‏نمایش پست‌ها با برچسب فدائیان اكثریت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فدائیان اكثریت. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

رژیمی بی آینده بدون هرگونه پایگاه اجتماعی

جمهوری اسلامی حتی با اتکا به سرکوب عریان و کشتار گسترده هیچ چشم انداز پایداری برای ماندن در ایران ندارد. این فقط یک داوری سیاسی نیست بلکه نتیجه چهار دهه تجربه عینی یک جامعه است که هر بار فرصت یافته فاصله خود را با این حکومت با صدای بلند اعلام کرده است. حتی اگر این رژیم بتواند با امریکا یا اسراییل یا دیگر قدرت ها به توافق برسد، مسئله اصلی در داخل حل نمی شود. شکاف میان حکومت و جامعه چنان عمیق و ریشه دار است که با هیچ معامله خارجی پر نمی شود. مردم ایران نه فقط ناراضی بلکه در موقعیت انتظار و آمادگی هستند. انتظار فرصتی که بتوانند این نظم عقب مانده و بیگانه با زندگی خود را کنار بزنند. این شکاف نه مقطعی است و نه قابل ترمیم، بلکه به بخشی از واقعیت روزمره جامعه تبدیل شده است.

از همان روزهای نخست که این حکومت با اتکا به رسانه های مهندسی افکار به ویژه بی بی سی و با برجسته سازی خمینی و سوار شدن بر موج ضد امریکایی و جهان سومی به جامعه تحمیل شد، وعده های فریبکارانه آخوندی یکی پس از دیگری رنگ باخت. از آزادی بیان برای همه تا آب و برق مجانی، از عدالت اجتماعی تا احترام به حقوق زنان و اقلیت ها، همه این وعده ها خیلی زود جای خود را به سرکوب و حذف داد. در همان حال بخش هایی از اپوزیسیون از جمله جبهه ملی، سازمان چریک های فدایی خلق و مجاهدین که نیروهای اصلی اپوزیسیون بودند به این وعده ها اعتماد کردند و عملا به تثبیت نظم تازه کمک کردند و مردم را به بازگشت به خانه ها فراخواندند. اما جامعه خیلی زود واکنش نشان داد. تنها چند هفته پس از سقوط حکومت شاه، زنان در ۸ مارس ۱۳۵۷ در برابر فرمان حجاب اجباری به خیابان آمدند. این اعتراض گسترده نخستین نه بزرگ اجتماعی به حکومت اسلامی بود و نشان داد شکاف از همان آغاز شکل گرفته است.

جامعه در سال های نخست در وضعیتی آمیخته با امید و خودفریبی به زندگی زیر سلطه حکومت ادامه داد. بسیاری تصور می کردند این وضعیت موقتی است و آخوندیسم نیز خواهد گذشت. اما با قانونی شدن ممنوعیت ها، از الکل و موسیقی تا آپارتاید جنسیتی، زندگی روزمره به میدان تقابل تبدیل شد. مهمانی های پنهانی، موسیقی زیرزمینی، مقاومت در برابر حجاب اجباری و حتی شوخی های روزمره با قوانین، همه نشانه هایی از تمسخر عملی نظم رسمی بود. این وضعیت را می توان با جوامعی مانند اتحاد شوروی در سال های پایانی یا برخی کشورهای اروپای شرقی مقایسه کرد که در آنها قانون رسمی از زندگی واقعی مردم جدا شده بود و جامعه راه خود را می رفت.

در دهه شصت حکومت برای درهم شکستن کامل انقلاب ۵۷ به سرکوبی بی سابقه دست زد. ده ها هزار نفر از نیروهای سیاسی مختلف از لیبرال تا سوسیالیست و همچنین اقلیت های مذهبی اعدام شدند یا زیر شکنجه نابود شدند. حتی نیروهایی که در تثبیت حکومت نقش داشتند نیز از این سرکوب در امان نماندند. حذف مجاهدین، حذف حزب توده و فدائیان اکثریت، تصفیه نیروهای ملی مذهبی و حتی کنار زدن چهره هایی از درون خود نظام نشان داد که این حکومت هیچ شریکی را تحمل نمی کند. پایه های آن از همان زمان نه بر رضایت بلکه بر ترس بنا شد.

جنگ هشت ساله و فضای امنیتی دهه شصت امکان هرگونه اعتراض را محدود کرد. جامعه ناچار شد با ظاهرسازی زندگی کند. ریش گذاشتن، شرکت در مراسم مذهبی، نصب تصاویر آخوندها و رعایت ظواهر دینی به بخشی از بقا تبدیل شد. اما در پس این ظاهر، نارضایتی عمیق جریان داشت. این وضعیت را می توان در خاطرات جمعی آن دوره دید، جایی که مردم در خلوت خود چیز دیگری بودند و در فضای عمومی چهره ای دیگر داشتند.

دهه هفتاد نقطه تغییر بود. جامعه از انتظار منفعل عبور کرد و به کنش فعال رسید. اگر پیشتر بسیاری امید داشتند یک روز از خواب بیدار شوند و این حکومت دیگر وجود نداشته باشد، اکنون خود به خیابان آمدند. اعتراضات کارگری، دانشجویی و منطقه ای گسترش یافت. کردستان همچنان کانون مقاومت سازمان یافته بود اما این بار شهرهای بزرگ نیز به میدان آمدند.

برای نخستین بار، مشهد در سال ۱۳۷۱ شاهد اعتراضاتی شد که کل ساختار حکومت را هدف قرار داد. این شورش به کشته شدن چندین نفر و تخریب و آتش سوزی گسترده انجامید و حکومت را ناچار کرد امتیازاتی محدود بدهد و استاندار خراسان رضوی، علی جنتی، را برکنار سازد. پس از آن، شورش قزوین در سال ۱۳۷۲ رخ داد که به کشته و مجروح شدن بیش از ۳۰ نفر انجامید. در سال ۱۳۷۴ نیز اعتراضات اسلامشهر، با محور فقر، گرانی، اعتصاب رانندگان مینی بوس و کمبود آب، به یک خیزش اجتماعی بدل شد.



از ۱۳۷۸ با اعتراضات دانشجویی وارد مرحله تازه ای شدیم. پس از آن موج های اعتراضی در فواصل مختلف تکرار شدند. در ۱۳۸۸ میلیون ها نفر به خیابان آمدند و مشروعیت حکومت را به چالش کشیدند. در ۱۳۹۶ اعتراضات سراسری بیش از صد شهر را در بر گرفت و شعارها مستقیما کل نظام را هدف گرفت. در ۱۳۹۸ اعتراضات به شکل بی سابقه ای گسترش یافت و با سرکوبی خونین پاسخ داده شد. در سال های بعد نیز جامعه در حالت جوشش مداوم باقی ماند و اعتراضات کارگری، معلمان، بازنشستگان و دیگر گروه ها ادامه یافت.

در سال ۱۴۰۱ انقلاب زن زندگی آزادی شکل گرفت. این جنبش فقط واکنشی به یک قتل نبود بلکه انفجار انباشتی از خشم و نارضایتی بود. حضور گسترده زنان و جوانان، کنار گذاشتن نمادهای رسمی و گسترش اعتراضات به سراسر کشور نشان داد که جامعه وارد مرحله تازه ای شده است. سرکوب شدید و کشتار گسترده نیز نتوانست این روند را متوقف کند. در ادامه اعتراضات بازاریان و خیزش ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که حتی بخش هایی که پیشتر محتاط بودند نیز وارد میدان شده اند. استفاده از خشونت بی سابقه و حتی تکیه بر نیروهای کمکی خارجی فقط نشانه ضعف بیشتر حکومت بود.

در کنار این شکاف اجتماعی، درون حکومت نیز همواره صحنه درگیری و حذف بوده است. از کنار زدن بنی صدر تا حذف اصلاح طلبان حکومتی، از محدود کردن چهره های منتقد درون نظام تا حصر و حذف سیاسی، این روند ادامه داشته است. بسیاری از کسانی که زمانی در قدرت بودند بعدها به حاشیه رانده شدند و حتی در نقش منتقد ظاهر شدند. این چرخه حذف، حکومت را از درون تهی کرده و آن را به مجموعه ای متکی بر نیروهای امنیتی تبدیل کرده است.

در مجموع این حکومت در هیچ دوره ای پایگاه اجتماعی واقعی نداشته است. حضورهای خیابانی سازمان یافته ساندیس خور یا بسیج شده هرگز نتوانسته اند شکاف عمیق با جامعه را پنهان کنند. بقای آن محصول سرکوب و خشونت بوده است نه رضایت. حتی اگر در سطح جهانی به توافق برسد، در داخل با جامعه ای روبرو است که آن را از خود نمی داند. این وضعیت به معنای تعلیق دائمی است. حکومتی که نه می تواند خود را بازسازی کند و نه می تواند جامعه را با خود همراه کند. در برابر آن جامعه ای قرار دارد که بارها نشان داده آماده تغییر است و هر بار که فرصت یافته این آمادگی را به عمل تبدیل کرده است.

۳ مه ۲۰۲۶

 


۱۴۰۰ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

انقلاب مردم، توده ایها و ماجرای شتر و روباه

با مشاهده تحركات توده ای ـ اكثریتی ها در تقابل با اعتراضات این دوره به جمهوری اسلامی، یاد مثل شتر و روباه، كه اخیرا دوستی برایم تعریف كرد، افتادم. می گویند روباهی به شتری گفت كه یه روز می خورمت. شتر هم بهش خندید كه تو روباه فكسنی، چطور میتونی مرا بخوری. تا اینكه روزی شتر خودش را به مردن می زند و روباه سر رسید و شتر را مرده می بیند. ابتدا برای مطمئن شدن چند بار شتر را گاز می گیرد. وقتی كه «مطمئن» شد كه شتر مرده است، اول محاسبه كرد كه چكار كند. با خودش فكر كرد كه اگر اینجا بخورمش، گرگ سر می رسد و نمی گذارد بخورم؛ پس بهتر است به سوراخم ببرم. روباه دم شتر را محكم به دم خودش می بند و شروع می كند به زور زدن كه «لاشه» شتر را به سوراخش ببرد. چند بار كه زور می زند و شتر هم كه مطمئن می شود دمشان محكم به هم گره خورده است، بلند می شود و روباه را با خود می كشد. در همین حین گرگ سر می رسد و از روباه می پرسد كه كجا می رود؟ روباه هم در جوابش می گوید كه فعلا هر جا شتر برد او هم هست.

این اما ماجرای توده ای ـ اكثریتی های خط امامی است. هر جائی كه رهبران خط امام اینها را ببرند، اینها هم به آنجا می روند. خط امامشان حتی اگر امروز هم نیافتند، چند صباحی بیشتر به افتادنشان نمانده است.

واقعا چه كسانی وقیح تر از توده ایها هستند كه در اعتراضات میلیونی به جمهوری اسلامی، این چنین تلاش برای سر پا نگه داشتن آن را دارند؟! ترسشان را ما متوجه هستیم كه اگر رژیم اسلامی بیافتد، پرونده دست داشتن توده ای ـ اكثریتی ها در كشت و كشتار مردم به دست جامعه خواهد افتاد. فعلا دارند زیر شنل احمدی نژاد ـ رادان ناخونهای پر از چركشان را می جوند. تضمین می كنیم كه این خاكریز دفاع از جمهوری اسلامی را نیز از سر راه برداریم.

٢٧ ژوئن ٢٠٠٩

برای اولین بار در سایت «روزنه» درج گردید.

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

کارگران و مبارزات اجتماعی

خواننده ای پرسیده است که "ایرادی که به شما می گیرند این است که بجای مبارزه برای آزادی کارگران، وقتتان را صرف فعالیت در عرصه‌های دیگری مثل زنان، اعدام، کودکان و غیره می کنید. جواب شما به این ایرادات و انتقادات چیست؟"

نگاه من از عینکی متفاوت به دنیاست
پائین تر به معنی "طبقه کارگر" اشاره خواهم کرد و سعی خواهم کرد نشان دهم که آنچه امروز به نام "طبقه کارگر" و حتی خود "کارگر" به خورد این و آن داده می شود و یا به خورد منتقد ما هم داده شده، ربط زیادی به طبقه کارگر ندارد. ربطی به زندگی واقعی فرد کارگر هم ندارد. اما اجازه بدهید ابتدا اشاره‌ای بکنم به نگاه با عینکی متفاوت.
باید با نگاهی متفاوت از عینکی که استالین و مائو بر چشمان چپهای سنتی گذاشته اند، دنیا را نگاه کرد. یادم می آید در دهه ٩٠ قرن گذشته، با دوستی از آمریکای جنوبی که با "کمونیسم" سنتی طرفدار استالین - مائو خیلی خوب آشنا بود، همکلاس بودم. وقتی که به نقدم به کمونیست خودش توجه کرد، یک روز با یک حالتی سمپاتی گفت: "کمونیسم تو سمپاتی جلب می کند." در همین دوره بود که برنامه "یک دنیای بهتر" منتشر شده بود و یک نسخه از آن را به یکی از دوستان قدیمی عضو حزب توده دادم که بخواند. بعد از خواندن گفت که نمی شود ایراد منطقی ازش گرفت. باز در همین سالها بود که یک آشنائی در ارومیه با چند نسخه از برنامه "یک دنیای بهتر" دستگیر شده بود. می گفت که قاضی پرونده آن را در برابر او مطالعه کرد و گفت: "اینگونه نوشته ها جوانان را به راحتی فریب خواهند داد"!
رفیق مهاجری از هند عضو حزب کمونیست کانادا (مارکسیست – لنینیست) که تازه "مائوئیست" را از آن انداخته بودند، بعد از مطالعه برنامه "یک دنیای بهتر" تعداد قابل توجهی از این برنامه را از من گرفت و گفت برای رفقایش در هند خواهد فرستاد. گفت که رفقای ما در هند به اینگونه مباحث و اینگونه جهان بینی احتیاج دارند.
می خواهم از این عینک به دنیا نگاه کنم. به مبارزه کارگر و رهائی کارگر. به ربط مبارزه برای لغو اعدام به رهائی کارگر. به مبارزه بری رفع تبعیض از جوان همجنسگرا به رهائی کارگر. به ربط دخالت در اعتراض بر علیه اسلام و دیگر مذاهب آدمکش به رهائی کارگر. عینکی که ورای مبارزه روزمره ما برای معیشت و رفاه، به انسان بعنوان یک موجود "مقدس" نگاه می کند. در جهانی که با این عینک می بینم، انسان به صرف انسان بودن، "مقدس" است و ربطی به مذهبش، به جنسیتش، به کشش جنسی اش، به زبان و ملیت و قومیتش، به نظر سیاسی اش و غیره ندارد. این عینک پایمال شدن حرمت این انسان را نمی پذیرد. دست درازی به جانش را ممنوع اعلام کرده است؛ حتی جان کسانی که ظاهرا دفاع از آنها عجیب به نظر برسد! در برابر بیحقوقی زن و کودک و دیگرانی که ضایع شدن حقوقشان برای نسلها عادی به نظر می رسید، سکوت نمی کند. از نظر من این عینک، عینک کارگر به زندگی و مبارزه خود است. و من با نگاه از این عینک دنیا را و کسانی که در آن برای تغییر فعالیت می کنند، می سنجم.

ایرادگیران از ما چه کسانی هستند؟
تصورم این است که این ایرادگیران، چپ‌های سنتی‌ای هستند که پرونده و کارنامه شان پر است از تناقض و "اشتباهات دهشتناک". در بین این به اصطلاح چپها در ایران، کسانی که امروز می گویند درباره ستم و اجحافاتی که بر زنان، کودکان، اعدامی ها، معتادان و غیره می رود، حرف نزنید و به کارگر بچسبید، همانهایی هستند که در دوره خودش می گفتند زن ایرانی فرهنگ و چادر ایرانی اش را حفظ می کند. کسانی که امروز این همه طرفدار کارگر شده اند، با ما که می گفتیم نباید از کوبیدن ناسیونالیسم کوتاه بیائیم، قهر کرده و راهشان را جدا می کردند. کسانی هستند که با آمدن خاتمی دشمن اصلی ما شدند که چرا به پرچمدار گفتگوی تمدنها بی حرمتی می کنیم. که خاتمی آمده جمهوری اسلامی را اصلاح کند و دوره انقلابات و تقابل کارگر و سرمایه دار سر آمده است. دوره‌ای طولانی با این به اصطلاح چپ جنگیدیم که به او بقبولانیم برای کارگر "اسلام ما و اسلام آنها" نداریم! که مذهب و الهیات رهائیبخش نداریم. اسلام از هر نوعش و همه مذاهب، از هندوئیسم گرفته تا اسلام و یهودیت و مسیحیت و بهائیت و غیره جنایتکارند. چندین دهه با اینها درگیر بودیم که بهشان بقبولانیم اعدام یک قتل عمد دولتی است. که اعدام اعلام جنگ بورژوازی به کل جامعه است، نه فقط فرد زیر دار اعدام. اینها کوتاه نمی آمدند و پافشاری می کردند که اعدام انقلابی داریم و جنایتکاران الا و بلا باید به سزای جنایتشان فقط با اعدام برسند. این ایرادگیران نه تنها طرفدار اعدام بودند، بلکه بعضی از آنها، مثل فدائیان اکثریت، حزب رنجبران و حزب توده خود گروه فشاری به جمهوری اسلامی بودند که چرا در اعدام ضدانقلابیون "طرفدار امپریالیسم آمریکا" کوتاهی می کند. مثل بابک زهرایی که شناخته شده ترین تروتسکیستهای آن دوره بود، مشاور بنی صدر شده بودند. سازمان فدائیان اکثریت در اطلاعیه ای به تاریخ ٢٧ خرداد ١٣٦٠ در شماره ١١٤ نشریه "كار" و بدنبال صدور حكم ابد برای عباس امیرانتظام توسط جمهوری اسلامی می نویسد: "ما رأی دادگاه را تأیید می‌کنیم و کیفر مربوطه را درخور خیانت‌های ارتکاب شده ارزیابی می‌نمائیم. ما قاطعیتی را که در این رأی به کار رفته ارج می‌نهیم ..."
با اینها سالها جنگیدیم که کودک مذهب ندارد و نباید به والدینش اجازه داد مذهبشان را به کودک تحمیل کنند. ایراد می گرفتند که نمی شود از آزادی بیان و عقیده بدون قید و شرط دفاع کرد. پافشاری ما را در دفاع از آزادی بیان "لیبرالی" میشناختند اما انها آزادی بیان خلق را قبول داشتند، و بزعمشان باید آزادی بیان ضدخلقی‌ها را سرکوب کرد! در قاموس اینها همجنسگرائی یک بیماری بود که این بیماران باید مداوا می شدند و یا مثل برخورد مائو به معتادان در چین، همه را به جزایری دور دست می فرستادند که آرام آرام از بین بروند.
در دنیای این ایرادگیران، دشمن کارگر نه ارتجاع از هر نوعش، بلکه "امپریالیسم آمریکا"! است. بیخود نیست که در صحنه سیاست دوستان اینها از مرتجع ترین افراد و دولتهایی هستند که خودشان را "ضدامپریالیست" معرفی کرده اند. طالبان، احمدی نژاد و جمهوری اسلامی، قذافی، چاوز، صدام حسین، پوتین، حماس، بشار اسد، مقتدا صدر، حزب الله و داعش و جانوران این تیپی در کمپ اینها هستند. هر یهودی ستیزی از نظر اینها ضد صهیونیست است و دوست اینها!
خوشحالم که بعضی از این ایرادگیران، که کارگر در هیچ کجای معاملات سیاسی آنها قرار نداشت، امروز حداقل پافشاری به دفاع از اعدام را فعلا زیر فرش کرده اند. خوشحالم که دیگر از مذهب "خودی" به آن شیوه قدیم دفاع نمی‌کنند. خوشحالم که از زن علنا نمی‌خواهند حجابش را رعایت کند! خوشحالم که طرفدار کارگر شده‌اند و انتظار دارند باید همه بحثها حول کارگر دور بزند. با تمام ایرادهایی که هنوز به آنها وارد است، این اما یک گام بجلوست.
من اما از میان این چپ با این سابقه، فقط آنهایی را ستایش می کنم که در این موارد سکوت کرده اند!

این "دیگران" چه کسانی هستند؟
اگر منظور از "دیگران" بورژوازی و طبقه بورژواست، بحثی نیست. اما آنچنانکه از سئوال بر می آید، منظور از "دیگران" زنان، کودکان، محکومین به اعدام، همجنسگراها، جوانان و غیره است. دوقطبی "کارگران و دیگران" ساخته ذهنیتی وارونه است که همزاد کمونیسم استالین و مائو است. درست است که کسی در بین چپهای ایران دیگر علنا از استالین و مائو دفاع نمی کند، اما مائوئیسم و کمونیسم پروروس سنتی بسیار قدیمی و جان سخت است که پیشروی کارگر در مبارزه را بسیار کند می کند. این "کمونیسم" اگر از آزادی زن و آزادی بیان دفاع نمی کند، در عوض از آزادی بورژوازی ملی و خودی دفاع تا سر حد مرگ می کند. اگر برای او مبارزه برای آزادی زن و رفع تبعیض حاشیه ای است، همسنگری با ناسیونالیسم جبهه عمده مبارزه‌اش است. تقویت ارتجاع اسلامی جبهه های اصلی نبردش است. در صحنه سیاست ایران، امروزه متأسفانه در مقابل آن چپ، گاها دیده ایم که جریانات غیر کمونیست از پاره‌ای از حقوق زنان و کودکان و بی دینها دفاع می کنند. این برای آزادیخواهی یک دستاورد است که هیچکس نمی تواند به دفاع از آزادی بی اعتنا باشد، اما در عین حال تراژدی هم هست که در جامعه ای "چپ" ظاهرا طرفدار آزادی را کسی به عنوان طرفدار آزادی زن و لغو اعدام و آزادی بیان و مدافع اقلیتها نداند!
اگر کارگر برای آزادی تشکل مبارزه می کند، زن هم برای آزادی از حجاب و آزادی از تبعیض و نابرابری حقوقی و غیره مبارزه می کند. اگر کارگر برای افزایش دستمزد تا سطحی که بشود از گرسنگی تلف نشد مبارزه می کند، اقلیت قومی و مذهبی برای رفع تبعیض مبارزه می کند. برای حقوق برابر شهروندی مبارزه می کند. کسی که جانش را می خواهند بگیرند و اعدامش کنند، برای زنده ماندن تلاش می کند. کارگری را که برای سیر کردن شکم کودکش یک قرص نان برداشته و دستگیر شده و در حین تلاش برای فرار کسی را به قتل رسانده، اکنون می خواهند قصاصش کنند. کسی که از این زیر اعدامی دفاع نکند، از افزایش دستمزد هیچ کارگری هم دفاع نمی کند. کسی که برای رفع تبعیض بر علیه زن مبارزه نمی کند، برای تأمین مهد کودک زن کارگر هم مبارزه نمی کند. اینها تلاش کارگر در چهارچوب جامعه سرمایه داری است که یک کمونیست باید در جلوی همه این تلاش و مبارزات و اعتراضات باشد.
مهمتر اینکه اگر طبقه سرمایه دار بتواند تلاش زن برای برابری را سرکوب کند، بتواند تلاش جوان برای انسان به حساب آمدن را سرکوب کند، اگر تلاش برای حقوق کودک سرکوب بشود، سرکوب کارگر در تلاشش برای افزایش دستمزد برایش آسانتر است. آن کدام آدم چپ جدی است که هنوز این بدیهیات را نمی داند؟!
برای ایرادگیران ما جامعه موزائیکی است از اصناف که هر کدام حق و حقوقی صنفی دارند که بعضی از این حقوق از نظر این "چپ" قابل دفاعند، بعضی ها نه. اصلا مبارزه برای حقوقشان، مشکل خودشان است. کارگر صنفی است مثل دیگر اصناف با اتحادیه‌های خودشان. زنان صنفی هستند با وکلای فمنیست خودشان. اگر کسی اعدام می شود برای این است که انتخاب بدی کرده است! می توانست برود دنبال کار بهتری که مجبور به رو آوری به جنایت نمی شد! در نگاه این ایرادگیران رشد کرده در منجلاب مذهب، برای اصلاح جامعه زندان ضروری است. فقط زندانیان سیاسی "چپ" قابل دفاعند. کسی که به اعتیاد روی آورده است دیوانه است. این دنیای وارونه، دنیای این ایرادگیران ما که اکنون طرفدار کارگر هم، ظاهرا، شده اند می باشد.

آزادی کارگران بدون آزادی "دیگران"!
نکته مهم دیگری که باید به آن در همین رابطه پرداخته شود، مبارزه کارگر برای آزادی است. مبارزه کارگر در متنی که ایرادگیران ما به آن اشاره می کنند، مبارزه برای آزادی نیست. مبارزه برای رفرم است که بالاتر گفتم ما باید جلوی این مبارزات و اعتراضات باشیم. مبارزه برای اینکه بشود نفس کشید و در این دنیای وحشتناک، خفه نشد. و گرنه کارگر که در جامعه ای سوسیالیستی بدون آزادی دیگران هم، بدون لغو اعدام، بدون آزادی زن، بدون خلاصی فرهنگی، بدون لغو تبعیض از اقلیتهای زبانی و غیره آزاد نمی شود. کارگر حتی بدون آزادی فرد بورژوا از بورژا بودن و زندگی را بر دیگران حرام کردن هم، آزاد نمی شود. بدون رها کردن آخوند و کشیش و خاخام از جهالت، نمی تواند آزاد باشد. کل جنگ کارگر رها شده از قیود جامعه طبقاتی برای پس زدن عادات و سنن قدیمی، برای تلاش بورژواها برای بازگشت به قدرت، همین تلاش برای آزادی واقعی است.
شاید اشاره به تجارب تاریخی در غرب جواب بهتری باشد به ایرادگیران ما. اگر در غرب چپ امروز جلوی اعتراض کارگر است و او را مثلا فقط در جلوی اعتراضات کارگری می بینیم، به این دلیل ساده است که همین چپ در دوره ای که زن موقعیتی مثل موقعیت زنان در ایران داشت، جلوی صف اعتراض زنان بود. چپ اروپائی چنان در مبارزه برای رفع تبعیض بر علیه همجنسگرایان جلوی صحنه بود که گاها من یکی را به این اشتباه می انداخت که اعتراض در جبهه دیگری هم در جریان است؟ یا اینکه اعتراض برای رفع تبعیض بر علیه همجنسگرایان تمام اعتراض در این جوامع است!؟ اعتراض چپ برای رفع تبعیض بر سیاهان نمونه دیگری است که چپ اروپا و آمریکا فعالترین نیروی این جنبشها بودند. چپ در اروپا جلوی صف مقابله با یهودی ستیزی بود. اگر چپ را درگیر مبارزه برای حقوق زنان و لغو اعدام و حقوق کودکان و غیره نمی بینیم، برای اینکه مبارزه اش را کرده و دارد میوه اش را می چیند. اگر چپ را در سوئد و هلند و سوئیس در مبارزه بر علیه تبعیض بر علیه زنان، اقلیتها و نقض حقوق کودک نمی بینیم، بخاطر این است که نابرابری زن و مرد در این جوامع تقریبا حل شده است. کسی را آنجا دیگر اعدام نمی کنند. تبعیض بر علیه اقلیتها جرم محسوب می شود. نقض حقوق کودک پیگرد قانونی دارد.

از آنها بپرسید که برای کارگران چکار کرده‌اند؟
قبل از ادامه بحث این را بگویم که اگر با کسی از این ایرادگیران مواجه شوم، از ایشان خواهم پرسید که اگر برای ریحانه جباری و سکینه محمدی و فلان مشکل زنان و بهمان مشکل کودکان و آن مشکل جوانان و این مشکل اقلیتها و تحمیق مذهبی کودکان کاری نکرده‌اید، برای کارگران چکار کرده‌اید؟ در کدام مبارزه بر سر افزایش دستمزد ردی از شما را می‌شود پیدا کرد؟ در کدام اعتراض به عدم پرداخت دستمزدها حضور داشته‌اید؟ در کدام اعتراض به سرکوب تشکل‌های موجود کارگری بوده اید؟ نماینده کدام کارگران هستید؟ کدام کشور و کدام خیابان اعتراض کارگر ایرانی را نمایندگی کرده اید؟ برای اعتراض متشکل به زورگوئی به کارگران قراردادی و سفید امضاء دست چند نفر را در دست هم گذاشته اید؟ چند کمپین برای رساندن صدای کارگران سرکوب شده ایرانی راه انداخته اید؟ کارگران کدام کارخانه به امید وجود شما در مبارزه به زندگی و آینده امیدوار شده اند؟ بقول چارلز دیکنز: "به من فاکت بده! فاکت!"

طبقه کارگر و دیگران
اما چرا چپهای سوسیالیستی که از آنها در اروپا اسم بردم در این جوامع خود را درگیر این مبارزات کردند؟ چرا مارکس در کنار سازمان دادن انترناسیونال اول و نوشتن کاپیتال، درباره اعدام و آزادی بیان و مطبوعات هم اظهار نظر می کرد و پرچمدار می شد؟ چرا ما خودمان را مشغول لغو حکم اعدام این و آن می کنیم؟ چرا مسئله زن، مسئله ماست؟ چرا درباره فلسطین و غزه و اسرائیل حرف می زنیم؟ چرا مارکس و تروتسکی و این و آن خود را درگیر مسئله یهود می کردند. چرا لنین درباره حق تعیین سرنوشت ملل حرف می زد؟ و هزار و یک چرای دیگر.
ابتدا این را بگویم که حزب کمونیست کارگری، حزب کارگران در خط تولید و حزب طبقه کارگر است. در تک تک مبارزات کارگران حضور فعال داشته است. صدای کارگران در اعتراضشان بوده ایم. در هر مبارزه ای راه نشان داده ایم و با فعالین و توده های کارگر تبادل نظر کرده ایم. شهرها را به حمایت از اعتراضات کارگری فراخوانده و سازمان داده ایم. صدای اعتراض کارگر در تمام مجامع مهم بین المللی، از آی ال او تا تی یو سی تا کنگره کار کانادا، تا کنفرانس لیبراستارت تا خیابانهای مصر و عراق و تونس و پاریس و توکیو و لندن بوده ایم. صدای اعتراضات کارگران در رسانه ها بوده ایم. در صف اول مبارزه کارگر برای افزایش دستمزد و نقد کردن دستمزدهای پرداخت نشده شان بوده ایم. نگذاشته ایم عمله و اکره جمهوری اسلامی، از محجوب و صادقی و جلودار زاده گرفته تا کسانی که زیر نام هیأت مٶسس سندیکاهای کارگری دنبال موسوی و مصطفی معین افتادند را به نام نماینده کارگران به کسی قالب کنند.
اما مبارزه کارگر با سرمایه دار و سیستم سرمایه داری فقط محدود به چهاردیواری کارخانه، محدود به مبارزه بر سر افزایش دستمزد و بیکارسازی ها نیست. کارگر بعنوان یک طبقه در برابر طبقه سرمایه دار و در برابر سیستم سرمایه داری ظاهر می شود. طبقه کارگر چند کارگر آچار و داس بدست و یا پشت میز کامپیوتر نشسته نیست. طبقه ای است با تاریخی از مبارزه بر سر حق رأی برابر، بر سر آزادی و برابری و رفع ستم ملی و ستم جنسی، تاریخ مشترکی است از مبارزه برای برابری زن و مرد. یک سرش مارکس و تامس پین و سانس کلوتها و انقلاب فرانسه و انقلاب اکتبر است، سر دیگرش کارگران بافق و مبارزه برای لغو حکم اعدام ریحانه و سکینه. یک سرش مبارزه برای رفرم است، سر دیگرش تلاش برای تحزب و گرفتن قدرت سیاسی و خلع ید از بورژوازی و سازمان دادن انقلاب کارگری. "کارگر، تو برو بر سر میزان دستمزدت بحث و اعتصاب کن!" توهین است به مارکس و لنین و انقلاب اکتبر و انقلاب فرانسه! توهین است به اسپارتاکوس. توهین است به شأن انسان و تک تک کارگران! توهین است به انقلاب ایران که تفکر ارباب و رعیتی شاهنشاهی را برای همیشه به گور سپرد. توهین است به تلاش یک دنیا مبارزه برای حق رأی برابر، تلاش برای برابری زن و مرد، تلاش برای ورانداختن تفکر ارباب و رعیتی!
اما اجازه بدهید اینجا و قبل از اتمام این مطلب، چند کلمه ای هم درباره تعریف "طبقه کارگر" هم بگویم. بقول ای پی تامسون، E. P. Thompson، نویسنده "ساختار طبقه کارگر انگلیس" "طبقه یک پدیده تاریخی است که وقایع ظاهرا مجزا را، چه در مواد خام تجربه و چه در آگاهی، به هم متصل می کند." می گوید که "بر این نکته که پدیده ای تاریخی است، تأکید می کنم." می گوید "طبقه ساختار و یا حتی رسته نیست؛ بلکه اتفاق می افتد. و می توان نشان داد که در روابط انسانها اتفاق می افتد." و نتیجه می گیرد که "این روابط اگر چه سیال و تاریخی است، اما در متن واقعی و بین انسانهای واقعی است. عشق بدون عشاق معنا ندارد. احترام بدون ارباب و رعیت معنا ندارد." طبقه هم بدون انسان‌های واقعی معنا ندارد. تجربه است، شیوه زندگی است. تجربه تاریخی و به ارث برده، انسان‌ها را در یک رابطه واقعی و در متنی واقعی قرار می دهد.
طبقه حاصل تجارب تاریخی، چه به ارث برده شده و چه در روابط مشترک حی و حاضر کسب شده، است که انسانها در روابط خود منافع مشترک خود را با پوست و گوشت احساس می کنند و آنجا که به اندازه کافی از آن آگاه باشند، فرموله می کنند و آن را با منافع گروه دیگری از طبقه ای دیگر در تضاد و تناقض می بینند. باز بقول تامسون، تجربه طبقه علی العموم با روابط تولیدی‌ای که انسانها در آن بدنیا می آیند و یا غیرارادی وارد آن شده‌اند، تعیین می گردد.
اما اگر اینطوری نباشد و "طبقه کارگر" را با عینک صنفی بنگریم، آنوقت معلوم نیست چه کسی عضو این طبقه هست و چه کسی نیست!؟ اعضای خانواده فرد کارگر کجای این طبقه قرار می گیرند؟ معلوم و پرستار و کارمند جزء کجای این طبقه هستند؟ جنب و جوش خانواده های کارگران را چگونه باید بررسی کرد؟ و هزار و یک معیار دیگر!

حالا، به ایرادگیران ما بگوئید که با این معیار و تعریفی که از طبقه کارگر دادم، مبارزه برای لغو حکم اعدام، برابری زن و مرد، دفاع از حقوق برابر شهروندی، مبارزه برای حقوق کودک و همجنسگرا و پناهنده، در مرکز ثقل مبارزه کارگری است.
١٠ اکتبر ٢٠١٤

(کارگر کمونیست ۳۳۳)

۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

فریبرز رئیس دانا، در جبهه یکی از جناح‌های رژیم اسلامی

فکر می کنید آنهایی که ظاهرا مستقل از رژیم اسلامی هستند و دائم در فکر انداختن این رژیم به توده‌های مردم سرکوب شده هستند چکار می کنند؟ اگر جوابتان این است که می خواهند یک جناح از رژیم را بهتر از دیگری معرفی کنند، جوابتان درست است. فریبرز رئیس دانا در گفتگوئی با ایلنا درباره استیضاح رضا فرجی دانا، که یکی از وزرای کابینه دولت روحانی، که نزدیک به ۸۰۰ اعدامی در پرونده یکساله اش دارد، می گوید: "سیاستهای دانشگاهی دولت احمدی‌نژاد ضد دانشگاه بوده است. متاسفانه هنوز هم بسیاری از دروس پیشرفته در دانشگاه‌ها اجازه تدریس ندارند. سیاستهای دانشگاهی دکتر فرجی دانا سیاستهای دانشگاهی‌تر بوده است." " پس از ورود فرجی دانا به وزارت علوم شاهد بازگشت اساتید ودانشجویانی بوده‌ایم که ناجوانمردانه در سال‌های پیش از حقوق خود محروم بوده‌اند".
همینجوری رژیم اسلامی را توانسته اند به مردم بیاندازند. یک دوره ای حزب رنجبران می گفت بنی صدر جبهه مترقی و قابل پشتیبانی در این رژیم است؛ یک دوره ای حزب توده و سازمان فدائیان خلق اکثریت، در کنار دفاع از کلیت جمهوری اسلامی، زیر عبای خامنه ای و بهشتی و رفسنجانی شمشیر می زدند؛ دوره ای هم همه این جانوران افتادند پشت سر خاتمی که اصلاحات می آورد و اکنون هم فریبرز رئیس دانا می خواهد قرباغه روحانی را رنگ زده و به حساب قناری به مردم بیاندازد.
اما مردم می دانند که رژیم جمهوری اسلامی، با همه جناح و باندهایش رژیمی است جنایتکار و همه کاسه لیسان نان به نرخ روز خور هم همدست جنایتهای این باندها هستند. وجود انگل خود را مدیون توحش و سرکوب بیش از سه و نیم دهه حکومت منحوس رژیم اسلامی هستند. با رفتن این رژیم، پرونده کسانی مثل رئیس دانا و دیگر شاگردان کیانوری و استالین هم بسته خواهد شد.

لینک مصاحبه رئیس دانا با ایلنا:


۲۵ اوت ۲۰۱۴

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

چرا سازمان فدائیان اكثریت منفور است؟

"هيئت سياسی ـ اجرائی سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت)" اخیرا اعلامیه ای منتشر كرده است تحت عنوان "گفتگو و نقد آری، تهمت و تخریب نه!" در این اطلاعیه كه سوتیتر آن هم "موج جدید تخریب سیمای سازمان" است، عنوان شده است كه سیمای سازمان اكثریت در چند هفته اخیر توسط ارگانهای اطلاعاتی و تبلیغی جمهوری اسلامی و بدخواهان این سازمان تخریب شده است. بدخواهان این سازمان هم سلطنت طلبان، نیروهای سابق و فعلی اقلیت، پیكار، بخشی از كادرهای خود این سازمان كه اكنون از آن جدا شده اند و "برخی جریانهای تندرو" عنوان شده است. در بخشی از این اعلامیه آمده است: "اقدامات اين مجموعه عليه سازمان ما، اخيرا همسو و همزمان شده است. لذا ما شاهد سربرآوردن کمپين عليه سازمان در شبکه اجتماعی فيسبوک، پرونده سازی توسط برخی نيروها و متهم کردن سازمان به لو دادن اعضای جريان های چپ در سال های ١٣٥٩ ـ ١٣٦١ بدون ارائه مدرک و سند، فحاشی و لجن پراکنی در برخی برنامه های پالتاکی و راديوئی، انتشار مطالبی نظير "سازمان فدائیان خلق ایران (اكثریت) اعلام انحلال كند"، از صندوق در آوردن برخی مطالب کهنه و انتشار آن ها در سايت ها و فيسبوک، انتشار مقالات و کوبيدن سازمان به خاطر مشارکت اعضائی از آن در اين و يا آن کنفرانس و يا گفتگو با نيروهای جنبش سبز." حق سوزی است اگر كسی بدون ارائه مدرك و سند چیزی به این سازمان بگوید، از اینرو یکی از این اسناد را از زبان یکی از رهبران این جریان نقل می کنم:
"يادم می آيد به تصميم رهبری سازمان، زنده ياد رفيق جواد، عليرضا اکبری شانديز، مقاله ای بدون امضاء نوشت در نشريه کار و بحث کرد که اين اعدام ها به زيان انقلاب است و بايد متوقف شود. از پی آن اسدالله لاجوردی از اوين زنگ زد و نام نويسنده آن مقاله را خواست. ما در جلسه دبيران سازمان تصميم گرفتيم مدير مسئول نشريه، رفيق منصور، محمدرضا غبرابی، که قبلا به حکومت معرفی شده بود، پاسخگو شود. او رفت و لاجوردی او را گروگان گرفت تا نويسنده اصلی مقاله خود را معرفی کند. رفيق منصور، بی هيچ اتهامی گروگان ماند. حتی پس از دستگيری رفيق جواد در کردستان، اعدامش کردند. رفيق منصور تنها قربانی نبود. در سال های ۶۰ و ۶۱ حدود ۱۲۰ نفر از رفقای ما بدون هيچ اتهام يا پرونده اي، در اينجا و آنجا به جوخه های اعدام يا به چوبه های دار سپرده شدند." این بخشی از نوشته ای است از فرخ نگهدار كه در شماره ٩٧ نشریه "آرش" درج شده است.