در
نقد دفاع از حمله جمهوری اسلامی به اپوزیسیون
این یادداشت در پاسخ به دیدگاه ها و مشخصا دو نوشته ای نوشته میشود که در جریان حمله اخیر جمهوری اسلامی به مقر نیروها و احزاب کردستانی در کردستان عراق مطرح شده است. در این میان، تا آنجا که من دیده ام، مشخصا دو نفر، محمود قزوینی و اسد گلچینی، با طرح استدلال هایی، عملا راه را برای توجیه این حملات باز کرده اند. مساله بر سر این نیست که این نیروها چه سیاستی دارند. مساله این است که در یک وضعیت مشخص، در برابر عمل یک حکومت سرکوبگر چه موضعی اتخاذ میشود و این موضع چه معنای سیاسی پیدا میکند.
محمود قزوینی
تلاش میکند بحث را به این سمت ببرد که عدم محکومیت یک حمله نظامی، لزوما به معنای
تایید آن نیست. این ادعا در سطحی انتزاعی میتواند درست باشد. اما در سیاست واقعی،
هیچ موضعی در خلأ معنا پیدا نمیکند. وقتی در متن یک درگیری مشخص، در برابر حمله
جمهوری اسلامی به مخالفینش سکوت میشود یا حتی بدتر توجیه می شود، این مساله دیگر
خنثی نیست. این سکوت در عمل به سود جمهوری اسلامی تمام میشود، چون دست حکومت را
برای تداوم همین سیاست بازتر میکند، هزینه سیاسی این نوع حملات را پایین می آورد و
این پیام را منتقل میکند که سرکوب و حذف فیزیکی مخالفین، حتی در میان بخشی از اپوزیسیون
هم با مقاومت جدی روبرو نخواهد شد.
تناقض اصلی در
استدلال محمود قزوینی اینجاست که از یکسو جمهوری اسلامی را رژیم ترور و اعدام مینامد
و از سوی دیگر، شرایطی را طرح میکند که در آن میتوان در برابر حملات همین رژیم
سکوت کرد. تمام استدلال او بر این پایه است که این نیروها به آمریکا و اسرائیل نزدیک
هستند. اما اگر معیار برخورد با سرکوب، نزدیکی یا دوری نیروها به سیاستهای ما باشد،
دیگر چیزی از اصل آزادی سیاسی باقی نمی ماند. در این صورت، حق حیات و فعالیت سیاسی
به امری مشروط تبدیل میشود.
پرتاب کردن بحث
به آینده ای فرضی و تشبیه این نیروها به گارد جاویدان، نه استدلال است و نه تحلیل.
این نوع قیاس ها صرفا نقش سیاسی دارند و نتیجه عملی آنها روشن است. در یک بزنگاه
مشخص، حمله جمهوری اسلامی به مخالفینش از زیر ضرب نقد خارج میشود. در شرایطی که
ماشین اعدام و سرکوب جمهوری اسلامی از هر زمان دیگری پرقدرت تر به پیش میرود، چنین
رویکردی عملا به معنای خالی کردن میدان در برابر این ماشین سرکوب است. یعنی درست
در لحظه ای که باید هر حمله و هر اقدام سرکوبگرانه را به یک مساله سیاسی عمومی تبدیل
کرد، آن را به حاشیه راند و بی اهمیت جلوه داد.
اسد گلچینی همین
مسیر را به شکل صریح تری ادامه میدهد. او با استناد به این که کردستان عراق در یک
آرایش جنگی قرار دارد و این نیروها بی طرف نیستند، نتیجه میگیرد که اطلاق عنوان
اپوزیسیون به آنها نادرست است. اما این استدلال، مساله را جابجا میکند. حتی اگر این
نیروها در یک جبهه معین قرار گرفته باشند، این واقعیت تغییری در ماهیت عمل جمهوری
اسلامی نمیدهد. یک حکومت سرکوبگر در حال حمله به مخالفین خود است و این مساله را
نمیتوان با ارجاع به موقعیت طرف مقابل نادیده گرفت. در اینجا او عملا خود را در یکی
از دو سوی همین تقابل قرار میدهد و با این انتخاب، از موضع مستقل فاصله میگیرد و
به سمت توجیه عملی اقدام یک طرف مشخص لغزیده است.
اما مساله فقط
خطای تحلیلی نیست. آنچه در این دو نوشته دیده میشود، یک گرایش سیاسی مشخص است. در
عمل، هر جا که پای حمله جمهوری اسلامی به میان می آید، این دو نفر به جای ایستادن
در مقابل آن، به دنبال یافتن دلایلی برای کاستن از بار این جنایت هستند. این رویکرد
عملا به این معناست که هر نیرویی که در چارچوب مطلوب آنها قرار نگیرد، میتواند هدف
حمله قرار بگیرد و این حمله نیز با سکوت یا توجیه پاسخ داده شود. این دیگر صرفا یک
موضع اشتباه نیست، بلکه لغزش به سمت پذیرش حذف فیزیکی مخالفین است.
در هر دو نوشته،
یک پیش فرض مشترک وجود دارد. جهان سیاست به دو قطب تقلیل داده میشود و از ما
خواسته میشود یکی را انتخاب کنیم. نتیجه این نگاه این است که اگر نیرویی در
اردوگاه مطلوب ما قرار نگیرد، میتوان سرکوب آن را نادیده گرفت. این همان منطق
دوگانه ای است که به شکل دیگری بازتولید میشود.
یکی از خطرناک
ترین نتایج این رویکرد، جابجا کردن مسئولیت است. به جای آنکه مسئولیت حمله بر عهده
نیرویی باشد که دست به آن زده، به گردن نیرویی انداخته میشود که هدف حمله قرار
گرفته است. گفته میشود این نیروها خودشان وارد یک آرایش جنگی شده اند و بنابراین
مسئول جان نیروهایشان هستند. اگر این منطق پذیرفته شود، هر نوع سرکوبی قابل توجیه
خواهد بود. با همین منطق میتوان سرکوب کارگران معترض را توجیه کرد و گفت خودشان با
اعتصاب وارد تقابل شده اند. میتوان سرکوب جنبش زنان را توجیه کرد و گفت خودشان با
اعتراض، هزینه را پذیرفته اند. میتوان هر اعتراض اجتماعی را بهانه ای برای سرکوب
دانست و مسئولیت را از دوش حکومت برداشت.
بحث بر سر دفاع
از این نیروها نیست. نقد سیاستهای آنها، در مورد هر موضعی، کاملا ضروری است. اما این
نقد نمیتواند جایگزین موضع گیری در برابر حمله جمهوری اسلامی شود. تبدیل این نقد
به همصدایی با کیهان شریعتمداری، در عمل به معنای تقویت موقعیت همان حکومتی است که
خود این دو نفر آن را تروریستی میدانند.
در برابر این
دوگانه سازی، یک موضع مستقل وجود دارد. میتوان همزمان سیاستهای این جریانات را نقد
کرد و در عین حال با حمله نظامی و کشتار مخالفین توسط جمهوری اسلامی مخالفت کرد.
کنار گذاشتن هر یک از این دو، به معنای افتادن در یکی از دو قطب موجود است.
سکوت در چنین
شرایطی بی طرفی نیست. سکوت خود یک موضع است. و در این مورد مشخص، سکوت یا تعلیق
محکومیت، در عمل به سود جمهوری اسلامی تمام میشود. این همان نقطه ای است که باید
در برابر آن ایستاد.
۲۸ آوریل ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر