۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

داستان یک سوقصد با طعم فانتزی شش سیلندر

امروز صبح که بیدار شدم، هنوز لاته ام را نزده بودم که فهمیدم جانم در خطر بوده است. اگر من را نشناسید، بدانید از آن آدم هایی هستم که فقط لاته می زنند، نه کافی و نه چای. نه اتفاق خاصی افتاده بود، نه شاهدی بود، فقط یک حس عمیق که می گفت "تو را می خواستند بکشند".

 

آدم باید به ندای درونی اش احترام بگذارد.

 

ماجرا از آنجا شروع شد که مثل هر انسان عادی از ماشین پیاده شدم. خیابان همان بود و شب همان. اما ناگهان یک خودرو وارد صحنه شد. آمد، رفت، برگشت، ایستاد، چراغ زد، انگار داشت نقش تمرین می کرد. بعد در یک حرکت کاملا سینمایی به سمت من آمد.

 

و اینجا بود که من تبدیل به هدف شدم.

 

برخورد رخ داد. من به هوا پرتاب شدم، مثل یک پرنده بی بلیت. چند متر آن طرف تر فرود آمدم، با وقار و کمی گرد و خاک.

 


و بعد هیچ.

 

نه بیمارستان، نه شکستگی، نه حتی خراشی که بشود منتشرش کرد. فقط من ماندم و روایتی که داشت شکل می گرفت.

 

در چنین لحظاتی، دو انتخاب داری. یا بگویی تصادف بود و بروی خانه، یا بگویی سناریویی کوچک از یک سیاست بزرگ تر است و بمانی. انتخاب دوم، طبعا ادبی تر است.

 

به سرعت واژه ها سرازیر شدند، سوقصد، تروریستی، از پیش طراحی شده. ماشینی که شاید دنبال جای پارک بود، شد ابزار یک پروژه بزرگ. راننده ای که عجله داشت، شد اپراتور امنیتی.

 

من نشسته بودم پشت کامپیوتر و فکر می کردم، ایا واقعا همان کسی هستم که قرار بود حذف شود؟

 

امروز حذف شدن هم فرق کرده است. قبلا حذف می شدی و تمام. حالا حذف می شوی و فردایش مصاحبه می دهی و تحلیل می کنی.

 

گفتند ارعاب بود یا حذف. پاسخ روشن بود، حذف. چون ارعاب ساده است، حذف کلاس دارد.

 

بهترین بخش ماجرا این است که هیچ کس چیزی ندیده است. نه همسایه ای، نه دوربینی. همه چیز هست جز خود واقعه.

 

اینجاست که تخیل وارد می شود و فاصله ها را پر می کند. از یک برخورد ساده، یک روایت می سازد. از یک شب معمولی، یک نقطه عطف تاریخی.

 

تحلیل ها هم شروع می شوند. یکی می گوید کار این نیروست، یکی می گوید کار آن جریان، یکی هم می گوید همه با هم. ماشین بیچاره در سکوت همه اینها را تحمل می کند. اگر زبان داشت شاید می گفت من فقط ترمز نگرفتم، شما چرا اینقدر جلو رفتید.

 

شب که شد رفتم کنار خیابان ایستادم. ماشین ها رد می شدند، عادی و بی سناریو. یکی رد شد، لحظه ای فکر کردم این یکی هم می توانست باشد، اما نبود.

 

برگشتم خانه. نشستم پشت کامپیوتر و فکر کردم بعضی چیزها اگر واقعا اتفاق نیفتند، بهتر نوشته می شوند. چون در این صورت همیشه می توانی مثل یک پرنده از انها جان سالم به در ببری.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر