‏نمایش پست‌ها با برچسب مجاهدین خلق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجاهدین خلق. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

رژیمی بی آینده بدون هرگونه پایگاه اجتماعی

جمهوری اسلامی حتی با اتکا به سرکوب عریان و کشتار گسترده هیچ چشم انداز پایداری برای ماندن در ایران ندارد. این فقط یک داوری سیاسی نیست بلکه نتیجه چهار دهه تجربه عینی یک جامعه است که هر بار فرصت یافته فاصله خود را با این حکومت با صدای بلند اعلام کرده است. حتی اگر این رژیم بتواند با امریکا یا اسراییل یا دیگر قدرت ها به توافق برسد، مسئله اصلی در داخل حل نمی شود. شکاف میان حکومت و جامعه چنان عمیق و ریشه دار است که با هیچ معامله خارجی پر نمی شود. مردم ایران نه فقط ناراضی بلکه در موقعیت انتظار و آمادگی هستند. انتظار فرصتی که بتوانند این نظم عقب مانده و بیگانه با زندگی خود را کنار بزنند. این شکاف نه مقطعی است و نه قابل ترمیم، بلکه به بخشی از واقعیت روزمره جامعه تبدیل شده است.

از همان روزهای نخست که این حکومت با اتکا به رسانه های مهندسی افکار به ویژه بی بی سی و با برجسته سازی خمینی و سوار شدن بر موج ضد امریکایی و جهان سومی به جامعه تحمیل شد، وعده های فریبکارانه آخوندی یکی پس از دیگری رنگ باخت. از آزادی بیان برای همه تا آب و برق مجانی، از عدالت اجتماعی تا احترام به حقوق زنان و اقلیت ها، همه این وعده ها خیلی زود جای خود را به سرکوب و حذف داد. در همان حال بخش هایی از اپوزیسیون از جمله جبهه ملی، سازمان چریک های فدایی خلق و مجاهدین که نیروهای اصلی اپوزیسیون بودند به این وعده ها اعتماد کردند و عملا به تثبیت نظم تازه کمک کردند و مردم را به بازگشت به خانه ها فراخواندند. اما جامعه خیلی زود واکنش نشان داد. تنها چند هفته پس از سقوط حکومت شاه، زنان در ۸ مارس ۱۳۵۷ در برابر فرمان حجاب اجباری به خیابان آمدند. این اعتراض گسترده نخستین نه بزرگ اجتماعی به حکومت اسلامی بود و نشان داد شکاف از همان آغاز شکل گرفته است.

جامعه در سال های نخست در وضعیتی آمیخته با امید و خودفریبی به زندگی زیر سلطه حکومت ادامه داد. بسیاری تصور می کردند این وضعیت موقتی است و آخوندیسم نیز خواهد گذشت. اما با قانونی شدن ممنوعیت ها، از الکل و موسیقی تا آپارتاید جنسیتی، زندگی روزمره به میدان تقابل تبدیل شد. مهمانی های پنهانی، موسیقی زیرزمینی، مقاومت در برابر حجاب اجباری و حتی شوخی های روزمره با قوانین، همه نشانه هایی از تمسخر عملی نظم رسمی بود. این وضعیت را می توان با جوامعی مانند اتحاد شوروی در سال های پایانی یا برخی کشورهای اروپای شرقی مقایسه کرد که در آنها قانون رسمی از زندگی واقعی مردم جدا شده بود و جامعه راه خود را می رفت.

در دهه شصت حکومت برای درهم شکستن کامل انقلاب ۵۷ به سرکوبی بی سابقه دست زد. ده ها هزار نفر از نیروهای سیاسی مختلف از لیبرال تا سوسیالیست و همچنین اقلیت های مذهبی اعدام شدند یا زیر شکنجه نابود شدند. حتی نیروهایی که در تثبیت حکومت نقش داشتند نیز از این سرکوب در امان نماندند. حذف مجاهدین، حذف حزب توده و فدائیان اکثریت، تصفیه نیروهای ملی مذهبی و حتی کنار زدن چهره هایی از درون خود نظام نشان داد که این حکومت هیچ شریکی را تحمل نمی کند. پایه های آن از همان زمان نه بر رضایت بلکه بر ترس بنا شد.

جنگ هشت ساله و فضای امنیتی دهه شصت امکان هرگونه اعتراض را محدود کرد. جامعه ناچار شد با ظاهرسازی زندگی کند. ریش گذاشتن، شرکت در مراسم مذهبی، نصب تصاویر آخوندها و رعایت ظواهر دینی به بخشی از بقا تبدیل شد. اما در پس این ظاهر، نارضایتی عمیق جریان داشت. این وضعیت را می توان در خاطرات جمعی آن دوره دید، جایی که مردم در خلوت خود چیز دیگری بودند و در فضای عمومی چهره ای دیگر داشتند.

دهه هفتاد نقطه تغییر بود. جامعه از انتظار منفعل عبور کرد و به کنش فعال رسید. اگر پیشتر بسیاری امید داشتند یک روز از خواب بیدار شوند و این حکومت دیگر وجود نداشته باشد، اکنون خود به خیابان آمدند. اعتراضات کارگری، دانشجویی و منطقه ای گسترش یافت. کردستان همچنان کانون مقاومت سازمان یافته بود اما این بار شهرهای بزرگ نیز به میدان آمدند.

برای نخستین بار، مشهد در سال ۱۳۷۱ شاهد اعتراضاتی شد که کل ساختار حکومت را هدف قرار داد. این شورش به کشته شدن چندین نفر و تخریب و آتش سوزی گسترده انجامید و حکومت را ناچار کرد امتیازاتی محدود بدهد و استاندار خراسان رضوی، علی جنتی، را برکنار سازد. پس از آن، شورش قزوین در سال ۱۳۷۲ رخ داد که به کشته و مجروح شدن بیش از ۳۰ نفر انجامید. در سال ۱۳۷۴ نیز اعتراضات اسلامشهر، با محور فقر، گرانی، اعتصاب رانندگان مینی بوس و کمبود آب، به یک خیزش اجتماعی بدل شد.



از ۱۳۷۸ با اعتراضات دانشجویی وارد مرحله تازه ای شدیم. پس از آن موج های اعتراضی در فواصل مختلف تکرار شدند. در ۱۳۸۸ میلیون ها نفر به خیابان آمدند و مشروعیت حکومت را به چالش کشیدند. در ۱۳۹۶ اعتراضات سراسری بیش از صد شهر را در بر گرفت و شعارها مستقیما کل نظام را هدف گرفت. در ۱۳۹۸ اعتراضات به شکل بی سابقه ای گسترش یافت و با سرکوبی خونین پاسخ داده شد. در سال های بعد نیز جامعه در حالت جوشش مداوم باقی ماند و اعتراضات کارگری، معلمان، بازنشستگان و دیگر گروه ها ادامه یافت.

در سال ۱۴۰۱ انقلاب زن زندگی آزادی شکل گرفت. این جنبش فقط واکنشی به یک قتل نبود بلکه انفجار انباشتی از خشم و نارضایتی بود. حضور گسترده زنان و جوانان، کنار گذاشتن نمادهای رسمی و گسترش اعتراضات به سراسر کشور نشان داد که جامعه وارد مرحله تازه ای شده است. سرکوب شدید و کشتار گسترده نیز نتوانست این روند را متوقف کند. در ادامه اعتراضات بازاریان و خیزش ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که حتی بخش هایی که پیشتر محتاط بودند نیز وارد میدان شده اند. استفاده از خشونت بی سابقه و حتی تکیه بر نیروهای کمکی خارجی فقط نشانه ضعف بیشتر حکومت بود.

در کنار این شکاف اجتماعی، درون حکومت نیز همواره صحنه درگیری و حذف بوده است. از کنار زدن بنی صدر تا حذف اصلاح طلبان حکومتی، از محدود کردن چهره های منتقد درون نظام تا حصر و حذف سیاسی، این روند ادامه داشته است. بسیاری از کسانی که زمانی در قدرت بودند بعدها به حاشیه رانده شدند و حتی در نقش منتقد ظاهر شدند. این چرخه حذف، حکومت را از درون تهی کرده و آن را به مجموعه ای متکی بر نیروهای امنیتی تبدیل کرده است.

در مجموع این حکومت در هیچ دوره ای پایگاه اجتماعی واقعی نداشته است. حضورهای خیابانی سازمان یافته ساندیس خور یا بسیج شده هرگز نتوانسته اند شکاف عمیق با جامعه را پنهان کنند. بقای آن محصول سرکوب و خشونت بوده است نه رضایت. حتی اگر در سطح جهانی به توافق برسد، در داخل با جامعه ای روبرو است که آن را از خود نمی داند. این وضعیت به معنای تعلیق دائمی است. حکومتی که نه می تواند خود را بازسازی کند و نه می تواند جامعه را با خود همراه کند. در برابر آن جامعه ای قرار دارد که بارها نشان داده آماده تغییر است و هر بار که فرصت یافته این آمادگی را به عمل تبدیل کرده است.

۳ مه ۲۰۲۶

 


۱۴۰۰ مرداد ۲۳, شنبه

لنین و اپوزیسیون اپوزیسیون شدن

یکی نوشته است: "لنین بلشویک میگه: وظیفۀ ما توضیح دادن شرایط مبارزه، نشان دادن اَشکال ممکن آن، نشان دادن جایگاه پرولتاریا در مبارزۀ در پیش به او، و کار برای سازمان دادن نیروهایش و ارتقاء دادن آگاهی طبقاتیش است. و این امر در حال حاضر، در میان سایر چیزها، به معنای آشکار کردن خستگی ناپذیر چهرۀ کادتها و هشدار دادن علیه حزب کادت است. این کاری است که ما انجامش می‌دهیم و به انجام آن ادامه می‌دهیم. هنگامی که کادتها بخاطر این آشفته می‌شوند و به جوش می‌آیند، نشانه‌ای از این است که ما کارمان را بد انجام نمی‌دهیم." و این را در اعتراض به حزب کمونیست کارگری می‌نویسد که چنین برخوردی به اپوزیسیون سلطنت طلب ندارد و در تظاهراتهایی شرکت می‌کند که اپوزیسیون سلطنت طلب هم هستند. و اعتراض دارد که چرا، بنابر آن حرفهای لنین، حککا شعار "ما اپوزیسیون اپوزیسیون نیستیم" را سر می‌دهد؟!

***

می‌گویند پیروان یک فرقه مذهبی موقع پختن سوسیس به اندازه یک بند انگشت از هر سر آن می‌بریدند چرا که در قواعد مذهبی ایشان سر و ته سوسیس‌ها را بریدین یک اصل بود. یکی از کنجکاوان در میان این افراد تحقیق می‌کند و ته قضیه را در می‌آورد که گویا حدود ۵ - ۶ نسل پیش، یکی از سران آن فرقه موقع پختن سوسیس‌ها، از آنجا که ماهی تابه ای به بزرگی سوسیس‌های زمانه خودش نداشت، از هر ته آن یک بند انگشت می‌برید. دور و بری‌هایش بدون اینکه بپرسند و بدانند جریان چیه، آن را بعنوان یک اصل فرقه خودشان می‌پذیرند و ثبت می‌کنند و این رسم و قاعده نسل به نسل ادامه می‌یابد. جریان اعتراض به شرکت در تظاهراتهایی که اپوزیسیون سلطنت طلب هم شرکت دارند برای بسیاری از منتقدین از این جریان است. تعدادی به جمهوری اسلامی اعتراض دارند و با پرچم‌های خود، که بعضا پرچم شیر و خورشید است هم شرکت می‌کنند. دوست منتقد ما چون نمی‌خواهد در اعتراض و آکسیونی شرکت کند، بهانه آورده است که بودن در جائی که سلطنت طلب هست، نجس است.



***

من فکر می‌کنم فشار نقد دائم باید روی هر جریان سیاسی جدی و از جمله حزب کمونیست کارگری باشد. اما اگر این فشار بی ربط باشد قبل از هر چیزی به اعتبار کسی که این انتقادها را مطرح می‌کند و کسانی که اینگونه حرفها را تأیید می‌کنند، لطمه می‌زند.

اما اشکال این بحث در کجاست؟

۱) اینجا لنین و بلشویم مذهب شده اند. چون لنین این کار را کرد، هر کسی کار دیگری بکند مرتد است! روی روحیه مذهبی مخاطب حساب باز کرده است.

۲) حرف و منطق این نقد بی ربط است. لنین هیچ وقت یقه تزار را ول نکرد که یقه کادتها و منشویکها را بگیرد. لنین اپوزیسیون کادتها نبود، مخالف سیاسی آنها بود؛ همچنانکه سلطنت طلب‌ها مخالف سیاسی ما هستند، اما جنگ امروز ما با جمهوری اسلامی است. کسی که جمهوری اسلامی را سرنگون نکرده بخواهد سلطنت طلب و مجاهد را سرنگون کند، عملا به هیچکدام کاری ندارد.

۳) حزب کمونیست کارگری کم بحث در افشاء سلطنت ندارد.

۴) کسی می‌تواند جریانی را افشاء کند، بدون اینکه لزوما اپوزیسیون آن شود. ما در دوره‌های مختلفی راه کارگر را برای افغان ستیزی اش، بخاطر حجاب گیتش، و بخاطر قربان صدقه منتظری رفتنش افشاء کردیم، حزب توده و فدائیان اکثریت را برای همدستی شان با جمهوری اسلامی افشاء کردیم، مجاهد را بخاطر سیاستهای اسلامی‌شان افشاء کردیم، بدون اینکه اپوزیسیون هیچکدام از این جریانات عقبمانده سیاسی بشویم.

۱۳ اوت ۲۰۲۱

۱۳۹۹ مهر ۱۰, پنجشنبه

مجاهد حقی برای رفع تبعیض ملی قائل نیست

نقد برنامه ده ماده‌ای مجاهدین (۷)

 

مجاهدین خلق در بند ۷، "برنامه ده ماده ای مجاهدین" برای بریدن از وضعیت کنونی، حتی وعده خشک و خالی‌ای که در بسیاری از ماده‌های دیگر داده است را هم نمی‌دهد. با هم نگاهی بکنیم به این بند. "۷- ايران فردا كشور احترام به حقوق بشر است. ما متعهد به «بيانيه جهانی حقوق بشر» و ميثاق ها و كنوانسيون‌های بين‌المللی از جمله: «ميثاق بين‌المللی حقوق مدنی و سياسی»، «كنوانسيون عليه شكنجه» و «كنوانسيون حذف كليه اشكال تبعيض عليه زنان» می‌باشيم.

ايران فردا، كشورِ برابری همه مليت‌هاست. ما بر خودمختاری كردستان ايران كه طرح آن را شورای ملی مقاومت تصويب كرده، تأكيد داريم. زبان و فرهنگ هموطنان ما از هر مليتی كه هستند، در زمره سرمايه‌های انسانی تمام مردم اين كشور است كه بايد در ايران فردا ترويج شود و گسترش پيدا كند."

در بخش اول این بند که یکسری ادعاهای حقوق بشری اما بی‌تضمین و بی‌مالیات را از اینجا و آنجا کپی کرده، در بخش دوم آن کلا زیر همان ادعاها هم می‌زند. قبلا هم گفتم که این جریان یک جریان اسلامی - شیعی اثنی عشری است و در هیچ کجای آن حرفی از لغو مذهب رسمی به میان نیامده و این یعنی زدن زیر همه چیز، یعنی یک حکومت مذهبی از نوع جمهوری اسلامی دیگری و امثالهم. در بخش‌های پیشین هم گفتم که نمی‌تواند حقوق برابر برای زنان را عملی کند، برای اینکه در کتب مقدس‌شان زن رسما نصف مرد تعریف شده است، عدول از آن کفر است و قابل پیگیری و مجازات!



در بخش دوم این بند که از "ملیتها"ی ایران حرف می‌زند، فقط وعده خودمختاری می‌دهد! اگر در گوشه‌ای از ایران، مثلا در کردستان، مردم این منطقه تصمیم به جدائی از ایران گرفتند، تکلیفشان با "ایران فردا" مجاهدین چه می‌شود؟ مردم! از همین الان این را بدانید که نیروئی که حق جدائی را برای مردم یک بخش از ایران که خودشان را متفاوت تعریف می‌کنند و به هر دلیلی نخواستند در چهارچوب آن کشور زندگی کنند را قبول نمی‌کند و حتی همان وعده‌های بی تضمین و بی مالیات هم نمی‌دهد، یعنی راه را از همین امروز، که هشتش گرو نه اش است، برای لشکرکشی و سرکوب و روز از نو روزی از نو را باز گذاشته است. همه حکومتهای سرکوبگر که تا به امروز بر مردم ایران حکومت کرده‌اند، از رضاخان قلدر گرفته تا محمدرضا شاه و تا جمهوری اسلامی، درباره "ملیتهای ایران" و "سرمایه‌های انسانی و زبان و فرهنگ" همین حرفهای پوچ و سرکوبگرانه مجاهدین خلق را طوطی‌وار تکرار کرده‌اند و در عمل زندگی را بر هر جنبنده ای که مخالف این وضعیت است را تباه کرده‌اند.

۱ اکتبر ۲۰۲۰


۱۳۹۹ شهریور ۱۴, جمعه

آزادی اصولا در تأمین معیشت زندگی است

نقد برنامه ده ماده‌ای مجاهدین (۱)

 سازمان مجاهدین خلق یک برنامه ده ماده‌ای دارد که مریم رجوی در سال ۱۳۹۲ در جمع دوستداران خود در پاریس اعلام کرد. من در یک سلسله نوشته‌های کوتاه سعی می‌کنم به بندهای این "برنامه ده ماده‌ای" به اختصار بپردازم. اما در ابتدا بگویم که از نظر من مجاهدین را نمی‌شود اصولا با برنامه و اساسنامه‌های بی‌پایه سنجید. این سازمان یک فرقه مذهبی است که هیچ نشست و برخاست و هیچ حرکتی از آن شباهتی به برخوردهای یک نیروی سیاسی قرن ۲۱ی ندارد. برای خودشان رهبر و رئیس جمهور دارند، اما با هیچ مطبوعات غیرخودی مصاحبه‌ای نمی‌کنند که مورد سئوال قرار بگیرند و به سئوالات و سایه روشن‌هایی که جامعه ممکن است داشته باشد جواب بدهند. هیچ برنامه سخنرانی و سئوال و جوابی جائی نمی‌گذارند که اگر کسی سئوالی داشته باشد جوابی بگیرد. با این مقدمه کوتاه اجازه بدهید برویم سراغ بند اول این "برنامه ده ماده‌ای".

در بند اول آمده است: "۱- از نظر ما آرای مردم، تنها ملاك سنجش است و بر همين اساس، خواهان يك حكومت جمهوری مبتنی بر آرای مردم هستيم." اشاره به آراء مردم هیچ چیزی را به کسی نمی‌گوید. جمهوری اسلامی هم با آراء مردم روی کار آمد و با آراء مردم کار می‌کند. هیتلر با آراء مردم سر کار آمد. مجاهدین همین الان یک رئیس جمهور برای ایران سرهم کرده‌اند، بدون اینکه حتی کوچکترین زحمتی به خود بدهند پروسه انتخاب و یا انتصاب ایشان را به کسی بگویند! در این "جمهوری" ایشان و این بازی با رأی مردم، تکلیف معیشت مردم چه می‌شود؟ این "برنامه ده ماده‌ای" یک بند بسیار زمختی دارد که از بازار آزاد و سرمایه‌گذاری خصوصی و غیره حرف می‌زند که بعدا به آن خواهم پرداخت، اما حتی یک نیم بندی هم به تأمین معیشت یک جامعه ۸۵ میلیونی در این جمهوری کذائی‌شان اختصاص نداده است. حتی به خودشان زحمت نداده یک بندی به بیمه‌های اجتماعی نیم بند و ناکافی متداول و معمول در کشورهای غربی اختصاص بدهد که تازه ما حتی تضمینی هم برای پایبندی به آن فعلا از آنها نمی‌خواهیم!؟



هر نیروئی که خودش را آلترناتیو بداند، نمی‌تواند با بی‌اعتنائی به مطالبات معیشتی جامعه جدی گرفته شود. در واقع مجاهدین از قبل اعلام کرده است که حتی حاضر نیست روی کاغذ و بدون تضمین هم اشاره‌ای به فقر و فلاکت در آن جامعه بکند.

۲ اوت ۲۰۲۰

۱۳۹۹ شهریور ۱۰, دوشنبه

دخالت در سرنوشت کومه‌له و حزب کمونیست ایران

دخالت در آنچه که این روزها به نام "بحران" در حزب کمونیست ایران سر باز کرده است، از نظر من از یک جهت لازم و مهم است. بحثهائی که امروز دو طرف راست و چپ این تشکیلات به پیش می‌برند به هیچوجه به این دو طرف در درون تشکیلات حزب کمونیست ایران محدود نمی‌ماند. در نوشته پیشین گفتم برای مائی که از بیرون به این بحثها نگاه می‌کنیم، بحث تشکیلاتی نیست. اکنون این دو طرف دارند رسما بر سر جنبش ناسیونالیستی و دوری و نزدیکی به احزاب نماینده آن جنبش بحث و جدل می‌کنند. جدال بر سر عقب راندن ناسیونالیسم در کردستان هر چقدر هم کوچک باشد، به نفع چپ و کمونیسم در جامعه کردستان است. از زمان جدائی کمونیسم کارگری، هیچ زمانی ناسیونالیسم با این صراحت در این سطح در کومه‌له دست بالا نداشته بود. دلیل عمده آن هم، به نظر من، اتوریته ابراهیم علیزاده در تشکیلات فوق بوده که در این دوره رسما طرف جناح و گرایش ناسیونالیست زمخت و صریح در این تشکیلات را گرفته است.



در بیرون کومه‌له هم دو طیف این بحثها را دنبال می‌کنند. یکی از این دو طیف متشکل از ناسیونالیستهای کردی است که چندین حزب و سازمان در بخش‌های مختلف کردستان، و یک دولت محلی را در بر می‌گیرد. به این طیف چپهایی را هم باید اضافه کرد که از فرط ضدیت با کمونیسم کارگری زیر بال جناح ناسیونالیست تشکیلات کومه‌له را می‌گیرند.

یک طیف هم کمونیستهایی هستند که سرنوشت کومه‌له بخاطر سرنوشت کمونیسم، حداقل در کردستان برایشان مهم است. اینها کمونیستهایی هستند که سالهاست در سوخت و ساز سیاسی جامعه کردستان دخیل‌اند. با جناح چپ حزب کمونیست ایران اختلافات زیادی دارند. اما نباید از یاد ببریم که اکنون این جناح با همه کمبود و محدودیتهایی که دارد، با همه ناروشنی‌هایی که در بین خودشان هم دارند، با همه کارهایی که قبلا باید می‌کردند اما نکردند، در برابر جناحی از تشکیلات که قصد دارد کل تاریخ بیش از چهار دهه کومه‌له را سرمایه ناسیونالیسم کرد بکند، ایستاده است. به نظر من هر بحثی که گرایش راست را در مقابل گرایش چپ تقویت کند، به ضرر کل جنبش چپ در منطقه است. هر نقد و بحثی لازم است جائی مطرح شود که به نفع جنبش کمونیستی باید و یا حداقل ضرری به آن نرساند. دخالت ما در این بحثها باید در جهت و راستای تضعیف گرایش ناسیونالیستی در کومه‌له و به تبع آن در کل جامعه کردستان باشد. من اگر فکر می‌کردم که سرنوشت این جریان هیچ ربطی به چپ و کمونیسم در کردستان ندارد، اصلا دخالتی نمی‌کردم؛ همچنانکه سالهاست هیچ بحث و سیاستی از حزب دمکرات کردستان را دنبال نکرده و دخالتی هم نمی‌کنم. ما اگر در فرصتهایی حول و حوش جریانی از "سلطنت طلبان" وارد بحثی می‌شویم، یا حول و حوش مسئله‌ای مربوط به سازمان مجاهدین وارد بحثی می‌شویم، هدف اصلی تضعیف جنبشهایی است که مانع اصلی سر راه ما هستند، نه اینکه تار و مار کردن احزاب و سازمانهای نماینده سلطنت و یا خود سازمان مجاهدین خلق! در نتیجه تمرکز دخالت در بحثهای حکا امروز باید در جهت تضعیف ناسیونالیسم کرد باشد.

۳۱ اوت ۲۰۲۰


۱۳۹۹ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

از ویژگی ها مجاهدین خلق

سازمان مجاهدین خلق و اعضا و افراد آن ویژگی‌های زیادی دارند؛ اسلامیت، فالانژیسم و بی منطقی، مرده پرستی، یک فرقه سیاه و غیره. اما یکی از ویژگی‌هایش که منفور بودن آن را تماما به نمایش می‌گذارد، برخورد آنها به مخالفین سیاسی، بخصوص به افرادی است که از آن جریان منفور جدا می‌شوند. درست مثل همپالگی‌های سیاسی‌شان در قدرت، یعنی جمهوری اسلامی، هر مخالف خود را به دشمن منتسب می‌کنند. در این فرهنگ هر کسی که با آنها نیست، با دشمن است! یک بحث سیاسی که می‌کنی، تو را به "رژیم آخوندی" می‌چسبانند. بگذریم از اینکه آخوندیسم، حقه‌بازی و کثافت آخوندی یک رکن از اعتقاد و رفتارهای همه نیروهای اسلامی از باندهای مختلف جمهوری اسلامی گرفته، تا طالبان و داعش و بوکوحرام، تا مجاهد و حماس و "جنبش مسلمانان مبارز" تا هواداران شریعتی و سروش و اردوغان و امثالهم می‌باشد. در همین دنیای مجازی چنان فضای مشمئز کننده‌ای به وجود می‌آورند که آدم می‌خواهد هر کسی که مجاهد است را از لیست دوستان خودش حذف کند. آدمهای شریفی را که یک عمر بر علیه جمهوری اسلامی و حتی رژیم پهلوی تلاش کرده‌اند را یکریز زیر فحش و فحاشی می‌گیرند، به این آخوند و آن سفارت و آن باند کثیف منتسب می‌کنند.


این باند که نه حتی رویای رسیدن به قدرت، بلکه حتی کابوس جدی گرفته شدنشان باید همه را نگران کند، ظرفیت هر کثافت و هر جنایتی را که می شود تجسم کرد، دارند.

۱۳۹۶ تیر ۱۴, چهارشنبه

کارگران حق داشتند رژیم پهلوی را سرنگون کنند!

در حاشیه اظهارات مهرانگیز کار

مهرانگیز کار در سلسله مقالاتی تحت عنوان "مروری بر فقر کارگری" در سایت "ایران وایر" به مسائلی از جنبش کارگری – هم – پرداخته است که در سطوحی باید جواب بگیرند. ایشان با برشمردن مشاهداتی درست - فقر و اجحافاتی که در جمهوری اسلامی بر کارگران رفته است، - نوشته خود را آغاز می کند و از این موقعیت جامعه نکاتی را مطرح می کند که کل حکومت ابتدا "گورستان آریامهری" را مظلوم و پاسدار حقوق بشر نشان دهند. و اما فقط آنجا توقف نمی‌کند، بلکه کل انقلابیگری و چپ را همدست اسلامیون در وضعیتی که بر جامعه مستولی شد، معرفی می‌کند. در این یادداشت کوتاه قصد من وارد شدن به یک بحث همه جانبه در رابطه با نوشته فوق نیست. بلکه اشاره به چند نکته مهم از نوشته فوق است که بی انصافی ایشان را نشان دهد.

فقر حقیقت گوئی
مهرانگیز کار می گوید: "انقلاب اسلامی با بهره‌برداری از حقوق صنفی و سندیکائی که اعتصاب کارگران نفت بر پایه آن صورت گرفت پیروز شد."
چند تحریف و خلط مبحث در این پاراگراف کوتاه هست. گویا کارگران در زمان شاه حقوق صنفی و سندیکائی داشتند و کارگران نفت با استفاده از این حقوق، انقلاب کردند. در سوتیتر "فقر منطق" به این ادعای پوچ جواب داده ام. خواننده علاقمند را به نوشته های متعدد محمد مزرعه کار و یدالله خسروشاهی درباره اعتراضات و اعتصابات کارگران شرکت نفت رجوع می دهم که چگونه این اعتراضات شکل گرفتند. ابدا در اینکه گویا سندیکاهای دست ساز حزب رستاخیز ایران، کارگران را برای انقلاب سازمان می‌دادند، حقیقتی وجود ندارد. این یک تحریف تاریخ است. این سندیکاها، که در بین فعالین کارگری بعنوان "سندیکاهای زرد شاهنشاهی" مشهور و معروف بودند، اگر کاری می‌کردند، قبل از هر چیز جلوگیری از گسترش اعتراضات کارگری بود.
خلط مبحث دیگری که در پارگراف نقل قول شده بالا هست، این است که گویا انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را کارگران سر کار آوردند. این خلط مبحث دیگر فقط مختص به مهرانگیز کار نیست. یک طیف وسیعتری که از بختک جمهوری اسلامی بر جامعه می خواهند ضدیت با هر نوع انقلابی و بخصوص ضدیت با انقلاب بر علیه رژیم پهلوی را حقنه کنند، می خواهند انقلاب بر علیه رژیم پهلوی را با سر کار آمدن جمهوری اسلامی یکی بدانند. مردم حق داشتند بر علیه "گورستان آریامهری" انقلاب کنند. مردمی که ایران را با ذخایر و منابع طبیعی سرشار از ثروت می دیدند که در آن یک عده قلیلی میلیاردها تومان و دلار به هم زده و بخش وسیعی در فقر و حلبی آبادها دست و پا می زدند، حق خود می دانستند که بر علیه این سیستم به پا خیزند. اتفاقا جمهوری اسلامی حاصل سرکوب همین انقلاب است!
"مصائب دوران پس از انقلاب در ايران را بايد بپاى مسببين آن نوشت. مردم حق داشتند رژيم سلطنت و تبعيض و نابرابرى و سرکوب و تحقيرى را که شالوده آن را تشکيل ميداد نخواهند و به اعتراض برخيزند. مردم حق داشتند که آخر قرن بيستم شاه نخواهند، ساواک نخواهند، شکنجه گر و شکنجه گاه نخواهند. مردم حق داشتند در برابر ارتشى که با اولين جلوه هاى اعتراض کشتارشان کرد دست به اسلحه ببرند. انقلاب ٥٧ حرکتى براى آزادى و عدالت و حرمت انسانى بود. جنبش اسلامى و دولت اسلامى نه فقط محصول اين انقلاب نبود، بلکه سلاحى بود که آگاهانه براى سرکوب اين انقلاب، هنگامى که ناتوانى و زوال رژيم شاه ديگر مسجل شده بود، به ميدان آورده شد. برخلاف نظرات رايج، جمهورى اسلامى وجود خود را در درجه اول مديون شبکه مساجد و خيل آخوندهاى جزء نبود. منشاء اين رژيم قدرت مذهب در ميان مردم نبود، قدرت تشيع، بيعلاقگى مردم به مدرنيسم و انزجارشان از فرهنگ غربى، سرعت بيش از حد شهرنشينى و کمبود "تمرين دموکراسى"، و غيره نبود. اين خزعبلات ممکن است بدرد کارير شغلى "شرق شناسان" نيم بند و مفسرين رسانه ها بخورد، اما سرسوزنى به حقيقت ربط ندارد. جريان اسلامى را همان نيروهايى به جلوى صحنه انقلاب ٥٧ کشيدند که تا ديروز زير بغل رژيم شاه را گرفته بودند و ساواکش را تعليم ميدادند. آنها که پتانسيل راديکاليزاسيون و دست چپى از آب در آمدن انقلاب ايران را ميشناختند و از اعتصاب کارگران صنعت نفت درس خود را گرفته بودند. آنها که به يک کمربند سبز در کش و قوسهاى جنگ سرد نياز داشتند. براى "اسلامى" شدن انقلاب ايران پول خرج شد، طرح ريخته شد، جلسه گرفته شد. هزاران نفر، از ديپلوماتها و مستشاران نظامى غربى تا ژورناليستهاى هميشه باشرف دنياى دموکراسى ماهها عرق ريختند تا از يک سنت عقب مانده، حاشيه اى، کپک زده و به انزوا کشيده شده در تاريخ سياسى ايران، يک "رهبرى انقلاب" و يک آلترناتيو حکومتى براى جامعه شهرى و تازه - صنعتى ايران سال ٥٧ بسازند. آقاى خمينى نه از نجف و قم و در راس خيل ملاهاى خر سوار دهات سر راه، بلکه از پاريس آمد و با پرواز انقلاب. انقلاب ٥٧ تجسم اعتراض اصيل مردم محروم ايران بود، اما "انقلاب اسلامى" و رژيم اسلامى محصول جنگ سرد بود، محصول مدرن ترين معادله سياسى جهان آن روز. معماران اين رژيم، استراتژيستها و سياست گذاران قدرتهاى غربى بودند. همانها که امروز از درون لجنزار نسبى گرايى فرهنگى، هيولاى مخلوق خودشان را به عنوان محصول طبيعى "جامعه شرقى و اسلامى" و درخور مردم "جهان اسلام" يکبار ديگر مشروعيت ميبخشند. کل امکانات اقتصادى و سياسى و تبليغاتى غرب براى ماهها قبل و بعد از بهمن ٥٧ براى به کرسى نشاندن اين رژيم و سر پا نگاهداشتن آن بسيج شد." (منصور حکمت؛ "تاریخ شکست نخوردگان")

فقر منطق
مهرانگیز کار می گوید: "هر چند قانون کار مصوب ۱۳۶۹ نسبت به شاخص های اقتصادی ایران در آن زمان  زیاده مترقی بود و به علت مزایائی که برای کارگران به خصوص زنان شاغل پیش بینی کرده، به اشتغال زنان و ادامه اشتغال آنان در آن دسته از مراکز شغلی که مشمول این قانون شده اند ضربه زده است، ولی از حیث حقوق صنفی و سندیکائی کارگران به شدت نارسا و عقب افتاده است. حقوق صنفی و سندیکائی در دو قانون کار که پیش از انقلاب یکی در سال ۱۳۲۶ و دیگری در سال ۱۳۳۷ از تصویب گذشته، به رسمیت شناخته شده بود."
بگذارید با یک سئوال شروع کنیم. آیا حق نداریم از ایشان، که یک مطلب ۱۰ بخشی نوشته بپرسیم این "مترقی بودن نسبت به شاخص‌های اقتصادی" یعنی چه؟ هر مخاطبی اولین سئوالی که از گوینده می پرسد این است که چه چیزی را در نظر دارید که نسبت به آن مترقی و زیاده خواهی است؟! صرف اینکه شما اسمتان مهرانگیز کار است باید از شما بپذیریم که چنین است؟
اما در جواب به این بی منطقی که گویا قانون کار مترقی تصویب شده است، باید بگویم قانون کار جمهوری اسلامی یک قانون کار به تمام معنا ارباب – رعیتی است. قانون کاری که ابزار ناطر بر اجرا شدن آن را از کارگر می گیرد، هر چه بگوید هم، ارتجاعی و عقبمانده است. قانون کاری که کارگر را ضعیف و صغیر فرض کند و اجرای بندهای آن را به غیر از کارگر واگذار می کند، ارباب – رعیتی است. کارگر نه در تصویب آن دستی داشته و نه برای اجرایش ابزاری دارد. ارباب برای رعیتش حق و قانون تعیین می کند! این را هیچوقت کارگران بعنوان یک قانون کار مترقی اسم نبردند. تنها آدمهای مثل احمدی نژاد، رفسنجانی، جمشید اسدی، روحانی و اکنون هم، مهرانگیز کار مترقی و لوکس می نامند.
مهرانگیز کار همان حرفها و منطق احمدی نژاد و روحانی را تکرار می کند که این قانون کار برای شاخصهای اقتصاد ایران زیادی لوکس است. باید برای به بردگی بیشتر کشیدن از کارگر "اصلاح" شود! واقعا باید این را با همین زبان گفت که روشنفکر طبقه بالادست، بخصوص ایرانی جماعت، تصویری که از کارگر می دهد، تصویر یک عده آدم غیرمنطقی و زورگو، که بدون توجه به دور و برش و بدون توجه به اقتصاد و چهارچوب و توانائی های اقتصادی جامعه، زور آورده که الا بلا باید چنین و چنان شود! آقا جان شما برای یک لحظه این فرهنگ آخوندی را کنار بگذارید و به کارگر با زبان زور و اسلحه و ساواک صحبت نکنید تا ببیند چقدر در تصویب قوانین منطقی است!؟
در مورد قانون کار شاهنشاهی هم در پاراگراف بالا می گوید: "حقوق صنفی و سندیکائی در دو قانون کار که پیش از انقلاب یکی در سال ۱۳۲۶ و دیگری در سال ۱۳۳۷ از تصویب گذشته، به رسمیت شناخته شده بود." اگر سندیکاهای حزب رستاخیز ملاکتان است، قانون کار جمهوری اسلامی هم که مترسکهای خانه کارگر را به رسمیت شناخته است. آیا قانون کار سالهای ۱۳۲۶ و ۱۳۳۷، استقلال کارگر برای ایجاد تشکل خود را عملا – تأکید کنم، "عملا" به رسمیت شناخته بود؟ پس چرا فعال کارگری را تا دم مرگ شکنجه می کردند. معنای واقعی "عملا" این است که اگر کارگر بخواهد تشکل درست کند، مأموران حزب رستاخیز و رفقای شکنجه گرشان در ساواک سراغش نروند.
می دانید چرا کارگران انقلاب کردند؟ برای اینکه همین حقوق ابتدائی شان را رعایت نکردند. برای اینکه عملا حق متشکل شدن را ازشان گرفته بودند. برای اینکه کارگران چیت ری را، که برای همین نوع مطالباتی که امروزه با رژیم جمهوری اسلامی درگیرند مبارزه می کردند، به گلوله بستند. یاددتان هست که در سالهای اواخر عمر رژیم پهلوی، سالهای ۵۵ و ۵۶، کارگران صدها کارگاه و کارخانه هر روزه دست به اعتراض و اعتصاب می زدند. برای همین اجحافات و بی حقوقی ها بود. در نتیجه اگر می خواهید برای کارگر کاری بکنید، به گذشته رجوعش ندهید. گذشته هیچ امیدی برایش نداشت.

فقر حقیقت در دفاع از کارگران زن
مهرانگیز کار در این نوشته ظاهرا چنان در لباس فمینیسم ظاهر می شود و از اشتغال زنان حرف می زند که یک انسان با گارد ضعیف در برابر این همه "زنان، زنان" کردن از خود بیخود می شود و متوجه دشمنی سرمایه دارانه ایشان با زنان نخواهد شد. می گوید که قانون کار جمهوری اسلامی به اشتغال زنان ضربه زده؛ اما نه به خاطر قوانین اسلامی اش، بلکه بخاطر "نسبت به شاخص‌های اقتصادی ایران در آن زمان  زیاده مترقی بود و به علت مزایائی که برای کارگران به خصوص زنان شاغل پیش بینی کرده، به اشتغال زنان و ادامه اشتغال آنان در آن دسته از مراکز شغلی که مشمول این قانون شده اند ضربه زده است". احتمالا منظور ایشان از این "لوکس بودن" قانون کار در خصوص زنان این است که در آن درباره حقوق و مرخصی دوره زایمان، ساعات شیردهی به نوزاد، ممنوع بودن کارهای سخت و زیان آور و غیره حرف زده شده است. اینها، همچنانکه گفتم فقط حرف توخالی هستند که در قانون کار آمده اند و هیچ ضمانت اجرائی هم ندارند. اما همین حرفهای بی مالیات را هم ایشان برای کارگران زن لوکس و غیرواقعی می داند! تاچریسم محض!

کعبه سازمان ملل و سازمان جهانی کار
مهرانگیز کار می خواهد همراه حقنه "حقوق بشر"ش سازمان جهانی کار را هم به کارگران حقنه کند. او در بخشی از نوشته اش نقل قول مانندی می آورد که حقیقتا معلوم نیست حرف خود ایشان است یا حرف "سازمان جهانی کار". اما با فحوای نوشته ایشان و با توهمی که نسبت به سازمان ملل و سازمان جهانی کار و "حقوق بشر" می پراکند، نتیجه ای که می شود گرفت، همین است که این نظر خود ایشان است. می گوید: "حراست از حقوق بنیادین کارگران علت وجودی سازمان جهانی کار است." اگر ما حضور نمایندگان دولت و نمایندگان کارفرمایان را به حضورشان برای "حراست از حقوق کارگران" تعبیر کنیم، حتما گفته مهرانگیز کار درباره "علت وجودی سازمان جهانی کار" درست است. اما هیچ آدم سیاسی ای یکشبه چشمش را به سیاست باز نکرده. در بخشی از نوشته خانم کار آمده است: "در سال ۱۳۹۳ خبرگزاری ایرنا گزارش داده که "ایران به عنوان عضو اصلی هیات مدیره سازمان بین المللی کار انتخاب شده است. مقامات وزارت کار اعلام کردند برای دومین بار ایران به عضویت هیات مدیره سازمان بین المللی کار انتخاب شد و سپس توضیح داده اند، در جریان رای گیری که ۱۲ خرداد ۱۳۹۳ در مقر سازمان بین المللی کار در شهر ژنو صورت گرفته، گروه آسیا و اقیانوسیه، از عضویت ایران حمایت کرده‌اند و رای برای عضویت ایران قاطع بوده است." در جای دیگری می‌نویسد: "دولت ایران تا کنون دو بار وارد هیات مدیره سازمان بین المللی کار شده". کارگران ایران، به قول بهنام ابراهیم زاده: "ما به سکوت سازمان جهانی کار در برابر اینهمه بیحقوقی و بیعدالتی اعتراض داریم."

فقر انصاف – ۱
مهرانگیز کار می‌نویسد: "ترور شخصیتی مدیران صنایع ایران (کوچک و بزرگ) به خواست سردمداران اولیه انقلاب و به دست بخشی از کارگران صورت گرفت که تصور می کردند مدیران صنایع زمان شاه، عموما دزد و چپاولگرند و باید مصادره و اخراج بشوند. دستجاتی از کارگران تحریک شدند تا با هتک حرمت از آن‌ها و بستن راه ورودشان به صنایعی که خود با خون دل برپا ساخته بودند، به مدیریت آن‌ها پایان داده و خود در جای انجمن ها و شوراهای اسلامی مدیریت صنایع را در دست بگیرند. این گونه به آن ها القا شده بود که آن مدیران برجسته خون کارگران را در شیشه کرده اند و کارگران باید به نیروی انقلاب، آن ها را راه ندهند." از همین پاراگراف می شود حدس زد که این مطلب طولانی چقدر بی انصافی به کارگر کرده. چقدر تحقیرآمیز به کارگر برخورد می کند. تا چه اندازه شعور آدمهای شرکت کننده در آن انقلاب را دست کم گرفته است. چهل سال از آن روزها می گذرد. یک رژیم به مراتب هارتر و سرکوبگرتر از رژیم پهلوی سر کار است که صدها هزار قتل و اعدام در پرونده اش دارد. کارگر را به مراتب فقیرتر کرده است. با این وجود من با صدائی رسا اعلام می کنم: "مدیران و صاحبان صنایع ایران در زمان پهلوی، نه عموما، بلکه جملگی، دزد، چپاولگر، زورگو و همدست (یا صریح و یا ضمنی) ساواک و دم و دستگاه پهلوی بودند و کارگران حق داشتند که بر علیه آن بساط انقلاب بکنند."
با این منطق وارونه مهرانگیز کار، این نه سرمایه‌داران و مدیران صنایع بودند که خون کارگران را تو شیشه کرده بودند و قانونا کارگران را چپاول می‌کردند؛ بلکه این کارگران بودند که با بی‌منطقی "حاصل خون دل آن مدیران و سرمایه‌داران را مصادره کردند". این کارگران "آلت دست این و آن آخوند شدند". دروغ است که گویا انجمن‌ها و شوراهای اسلامی در کارخانجات پا گرفتند که مدیریت این صنایع را به دست بگیرند. نه! این انجمن‌ها و شوراهای اسلامی حاصل شکست انقلاب بودند. شوراهای کارگری – نه شوراهای اسلامی – بودند که در ادامه انقلاب صنایع را مدیریت می کردند تا اینکه حزب الله به آنها حمله کرد و فعالین آن را به زندان انداخت و شکنجه و اعدام کرد.

فقر انصاف – ۲
مهرانگیز کار از سازمان مجاهدین سال ۱۳۶۰ بعنوان "یک گروه سیاسی سازمان یافته و انقلابی و هوادار آیت الله خمینی" نام می برد. سازمان مجاهدین یک جریان سیاه اسلامی است. اینکه کسی بخاطر توجیه اعمال و سیاستهای رژیم شاه سازمان مجاهدین سال ۶۰ را، که در انقلاب برای سرنگونی رژیم شاه فعالانه شرکت کرد، "یک سازمان هوادار خمینی" معرفی کند، دروغی بیش تحویل خواننده نداده است. آن سازمان، همانند بسیاری از سازمان و احزاب اپوزیسیون و چپ دیگر، در اوایل انقلاب با خمینی کنار آمد. سازمانی بود که بیشتر می شود آن را چپ و در زمره هواداران سوسیالیسم (نوع خودش) شناخت تا یک جریان هوادار خمینی.

فقر انصاف – ۳
مهرانگیز کار در بخشی از مطلبش به هواداران سازمانهای فدائیان اقلیت، مجاهدین و پیکار اشاره می کند که با حزب اللهی ها درگیر شده اند. می نویسد: "این ها تا چندی پیش همرزم بودند. با هم در برابر لانه جاسوسی (سفارت امریکا) شعار می دادند. با هم پرچم امریکا را می سوزاندند." بحث مهرانگیز کار این نیست که همه اینها ضد آمریکائی و ضدامپریالیست بودند. بحث او این است که اینها همرزم بودند. واقعیت این است که حتی در برابر حمله به سفارت آمریکا هم اینها دارای یک موضعگیری سیاسی نبودند. تازه، صرف اینکه نیروهائی در کنار اعتراض به سفارت آمریکا و در بحبوحه یک انقلابی میلیونی یک جائی در کنار هم قرار گرفتند، شدند "همرزم"! بابا کمی هم انصاف برای شرافت انسان چیز بدی نیست، والله. جمهوری اسلامی اولین اعدامی را از همین پیکار انجام داد! تقی شهرام را می گویم. یادتان هست؟ حتما یادتان هست که فدائیان اقلیت از سر برخورد و تحلیل سیاسی نزدیکی به جمهوری اسلامی و حزب الله از فدائیان اکثریت جدا شد.
اگر می خواهید از رژیم شاه دفاع کنید، همین را بگوئید. شرافتمندانه تر است. دروغ تحویل مردم ندهید. مردم شعور دارند. در آن وقایع حضور داشتند.

درباره نوشته مهرانگیز کار، صدها صفحه می شود نوشت؛ اما همین حدود هم برایش زیادی "لوکس" است. کسی که "دفاع از زن و کارگر" را پوششی برای حمله به انقلاب و زن و کارگر کند، زیادی ناشیانه به کاهدان زده است.

۱ ژوئیه ۲۰۱۷