۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

رژیمی بی آینده بدون هرگونه پایگاه اجتماعی

جمهوری اسلامی حتی با اتکا به سرکوب عریان و کشتار گسترده هیچ چشم انداز پایداری برای ماندن در ایران ندارد. این فقط یک داوری سیاسی نیست بلکه نتیجه چهار دهه تجربه عینی یک جامعه است که هر بار فرصت یافته فاصله خود را با این حکومت با صدای بلند اعلام کرده است. حتی اگر این رژیم بتواند با امریکا یا اسراییل یا دیگر قدرت ها به توافق برسد، مسئله اصلی در داخل حل نمی شود. شکاف میان حکومت و جامعه چنان عمیق و ریشه دار است که با هیچ معامله خارجی پر نمی شود. مردم ایران نه فقط ناراضی بلکه در موقعیت انتظار و آمادگی هستند. انتظار فرصتی که بتوانند این نظم عقب مانده و بیگانه با زندگی خود را کنار بزنند. این شکاف نه مقطعی است و نه قابل ترمیم، بلکه به بخشی از واقعیت روزمره جامعه تبدیل شده است.

از همان روزهای نخست که این حکومت با اتکا به رسانه های مهندسی افکار به ویژه بی بی سی و با برجسته سازی خمینی و سوار شدن بر موج ضد امریکایی و جهان سومی به جامعه تحمیل شد، وعده های فریبکارانه آخوندی یکی پس از دیگری رنگ باخت. از آزادی بیان برای همه تا آب و برق مجانی، از عدالت اجتماعی تا احترام به حقوق زنان و اقلیت ها، همه این وعده ها خیلی زود جای خود را به سرکوب و حذف داد. در همان حال بخش هایی از اپوزیسیون از جمله جبهه ملی، سازمان چریک های فدایی خلق و مجاهدین که نیروهای اصلی اپوزیسیون بودند به این وعده ها اعتماد کردند و عملا به تثبیت نظم تازه کمک کردند و مردم را به بازگشت به خانه ها فراخواندند. اما جامعه خیلی زود واکنش نشان داد. تنها چند هفته پس از سقوط حکومت شاه، زنان در ۸ مارس ۱۳۵۷ در برابر فرمان حجاب اجباری به خیابان آمدند. این اعتراض گسترده نخستین نه بزرگ اجتماعی به حکومت اسلامی بود و نشان داد شکاف از همان آغاز شکل گرفته است.

جامعه در سال های نخست در وضعیتی آمیخته با امید و خودفریبی به زندگی زیر سلطه حکومت ادامه داد. بسیاری تصور می کردند این وضعیت موقتی است و آخوندیسم نیز خواهد گذشت. اما با قانونی شدن ممنوعیت ها، از الکل و موسیقی تا آپارتاید جنسیتی، زندگی روزمره به میدان تقابل تبدیل شد. مهمانی های پنهانی، موسیقی زیرزمینی، مقاومت در برابر حجاب اجباری و حتی شوخی های روزمره با قوانین، همه نشانه هایی از تمسخر عملی نظم رسمی بود. این وضعیت را می توان با جوامعی مانند اتحاد شوروی در سال های پایانی یا برخی کشورهای اروپای شرقی مقایسه کرد که در آنها قانون رسمی از زندگی واقعی مردم جدا شده بود و جامعه راه خود را می رفت.

در دهه شصت حکومت برای درهم شکستن کامل انقلاب ۵۷ به سرکوبی بی سابقه دست زد. ده ها هزار نفر از نیروهای سیاسی مختلف از لیبرال تا سوسیالیست و همچنین اقلیت های مذهبی اعدام شدند یا زیر شکنجه نابود شدند. حتی نیروهایی که در تثبیت حکومت نقش داشتند نیز از این سرکوب در امان نماندند. حذف مجاهدین، حذف حزب توده و فدائیان اکثریت، تصفیه نیروهای ملی مذهبی و حتی کنار زدن چهره هایی از درون خود نظام نشان داد که این حکومت هیچ شریکی را تحمل نمی کند. پایه های آن از همان زمان نه بر رضایت بلکه بر ترس بنا شد.

جنگ هشت ساله و فضای امنیتی دهه شصت امکان هرگونه اعتراض را محدود کرد. جامعه ناچار شد با ظاهرسازی زندگی کند. ریش گذاشتن، شرکت در مراسم مذهبی، نصب تصاویر آخوندها و رعایت ظواهر دینی به بخشی از بقا تبدیل شد. اما در پس این ظاهر، نارضایتی عمیق جریان داشت. این وضعیت را می توان در خاطرات جمعی آن دوره دید، جایی که مردم در خلوت خود چیز دیگری بودند و در فضای عمومی چهره ای دیگر داشتند.

دهه هفتاد نقطه تغییر بود. جامعه از انتظار منفعل عبور کرد و به کنش فعال رسید. اگر پیشتر بسیاری امید داشتند یک روز از خواب بیدار شوند و این حکومت دیگر وجود نداشته باشد، اکنون خود به خیابان آمدند. اعتراضات کارگری، دانشجویی و منطقه ای گسترش یافت. کردستان همچنان کانون مقاومت سازمان یافته بود اما این بار شهرهای بزرگ نیز به میدان آمدند.

برای نخستین بار، مشهد در سال ۱۳۷۱ شاهد اعتراضاتی شد که کل ساختار حکومت را هدف قرار داد. این شورش به کشته شدن چندین نفر و تخریب و آتش سوزی گسترده انجامید و حکومت را ناچار کرد امتیازاتی محدود بدهد و استاندار خراسان رضوی، علی جنتی، را برکنار سازد. پس از آن، شورش قزوین در سال ۱۳۷۲ رخ داد که به کشته و مجروح شدن بیش از ۳۰ نفر انجامید. در سال ۱۳۷۴ نیز اعتراضات اسلامشهر، با محور فقر، گرانی، اعتصاب رانندگان مینی بوس و کمبود آب، به یک خیزش اجتماعی بدل شد.



از ۱۳۷۸ با اعتراضات دانشجویی وارد مرحله تازه ای شدیم. پس از آن موج های اعتراضی در فواصل مختلف تکرار شدند. در ۱۳۸۸ میلیون ها نفر به خیابان آمدند و مشروعیت حکومت را به چالش کشیدند. در ۱۳۹۶ اعتراضات سراسری بیش از صد شهر را در بر گرفت و شعارها مستقیما کل نظام را هدف گرفت. در ۱۳۹۸ اعتراضات به شکل بی سابقه ای گسترش یافت و با سرکوبی خونین پاسخ داده شد. در سال های بعد نیز جامعه در حالت جوشش مداوم باقی ماند و اعتراضات کارگری، معلمان، بازنشستگان و دیگر گروه ها ادامه یافت.

در سال ۱۴۰۱ انقلاب زن زندگی آزادی شکل گرفت. این جنبش فقط واکنشی به یک قتل نبود بلکه انفجار انباشتی از خشم و نارضایتی بود. حضور گسترده زنان و جوانان، کنار گذاشتن نمادهای رسمی و گسترش اعتراضات به سراسر کشور نشان داد که جامعه وارد مرحله تازه ای شده است. سرکوب شدید و کشتار گسترده نیز نتوانست این روند را متوقف کند. در ادامه اعتراضات بازاریان و خیزش ۱۴۰۴ بار دیگر نشان داد که حتی بخش هایی که پیشتر محتاط بودند نیز وارد میدان شده اند. استفاده از خشونت بی سابقه و حتی تکیه بر نیروهای کمکی خارجی فقط نشانه ضعف بیشتر حکومت بود.

در کنار این شکاف اجتماعی، درون حکومت نیز همواره صحنه درگیری و حذف بوده است. از کنار زدن بنی صدر تا حذف اصلاح طلبان حکومتی، از محدود کردن چهره های منتقد درون نظام تا حصر و حذف سیاسی، این روند ادامه داشته است. بسیاری از کسانی که زمانی در قدرت بودند بعدها به حاشیه رانده شدند و حتی در نقش منتقد ظاهر شدند. این چرخه حذف، حکومت را از درون تهی کرده و آن را به مجموعه ای متکی بر نیروهای امنیتی تبدیل کرده است.

در مجموع این حکومت در هیچ دوره ای پایگاه اجتماعی واقعی نداشته است. حضورهای خیابانی سازمان یافته ساندیس خور یا بسیج شده هرگز نتوانسته اند شکاف عمیق با جامعه را پنهان کنند. بقای آن محصول سرکوب و خشونت بوده است نه رضایت. حتی اگر در سطح جهانی به توافق برسد، در داخل با جامعه ای روبرو است که آن را از خود نمی داند. این وضعیت به معنای تعلیق دائمی است. حکومتی که نه می تواند خود را بازسازی کند و نه می تواند جامعه را با خود همراه کند. در برابر آن جامعه ای قرار دارد که بارها نشان داده آماده تغییر است و هر بار که فرصت یافته این آمادگی را به عمل تبدیل کرده است.

۳ مه ۲۰۲۶

 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر