۱۴۰۵ آبان ۴, دوشنبه

حزب کمونیستی و مسئله قدرت سیاسی: از مبارزه پراکنده تا اراده انقلابی

مبارزه علیه سرمایه‌داری نمی‌تواند صرفا بر اعتراضات خیابانی، جنبش‌های خودجوش، شبکه‌های اجتماعی یا فعالیت گروه‌های پراکنده متکی باشد. این مبارزات، حتی خودجوش‌ترین آنها، برای به چالش کشیدن مناسبات موجود و گسترش مبارزه اجتماعی حیاتی هستند، اما به‌خودی‌خود نمی‌توانند به نیرویی برای دگرگونی انقلابی جامعه تبدیل شوند. مسئله این است که چگونه می‌توان انرژی سیاسی نهفته در این مبارزات را حفظ کرد، به آن تداوم بخشید و آن را در مسیری هدفمند برای تغییر بنیادی جامعه سازمان داد. از نظر من، پاسخ به این مسئله بدون تحزب کمونیستی ممکن نیست.

منظورم از حزب کمونیستی، حزب انتخاباتی یا سازمانی نیست که صرفا مطالبات گروه‌های مختلف اجتماعی را نمایندگی کند. حزب مورد نظر من نیروی سیاسی سازمان‌یافته‌ای است که در متن مبارزه طبقاتی فعالیت می‌کند، برای جهت دادن به این مبارزه تلاش می‌کند و هدف خود را بهبود وضع موجود یا دفاع از مطالبات روزمره محدود نمی‌سازد، بلکه برای به قدرت رساندن طبقه کارگر و تحقق انقلاب سوسیالیستی مبارزه می‌کند. دفاع از مطالبات روزمره، شرکت در اعتراضات و سازمان دادن مبارزات اجتماعی، همگی وظایف مهم حزب هستند، اما اهمیت آنها در پیوند با چشم‌انداز سیاسی فراتر از مناسبات موجود روشن می‌شود.

یکی از مشکلات چپ معاصر، یا دقیق‌تر بگویم، چپی که پس از شکست دیوار برلین هنوز در حال بازیابی جهت سیاسی خود است، تقلیل سیاست به مجموعه‌ای از مسائل مشخص، هویت‌های فردی، مطالبات پراکنده و اعتراضات مقطعی است. جنبش‌های اعتراضی می‌توانند شمار زیادی از مردم را به میدان بیاورند و حتی برای مدتی مناسبات حاکم را به لرزه درآورند، اما حضور گسترده مردم در خیابان، به‌خودی‌خود، به ایجاد نیروی سیاسی قادر به تغییر مناسبات سرمایه‌داری منجر نمی‌شود. جنبش اشغال وال‌استریت و اعتراضات گسترده در کشورهای مختلف اروپا، با وجود تفاوت‌هایشان، ظرفیت جنبش‌های توده‌ای برای به چالش کشیدن نظم موجود را نشان داده‌اند. اما مسئله تعیین‌کننده این است که چه چیزی از این مبارزات پس از فروکش کردن اعتراضات باقی می‌ماند و چگونه می‌توان دستاوردهای سیاسی آنها را به نیرویی پایدار تبدیل کرد. به نظر من، یکی از وظایف اساسی حزب کمونیستی برقراری پیوند میان لحظه انفجاری اعتراض و مبارزه سیاسی سازمان‌یافته و مداوم است. اعتراض می‌تواند آغاز یک فرایند انقلابی باشد، اما برای پیشروی این فرایند، به برنامه، سازمان، راهبرد و توانایی مداخله در لحظه‌های تعیین‌کننده نیاز داریم. بدون چنین سازمانی، حتی رادیکال‌ترین جنبش‌ها ممکن است فروکش کنند و پس از مدتی پراکنده شوند، در چارچوب مطالبات محدود باقی بمانند یا میدان را به نیروهای سیاسی دیگری واگذار کنند که از انسجام و چشم‌انداز روشن‌تری برخوردارند. نمونه هم کم نداریم.

 

حزب و طبقه کارگر: نه جدایی و نه جایگزینی

در میان گرایش‌های مختلف چپ کمونیست، دو برداشت از رابطه حزب و طبقه کارگر وجود دارد که به نظر من هر دو نادرست‌اند. برداشت نخست، حزب را گروهی از انقلابیون می‌داند که بیرون از طبقه کارگر قرار دارند و وظیفه خود را انتقال آگاهی مارکسیستی به این طبقه تعریف می‌کنند. کپی برداری ناشیانه از دوران تاریخی مشخصی! در این الگو، حزب ممکن است از انسجام نظری و تشکیلاتی برخوردار باشد، اما رابطه‌اش با مبارزه واقعی کارگران ضعیف بماند و به‌تدریج به محفل یا سازمانی بسته تبدیل شود که بیشتر به بازتولید هویت نظری خود مشغول است تا مداخله در مبارزه طبقاتی. برداشت دوم، در نقطه مقابل، بر این فرض استوار است که طبقه کارگر می‌تواند صرفا از طریق اعتصاب‌ها، اعتراضات، شوراها و دیگر تشکل‌های خود به قدرت سیاسی دست یابد و نیازی به حزب کمونیستی ندارد. در این نگاه، گویی گسترش مبارزه اقتصادی و رشد خودجوش جنبش‌های توده‌ای سرانجام به‌طور طبیعی مسئله قدرت سیاسی را حل خواهد کرد. اما مبارزه اقتصادی، تشکل‌یابی کارگران و اعتراضات اجتماعی، هرقدر هم ضروری باشند، به‌خودی‌خود ضامن شکل‌گیری یک بدیل سیاسی انقلابی و پیروزی آن نیستند. من هیچ‌یک از این دو برداشت را برای توضیح ضرورت تحزب کمونیستی کافی نمی‌دانم. حزب را نمی‌توان از طبقه کارگر جدا کرد و سپس انتظار داشت از بیرون بر آن تاثیر بگذارد. در عین حال، نمی‌توان حزب را غیرضروری دانست و فرض کرد که جنبش طبقاتی، بدون سازمان‌یابی سیاسی و مبارزه آگاهانه برای کسب قدرت، خودبه‌خود به سوسیالیسم منتهی خواهد شد. حزب باید در مبارزه واقعی طبقه کارگر ریشه داشته باشد و در همان حال برای ارتقای این مبارزه به سطحی سیاسی‌تر و هدفمندتر تلاش کند.

از این منظر، وظیفه حزب صرفا نمایندگی منافع از پیش شکل‌گرفته طبقه کارگر نیست. حزب باید در شکل‌گیری یک سوژه سیاسی انقلابی مشارکت کند؛ یعنی در فرایندی که طی آن کارگران و دیگر نیروهای معترض، از مجموعه‌ای از افراد و گروه‌های پراکنده به نیرویی جمعی با اهداف سیاسی مشترک تبدیل می‌شوند. این فرایند نه با تزریق آگاهی از بیرون تحقق می‌یابد و نه صرفا محصول خودجوش مبارزات اقتصادی است. این فرایند به رابطه‌ای متقابل میان تجربه مبارزه، سازمان‌یابی، آگاهی سیاسی و مداخله یک حزب کمونیستی نیاز دارد. حزب نباید خود را جایگزین جنبش‌های موجود کند یا به آنها فرمان بدهد. وظیفه‌اش این است که درون میدان گسترده‌تر مبارزه سیاسی فعالیت کند، در مبارزات واقعی جامعه دخالت داشته باشد، مطالبات و نارضایتی‌های اجتماعی را به یک بدیل سیاسی پیوند بزند و برای کسب رهبری سیاسی مبارزه کند. شوراها، سندیکاها، کمیته‌ها، انجمن‌ها، محافل و مجامع عمومی می‌توانند عرصه‌های مهم مبارزه و سازمان‌یابی باشند و لزوما در تقابل با حزب قرار ندارند. مسئله این نیست که میان حزب و این تشکل‌ها یکی را انتخاب کنیم، بلکه این است که چگونه می‌توان میان آنها و یک پروژه سیاسی انقلابی پیوند برقرار کرد.

 

اقلیت انقلابی و مسئله کسب قدرت

با این برداشت از رابطه حزب و طبقه کارگر، نمی‌توان پذیرفت که حزب باید ابتدا در میان اکثریت کارگران نفوذ پیدا کند و تنها پس از آن برای کسب قدرت سیاسی اقدام کند. به نظر من، این تصور کهنه، رابطه میان نفوذ سیاسی و فرصت انقلابی را بیش از اندازه ایستا و خطی در نظر می‌گیرد. نفوذ یک حزب را نمی‌توان مانند سرمایه‌ای انباشت و برای همیشه ذخیره کرد. رابطه حزب با طبقه کارگر در جریان تحولات سیاسی تغییر می‌کند و ممکن است در یک دوره انقلابی به‌سرعت گسترش یابد یا در صورت شکست و از دست رفتن فرصت سیاسی، به همان سرعت تضعیف شود. تجربه حزب بلشویک در سال ۱۹۱۷ نمونه مهمی برای بررسی این مسئله است. این تجربه را نمی‌توان به الگویی ساده درباره اراده یک اقلیت یا نقش یک رهبری سیاسی تقلیل داد، اما نشان می‌دهد که رشد نفوذ سیاسی حزب را باید در ارتباط با بحران‌های اجتماعی، تحولات سریع مبارزه و توانایی مداخله در لحظه‌های تعیین‌کننده فهمید. یک اقلیت کمونیست بانفوذ و فعال در بخش رادیکال و سوسیالیست طبقه کارگر، در شرایط مناسب می‌تواند با ابتکار سیاسی و اقدام به‌موقع، بخش‌های گسترده‌تری از طبقه را به میدان مبارزه بکشاند و در جریان تحولات انقلابی به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل شود.

این حرف به معنای کم‌اهمیت دانستن نفوذ اجتماعی یا جایگزین کردن اراده یک اقلیت به جای اراده توده‌ها نیست. منظور این است که شمار اعضای حزب یا میزان حمایت از آن در یک مقطع معین، به‌تنهایی تعیین نمی‌کند که حزب در یک موقعیت انقلابی چه نقشی می‌تواند ایفا کند. آنچه اهمیت دارد، رابطه واقعی حزب با بخش‌های پیشرو و رادیکال طبقه کارگر، توانایی آن در درک موقعیت سیاسی و آمادگی‌اش برای تبدیل فرصت‌های تاریخی به اقدام سیاسی است. حزب باید هم برای گسترش نفوذ اجتماعی خود تلاش کند و هم از این تصور فاصله بگیرد که تا رسیدن به یک اکثریت از پیش تعریف‌شده، هیچ اقدام تعیین‌کننده‌ای ممکن نیست.

 

تحزب کمونیستی و مسئله سازمان متمرکز

یکی از موانع نظری در برابر دفاع از تحزب کمونیستی، این تصور است که هر سازمان متمرکزی ضرورتا اقتدارگراست و سرانجام به نهادی بوروکراتیک و استالینیستی تبدیل می‌شود. این برداشت، تفاوت میان شکل‌های گوناگون سازمان‌یابی کمونیستی و شرایط تاریخی شکل‌گیری آنها را نادیده می‌گیرد. احزاب کمونیستی در دوره‌های مختلف اشکال متفاوتی داشته‌اند و تجربه شوروی و سرنوشت حزب بلشویک نیز باید در متن تحولات تاریخی و شرایط مشخص آن دوره بررسی شود. نمی‌توان از این تجربه، بدون بررسی میانجی‌های تاریخی و سیاسی آن، حکمی کلی درباره سرنوشت ناگزیر هر حزب متمرکزی استخراج کرد. البته رد این پیش‌فرض به معنای دفاع بی‌قیدوشرط از هر شکل سازمان متمرکز نیست. حزب می‌تواند به سازمانی بسته، بوروکراتیک و جدا از طبقه کارگر تبدیل شود و این خطر را نباید دست‌کم گرفت. اما راه مقابله با این خطر، کنار گذاشتن تحزب یا تقلیل آن به شبکه‌ای سست از افراد و محافل پراکنده که، جر و بحث هدف اصلی آنهاست، نیست. مسئله این است که چه نوع سازمانی می‌تواند وحدت عمل را با مشارکت فعال اعضا، نقد درونی و کنترل دموکراتیک رهبری جمع کند.

از نظر من، وحدت حزبی یکی از ارکان اساسی تحزب کمونیستی است و اصل سانترالیسم دموکراتیک باید در خدمت تحقق این وحدت قرار گیرد. حزب نمی‌تواند به محفلی برای بحث و جدل بی‌پایان تبدیل شود که در آن هیچ اختلافی حل نمی‌شود و هیچ تصمیمی به عمل مشترک نمی‌انجامد. بحث و اختلاف‌نظر ضروری‌اند، اما سازمان سیاسی برای پیشبرد مبارزه به توانایی تصمیم‌گیری و اقدام جمعی نیز نیاز دارد. تصمیم‌هایی که از مجاری دموکراتیک حزب اتخاذ می‌شوند، باید مبنای عمل مشترک قرار گیرند و اعضا در اجرای آنها متعهد باشند. بااین‌حال، وحدت حزبی به معنای توافق کامل اعضا درباره همه مسائل نیست. اعضا می‌توانند درون حزب بحث کنند، دیدگاه‌های متفاوت داشته باشند و برای تغییر تصمیم‌ها یا خط سیاسی تشکیلات تلاش کنند. همچنین می‌توانند در عرصه عمومی از دیدگاه‌های خود دفاع کنند، مشروط بر آنکه تعهدات تشکیلاتی و تصمیم‌های مشترک را نادیده نگیرند. از نظر من، تفاوت اساسی میان یک حزب زنده و یک سازمان بوروکراتیک در این نیست که اولی اختلاف‌نظر دارد و دومی ندارد، بلکه در این است که حزب زنده چگونه اختلاف‌ها را بررسی می‌کند، تصمیم می‌گیرد، از تجربه می‌آموزد و امکان اصلاح خطاهای خود را فراهم می‌سازد.

در اینجا پرسشی اساسی مطرح می‌شود که نمی‌توان آن را با تکرار اصل سانترالیسم دموکراتیک حل کرد: چگونه می‌توان انضباط و وحدت سیاسی لازم برای مبارزه انقلابی را با آزادی بحث، حق انتقاد و کنترل دموکراتیک اعضا بر رهبری جمع کرد؟ چگونه می‌توان از یک سو مانع تبدیل حزب به محفلی شد که بحث‌های آن هیچ‌گاه به عمل مشترک نمی‌انجامند و از سوی دیگر، اجازه نداد که وحدت تشکیلاتی به ابزاری برای خاموش کردن منتقدان یا مصون ماندن رهبری از پاسخ‌گویی تبدیل شود؟ به نظر من، این پرسش باید در مرکز هر بحث جدی درباره تحزب کمونیستی قرار گیرد. راه برای ابراز نظر اعضا نباید بسته شود و رهبری حزب نباید خود را فراتر از نقد بداند. وحدت سیاسی هنگامی معنا دارد که اعضا در شکل‌گیری آن مشارکت داشته باشند و بتوانند درباره تصمیم‌ها، عملکردها و جهت‌گیری‌های حزب بحث کنند. در عین حال، آزادی بحث نباید به نفی تعهد جمعی و ناتوانی در اقدام مشترک بینجامد. یافتن شکل‌های عملی و دموکراتیک این توازن، یکی از مسائل اساسی سازمان‌یابی کمونیستی است.

 

رفاقت کمونیستی، فراتر از دوستی شخصی

تحزب کمونیستی صرفا گردهمایی افرادی با عقاید مشابه نیست، بلکه نوعی تعلق سیاسی سازمان‌یافته برای تغییر جهان است. چنین تعلقی به تعهد و انضباط جمعی نیاز دارد، اما نباید آن را با یکسان بودن شخصیت‌ها، سلیقه‌ها یا روابط شخصی اعضا اشتباه گرفت. به نظر من، تمایز میان رفاقت سیاسی و دوستی شخصی در اینجا اهمیت ویژه‌ای دارد. دوستی شخصی بر شناخت متقابل، توجه به ویژگی‌های فردی و پیوندهای عاطفی میان انسان‌ها استوار است. رفاقت سیاسی، در مقابل، بر مشارکت در مبارزه‌ای مشترک و تعهد به اهدافی فراتر از زندگی فردی اعضا تکیه دارد. رفقای حزبی لزوما دوستان شخصی یکدیگر نیستند و ممکن است شناخت چندانی از زندگی خصوصی یکدیگر نداشته باشند. آنچه آنها را به هم پیوند می‌دهد، قرار گرفتن در یک سوی مبارزه سیاسی و تلاش برای تحقق اهداف مشترک است.

این تمایز به معنای بی‌اهمیت بودن احترام متقابل، اعتماد و مناسبات انسانی درون حزب نیست. برعکس، حزب به فرهنگی نیاز دارد که در آن اختلاف سیاسی به دشمنی شخصی تبدیل نشود و انتقاد به حذف یا تحقیر افراد نینجامد. اما وحدت سیاسی نباید به وجود روابط صمیمانه میان اعضا وابسته باشد. مبنای این وحدت، پایبندی به برنامه و خط سیاسی مشترک و تعهد به عمل جمعی است. چنین درکی از رفاقت به ما امکان می‌دهد که ضمن به رسمیت شناختن تفاوت‌های فردی، بر وظایف و اهداف مشترک مبارزه تمرکز کنیم.

 


حزب برای تغییر جهان، نه صرفا حفظ هویت خود

آنچه می‌خواهم بر آن تاکید کنم این است که حزب کمونیستی نباید به سازمانی برای تبلیغ مارکسیسم، دفاع از مطالبات کارگری یا حفظ مرزبندی‌های نظری با سایر گرایش‌های چپ محدود شود. این وظایف اهمیت دارند، اما هدف نهایی تحزب نیستند. حزب باید در مبارزه واقعی جامعه حضور داشته باشد، بر مسیر تحولات تاثیر بگذارد، برای جلب حمایت نیروهای اجتماعی تلاش کند و به نیرویی تبدیل شود که بتواند در موقعیت‌های تعیین‌کننده، مسئله قدرت سیاسی را به موضوع مبارزه بدل سازد.

از نظر من، تحزب کمونیستی زمانی معنا پیدا می‌کند که میان مبارزات روزمره و چشم‌انداز انقلاب سوسیالیستی پیوند برقرار کند. حزب باید از مبارزات واقعی جامعه بیاموزد و در همان حال برای ارتقای آنها به سطحی سیاسی‌تر تلاش کند. نه می‌تواند خود را از مبارزه طبقاتی جدا سازد و به محفل نظری بسته‌ای تبدیل شود و نه می‌تواند به این امید بنشیند که گسترش خودجوش اعتراضات سرانجام به‌طور طبیعی به انقلاب منتهی خواهد شد. نقش آن مداخله آگاهانه در این فرایند و سازمان دادن نیرویی است که بتواند برای تغییر بنیادی جامعه مبارزه کند.

بنابراین، مسئله اصلی از نظر من این نیست که آیا تحزب کمونیستی ضروری است یا نه، بلکه این است که چه نوع حزبی می‌تواند این ضرورت را به واقعیت تبدیل کند. حزبی که در طبقه کارگر ریشه دارد، اما در چارچوب وضعیت موجود حل نمی‌شود؛ از جنبش‌های توده‌ای نیرو می‌گیرد، اما به آنها محدود نمی‌ماند؛ از وحدت و انضباط دفاع می‌کند، اما آزادی بحث و کنترل دموکراتیک اعضا را قربانی نمی‌سازد؛ و به‌جای آنکه به حفظ هویت تشکیلاتی خود بسنده کند، برای کسب رهبری سیاسی و قدرت‌گیری طبقه کارگر مبارزه می‌کند.

تحزب کمونیستی، در نهایت، مسئله سازمان دادن مبارزه برای تغییر بنیادی جامعه است. هدف آن تبدیل نارضایتی به نیروی سیاسی، اعتراض پراکنده به مبارزه‌ای پایدار و نیروهای اجتماعی پراکنده به اراده‌ای جمعی برای دگرگونی انقلابی است. تحقق این هدف به حزبی نیاز دارد که در مبارزه طبقاتی ریشه داشته باشد، بتواند در لحظه‌های تعیین‌کننده سیاسی مداخله کند و برای کسب رهبری سیاسی مبارزه کند. چنین حزبی نمی‌تواند به حفظ هویت تشکیلاتی یا بازتولید مرزبندی‌های نظری خود بسنده کند. باید بتواند در متن تحولات واقعی جامعه تاثیر بگذارد و به نیرویی تبدیل شود که طبقه کارگر و دیگر نیروهای خواهان رهایی بتوانند برای تغییر مناسبات موجود به آن اتکا کنند.

مسئله، بنابراین، صرفا دفاع از ضرورت حزب کمونیستی نیست، بلکه بررسی این است که حزب چگونه می‌تواند این ضرورت را در عمل متحقق کند. چگونه می‌تواند رابطه خود را با بخش رادیکال و سوسیالیست طبقه کارگر گسترش دهد، در مبارزات جاری جامعه نقش موثری ایفا کند، از فرصت‌های سیاسی برای پیشروی مبارزه بهره بگیرد و در عین حال وحدت و انضباط تشکیلاتی را با آزادی بحث و کنترل دموکراتیک اعضا جمع کند؟ اینها پرسش‌هایی مربوط به آینده‌ای دور یا سازمانی فرضی نیستند، بلکه مستقیما به وظایف و عملکرد احزاب کمونیستی موجود و نقش آنها در مبارزه برای سرنگونی سرمایه‌داری و تحقق انقلاب سوسیالیستی مربوط می‌شوند. از نظر من، سنجش اهمیت و اعتبار تحزب کمونیستی نیز باید از همین‌جا آغاز شود: از توانایی آن برای تبدیل شدن به نیرویی موثر در مبارزه واقعی برای تغییر جهان.

۲۵ اکتبر ۲۰۲۶

***

انگیزه نوشتن یادداشت بالا، اعتراضات گسترده توده‌ای در اروپا بود. مدتی بود که نظرات تعدادی از فعالان سیاسی درباره تحزب کمونیستی را مطالعه می‌کردم و از آنها یادداشت برمی‌داشتم. در همین دوره، فرصت ترجمه کتابی درباره اندیشه سیاسی لنین نیز فراهم شد که امیدوارم در آینده‌ای نه‌چندان دور امکان انتشار آن فراهم شود. مطالعه و ترجمه این کتاب به من فرصت داد تا با دیدگاه‌های لنین درباره تحزب، به‌ویژه مسئله تحزب در روسیه تزاری، آشنایی بیشتری پیدا کنم.

 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر