۱۴۰۵ مهر ۱۵, چهارشنبه

وقتی پای اوکراین به میان می‌آید، چه چیزی از چپ بودن چپ باقی می‌ماند؟

سایمون پیرانی

***

مقدمه ناصر اصغری

حزب کارگران سوسیالیست (SWP) را می‌توان نیرویی دانست که در هر شرایطی در کنار پوتین قرار می‌گیرد و مبارزه سیاسی و اجتماعی را به نبردی میان آمریکا و قطب مخالف آن، یعنی روسیه پوتین، اسلام‌گرایان و متحدانی چون اسد و صدام، تقلیل می‌دهد. در چنین چارچوبی، واقعیت مبارزه مردم و نیروهای اجتماعی در کشورهای درگیر جنگ، به حاشیه رانده می‌شود.

اهمیت ترجمه این نوشته، نوشته‌ای از سایمون پیرانی، در آن است که نقدی مستند بر تحلیل الکس کالینیکوس، از اعضای رهبری SWP و چهره شناخته‌شده مارکسیست در محافل دانشگاهی، ارائه می‌کند. پیرانی در بررسی موضع کالینیکوس درباره جنگ روسیه علیه اوکراین، نشان می‌دهد که چگونه چارچوب‌های از پیش تعیین‌شده سیاسی می‌توانند جای تحلیل مشخص واقعیت را بگیرند و به توجیه مواضعی بینجامند که با دفاع از حق مردم برای مقاومت در برابر تجاوز در تعارض‌اند.

***

وقتی پای اوکراین به میان می‌آید، چه چیزی از چپ بودن چپ باقی می‌ماند؟

 

سایمون پیرانی

سوسیالیست‌ها واقعا از جنگ روسیه علیه اوکراین چه آموخته‌اند؟ آیا این جنگ درک ما را از چگونگی عملکرد امپریالیسم تغییر داده است؟ یا قرار است به ما بگویند که از همان ابتدا حق با ما بوده است؟

اولکساندر کیسلف، سوسیالیست اوکراینی ساکن سوئد، در تاملی درباره چهار سال نخست پس از تهاجم، در فوریه نوشت که اوکراینی‌ها خود را در وضعیتی می‌یابند که "می‌کوشیم از آینده خود در برابر دیکته‌های خارجی محافظت کنیم و همزمان هر شانسی را برای اینکه واقعا آینده‌ای داشته باشیم، قربانی می‌کنیم".

"در معرض تبلیغات قطبی‌کننده، زیر حملات "آزادی‌بخشان" روسی به خانه‌ها و زیرساخت‌های حیاتی‌مان، و در حالی که شاهدیم نخبگان متکبر و دست‌دراز که دائما درباره اخلاق و وظیفه برای دیگران موعظه می‌کنند، به شکلی شگفت‌آور خود را از "وظیفه مشترک" معاف کرده‌اند، و با آموختن اینکه توانایی ما برای مقابله تا چه اندازه به مصلحت‌های سیاسی خارج از کشور وابسته است، ممکن است دریابیم که یک "صلح کم‌ظالمانه‌تر" و شکننده، بهترین چیزی است که می‌توانیم به دست آوریم.

و با این حال، حتی با دیدن همه اینها، بخش بزرگی از چپ اروپا همچنان سرگرم کش دادن چارچوب‌های قدیمی و آشنا بر جهانی است که تغییر کرده است. گویی همچنان امیدوارند که اگر فقط به اندازه کافی انکار و محکوم و تقبیح کنند و درباره انترناسیونالیسم به شکلی گزینشی خطابه برپا کنند، در حالی که مرزهای واحدهای ملی خود را مستحکم‌تر می‌کنند، از واقعیت جدید جهان در امان خواهند ماند."

این موضوع شک و تردید مرا نسبت به "چپ" به عنوان یک مقوله بیشتر کرد. ناتوانی تاریخی آن در پرداختن به تراژدی انقلاب سوریه و درس گرفتن از آن، این اصطلاح را تا حد زیادی از معنا تهی کرده است. دست‌کم من نه سال پیش چنین برداشتی داشتم و اوکراین اوضاع را بدتر کرده است.

این موضوع به نوبه خود پرسش دیگری را مطرح می‌کند. درباره آن بخش‌هایی از "چپ" که خود را مارکسیست می‌دانند چه باید گفت؟ آیا واقعا می‌توانیم واژه "مارکسیست" را برای توصیف کسانی به کار ببریم که در جریان بزرگ‌ترین درگیری نظامی دوران زندگی ما در اروپا، همان‌طور که کیسلف می‌گوید، همچنان به انکار و محکوم کردن و تقبیح ادامه داده‌اند، به امید اینکه "از واقعیت جدید در امان بمانند"؟

پاسخ جامعی برای این پرسش ندارم. اما در اینجا می‌خواهم سهمی در این بحث داشته باشم و نکاتی را درباره مقاله‌ای مفصل از الکس کالینیکوس، نویسنده شناخته‌شده مارکسیست، درباره "گسست‌های ژئوپولیتیکی و نقد مارکسیستی امپریالیسم" مطرح کنم. این مقاله را با این امید خواندم که مبانی نظری موضع سیاسی حزب کارگران سوسیالیست، که کالینیکوس عضو آن است، درباره جنگ را پیدا کنم. اس دبیلیو پی در حرف حق اوکراینی‌ها برای مقاومت در برابر تهاجم روسیه را به رسمیت می‌شناسد، اما در عمل با آن مخالفت می‌کند (به ویژگی ۵ در ادامه نگاه کنید). این حزب از ۲۰۲۲ خواستار خروج نیروهای روسیه از اوکراین بوده، اما در هشت سال پیش از آن (۲۰۱۴–۲۲)، زمانی که این نیروها از دیکتاتوری‌های دست‌ساز و حقیر دونباس حمایت می‌کردند، چنین درخواستی نداشت.

کالینیکوس با امپریالیسم به عنوان یک پدیده جهانی برخورد می‌کند و به جنگ‌های اوکراین و فلسطین به عنوان نمونه اشاره دارد. نکات من فقط بر اوکراین و آنچه این جنگ درباره امپریالیسم به طور کلی به ما می‌گوید متمرکز است. پنج ویژگی در تحلیل او برای من برجسته بود.

 

ویژگی ۱. کالینیکوس امر مشخص را در امر کلی حل می‌کند.

کالینیکوس می‌نویسد:

"فوریه ۲۰۲۲ (یعنی تهاجم تمام‌عیار به اوکراین) گام دیگری، و تهدیدکننده‌تر، در این مناقشه (میان قدرت‌های غربی از یک سو و چین و روسیه از سوی دیگر) بود، که با آغاز یک جنگ بزرگ در قاره اروپا و قطبی‌شدن نظام دولت‌ها، در پی بسیج "غرب جهانی" به تعبیر (پژوهشگر "انترناسیونالیست لیبرال"، جی. جان) ایکنبری در حمایت از اوکراین و حمایت چین از روسیه، شکل گرفت. به جای آنکه این شکاف در نظام بین‌المللی را مجموعه‌ای از رویدادهای مجزا بدانیم، بهتر است آن را فرایندی جهانی و در حال شکل‌گیری از رویارویی میان قدرت‌های اصلی امپریالیستی درک کنیم.

از نظر من، این نکته از لحاظ روش‌شناختی اهمیت دارد.

آیا "فرایند جهانی رویارویی" در واقع چیزی جز مجموعه‌ای از "رویدادهای مجزا" است؟ آیا درک ما از هر فرایند جهانی نباید بر تحلیلی قانع‌کننده از اجزای آن استوار باشد؟ اما کالینیکوس از درک خود از فرایند جهانی، یعنی برخورد اردوگاه‌های امپریالیستی، حرکت می‌کند و هر جا که اجزای واقعیت با این تصویر جور درنمی‌آیند، تصویری نادرست و مخدوش از آنها ارائه می‌دهد.

 

ویژگی ۲. کالینیکوس "گسترش قدرت روسیه" را تصور می‌کند، در حالی که این تصویر با واقعیت همخوان نیست.

کالینیکوس روسیه را نه به عنوان امپراتوری رو به افول، یا قدرتی زیرامپریالیستی با جنبه‌هایی از وابستگی به سرمایه جهانی، بلکه به عنوان قدرتی می‌بیند که در پی تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ است. او با تایید از سرگئی رادچنکو نقل می‌کند که "اگرچه اتحاد شوروی زیر بار وزن خودش فروپاشید، روسیه، جانشین آن، همچنان در پی کسب جایگاهی برجسته در نظم جهانی بود" و سپس درباره پوتین می‌نویسد که او

"[…] از موقعیت روسیه در اقتصاد جهانی به عنوان یکی از تولیدکنندگان اصلی انرژی برای بازسازی قدرت نظامی و نفوذ ژئوپولیتیکی خود در خارج استفاده کرد."

کالینیکوس سپس فعالیت‌های نیروهای مسلح روسیه و گروه واگنر را در خاورمیانه و آفریقا بررسی می‌کند و می‌پرسد، "چه چیزی امکان این گسترش قدرت روسیه به خاورمیانه و فراتر از آن را فراهم کرد؟" پاسخ او دو "عامل به هم پیوسته" است: (۱) روسیه از خلائی استفاده کرد که تلاش‌های دولت اوباما، پس از شکست در عراق، برای کاهش دخالت آمریکا در خاورمیانه ایجاد کرده بود؛ (۲) قدرت‌های منطقه‌ای مستقر در خاورمیانه، از جمله اسرائیل و عربستان سعودی، با "ظهور مراکز جدید انباشت سرمایه در منطقه" بیش از گذشته در پی اعمال قدرت مستقل خود برآمده‌اند؛ "تولید جهانی انرژی بُعد دیگری به این مانورهای میان دولت‌ها می‌افزاید"؛ و "روسیه به عنوان شریکی مهم برای عربستان سعودی در کارتل اوپک+ مطرح است".

این تصویر چنین القا می‌کند که امپریالیسم روسیه طی دو دهه گذشته قدرتمندتر شده است. در واقع، عکس این موضوع درست است.

نخست اینکه جایگاه روسیه به عنوان تولیدکننده بزرگ انرژی، از بسیاری جهات منبع ضعف آن است، نه قدرتش. روسیه در اوایل دهه ۲۰۰۰ جایگاه خود را در اقتصاد جهانی به عنوان صادرکننده‌ای به شدت وابسته به نفت، گاز و فلزات تثبیت کرد. قیمت پایین نفت در دهه ۱۹۹۰ بحران اقتصادی پس از فروپاشی شوروی را تشدید کرد. در فاصله ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۸، با افزایش قیمت نفت، سرمایه‌داری روسیه تقویت شد، اما سقوط اقتصادی ۲۰۰۸ و کاهش قیمت‌ها آسیب‌پذیری شدید آن را آشکار کرد.

آذربایجان و نفت آن در دهه ۱۹۹۰ از دست روسیه خارج شده بود و در دهه ۲۰۰۰ چین و قدرت‌های غربی جای روسیه را به عنوان قدرت اقتصادی مسلط در آسیای مرکزی گرفتند. روسیه در بلاروس، کشورهای بالتیک و البته اوکراین نیز در برابر قدرت‌های اروپایی در حال از دست دادن موقعیت خود بود. نخبگان روسیه به خوبی از این وضعیت آگاه بودند و در سراسر دهه ۲۰۰۰ درباره خطر وابستگی به درآمدهای نفتی و ضرورت متنوع‌سازی اقتصاد وسواس داشتند. این اتفاق هرگز نیفتاد.

می‌توان استدلال کرد که وابستگی روسیه به درآمدهای حاصل از صادرات مواد خام، یکی از عوامل اصلی تضعیف جایگاه "قدرت بزرگ" آن بوده است. بنابراین، اینکه کالینیکوس می‌گوید جایگاه روسیه به عنوان تولیدکننده انرژی این موقعیت را تقویت کرده، اشتباه است.

دوم اینکه درباره ماجراجویی‌های نظامی روسیه در خاورمیانه و آفریقا، ببینیم سرانجام آنها چه شد. رژیم بشار اسد در سوریه سرنگون شد، تا حد زیادی به این دلیل که روسیه قادر یا مایل نبود حمایت نظامی لازم برای حفظ او را فراهم کند.

پوتین در سال ۲۰۱۴ با خیزش میدان در اوکراین روبه‌رو شد، نه به عنوان رهبر قدرتی که از نظر اقتصادی یا سیاسی در حال افزایش قدرت بود، بلکه به عنوان رهبر قدرتی رو به ضعف که برای جبران موقعیت فرودست خود در اقتصاد جهانی و شکنندگی پایگاه اجتماعی‌اش در داخل، ناچار بود بر لفاظی‌های ناسیونالیستی بیفزاید و به سوی شیوه‌ای اقتدارگرایانه‌تر در حکمرانی حرکت کند.

شایان توجه است که راب فرگوسن، نویسنده دیگری در نشریات اس دبیلیو پی، دیدگاه عجیب کالینیکوس درباره قدرت روسیه را ندارد. او در سال ۲۰۲۲، در مقاله‌ای تحلیلی، با لحنی تا حدی محتاطانه اما روشن، نتیجه گرفت که "پایه انرژی و مواد خام روسیه همچنان برای غلبه بر شکاف عظیم قدرت اقتصادی و نظامی میان این کشور و ناتو، و همچنین چین، کافی نبود". فرگوسن استدلال کرد که این وضعیت "فشار بر دولت روسیه برای مشخص کردن محدوده هژمونی منطقه‌ای خود را تشدید کرد و مسئله کشورهای واقع در امتداد گسل اوراسیا را در کانون نگرانی‌های روسیه قرار داد".

 

ویژگی ۳. کالینیکوس حمایت نظامی غرب از اوکراین را علت می‌داند، نه معلول.

کالینیکوس در حرکت از امر کلی ("فرایند جهانی رویارویی") به امر مشخص ("مجموعه‌ای از رویدادهای مجزا")، تصویری از یکی از جنبه‌های این رویدادها، یعنی حمایت نظامی غرب از اوکراین، ارائه می‌دهد که با بررسی جدی سازگار نیست. او درباره تهاجم تمام‌عیار ۲۰۲۲ می‌نویسد: "بنابراین خود جنگ بیانگر رادیکالیزه‌شدن مبارزه جهانی بود که پیش از آن میان واشنگتن، پکن و مسکو در حال شکل‌گیری بود."

او سپس این گزاره را در سه جمله تعدیل می‌کند که در ادامه (ویژگی ۴) به آنها خواهم پرداخت. در آنجا می‌پذیرد که "ناسیونالیسم سنتی روسیه بزرگ" ممکن است در ایجاد جنگ نقش داشته باشد، اما بلافاصله اصرار می‌ورزد که این جنگ "صرفا مبارزه‌ای برای تعیین سرنوشت خود نیست". سپس می‌نویسد: "آمریکا و دیگر قدرت‌های غربی از سال‌های ۲۰۱۴–۱۵ به بعد، به طور گسترده در آموزش و حمایت از ارتش اوکراین مشارکت داشتند."

سپس از مقالات روزنامه‌ها نقل می‌کند که جزئیات همکاری میان سازمان‌های اطلاعاتی اوکراین و سیا در جمع‌آوری اطلاعات درباره روسیه را شرح داده‌اند. و بعد: "افزایش عظیم ارسال تسلیحات به اوکراین از سوی کشورهای عضو ناتو و کشورهای نزدیک به آنها مانند استرالیا باید در این چارچوب دیده شود. از جانب غرب، مناقشه اوکراین یک جنگ نیابتی بوده که برای تضعیف و فرسوده‌کردن یک رقیب بالقوه به راه افتاده است، یک مناقشه میان امپریالیستی از همان نوعی که لنین و لوکزامبورگ در جنگ جهانی اول توصیف کردند."

این بازی با واقعیت است. اینکه چنین مطلبی در مقاله‌ای نظری آمده، نشان می‌دهد بنیان‌های آن تا چه اندازه سست است.

برای شروع، عملیات اطلاعاتی مورد اشاره تنها بخشی از یک تصویر بزرگ‌تر است. اوکراین از سال ۲۰۱۴ در حال جنگ بود و ادامه این جنگ فقط به اطلاعات، بلکه به تسلیحات سنگین نیاز داشت. تا ۲۰۲۲، مقدار تسلیحاتی که از قدرت‌های غربی دریافت می‌کرد عملا ناچیز بود. همان‌طور که نمودار نشان می‌دهد، مؤسسه تحقیقات صلح بین‌المللی استکهلم، صادرات تسلیحاتی آمریکا به اوکراین را تا سال ۲۰۱۵ صفر ثبت کرده است. توجه داشته باشید که این نمودار، که منبع آن پایگاه داده (مؤسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استکهلم) است، صادرات را با روش استاندارد این موسسه، یعنی ارزش شاخص روندی، اندازه‌گیری می‌کند. در سال ۲۰۱۵، میزان ارسال تسلیحات آمریکا به اوکراین ۴ واحد ارزش شاخص روندی بود، در حالی که این رقم برای مثال برای یونان ۹۲ و برای نروژ ۱۱۲ واحد بود. در سال ۲۰۲۱، زمانی که همه آن ماموران سیا که به آنها اشاره شد از افزایش استقرار نیروهای روسیه در مرز اوکراین آگاه بودند، صادرات تسلیحاتی آمریکا به اوکراین همچنان ناچیز بود: ۲۰ واحد در مقایسه با ۳۹ واحد برای کانادا و ۱۳۹ واحد برای سنگاپور.

نمودار صادرات تسلیحاتی آمریکا به اوکراین را نشان می‌دهد و صادرات به عربستان سعودی، اسرائیل و سنگاپور را نیز برای مقایسه در کنار آن آورده است. جدول، ۲۰ دریافت‌کننده اصلی صادرات تسلیحاتی آمریکا در فاصله ۱۹۹۳–۲۰۲۵ را نشان می‌دهد. حتی با در نظر گرفتن سه سال جنگ (۲۰۲۲–۲۵)، اوکراین تنها به جایگاه شانزدهم می‌رسد.

سطح ناچیز ارسال تسلیحات غربی به اوکراین در فاصله ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۱، زمانی که این کشور در حال جنگی دفاعی علیه مهاجمی بزرگ‌تر بود، پس از بیش از دو دهه روندی رخ داد که در آن (۱) آمریکا در سال ۱۹۹۴ به متقاعد کردن اوکراین برای کنار گذاشتن زرادخانه هسته‌ای خود کمک کرد، (۲) ناتو کشورهای اروپای شرقی را به عضویت پذیرفت، و (۳) نیروهای ناتو در اروپا به طور قابل توجهی از سطح دوران جنگ سرد کاهش یافتند. تعداد تانک‌های آمریکایی در آلمان از ۵۰۰۰ دستگاه در سال ۱۹۹۰ به صفر در ۲۰۱۳ رسید.

کالینیکوس می‌گوید آمریکا و بریتانیا در حال "آموزش و حمایت از ارتش اوکراین" بوده‌اند، بدون اینکه بگوید این "حمایت" شامل دریغ‌کردن تسلیحات از اوکراین نیز می‌شده است. او از "افزایش عظیم ارسال تسلیحات" سخن می‌گوید، اما اشاره نمی‌کند که این افزایش واکنشی به تهاجم ۲۰۲۲ بود. علت و معلول وارونه شده‌اند. چنین بازی‌ای با واقعیت ارزش جدی گرفته‌شدن ندارد.

 

ویژگی ۴. کالینیکوس فقط یک بار، آن هم به صورت گذرا، به پویایی‌های اجتماعی در اوکراین و روسیه در دوره مورد بحث اشاره می‌کند.

پس از اینکه کالینیکوس تهاجم ۲۰۲۲ را "رادیکالیزه‌شدن مبارزه جهانی" توصیف می‌کند، سه جمله بعد چنین است: "برخلاف [پژوهشگران "واقع‌گرا"، جان] مرشایمر و [سباستین] روزاتو، به نظر می‌رسد [تاکید بر "به نظر می‌رسد"!] تهاجم روسیه صرفا واکنشی عقلانی و ابزاری به گسترش ناتو و نزدیک‌ترشدن روزافزون اوکراین به آمریکا نبوده، بلکه از سرمایه‌گذاری ایدئولوژیک، دست‌کم از جانب پوتین، بر ناسیونالیسم سنتی روسیه بزرگ نیز ناشی شده است، ناسیونالیسمی که هویت متمایز اوکراین را انکار می‌کند. تاکید بر این هویت، به بسیج ملی اوکراین شکل داد و به جلوگیری از پیشروی اولیه به سوی کی‌یف و عقب‌راندن آن کمک کرد. اما این جنگ صرفا مبارزه‌ای برای تعیین سرنوشت خود نیست.”

این تنها اشاره به ناسیونالیسم کرملین و تنها اشاره به جامعه اوکراین در سراسر مقاله‌ای با بیش از ۱۲۵۰۰ کلمه است.

کالینیکوس حتی این ایده را بررسی نمی‌کند که آشفتگی اجتماعی بازتاب‌یافته در میدان، از گرایش‌های ترقی‌خواهانه گرفته تا گرایش‌های طرفدار اروپا و حتی گرایش‌های آشکارا ارتجاعی، نیازمند بررسی است. همچنین درباره پویایی‌های اجتماعی در روسیه که نخبگان را به سوی شیوه‌ای اقتدارگرایانه و نزدیک به فاشیسم در حکومت‌داری سوق داده و به نظر بسیاری از نویسندگان مارکسیست، به سوی جنگ تمام‌عیار کشانده است، بحثی نمی‌کند.

کالینیکوس می‌پذیرد که تاکید اوکراین بر "هویت متمایز" در "بسیج ملی" نقش داشته است، اما درباره اهمیت این موضوع، چه از نظر تاریخی و چه در قرن بیست‌ویکم، چیزی نمی‌گوید. او می‌نویسد که جنگ "مبارزه‌ای ساده برای تعیین سرنوشت خود نیست" (کمتر جنگی هست که "ساده" باشد)، اما این را فقط برای بازگشت به تصویر نادرست خود از میزان دخالت غرب مطرح می‌کند.

اینجاست که حل‌کردن امر مشخص در امر کلی (نگاه کنید به ویژگی ۱ در بالا) به مشکل تبدیل می‌شود.

آیا به برگزیت به عنوان بخشی از "فرایند جهانی در حال شکل‌گیری از رویارویی میان قدرت‌های اصلی امپریالیستی" نگاه می‌کردید، بدون آنکه پویایی‌های اجتماعی در بریتانیا را نیز در نظر بگیرید، یعنی پیشروی نولیبرالیسم، اوج‌گیری پوپولیسم راست‌گرا، دشواری‌های جنبش کارگری، پیامدهای صنعتی‌زدایی و وابستگی به صنایع مالی و خدماتی؟

آیا به جنگ مالویناس به عنوان بخشی از "فرایند جهانی در حال شکل‌گیری از رویارویی میان قدرت‌های اصلی امپریالیستی" نگاه می‌کردید، بدون آنکه مبارزات طبقاتی در بریتانیای تاچر و آرژانتین گالتیری را نیز در نظر بگیرید؟

پس اعتبار یک "تحلیل" از جنگ روسیه علیه اوکراین که از یک پیش‌فرض درباره "فرایند جهانی رویارویی" آغاز می‌کند و از اشاره به مبارزه طبقاتی و دیگر اشکال تغییر اجتماعی در روسیه یا اوکراین خودداری می‌کند، تا چه اندازه است؟

به نظر من، این رویکرد چیزی درباره تحول مارکسیسم به ما می‌گوید. هدف اعلام‌شده مقاله کالینیکوس این است که نشان دهد نقد مارکسیستی امپریالیسم "می‌تواند جنبه‌هایی از وضعیت کنونی را که لیبرالیسم و واقع‌گرایی قادر به توضیح آنها نیستند، در بر بگیرد". او توضیح نمی‌دهد که چرا نیروهای اجتماعی فعال در اوکراین و روسیه نباید یکی از همین جنبه‌ها به شمار آیند.

این رویکرد نه تنها استدلال او را از همان جایی که اشاره کردم زیر آب می‌برد، بلکه فرصت مهمی را برای درگیرشدن با بدنه‌ای از پژوهش‌های جدی مارکسیستی از دست می‌دهد، از جمله آثار ایلیا ماتویف (روسیه)، داریا سابورووا (اوکراین)، یاسین الحاج صالح (سوریه)، کویتا کریشنان و روهینی هنسمن (هند( و بسیاری دیگر که این نیروهای اجتماعی و واکنش کرملین به آنها را در مرکز علل جنگ روسیه قرار می‌دهند.

انتقاد از کالینیکوس یا هر کس دیگری به خاطر چیزی که ننوشته، کار آسانی خواهد بود و منظور من این نیست. مسئله این است که اکراه از درگیرشدن با دیگر مارکسیست‌ها نمی‌تواند جز مانعی بر سر راه تحول مارکسیسم به عنوان مجموعه‌ای زنده از ایده‌ها باشد.

 


ویژگی ۵. کالینیکوس تحلیل را از سیاست جدا می‌کند.

البته بسیاری از مارکسیست‌هایی که در دانشگاه‌ها فعالیت می‌کنند، طی دهه‌های اخیر بیش از پیش تحلیل مسائل فوری و سیاسی را از تفسیر سیاسی‌ای که می‌تواند جنبش کارگری و جنبش‌های اجتماعی را آگاه کند، جدا کرده‌اند. بنابراین این مسئله بسیار گسترده‌تر از کالینیکوس است. اما او در مقاله‌ای که در یک نشریه سوسیالیستی غیر دانشگاهی منتشر شده، این جدایی را به نهایت رسانده است.

اس دبیلیو پی، که کالینیکوس عضو آن است، (۱) در فاصله ۲۰۱۴ تا ۲۰۲۲ هیچ فراخوانی برای خروج نیروهای روسیه نداد و هیچ چالشی در برابر آن بخش‌هایی از "چپ" که با جدیت از دیکتاتوری‌های دست‌ساز و حقیر مورد حمایت روسیه در دونباس دفاع می‌کردند، ایجاد نکرد، (۲) تهاجم روسیه در ۲۰۲۲ را محکوم کرد، اما همراه با پسااستالینیست‌ها گسترش ناتو را علت اصلی آن معرفی کرد، (۳) حق اوکراینی‌ها برای دفاع از خود در برابر تهاجم را در حرف به رسمیت شناخت، اما در عمل با آن مخالفت کرد، و (۴) از درخواست‌هایی در جنبش کارگری بریتانیا برای پایان‌دادن به ارسال تسلیحات به اوکراین حمایت کرد.

بد نیست بررسی کنیم اس دبیلیو پی دقیقا چه معنایی از "حق مردم اوکراین برای مقاومت در برابر تهاجم" دارد. در بیانیه‌ای که شبکه بین‌المللی متعلق به آن منتشر کرده، این حق با مطالبه از دولت‌های غربی برای "عدم ارسال سلاح به اوکراین!" همراه شده است.

مردم چگونه قرار است در برابر تهاجم مقاومت کنند، اگر دولت‌های غربی به آنها سلاح ندهند؟ برخی طرفدار تسلیحاتی هستند که از سوی جامعه مدنی تامین شود، که به ناچار در مقایسه با آنچه دولت‌ها فراهم می‌کنند، بسیار محدود خواهد بود. به همین دلیل، اوکراینی‌های ساکن خارج از کشور و گروه‌های جامعه مدنی میلیون‌ها یورو برای حمایت از دفاع مدنی، از جمله کارخانه‌های تولید پهپاد، تجهیزات پزشکی و موارد دیگر، جمع‌آوری کرده‌اند. فعالان اتحادیه‌های کارگری و برای مثال گروه‌های آنارشیست نیز در این فعالیت‌ها مشارکت دارند، اما اس دبیلیو پی چنین نمی‌کند.



برای برخی اعضای اس دبیلیو پی، "حق مقاومت در برابر تهاجم" حتی به اندازه حق درخواست سلاح نیز نیست، چه رسد به دریافت آن.

برای مثال، اعضای اس دبیلیو پی به سختی تلاش کردند اما نتوانستند قطعنامه‌ای را که کنفرانس اتحادیه ملی آموزش در آوریل سال گذشته تصویب کرد، شکست دهند. این قطعنامه نه از صادرات سلاح به اوکراین توسط دولت بریتانیا، بلکه از "حق اوکراین برای دفاع از خود و مقاومت در برابر اشغال پوتین، از جمله حق درخواست سلاح برای دفاع از خود" حمایت می‌کرد.

به همین ترتیب، هنگامی که کنفرانس اتحادیه دانشگاه‌ها و کالج‌ها در سال ۲۰۲۴ تصمیم گرفت از درخواست کنفدراسیون اتحادیه‌های کارگری آزاد اوکراین از دولت‌های غربی برای ارسال کمک نظامی حمایت کند، اعضای اس دبیلیو پی از طریق سازوکارهای کنفرانس تلاش کردند مانع طرح این درخواست شوند.

اگر "حق مقاومت در برابر تهاجم" شامل حق درخواست سلاح، چه از دولت‌های غربی، چه از اوکراینی‌های خارج از کشور و چه از هر کس دیگری، نباشد، دقیقا شامل چه چیزی می‌شود؟ این فقط مسئله سیاست نیست، بلکه مسئله اخلاق سوسیالیستی نیز هست.

کالینیکوس در مقاله خود درباره این موضوع چیزی نمی‌گوید. کارکرد مقاله او در عوض این است که برای این سیاست‌های زیان‌بار، و به نظر من غیراخلاقی، یک توجیه "نظری" فراهم کند: ادعاهای شکننده و کلی درباره "فرایند جهانی رویارویی"، تصویر نادرست از امپریالیسم روسیه، وارونه‌کردن علت و معلول، و آن جای خالی‌ای که باید جامعه در آن قرار داشته باشد.

از نظر من، تحول مارکسیسم به عنوان رویکردی معنادار به مشکلاتی که سرمایه‌داری در قرن بیست‌ویکم پیش روی ما می‌گذارد، مستلزم رد چنین تحمیلی از جزم سیاسی بر تحلیل است، همان چیزی که کیسلف آن را "کش دادن چارچوب‌های قدیمی و آشنا بر جهانی که تغییر کرده است" می‌نامد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر