محراب عبدالله زاده را کشتند. نه در یک نبرد، نه
در یک دادگاه عادلانه، بلکه در اتاق های تاریک اعتراف گیری و در سایه طناب دار. او
را از خیابان های اعتراض ۱۴۰۱ گرفتند، زیر فشار شکستند و با دروغ و پاپوش به قتل
رساندند. این یک اعدام نبود، یک پیام بود. پیامی که می خواهد بگوید بترسید.
اما این پیام دارد وارونه خوانده می شود.
دیروز با یکی از بستگان محراب حرف می زدم.
انتظار داشتم اندوه باشد و ترس. اندوه بود، عمیق و سوزان. اما ترس نه. با اطمینان
گفت که اینها با هر جنایت، یک قدم دیگر به پایان خود نزدیک می شوند. گفت هر بار که
طناب دار پایین می آید، هزاران نفر دیگر سر بلند می کنند.
این همان چیزی است که حکومت نمی فهمد. جامعه ای
که خون دیده، دیگر با خون ساکت نمی شود. سرکوب شاید لحظه ای سکوت بیاورد، اما در
عمق خود خشم می کارد. خشم جمع می شود، شکل می گیرد و روزی به نیرویی بدل می شود که
دیگر مهار شدنی نیست.
محراب را کشتند تا بترسانند، اما نامش در حافظه
جمعی ماند. هر نامی که به این فهرست اضافه می شود، نه یک پایان، که یک آغاز است.
آغاز حلقه ای از پیوند، از همبستگی، از ایستادگی.
این حکومت با هر اعدام، دارد گور خود را عمیق تر
می کند. نه با شعار، بلکه با واقعیتی که در خیابان ها و در ذهن مردم شکل می گیرد.
مردمی که دیگر آن مردم سابق نیستند. مردمی که دیده اند، فهمیده اند و دیگر به عقب
بر نمی گردند.
۴ مه ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر