۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

پهلوی، کودتا و افسانه اصلاحات

اخیرا به دو مناسبت، دو برنامه درباره نظام پهلوی دیدم. یکی برنامه‌ای با شرکت آریا کنگرلو در تلویزیون صدای آمریکا بود که به مناسبت ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پخش شده بود. دیگری پادکستی با نام "آوای فلسفه" بود که به مناسبت افشای دروغ‌گویی‌های علی شریعتی تهیه شده بود. من نام برنامه‌ساز آن را نمی‌دانم. این دو برنامه از دو زاویه متفاوت به موضوع نگاه می‌کردند، اما در یک نقطه به هم می‌رسیدند. هر دو در دفاع از نظام پهلوی و در مخالفت با انقلاب ۵۷ سخن می‌گفتند.

آریا کنگرلو بدون هیچ ملاحظه و پرده‌پوشی‌ای از کودتای ۲۸ مرداد دفاع می‌کند. استدلال او این است که اگر مصدق سرنگون نمی‌شد، قدرت دولتی در نهایت به دست کمونیست‌ها و شوروی می‌افتاد و بنابراین کودتا، با همه آنچه به دنبال داشت، در واقع مانع چنین سرنوشتی شد. "آوای فلسفه" اما از زبان فلسفه و استدلال وارد می‌شود. از دروغ‌گویی‌های شریعتی شروع می‌کند و بعد به خود انقلاب ۵۷ می‌رسد. استدلال اصلی آن این است که انقلاب ضرورتی نداشت. ایران دوران محمدرضا شاه، به روایت این برنامه، کشوری بود که می‌شد با اصلاحات آن را بهتر کرد و نیازی به انقلاب نبود. انقلاب نیز اساسا با درهم‌ریختگی، خرابی و خشونت همراه است و بنابراین راه درست، اصلاح تدریجی نظام موجود بود.

طبیعی است که آریا کنگرلو مسئول حرف‌های "آوای فلسفه" نیست و "آوای فلسفه" هم مسئول مواضع کنگرلو نیست. اما اگر از حلقه‌های مشکوک و بعضا ناشناخته اطراف جریان پهلوی بگذریم، می‌توانیم به این دو به عنوان نمونه‌هایی از استدلال‌های ایدئولوژیک مدافعان نظام پهلوی نگاه کنیم. از این زاویه پرسش مهم این نیست که کدام‌یک از این افراد چه انگیزه‌ای دارند. پرسش این است که حرف حساب این جریان چیست و این دفاع بر چه تصویری از تاریخ ایران استوار است.



مشکل اساسی جلوی طرفداران رژیم پهلوی این است که نمی‌توان نظام پهلوی را از شیوه‌ای که به قدرت رسید و از شیوه‌ای که قدرت را حفظ کرد جدا کرد. رژیمی که با کودتای ۲۸ مرداد تثبیت شد، نمی‌تواند تاریخ خود را فقط با دستاوردهای اقتصادی و عمرانی توضیح دهد. کودتا بخش مهمی از شناسنامه سیاسی آن نظام است. همان‌طور که ساواک، سرکوب، شکنجه، زندان سیاسی و حذف مخالفان نیز بخشی از واقعیت آن نظام بودند. رژیمی که برای تثبیت قدرت خود به کودتا متوسل شده بود، نمی‌توانست به سادگی با منطق اصلاحات سیاسی سازگار شود. نظامی که ستون اصلی حفظ قدرتش دستگاه امنیتی، ارتش و سرکوب بود، نمی‌توانست به تعدد احزاب و آزادی فعالیت سیاسی تن بدهد. نمی‌توانست صدای مخالف را بشنود، حتی زمانی که این صدا از درون صفوف طرفداران خود نظام بلند می‌شد.

یک تناقض اساسی در استدلال "آوای فلسفه" وجود دارد که به آن نپرداخت. چگونه می‌توان به مردمی که امکان تغییر سیاسی مسالمت‌آمیز از آنها گرفته شده بود گفت چرا اصلاح نکردید؟ اصلاحات زمانی معنا دارد که امکان اصلاح وجود داشته باشد. وقتی حکومت راه‌های سازمان‌یابی، فعالیت حزبی، آزادی بیان و مشارکت سیاسی را می‌بندد، جامعه نمی‌تواند تا ابد منتظر اصلاحات از بالا بماند. جامعه ایران در دهه‌های پیش از انقلاب، جامعه‌ای بی‌مسئله نبود که ناگهان تحت تاثیر چند روشنفکر چپ، چند دانشجوی ناراضی و چند آخوند به خیابان آمد. نارضایتی سیاسی و اجتماعی دلایل عمیق‌تری داشت. شریعتی اگر نبود، نارضایتی مردم از استبداد شاه از بین نمی‌رفت. جلال آل احمد اگر "غرب‌زدگی" را نمی‌نوشت، ساواک وجود داشت. خمینی اگر وارد صحنه نمی‌شد، سرکوب سیاسی و نبود آزادی سیاسی همچنان وجود داشت. این نکته بسیار مهم است، چون بخشی از روایت طرفداران پهلوی تلاش می‌کند انقلاب ۵۷ را نتیجه فعالیت چند روشنفکر، آخوند یا گروه سیاسی زیرزمینی نشان دهد. گویی اگر شریعتی دروغ نمی‌گفت، اگر جلال آل احمد کتاب دیگری می‌نوشت یا اگر خمینی به صحنه نمی‌آمد، ایران همچنان در مسیر آرام اصلاحات حرکت می‌کرد. این تصویر، علت و معلول را جابه‌جا می‌کند. شریعتی و جلال آل احمد را می‌توان نقد کرد. می‌توان شیادی سیاسی و فکری شریعتی را افشا کرد. می‌توان ارتجاع اسلامی جلال آل احمد را نقد کرد. می‌توان جنایات و سیاست‌های خمینی را محکوم کرد. اما هیچ‌کدام از این نقدها چیزی از مسئولیت نظام پهلوی در ایجاد شرایطی که چنین نیروهایی توانستند در جامعه نفوذ پیدا کنند، کم نمی‌کند.

در واقع، یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها این است که چرا نیروهای مذهبی و ارتجاعی توانستند در انقلاب ۵۷ چنین نقش مهمی پیدا کنند و در نهایت دست بالا را به دست آورند. پاسخ را نمی‌توان فقط در افکار شریعتی و جلال آل احمد و خمینی جست‌وجو کرد. باید به ساختار سیاسی آن دوره نیز نگاه کرد. نیروهای چپ و لیبرال و دیگر نیروهای مخالف حکومت امکان فعالیت آزاد، سازمان‌یابی و حضور علنی در جامعه را نداشتند. احزاب مستقل سرکوب شده بودند و فعالیت سیاسی مخالف حکومت می‌توانست به زندان و شکنجه و حتی اعدام منجر شود. در مقابل، نهادهای مذهبی، مسجدها و حسینیه‌ها همچنان امکان فعالیت و ارتباط با بخش‌هایی از جامعه را داشتند. همین شبکه گسترده، در شرایطی که بسیاری از نیروهای سیاسی دیگر امکان فعالیت علنی نداشتند، به نیروهای مذهبی امکان داد که در جامعه حضور خود را حفظ کنند و در جریان انقلاب از این موقعیت به شکل گسترده استفاده کنند. بنابراین اگر قرار است درباره نقش اسلام سیاسی در انقلاب ۵۷ حرف بزنیم، باید این تناقض را نیز توضیح دهیم که چرا حکومتی که فعالیت سیاسی مخالفان چپ، لیبرال و سکولار را سرکوب می‌کرد، عملا شبکه مذهبی را به عنوان یکی از معدود شبکه‌های گسترده اجتماعی دست‌نخورده باقی گذاشته بود.

نظام پهلوی نه تنها امکان اصلاح سیاسی را محدود کرده بود، بلکه با بستن راه‌های تغییر، جامعه را به نقطه‌ای رساند که تغییر ناگزیر به شکل انفجاری ظاهر شد. وقتی حکومت همه منافذ سیاسی را می‌بندد، نارضایتی از بین نمی‌رود. فقط راه بیان و سازمان‌یابی آن بسته می‌شود. فشار جمع می‌شود و در لحظه مناسب، خود را به شکل انفجار اجتماعی نشان می‌دهد. از این منظر، حمله به خود انقلاب ۵۷ بدون بررسی شرایطی که انقلاب را به وجود آورد، بیشتر شبیه پاک کردن صورت مسئله است. می‌توان نتایج انقلاب را نقد کرد. می‌توان نشان داد که چگونه نیروهای اسلامی توانستند انقلاب را مصادره کنند و چگونه جمهوری اسلامی از دل شکست انقلاب و بر بستر شرایطی که پس از انقلاب به وجود آمد، شکل گرفت. اما اینها به خودی خود دلیلی برای دفاع از نظامی نیست که پیش از انقلاب، راه تغییر مسالمت‌آمیز را بسته بود.

کنگرلو دست‌کم در یک مورد صریح‌تر از "آوای فلسفه" است. او می‌داند که دفاع از نظام پهلوی در نهایت به دفاع از همان واقعیت تاریخی می‌رسد که ۲۸ مرداد، ساواک و سرکوب بخش‌هایی جدایی‌ناپذیر از آن هستند. شاید بتوان بخشی از طرفداران پهلوی را با فلسفه‌بافی، بحث‌های انتزاعی و مقایسه‌های تاریخی سرگرم کرد، اما نمی‌توان این واقعیت را از تاریخ حذف کرد. شاه با کودتا تثبیت شد، با دستگاه امنیتی و سرکوب حکومت کرد و زمانی که بحران فرا رسید، دیگر امکان یک انتقال سیاسی آرام و اصلاح تدریجی وجود نداشت. جامعه‌ای که همه راه‌های تغییر را بسته دید، بالاخره منفجر شد.

اگر قرار است تاریخ را جدی بگیریم، باید همه این واقعیت‌ها را کنار هم ببینیم. هم باید جمهوری اسلامی را توضیح داد، شکست انقلاب ۵۷ را بررسی کرد و هم باید نظامی را دید که با کودتا تثبیت شد و راه اصلاح و تغییر سیاسی را بست. نمی‌توان از جنایات جمهوری اسلامی برای تطهیر نظام پهلوی استفاده کرد، همان‌طور که نمی‌توان از استبداد پهلوی برای توجیه جمهوری اسلامی استفاده کرد. نقد یکی، دفاع از دیگری نیست. حذف یکی برای توجیه دیگری، نه تاریخ‌نگری است و نه استدلال سیاسی.

۲۷ اوت ۲۰۲۶


تحریم، جنگ و کارنامه درخشان جمهوری اسلامی

دولت آمریکا سطح تازه‌ای از تحریم‌های اقتصادی علیه جمهوری اسلامی اعلام کرده و آن را بی‌سابقه می‌خواند. تحریم اقتصادی، به‌خصوص وقتی در متن یک جنگ قرار می‌گیرد، ادامه جنگ به شیوه‌ای دیگر است و طبعا آثارش مستقیما به زندگی مردم منتقل می‌شود. فقر بیشتر، گرانی بیشتر، دشواری دسترسی به دارو و درمان و فشار بیشتر بر زندگی میلیون‌ها انسان، چیزهایی نیست که بتوان از کنارشان گذشت. اما یک نکته ظاهرا ساده و در عین حال مهم را نباید گم کرد. جمهوری اسلامی و مدافعانش چنان از آثار تحریم و جنگ حرف می‌زنند که انگار تا پیش از این، ایران بهشت روی زمین بوده و مردم در رفاه و امنیت و فراوانی زندگی می‌کردند و ناگهان آمریکا از راه رسیده و همه چیز را خراب کرده است. گویی تا همین دیروز آب و برق و گاز فراوان بود، نان ارزان بود، دارو به وفور پیدا می‌شد و مردم مستغنی از هر چیز دیگری بودند و فقط منتظر بودند تحریم‌های آمریکا از راه برسد تا شور و بلوا به پا شود!



واقعیت اما چیز دیگری است. فقر، گرانی، بیکاری، بی‌برقی، بی‌آبی، بحران گاز، سقوط قدرت خرید و ناامنی اقتصادی، پدیده‌هایی نیستند که با جنگ اخیر متولد شده باشند. سال‌هاست مردم با این مصائب دست و پنجه نرم می‌کنند. قیمت نان و بنزین دهه‌هاست که بالا رفته، بحران آب و برق سال‌هاست زندگی مردم را فلج کرده و تورم و سقوط ارزش پول، بخش بزرگی از جامعه را هر روز بیشتر به زیر خط فقر رانده است. جنگ و تحریم می‌توانند همه این مصائب را تشدید کنند، اما نمی‌توانند گذشته را پاک کنند. نمی‌توان با یک تحریم، کارنامه چند دهه حکومت را شست و در بایگانی تاریخ گذاشت.

جمهوری اسلامی از همان ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ پروژه سیاسی خود را با "مرگ بر این" و "مرگ بر آن" تعریف کرد. قرار بود انقلاب اسلامی را به منطقه و جهان صادر کند. یکی از شاهکارهای تبلیغاتی آن دوره این بود که اگر هر مسلمان یک سطل آب روی اسرائیل بریزد، اسرائیل را آب خواهد برد. بعد هم معلوم شد قرار است این "سطل آب" را با موشک، پهپاد، ترور، کشتار و سازمان‌های نیابتی پر کنند.

ارکان سیاست جمهوری اسلامی بر همین اساس شکل گرفت. منابع و ثروت کشور صرف حزب‌الله، حکومت اسد، حشدالشعبی، حماس و پروژه‌های مختلف منطقه‌ای شد. در داخل کشور اما سهم مردم از این سیاست مقتدرانه، هر روز کوچک‌تر شد. البته جمهوری اسلامی در یک زمینه واقعا مقتدر است. در تولید موشک و پهپاد، اگر ادعای خودش را بپذیریم، دستاوردهای قابل توجهی دارد. سینه سپر می‌کند و می‌گوید موشک دوربرد داریم، پهپاد پیشرفته تولید می‌کنیم و در منطقه قدرت اول هستیم. ممکن است همه اینها درست باشد. اما در کنار این کارنامه باید ستون دیگری هم گذاشت. ستون تولید فقر، بی‌برقی، بی‌آبی، ناامنی، زندانی سیاسی، اعدام و سرکوب. در این عرصه هم جمهوری اسلامی واقعا حرف برای گفتن دارد. وقتی صحبت از موشک و پهپاد است، حکومت با افتخار از دستاوردهایش گزارش می‌دهد. اما وقتی صحبت از فقر و بی‌آبی و بی‌برقی و سرکوب است، ناگهان همه چیز به تحریم آمریکا و توطئه دشمن مربوط می‌شود. گویا حکومت در تولید موشک "مقتدر" است، اما در تولید فقر هیچ نقشی ندارد!

اگر منطق حکومت را تا انتها دنبال کنیم، نتیجه خنده‌دار می‌شود. هر چیز خوبی که در کشور وجود دارد، محصول نبوغ حکومت است و هر چیز بدی، کار آمریکا. موشک پرتاب شد، کار جمهوری اسلامی است. برق قطع شد، کار آمریکاست. پهپاد ساخته شد، کار جمهوری اسلامی است. آب نبود، تحریم است. سرکوب شد، دشمن تحریک کرده است. فقر گسترش یافت، محاصره اقتصادی است. پس سهم حکومت دقیقا کجاست؟

مردم ایران پاسخ این سوال را خیلی وقت است داده‌اند. همان مردمی که در خیابان فریاد زدند: "دروغ می‌گن، آمریکاست، دشمن ما همین‌جاست!" این فقط یک شعار اعتراضی نیست. یک تشخیص سیاسی هم هست. مردم دشمن خود را خوب می‌شناسند. سال‌هاست با حکومت زندگی کرده‌اند، سرکوبش را دیده‌اند، فقرش را کشیده‌اند، زندان و اعدامش را دیده‌اند و نتیجه سیاست‌هایش را در سفره و زندگی خود لمس کرده‌اند.

این البته به معنای نادیده گرفتن نقش آمریکا و جنگ نیست. تحریم و جنگ می‌توانند زندگی مردم را به مراتب دشوارتر کنند. هر جا مردم عادی هدف قرار بگیرند، کشته و مجروح شوند، خانه و زندگی‌شان ویران شود یا هزینه اصلی جنگ را بپردازند، باید این بخش از جنگ را محکوم کرد. اما محکوم کردن رنج مردم با محکوم کردن هر ضربه‌ای که به جمهوری اسلامی وارد می‌شود، یکی نیست. این تفاوت مهمی است که بخشی از اپوزیسیون دوست دارد آن را نبیند. برای این بخش، ظاهرا کافی است کلمه "جنگ" به میان بیاید تا همه چیز یک‌جا در سبد محکومیت گذاشته شود. دیگر مهم نیست جنگ به چه چیزی ضربه می‌زند، چه کسی هزینه آن را می‌دهد و چه نیرویی از آن تقویت یا تضعیف می‌شود.

اما سیاست را نمی‌شود با چنین ساده‌سازی‌ای توضیح داد. اگر حملات نظامی مردم عادی را هدف قرار دهند و زندگی آنها را نابود کنند، باید قاطعانه محکوم شوند. اما اگر همین حملات ماشین نظامی، سرکوب و قدرت منطقه‌ای جمهوری اسلامی را تضعیف کنند، صرفا با گذاشتن برچسب "جنگ‌طلبی" نمی‌توان این واقعیت سیاسی را حذف کرد. منافع مردم ایران را نباید با منافع جمهوری اسلامی یکی گرفت.

مسئله صلح‌طلبی انتزاعی نیست. مسئله این است که ببینیم در این جنگ چه کسی در برابر چه کسی ایستاده، چه کسی هزینه می‌دهد و نتیجه آن برای مردم و برای جمهوری اسلامی چیست. از همین زاویه، مسئولیت وضعیت امروز ایران را هم نمی‌توان از دوش جمهوری اسلامی برداشت. جنگ و تحریم آثار واقعی دارند و می‌توانند زندگی مردم را سخت‌تر کنند، اما نباید اجازه داد جمهوری اسلامی از این آثار برای شستن دست خود از کارنامه ۴۷ ساله‌اش استفاده کند. حکومتی که بخش بزرگی از منابع کشور را صرف ماجراجویی‌های منطقه‌ای کرده، آزادی‌های سیاسی را سرکوب کرده، مخالفان را زندانی و اعدام کرده و زیرساخت‌های اقتصادی و اجتماعی کشور را فرسوده کرده، نمی‌تواند امروز با نشان دادن قبض برق و قیمت دارو، ناگهان خودش را قربانی اصلی ماجرا معرفی کند. کسی که همه مشکلات ایران را به آمریکا نسبت می‌دهد، جمهوری اسلامی را از زیر بار مسئولیتش بیرون می‌کشد.

۲۳ اوت ۲۰۲۶


۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

آنچه ۲۸ مرداد کاشت، ۵۷ درو کرد

امروز ۲۸ مرداد است. ۷۳ سال پیش، در همین روز، دولت محمد مصدق با یک کودتا سرنگون شد. کودتایی که سازمان سیا و دولت بریتانیا در سازمان‌دهی آن نقش داشتند و نتیجه‌اش فقط عوض شدن یک نخست‌وزیر نبود. یک مسیر سیاسی در ایران را هم بست و دوره‌ای تازه از اختناق، سرکوب و استبداد را باز کرد.

حالا، ۷۳ سال بعد، یک عده از پشیمان‌شده‌های انقلاب ۵۷ نشسته‌اند و می‌گویند اصلا آن انقلاب چه لزومی داشت؟ مردم می‌توانستند انقلاب نکنند، شاه هم می‌توانست بماند و لابد همه چیز به‌خوبی و خوشی ادامه پیدا می‌کرد.

این استدلال یک ایراد کوچک دارد. تاریخ را از وسطش شروع می‌کند. انگار ۲۸ مرداد اصلا اتفاق نیفتاده است. انگار دولت مصدق خودش استعفا داده و رفته دنبال زندگی‌اش. انگار مردم هم گفته‌اند "خوب شد که رفت، حالا ببینیم اعلیحضرت چه برنامه‌ای برایمان دارد." اما چنین چیزی اتفاق نیفتاد. مردمی که در کودتای ۲۸ مرداد دیدند دولتی که از مسیر قانونی بر سر کار آمده بود، با دخالت قدرت‌های خارجی و نیروهای داخلی سرنگون شد، قرار نبود حافظه‌شان را هم همراه دولت مصدق سرنگون کنند. هر ایرادی که به مصدق و دولتش داشته باشیم، نمی‌توان این واقعیت را با چند جمله ابتر ابطال کرد.

کودتا یک پیام روشن داشت. اگر قرار است جامعه سیاسی ایران چیزی بخواهد که با منافع قدرت حاکم جور درنیاید، آن خواست می‌تواند با زور سرکوب شود. بعد هم برای محکم‌کاری، ساواک آمد. البته ساواک را می‌شود مثل هر چیز دیگری از آسمان نازل‌شده تصور کرد. ولی برای کسانی که حشر و نشر چندانی با تاریخ ندارند، شاید این توضیح هم کفایت کند که شاه یک روز از خواب بیدار شد و گفت "امروز یک ساواک لازم داریم."

مساله اما کمی جدی‌تر از این حرف‌هاست. وقتی راه‌های عادی اعتراض و تغییر سیاسی بسته می‌شود، اعتراض از بین نمی‌رود. می‌رود زیر پوست جامعه. وقتی حزب و مطبوعات و سازمان سیاسی مستقل سرکوب می‌شوند، نارضایتی هم به مرخصی نمی‌رود. در جامعه می‌ماند، جمع می‌شود، شکل عوض می‌کند و منتظر فرصت می‌ماند. این همان رگه خواب تاریخ است. ممکن است حکومت فکر کند جامعه را آرام کرده است. اما خیلی وقت‌ها چیزی که حکومت "آرامش" می‌نامد، فقط نبودن امکان اعتراض علنی است. ساواک می‌تواند کسی را دستگیر کند. می‌تواند سازمانی را متلاشی کند. می‌تواند صدایی را خفه کند. اما نمی‌تواند مساله‌ای را که آن صدا درباره‌اش حرف می‌زند از بین ببرد. اینجا است که باید میان علت‌های مختلف انقلاب ۵۷ و ریشه‌های تاریخی آن فرق گذاشت.

بله، فقر و نابرابری مهم بود. بله، استبداد سیاسی مهم بود. بله، ساواک مهم بود. بله، فساد و شکاف میان حکومت و جامعه مهم بود. همه اینها فراخور جای خودشان قابل بحث‌اند. اما ساواک خودش از کجا آمد؟ استبداد سیاسی چگونه تثبیت شد؟ چرا راه اصلاحات سیاسی بسته شد؟ چرا حکومت به جای تحمل مخالفت، به سرکوب سیستماتیک متوسل شد؟ اگر این پرسش‌ها را دنبال کنیم، دوباره می‌رسیم به همان جایی که ظاهرا بعضی‌ها دوست ندارند به آن برسند. ۲۸ مرداد.

مشکل کسانی که امروز می‌گویند "انقلاب لازم نبود" این نیست که با انقلاب مخالف‌اند. آدم می‌تواند با انقلاب مخالف باشد. مشکل این است که معمولا توضیح نمی‌دهند اگر انقلاب لازم نبود، پس آن جامعه باید چه می‌کرد؟ اعتراض می‌کرد؟ راه اعتراض که بسته بود. حزب تشکیل می‌داد؟ حزب مستقل که تحمل نمی‌شد. مطبوعات آزاد منتشر می‌کرد؟ مطبوعات آزاد که وجود نداشت. از حکومت می‌خواست کنار برود؟ حکومت هم ظاهرا چنین درخواستی را در فهرست برنامه‌های روزانه‌اش نداشت.

پس چه می‌ماند؟ اینجا معمولا بحث تمام می‌شود و یک جمله طلایی از راه می‌رسد که "مردم اشتباه کردند." بسیار خوب. مردم اشتباه کردند. اما تاریخ با این جمله ابطال نمی‌شود. اگر جامعه‌ای را ده‌ها سال در وضعیت اختناق نگه دارید، اگر راه‌های عادی تغییر را ببندید، اگر اعتراض سیاسی را جرم کنید و مخالف را سرکوب کنید، بعد هم وقتی جامعه منفجر شد بگویید "چرا انقلاب کردید؟"، این دیگر تحلیل تاریخی نیست. بیشتر شبیه شکایت صاحبخانه‌ای است که بعد از بستن تمام درهای خروجی خانه، از مستاجر می‌پرسد چرا از پنجره بیرون رفتی.

البته انقلاب ۵۷ نتایج فاجعه‌باری هم داشت. جمهوری اسلامی به قدرت رسید و بسیاری از نیروهایی که در سرنگونی رژیم شاه نقش داشتند، خیلی زود خودشان قربانی همان ماشین سرکوب شدند. اینها را نمی‌شود نادیده گرفت و هیچ دلیلی هم برای رمانتیک کردن انقلاب وجود ندارد. اما نقد نتایج انقلاب یک چیز است و ابطال دلایل وقوع آن چیز دیگری. نمی‌شود از فاجعه بعدی نتیجه گرفت که فاجعه قبلی اصلا وجود نداشته است. نمی‌شود جمهوری اسلامی را دید و بعد به عقب برگشت و گفت پس شاه لابد انتخاب بهتری بوده است. این نوع استدلال فقط وقتی کار می‌کند که تاریخ را به مسابقه انتخاب میان ۲ گزینه تقلیل بدهیم. تاریخ چنین مسابقه‌ای نیست. جامعه ایران در ۱۳۵۷ محصول یک روز و یک شب نبود. ۲۵ سال حشر و نشر استبداد، سرکوب و انسداد سیاسی پشت سر آن بود. ۲۸ مرداد یکی از نقاط تعیین‌کننده این تاریخ بود. به همین دلیل، اگر کسی واقعا می‌خواهد درباره انقلاب ۵۷ بحث کند، بهتر است به جای تکرار جمله "انقلاب لازم نبود"، یک سوال ساده‌تر را جواب بدهد. اگر انقلاب لازم نبود، چه راه دیگری برای تغییر وجود داشت؟ اگر پاسخی برای این سوال ندارد، شاید بد نباشد یک بار دیگر به ۲۸ مرداد نگاه کند.



چون طشتش دیگر از بام افتاده است. کودتا فقط یک دولت را سرنگون نکرد. یک جامعه را وارد دوره‌ای کرد که در آن اعتراض سیاسی به جای اینکه در فضای علنی و قانونی بیان شود، باید در سکوت، در زندان، در خانه‌ها و در زیر پوست جامعه زندگی می‌کرد. و وقتی اعتراض را برای ۲۵ سال به زیرزمین می‌فرستید، نباید خیلی متعجب شوید اگر روزی با آسانسور برگردد بالا.

۲۸ مرداد ۱۴۰۵ (۱۹ اوت ۲۰۲۶)


۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

ژورنالیسمی در خدمت سناریوسازی جمهوری اسلامی

رادیویی به نام "نینا" اخیرا متن پیاده شده مصاحبه ای با خالد حاج محمدی منتشر کرده است. اما پیش از آنکه به پاسخ های او برسیم، کافی است فقط سوال نخست را بخوانیم تا روشن شود با یک مصاحبه طرف نیستیم، بلکه با بازخوانی یک کیفرخواست امنیتی روبرو هستیم.

پرسشگر، بدون ارائه حتی یک سند، داستانی مفصل را به عنوان واقعیت عرضه می کند. خلاصه ادعای او این است که احزاب ناسیونالیست کرد قرار بوده به عنوان نیروی زمینی آمریکا و اسرائیل، پس از بمباران کردستان، وارد ایران شوند و بخشی از پروژه حمله به جمهوری اسلامی را پیش ببرند. بعد هم از خالد حاج محمدی می خواهد درباره این "پروژه" توضیح بدهد. اما نکته رسوا کننده اینجاست که خود پرسشگر در همان سوال اعتراف می کند که این احزاب هرگونه دریافت سلاح از آمریکا را انکار کرده اند. یعنی حتی بر اساس گفته خودش نیز هیچ مدرکی در دست نیست. با این حال، به جای تحقیق و ارائه سند، یک سناریوی امنیتی سرهم می کند و همان را مبنای مصاحبه قرار می دهد.



این دیگر ژورنالیسم نیست. این همان شیوه پرونده سازی دستگاه های امنیتی جمهوری اسلامی است. ابتدا اتهام ساخته می شود، بعد از دیگران خواسته می شود درباره آن اظهارنظر کنند تا در ذهن مخاطب، اتهام به جای واقعیت بنشیند. دقیقا همان روشی که سال ها علیه مخالفان سیاسی و معترضان به کار گرفته شده است.

چنین مصاحبه ای دیگر در چهارچوب اختلافات سیاسی درون اپوزیسیون قرار نمی گیرد. این نوع سوال بندی، همان ادبیات و همان منطق اطلاعاتی جمهوری اسلامی را بازتولید می کند. ادبیاتی که هدفش این است که هر مخالفی را به "عامل اسرائیل و آمریکا" تبدیل کند تا سرکوب، بازداشت و حتی اعدام او قابل توجیه جلوه داده شود. وقتی رسانه ای که خود را اپوزیسیون معرفی می کند، دقیقا همان سناریوها، همان اتهام ها و همان روش های تبلیغاتی جمهوری اسلامی را تکرار می کند، دیگر صرفا دچار خطای سیاسی نشده است. چنین رسانه ای، آگاهانه یا ناآگاهانه، به بلندگوی جنگ روانی جمهوری اسلامی تبدیل شده است.

۱ اوت ۲۰۲۶