دلم میخواهد مثل
فیدور داستایوسکی (Fyodor
Dostoevsky)
فرو بروم در هزارتوی ذهن اینها. از پلههای تاریک مغزشان بالا بکشم و از آن بلندی،
تماشایشان کنم، ببینم در آن جمجمهها چه میجوشد؟ شعور است یا شیدایی؟ باور است یا
بازی؟
راستی اینها
فرستادگان جمهوری اسلامیاند، یا دلدادگان واقعی ساواک و تخت پهلوی؟ و اگر عاشقاند، این همه عطش حذف و نفرت را از
کدام دخمه تاریخ به ارث بردهاند؟
گاهی خیال میکنم
ری برادبری (Ray Bradbury)
با ماشین زمانش تا امروز آمده، این جماعت
را دیده، و بعد هراسان نشسته و "فارنهایت ۴۵۱" (Fahrenheit 451) را
نوشته است، نه درباره سوزاندن کتابها، که درباره آدمهایی که پیش از کتاب، عقل خود را
به آتش کشیده اند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر