تو هم یکی از آنهایی بودی که ما را به این روز انداختید!



جالب بود دقایقی شرایطی که منجر به انقلاب شد را مرور کردیم. مستندهایی هم دیده بود و مطالعاتی هم درباره ایران قبل از انقلاب دارد. توافق داشتیم که جمهوری اسلامی روی هر چه جنایتکاره در تاریخ را سفید کرده. گفت: "بابا اینها روی هیتلر را هم سفید کرده‌اند!" واقعا خیلی وحشی‌اند که ما مجبوریم الان درباره خوبی یا بدی رژیم و حکومتی حرف بزنیم که بزرگترین انقلاب ثبت شده در تاریخ بر علیه آن صورت گرفت.

یک نکته در پرانتز درباره "بزرگترین انقلاب" بگویم. آدم‌های زیادی حتما انقلاباتی مثل انقلاب فرانسه و یا انقلاب روسیه را بعنوان بزرگترین انقلاب بدانند. واضح است که تأثیر آن دو انقلاب را نمی‌توان با انقلاب ایران مقایسه کرد؛ اما از لحاظ شرکت و وسعت شرکت مردم در میان همه انقلابات، انقلاب ایران شاهد شرکت بیشترین و وسیعترین تعداد آدم‌ها در آن بود. انقلاب کبیر فرانسه را که در نظر بگیریم، می‌شود گفت تقریبا همه اتفاقات دور و بر پاریس اتفاق افتادند و آنجا بود که با بوربون تعیین تکلیف شد. روسیه هم، اگر پتروگراد و تا حدودی مسکو را از وقایع ۱۹۱۷ حذف کنیم، چیزی نمی‌ماند. ایران ۵۷ اما یکپارچه علیه شاه و حکومت ساواک به پا خاست.

برگردیم به صحبت امروزمان درباره انقلاب ۵۷. دقایقی به هجوم میلیونی روستائیانی که بدنبال اصلاحات ارضی به شهرها رو آورده و در فقر و نداری در حلبی آبادها به اصطلاح زندگی می‌کردند حرف زدیم؛ که در عین حالی که مردم در فقر، بیکاری و نداری دست و پا می‌زدند، شاه جلو دوربین به ریخت و پاش چندین میلیارد دلاری جشن ۲۵۰۰ ساله می‌بالید. دوستم گفت که یکی از مقامات سوئیس یا سوئد که در این مراسم بوده، همان زمان گفته بود که ریخت و پاشی که در آن جشن شد، بودجه سالانه یک کشور بوده.

درباره "گورستان آریامهری" حرف زدیم. گفتم که دو رفیق در خلوت‌ترین مکان هم ترس داشتند درباره شاه حتی به اشاره هم، به منفی حرف بزنند. به شیشه پپسی اشاره کردیم و درباره فیلمی از پرویز فنی‌زاده، که نامش یاد هیچکدام از ما نبود؛ آنجا که بچه موقع دستگیری باباش، به او می‌گوید: "بابا! مواظب شیشه پپسی باش!" آره این آن حکومتی بود که امروز جمهوری اسلامی رویش را سفید کرده است.

از تعداد ایرانی‌های مهاجرت کرده به کانادا حرف زدیم. گفتم که زمان شاه فقط کسانی که دست باباشان به دهنش می‌رسید توان تحصیل در خارج را داشتند. از خاطرات یکی از دانشجویان کنفدراسیون گفتم که جائی نوشته بود دانشجویی که در جلسه سخنرانی یکی از احزاب اپوزیسیون شرکت می‌کرد، هنگام مسافرت به ایران سر و کار خود و خانواده‌اش با ساواک بود. ساواک وجب وجب و کنج به کنج زندگی آدم‌ها را بو می‌کرد. مردم حتی از رعیت هم کمتر بودند.

و البته، چرا اینجوری شد را هم حرف زدیم که چطوری چپ غیرشرق‌زده و لیبرالهای غیراسلامی زورشان به جنبش "جهان سومیسم" و شرق زده نچربید و جامعه و بخصوص نسل بعدی به چنین سرنوشتی دچار شد. هر نسلی، بالاخره باید خودش با حکومتی که بر جامعه حاکم است، تکلیفش را روشن کند. نسل ۵۷ کارش را کرد، اما نتوانست آن انقلاب را به نتیجه مطلوبش برساند، نسل امروز از تجربه نسل ۵۷ می‌آموزد.

نمی‌گذاریم آینده ایران به عقب برگردد. دنیا را عوض می‌کنیم و دنیای بهتری را پایه می‌ریزیم.

۱۷ ژوئن ۲۰۲۲

۱۳۹۹ خرداد ۲۳, جمعه

آن کس که تلاشی هرکولی کرد قصابی اول را تمام کند!


امروز که با پسرم از تمرین بیسبال برمی گشتیم، دو خانم را مشغول باغبانی دیدیم که با هم روسی حرف می‌زدند. به انگلیسی پرسید: "ایرانی هستند؟" گفتم نه روسی‌اند. کمی درباره روسی‌ها در این منطقه حرف زدیم و بالاخره نمی‌دانم سر چی بود که گفتم: "هیچ چیزی درباره روسیه نیست که آن را نپسندم." گفت: "معلومه! هر چیزی هم که بد باشد، لنین آن را خنثی می‌کند!" کمی به این شوخی بی‌مزه‌اش خندیدم!
امروز خواندن کتابی از یکی از شاهدان عینی وقایع روسیه در سالهای ۱۹۱۶ و ۱۹۱۷ را شروع کرده‌ام. قبل از اینکه خواندن آن را شروع کنم، کمی درباره‌اش تحقیق کردم. ظاهرا کتابی است که اکنون به فراموشی سپرده شده است. کتاب خوب است یا بد؟ فعلا نمی‌دانم. تا بحال همه‌اش ۳۰ صفحه‌ای از آن را خوانده‌ام. بعدا اگر وقت شد و چیزی برای گفتن داشت، با چند سطری معرفی‌اش خواهم کرد. نویسنده کتاب، فلورنس مک‌لاود هارپر سال ۱۹۱۶ بعنوان خبرنگار نشریه‌ای مصور در نیویورک راهی روسیه می‌شود. در مقدمه‌اش به وضعیت سربازان روسیه در جنگ می‌پردازد که مدتی را هم با آنها گذرانده بود تا گزارشاتی هم از آنها تهیه کرده باشد.
نام کتاب Runaway Russia (روسیه فراری) است. امروز، قبل از اینکه حتی اسم این کتاب و نویسنده آن را هم شنیده باشم، داشتم به پسرم درباره اینکه چرا من به لنین عشق می‌ورزم می‌گفتم. داستان "نبرد وردن" (Battle of Verdun) را برایش توضیح می‌دادم. جای خواندم: "در نبرد وردن که از اوایل سال ۱۹۱۶ شروع شد و ۵ ماه طول کشید دقیقه‌ای بطور متوسط ۱۰۰ عدد فشنگ، توپ، خمپاره، نارنجک، آرپی‌چی و امثالهم شلیک شدند. مجموعا ۲۳ میلیون عدد! دو میلیون نفر درگیر بودند که در پایان این "نبرد"، نیمی از آنها جانشان را از دست دادند. در پایان این قصابی، جبهه‌های نبرد تقریبا همان جائی بودند که در شروع آن." پنج ماه ۲۳ میلیون فشنگ بر سر دو میلیون نفر ریختند تا بلکه بتوانند یکی یک گام دیگری را عقب براند، اما موفق نشدند! یک میلیون نفر از بچه‌های مردم را مثل مور و ملخ قربانی کردند.
این جنگی بود که لنین در همانا شروع آن گفت این ماشین آدمکشی باید متوقف شود.
مقدمه کتاب "روسیه فراری" محرک نوشتن این یادداشت است. فلورنس هاپر آنجا درباره وضعیت ارتش روسیه می‌نویسد: "از مهمات خبری نیست و این به معنای "حمله بدون تدارک نظامی" است." درباره سر و وضع سربازان و موقعیت عمومی ارتش روسیه می‌نویسد: "کدام ارتش دیگری بدون داشتن لحافی پشت خط مقدم در انتظار است، - سرباز روسی فقط یک پالتو دارد، - بدون غذا، بدون اسلحه، صبورانه منتظر است و همیشه می‌داند که اسلحه‌ای در کار نیست که با آن باران فشنگ دشمن بر سر هنگ پشت جبهه که به هنگ "محو شده" تبدیل می‌شود، خاموش کند."


اخیر ویدیو کلیپی دیدم از مأموری در ایران که رفته بود در خانه‌ای برای سرشماری. مادری در را باز کرد و در جواب به سئوال مأمور که چند نفر در این خانه زندگی می‌کنند، گفت فردا برگرد و جواب این سئوالت را آنوقت خواهم داد. در پاسخ به چرائی این موضوع، آن مادر می‌گوید که پسرم ۴۰ سال پیش به جنگ ایران و عراق رفته و هنوز برنگشته. یک لحظه به این فکر کنید که دهها میلیونها مادر، پدر، همسر، کودک و خواهر را به این وضعیت انداختند. اگر کسی کودکی را بزرگ کرده باشد، حتما می داند چه می گویم؛ البته بقول فارسی "نخوردیم نان گندم، اما بدیدم دست مردم". آدم حتما لازم نیست که خودش مادر و یا پدر باشد تا بداند از دست دادن جگر گوشه چه زخم عمیقی بر روح و جان آدمی می گذارد.
در جنگ جهانی اول میلیونها انسان را به معنای واقعی کلمه گوشت دم توپ کردند و آن کس را که گفت این وضعیت باید خاتمه بیابد را اکنون با وقاحتی کم نظیر تکفیر می‌کنند!
شرم یک احساس ویژه‌ای است که قصابان انسان ندارند!
۹ ژوئن ۲۰۲۰

۱۳۹۷ دی ۲۱, جمعه

جمهوری اسلامی و مسئله شکنجه


با نامه‌ای که اسماعیل بخشی به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی درباره شکنجه‌هایی که در ۲۵ روز زندان بر او رفته بود، مسئله شکنجه بار دیگر به یک بحث داغ در جامعه ایران و در میان فارسی زبان خارج از ایران تبدیل شده است.


در نامه اسماعیل بخشی آمده است: "در روزهای اول بدون دلیل یا هیچ حرفی تا سر حد مرگ مرا شکنجه و زیر مشت و لگد گرفتند که تا ۷۲ ساعت در سلولم از جایم نمی‌توانستم تکان بخورم و آنقدر زده بودند که حتی از تاب درد خوابیدن هم برایم زجرآور بود و امروز پس از گذشت تقریبا دو ماه از آن روز سخت در دنده‌های شکسته‌ام، کلیه‌ها، گوش چپم و بیضه‌هایم احساس درد می‌کنم ...". در جواب این نامه، ظاهرا گروهی از جانب مجلس اسلامی مأمور شد که این موضوع را بررسی کند. این گروه نتیجه گرفته است که شکنجه‌ای در کار نبوده است. حشمت‌الله فلاحت پیشه هم که "رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس اسلامی" است، در مصاحبه‌ای همین را می‌گوید و اضافه می‌کند که در راه انتقال اسماعیل بخشی از خانه‌اش به زندان، درگیری‌هایی رخ داده که مأمورین اسماعیل بخشی را کتک کاری کرده‌اند. "اما شکنجه‌ای در کار نبوده." بقیه سخنگویان و رسانه‌های رسمی و نیمه رسمی و غیررسمی جمهوری اسلامی مانند حسین شریعمتداری کیهان هم همین سخنان را به سبک و سیاق خودشان تکرار کرده‌اند.
من فکر می‌کنم که مسئله باور کردن به حرف و ادعای یکی از دو جبهه محدود نمی‌شود. هیچ کسی شکی در این ندارد که اسماعیل بخشی را، همانطور که خودش گفته، تا سرحد مرگ شکنجه کردند. منتها آیا مأمورین و سخنگویان این حکومت دروغ می‌گویند!؟ من فکر می‌کنم که اینها به راستی باور ندارند که چیزی به نام شکنجه بر اسماعیل بخشی و یا هیچ زندانی سیاسی دیگری اعمال شده باشد. اینها اصلا کسی را که به اسلام و حکومت اسلامی شان باور نداشته باشد شایسته و سزاوار زنده ماندن نمی‌دانند. اگر کسی در زندانهای اینها زیر مشت و لگد سربازان مظلوم و گمنامشان له و لورده شد، حقش است. اینها هشت سال جنگی خانمانسوز به مردم ایران و عراق، برای صدور اسلامشان تحمیل کردند و خودشان را هم مستلزم به هیچگونه توضیحی به کسی بدهکار نمی‌دانند. آنچه را که دنیای امروز از مقولات سیاسی و حکومت کردن فهمیده و درک کرده، اینها نه قبولش دارند و نه خودشان را به آن پایبند می‌دانند. مثلا در دنیای مدرن امروز، عضو حزبی بودن یک امر کاملا پذیرفته شده است. اما در همین مصاحبه حشمت‌الله فلاحت پیشه، به صراحت جرم اسماعیل بخشی عضویت ایشان در حزب کمونیست کارگری اعلام می شود! اینها حکومت کردن و جواب اعتراض دیگران را دادن به همان سبک و شیوه محمد و علی و عمر و ابوالفضل فهمیده‌اند. اگر کسی با آنها اختلاف داشته باشد، اگر توانش را داشته باشند، سر طرف را از تنش جدا می‌کنند. تا سر حد مرگ شکنجه‌اش می‌کنند و چشم در چشم جهان می‌دوزند و می‌گویند شکنجه‌ای در کار نبوده. کسی که در چهاردیواری حکومت اینها به دین و مذهب دیگری، غیر از اسلام باور داشته باشد، شایسته مرگ است. اگر در حکومت اینها نماز نخوانی و یا روزه نگیری، غیرخودی هستی. زن که در قوانین آسمانی اینها نصف مرد است و سیاه بر سفید در قرآنشان نوشته اند.

با این نوع حکومتها چه باید کرد؟
جامعه باید با این نوع منطق و این نوع از سیاست تسویه حساب کند. انسان امروز نمی‌تواند شکنجه مخالفین را ببیند و تفسیر کسانی چون حسین شریعتمداری و حشمت الله فلاحت پیشه را از شکنجه و برابری زن و مرد بپذیرد. جامعه امروز نمی‌تواند زندان و شکنجه کارگران را در اعتراض به بیحقوقی ببیند و از آن چشم بپوشد. جامعه باید به یاری اسماعیل بخشی و کارگران فولاد اهواز و نیشکر هفت تپه و معلمان و بازنشستگان بیاید و حکومت و ذهنیتی را که دوره‌اش قرنهاست که سپری شده است، سرنگونی کند. هیچگونه راه میانبری وجود ندارد!
۱۲ ژانویه ۲۰۱۹