‏نمایش پست‌ها با برچسب کودتای ۲۸ مرداد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کودتای ۲۸ مرداد. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه

پهلوی، کودتا و افسانه اصلاحات

اخیرا به دو مناسبت، دو برنامه درباره نظام پهلوی دیدم. یکی برنامه‌ای با شرکت آریا کنگرلو در تلویزیون صدای آمریکا بود که به مناسبت ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پخش شده بود. دیگری پادکستی با نام "آوای فلسفه" بود که به مناسبت افشای دروغ‌گویی‌های علی شریعتی تهیه شده بود. من نام برنامه‌ساز آن را نمی‌دانم. این دو برنامه از دو زاویه متفاوت به موضوع نگاه می‌کردند، اما در یک نقطه به هم می‌رسیدند. هر دو در دفاع از نظام پهلوی و در مخالفت با انقلاب ۵۷ سخن می‌گفتند.

آریا کنگرلو بدون هیچ ملاحظه و پرده‌پوشی‌ای از کودتای ۲۸ مرداد دفاع می‌کند. استدلال او این است که اگر مصدق سرنگون نمی‌شد، قدرت دولتی در نهایت به دست کمونیست‌ها و شوروی می‌افتاد و بنابراین کودتا، با همه آنچه به دنبال داشت، در واقع مانع چنین سرنوشتی شد. "آوای فلسفه" اما از زبان فلسفه و استدلال وارد می‌شود. از دروغ‌گویی‌های شریعتی شروع می‌کند و بعد به خود انقلاب ۵۷ می‌رسد. استدلال اصلی آن این است که انقلاب ضرورتی نداشت. ایران دوران محمدرضا شاه، به روایت این برنامه، کشوری بود که می‌شد با اصلاحات آن را بهتر کرد و نیازی به انقلاب نبود. انقلاب نیز اساسا با درهم‌ریختگی، خرابی و خشونت همراه است و بنابراین راه درست، اصلاح تدریجی نظام موجود بود.

طبیعی است که آریا کنگرلو مسئول حرف‌های "آوای فلسفه" نیست و "آوای فلسفه" هم مسئول مواضع کنگرلو نیست. اما اگر از حلقه‌های مشکوک و بعضا ناشناخته اطراف جریان پهلوی بگذریم، می‌توانیم به این دو به عنوان نمونه‌هایی از استدلال‌های ایدئولوژیک مدافعان نظام پهلوی نگاه کنیم. از این زاویه پرسش مهم این نیست که کدام‌یک از این افراد چه انگیزه‌ای دارند. پرسش این است که حرف حساب این جریان چیست و این دفاع بر چه تصویری از تاریخ ایران استوار است.



مشکل اساسی جلوی طرفداران رژیم پهلوی این است که نمی‌توان نظام پهلوی را از شیوه‌ای که به قدرت رسید و از شیوه‌ای که قدرت را حفظ کرد جدا کرد. رژیمی که با کودتای ۲۸ مرداد تثبیت شد، نمی‌تواند تاریخ خود را فقط با دستاوردهای اقتصادی و عمرانی توضیح دهد. کودتا بخش مهمی از شناسنامه سیاسی آن نظام است. همان‌طور که ساواک، سرکوب، شکنجه، زندان سیاسی و حذف مخالفان نیز بخشی از واقعیت آن نظام بودند. رژیمی که برای تثبیت قدرت خود به کودتا متوسل شده بود، نمی‌توانست به سادگی با منطق اصلاحات سیاسی سازگار شود. نظامی که ستون اصلی حفظ قدرتش دستگاه امنیتی، ارتش و سرکوب بود، نمی‌توانست به تعدد احزاب و آزادی فعالیت سیاسی تن بدهد. نمی‌توانست صدای مخالف را بشنود، حتی زمانی که این صدا از درون صفوف طرفداران خود نظام بلند می‌شد.

یک تناقض اساسی در استدلال "آوای فلسفه" وجود دارد که به آن نپرداخت. چگونه می‌توان به مردمی که امکان تغییر سیاسی مسالمت‌آمیز از آنها گرفته شده بود گفت چرا اصلاح نکردید؟ اصلاحات زمانی معنا دارد که امکان اصلاح وجود داشته باشد. وقتی حکومت راه‌های سازمان‌یابی، فعالیت حزبی، آزادی بیان و مشارکت سیاسی را می‌بندد، جامعه نمی‌تواند تا ابد منتظر اصلاحات از بالا بماند. جامعه ایران در دهه‌های پیش از انقلاب، جامعه‌ای بی‌مسئله نبود که ناگهان تحت تاثیر چند روشنفکر چپ، چند دانشجوی ناراضی و چند آخوند به خیابان آمد. نارضایتی سیاسی و اجتماعی دلایل عمیق‌تری داشت. شریعتی اگر نبود، نارضایتی مردم از استبداد شاه از بین نمی‌رفت. جلال آل احمد اگر "غرب‌زدگی" را نمی‌نوشت، ساواک وجود داشت. خمینی اگر وارد صحنه نمی‌شد، سرکوب سیاسی و نبود آزادی سیاسی همچنان وجود داشت. این نکته بسیار مهم است، چون بخشی از روایت طرفداران پهلوی تلاش می‌کند انقلاب ۵۷ را نتیجه فعالیت چند روشنفکر، آخوند یا گروه سیاسی زیرزمینی نشان دهد. گویی اگر شریعتی دروغ نمی‌گفت، اگر جلال آل احمد کتاب دیگری می‌نوشت یا اگر خمینی به صحنه نمی‌آمد، ایران همچنان در مسیر آرام اصلاحات حرکت می‌کرد. این تصویر، علت و معلول را جابه‌جا می‌کند. شریعتی و جلال آل احمد را می‌توان نقد کرد. می‌توان شیادی سیاسی و فکری شریعتی را افشا کرد. می‌توان ارتجاع اسلامی جلال آل احمد را نقد کرد. می‌توان جنایات و سیاست‌های خمینی را محکوم کرد. اما هیچ‌کدام از این نقدها چیزی از مسئولیت نظام پهلوی در ایجاد شرایطی که چنین نیروهایی توانستند در جامعه نفوذ پیدا کنند، کم نمی‌کند.

در واقع، یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها این است که چرا نیروهای مذهبی و ارتجاعی توانستند در انقلاب ۵۷ چنین نقش مهمی پیدا کنند و در نهایت دست بالا را به دست آورند. پاسخ را نمی‌توان فقط در افکار شریعتی و جلال آل احمد و خمینی جست‌وجو کرد. باید به ساختار سیاسی آن دوره نیز نگاه کرد. نیروهای چپ و لیبرال و دیگر نیروهای مخالف حکومت امکان فعالیت آزاد، سازمان‌یابی و حضور علنی در جامعه را نداشتند. احزاب مستقل سرکوب شده بودند و فعالیت سیاسی مخالف حکومت می‌توانست به زندان و شکنجه و حتی اعدام منجر شود. در مقابل، نهادهای مذهبی، مسجدها و حسینیه‌ها همچنان امکان فعالیت و ارتباط با بخش‌هایی از جامعه را داشتند. همین شبکه گسترده، در شرایطی که بسیاری از نیروهای سیاسی دیگر امکان فعالیت علنی نداشتند، به نیروهای مذهبی امکان داد که در جامعه حضور خود را حفظ کنند و در جریان انقلاب از این موقعیت به شکل گسترده استفاده کنند. بنابراین اگر قرار است درباره نقش اسلام سیاسی در انقلاب ۵۷ حرف بزنیم، باید این تناقض را نیز توضیح دهیم که چرا حکومتی که فعالیت سیاسی مخالفان چپ، لیبرال و سکولار را سرکوب می‌کرد، عملا شبکه مذهبی را به عنوان یکی از معدود شبکه‌های گسترده اجتماعی دست‌نخورده باقی گذاشته بود.

نظام پهلوی نه تنها امکان اصلاح سیاسی را محدود کرده بود، بلکه با بستن راه‌های تغییر، جامعه را به نقطه‌ای رساند که تغییر ناگزیر به شکل انفجاری ظاهر شد. وقتی حکومت همه منافذ سیاسی را می‌بندد، نارضایتی از بین نمی‌رود. فقط راه بیان و سازمان‌یابی آن بسته می‌شود. فشار جمع می‌شود و در لحظه مناسب، خود را به شکل انفجار اجتماعی نشان می‌دهد. از این منظر، حمله به خود انقلاب ۵۷ بدون بررسی شرایطی که انقلاب را به وجود آورد، بیشتر شبیه پاک کردن صورت مسئله است. می‌توان نتایج انقلاب را نقد کرد. می‌توان نشان داد که چگونه نیروهای اسلامی توانستند انقلاب را مصادره کنند و چگونه جمهوری اسلامی از دل شکست انقلاب و بر بستر شرایطی که پس از انقلاب به وجود آمد، شکل گرفت. اما اینها به خودی خود دلیلی برای دفاع از نظامی نیست که پیش از انقلاب، راه تغییر مسالمت‌آمیز را بسته بود.

کنگرلو دست‌کم در یک مورد صریح‌تر از "آوای فلسفه" است. او می‌داند که دفاع از نظام پهلوی در نهایت به دفاع از همان واقعیت تاریخی می‌رسد که ۲۸ مرداد، ساواک و سرکوب بخش‌هایی جدایی‌ناپذیر از آن هستند. شاید بتوان بخشی از طرفداران پهلوی را با فلسفه‌بافی، بحث‌های انتزاعی و مقایسه‌های تاریخی سرگرم کرد، اما نمی‌توان این واقعیت را از تاریخ حذف کرد. شاه با کودتا تثبیت شد، با دستگاه امنیتی و سرکوب حکومت کرد و زمانی که بحران فرا رسید، دیگر امکان یک انتقال سیاسی آرام و اصلاح تدریجی وجود نداشت. جامعه‌ای که همه راه‌های تغییر را بسته دید، بالاخره منفجر شد.

اگر قرار است تاریخ را جدی بگیریم، باید همه این واقعیت‌ها را کنار هم ببینیم. هم باید جمهوری اسلامی را توضیح داد، شکست انقلاب ۵۷ را بررسی کرد و هم باید نظامی را دید که با کودتا تثبیت شد و راه اصلاح و تغییر سیاسی را بست. نمی‌توان از جنایات جمهوری اسلامی برای تطهیر نظام پهلوی استفاده کرد، همان‌طور که نمی‌توان از استبداد پهلوی برای توجیه جمهوری اسلامی استفاده کرد. نقد یکی، دفاع از دیگری نیست. حذف یکی برای توجیه دیگری، نه تاریخ‌نگری است و نه استدلال سیاسی.

۲۷ اوت ۲۰۲۶


۱۴۰۵ مرداد ۲۸, چهارشنبه

آنچه ۲۸ مرداد کاشت، ۵۷ درو کرد

امروز ۲۸ مرداد است. ۷۳ سال پیش، در همین روز، دولت محمد مصدق با یک کودتا سرنگون شد. کودتایی که سازمان سیا و دولت بریتانیا در سازمان‌دهی آن نقش داشتند و نتیجه‌اش فقط عوض شدن یک نخست‌وزیر نبود. یک مسیر سیاسی در ایران را هم بست و دوره‌ای تازه از اختناق، سرکوب و استبداد را باز کرد.

حالا، ۷۳ سال بعد، یک عده از پشیمان‌شده‌های انقلاب ۵۷ نشسته‌اند و می‌گویند اصلا آن انقلاب چه لزومی داشت؟ مردم می‌توانستند انقلاب نکنند، شاه هم می‌توانست بماند و لابد همه چیز به‌خوبی و خوشی ادامه پیدا می‌کرد.

این استدلال یک ایراد کوچک دارد. تاریخ را از وسطش شروع می‌کند. انگار ۲۸ مرداد اصلا اتفاق نیفتاده است. انگار دولت مصدق خودش استعفا داده و رفته دنبال زندگی‌اش. انگار مردم هم گفته‌اند "خوب شد که رفت، حالا ببینیم اعلیحضرت چه برنامه‌ای برایمان دارد." اما چنین چیزی اتفاق نیفتاد. مردمی که در کودتای ۲۸ مرداد دیدند دولتی که از مسیر قانونی بر سر کار آمده بود، با دخالت قدرت‌های خارجی و نیروهای داخلی سرنگون شد، قرار نبود حافظه‌شان را هم همراه دولت مصدق سرنگون کنند. هر ایرادی که به مصدق و دولتش داشته باشیم، نمی‌توان این واقعیت را با چند جمله ابتر ابطال کرد.

کودتا یک پیام روشن داشت. اگر قرار است جامعه سیاسی ایران چیزی بخواهد که با منافع قدرت حاکم جور درنیاید، آن خواست می‌تواند با زور سرکوب شود. بعد هم برای محکم‌کاری، ساواک آمد. البته ساواک را می‌شود مثل هر چیز دیگری از آسمان نازل‌شده تصور کرد. ولی برای کسانی که حشر و نشر چندانی با تاریخ ندارند، شاید این توضیح هم کفایت کند که شاه یک روز از خواب بیدار شد و گفت "امروز یک ساواک لازم داریم."

مساله اما کمی جدی‌تر از این حرف‌هاست. وقتی راه‌های عادی اعتراض و تغییر سیاسی بسته می‌شود، اعتراض از بین نمی‌رود. می‌رود زیر پوست جامعه. وقتی حزب و مطبوعات و سازمان سیاسی مستقل سرکوب می‌شوند، نارضایتی هم به مرخصی نمی‌رود. در جامعه می‌ماند، جمع می‌شود، شکل عوض می‌کند و منتظر فرصت می‌ماند. این همان رگه خواب تاریخ است. ممکن است حکومت فکر کند جامعه را آرام کرده است. اما خیلی وقت‌ها چیزی که حکومت "آرامش" می‌نامد، فقط نبودن امکان اعتراض علنی است. ساواک می‌تواند کسی را دستگیر کند. می‌تواند سازمانی را متلاشی کند. می‌تواند صدایی را خفه کند. اما نمی‌تواند مساله‌ای را که آن صدا درباره‌اش حرف می‌زند از بین ببرد. اینجا است که باید میان علت‌های مختلف انقلاب ۵۷ و ریشه‌های تاریخی آن فرق گذاشت.

بله، فقر و نابرابری مهم بود. بله، استبداد سیاسی مهم بود. بله، ساواک مهم بود. بله، فساد و شکاف میان حکومت و جامعه مهم بود. همه اینها فراخور جای خودشان قابل بحث‌اند. اما ساواک خودش از کجا آمد؟ استبداد سیاسی چگونه تثبیت شد؟ چرا راه اصلاحات سیاسی بسته شد؟ چرا حکومت به جای تحمل مخالفت، به سرکوب سیستماتیک متوسل شد؟ اگر این پرسش‌ها را دنبال کنیم، دوباره می‌رسیم به همان جایی که ظاهرا بعضی‌ها دوست ندارند به آن برسند. ۲۸ مرداد.

مشکل کسانی که امروز می‌گویند "انقلاب لازم نبود" این نیست که با انقلاب مخالف‌اند. آدم می‌تواند با انقلاب مخالف باشد. مشکل این است که معمولا توضیح نمی‌دهند اگر انقلاب لازم نبود، پس آن جامعه باید چه می‌کرد؟ اعتراض می‌کرد؟ راه اعتراض که بسته بود. حزب تشکیل می‌داد؟ حزب مستقل که تحمل نمی‌شد. مطبوعات آزاد منتشر می‌کرد؟ مطبوعات آزاد که وجود نداشت. از حکومت می‌خواست کنار برود؟ حکومت هم ظاهرا چنین درخواستی را در فهرست برنامه‌های روزانه‌اش نداشت.

پس چه می‌ماند؟ اینجا معمولا بحث تمام می‌شود و یک جمله طلایی از راه می‌رسد که "مردم اشتباه کردند." بسیار خوب. مردم اشتباه کردند. اما تاریخ با این جمله ابطال نمی‌شود. اگر جامعه‌ای را ده‌ها سال در وضعیت اختناق نگه دارید، اگر راه‌های عادی تغییر را ببندید، اگر اعتراض سیاسی را جرم کنید و مخالف را سرکوب کنید، بعد هم وقتی جامعه منفجر شد بگویید "چرا انقلاب کردید؟"، این دیگر تحلیل تاریخی نیست. بیشتر شبیه شکایت صاحبخانه‌ای است که بعد از بستن تمام درهای خروجی خانه، از مستاجر می‌پرسد چرا از پنجره بیرون رفتی.

البته انقلاب ۵۷ نتایج فاجعه‌باری هم داشت. جمهوری اسلامی به قدرت رسید و بسیاری از نیروهایی که در سرنگونی رژیم شاه نقش داشتند، خیلی زود خودشان قربانی همان ماشین سرکوب شدند. اینها را نمی‌شود نادیده گرفت و هیچ دلیلی هم برای رمانتیک کردن انقلاب وجود ندارد. اما نقد نتایج انقلاب یک چیز است و ابطال دلایل وقوع آن چیز دیگری. نمی‌شود از فاجعه بعدی نتیجه گرفت که فاجعه قبلی اصلا وجود نداشته است. نمی‌شود جمهوری اسلامی را دید و بعد به عقب برگشت و گفت پس شاه لابد انتخاب بهتری بوده است. این نوع استدلال فقط وقتی کار می‌کند که تاریخ را به مسابقه انتخاب میان ۲ گزینه تقلیل بدهیم. تاریخ چنین مسابقه‌ای نیست. جامعه ایران در ۱۳۵۷ محصول یک روز و یک شب نبود. ۲۵ سال حشر و نشر استبداد، سرکوب و انسداد سیاسی پشت سر آن بود. ۲۸ مرداد یکی از نقاط تعیین‌کننده این تاریخ بود. به همین دلیل، اگر کسی واقعا می‌خواهد درباره انقلاب ۵۷ بحث کند، بهتر است به جای تکرار جمله "انقلاب لازم نبود"، یک سوال ساده‌تر را جواب بدهد. اگر انقلاب لازم نبود، چه راه دیگری برای تغییر وجود داشت؟ اگر پاسخی برای این سوال ندارد، شاید بد نباشد یک بار دیگر به ۲۸ مرداد نگاه کند.



چون طشتش دیگر از بام افتاده است. کودتا فقط یک دولت را سرنگون نکرد. یک جامعه را وارد دوره‌ای کرد که در آن اعتراض سیاسی به جای اینکه در فضای علنی و قانونی بیان شود، باید در سکوت، در زندان، در خانه‌ها و در زیر پوست جامعه زندگی می‌کرد. و وقتی اعتراض را برای ۲۵ سال به زیرزمین می‌فرستید، نباید خیلی متعجب شوید اگر روزی با آسانسور برگردد بالا.

۲۸ مرداد ۱۴۰۵ (۱۹ اوت ۲۰۲۶)


۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

از ضد امپریالیسم تا همدلی با استبداد

برای فهم دل نکندن بخشی از اپوزیسیون از جمهوی اسلامی باید به ریشه های انقلاب ۵۷ پرداخت. و برای مسیر انقلاب ۵۷ و سرنوشتی که به جمهوری اسلامی انجامید، باید به ریشه های سیاسی و تاریخی آن بازگشت. روایت های رایج معمولا بر مجموعه ای از عوامل اجتماعی و فرهنگی تمرکز می کنند، اما بدون درک یک گره مرکزی، این تصویر ناقص می ماند. آن گره، کودتای ۲۸ مرداد است. واقعه ای که نه فقط یک دولت را سرنگون کرد، بلکه ذهنیت و جهت گیری بخش بزرگی از اپوزیسیون را برای دهه ها شکل داد. ذهنیت که امروز بسیاری از همان نیروها را به حمایت ضمنی و بعضا صریح از جمهوری اسلامی کشانده است.

 

کودتای ۲۸ مرداد و شکل گیری ذهنیت اپوزیسیون

کودتای کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقطه عطفی بود که در آن آمریکا و انگلیس با اتکا به نیروهای داخلی، دولت برآمده از رای مردم را ساقط کردند. این واقعه صرفا یک تغییر قدرت سیاسی نبود، بلکه به یک تجربه تاریخی تعیین کننده تبدیل شد که در آن مفهوم "رژیم دست نشانده" در ذهن نیروهای مخالف تثبیت شد. از آن پس، بسیاری از جریان های سیاسی، چه چپ، چه ملی گرا و چه مذهبی، در یک چارچوب ذهنی مشترک به تحلیل وضعیت ایران پرداختند. چارچوبی که در آن، رابطه قدرت در ایران بدون در نظر گرفتن نقش غرب، به ویژه آمریکا، قابل توضیح نبود. این تجربه، به تدریج به نوعی لنز تحلیلی تبدیل شد. به این معنا که هر تحول سیاسی، هر سیاست اقتصادی و حتی بسیاری از تحولات فرهنگی، در نسبت با آن واقعه تفسیر می شد. در چنین فضایی، نگاه ضد غربی، و به طور مشخص ضد آمریکایی، نه صرفا یک موضع سیاسی، بلکه بخشی از هویت اپوزیسیون شد. حتی اختلافات عمیق ایدئولوژیک میان نیروها نیز نتوانست این اشتراک بنیادین را از میان ببرد.

در سال های بعد، پدیده هایی مانند فقر، شکاف طبقاتی، سانسور، سرکوب سیاسی توسط ساواک و حتی حرکت هایی مانند شب های شعر گوته، اعتراضات حاشیه نشینان به عنوان نشانه های نارضایتی و پیش درآمدهای انفجار اجتماعی مطرح شدند. اما اینها بیشتر نقش جرقه را داشتند تا علت بنیادی. نیروی محرکه اصلی، همان حس تحقیر تاریخی ناشی از کودتا و تلاش برای پاسخ دادن به آن بود. این حس، صرفا عاطفی نبود، بلکه به یک مسئله سیاسی و استراتژیک تبدیل شده بود. پرسش کلیدی در ذهنیت اپوزیسیون، چه نیروهای با تجربه و چه جریان های تازه شکل گرفته، این بود که چگونه می توان آن شکست تاریخی را جبران کرد و مانع از تکرار آن شد. در این چارچوب، حتی اصلاحات از بالا نیز با تردید نگریسته می شد. حکومت پهلوی، به ویژه در دوره های مختلف، تلاش کرد با برنامه هایی مانند مدرن سازی اقتصادی و برخی اصلاحات اجتماعی، نارضایتی ها را مهار کند. اما این اقدامات، به دلیل آنکه به مسئله اصلی یعنی استقلال سیاسی و نقش قدرت های خارجی پاسخ نمی دادند، نتوانستند شکاف میان حکومت و اپوزیسیون را پر کنند. کودتا به یک زخم باز در حافظه سیاسی جامعه تبدیل شده بود؛ زخمی که هر اقدام حکومت، به جای التیام آن، اغلب به یادآوری دوباره اش می انجامید.

به این ترتیب، اپوزیسیون نه فقط در واکنش به شرایط جاری، بلکه در سایه یک تجربه تاریخی مشترک شکل گرفت. تجربه ای که هم منبع مشروعیت مبارزه تلقی می شد و هم افق آن را تعیین می کرد. درک این نکته برای فهم مسیر تحولات بعدی، از جمله شکل گیری گفتمان انقلابی در دهه پنجاه، اهمیت اساسی دارد.

 

از ضدیت با غرب تا حاکمیت ایدئولوژیک

در چنین بستری، انقلاب ۱۳۵۷ ایران شکل گرفت. این انقلاب تنها محصول نارضایتی های اقتصادی یا سیاسی داخلی نبود، بلکه در سطحی وسیع تر، در امتداد موج انقلاب های ضداستعماری و ضد نفوذ قدرت های بزرگ در جهان قابل فهم است. در دهه های میانی قرن بیستم، از آسیا تا آفریقا و آمریکای لاتین، گفتمانی مسلط شکل گرفته بود که "استقلال" را در تقابل با غرب، و به طور مشخص آمریکا، تعریف می کرد، که حمایت یک قطب بزرگ اقتصادی و سیاسی، شوروی، را هم با خود داشت. این گفتمان، در ایران نیز با تجربه کودتای ۲۸ مرداد پیوند خورد و به نیرویی قدرتمند در بسیج سیاسی بدل شد.

در سطح شعارها، انقلاب ۵۷ متکثر بود. از آزادی های سیاسی تا عدالت اجتماعی و رفاه اقتصادی، طیف وسیعی از مطالبات مطرح می شد. اما در عمق این تکثر، یک محور مشترک دیده می شد: ضدیت با آمریکا و نظمی که به عنوان نظم تحمیلی جهانی درک می شد. این محور مشترک، همان چیزی بود که توانست نیروهای ناهمگون را در یک جبهه قرار دهد و به حرکت انقلابی انسجام ببخشد. در این میان، قدرت به دست خمینی افتاد. او در مقاطع مختلف و با تقیه اسلامی و پنهان کردن اهداف نهانی خود، از آزادی، عدالت و حتی رفاه سخن گفت، اما جهت گیری اصلی اش از ابتدا بر یک تقابل ایدئولوژیک استوار بود. در نگاه او، مسئله صرفا تغییر یک حکومت نبود، بلکه مقابله با یک نظم جهانی "فاسد" و "سلطه‌گر" تعریف می شد. تمرکز بر تقابل با آمریکا و اسرائیل، تلاش برای صدور انقلاب اسلامی به دیگر کشورها و ساختن یک نظام سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی اسلامی، از همان آغاز در دستور کار قرار گرفت. به تدریج، این جهت گیری ها نه تنها سیاست خارجی، بلکه ساختار داخلی نظام را نیز شکل دادند.

اشغال سفارت آمریکا و بحران گروگان گیری، یکی از نخستین نمودهای عینی این رویکرد بود؛ رخدادی که نشان داد تقابل با آمریکا نه یک تاکتیک موقت، بلکه بخشی از هویت نظام جدید است. این مسیر، به مرور زمان تثبیت شد و به ستون فقرات سیاست جمهوری اسلامی تبدیل گردید. بسیاری از نیروهایی که در انقلاب نقش داشتند، از گروه های چپ گرفته تا نیروهای مذهبی و ملی گرا، اگرچه در اهداف نهایی و برنامه های سیاسی با یکدیگر اختلاف داشتند، اما در این دشمنی مشترک همپوشانی داشتند. همین اشتراک، به شکل گیری یک فضای سیاسی انجامید که در آن، هر نیرویی که رادیکال تر و قاطع تر در این تقابل ظاهر می شد، دست بالا را پیدا می کرد. در چنین فضایی، روایت خط خمینی (خط امام) توانست خود را به عنوان روایت مسلط تثبیت کند.

به این ترتیب، تضاد با غرب به تدریج از یک عنصر مهم در سیاست، به محور اصلی آن تبدیل شد. این محور نه تنها رقبا را به حاشیه راند، بلکه امکان طرح و تثبیت بدیل های دیگر، مانند دموکراسی لیبرال یا سوسیالیسم مستقل، را نیز محدود کرد. در نتیجه، نظامی شکل گرفت که هویت خود را بیش از هر چیز در نسبت با دشمن تعریف می کرد؛ نسبتی که هم در سیاست خارجی و هم در تنظیم مناسبات داخلی، نقش تعیین کننده یافت.

 


تداوم یک ذهنیت در سیاست امروز

با گذشت زمان، بخش های گسترده ای از جامعه ایران از این گفتمان، که می دیدند چطور زندگی شان را به تباهی می کشد، فاصله گرفتند. تجربه عملی جمهوری اسلامی، نشان داد که ضدیت با آمریکا و اسرائیل نه به استقلال واقعی انجامیده و نه به رفاه و آزادی. اما این ذهنیت در بخشی از نیروهای سیاسی همچنان باقی ماند. امروز نیز می توان این استمرار را مشاهده کرد. بخشی از جریان های سیاسی، چه در داخل و چه در خارج، همچنان سیاست خارجی آمریکا را محور تحلیل خود قرار می دهند. برای این نیروها، تقابل با آمریکا به اولویت اصلی تبدیل شده است. در چنین چارچوبی، رفتار جمهوری اسلامی در قبال مردم ایران به حاشیه رانده می شود.

نتیجه این رویکرد، نوعی همدلی یا سکوت در برابر سرکوب داخلی است. کشتار ۱۸ و ۱۹ دی را به موساد و توطئه های آمریکا نسبت می دهند! گویی که تضاد اصلی نه میان مردم و حکومت، بلکه میان حکومت و قدرت های خارجی تعریف می شود. این همان وارونگی ای است که ریشه های آن را می توان در تجربه تاریخی کودتای ۲۸ مرداد و پیامدهای آن جستجو کرد.

ریشه های دفاع تا سرحد نیستی بعضی از نیروهای اپوزیسیون از جمهوری اسلامی را باید در همان هدف اولیه و اصلی انقلاب ۵۷ جستجو کرد. این انقلاب را نمی توان صرفا با اشاره به نارضایتی های اجتماعی، که گرچه کم اهمیت نبودند، توضیح داد. این انقلاب محصول یک ذهنیت سیاسی خاص بود که در بستر کودتای ۲۸ مرداد شکل گرفت و در قالب ضدیت با غرب تداوم یافت. همین ذهنیت، مسیر انقلاب را تعیین کرد و در نهایت به استقرار جمهوری اسلامی انجامید. امروز نیز بدون نقد این بنیان فکری، نمی توان از تکرار همان خطاها جلوگیری کرد. مسئله فقط گذشته نیست. این یک مسئله زنده در سیاست امروز است.

۱۹ مارس ۲۰۲۶