در مخالفت با لاتبازی مجازی
یاسین الحاج صالح
یاسین الحاج صالح، نویسنده سوری و
زندانی سیاسی سابق است.
***
مقدمه ناصر اصغری
یاسین الحاج صالح، نویسنده و روشنفکر سوری و زندانی سیاسی سابق، یکی
از امضاکنندگان نامه سرگشاده در همبستگی با زندانیان سیاسی ایران است که در ۲۰ آگوست ۲۰۲۶ در گاردین
منتشر شد. او خود ۱۶ سال از جوانیاش
را در زندانهای سوریه گذرانده و تجربه سرکوب و زندان، بخش مهمی از نگاه او به
آزادی و مسئولیت روشنفکران را شکل داده است. در میان امضاکنندگان این نامه، نام
آنجلا دیویس نیز دیده میشود.
پس از انتشار نامه، برخی از امضاکنندگان عرب امضای خود را پس گرفتند و
نامه با موجی از حملات و اتهامها، بهویژه در فضای مجازی، روبهرو شد. نوشته حاضر
پاسخ صالح به این حملات است.
اهمیت این پاسخ در آن است که نویسنده از موضع یک ناظر بیرونی سخن نمیگوید.
او خود زندانی سیاسی بوده و پرسش اصلیاش از تجربه قربانیان سرکوب سرچشمه میگیرد.
آیا مخالفت با امپریالیسم و تجاوز خارجی باید به معنای سکوت در برابر استبداد و
سرکوب داخلی باشد؟ آیا قربانیان حکومت باید در هنگام حمله به آن حکومت، در کنار
سرکوبگران خود قرار بگیرند؟
صالح در این مقاله از امکان ایستادن همزمان در کنار مردم ایران در
برابر حملات خارجی و در کنار زندانیان سیاسی ایران در برابر سرکوب جمهوری اسلامی
دفاع میکند. شاید اهمیت اصلی نوشته نیز در همین یادآوری ساده اما بنیادین باشد که
همبستگی با قربانیان نباید به وابستگی آنان به هیچ "اردوگاه" سیاسی
مشروط شود.
ناصر
***
نامهای سرگشاده در همبستگی با زندانیان سیاسی ایران، که در ۲۰ اوت در گاردین منتشر شد و دانشگاهیان و نویسندگانی
از چند کشور آن را امضا کردند، بهسرعت موجی از محکومیتهای تند و گزنده را برانگیخت.
این واکنشها بهنوبه خود بسیاری از پیگیران موضوع را دچار حیرت و اندوه کرد. من
بهعنوان یکی از امضاکنندگان این نامه و نیز کسی که خود زمانی زندانی سیاسی بودهام،
از شدت خشونت و ستیزهجویی در این واکنشها شوکه شدم. اکنون که این موج فروکش کرده
است، میخواهم سه واکنش را بررسی کنم.
نخست، انصراف تأسفبار چهار امضاکننده عرب در روزهای پس از انتشار
نامه. دوم، کارزار گسترده آزار و اذیت دیجیتال که پس از آن به راه افتاد و بهنظر
میرسد مهمترین عامل پشت برخی از این انصرافها بوده است. سوم، واکنش فعالان ایرانی،
زندانیان سیاسی سابق و پژوهشگران، چه در داخل و چه خارج از ایران، به این حملات و
زورگوییها. اما اجازه دهید نخست محتوای نامه را توضیح دهم.
در این نامه، امضاکنندگان همبستگی خود را با فعالان، دانشجویان، اندیشمندان،
کارگران، هنرمندان و دیگر زندانیان سیاسی همکار خود در ایران اعلام میکنند؛ کسانی
که امروز خود را گرفتار میان دو تیغه یک قیچی میبینند: از یک سو جمهوری اسلامی، و
از سوی دیگر تجاوز امپریالیستی و صهیونیستی علیه ایران.
نامه خطاب به زندانیان میگوید: "از یک سو، شما با جمهوری اسلامی
روبهرو هستید که از همان آغاز شکلگیری خود، کنترل مطلق اجتماعی و سیاسی را بر پایه
یک ایدئولوژی حذفی اعمال کرده است." نامه نظامی را توصیف میکند که مدعی
مخالفت با قدرت امپریالیستی است، اما خود همان منطق سلطه را از طریق زندان، شکنجه
و اعدام بازتولید میکند. از سوی دیگر، زندانیان با تجاوز و خشونت همان قدرتهای
امپریالیستی و صهیونیستی روبهرو هستند که جمهوری اسلامی مدعی مخالفت با آنهاست.
در ادامه نامه آمده است که آمریکا و اسرائیل جنگهای وحشیانه به راه میاندازند، زیرساختهای
غیرنظامی را نابود میکنند، دختران دانشآموز بیگناه را میکشند و کسانی را که در
معرض حملات آنها قرار میگیرند، در پی سلطه منطقهای به خسارتهای جانبی تبدیل میکنند.
محکومیت تجاوز آمریکا و اسرائیل در این نامه هیچ ابهامی باقی نمیگذارد. تنها کسی
مانند حمید دباشی، نظریهپرداز دانشگاهی، که در صدور قضاوتهای خصمانه بیپروا
باشد، میتواند ادعا کند این نامه خواستار مداخله بشردوستانه برای آزادسازی زندانیان
ایرانی شده است. چنین چیزی در نامه وجود ندارد.
تصویر "دو تیغه قیچی" را خود زندانیان سیاسی ایرانی برای
توصیف وضعیت دشوارشان به کار بردهاند، همانطور که خود نامه نیز به آن اشاره میکند.
فعال ایرانی، فرح مختارزاده، در مقالهای مفصل درباره واکنشها به نامه آن را توضیح
داده و پژوهشگر ایرانی، فاطمه شمس، نیز در مقالهای جدیدتر بر آن تأکید کرده است.
با این حال، بهنظر میرسد این تصویر بهگونهای تفسیر شده که گویی میان جمهوری
اسلامی و متجاوزان آمریکایی و اسرائیلی نوعی تقارن یا همارزی برقرار میکند. این
اتهام در سراسر حملات علیه نامه تکرار شد و یکی از امضاکنندگان عرب که از امضای
خود انصراف داد نیز آن را مطرح کرد. اما از چه دیدگاهی میتوان این موضوع را نوعی
تقارن دانست؟ اگر در حال انجام یک تحلیل ژئوپلیتیکی از جنگ بودیم، این ایراد میتوانست
قابلطرح باشد. اما از منظر قربانیان حکومت ایران، یعنی همان زندانیان سیاسی که
نامه با آنها اعلام همبستگی میکند، موضوع بههیچوجه چنین نیست.
آیا واقعا از زندانیان سیاسی ایران، از جمله کسانی که به اعدام محکوم
شدهاند، انتظار میرود صرفا به این دلیل که حکومتی که آنها را زندانی میکند،
شکنجهشان میدهد، در دادگاههای نمایشی محاکمهشان میکند و آنها را میکشد، خود
تحت حمله خارجی قرار گرفته است، انتقادهای خود از آن حکومت را موقتا کنار بگذارند؟
آیا بهتر نیست این استدلال را بهجای امضاکنندگان نامهای که در همبستگی با زندانیان
آن حکومت نوشته شده است، خطاب به خود حکومت مطرح کرد؟ برای مثال، آیا نمیتوان گفت
ایران در رویارویی با حملات آمریکا و اسرائیل از موضعی عادلانهتر برخوردار خواهد
بود اگر زندانیان سیاسی خود را آزاد کند و نظام حقوقی عادلانهای ایجاد کند؟
نامه دقیقا از موضع همبستگی با قربانیان نوشته شده است، نه از موضع سیاست
در سطح قدرتهای بزرگ؛ و بهنظر میرسد تنها موضعی که حملات هیستریک علیه نامه
قادر به درک آن است، همین موضع قدرتهای بزرگ است. این وضعیت پرسشی را مطرح میکند
که در چپ جهانی کمتر درباره آن بحث شده است: دشمن کیست؟ پاسخ معمول و ساده این است
که سرمایهداری و مشتقات آن، مانند امپریالیسم، استعمار و دیگر اشکال آن، دشمن
هستند. اما درباره کسانی که در حالی که شعارهای ضد امپریالیستی سر میدهند، شکنجه
میکنند، میکشند و دست به کشتار جمعی میزنند چه میتوان گفت؟ چرا باید از قربانیان
کشتارها انتظار داشت هر زمان که درگیریای میان امپریالیسم و آن دسته از "ابرقدرتهای
فرعی" مرگبار رخ میدهد، در کنار اعدامکنندگان خود بایستند؟ ("ابرقدرتهای
فرعی" اصطلاحی است که متفکر برزیلی، روی مائورو مارینی، ابداع کرده است.)
حتی از دیدگاه ژئوپلیتیکی نیز جمهوری اسلامی یک قدرت مداخلهگر امپریالیستی
است. این حکومت در سوریه، لبنان، عراق و یمن سیاست تفرقهافکنی فرقهای را دنبال
کرده و سهم قابلتوجهی در مسئولیت فلجشدن این چهار کشور دارد. ویجی پراشاد، نویسنده
چپگرا و یکی از سرسختترین مدافعان استدلال تقارن بر پایه تصویر دو تیغه قیچی،
هنگامی که از استفاده ایران از این چهار کشور بهعنوان حائلهای امنیتی برای حفاظت
از خود سخن میگوید، حساسیت اندکی نسبت به رنج مردم سوریه، لبنان، عراق و یمن نشان
میدهد. گویی این کار صرفا بخشی از نظمی مطلوب و طبیعی است، گویی در این کشورها هیچ
جامعه و زندگی انسانی وجود ندارد، گویی قربانیان تنها زمانی سزاوار همبستگی هستند
که قاتلانشان اتفاقا دشمن رسمی باشند.
و برخلاف جدل دباشی که سه بار تکرار میکند روشنفکران ایرانی از امضای
نامه کنار گذاشته شده بودند و نامه هرگز به هیچیک از آنها نشان داده نشده بود،
خود ایرانیان پیشنویس نامه را تهیه کردند. روشنفکران معتبر ایرانی آن را نوشتند و
امضاها را گردآوری کردند. آنها ترجیح دادند امضاکنندگان به روشنفکران و زندانیان سیاسی
سابق غیرایرانی محدود باشند. این موضوع صرفا به معنای احترام به عاملیت روشنفکران
و فعالان ایرانی نیست. این مسئله ارتباطی عمیق با محتوای نامه دارد؛ نامهای که
زندانیان در ایران را فعالان، اندیشمندان، هنرمندان، کارگران و دیگر اقشار میداند.
انصراف پژوهشگران عرب از امضای نامه اتفاقی تأسفبار بود که نباید رخ
میداد. آنها اساسا مجبور نبودند نامه را امضا کنند، برخلاف زندانیان سیاسی در ایران
و دیگر نقاط که ممکن است مجبور شوند "اعترافاتی" را که تحت شکنجه از
آنها گرفته شده یا بیانیههایی مبنی بر اظهار پشیمانی از مبارزات سیاسی، اجتماعی و
حقوقبنیاد خود را امضا کنند.
این اتفاق تأسفبار است، برای اینکه کسانی که امضای خود را پس گرفتند،
ما را با تنها دو قضاوت ممکن روبهرو میکنند که هیچکدام مطلوب نیست. یا آنها
متوجه چیزی که امضا کرده بودند نشده بودند و به یک کارزار عوامفریبانه نیاز
داشتند تا محتوای این متن کوتاه را که پیش رویشان قرار گرفته و آن را خوانده
بودند، ببینند. نام آنها پیش از آنکه چند روز بعد حذف شود، در میان امضاکنندگان
قرار داشت. یا در برابر تحقیر و محکومیتهای تهاجمی دچار تزلزل شدند و نتوانستند
شجاعت اخلاقی لازم برای پایبندی به موضع خود را نشان دهند. احتمال نخست قابلباور
نیست. بالاخره ما درباره متفکران، استادان دانشگاه و روشنفکرانی با جایگاهی واقعا
بلندمرتبه سخن میگوییم. تأسفبارتر اینکه تنها یکی از آنها درباره انصراف خود توضیح
داد و منطق نادرست "نامتقارنی قدرت" را دلیل آن دانست. کسانی که این
موضوع را پیگیری میکردند، ناچار شدند از انصراف دیگران ابتدا از زبان حملهکنندگان
و البته از طریق مشاهده حذف شدن نامها، یکی پس از دیگری، از فهرست امضاکنندگان
باخبر شوند.
این موضوع پرسشهای ناخوشایندی درباره روشنفکران و مسئولیتهای سیاسی
و اخلاقی آنها فراتر از حوزه دانشگاه یا مرزهای یک تخصص خاص مطرح میکند. آیا تنها
زمانی موضع میگیریم که این کار هیچ پیامد سیاسی یا اخلاقی نداشته باشد؟ آیا در
موضعگیری خود در قبال قربانیان زندان، شکنجه و کشتار جمعی، فارغ از اینکه زندانیان
چه کسانی هستند، چه کسی شکنجه میکند و چه کسی دست به کشتار میزند، از معیارهای
دوگانه دور هستیم؟ و آیا انتظار داریم خود قربانیان نیز موضع ما را بپذیرند؟
روشنفکران بهندرت با موقعیتهایی روبهرو میشوند که شجاعت جسمانی
آنها را محک بزند، برخلاف زندانیان سیاسی ایران و دیگران. اما شجاعت اخلاقی در قلب
معنای روشنفکر بودن قرار دارد. این شجاعت از ایدهها و مفاهیمی که آنها در کتابها
و آثارشان مطرح میکنند، کماهمیتتر نیست. در واقع، دقیقا همین شجاعت اخلاقی بود
که از ابتدا باعث شد از آنها برای امضای نامه دعوت شود.
فعال و نویسنده افسانهای آفریقاییتبار آمریکایی، آنجلا دیویس، که یکی
از امضاکنندگان نامه بود، در برابر فشارها برای پس گرفتن امضای خود پاسخی ساده
داد: او این کار را نخواهد کرد. او که سالها از زندانیان سیاسی در سراسر جهان حمایت
کرده است، گفت که در برابر تجاوز آمریکا و اسرائیل در کنار ایران ایستاده و در
برابر حکومت ایران نیز در کنار زندانیان سیاسی ایران ایستاده است. این نمونهای
درخشان و شایسته الگوبرداری است.
موضوع دوم به چیزی مربوط میشود که میتوان آن را "لاتبازی مجازی"
نامید: کارزارهای هیجانی برای بدنامکردن، لکهدار کردن اعتبار، توهین و ناسزاگویی
که حتی تا اتهام عامل ناتو و سازمانهای اطلاعاتی آمریکا بودن پیش میروند. این
کارزارها زمانی پاداش میگیرند که افراد تسلیم آنها شوند، که در این مورد به معنای
عقبنشینی از یک موضع بود. چنین تسلیمی فقط کسانی را که پشت این حملات قرار دارند
تشویق میکند تا پیشتر بروند، موضع همه را تضعیف میکند و قربانیان ستم و تبعیض
را که انتظار همبستگی دارند، ناامید میکند. در این مورد، پس گرفتن امضا شباهت زیادی
به رفتار یک اعتصابشکن دارد.
برخی از کسانی که این حملات را سازمان میدهند، همانهایی هستند که به
آنها "تانکی" گفته میشود. این نام از کسانی گرفته شده است که در سال ۱۹۶۸ برای تانکهای شوروی که بهار پراگ را سرکوب
کردند هورا میکشیدند و پیش از آن نیز از انقلاب مجارستان در سال ۱۹۵۶ حمایت نکردند. بیشتر آنها به آنچه "اردوگاهگرایی"
نامیده میشود باور دارند. این دیدگاه امروزه ایران و متحدانش، از جمله حکومت سابق
اسد در سوریه، را در قالب یک اردوگاه رهاییبخش در برابر اردوگاه امپریالیستی قرار
میدهد.
این واقعیت که جمهوری اسلامی ایران چه در داخل ایران و چه در چند کشور
عربی خود را بهعنوان قدرتی خونریز و توسعهطلب نشان داده است و به بیان دیگر، یک
قدرت زیرامپریالیستی است، از نگاه آمریکامرکزهایی که هیچ مبارزهای جز مبارزه علیه
امپریالیسم آمریکا را بهرسمیت نمیشناسند، ظاهرا در درجه دوم اهمیت قرار دارد. هر
مبارزه دیگری تابع این مبارزه میشود، حتی اگر در مورد بیشتر آنها بهسختی بتوان
مشارکت واقعی خود آنها را در این مبارزه شناسایی کرد. اگر امپریالیسم به معنای گرایش
به گسترش و الحاق سرزمینها به هزینه کشورها و جوامع دیگر باشد، تابع کردن هر
آرمان و مبارزهای به یک آرمان بزرگ و مرکزی واحد، خود شکلی از امپریالیسم نمادین
است. این امر شایسته نقدی ریشهای و همچنین بهراه انداختن جنگهای نمادین برای
رهایی خود از آن است.
در برابر حملات تانکیها و اردوگاهگرایان، واکنش عمدتا از سوی ایرانیان
بوده است. افزون بر مقاله اولیه مختارزاده و مقاله شمس که چند روز پیش منتشر شد،
حامیان جنبش "زن، زندگی، آزادی" نیز نامهای در قدردانی از امضاکنندگان
خطاب به آنها منتشر کردند. فمینیستهای ژینا نیز نامه دیگری در حمایت از کسانی که
نامه همبستگی را امضا کرده بودند منتشر کردند. حدود دو هفته پس از انتشار نامه
همبستگی با زندانیان سیاسی ایران نیز بیش از ۱۰۰ روشنفکر، هنرمند و زندانی سیاسی سابق ایرانی،
که برخی از آنها اکنون در ایران زندگی میکنند، نامه همبستگی خود را منتشر کردند.
آنها با نام خود سخن گفتند و در برابر زورگویی دیجیتال، در کنار امضاکنندگان نامه
اصلی ایستادند.
در پس این همبستگی ایرانی با امضاکنندگان نامه حمایت از زندانیان سیاسی،
عزم خود ایرانیان برای نامگذاری و تفسیر مبارزهشان علیه استبداد داخلی و سلطه
استعماری با معیارها و زبان خودشان قرار دارد.
با این حال، بعید است هیچیک از اینها بتواند این مواضع را تغییر دهد.
در تانکیهای غربی، بهویژه تانکیهای آمریکایی، نوعی جمود فکری و اخلاقی وجود
دارد که با امپریالیسم وارونه آنها ارتباط دارد؛ یعنی تابع کردن هر مبارزهای به یک
مبارزه عظیم که تصور میکنند خودشان در حال پیشبردن آن هستند.
آنها تمایل چندانی به پیچیدگی نشان نمیدهند. همچنین تحلیلهای پیچیدهتری
ارائه نمیکنند که مثلا بتواند این پرسش را مطرح کند که چگونه میتوان در برابر
امپریالیسم مقاومت کرد، در حالی که سازمانهای سیاسی مستقل سرکوب میشوند و حتی
صداهای خواهان تغییر اجتماعی نیز خاموش میشوند؟ یا رویکردهای ظریفتری که بتواند
خواستار آزادی زندانیان سیاسی و شاید تشکیل یک دولت وحدت ملی در برابر تجاوز آمریکا
و اسرائیل شود.
شاید دقیقا به همین دلیل است که اثرگذاری سیاسی محدود آنها و در واقع
فقر فکری ادعاهایشان، تنها با بلندی صدای آنها برابری میکند.
ترجمه از عربی به انگلیسی توسط فاطمه شمس.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر