۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

از ضد امپریالیسم تا همدلی با استبداد

برای فهم دل نکندن بخشی از اپوزیسیون از جمهوی اسلامی باید به ریشه های انقلاب ۵۷ پرداخت. و برای مسیر انقلاب ۵۷ و سرنوشتی که به جمهوری اسلامی انجامید، باید به ریشه های سیاسی و تاریخی آن بازگشت. روایت های رایج معمولا بر مجموعه ای از عوامل اجتماعی و فرهنگی تمرکز می کنند، اما بدون درک یک گره مرکزی، این تصویر ناقص می ماند. آن گره، کودتای ۲۸ مرداد است. واقعه ای که نه فقط یک دولت را سرنگون کرد، بلکه ذهنیت و جهت گیری بخش بزرگی از اپوزیسیون را برای دهه ها شکل داد. ذهنیت که امروز بسیاری از همان نیروها را به حمایت ضمنی و بعضا صریح از جمهوری اسلامی کشانده است.

 

کودتای ۲۸ مرداد و شکل گیری ذهنیت اپوزیسیون

کودتای کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقطه عطفی بود که در آن آمریکا و انگلیس با اتکا به نیروهای داخلی، دولت برآمده از رای مردم را ساقط کردند. این واقعه صرفا یک تغییر قدرت سیاسی نبود، بلکه به یک تجربه تاریخی تعیین کننده تبدیل شد که در آن مفهوم "رژیم دست نشانده" در ذهن نیروهای مخالف تثبیت شد. از آن پس، بسیاری از جریان های سیاسی، چه چپ، چه ملی گرا و چه مذهبی، در یک چارچوب ذهنی مشترک به تحلیل وضعیت ایران پرداختند. چارچوبی که در آن، رابطه قدرت در ایران بدون در نظر گرفتن نقش غرب، به ویژه آمریکا، قابل توضیح نبود. این تجربه، به تدریج به نوعی لنز تحلیلی تبدیل شد. به این معنا که هر تحول سیاسی، هر سیاست اقتصادی و حتی بسیاری از تحولات فرهنگی، در نسبت با آن واقعه تفسیر می شد. در چنین فضایی، نگاه ضد غربی، و به طور مشخص ضد آمریکایی، نه صرفا یک موضع سیاسی، بلکه بخشی از هویت اپوزیسیون شد. حتی اختلافات عمیق ایدئولوژیک میان نیروها نیز نتوانست این اشتراک بنیادین را از میان ببرد.

در سال های بعد، پدیده هایی مانند فقر، شکاف طبقاتی، سانسور، سرکوب سیاسی توسط ساواک و حتی حرکت هایی مانند شب های شعر گوته، اعتراضات حاشیه نشینان به عنوان نشانه های نارضایتی و پیش درآمدهای انفجار اجتماعی مطرح شدند. اما اینها بیشتر نقش جرقه را داشتند تا علت بنیادی. نیروی محرکه اصلی، همان حس تحقیر تاریخی ناشی از کودتا و تلاش برای پاسخ دادن به آن بود. این حس، صرفا عاطفی نبود، بلکه به یک مسئله سیاسی و استراتژیک تبدیل شده بود. پرسش کلیدی در ذهنیت اپوزیسیون، چه نیروهای با تجربه و چه جریان های تازه شکل گرفته، این بود که چگونه می توان آن شکست تاریخی را جبران کرد و مانع از تکرار آن شد. در این چارچوب، حتی اصلاحات از بالا نیز با تردید نگریسته می شد. حکومت پهلوی، به ویژه در دوره های مختلف، تلاش کرد با برنامه هایی مانند مدرن سازی اقتصادی و برخی اصلاحات اجتماعی، نارضایتی ها را مهار کند. اما این اقدامات، به دلیل آنکه به مسئله اصلی یعنی استقلال سیاسی و نقش قدرت های خارجی پاسخ نمی دادند، نتوانستند شکاف میان حکومت و اپوزیسیون را پر کنند. کودتا به یک زخم باز در حافظه سیاسی جامعه تبدیل شده بود؛ زخمی که هر اقدام حکومت، به جای التیام آن، اغلب به یادآوری دوباره اش می انجامید.

به این ترتیب، اپوزیسیون نه فقط در واکنش به شرایط جاری، بلکه در سایه یک تجربه تاریخی مشترک شکل گرفت. تجربه ای که هم منبع مشروعیت مبارزه تلقی می شد و هم افق آن را تعیین می کرد. درک این نکته برای فهم مسیر تحولات بعدی، از جمله شکل گیری گفتمان انقلابی در دهه پنجاه، اهمیت اساسی دارد.

 

از ضدیت با غرب تا حاکمیت ایدئولوژیک

در چنین بستری، انقلاب ۱۳۵۷ ایران شکل گرفت. این انقلاب تنها محصول نارضایتی های اقتصادی یا سیاسی داخلی نبود، بلکه در سطحی وسیع تر، در امتداد موج انقلاب های ضداستعماری و ضد نفوذ قدرت های بزرگ در جهان قابل فهم است. در دهه های میانی قرن بیستم، از آسیا تا آفریقا و آمریکای لاتین، گفتمانی مسلط شکل گرفته بود که "استقلال" را در تقابل با غرب، و به طور مشخص آمریکا، تعریف می کرد، که حمایت یک قطب بزرگ اقتصادی و سیاسی، شوروی، را هم با خود داشت. این گفتمان، در ایران نیز با تجربه کودتای ۲۸ مرداد پیوند خورد و به نیرویی قدرتمند در بسیج سیاسی بدل شد.

در سطح شعارها، انقلاب ۵۷ متکثر بود. از آزادی های سیاسی تا عدالت اجتماعی و رفاه اقتصادی، طیف وسیعی از مطالبات مطرح می شد. اما در عمق این تکثر، یک محور مشترک دیده می شد: ضدیت با آمریکا و نظمی که به عنوان نظم تحمیلی جهانی درک می شد. این محور مشترک، همان چیزی بود که توانست نیروهای ناهمگون را در یک جبهه قرار دهد و به حرکت انقلابی انسجام ببخشد. در این میان، قدرت به دست خمینی افتاد. او در مقاطع مختلف و با تقیه اسلامی و پنهان کردن اهداف نهانی خود، از آزادی، عدالت و حتی رفاه سخن گفت، اما جهت گیری اصلی اش از ابتدا بر یک تقابل ایدئولوژیک استوار بود. در نگاه او، مسئله صرفا تغییر یک حکومت نبود، بلکه مقابله با یک نظم جهانی "فاسد" و "سلطه‌گر" تعریف می شد. تمرکز بر تقابل با آمریکا و اسرائیل، تلاش برای صدور انقلاب اسلامی به دیگر کشورها و ساختن یک نظام سیاسی مبتنی بر ایدئولوژی اسلامی، از همان آغاز در دستور کار قرار گرفت. به تدریج، این جهت گیری ها نه تنها سیاست خارجی، بلکه ساختار داخلی نظام را نیز شکل دادند.

اشغال سفارت آمریکا و بحران گروگان گیری، یکی از نخستین نمودهای عینی این رویکرد بود؛ رخدادی که نشان داد تقابل با آمریکا نه یک تاکتیک موقت، بلکه بخشی از هویت نظام جدید است. این مسیر، به مرور زمان تثبیت شد و به ستون فقرات سیاست جمهوری اسلامی تبدیل گردید. بسیاری از نیروهایی که در انقلاب نقش داشتند، از گروه های چپ گرفته تا نیروهای مذهبی و ملی گرا، اگرچه در اهداف نهایی و برنامه های سیاسی با یکدیگر اختلاف داشتند، اما در این دشمنی مشترک همپوشانی داشتند. همین اشتراک، به شکل گیری یک فضای سیاسی انجامید که در آن، هر نیرویی که رادیکال تر و قاطع تر در این تقابل ظاهر می شد، دست بالا را پیدا می کرد. در چنین فضایی، روایت خط خمینی (خط امام) توانست خود را به عنوان روایت مسلط تثبیت کند.

به این ترتیب، تضاد با غرب به تدریج از یک عنصر مهم در سیاست، به محور اصلی آن تبدیل شد. این محور نه تنها رقبا را به حاشیه راند، بلکه امکان طرح و تثبیت بدیل های دیگر، مانند دموکراسی لیبرال یا سوسیالیسم مستقل، را نیز محدود کرد. در نتیجه، نظامی شکل گرفت که هویت خود را بیش از هر چیز در نسبت با دشمن تعریف می کرد؛ نسبتی که هم در سیاست خارجی و هم در تنظیم مناسبات داخلی، نقش تعیین کننده یافت.

 


تداوم یک ذهنیت در سیاست امروز

با گذشت زمان، بخش های گسترده ای از جامعه ایران از این گفتمان، که می دیدند چطور زندگی شان را به تباهی می کشد، فاصله گرفتند. تجربه عملی جمهوری اسلامی، نشان داد که ضدیت با آمریکا و اسرائیل نه به استقلال واقعی انجامیده و نه به رفاه و آزادی. اما این ذهنیت در بخشی از نیروهای سیاسی همچنان باقی ماند. امروز نیز می توان این استمرار را مشاهده کرد. بخشی از جریان های سیاسی، چه در داخل و چه در خارج، همچنان سیاست خارجی آمریکا را محور تحلیل خود قرار می دهند. برای این نیروها، تقابل با آمریکا به اولویت اصلی تبدیل شده است. در چنین چارچوبی، رفتار جمهوری اسلامی در قبال مردم ایران به حاشیه رانده می شود.

نتیجه این رویکرد، نوعی همدلی یا سکوت در برابر سرکوب داخلی است. کشتار ۱۸ و ۱۹ دی را به موساد و توطئه های آمریکا نسبت می دهند! گویی که تضاد اصلی نه میان مردم و حکومت، بلکه میان حکومت و قدرت های خارجی تعریف می شود. این همان وارونگی ای است که ریشه های آن را می توان در تجربه تاریخی کودتای ۲۸ مرداد و پیامدهای آن جستجو کرد.

ریشه های دفاع تا سرحد نیستی بعضی از نیروهای اپوزیسیون از جمهوری اسلامی را باید در همان هدف اولیه و اصلی انقلاب ۵۷ جستجو کرد. این انقلاب را نمی توان صرفا با اشاره به نارضایتی های اجتماعی، که گرچه کم اهمیت نبودند، توضیح داد. این انقلاب محصول یک ذهنیت سیاسی خاص بود که در بستر کودتای ۲۸ مرداد شکل گرفت و در قالب ضدیت با غرب تداوم یافت. همین ذهنیت، مسیر انقلاب را تعیین کرد و در نهایت به استقرار جمهوری اسلامی انجامید. امروز نیز بدون نقد این بنیان فکری، نمی توان از تکرار همان خطاها جلوگیری کرد. مسئله فقط گذشته نیست. این یک مسئله زنده در سیاست امروز است.

۱۹ مارس ۲۰۲۶


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر