۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

"اعترافات کارل مارکس"

نوشته دیوید ریازانوف، از کتاب "کارل مارکس: انسان، متفکر و انقلابی؛ یک مجموعه مقالات".

 

دیوید ریازانوف با مقاله ای که هر دانشجوی مارکس مایل به خواندن آن خواهد بود، در پایان مجموعه ای که در آن می کوشد مارکس را به عنوان یک انسان کامل به تصویر بکشد، به تحلیل پاسخ های مارکس به مجموعه ای از پرسش های رایج، یعنی "اعترافات"، می پردازد؛ پرسش هایی که دخترانش به نوعی به عنوان یک سنجش شخصیت به سبک دوره ویکتوریایی از او مطرح کرده بودند. ریازانوف بنیان گذار آرشیو مارکس - انگلس بود و کار مادام العمر او در گردآوری و زمینه مند کردن نوشته های موجود مارکس و انگلس، همچنان باقی مانده و خواهد ماند و سهمی بی بدیل برای سوسیالیسم به شمار می رود.

 

I

"یک هیولای تهمت زن، گستاخ، بدخلق و غران!" اگر به مخالفان اصلی مارکس باور کنیم، او چنین کسی بود. او را انقلابی ای عبوس و تیره خو تصویر می کردند، مردی با روحی تاریک که از نفرت و تحقیر لبریز بود، ذهنی آکنده از بدخواهی و طعنه داشت، و "امر والا و زیبا" برایش کاملا بیگانه بود. از آنجا که برای او هیچ چیز مقدس نبود، با لذتی اهریمنی به تامل در نفرت انگیزترین جنبه های سرشت انسانی می پرداخت. زومبارت (Sombart) حتی پا را فراتر می گذارد و اطمینان می دهد که مارکس ذاتا از تشخیص نیکی در دیگران ناتوان بود. به ما گفته می شود که مارکس دچار نوعی فربهی مفرط قوای فکری بود و همین، توضیح "بی قلبی" او به شمار می رفت.

 

مارکسیست های سابق روسی ما حتی از این هم فراتر می روند. پیش تر، در مجادله با "سوبژکتیویست ها" و نارودنیک ها (که احساساتی بودند)، آن چنان بر عینیت گرایی آموزه مارکس تاکید می کردند و با حرارت اصرار داشتند که مارکسیسم فاقد اخلاق است، که اکنون نیز طوطی وار تکرار می کنند "مارکس قلبی نداشت و کاملا فاقد اخلاق بود."

 

بولگاکف تردید دارد که عشق به همنوعان و همدردی با رنج های آنان اصلا در روان چنین موجودی چون مارکس نقشی داشته باشد.

 

توگان – بارانوفسکی (ugan-Baranoffsky) اعلام می کند که مارکس نسبت به همه انگیزش های والاتر روح انسانی "کورروح" بود. "او می توانست نسبت به شر احساس بیزاری کند، اما همدلی با ستمدیدگان سهم اندکی در این احساس داشت... او تقریبا هیچ چیز از عشق به همنوعانش نمی دانست. در عوض، به طرزی شگفت انگیز مستعد نفرت بود، چنان که در او نفرت از ستمگران، عشق به ستمدیدگان را خاموش کرده بود. چه کسی می تواند شگفت زده شود اگر کسانی که قادر به احساسات نرم ترند، هنگام تامل در این نابهنجاری اخلاقی دچار هراس شوند؟"

 


من در صداقت آن همدلی های صمیمانه با رنج های انسانی که همواره ویژگی مارکسیست های پیشین ما بوده، تردیدی ندارم. برعکس، مطمئنم که در مورد آنان، عشق به ستمدیدگان مدت ها پیش نفرت از ستمگران را خاموش کرده است. اما در این ادعا که طبیعت مارکس را از "قلب" محروم کرده و در عوض سهمی دوچندان از "مغز" به او داده، مبتکر نیستند. افسر محترم تیخوف (Tyehoff) شصت سال پیش همین را گفته بود. او که در لندن با مارکس دیدار کرد، "مطالعه ای کامل" از نویسنده "سرمایه" به عمل آورد (در حالی که حدود یک ساعت و نیم در کنار او بود!). برداشت هایش را در نامه ای به دوستانش در سوئیس چنین بیان کرد "ای کاش مارکس به اندازه هوش، قلب داشت، و به اندازه نفرت، عشق!" بدیهی است که خود تیخوف بیش از آنکه مغز داشته باشد، قلب داشت!

 

وقتی فوگت (Vogt) "مهربان"، برای آنکه این باور را در ذهن همه افراد خوش نیت بکوبد که مارکس یک هیولاست، نامه تیخوف را منتشر کرد، مارکس با لحنی طعنه آمیز پاسخ داد "تیخوف درباره "قلب" من غوغای بزرگی به پا کرده است. من بزرگوارانه از دنبال کردن او در این عرصه خودداری می کنم. "درباره اخلاق سخن نگوییم"، همان گونه که آن دخترک پاریسی گفت، وقتی دوستش از سیاست سر درآورد."

 

من نیز قصد ندارم از شهرت مارکس به عنوان دارنده "قلب" دفاع کنم. هیچ کس انکار نخواهد کرد (و خود مارکس هم هرگز انکار نمی کرد) که برخی از احساسات قلب انسانی برای او کمتر از دیگران خوشایند بود. "آدم ها آمیزه های گوناگونی از ویژگی ها هستند." درست است که مارکس هرگز به "قلب" متوسل نمی شود، اما استدلال کننده ای بی باک خواهد بود اگر از این امر نتیجه بگیرد که مارکس هیچ همدلی با ستمدیدگان نداشت. خود او می گوید که عشق به انسان یکی از سرچشمه های فلسفه کمونیستی است. با این حال، این نکته چندان تعیین کننده نیست. کافی نیست که "قلبی" داشته باشیم که با رنج دیگران رنج بکشد؛ باید "سری" هم داشته باشیم، یعنی درکی از فرایند تاریخی. از این رو، مارکس در دشمنی با هرگونه احساساتی گری و با سوسیالیسم گوسفندوار کسانی که مشتاق تبلیغ اخلاق گرگ ها هستند، سازش ناپذیر بود.

 

همچنین درست است که مارکس بی امان همه آن معرکه گیران را (چه مسیحی و چه آزاداندیش) افشا می کرد که از عشق سخن می گویند و در نوشته های خسته کننده خود (چه علمی و چه عامه پسند) به ما می گویند باید "با ستمدیدگان همدردی کنیم"، اما آن قدر "مهربان" هستند که در دلشان جایی برای خشم نسبت به خطاکاران نیست، در حالی که از کارگران می خواهند میانه رو باشند و به "عدالت توزیعی" سرمایه داران اعتماد کنند.

 

افزون بر این، نمی توان انکار کرد که مارکس در مبارزه سخت خود برای پیشبرد منافع طبقه کارگر، گرایش داشت حملات "خشن" نه تنها به دشمنان آشکار، بلکه به متحدان نیم بند نیز وارد کند. این ویژگی او حتی در سال های آغازین، زمانی که یک دموکرات بورژوا بود و رفقایش در برلین از تندی او وحشت زده می شدند، نیز دیده می شد.

 

همچنین درست است که مارکس دل خود را برای هر رهگذری نمی گشود. اما هرچند عیسی بن سیراخ شاید اغراق کند آنجا که می گوید "دل نادانان در دهانشان است" (کتاب حکمت، باب ۲۱، آیه ۲۶)، با این حال هرکس که "بی قلبی" را به هر فردی نسبت دهد که ترجیح می دهد احساساتش را برای خود نگه دارد، خود نادان است.

 

مادام رولان (Roland) در خاطراتش نقل می کند که استاد آوازش از او شکایت داشت، چون به اندازه کافی "دل" در آوازهایش نمی گذاشت. او می نویسد "آن مرد خوب نمی فهمید که من آن قدر دل دارم که نمی توانم آن را در آوازهایم خرج کنم."

 

مارکس به هیچ وجه آدمی برون ریز نبود و حتی در نامه هایش به نزدیک ترین عزیزانش نیز هرگز "احساساتی" و لبریز از عاطفه نمی شد. با این حال، به ندرت می توان عشقی پرشورتر از عشق او به همسر و دخترانش یافت. مرگ همسرش ضربه ای سخت بود و درگذشت دختر بزرگش، جنی لونگه، آسیبی بود که هرگز از آن بهبود نیافت. با این همه، حتی در نامه هایش به جنی کوچک تر، تنها دختری که در سال های نخست تبعید، سخت ترین دشواری ها را با والدینش شریک شده بود و همیار و همراه او در کارش بود، نیز محتاط و کم گفتار می ماند. این نامه ها بی تردید سرشار از محبت اند. به ویژه در سال های پایانی عمر، زمانی که خود مارکس نیز به شدت بیمار بود، این نامه ها نشان می دهند که نویسنده با چه کوششی می کوشد چیزی نگوید که بر نگرانی های جنی بیمار بیفزاید. او نهایت تلاش خود را می کند تا روحیه او را حفظ کند. با این همه، حتی این نامه ها نیز یک عبارت "احساساتی" در خود ندارند. همین نکته درباره نامه های او به انگلس نیز صادق است، کسی که مارکس چیزی را از او پنهان نمی کرد. او درباره "کار" یا مسائل نظری می نویسد، اما در بروز احساسات شخصی بسیار صرفه جوست. با این حال، چه میزان رنج در سطرهای زیر، که در اول مارس ۱۸۸۲ از الجزایر (جایی که برای بازیابی سلامت پس از مرگ جنی لونگه به آنجا فرستاده شده بود) به انگلس نوشت، راه می یابد:

 

"راستی، می دانی که کمتر کسی از من نسبت به نمایش احساسات بیزارتر است؛ با این حال دروغ خواهد بود اگر بگویم ذهنم تا حد زیادی درگیر یادهای همسرم نیست، او که بخش بزرگی از بهترین سال های زندگی ام را با او گذرانده ام! به دخترانم در لندن بگو به جای آنکه انتظار داشته باشند اول من بنویسم، برای پیرمرد بنویسند."

 

بی تردید این بیزاری از "ابراز نمایشی احساسات" و از هرگونه "احساساتی گری"، ترسیم زندگی درونی مارکس را دشوار می کند و کشف عمیق ترین همدلی ها و بیزاری های او را با مانع روبه رو می سازد. ما معمولا از خود او چیز زیادی درباره این ها نمی آموزیم. اگر گاه به زندگی شخصی خود اشاره می کند (مانند مقدمه "نقد اقتصاد سیاسی" یا در "آقای فوگت")، این کار را تنها تا جایی انجام می دهد که به پیشبرد بحث یا روشن شدن دیدگاه های نظری اش کمک کند. گویی می خواهد بگوید "مرا از روی آثارم قضاوت کنید، نه از آنچه درباره خودم می گویم."

 

به همین دلیل، هر تلاشی برای ترسیم مارکس به عنوان یک انسان بر پایه گفته های خودش، با موانعی تقریبا حل ناشدنی روبه رو می شود. جهان درونی او از دید بیگانگان پنهان بود. لطافت قلبش، حساسیتی که برای هاینه (Heine)، شاعر برجسته و به شدت ذهنی شعر غنایی آلمان، و نیز برای فریلگرات (Freiligrath)، شاعر آزادی، جاذبه داشت؛ آمادگی بی دریغش برای سهیم کردن دیگران در ثروت فکری خود؛ و تمایلش به درک ضعف های دیگران در کنار خودانتقادی بی رحمانه - همه این ویژگی ها زیر زرهی سخت از دید جهان پنهان مانده بود.

 

تنها در خاطرات لافارگ (Lafargue) و لیبکنشت (Liebknecht) است که تلاشی برای ترسیم مارکس به عنوان یک انسان دیده می شود. هر دو تجربه فراوانی از "تنبیه ها"ی این آموزگار "خشن" داشتند. چه در گفتار و چه در نوشتار، او بارها به سبب فعالیت های سیاسی شان آنان را به شدت سرزنش می کرد و به گونه ای نکوهششان می کرد که برای غرورشان بسیار سنگین بود. اغلب او را در اشتباه می دیدند و گاه برخوردش را بیش از حد تند می دانستند؛ اما این اختلاف های کوچک به آسانی برطرف می شد. پل لافارگ و ویلهلم لیبکنشت هر دو شخصیت هایی استوار داشتند. می دانستند که ضعف های کوچک مارکس، آنجا که این ضعف ها و نه کاستی های خودشان سبب مشکل می شد، تنها "روی دیگر سکه" است و تمایلی نداشتند او را بابت هر امر جزئی مورد بازخواست قرار دهند. اگر در برابر تصویرهای انتقادی مخالفان مارکس، لیبکنشت و لافارگ در خاطرات خود به سوی نقطه مقابل گرایش دارند، خطای آنان نه چندان در ترسیم مارکس به عنوان یک انسان، بلکه بیشتر در توصیف او به عنوان متفکر و انقلابی است. لیبکنشت بیش از لافارگ در این زمینه دچار لغزش می شود. اما در توصیف مارکس به عنوان پدر، دوست و رفیق، برتری دارد. هرچه شناخت ما از زندگی خصوصی مارکس، از خلال نامه های دوستانش و منابعی که پیشتر مورد استفاده قرار نگرفته بودند، بیشتر می شود، روایت ویلهلم لیبکنشت بیشتر تایید می گردد.

 

سندی که در اینجا منتشر شده، یعنی "اعترافات"، که به لطف یک تصادف خوش یمن برای ما حفظ شده است، نوری درخشان بر زندگی درونی مارکس و روان شناسی شخصی او می افکند.

 

II

 

در تابستان ۱۹۱۰، چند هفته ای را در دراویل، در خانه لافارگ، مشغول کار بودم؛ جایی که او با سخاوت مجموعه ای از دست نوشته های پس از مرگ مارکس را در اختیارم گذاشته بود. لورا لافارگ لطف کرد و اتاق کارش را در اختیار من قرار داد. یکی از برجسته ترین زینت های این اتاق، پرتره ای از مارکس بود که در زندگی نامه اسپارگو (Spargo) به خوبی بازتولید نشده است. پیرمردی سپیدمو از روی دیوار به ما لبخند می زد، با چشمانی نیمه بسته و مهربان. برای من، این چهره ای تازه از مارکس بود، نه آن متفکر ژرف اندیشی که چهره اش در آشناترین عکس ها از او برای ما حفظ شده است. گویی این پیرمرد خوش قلب، بزرگ ترین آرزویش این بوده که هنر "پدربزرگ خوب بودن" را بیاموزد. این تصویر با چه روشنی، توصیف پرشور لیبکنشت را در ذهنم زنده می کرد؛ آنجا که نویسنده "سرمایه" را به "درشکه ای" بدل می کند که نوه اش جانی بر جایگاه راننده اش، یعنی بر شانه های مارکس، نشسته است. جانی "راننده" بود و تازیانه ای در دست داشت، و لیبکنشت و انگلس "اسب هایی" بودند که مدام ضربه می خوردند.

 

در یکی از گفت وگوهایم با لورا درباره پدرش، گفتم افسوس که در میان دست نوشته های پس از مرگ مارکس، مطالب ذهنی یا شخصی بسیار اندک است. لورا ناگهان به یاد آورد که او و خواهر بزرگ ترش، جنی، زمانی پدرشان را واداشته بودند به مجموعه ای از پرسش ها پاسخ دهد؛ بازی ای به نام "اعترافات" که در آن زمان رایج بود. به خوش اقبالی، توانست آن سند را پیدا کند و نسخه ای از آن را در اختیار من گذاشت، که در اینجا بازنویسی می کنم.

 

اعترافات

 

فضیلت محبوب شما - سادگی

فضیلت محبوب شما در مرد - قدرت

فضیلت محبوب شما در زن - ضعف

ویژگی اصلی شما - یگانگی در هدف

تصور شما از خوشبختی - مبارزه

تصور شما از بدبختی - تسلیم

عیبی که بیش از همه می بخشید - ساده باوری

عیبی که بیش از همه از آن بیزارید - چاپلوسی و بندگی

بیزاری خاص شما - مارتین تاپر

مشغله مورد علاقه – غرق شدن در کتاب

شاعر - شکسپیر، آیسخولوس، گوته

نویسنده نثر - دیدرو

قهرمان - اسپارتاکوس، کپلر

قهرمان زن - گرتشن

گل - دافنه

رنگ - سرخ

نام - لورا، جنی

غذا - ماهی

اصل مورد علاقه - "هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست."

شعار مورد علاقه - "در همه چیز باید تردید کرد."

 

کارل مارکس

 

آشکار است که در این "اعترافات" نباید همه چیز را کاملا جدی گرفت. چارچوب، حال و هوایی شوخ طبعانه دارد، اما بخش قابل توجهی از محتوای آن در عین حال جدی است.

 

نخست، چند کلمه درباره زمانی که این "اعترافات" نوشته شده اند. لورا لافارگ نتوانست اطلاعات دقیقی به من بدهد. با این حال، از پاسخ به پرسش درباره "نام محبوب" می توان نتیجه گرفت که با اوایل دهه شصت میلادی روبه رو هستیم، زمانی که دختر سوم، النور، هنوز آن قدر کوچک بود که شوخی را درک نکند.

 

برخی از پاسخ ها آشکارا جنبه شوخی دارند. "دافنه" به عنوان گل محبوب آمده است؛ دافنه نوعی برگ بو است و این ما را به "لورا" می رساند. همچنین وقتی "ماهی" را به عنوان غذای محبوب ذکر می کند، صرفا از قافیه پیروی کرده است.

 

پاسخ به پرسش سوم نیز بیان نوعی طنز خوش مشربانه است. همسر مارکس، همرزم شجاع او در همه مبارزات دشواری بود که در آنها درگیر بود. او با استقامتی واقعا مردانه، ضربه های سرنوشت را تحمل کرده بود، از جمله مرگ چهار فرزند که قربانی فقر شدید شدند. اما تحمل کشمکش های درونی ناشی از تبعیدها برایش دشوارتر بود. هرچند مارکس درباره بدترین رخدادها سکوت می کرد، او به اندازه کافی می دانست که آرامشش بر هم بخورد. به ویژه ماجرای فوگت را به دل گرفته بود. او بیش از آن "ضعیف" بود که همه این ها را بی گله بپذیرد.

 

"سادگی" که مارکس آن را فضیلت محبوب خود می نامد، در واقع بارزترین ویژگی خودش نیز بود. هیچ چیز به اندازه تظاهر، نقش بازی کردن و خودنمایی خشم او را برنمی انگیخت.

 

ویلهلم لیبکنشت می نویسد "مارکس یکی از معدود افرادی بود که من تاکنون شناخته ام که کاملا از تظاهر و خودنمایی به دور بود. او بیش از حد بزرگ و نیرومند بود برای چنین چیزی و نیز بیش از حد مغرور. او هرگز نقش بازی نمی کرد و همیشه همان گونه بود که واقعا بود." پروفسور کووالفسکی نیز می نویسد که مارکس، برخلاف دیگر بزرگان، هرگز ادا درنمی آورد.

 

خانم مارکس نیز به همان اندازه ساده بود. کووالفسکی (Kowalewski) می نویسد "به ندرت زنی را دیده ام که در خانه محقرش به این اندازه گرم از مهمانان استقبال کند و به ندرت کسی توانسته است در چنین شرایط ساده ای، آداب آنچه فرانسوی ها یک بانوی بزرگ می نامند را تا این حد خوب حفظ کند."

 

دو هفته پس از مرگ همسرش، مارکس در نامه ای به جنی چنین نوشت "این نامه های تسلیت که از دور و نزدیک می رسند، در ارزیابی خود از موهبتش، سرشار از صداقت و احساسی عمیق هستند. من این را به این دلیل می دانم که همه چیز در وجود او طبیعی، صادقانه و بی تکلف بود."

 

با در نظر داشتن این نکات، می توان فهمید چرا مارکس "گرتشن" (Gretchen) را قهرمان زن محبوب خود می داند. شاید در اینجا شوخی کرده باشد، اما لایه ای جدی در زیر آن نهفته است. در سراسر ادبیات آلمان، نمونه ای شگفت انگیزتر از تجسم طبیعی بودن، صداقت و سادگی به سختی می توان یافت.

 

III

 

مارکس در "اعترافات" خود می گوید که "یگانگی در هدف" ویژگی اصلی اوست. در حقیقت، به سختی می توان کسی را یافت که زندگی اش به این اندازه تجسم چنین خصیصه ای باشد. او همه چیز را وقف آرمانی کرد که بیش از هر چیز به آن دل بسته بود. دهه ها، شب و روز، با هدفی واحد کار کرد و هرگز اجازه نداد از مسیرش منحرف شود. پیوسته می کوشید بنیانی استوار برای مبارزه کارگران برای آزادی فراهم آورد و برای پرولتاریا زرادخانه ای از ابزارهای نظری تدارک ببیند.

 

مارکس همچنین کاملا جدی است وقتی می نویسد تصورش از خوشبختی "مبارزه" و تصورش از بدبختی "تسلیم" است. او همواره یک مبارز بود، چه در عرصه نظری و چه در میدان عمل.

 

بدترین رذیلتی که از آن بیزار بود "چاپلوسی و بندگی" بود. هیچ چیز، چه در زندگی عمومی و چه خصوصی، به اندازه این خصلت برای او نفرت انگیز نبود. او از چاپلوسی در برابر قدرت بیزار بود و هر نوع سازش کاری را با دیده تحقیر می نگریست.

 

"مارتین تاپر" (Martin Tuppcr) برای مارکس نماد ابتذال و پیش پاافتادگی بود که می تواند در میان عامه محبوب شود. مارکس در سرمایه درباره او می نویسد که همان نسبت را با شاعران دارد که بنتام (Bentham) با فیلسوفان.

 

مطالعه آثار مارکس نشان می دهد که وقتی شاعران محبوبش را شکسپیر، آیسخولوس و گوته معرفی می کند، حقیقت را بیان می کند. او در آثار آیسخولوس، تصویر پرومتئوس را به عنوان مبارزی علیه نظم موجود می ستود.

 

مارکس "دیدرو" را به عنوان نویسنده نثر محبوب خود معرفی می کند. سبک روشن، نزدیکی به زندگی واقعی، قدرت استدلال و طنز او، دلیل این انتخاب است.

 

قهرمانان محبوب او "اسپارتاکوس و کپلر" هستند. اولی به عنوان مرد عمل، و دومی به عنوان متفکر. هر دو نماینده پایداری در برابر سختی ها و وفاداری به حقیقت اند.

 

مارکس هرگز از جستجوی دانش خسته نمی شد. وقتی می گوید شعار محبوبش "در همه چیز باید تردید کرد" است، منظورش شک سطحی نیست، بلکه نقد عمیق واقعیت های پنهان است.

 

وقتی می گوید سرگرمی محبوبش "غرق شدن در کتاب" است، به عادت واقعی خود اشاره می کند. او با هر زبان تازه ای که می آموخت، به جهان جدیدی از دانش وارد می شد.

 

او وقتی می گوید "ساده باوری" عیبی است که بیش از همه می بخشد، تا حدی به خود نیز اشاره دارد. گاه در برخورد با دیگران ساده باور بود، هرچند معمولا حقیقت را تشخیص می داد.

 

اصل مورد علاقه او "هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست" نشان می دهد که او خود را جدا از جامعه نمی دید. با همه نقدهایش، بخشی از همان جهان انسانی بود.

 

هر کس که نامه های مارکس را خوانده باشد، از استقامت او در برابر فقر و سختی شگفت زده می شود. او همیشه خود را بازیابی می کرد و با نیرویی تازه به کار بازمی گشت.

 

وقتی انگلس او را به انتشار "سرمایه" تشویق کرد، مارکس پاسخ داد که نمی تواند اثری ناقص منتشر کند. برای او، کار فکری باید یک کلیت منسجم باشد.

 

همین سخن درباره زندگی او نیز صادق است. با همه کاستی ها، زندگی مارکس کلیتی یکپارچه و کم نظیر را شکل می دهد.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر