در فضای سیاسی امروز و در قبال جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، چند موضع برجسته شکل گرفته است. در میان این مواضع، دو گرایش بیش از همه پر سر و صدا هستند.
نخست گرایش "نه به جنگ" است. این موضع در ظاهر انسانی و قابل درک
است، اما در درون خود به دو جهت متفاوت تقسیم میشود. بخشی از آن ناشی از نگرانی
واقعی نسبت به مرگ و ویرانی است. این بخش به درستی بر این تاکید دارد که جنگ با
خود کشتار و نابودی می آورد و زندگی میلیونها انسان را به خطر می اندازد. این
نگرانی واقعی است و نمیتوان آن را نادیده گرفت. در عین حال، این گرایش معمولا بر
وجهه تجاوز آمریکا به ایران تاکید ویژه ای دارد و برای آنکه از نظر سیاسی خالی به
نظر نرسد، در کنار "نه به جنگ" شعاری مانند "نه به جمهوری اسلامی"
را نیز قرار میدهد. اما این "نه به جمهوری اسلامی" اغلب تعارفی، از نوع
تعارف ایرانی است. روشن نیست این مخالفت قرار است از چه مسیری و با اتکا به چه نیرویی
به سرنگونی منجر شود. در نتیجه، این موضع در سطح اعلامی باقی می ماند و به یک افق
عملی و مشخص گره نمی خورد.
اما بخش دیگری از همین موضع، ریشه در نگرانی برای بقای جمهوری اسلامی دارد. این
گرایش، رژیم را در موقعیتی شکننده می بیند و از این می ترسد که ادامه جنگ به
فروپاشی آن منجر شود. از این منظر، پایان سریع جنگ به هر قیمت، به یک هدف سیاسی
تبدیل میشود. این بخش در عمل به نوعی همدلی پنهان با ظرفیتهای نظامی رژیم نیز می
رسد و هر اقدام تلافی جویانه آن را به عنوان نشانه ای از قدرت برجسته می کند. حتی
مواردی که به کشته شدن غیرنظامیان در سوی مقابل – اسرائیل، کشورهای حوزه خلیج و
امثالهم – منجر میشود، گاه به عنوان موفقیت در جنگ بازنمایی میشود. تفاوت این دو
بخش در همین جا روشن میشود. یکی از موضعی انسانی اما بی افق سیاسی سخن می گوید و دیگری
از موضع حفظ نظام، جنگ را نفی می کند اما در عمل به بازتولید منطق آن کمک می کند.
در چارچوب "نه به جنگ"، هر نیرویی که شعار "نه به جنگ" را
تکرار نکند، به عنوان طرفدار جنگ یا بی تفاوت نسبت به جان انسانها معرفی میشود. این
نگاه در عمل به بازتولید فضای تبلیغاتی جمهوری اسلامی کمک میکند. هر دو بخش این
گرایش را میتوان در تظاهراتهای ضدجنگ دید که در آنها طیفهای مختلف، از نیروهای
منتقد تا هواداران آشکار یا پنهان جمهوری اسلامی، در کنار هم قرار میگیرند. حضور
پرچمهای رسمی و شعارهای اسلامی، در کنار دروغهای شاخدار اینکه رژیم اسلامی دمکراتیک
ترین رژیم روی کره خاکی است، در این تجمعات تحمل میشود و مرزبندی روشنی با آنها
صورت نمیگیرد. این همزیستی، در عمل به کمرنگ شدن تمایز سیاسی و تقویت فضای مبهمی
منجر میشود که دست بالا را به نیروهای پررو و بیشرم مدافع وضع موجود میدهد.
در مقابل، موضع "آری به جنگ" قرار دارد. این گرایش با امید به
سرنگونی جمهوری اسلامی از طریق حملات نظامی، به استقبال جنگ میرود و حتی گاه به آن
وجهی از شادمانی میدهد. در این نگاه، در کنار بمباران و تضعیف ساختارهای حکومتی،
بمباران غیرنظامیان و نابودی زیرساختها هم به معنای پیشروی سیاسی تلقی میشود. جدا
از این برخورد ماکیاولیستی، این رویکرد نیز یک واقعیت اساسی را نادیده میگیرد.
سرنگونی یک رژیم صرفا محصول فشار نظامی خارجی نیست (حتی اگر باشد هم باید چکمه ها
در میدان باشند)، بلکه به درجه سازمانیابی و حضور فعال توده های مردم وابسته است.
در این دیدگاه، نه تنها سازمانیابی و اعتراض توده ای جایگاهی ندارد، بلکه اساسا به
حاشیه رانده میشود. آمریکا و اسرائیل به عنوان متحدان مفروض در نظر گرفته میشوند و
تصمیمات آنها بدون کوچکترین ملاحظه و نقدی به عنوان مسیر درست پذیرفته میشود. نتیجه
چنین نگاهی، واگذاری سرنوشت جامعه به اراده قدرتهای خارجی است که ابدا منافع مردم
را مد نظر ندارند، بلکه اجندای خودشان را دارند.
در برابر این دو قطب، یک رویکرد دیگر وجود دارد که تلاش میکند از چهارچوبهای
ساده انگارانه فاصله بگیرد. این دیدگاه بر این واقعیت تاکید میکند که این جنگ، جنگ
مردم نیست و بدون اراده آنان آغاز شده است. در عین حال، پایان آن نیز با توصیه و
موعظه رقم نخواهد خورد. جنگ مردم با جمهور اسلامی ۴۷ سال پیش آغاز شده و اکنون با
تضعیف این رژیم توسط یک جنگ نظامی از بیرون، می تواند به پیشروی مردم کمک کند. این
دیدگاه بر سرنگونی جمهوری اسلامی در هر شرایطی تاکید می کند؛ چه در غزه جنگ باشد،
چه نباشد. چه کشتار دی ماه اتفاق بیافتد، چه نیافتد. چه جنگ باشد، چه نباشد.
اعتراضات مردم را متحد می کند، جنگ مردم را به خانه می فرستد، اما مبارزه متوقف
نمی شود. رژیم با از دست دادن خامنه ای و لاریجانی و دهها جنایتکار دیگری، حتما
ضعیف شده و باید از این فرصت استفاده کرد. از این منظر، وظیفه نیروهای آزادیخواه
نه همسویی با یکی از طرفهای جنگ، بلکه پیگیری هدف مستقل خود است. در این چارچوب،
هرگونه حمله به غیرنظامیان و تخریب زیرساختهای حیاتی باید قاطعانه محکوم شود. اما
تضعیف ماشین سرکوب جمهوری اسلامی و حذف عناصر سرکوبگر و جنایتکار آن، به عنوان ضربه
ای به یک نظام سرکوبگر تلقی میشود. این تمایز، یادآور مرزبندی لنین با
"انترناسیونالهای میانه و سوسیال پاسیفیستها"، منشویکها و سوسیال شونیستهای
اروپا در جنگ جهانی اول است. در آنجا نیز مساله این نبود که صرفا جنگ محکوم شود،
بلکه تاکید بر این بود که طبقه کارگر نباید به دنباله رو دولتهای خودی یا خارجی تبدیل
شود و باید سیاست مستقل خود را پیش ببرد. همین تمایز است که این رویکرد را از هر
دو قطب رایج جدا میکند.
زندگی همواره با خطر و ناامنی همراه بوده است، اما پذیرش یک زندگی تحقیرآمیز
به بهانه پرهیز از خطر، راهی به سوی رهایی باز نمیکند. حتی بردگان نیز در شرایطی
که به پا خاستند، آگاه بودند که وارد چه میدان خطرناکی میشوند، اما رهایی را بر
تداوم بردگی ترجیح دادند. ترس از مرگ نباید به پذیرش تداوم یک نظم سرکوبگر منجر
شود. جامعه نمی تواند از ترس مرگ، دست به خودکشی بزند. نمی توان از جامعه انتظار
داشت که برای پرهیز از خشونت، به بردگی ابدی تن بدهد. پرهیز از خطر و خزیدن زیر
عبای آخوند و پذیرش زندگی تحقیرآمیز، نمی تواند موضع، حداقل، یک فعال سیاسی
کمونیست باشد.
مارکسیسم برای جنگ تئوری ندارد، برای اینکه هر جنگی برای خودش تئوری خودش را
می خواهد و در این جنگ مشخص پیش رو، مسئله باید همچنان سرنگونی جمهوری اسلامی
باشد. اگر برای مارکسیستها در جنگ جهانی دوم اولویت سرنگونی و از کار انداختن
ماشین هیتلر و نازیسم بود، در این جنگ هم ما با یک دولت فوق ارتجاعی طرفیم که
مسئله همچنان باید از کار انداختن ماشین آن باشد.
استالینیسم، اما برای جنگ تئوری دارد. "هر کجا که جنگ باشد، تحت فرماندهی
مرتجعترین اقشار، زیر عبای از گور برخاسته ترین نیروها، به جنگ با آمریکا بروید."
۲۷ مارس ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر