‏نمایش پست‌ها با برچسب حزب توده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حزب توده. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

رژیمی بی آینده بدون هرگونه پایگاه اجتماعی

جمهوری اسلامی حتی با اتکا به سرکوب عریان و کشتار گسترده هیچ چشم انداز پایداری برای ماندن در ایران ندارد. این فقط یک داوری سیاسی نیست بلکه نتیجه چهار دهه تجربه عینی یک جامعه است که هر بار فرصت یافته فاصله خود را با این حکومت با صدای بلند اعلام کرده است. حتی اگر این رژیم بتواند با امریکا یا اسراییل یا دیگر قدرت ها به توافق برسد، مسئله اصلی در داخل حل نمی شود. شکاف میان حکومت و جامعه چنان عمیق و ریشه دار است که با هیچ معامله خارجی پر نمی شود. مردم ایران نه فقط ناراضی بلکه در موقعیت انتظار و آمادگی هستند. انتظار فرصتی که بتوانند این نظم عقب مانده و بیگانه با زندگی خود را کنار بزنند. این شکاف نه مقطعی است و نه قابل ترمیم، بلکه به بخشی از واقعیت روزمره جامعه تبدیل شده است.

از همان روزهای نخست که این حکومت با اتکا به رسانه های مهندسی افکار به ویژه بی بی سی و با برجسته سازی خمینی و سوار شدن بر موج ضد امریکایی و جهان سومی به جامعه تحمیل شد، وعده های فریبکارانه آخوندی یکی پس از دیگری رنگ باخت. از آزادی بیان برای همه تا آب و برق مجانی، از عدالت اجتماعی تا احترام به حقوق زنان و اقلیت ها، همه این وعده ها خیلی زود جای خود را به سرکوب و حذف داد. در همان حال بخش هایی از اپوزیسیون از جمله جبهه ملی، سازمان چریک های فدایی خلق و مجاهدین که نیروهای اصلی اپوزیسیون بودند به این وعده ها اعتماد کردند و عملا به تثبیت نظم تازه کمک کردند و مردم را به بازگشت به خانه ها فراخواندند. اما جامعه خیلی زود واکنش نشان داد. تنها چند هفته پس از سقوط حکومت شاه، زنان در ۸ مارس ۱۳۵۷ در برابر فرمان حجاب اجباری به خیابان آمدند. این اعتراض گسترده نخستین نه بزرگ اجتماعی به حکومت اسلامی بود و نشان داد شکاف از همان آغاز شکل گرفته است.

جامعه در سال های نخست در وضعیتی آمیخته با امید و خودفریبی به زندگی زیر سلطه حکومت ادامه داد. بسیاری تصور می کردند این وضعیت موقتی است و آخوندیسم نیز خواهد گذشت. اما با قانونی شدن ممنوعیت ها، از الکل و موسیقی تا آپارتاید جنسیتی، زندگی روزمره به میدان تقابل تبدیل شد. مهمانی های پنهانی، موسیقی زیرزمینی، مقاومت در برابر حجاب اجباری و حتی شوخی های روزمره با قوانین، همه نشانه هایی از تمسخر عملی نظم رسمی بود. این وضعیت را می توان با جوامعی مانند اتحاد شوروی در سال های پایانی یا برخی کشورهای اروپای شرقی مقایسه کرد که در آنها قانون رسمی از زندگی واقعی مردم جدا شده بود و جامعه راه خود را می رفت.

در دهه شصت حکومت برای درهم شکستن کامل انقلاب ۵۷ به سرکوبی بی سابقه دست زد. ده ها هزار نفر از نیروهای سیاسی مختلف از لیبرال تا سوسیالیست و همچنین اقلیت های مذهبی اعدام شدند یا زیر شکنجه نابود شدند. حتی نیروهایی که در تثبیت حکومت نقش داشتند نیز از این سرکوب در امان نماندند. حذف مجاهدین، حذف حزب توده و فدائیان اکثریت، تصفیه نیروهای ملی مذهبی و حتی کنار زدن چهره هایی از درون خود نظام نشان داد که این حکومت هیچ شریکی را تحمل نمی کند. پایه های آن از همان زمان نه بر رضایت بلکه بر ترس بنا شد.

جنگ هشت ساله و فضای امنیتی دهه شصت امکان هرگونه اعتراض را محدود کرد. جامعه ناچار شد با ظاهرسازی زندگی کند. ریش گذاشتن، شرکت در مراسم مذهبی، نصب تصاویر آخوندها و رعایت ظواهر دینی به بخشی از بقا تبدیل شد. اما در پس این ظاهر، نارضایتی عمیق جریان داشت. این وضعیت را می توان در خاطرات جمعی آن دوره دید، جایی که مردم در خلوت خود چیز دیگری بودند و در فضای عمومی چهره ای دیگر داشتند.

دهه هفتاد نقطه تغییر بود. جامعه از انتظار منفعل عبور کرد و به کنش فعال رسید. اگر پیشتر بسیاری امید داشتند یک روز از خواب بیدار شوند و این حکومت دیگر وجود نداشته باشد، اکنون خود به خیابان آمدند. اعتراضات کارگری، دانشجویی و منطقه ای گسترش یافت. کردستان همچنان کانون مقاومت سازمان یافته بود اما این بار شهرهای بزرگ نیز به میدان آمدند.

برای نخستین بار، مشهد در سال ۱۳۷۱ شاهد اعتراضاتی شد که کل ساختار حکومت را هدف قرار داد. این شورش به کشته شدن چندین نفر و تخریب و آتش سوزی گسترده انجامید و حکومت را ناچار کرد امتیازاتی محدود بدهد و استاندار خراسان رضوی، علی جنتی، را برکنار سازد. پس از آن، شورش قزوین در سال ۱۳۷۲ رخ داد که به کشته و مجروح شدن بیش از ۳۰ نفر انجامید. در سال ۱۳۷۴ نیز اعتراضات اسلامشهر، با محور فقر، گرانی، اعتصاب رانندگان مینی بوس و کمبود آب، به یک خیزش اجتماعی بدل شد.



از ۱۳۷۸ با اعتراضات دانشجویی وارد مرحله تازه ای شدیم. پس از آن موج های اعتراضی در فواصل مختلف تکرار شدند. در ۱۳۸۸ میلیون ها نفر به خیابان آمدند و مشروعیت حکومت را به چالش کشیدند. در ۱۳۹۶ اعتراضات سراسری بیش از صد شهر را در بر گرفت و شعارها مستقیما کل نظام را هدف گرفت. در ۱۳۹۸ اعتراضات به شکل بی سابقه ای گسترش یافت و با سرکوبی خونین پاسخ داده شد. در سال های بعد نیز جامعه در حالت جوشش مداوم باقی ماند و اعتراضات کارگری، معلمان، بازنشستگان و دیگر گروه ها ادامه یافت.

در سال ۱۴۰۱ انقلاب زن زندگی آزادی شکل گرفت. این جنبش فقط واکنشی به یک قتل نبود بلکه انفجار انباشتی از خشم و نارضایتی بود. حضور گسترده زنان و جوانان، کنار گذاشتن نمادهای رسمی و گسترش اعتراضات به سراسر کشور نشان داد که جامعه وارد مرحله تازه ای شده است. سرکوب شدید و کشتار گسترده نیز نتوانست این روند را متوقف کند. در ادامه اعتراضات بازاریان و خیزش ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که حتی بخش هایی که پیشتر محتاط بودند نیز وارد میدان شده اند. استفاده از خشونت بی سابقه و حتی تکیه بر نیروهای کمکی خارجی فقط نشانه ضعف بیشتر حکومت بود.

در کنار این شکاف اجتماعی، درون حکومت نیز همواره صحنه درگیری و حذف بوده است. از کنار زدن بنی صدر تا حذف اصلاح طلبان حکومتی، از محدود کردن چهره های منتقد درون نظام تا حصر و حذف سیاسی، این روند ادامه داشته است. بسیاری از کسانی که زمانی در قدرت بودند بعدها به حاشیه رانده شدند و حتی در نقش منتقد ظاهر شدند. این چرخه حذف، حکومت را از درون تهی کرده و آن را به مجموعه ای متکی بر نیروهای امنیتی تبدیل کرده است.

در مجموع این حکومت در هیچ دوره ای پایگاه اجتماعی واقعی نداشته است. حضورهای خیابانی سازمان یافته ساندیس خور یا بسیج شده هرگز نتوانسته اند شکاف عمیق با جامعه را پنهان کنند. بقای آن محصول سرکوب و خشونت بوده است نه رضایت. حتی اگر در سطح جهانی به توافق برسد، در داخل با جامعه ای روبرو است که آن را از خود نمی داند. این وضعیت به معنای تعلیق دائمی است. حکومتی که نه می تواند خود را بازسازی کند و نه می تواند جامعه را با خود همراه کند. در برابر آن جامعه ای قرار دارد که بارها نشان داده آماده تغییر است و هر بار که فرصت یافته این آمادگی را به عمل تبدیل کرده است.

۳ مه ۲۰۲۶

 


۱۴۰۱ مهر ۱۹, سه‌شنبه

جنایات اسرائیل در ایران

یک خانم شناخته شده از کادرهای حزب توده نوشته است که قتل مهسا امینی کار اسرائیل بوده. (به عکس ضمیمه مراجعه کنید.) البته این توده‌ای‌ها و حزب فدائیان خلق اکثریت هر جا که نتوانند جنایات جمهوری اسلامی را با مارک‌های جاسوسی برای آمریکا و لیبرال و ساواکی و غیره ماستمالی کنند، آنها را به اسرائیل و شیطان بزرگترش نسبت می‌دهند.



این اسرائیل ۴۴ سال است در این مملکت (ایران) جنایت می‌کند. در کردستان و ترکمن صحرا حمام خون به پا کرد. در اصفهان به کارگران بیکار شلیک کرد. در دهه شصت ده‌ها هزار زندان سیاسی اعدام کرد. سال ۷۲، ۷۸ و ۸۸ اعتراضات را سرکوب کرد. سال ۹۶ و ۹۸ صدها و هزاران نفر را قتلعام کرد. برای ترور سلمان رشدی جایزه تعیین کرد. سوریه را با خاک یکسان کرد. عراق را به جهنم تبدیل کرد. غلام کشاورز، عبدالرحمان قاسملو، کاظم رجوی، فریدون فرخزاد، صادق شرفکندی و ده‌ها فعال سیاسی دیگر را در خارج کشور ترور کرد. صدها زن را سنگسار کرد. به صورت زنان بی‌حجاب اسید پاشید.

اینها البته نمی‌توانند این جنایات را به کسان دیگری نسبت بدهند. آخر صادق خلخالی نماینده مجلسشان بود. خامنه‌ای نماینده‌شان برای ریاست جمهوری اسلامی بود. اعضایشان هم برای اسدالله لاجوری و حاج آقا گیلانی مخالفین سیاسی را لو می‌دادند.

۲۱ سپتامبر ۲۰۲۲

۱۴۰۰ دی ۲۵, شنبه

حزب توده و اکثریت

یکی از دوستان فیسبوکی من یک فحشی به ببرک کارمل، یکی از روسای جمهور دولت چپ و مترقی افغانستان دهه ۵۰ شمسی، داده بود که با واکنش تعدادی از دوستان و از جمله خودم، مواجه شد. نوشته بود: "عضو مافیا بود و خایه های برژنف را می لیسید." در جواب به یکی از واکنشها می نویسد: "معمولا از کلماتی که عموما ناسزا تلقی میشوند استفاده نمی کنم. ولی ببرک کارمل بعنوان رهبر طبقه کارگر آنچنان چیز بی معنایی است که فقط تنها جوابی که بذهنم خطور کرد همانی بود که نوشتم. یارو مافیاسو بود و نوکر گوش بفرمان برژتف. حال بگذریم از اینکه نه تنها حزب توده و اکثریت بلکه راه کارگر هم از او حمایت می کردند." من هم کامنت زیر را نوشتم. "نگاه شما دیگر زیادی ایدئولوژیک است. گفته ای که مسائل افغانستان را خوب خوانده ای، اما به نظر نمی آید که درست فهمیده باشی. من هم دقیقا آن مقاله از جانتان نیل را گذاشتم که بخوانی و طرف اسلامی ها در دعوای بین ببرک کارمل و مجاهدین را نگیری. حزب توده از قریب به اتفاق مبارزات و حکومتهای مترقی و پیشرو حمایت می کرد؛ اما این هیچ چیزی از جاسوس صفتی و همخوابی و همبستری حزب توده و اکثریت با خامنه ای، لاجوری و خلخالی نمی گوید! اگر دفاع و جاسوسی آنها برای لاجوردی و گیلانی را فاکتور بگیری، مواضع سیاسی شان با اقلیت، پیکار، رنجبران و امثالهم فرق زیادی ندارد. می گوئی ببرک کارمل با برژنف اینجوری بود و حزب توده و اکثریت هم از ایشان حمایت می کردند. حالا تکلیف ما با رهبران، فعالین و اتحادیه های کارگری، احزاب چپ و مترقی در دنیا چیست که حزب توده و اکثریت از آنها هم حمایت می کردند و حتی بدتر، آنها هم در مواضع سیاسی بین المللی با حزب توده و اکثریت هم خط بودند؟!

این پست ادامه آن جدل با آن دوست نیست؛ گرچه آن بحث به نظر من خاتمه یافته نیست. اما، از آنجا که بعضا حزب توده را با ریتوریکهایش ("لفاظی" شاید نزدیکترین کلمه فارسی به این باشد) درباره مسائل بین المللی خارج از مرزهای ایران می سنجند، و یا شخصیتها و احزاب سیاسی طرفدار سیستم شوروی را با حزب توده می سنجند، لازم دانستم چند نکته را یادآور شوم.

از نظر من سنجیدن حزب توده و فدائیان اکثریت و رهبران این جریانات؛ و حتی وارد بحث کردن آنها در اینگونه بحثها، با شخصیتها، احزاب و رهبران جریانات سیاسی طرفدار "اردوگاه سوسیالیسم" سم است. حزب توده و اکثریت اگر برای جمهوری اسلامی جاسوسی نمی کردند، آنها را می شد مثل هر جریان سیاسی دیگر، مثل پیکار، رزمندگان، فدائیان اقلیت و فرقان و غیره، جریانات سیاسی سالم دانست که می شود با آنها سر مواضع سیاسی شان بحث کرد. این دو جریان اما جریاناتی نبودند که کسی بتواند به راحتی با آنها بحث سیاسی کند. اگر می خواستند با کسی بحث کنند، برای این بود که طرف را بشناسند و به سپاه پاسداران و لاجوردی معرفی کنند که شکنجه شود. درست مثل یک پلیس اطلاعات که ماموریتش نفوذ در جریانات سیاسی و یا پیدا کردن رد پای مخالفین است. حزب توده و اکثریت اگر منفورند و شنیدن اسمشان حال آدم را به هم می زند، بخاطر جاسوسی، پادوئی و کثافاتی است که در پرونده نوکرصفتی شان دارند. رهبران حزب توده و اکثریت شاکیان خصوصی دارند که برای شکار مخالفین سیاسی اعضا و هواداران "سازمان"هایشان را بسیج می کردند. درست مثل شوراهای اسلامی کار که کارشان نه نمایندگی کارگران در محیط کار، بلکه شکار فعالین کارگری است.

به همین خاطر، اشکی از چشم کسی بخاطر تار و مار شدن این باندها بر صورتی سرازیر نشد!



۲ دسامبر ۲۰۲۱

۱۴۰۰ مرداد ۲۳, شنبه

لنین و اپوزیسیون اپوزیسیون شدن

یکی نوشته است: "لنین بلشویک میگه: وظیفۀ ما توضیح دادن شرایط مبارزه، نشان دادن اَشکال ممکن آن، نشان دادن جایگاه پرولتاریا در مبارزۀ در پیش به او، و کار برای سازمان دادن نیروهایش و ارتقاء دادن آگاهی طبقاتیش است. و این امر در حال حاضر، در میان سایر چیزها، به معنای آشکار کردن خستگی ناپذیر چهرۀ کادتها و هشدار دادن علیه حزب کادت است. این کاری است که ما انجامش می‌دهیم و به انجام آن ادامه می‌دهیم. هنگامی که کادتها بخاطر این آشفته می‌شوند و به جوش می‌آیند، نشانه‌ای از این است که ما کارمان را بد انجام نمی‌دهیم." و این را در اعتراض به حزب کمونیست کارگری می‌نویسد که چنین برخوردی به اپوزیسیون سلطنت طلب ندارد و در تظاهراتهایی شرکت می‌کند که اپوزیسیون سلطنت طلب هم هستند. و اعتراض دارد که چرا، بنابر آن حرفهای لنین، حککا شعار "ما اپوزیسیون اپوزیسیون نیستیم" را سر می‌دهد؟!

***

می‌گویند پیروان یک فرقه مذهبی موقع پختن سوسیس به اندازه یک بند انگشت از هر سر آن می‌بریدند چرا که در قواعد مذهبی ایشان سر و ته سوسیس‌ها را بریدین یک اصل بود. یکی از کنجکاوان در میان این افراد تحقیق می‌کند و ته قضیه را در می‌آورد که گویا حدود ۵ - ۶ نسل پیش، یکی از سران آن فرقه موقع پختن سوسیس‌ها، از آنجا که ماهی تابه ای به بزرگی سوسیس‌های زمانه خودش نداشت، از هر ته آن یک بند انگشت می‌برید. دور و بری‌هایش بدون اینکه بپرسند و بدانند جریان چیه، آن را بعنوان یک اصل فرقه خودشان می‌پذیرند و ثبت می‌کنند و این رسم و قاعده نسل به نسل ادامه می‌یابد. جریان اعتراض به شرکت در تظاهراتهایی که اپوزیسیون سلطنت طلب هم شرکت دارند برای بسیاری از منتقدین از این جریان است. تعدادی به جمهوری اسلامی اعتراض دارند و با پرچم‌های خود، که بعضا پرچم شیر و خورشید است هم شرکت می‌کنند. دوست منتقد ما چون نمی‌خواهد در اعتراض و آکسیونی شرکت کند، بهانه آورده است که بودن در جائی که سلطنت طلب هست، نجس است.



***

من فکر می‌کنم فشار نقد دائم باید روی هر جریان سیاسی جدی و از جمله حزب کمونیست کارگری باشد. اما اگر این فشار بی ربط باشد قبل از هر چیزی به اعتبار کسی که این انتقادها را مطرح می‌کند و کسانی که اینگونه حرفها را تأیید می‌کنند، لطمه می‌زند.

اما اشکال این بحث در کجاست؟

۱) اینجا لنین و بلشویم مذهب شده اند. چون لنین این کار را کرد، هر کسی کار دیگری بکند مرتد است! روی روحیه مذهبی مخاطب حساب باز کرده است.

۲) حرف و منطق این نقد بی ربط است. لنین هیچ وقت یقه تزار را ول نکرد که یقه کادتها و منشویکها را بگیرد. لنین اپوزیسیون کادتها نبود، مخالف سیاسی آنها بود؛ همچنانکه سلطنت طلب‌ها مخالف سیاسی ما هستند، اما جنگ امروز ما با جمهوری اسلامی است. کسی که جمهوری اسلامی را سرنگون نکرده بخواهد سلطنت طلب و مجاهد را سرنگون کند، عملا به هیچکدام کاری ندارد.

۳) حزب کمونیست کارگری کم بحث در افشاء سلطنت ندارد.

۴) کسی می‌تواند جریانی را افشاء کند، بدون اینکه لزوما اپوزیسیون آن شود. ما در دوره‌های مختلفی راه کارگر را برای افغان ستیزی اش، بخاطر حجاب گیتش، و بخاطر قربان صدقه منتظری رفتنش افشاء کردیم، حزب توده و فدائیان اکثریت را برای همدستی شان با جمهوری اسلامی افشاء کردیم، مجاهد را بخاطر سیاستهای اسلامی‌شان افشاء کردیم، بدون اینکه اپوزیسیون هیچکدام از این جریانات عقبمانده سیاسی بشویم.

۱۳ اوت ۲۰۲۱

۱۴۰۰ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

انقلاب مردم، توده ایها و ماجرای شتر و روباه

با مشاهده تحركات توده ای ـ اكثریتی ها در تقابل با اعتراضات این دوره به جمهوری اسلامی، یاد مثل شتر و روباه، كه اخیرا دوستی برایم تعریف كرد، افتادم. می گویند روباهی به شتری گفت كه یه روز می خورمت. شتر هم بهش خندید كه تو روباه فكسنی، چطور میتونی مرا بخوری. تا اینكه روزی شتر خودش را به مردن می زند و روباه سر رسید و شتر را مرده می بیند. ابتدا برای مطمئن شدن چند بار شتر را گاز می گیرد. وقتی كه «مطمئن» شد كه شتر مرده است، اول محاسبه كرد كه چكار كند. با خودش فكر كرد كه اگر اینجا بخورمش، گرگ سر می رسد و نمی گذارد بخورم؛ پس بهتر است به سوراخم ببرم. روباه دم شتر را محكم به دم خودش می بند و شروع می كند به زور زدن كه «لاشه» شتر را به سوراخش ببرد. چند بار كه زور می زند و شتر هم كه مطمئن می شود دمشان محكم به هم گره خورده است، بلند می شود و روباه را با خود می كشد. در همین حین گرگ سر می رسد و از روباه می پرسد كه كجا می رود؟ روباه هم در جوابش می گوید كه فعلا هر جا شتر برد او هم هست.

این اما ماجرای توده ای ـ اكثریتی های خط امامی است. هر جائی كه رهبران خط امام اینها را ببرند، اینها هم به آنجا می روند. خط امامشان حتی اگر امروز هم نیافتند، چند صباحی بیشتر به افتادنشان نمانده است.

واقعا چه كسانی وقیح تر از توده ایها هستند كه در اعتراضات میلیونی به جمهوری اسلامی، این چنین تلاش برای سر پا نگه داشتن آن را دارند؟! ترسشان را ما متوجه هستیم كه اگر رژیم اسلامی بیافتد، پرونده دست داشتن توده ای ـ اكثریتی ها در كشت و كشتار مردم به دست جامعه خواهد افتاد. فعلا دارند زیر شنل احمدی نژاد ـ رادان ناخونهای پر از چركشان را می جوند. تضمین می كنیم كه این خاكریز دفاع از جمهوری اسلامی را نیز از سر راه برداریم.

٢٧ ژوئن ٢٠٠٩

برای اولین بار در سایت «روزنه» درج گردید.

۱۳۹۹ اسفند ۲۲, جمعه

حزب خط رسمی باید بداند چگونه با بن بست سیاسی خود کنار بیاید!

حزب حکمتیست خط رسمی بیش از ۱۶ سال پیش، در سپتامبر سال ۲۰۰۴ از حزب کمونیست کارگری با این ادعا انشعاب کرد که با اکثریت کمیته مرکزی از بزرگترین تشکل کمونیستی در ایران و منطقه جدا می شود که به کارهای مهمتر و بهتری مشغول شود. اما در این مدت هنوز نتوانسته اند از حزب کمونیست کارگری عبور کنند. به موجودیتشان نگاه کنید نمی توانید یک قدم فراتر از مشغول بودن به حزب کمونیست کارگری ایران را در آن ببینید. حالا آمده اند یک مهمانی به نام پلنوم ترتیب داده اند و همان حرفهایی که ۱۶ سال است تکرار می کنند را سند کرده و خودشان را باز هم به آن مشغول کرده اند.

حرفهای بی ربط و محافل بی ربط نه به کسی آزاری می رسانند و نه توجه کسی را جلب می کنند. نه وجودشان باعث خوشحالی و امید کسی به آینده ای بهتر است، نه نبودشان اندوه کسی را باعث می شود. نمونه تیپیک محفلی است که خط سیاسی اش تماما به بن بست رسیده. منتها بلد نیستند به این موضوع مثل آدمهای بالغ برخورد کنند و از آن یاد بگیرند.



بهرحال این جریان آینده سیاسی خوبی ندارد. مبلغ سیاستهایی هستند که بیرون از آنها صاحب شناخته شده تری دارد و همان صاحب سنتی و شناخته شده آن، یعنی حزب توده، سالهاست که به بن بست کامل رسیده. جای تأسف است که اینها سیاستی را برگزیدند که مجبور شوند خودشان را با دشمنی با حککا تعریف کنند. نباید شکست سیاستهای خودشان را به گردن حککا بگذارند. باعث شکست خط این جماعت نه حککا بلکه سیاستهایشان است. این را متأسفانه هنوز متوجه نشده اند. توصیه دوستانه من به اینها این است که بهتر است بروند یک ارزیابی از خودشان داشته باشند که چرا به یک چنین وضعیت مفلوکی گرفتار شده اند.

۱۲ مارس ۲۰۲۱


۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۵, پنجشنبه

روزی زیبا!


امروز برای من روز خیلی جالبی بود. حدود ۳۰ نفری از همکاران در یک کارگاه (ورکشاپ) درباره آپدیت کردن خودمان درباره برخورد با ترانسجندرها (تغییر جنسیت داده ها) بودیم. ورکشاپ داشت حالت حوصله سر بر همیشگی به خود می گرفت که چگونه برخورد خودمان را در برخورد به ترانسجندرها عوض کنیم و یا خودمان را با آنها و همجنسگراها تطبیق بدیم.
سئوال کردم چرا اینجوری است که برخورد مردم علی العموم در رابطه با این طیف آدمها تغییر نمی کند. هفت هشت نفری و از جمله گردانندگان سعی کردند جواب بدهند. کمی گذشت باز سئوال کردم که انگار داریم دور خودمان می چرخیم. با مسئله تبعیض علیه همجنسگراها و ترانسجندرها حدود حداقل ۱۵۰ سال است که داریم دست و پنجه نرم می کنیم، اما انگار یک قدم هم جلو نرفته ایم. تبعیض بر علیه آنها و یا گروه و اقشار دیگر و از جمله زنان در اشکال دیگری خودش را نشان می دهد. چند نفری اینبار گوشهایشان تیز شد که انگار سئوال زوایایی دارد! بحث حول ارزش انسان در جامعه داغ بود. سئوال من و جوابهای حول آن، کمونیست بودن خیلی ها را رو کرد. تعجب می کردم که با این همه کمونیست و برابری طلب همکارم، اما کسی درباره آن تا بحال چیزی به دیگری نگفته بود.
موقع نهار، یکی از همکارانم که در هنگام انتخابات ریاست جمهوری آمریکا استیکر برنی ساندرز به ماشینش نصب کرده بود و دائم همه را از پیشروی و پسروی سوسیالیستها باخبر می‌کرد، پرسید: "تو خودت را سوسیالیست می دانی؟" جواب: "البته!" "خودت را مارکسیست می دانی؟" جواب: "بله!" ناگهان دستم را به گرمی فشرد و گفت رفیق پس چرا تا بحال چیزی نگفته ای. گفت دارم می رم سیگار بکشم بیرون؛ اگر وقت داری بیا یک گپی بزنیم. گفتم که با حزب کمونیست کارگری هستم. او هم به تازگی عضو حزب کمونیست کانادا شده بود. در چند دقیقه ای که با هم گپ می زدیم، کلی درباره سیاست و انقلاب حرف زدیم. گفت که من دیگر پاک پاک از سیاست پارلمانی بریده و دست کشیده ام. تنها انقلاب می تواند راه را برای آینده ای شایسته انسان هموار کند. من را به محفل مطالعاتی شان دعوت کرد. گفت که آخرین بحثی که داشتند درباره انقلاب اکتبر بود. بهش گفتم که من اتفاقا همین چند روز پیش دو کتاب خیلی عالی درباره تاریخ آن انقلاب خواندم. کتاب چاینا میل ویل و آلکساندر رابینویچ! یکی از همکاران دیگر که ظاهرا آمده بود آفتابی بخورد، جلو آمد گفت که درباره کتاب چاینا میل ویل زیاد شنیده و نظرم را پرسید. ای میلشان را گرفتم و شب برای هر دوشان کتاب چاینا میل ویل را فرستادم.
در همین حینی که این سه نفر با هم درباره انقلاب و سیاست و کتاب حرف می زدیم، دو سه نفر دیگر هم به جمع ما پیوستند و سر کلونیالیسم و امپریالیسم و غیره و غیره بحث خوب و رفیقانه کوتاهی داشتیم. آنچه که برای من بسیار جالب بود، پیوستن یک نفر حدود ۴۰ – ۴۵ ساله بعد از این همه سال به یک حزب کمونیستی بود. تازه داشت راهش را به سیاست رادیکال کمونیستی باز می کرد.
با خودم گفتم که این دنیا را ببین. کسانی که واقعا فعال کف خیابان و بقول معروف کف کارخانه هستند، و تا بحال دلشان به پارلمان و رفرم خوش بود، به طرف سیاست رادیکال کمونیستی می آیند؛ اما رفقای زیادی از ما که سالها فعال عرصه های مختلف سیاست رادیکال کمونیستی بوده اند، یک چیز کوچکی را بهانه می کنند و سیاست کمونیستی را می بوسند و بالای طاقچه می گذارند!
ناصر اصغری
۲۷ آوریل ۲۰۱۸

اعتراض و تنفر من از حزب توده، نه به سیاست خارجی و یا رفرمیسمش است؛ بلکه جاسوس بودن آن است. اگر از سر مخالفت با مواضع سیاسی جریانی آدم بخواهد با کسی بحث کند و آخرش هشدار بدهد، با هر جریانی بیرون از خود باید این کار را بکند. که در جای خودش این کار لازم است. در جائی مثل کانادا، که یک رفیق نازنین از سر انقلاب و سیاست رادیکال و دور شدن از سیاست پارلمانی می رود عضو حزبی می شود، را نمی شود گفت که حزب تو مثل حزب توده است؛ تازه آن هم در برخورد اول!

۱۳۹۶ شهریور ۶, دوشنبه

حزب توده و دفاع امروز آن از خلخالی و خامنه ای

دیروز یکی از اسناد حزب توده را که در دفاع از صادق خلخالی بود، روی دیوار فیسبوکم گذاشتم که به سرعت توجه جمع کثیری از انسانهای شریفی که با تاریخ جنایات جمهوری اسلامی و مهره های منفورترش مثل خلخالی کمابیش آشنا هستند روبرو شد. در این میان برخورد یکی از فعالین این جریان به نام Issa Safa (عیسی صفا) به بازتکثیر این اطلاعیه جالب است. او زیر استاتوس صابر رحیمی، که این اطلاعیه حزب توده را شر کرده بود، شروع کرد به مارک زدن که "یک مشت مائوئیست طرفدار امپریالیسم و سرمایه داری هستید" و پاپوش دوزی برای حسن حسام، از کادرهای رهبری سازمان راه کارگر. او سپس در برابر سئوالات بسیار ساده و منطقی دیگران شروع کرد به فحشهای رکیک اسلامی و اینکه "من بچه جنوب شهر هستم، پیدایتان می کنم و همه شما را تار و مار می کنم."
عمق فاجعه زمانی برجسته می شود که به یاد بیاوریم دختر همین خلخالی چندی پیش مصاحبه ای کرد و بطور خیلی ضمنی از پدرش طرفداری کرد و بعد از اینکه با واکنش مخالفین روبرو شد، یک توده ای را پیدا کرد که با او مصاحبه دیگری بکند و آنجا گفت که من از اعمال بابام دفاع نمی کنم!
ناصر اصغری

۲۵ اوت ۲۰۱۷

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

جنایتهای جمهوری اسلامی و سیاست‌‌های حزب توده!

آخرین جنایت و کشتار دسته جمعی کارگران در دست جمهوری اسلامی، فاجعه معدن یورت بود. در این فاجعه بیش از ٣٠ نفر از کارگران جانشان را از دست دادند و بیش از ٧٠ نفر دیگر نیز مصدوم شدند.
در بخشی از اطلاعیه حزب کمونیست کارگری ("فاجعه معدن یورت نباید بی جواب بماند") آمده است: "صاحبان معدن که طبق اعترافات رسانه های حکومتی از نهادهای بالای حکومت بوده اند از جمله مسببین این جنایتند که بقول کارگران معدن فقط و فقط به فکر پول و سود بوده اند و کارگران معترض را به اخراج تهدید کرده اند. ... مسئول اصلی اینهمه ناامنی و بی حقوقی کل این نظام است. آنهایی که قانون میگذرانند و کارگر را از حق تشکل و اعتراض محروم میکنند، ارگانهایی که به شکایات کارگران رسیدگی نمیکنند، سیستم قضایی که با شکایت کارفرماهای مفتخور کارگران معترض را به دادگاه و زندان میکشاند، وزارتخانه هایی که به ایمنی محیط کار توجهی ندارند و سود سرمایه داران را بر جان کارگر مقدم میشمارند، مجلسی که محکم پشت سرمایه داران حریص و بیرحم را گرفته است و قانون پشت قانون علیه کارگر وضع میکند. نظامی که میلیارد میلیارد صرف مسجد و امامزاده و مقامات و آیت الله ها و صرف جنایتکاران اسلامی در کشورهای دیگر میکند، و یا صرف زندان و سیستم قضایی اش میکند تا مدام کارگران و مردم معترض را به دادگاه و زندان بکشاند. نظامی که حتی نسبت به پرداخت چندرغاز حقوقی که خود تصویب کرده است هم مسئولیتی بعهده نمیگیرد و حتی یکبار جانب کارگران را نمیگیرد. کل این نظام عامل اصلی این جنایت و کلیه جنایاتی است که هر روز در کارخانه ها و مراکز کار اتفاق می افتد." اما این چه ربطی به حزب توده دارد؟! ربط مستقیم دارند به دروغ‌هایی که اخیرا در اطلاعیه ای تحت عنوان "کارگران و انتخابات ١٣٩٦" در سایتی به نام "مهر" منتشر کرده اند که پائین تر به آن می پردازم.
در عالم واقع در جامعه سرمایه داری کارگر هر روز قربانی سوانح محیط کار می شود. هر چقدر کارگران پراکنده و غیرمتشکل باشند، شمار این سوانح و قربانیان آن بیشتر می شوند. هر چقدر هم متشکل باشند، خطرات کمتری متوجه اشان خواهد شد. کارگر زمانی می تواند این مخاطرات را کاهش دهد که خود بر ایمنی محیط کار نظارتی داشته باشد و این همیشه از طریق تشکل‌های کارگری امکان پذیر است. هیچ قانونی در هیچ جائی در جامعه سرمایه داری کارگر را به متشکل شدن تشویق نمی کند. حتی در دمکرات ترین نوع این جوامع هم کارگری که خواهان متشکل شدن است باید از هفت خوان رستم بگذرد و چه بسا کسانی که پا جلو می گذارند تا همکاران خود را مشتکل کنند با اذیت و آزار عوامل رسمی و غیررسمی کارفرما و دولت کارفرماها مواجه می شوند. در جمهوری اسلامی نه تنها کارگر حق متشکل شدن ندارد، بلکه کسی که پا جلو بگذارد و چیزی از متشکل شدن بگوید، با زندان، شلاق، ترور، پاپوش دوزی و هزار و یک نوع اذیت و آزار قانونی دیگر مواجه است.
واضح است که مسئول مستقیم این جنایات خود جمهوری اسلامی است؛ حتی اگر حزب توده در تمام دوران حیات این رژیم اسلامی کارگرکش از آن، به مناسبتها و تحت عناوین مختلفی دفاع کرده باشد. اما وقتی که این جماعت دروغگو و لوده خاک به چشم کارگر می پاشند، باید آنها را شریک جرم حساب کرد. اطلاعیه مزبور می نویسد: "به‌رسمیت شناخته شدن حقوق قانونی اتحادیه‌ها و سازمان‌های مستقل صنفی کارگری در قانون اساسی، ... نمونه‌های دیگری از اصلاحات اجتماعی سال‌های نخستین پیروزی انقلاب به‌سود کارگران به‌شمار می‌رود."
اما ببینیم که قانون اساسی جمهوری اسلامی و دیگر قوانین مربوط به تشکل کارگری این رژیم، چه می گویند. قانون اساسی جمهوری اسلامی در اصل ٢٦ می نویسد: "احزاب، جمعیت‌ها، انجمن‌های سیاسی و صنفی و انجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناخته‌شده آزادند، مشروط به این که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. هیچ‌کس را نمی‌توان از شرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت." در فصل شش قانون کار جمهوری اسلامی، در ماده ١٣١ آمده است: "در اجرای اصل بیست و ششم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و به منظور حفظ حقوق و منافع مشروع و قانونی و بهبود وضع اقتصادی کارگران و کارفرمایان، که خود متضمن حفظ منافع جامعه باشد، کارگران مشمول قانون کار و کارفرمایان یک حرفه یا صنعت می توانند مبادرت به تشکیل انجمنهای صنفی نمایند." در تبصره ٤ این ماده آمده است: "کارگران یک واحد، فقط میتوانند یکی از سه مورد شورای اسلامی کار، انجمن صنفی یا نماینده کارگران را داشته باشند." در بنده "ج" ماده ٢ "قانون تشکیل شوراهای اسلامی کار" درباره "شرایط انتخاب شونده" آمده است: "اعتقاد و التزام عملی به اسلام و ولایت فقیه و وفاداری به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران". سئوال ساده این است که، "اتحادیه و سازمان مستقل صنفی کارگری" کجائی این اراجیف و قوانین اسلامی می گنجند؟! نهادهائی که در قوانین جمهوری اسلامی از آنها بعنوان "تشکل و نماینده" کارگران نام برده شده است، دشمنان کارگران هستند که یا زیرمجموعه های "خانه کارگر" رژیم هستند که روسای اصلی آن اقدام به بریدن زبان فعال کارگری کردند، یا وابسته به یکی دیگر از دهها باند مفتخور و کارگرکش جمهوری اسلامی هستند.

اشتباه است اگر کسی فکر کند که یک فعال حزب توده مانند یک فعال کارگری جوان و بی تجربه ای است که می تواند نسبت به یکی از نهادهای زیرمجموعه خانه کارگر در یک واحد تولیدی مشخص دچار اشتباهی شده باشد. حزب توده یک سیاست منسجم طرفداری از باندهای رژیم اسلامی است که با هر دوز و کلک و دروغی می خواهند سیاستها و نهادهای رژیم اسلامی را به کارگران قالب کنند. در همین اطلاعیه مورد بحث هم از دوران طلائی این و آن باند آدمکش جمهوری اسلامی با ناستالژی یاد شده است. از دوران میرحسین موسوی در مقایسه با دوران روحانی و احمدی نژاد با آه و افسوس یاد شده است. از دوران خاتمی بعنوان دورانی که کارگران در دو قدمی سمت رسیدن به این و آن مقاوله نامه بین المللی بودند یاد شده است. سیاست آنها نه سیاستی مستقل، بلکه سیاستی زیر عبای این و آن آخوند معمم و مکلاست که می خواهند کارگران را هم قربانی آن بکنند. با آنها باید بعنوان دشمنانی که قسم خورده اند کارگران را در زنجیر نگه دارند، برخورد شود.

٥ مه ٢٠١٧

۱۳۹۳ شهریور ۷, جمعه

دلایل تنفر توده‌ای‌ها از کمونیست‌ها؟

هر کس به تنفر توده‌ای‌ها از کمونیست‌ها فکر کند، نمی تواند به این نتیجه نرسد که دشمنی و تنفر توده‌ای‌ها از کمونیست‌ها در ایران از دو حالت خارج نیست:


۱) کمونیست‌ها بر این حقیقت پافشاری می کردند که آنچه در شوروی در جریان است نه تنها ربطی به سوسیالسیم ندارد، بلکه یک سرمایه داری هار دولتی است که در کنار استخراج ارزش اضافه از گرده کارگر، بدیهی ترین آزادی های سیاسی مثل آزادی بیان و تشکل را هم از جامعه سلب کرده است. این واقعیت را که ما کمونیست‌ها در تحلیل‌هایمان نشان می دادیم، در اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ میلادی قرن گذشته، با فروپاشی این نظام سرمایه داری و بسته عیان شد و مدارکی که کسی به آنها دسترسی نداشت در دسترس عموم قرار گرفتند که آن چه جامعه کثیف و بسته ای بود که به نام سوسیالیسم به خورد دنیا داده بودند.
این واقعیت که سیستم سرمایه داری دولتی شوروی فروپاشید و همزمان سرمایه داری بازار آزاد یکه تاز میدان شد، گرچه حقانیتی به سیستم سرمایه داری نمی دهد، اما این واقعیت را به توده ای‌ها زورچپان کرد که سرمایه داری در هر شکل و شمایلی بالاخره زیر بحران‌‌های لاینحلش خواهد زائید.

۲) کمونیست‌ها در ایران از همان اولین روزهای سر کار آمدن جمهوری اسلامی گفتند که رژیم جمهوری اسلامی از رژیم پهلوی ضد بشرتر است. تحلیل‌های کمونیست‌ها چنان توده‌ای‌ها را برآشفت که تا معرفی کمونیست‌ها به پاسداران و شکنجه گران هم پیش رفتند.
جمهوری اسلامی در این مدت هر بلائی سر توده‌های مردم آورده است، دیگر نه جای افشاگری دارد و نه موضوع این یادداشت. اما تا جائی که به توده‌ای‌ها برمی گردد، کشتاری که رژیم اسلامی از خود توده‌ای‌ها هم دریغ نکرد، این واقعیت که رژیم اسلامی ضدبشری است و حتی دوستان و نوکرانش را هم قتل و قتال می کند به همین توده‌ای‌ها هم زورچپان کرد.

اما سئوالی که برای من فعلا بی جواب مانده و دارم به آن فکر می کنم، این است که با همه اینها، چرا کثافت این جماعت را پایانی نیست؟ چرا اکنون که رژیم را قاعدتا باید شناخته باشند و شوروی ای هم برای دفاع نمانده است، هنوز تا سر حد معرفی کمونیست‌ها به رژیم اسلامی پیش می روند؟


۲۹ اوت ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

اتحاد دوستان جمهوری اسلامی همینقدر پایدار است

در حاشیه دعوای رئیس دانا و ابراهیم نبوی
فریبرز رئیس دانا که چند روز پیش جیغ و دادش از استیضاح رضا فرجی دانا، وزیر کابینه روحانی در آمده بود و گفته بود: "سیاستهای دانشگاهی دکتر فرجی دانا سیاستهای دانشگاهی‌تر بوده است." و " پس از ورود فرجی دانا به وزارت علوم شاهد بازگشت اساتید ودانشجویانی بوده‌ایم که ناجوانمردانه در سال‌های پیش از حقوق خود محروم بوده‌اند". این اقدامش ابراهیم نبوی را خوش نیامده که کسی پیدا شده ادعای دفاع و حمایت بیشتری از دولت حسن روحانی داشته، در یک پست فیسبوکی گفته است که فریبرز رئیس دانا در دوره احمدی نژاد به نفع سیاستهای پوپولیستی و اقتصادی احمدی نژاد موضعگیری می کرده و مشاور اقتصادی ایشان بوده است.
تعدادی از چپهای عمدتا طرفدار حزب توده و اصلاحاتچی های خاتمی چی و طرفدار داعش نوع حماس هم قشقرق راه انداخته اند که به دکتر رئیس دانا توهین شده.
واقعیت تلخ برای این طرفداران ناشی رئیس دانا این است که رئیس دانا نه فقط این بار، بلکه بارها و به بهانه های متعددی عصای دست رژیم سرکوب و کشتار جمهوری اسلامی بوده است. همین یکی دو هفته پیش یک مصاحبه مفصلی با سایت "اخبار روز" داشته و در حالی که مدال عدالتجوئی به سینه ابراهیم یزدی و دار و دسته او آویزان می کند، همانجا بدون اینکه به سئوالات مصاحبه کننده توجه کند، جا و بیجا به کمونیستها اتهام دریافت پول از اسرائیل و اجنبی ها می زند و می گوید: "طرفداران این نوع کمونیسم را رژیم هم می شناسد". او قبلا هم همین اتهامات را تکرار کرده بود و وقتی که در تورنتو به وی اعتراض شد که این چه مزخرفاتی است که میگی، گفت منبع خبرش روزنامه کیهان شریعتمداری است.
رئیس دانا نه تنها به این شیوه عصای دست جمهوری اسلامی بود، بلکه در بحبوحه یک اعتراض کارگری، در کنار قالیباف ظاهر شد و به کارگران اعتراضی به نام یک "سوسیالیست" و "مدافع کارگر" گفت که حالا که شهردار تهران وعده داده اند، منتظر این می مانیم که وعده هایش عملی شوند و کارگران را به دنبال نخود سیاه فرستاد.
واقعیت، اینبار، شیرین هم اینست که وقتی که اختلافات و دعواهای طرفداران و چماق بدستان جمهوری اسلامی بالا می گیرد و همدیگر را یا با گلوله به شقیقه بدرقه می کنند و یا واجبی خور می کنند، اتحاد طرفداران دست چندم جمهوری اسلامی مثل نبوی و رئیس دانا هم همینقدر پایدار خواهد بود. کسانی که به رئیس دانا توهم دارند، بهتر است کمی بیشتر دقت به خرج دهند.

لینک پست فیسبوکی ابراهیم نبوی:

لینک موضعگیری‌های رئیس دانا در حمایت از وزیر حسن روحانی:


۲۷ اوت ۲۰۱۴

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

فریبرز رئیس دانا، در جبهه یکی از جناح‌های رژیم اسلامی

فکر می کنید آنهایی که ظاهرا مستقل از رژیم اسلامی هستند و دائم در فکر انداختن این رژیم به توده‌های مردم سرکوب شده هستند چکار می کنند؟ اگر جوابتان این است که می خواهند یک جناح از رژیم را بهتر از دیگری معرفی کنند، جوابتان درست است. فریبرز رئیس دانا در گفتگوئی با ایلنا درباره استیضاح رضا فرجی دانا، که یکی از وزرای کابینه دولت روحانی، که نزدیک به ۸۰۰ اعدامی در پرونده یکساله اش دارد، می گوید: "سیاستهای دانشگاهی دولت احمدی‌نژاد ضد دانشگاه بوده است. متاسفانه هنوز هم بسیاری از دروس پیشرفته در دانشگاه‌ها اجازه تدریس ندارند. سیاستهای دانشگاهی دکتر فرجی دانا سیاستهای دانشگاهی‌تر بوده است." " پس از ورود فرجی دانا به وزارت علوم شاهد بازگشت اساتید ودانشجویانی بوده‌ایم که ناجوانمردانه در سال‌های پیش از حقوق خود محروم بوده‌اند".
همینجوری رژیم اسلامی را توانسته اند به مردم بیاندازند. یک دوره ای حزب رنجبران می گفت بنی صدر جبهه مترقی و قابل پشتیبانی در این رژیم است؛ یک دوره ای حزب توده و سازمان فدائیان خلق اکثریت، در کنار دفاع از کلیت جمهوری اسلامی، زیر عبای خامنه ای و بهشتی و رفسنجانی شمشیر می زدند؛ دوره ای هم همه این جانوران افتادند پشت سر خاتمی که اصلاحات می آورد و اکنون هم فریبرز رئیس دانا می خواهد قرباغه روحانی را رنگ زده و به حساب قناری به مردم بیاندازد.
اما مردم می دانند که رژیم جمهوری اسلامی، با همه جناح و باندهایش رژیمی است جنایتکار و همه کاسه لیسان نان به نرخ روز خور هم همدست جنایتهای این باندها هستند. وجود انگل خود را مدیون توحش و سرکوب بیش از سه و نیم دهه حکومت منحوس رژیم اسلامی هستند. با رفتن این رژیم، پرونده کسانی مثل رئیس دانا و دیگر شاگردان کیانوری و استالین هم بسته خواهد شد.

لینک مصاحبه رئیس دانا با ایلنا:


۲۵ اوت ۲۰۱۴

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

در نقد تزهایی بر علیه تحزب طبقه كارگر در ایران

جامعه ایران بر سر یك دو راهی سرنوشت سازی قرار دارد و هیچ آدم سیاسی ای در این جامعه پیدا نمی شود كه تحرك و تنش‌های تند سیاسی را در این جغرافیای سیاسی در چشم انداز نبیند. همه نیروهای سیاسی هم به تحرك افتاده اند كه سهمی در این تحولات داشته و نقشی بازی كنند. در این بین سرهای زیادی بطرف كارگران و جنبش كارگری چرخیده است. همین موضوع و چشم انداز تحولات و نقشی كه طبقه كارگر می تواند بازی كند، برخی را به فكر تئوری پردازی درباره "حزب طبقه كارگر" و یا "حزب كارگری" انداخته است.
برای كمونیستها متشكل شدن، متشكل كردن و ایجاد حزب طبقه كارگر فرض است. كمتر ماركسیستی وجود دارد ـ حتی اگر عضو هیچ حزبی هم نباشد و برای ایجاد چنین حزبی تلاشی هم نكند ـ كه به اهمیت تحزب و حزبیت برای طبقه كارگر و برای به قدرت رساندن این طبقه اذعان نكند. موضوع رابطه حزب و طبقه یكی از قدیمی ترین و مورد مشاجره ترین موضوعات در بین محافل و شخصیتهای كمونیست و ماركسیست است. این نوشته ادعا نمی كند كه به مسئله فوق بطور همه جانبه جواب میدهد و یك مسئله غامض و مورد بیشترین اختلاف در بین فعالین ماركسیست را بطور معجزه آسائی حل میكند. اما می توان با چند سئوال سراغ مسئله رفت، اینكه چرا طبقه كارگر به حزب خودش احتیاج دارد؟ تجارب تاكنون مبارزات كارگران به ما چه می آموزند؟
در ابتدای بحث لازم است یادآوری كنم كه وقتی از حزب در رابطه با سیاست سوسیالیستی صحبت به میان می آید، درباره دو نوع حزب می توان بحث و گفتگو كرد: حزب طبقه كارگر برای تصرف قدرت سیاسی و حزب طبقه كارگر بعد از تصرف قدرت سیاسی. واضح است كه هر كدام از این احزاب وظایفی را بر عهده دارند كه در بحث حاضر، من فقط در رابطه با حزبی كه وظیفه خود را مبارزه برای بر انداختن نظام سرمایه داری و هموار كردن زمینه برای انتقال قدرت به شوراها تعریف كرده است، نكاتی را خواهم گفت. در این نوشته برای تاباندن نور بر گوشه ای از این موضوع، من به دو اظهار نظر در مورد حزب و حزبیت جواب خواهم داد.

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

چرا سازمان فدائیان اكثریت منفور است؟

"هيئت سياسی ـ اجرائی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)" اخیرا اعلامیه ای منتشر كرده است تحت عنوان "گفتگو و نقد آری، تهمت و تخریب نه!" در این اطلاعیه كه سوتیتر آن هم "موج جدید تخریب سیمای سازمان" است، عنوان شده است كه سیمای سازمان اكثریت در چند هفته اخیر توسط ارگانهای اطلاعاتی و تبلیغی جمهوری اسلامی و بدخواهان این سازمان تخریب شده است. بدخواهان این سازمان هم سلطنت طلبان، نیروهای سابق و فعلی اقلیت، پیكار، بخشی از كادرهای خود این سازمان كه اكنون از آن جدا شده اند و "برخی جریانهای تندرو" عنوان شده است. در بخشی از این اعلامیه آمده است: "اقدامات اين مجموعه عليه سازمان ما، اخيرا همسو و همزمان شده است. لذا ما شاهد سربرآوردن کمپين عليه سازمان در شبکه اجتماعی فيسبوک، پرونده سازی توسط برخی نيروها و متهم کردن سازمان به لو دادن اعضای جريان های چپ در سال های ١٣٥٩ ـ ١٣٦١ بدون ارائه مدرک و سند، فحاشی و لجن پراکنی در برخی برنامه های پالتاکی و راديوئی، انتشار مطالبی نظير "سازمان فدائیان خلق ایران (اكثریت) اعلام انحلال كند"، از صندوق در آوردن برخی مطالب کهنه و انتشار آن ها در سايت ها و فيسبوک، انتشار مقالات و کوبيدن سازمان به خاطر مشارکت اعضائی از آن در اين و يا آن کنفرانس و يا گفتگو با نيروهای جنبش سبز." حق سوزی است اگر كسی بدون ارائه مدرك و سند چیزی به این سازمان بگوید، از اینرو یکی از این اسناد را از زبان یکی از رهبران این جریان نقل می کنم:
"يادم می آيد به تصميم رهبری سازمان، زنده ياد رفيق جواد، عليرضا اکبری شانديز، مقاله ای بدون امضاء نوشت در نشريه کار و بحث کرد که اين اعدام ها به زيان انقلاب است و بايد متوقف شود. از پی آن اسدالله لاجوردی از اوين زنگ زد و نام نويسنده آن مقاله را خواست. ما در جلسه دبيران سازمان تصميم گرفتيم مدير مسئول نشريه، رفيق منصور، محمدرضا غبرابی، که قبلا به حکومت معرفی شده بود، پاسخگو شود. او رفت و لاجوردی او را گروگان گرفت تا نويسنده اصلی مقاله خود را معرفی کند. رفيق منصور، بی هيچ اتهامی گروگان ماند. حتی پس از دستگيری رفيق جواد در کردستان، اعدامش کردند. رفيق منصور تنها قربانی نبود. در سال های ۶۰ و ۶۱ حدود ۱۲۰ نفر از رفقای ما بدون هيچ اتهام يا پرونده اي، در اينجا و آنجا به جوخه های اعدام يا به چوبه های دار سپرده شدند." این بخشی از نوشته ای است از فرخ نگهدار كه در شماره ٩٧ نشریه "آرش" درج شده است.