‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۵ خرداد ۲۰, چهارشنبه

درک "انقلاب فلامینگو" در آلبانی

چگونه یک پروژه املاک جرد کوشنر به نقطه تمرکز اعتراض علیه سرمایه داری رفاقتی تبدیل شد

گرسا هاسا (Gresa Hasa)

***

مقدمه ناصر اصغری

این مقاله خواندنی در عین حالی که تصویری روشن از اعتراضات اخیر آلبانی به خواننده می‌دهد، از فضای اعتراضی آن جامعه می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه در عرض چند روز شبکه‌های خودجوش سازماندهی شکل گرفتند. این نوشته به ما یادآوری می‌کند که چگونه جرقه اعتراض به یک پروژه ظاهرا بی‌آزار ساخت‌وساز، به سرعت به باروتی علیه کل سیستم غارتگر و چپاول‌گر سرمایه‌داری تبدیل شد. این متن همچنین از توطئه حکومت برای سرکوب این جنبش مردمی و نسبت دادن اعتراضات به دستان نامرئی "دشمنان خارجی" پرده برمی‌دارد؛ رویکردی که برای ما بسیار آشناست و به عنوان نسخه‌ای تکراری در همه جاهای دیگر دنیا نیز برای بدنام کردن توده‌ها استفاده می‌شود.

 

آلبانی شاید بازیگر بزرگی برای تغییر جغرافیای سیاسی دنیا نباشد، اما درس‌گیری از این حرکت اعتراضی و پویا برای ما بسیار اهمیت دارد. گرم نگه داشتن شعله مقاومت در هر گوشه از دنیا که باشد، هر چقدر هم در ابتدا کوچک و حاشیه‌ای به نظر برسد، در مسیر ایستادگی در برابر وحشی‌گری سرمایه‌داری گامی حیاتی و الهام‌بخش است. این متن تلاش می‌کند تا با کالبدشکافی این خیزش، ابعاد مختلف مبارزه و مطالبات واقعی معترضانی را که چیزی برای از دست دادن ندارند پیش روی شما بگذارد.

 

برای ما که خود در ایران، در بحبوحه دگرگونی‌ها و تغییرات بنیادی قرار داریم، بازتاب این مبارزه طبقاتی نکات فراوانی برای آموختن دارد. این مقاله به ما نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از منافع عمومی در برابر اتحاد الیگارش‌ها و دولتمردان دفاع کرد. خواندن این تحلیل خوب و آموزنده خالی از لطف نیست.

 

ناصر

***

درک "انقلاب فلامینگو" در آلبانی

 

در طول هفته گذشته، شهروندان در سراسر آلبانی در اعتراضات گسترده علیه دولت به خیابان‌ها آمده‌اند. برخلاف موج‌های پیشین بسیج عمومی از زمان فروپاشی دیکتاتوری نظام پیشین در سال ۱۹۹۱، این اعتراضات هم حزب اکثریت حاکم و هم اپوزیسیون جریان اصلی را هدف قرار داده‌اند. این وضعیت نشان‌دهنده بحران عمیق در نمایندگی سیاسی و چالشی فزاینده نسبت به مدل اجتماعی-اقتصادی است که طی سه دهه گذشته آلبانی را شکل داده است.

 

محرک فوری این اعتراضات، تصویب پروژه‌های گردشگری لوکس در جزیره سازان (متعلق به پارک ملی دریایی کارابورون-سازان) و نیز در تالاب نارتا بود؛ از جمله ساحل پیشه-پورو در زورنک که بخشی از چشم‌انداز حفاظت‌شده ویوسا-نارتا به شمار می‌رود. این منطقه یک اکوسیستم حیاتی در مدیترانه است و به عنوان محل توقف مهم برای پرندگان مهاجری که میان اروپا و آفریقا جابه‌جا می‌شوند عمل می‌کند. این منطقه همچنین از تنوع زیستی چشمگیری پشتیبانی می‌کند و زیستگاهی برای بیش از دویست گونه فراهم می‌آورد؛ از جمله گونه‌های شاخص مانند لاک‌پشت کله‌دراز، فک راهب مدیترانه‌ای و قورباغه آبی آلبانی و نیز پلیکان‌ها و فلامینگوهایی که به نماد این جنبش تبدیل شده‌اند.

 

در سال ۲۰۰۴، دولت آلبانی به منطقه ویوسا-نارتا وضعیت "چشم‌انداز حفاظت‌شده" اعطا کرد؛ عنوانی که بعدها با قانون سال ۲۰۱۷ درباره مناطق حفاظت‌شده بیشتر تقویت شد. این قانون در سال ۲۰۲۴ اصلاح شد و محدودیت‌های دیرپای ساخت‌وساز در این مناطق را تضعیف کرد. این موضوع نگرانی‌هایی را برانگیخت مبنی بر اینکه اهداف حفاظتی در حال قربانی شدن در برابر منافع خصوصی هستند. در همان سال، رسانه‌های ایالات متحده درباره برنامه‌های ایوانکا ترامپ و همسرش جرد کوشنر برای توسعه یک پروژه گردشگری لوکس در این منطقه گزارش دادند؛ پروژه‌ای که شامل یک اقامتگاه ۱.۴ میلیارد دلاری در جزیره سازان و یک طرح توسعه ۴.۷ میلیارد دلاری در زورنک، نزدیک به شهر ساحلی ولوره می‌شود.

 

این پروژه که با نام توسعه آدریاتیک جنوبی زورنک شناخته می‌شود، توسط شرکت آتلانتیک انکیوبیشن پارتنرز، که با صندوق افینیتی پارتنرز جرد کوشنر مرتبط است، پیش برده می‌شود. دولت آلبانی به شرکت آتلانتیک انکیوبیشن پارتنرز "وضعیت سرمایه‌گذار راهبردی" اعطا کرده است. این وضعیت به شرکت اجازه می‌دهد از فرآیندهای شتاب‌زده تایید و دیگر امتیازات ویژه در چارچوب نظام سرمایه‌گذاری راهبردی آلبانی بهره‌مند شود. در حالی که آتلانتیک انکیوبیشن پارتنرز به عنوان سرمایه‌گذار راهبردی عمل می‌کند، این اقامتگاه از طریق یک شرکت پروژه‌ای جداگانه، یعنی توسعه آدریاتیک جنوبی زورنک، توسعه می‌یابد که از طریق یک ساختار تراست در هلند به صورت برون‌مرزی ثبت شده است؛ در حالی که مالکان نهایی ذی‌نفع آن همچنان افشا نشده‌اند.

 

علاوه بر این، یک تحقیق از سوی شبکه گزارشگری تحقیقی بالکان، شبکه‌ای بحث‌برانگیز از کسب‌وکارهای محلی و منافع سیاسی را در پشت خانواده ریاست‌جمهوری پیشین آمریکا شناسایی کرده است؛ از جمله افرادی که با اتهامات مرتبط با جرایم سازمان‌یافته، تخلفات قضایی و یکی از قدرتمندترین الیگارش‌های آلبانی، یعنی شفقت کاستراتی، ارتباط دارند.

 

چه چیزی جرقه اعتراضات را زد؟

اگرچه نخست‌وزیر آلبانی، ادی راما، اصرار داشته است که "این پروژه هنوز وجود ندارد"، اما کارهای مقدماتی از پیش آغاز شده بود و این امر با نقض الزامات قانونی و مقرراتی صورت گرفته است. در روزهای اخیر نیز روشن شد که دولت در ژانویه سال ۲۰۲۵ به طور رسمی مجوز ساخت این پروژه را صادر کرده است. دولت این کار را از طریق فرآیند تصمیم‌گیری غیرشفافی انجام داده که تا حد زیادی از نظارت عمومی دور مانده است.

 

اعتراضات در ابتدا در روز بیست و سوم مه در زورنک آغاز شد. از همان آغاز، این اعتراضات مسائلی فراتر از نگرانی‌های زیست‌محیطی را مطرح می‌کرد. ساکنان محلی و فعالان به طور یکسان مداخله در یک منطقه حفاظت‌شده را محکوم کردند. آن‌ها به ویژه استدلال کردند که این اقدام نوعی غصب زمین است که به نفع میلیاردرهای خارجی، الیگارش‌های دارای ارتباطات سیاسی و ساختار سیاسی‌ای است که این پروژه را ممکن کرده است.

 

در روز سی‌ام مه، زمانی که شهروندان بار دیگر به طور مسالمت‌آمیز در زورنک گرد آمدند، توسط نیروهای امنیتی خصوصی کاستراتی مورد حمله قرار گرفتند. این نیروها همچنین یکی از معترضان را بازداشت کردند، در حالی که پلیس دولتی از مداخله خودداری کرد. برای بسیاری، این رویداد به شاهدی دیگر بر همدستی دولت در یک پروژه مشکوک و ناتوانی آن در حفاظت از معیشت شهروندانش تبدیل شد. این امر احساس فزاینده‌ای را تقویت کرد مبنی بر اینکه دولت دیگر در خدمت عموم نیست، بلکه در خدمت منافع قدرتمند خصوصی و سیاسی قرار دارد. این برداشت به محرکی برای موج گسترده‌تری از بسیج عمومی تبدیل شد و آنچه را که به عنوان یک مبارزه محلی زیست‌محیطی آغاز شده بود به یک جنبش اعتراضی سراسری بدل کرد. شهروندان که احساس خیانت و رهاشدگی از سوی نهادهای عمومی داشتند، بیش از پیش به همبستگی با یکدیگر روی آوردند و اشکال جدیدی از سازمان‌دهی جمعی و مقاومت را شکل دادند.

 

در عرض بیست و چهار ساعت، این جنبش تحت شعار "آلبانی برای فروش نیست" به طور چشمگیری گسترش یافت و به سرعت به دیگر شهرهای آلبانی از جمله دورس، ولوره، الباسان، کورچه و شکودر سرایت کرد و همچنین به جوامع آلبانیایی در خارج از کشور نیز رسید. از آن زمان، تظاهرات همچنان در سراسر دیاسپورا نیز سازمان‌دهی می‌شود؛ از اروپا و آمریکای شمالی گرفته تا دیگر نقاط جهان که جوامع آلبانیایی در آن حضور دارند.

 

دومین رویداد خشونت‌آمیز که در روز سوم ژوئن رخ داد، این بار به دست دولت، به تشدید بیشتر جنبش انجامید. پلیس مسیرهای دسترسی در پایتخت، تیرانا، از جمله بلوار اصلی منتهی به دفتر نخست‌وزیر را که تظاهرات روزانه در آن برگزار می‌شود مسدود کرد. پلیس دلیل آن را تدابیر امنیتی مرتبط با یک مسابقه فوتبال میان آلبانی و اسرائیل اعلام کرد. نیروهای امنیتی سپس از خودروهای آب‌پاش علیه معترضان مسالمت‌آمیز، از جمله والدین دارای کودکان خردسال، استفاده کردند. این سرکوب نه تنها به تضعیف جنبش منجر نشد، بلکه خشم عمومی را برانگیخت و در روز بعد جمعیت‌های حتی بزرگتری را به خیابان‌ها کشاند.

 

با افزایش فشار عمومی و جلب توجه فزاینده ملی و بین‌المللی به پرسش‌های مربوط به قانونی بودن این طرح توسعه، نهادهای دولتی نیز تحت فشار بیشتری برای واکنش قرار گرفتند. در چنین شرایطی، ساختار ویژه آلبانی برای مبارزه با فساد و جرایم سازمان‌یافته (SPAK) اعلام کرد که تحقیقاتی را درباره پروژه مورد حمایت کوشنر-ترامپ آغاز کرده است و بخشی از تمرکز آن بر اصلاحات بحث‌برانگیز سال ۲۰۲۴ در قانون مناطق حفاظت‌شده است.

 

چه کسانی رهبری اعتراضات را بر عهده دارند؟

با وجود آنکه آلبانیایی‌ها، چه در داخل کشور و چه در خارج، از پیشینه‌های اجتماعی، سیاسی و ایدئولوژیک متنوعی می‌آیند، توانسته‌اند به شکلی قابل‌توجه اختلافات خود را کنار بگذارند و حول یک هدف مشترک متحد شوند: دفاع از دموکراسی، منافع عمومی و میراث طبیعی کشور. این جنبش ائتلافی کم‌سابقه و گسترده را گرد هم آورده است؛ از جمله سازمان‌های چپ‌گرا، اعضای جامعه رنگین‌کمانی، فعالان زیست‌محیطی، نمایندگان هر چهار جامعه دینی، جمع‌های فمینیستی و حتی محافظه‌کاران، ملی‌گرایان و افراد متمایل به راست.

 

به جز سه حزب سیاسی کوچک و تازه‌تأسیس که از کنش‌های مدنی پیشین سر برآورده‌اند، از جمله جنبش رادیکال چپ "با هم"، معترضان به طور قاطع دخالت اپوزیسیون جریان اصلی را رد کرده‌اند. به ویژه حزب دموکراتیک آلبانی به رهبری سالی بریشا، از سوی بسیاری مسئول ایجاد بنیان‌های سیاسی و اقتصادی سیستمی دانسته می‌شود که اکنون مورد اعتراض قرار گرفته است.

 

علاوه بر این، حزب دموکراتیک عملا در موضوع تحولات جزیره سازان و منطقه ویوسه-نارتا با دولت همسو شده و به جای مخالفت، به طور فعال از این پروژه‌ها دفاع کرده است؛ که بخش زیادی از آن به دلیل دخالت اعضای خانواده ترامپ است. در سال‌های اخیر، بریشا کوشیده است از طریق اتخاذ گفتمانی به سبک ترامپ و همسویی بیشتر با راست افراطی اروپا، جایگاه سیاسی خود را حفظ کند.

 

برای بسیاری از شهروندان، همگرایی دولت و اپوزیسیون در این موضوع این برداشت را تقویت کرده است که دو اردوگاه اصلی سیاسی آلبانی در نهایت در حمایت از یک مدل سیاسی و اقتصادی واحد با یکدیگر متحد هستند. در نتیجه، مردم با فراخوان انقلاب به خیابان‌ها آمده‌اند و خواستار پاسخگو شدن هر دو نفر، یعنی راما و بریشا، شده‌اند. معترضان خواهان کنار رفتن راما از قدرت هستند و خواستار استعفای دولت‌اند.

 

در عین حال، خواستار لغو چارچوب قانونی حاکم بر "سرمایه‌گذاران راهبردی"، پس گرفتن بسته موسوم به "بسته کوهستان‌ها" از سوی دولت (که منتقدان معتقدند انتقال زمین‌های عمومی به سرمایه‌گذاران خصوصی را با شفافیت محدود و تضمین‌های ناکافی زیست‌محیطی تسهیل می‌کند)، بازگرداندن اصلاحات اخیر قانون مناطق حفاظت‌شده و نیز لغو اصلاحات قانون میراث فرهنگی هستند.

 

این رد طبقه سیاسی مستقر، بر ویژگی ساختاری اعتراضات نیز تاثیر گذاشته است. این جنبش بدون رهبر باقی مانده است. به جای آنکه جنبش حول یک چهره مرکزی یا ساختار رهبری رسمی سازمان یابد، به صورت یک بسیج عمومی عمدتا افقی و مشارکتی شکل گرفته است؛ به گونه‌ای که تصمیم‌ها به طور جمعی از طریق مجامع روزانه در بلوارها گرفته می‌شوند. این ساختار سازمانی منعطف، تلاش‌های حکومت برای تضعیف یا همراه کردن اعتراضات با خود را با چالش روبه‌رو کرده است.

 

تمام این تحولات در فضایی به طرز چشمگیری خلاقانه و مسالمت‌آمیز رخ می‌دهد. پس از پراکنده‌سازی خشونت‌آمیز معترضان توسط پلیس در روز سوم ژوئن، معترضان با در دست داشتن گل‌های رز سفید به خیابان‌ها بازگشتند و آن‌ها را به ماموران پلیس تقدیم کردند و از آن‌ها خواستند که جانب مردم را بگیرند.

 

این تعهد به عدم خشونت، فضای اعتراضات را بیش از پیش شکل داده است؛ به گونه‌ای که معترضان بلوار اصلی تیرانا و نیز خیابان‌هایی در سراسر کشور را به فضاهایی برای مشارکت مدنی و همبستگی جمعی تبدیل کرده‌اند. در جریان تظاهرات، فضاهایی ایجاد شده که کودکان بتوانند نقاشی و بازی کنند. جوانان به سالمندان کمک می‌کنند تا در میان جمعیت حرکت کنند و از نیازمندان حمایت می‌کنند و هر شب پس از پایان اعتراض، پیش از ترک محل، خیابان‌ها را پاکسازی می‌کنند.

 

تاکید جنبش بر همبستگی، فراتر از خود تظاهرات نیز طنین‌انداز شده است. شناگر ماراتن، اوا بوزو، در اقدامی نمادین برای حمایت از کارزار حفاظت از این منطقه، شنایی بیست کیلومتری از جزیره سازان تا تالاب نارتا انجام داد.

 

واکنش دولت و روایت‌های رسانه‌ای

راما که از گسترش سریع اعتراضات غافلگیر شده و به ویژه با توجه به جلب سطح بی‌سابقه‌ای از پوشش رسانه‌ای بین‌المللی، به طور فزاینده‌ای در کنترل روایت ناتوان مانده است، کوشیده است کانون بحث را تغییر دهد. او پس از تلاش اولیه برای سرکوب تظاهرات از طریق مداخله پلیس، به طور فزاینده‌ای سعی کرده است آن‌ها را از نظر سیاسی بی‌اعتبار جلوه دهد. اعتراضات را به عنوان حرکتی سازمان‌دهی‌شده از خارج معرفی می‌کند و با اشاره به "جنگ ترکیبی"، به بازیگران نامشخصی ارجاع می‌دهد که ظاهرا علیه آلبانی عمل می‌کنند.

 

در همین حال، اعضای حزب سوسیالیست کوشیده‌اند این ادعاها را از طریق توسل به ملی‌گرایی و طرح اتهامات درباره مداخله خارجی تقویت کنند. تاولانت بالا، از چهره‌های ارشد این حزب، تصویری از یک خودرو با پلاک بلگراد را در حساب فیسبوک خود در جریان اعتراضات زورنک در آخر هفته گذشته منتشر کرد و چنین القا کرد که منافع صربستان در سازمان‌دهی این تظاهرات دخیل بوده‌اند. با این حال، این خودرو متعلق به خبرنگاران رویترز بود که برای پوشش اعتراضات به آلبانی سفر کرده بودند. پیش از این نیز صداهای نزدیک به دولت به طور مشابه کوشیده بودند اعتراضات را به یونان نسبت دهند.

 

ایران به عنوان تازه‌ترین بازیگر خارجی ادعایی در پشت این اعتراضات مطرح شده است. در روز دوشنبه، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران این ادعاها را بی‌اساس دانست. راما همچنین مدعی شده است که این اعتراضات به گردشگری آسیب می‌زند؛ با این حال گردشگران در آلبانی نه تنها از اعتراضات حمایت می‌کنند، بلکه در همبستگی به آن‌ها می‌پیوندند.

 

با این وجود، رسانه‌های حامی دولت در آلبانی به طور فعال این روایت‌ها را ترویج کرده‌اند و همچنین در کارزارهای تخریبی علیه فعالان و معترضان، از جمله اعضای دیاسپورا، مشارکت داشته‌اند. رسانه‌های همسو با اپوزیسیون و اعضای حزب دموکراتیک نیز در گسترش اطلاعات نادرست و تلاش‌ها برای بی‌اعتبار کردن این جنبش نقش داشته‌اند. در نتیجه، اعتراضات به موضوع روایت‌های سیاسی رقیب تبدیل شده‌اند که اغلب توجه را از مطالبات واقعی آن‌ها منحرف می‌کند.

 

از جمله مداوم‌ترین ادعاها، تلاش برای مرتبط ساختن تحولات جزیره سازان و تالاب نارتا با اسرائیل بوده است. با ارجاع به پیشینه یهودی جرد کوشنر، بازیگرانی از سراسر طیف سیاسی جریان اصلی آلبانی کوشیده‌اند این جنبش را ناشی از یهودستیزی جلوه دهند و بدین‌ترتیب مشروعیت آن را در نگاه مخاطبان بین‌المللی تضعیف کنند. خود راما نیز در مراحل اولیه بسیج عمومی به این روایت دامن زد و اعتراضات را تا حدی به آنچه "مسلمانانی که از مسیر خدا منحرف شده‌اند" توصیف کرد، نسبت داد. او بعدها ادعاها درباره دخالت اسرائیل در این پروژه را رد کرد، اما اظهارات پیشین خود درباره اعضای جامعه مسلمان را به طور علنی پس نگرفت.

 

این جنبش ارتباطی با قومیت یا مذهب کوشنر ندارد. بلکه معترضان علیه آنچه خصوصی‌سازی زمین‌های عمومی حفاظت‌شده به نفع میلیاردرهای خارجی و منافع تجاری دارای ارتباطات سیاسی می‌دانند، بسیج شده‌اند. این موضوع بسیار فراتر از یک پروژه گردشگری واحد است؛ زیرا بازتاب‌دهنده فرآیند گسترده‌تری است که در آن کالاهای عمومی و منابع طبیعی به طور فزاینده به فرصت‌هایی برای انباشت سرمایه خصوصی تبدیل می‌شوند. این فرآیند توسط دولتی تسهیل می‌شود که به نظر می‌رسد بیش از شهروندان، به سرمایه‌گذاران پاسخگو است.

 


اعتراضات مشابهی در نقاط مختلف آلبانی شکل گرفته‌اند، هرچند عموماً محلی‌تر باقی مانده و توجه عمومی بسیار کمتری جلب کرده‌اند. از جمله در منطقه ساحلی شمالی رجول، جایی که ساکنان محلی با پلیس روبه‌رو شدند و خواستار توقف عملیات ساخت‌وساز در یک "پروژه سرمایه‌گذاری راهبردی" اعلام‌شده از سوی دولت شدند و استدلال کردند که زمین‌ها بر پایه اسناد مالکیت جعلی تصاحب شده‌اند. الگوی مشابهی در تت، روستایی در آلپ شمالی آلبانی، رخ داد؛ جایی که ساکنانی که مدت‌ها وعده قانونی‌سازی و حمایت برای کسب‌وکارهای گردشگری خانوادگی دریافت کرده بودند، در عوض با تخریب‌هایی تحت نظارت پلیس مواجه شدند.

 

در پایتخت، تیرانا، ساکنان شاهد دگرگونی عمیق و اغلب برگشت‌ناپذیر در چشم‌انداز شهری بوده‌اند. منتقدان استدلال می‌کنند که رونق کنونی ساخت‌وساز، فرصت‌هایی برای پولشویی از طریق بخش املاک ایجاد کرده است؛ در حالی که پروژه‌های توسعه در مقیاس بزرگ، به طور فزاینده دسترسی عمومی به مناطق دارای اهمیت تاریخی و فرهنگی را محدود کرده و به احساس فزاینده طردشدگی در میان شهروندان دامن زده است.

 

"انقلاب فلامینگو"

پس از فروپاشی سوسیالیسم دولتی، آلبانی تحت شرایطی که ظهور یک نخبه اجتماعی-اقتصادی جدید را تسهیل می‌کرد، دچار یک دگرگونی نولیبرالی رادیکال شد؛ نخبگانی که انباشت ثروتشان اغلب با فساد و جرایم سازمان‌یافته پیوند داشت.

 

خصوصی‌سازی سریع دهه نود میلادی، که طی آن دارایی‌های عمومی به مالکیت خصوصی منتقل شد، اغلب در شرایطی مشکوک و بسیار مناقشه‌برانگیز صورت گرفت و به شدت به قدرت سیاسی برای دسترسی به منابع دولتی، امتیازها، مجوزها و حمایت‌های قانونی وابسته بود. در عین حال، ظهور نخستین گروه‌های جرایم سازمان‌یافته، مراکز جدیدی از قدرت اقتصادی ایجاد کرد که بعدها به شبکه‌های تجاری و الیگارشیک بانفوذ تبدیل شدند. این رابطه به طور متقابل تقویت شد؛ به گونه‌ای که نخبگان سیاسی، انباشت ثروت خصوصی را تسهیل کردند و این بازیگران اقتصادی نوظهور نیز منابع مالی و شبکه‌های غیررسمی لازم برای تثبیت و بازتولید قدرت احزاب سیاسی را فراهم آوردند. بدین‌ترتیب نظامی شکل گرفت که در آن تمایز میان قدرت سیاسی و منافع خصوصی به طور فزاینده‌ای دشوار شد.

 

برای تداوم این مدل، نخبگان حاکم در سی و پنج سال گذشته به سازوکارهای حکمرانی‌ای متکی بوده‌اند که پاسخگویی دموکراتیک را محدود می‌کند. این نخبگان شیوه‌های اقتدارگرایانه را به عنوان ابزاری برای مدیریت تناقض‌های اجتماعی و سیاسی ناشی از نظامی فزاینده نابرابر در انباشت ثروت تقویت می‌کنند. تضعیف حفاظت‌های زیست‌محیطی، چارچوب "سرمایه‌گذار راهبردی"، خشونت پلیس علیه معترضان، کارزارهای تخریبی علیه فعالان، تمرکز قدرت رسانه‌ای و تلاش برای بی‌اعتبار کردن مخالفت‌ها به عنوان "مداخله خارجی"، پدیده‌هایی جداگانه نیستند. این‌ها سازوکارهایی هستند که از طریق آن‌ها، دولت از نظمی سیاسی-اقتصادی حفاظت و آن را بازتولید می‌کند که به زیان اکثریت جامعه عمل می‌کند.

 

آلبانیایی‌ها به طور مستقیم پیامدهای این مدل را تجربه کرده‌اند: بیکاری گسترده، ناامنی اقتصادی، مهاجرت در مقیاس بزرگ و مبارزه روزمره برای تامین معاش در سیستمی که آن‌ها را از حقوق و آزادی‌های اساسی محروم کرده و تا همین اواخر، حتی توان تصور واقعیتی متفاوت را نیز از آنان گرفته بود. حتی اگر اعتراضات کنونی در آینده نزدیک به نتایج مورد نظر خود نرسند، آن‌ها از هم‌اکنون دستاوردی چشمگیر داشته‌اند: شهروندان بر ترس خود غلبه کرده‌اند و شهامت آن را یافته‌اند که نه تنها ریشه‌های مسئله را شناسایی کنند، بلکه جهانی متفاوت را نیز تصور کنند. در روزهای اخیر، شعار جنبش از "آلبانی برای فروش نیست" به "آلبانی نو" تغییر کرده است. این هنوز یک راهبرد نیست، اما با این حال یک آرمان جمعی است.

 


چه چیزی در ادامه رخ خواهد داد؟

در حال حاضر، احتمال استعفای راما نسبتاً پایین باقی مانده است. افزون بر این واقعیت که او بارها ایده کناره‌گیری را رد کرده است، برای سقوط دولت، اعتراضات به احتمال زیاد باید به یک خیزش مردمی گسترده‌تر تبدیل شوند. اگر چنین شود، ممکن است برای نظارت بر برگزاری انتخابات جدید، یک دولت فنی مورد توافق قرار گیرد. با این حال، چنین سناریویی نیز چالش‌های خاص خود را خواهد داشت؛ زیرا این جنبش فاقد رهبری است و چند حزب سیاسی تازه‌تأسیس که از آن حمایت می‌کنند کوچک هستند، منابع قابل‌توجهی ندارند و از نظر ایدئولوژیک نیز مواضع متفاوتی دارند. رویکردهای آن‌ها به سیاست نیز به طور چشمگیری متفاوت است. در حالی که جنبش "با هم" گرایش به اتخاذ موضعی ریشه‌ای‌تر و سازش‌ناپذیرتر دارد، احزاب میانه‌راست مانند "آلبانی می‌شود" و "فرصت" عموماً رویکردی عمل‌گرایانه‌تر را ترجیح می‌دهند و آمادگی بیشتری برای تعامل و سازش با بازیگران سیاسی مستقر نشان داده‌اند. از این رو، چشم‌انداز شکل‌گیری یک ائتلاف گسترده میان آن‌ها نامطمئن است.

 

حتی در بهترین حالت، که در آن پارلمان منحل شود و ائتلافی برخاسته از این جنبش بتواند شکل بگیرد، قانون اساسی آلبانی ایجاب می‌کند که انتخابات پارلمانی ظرف چهل و پنج روز برگزار شود. این امر زمان بسیار اندکی برای نیروهای سیاسی جدید باقی می‌گذارد تا سازماندهی شوند، ساختارهای انتخاباتی ایجاد کنند و برای یک کارزار سراسری آماده شوند. حزب سوسیالیست همچنان از مزیت‌های ساختاری قابل‌توجهی برخوردار خواهد بود؛ از جمله کنترل بر نهادهای دولتی، شبکه‌های گسترده حمایت‌پروری، منابع مالی قابل‌توجه و نفوذ چشمگیر بر بخش بزرگی از چشم‌انداز رسانه‌ای که همگی در طول کارزارهای انتخاباتی به طور تاریخی به سود آن به کار گرفته شده‌اند.

 

علاوه بر این، راما همچنان از حمایت بین‌المللی قابل‌توجهی برخوردار است، به ویژه از سوی اتحادیه اروپا. اگرچه یکی از سخنگویان کمیسیون اروپا اخیراً اعلام کرده است که دولت آلبانی باید در چارچوب تعهدات خود ذیل دستاوردهای حقوقی اتحادیه اروپا به نگرانی‌های معترضان درباره حفاظت از محیط‌زیست رسیدگی کند، اما نشانه چندانی وجود ندارد که اتحادیه اروپا در آینده نزدیک از راما فاصله بگیرد. این امر به ویژه با توجه به نبود یک نیروی سیاسی جایگزین مشخص که قادر به در دست گرفتن قدرت باشد، صادق است.

 

با این حال، این تحولات نباید صرفاً از منظر تغییرات سیاسی فوری دیده شوند. اهمیت این جنبش ممکن است کمتر در توانایی آن برای سرنگونی دولت در کوتاه‌مدت و بیشتر در ظرفیت آن برای بازشکل‌دهی به چشم‌انداز سیاسی آلبانی در بلندمدت نهفته باشد. احزاب سیاسی نوظهوری که با این اعتراضات مرتبط هستند این فرصت را دارند که از شتاب ایجادشده توسط بسیج عمومی بهره ببرند، پایگاه اجتماعی خود را گسترش دهند و به تدریج ظرفیت سازمانی خود را تقویت کنند. در شرایط کنونی، محتمل‌ترین نتیجه شاید نه جایگزینی فوری دولت، بلکه کنار زده شدن تدریجی اپوزیسیون جریان اصلی موجود و ظهور یک بدیل سیاسی جدید باشد که با نگرانی‌ها و آرمان‌های شهروندان عادی همسوتر است.

 


۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

لبه خشن سلطنت طلبان ایرانی

نوشته رابرت اف. ورث (مجله آتلانتیک)

مقدمه ناصر اصغری

این نوشته، که ترجمه ای است از Robert F. Worth، روزنامه‌نگار باسابقه مجله The Atlantic، تلاشی است برای توضیح موقعیت متناقض و بحرانی جنبشی که در سال‌های اخیر حول رضا پهلوی شکل گرفته است؛ جنبشی که از یکسو توانسته بخشی از نارضایتی عمومی از جمهوری اسلامی را به سوی خود جلب کند و از سوی دیگر، به دلیل اتکاء به حمایت دولت‌های خارجی، فضای تخریبی علیه منتقدان، و گرایش‌های اقتدارگرایانه در میان هواداران و مشاورانش، شکاف‌ها و مخالفت‌های گسترده‌ای را درون اپوزیسیون دامن زده است. بسیاری از خوانندگان ممکن است با بخش‌هایی از این جدال‌ها آشنا باشند، اما این گزارش تصویری فشرده و هشداردهنده از روندی ارائه می‌دهد که منتقدانش آن را "لبه خشن" سلطنت‌طلبی جدید می‌نامند.

خواندنش، برای کسی که وقت داشته باشد، خالی از لطف نیست.

ناصر اصغری

***

تاکتیکهای شبیه “مگا” و مشاوران اهل خشونت، نام رضا پهلوی را پررنگتر کرده و میان هواداران بالقوه او شکاف انداخته است.

***

در اوایل فوریه، در حالی که بخش زیادی از جهان بر جنگی در شرف وقوع در خلیج فارس متمرکز بود، یک تبعیدی صریح اللهجه ایرانی به نام مسعود مسجودی در کانادا ناپدید شد. چند روز بعد، ۱۰ چهره شناخته شده دیگر از ایرانیان خارج از کشور در پیامی تهدیدآمیز و ناشناس در شبکه ایکس هدف قرار گرفتند: “به زودی مجبور خواهید شد اجساد بسیاری را پیدا کنید.” اما وقتی جسد مسجودی در ماه مارس پیدا شد، روند تحقیق پلیس به سمت جمهوری اسلامی اشاره نداشت. در عوض، پلیس کانادا دو نفر از هواداران رضا پهلوی، پسر ۶۵ ساله آخرین شاه ایران و شاخصترین چهره اپوزیسیون ایرانی، را به قتل متهم کرد. مسجودی که منتقد سرسخت پهلوی بود، ماهها بود به شدت به جنبش او حمله میکرد و همین دو نفر را به طور مشخص نام برده و گفته بود در حال توطئه برای خاموش کردن او هستند.

 

به بیان دیگر، این قتل ظاهرا بخشی از جنگ درونی در اپوزیسیون ایران است؛ جنگی که در آن پهلوی در برابر جمع هرچه گسترده تری از منتقدان قرار گرفته که او و جنبشش را خطرناکا اقتدارگرا میبینند.

 

این شکاف تا حدی حول تصمیم رضا پهلوی برای گره زدن جنبش خود به دانلد ترامپ و نخست وزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو شکل گرفته است. در اواخر فوریه، بسیار پیش از آغاز کارزار نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران، پهلوی و حامیانش اشتیاق خود به جنگ را آشکارا نشان میدادند و مدعی بودند که بیش از ۱۰۰ هزار نفر جدا شده آماده اند تا به ولیعهد سابق کمک کنند عصری تازه را آغاز کند. به نظر میرسید پهلوی تقریبا انتظار نوعی استقبال مشابه روح الله خمینی را دارد؛ کسی که در سال ۱۹۷۹ از تبعید به تهران بازگشت و میلیونها نفر مشتاقانه از او استقبال کردند و تیتر بزرگ روزنامه ها این بود: “او بازگشت.”

 

اما پهلوی بازنگشت. بیش از دو ماه پس از آغاز جنگ، تنگه هرمز همچنان بسته مانده و رژیم ایران همچنان محکم بر سر قدرت است. پهلوی و بسیاری از حامیانش آشکارا نشان داده اند که از مذاکرات صلحی که اکنون در جریان است احساس خیانت می کنند و خواهان حملات هوایی بیشتری هستند. یکی از حامیان سرشناس پهلوی که عضو هیئت مدیره نهاد غیرانتفاعی اوست، در شبکه ایکس نوشت: “جنگ آن طور که من دوست داشتم پیش نرفت”، و افزود که افراد رژیم “حیوان” هستند و تهران “باید هر روز با ۵۰۰۰ هدف بمباران می شد.”

 

در همین حال، منتقدان شاهزاده خشمگین تر از همیشه به او حمله کرده اند و او را دست نشانده اسرائیل، فاشیست، کودن، و رهبر فرقه ای سمی و جنگ طلب خوانده اند. نیک کوثر، روزنامه نگار و کارتونیست شناخته شده ای که زمانی به پهلوی نزدیک بود، در آوریل نوشت: “مردی با امتیاز موروثی، بدون هیچ دستاورد جدی، با استعدادی در حرکت همراه باد، و توانایی چشمگیر در سرگرم نگه داشتن عاطفی میلیونها نفر، در حالی که چیزی جز تناقض، توهم و سرخوردگی عرضه نمی کند.”

 

این داوری های تلخ بیانگر شکافی است که سالهاست عمیق تر می شود. برخی می گویند پهلوی در میان اپوزیسیونی بی اثر، تنها آلترناتیو قابل دوام برای جمهوری اسلامی است. در دهه گذشته، پهلوی از مشاوران جوانی استفاده کرده که تاکتیکهای سبک “ماگا” (MAGA) را در پیش گرفته و آشکارا از اسرائیل حمایت کرده اند. پیروان شاهزاده معتقدند این رویکرد او را از یک مدعی خیال پرداز سلطنت به رقیبی واقعی برای رهبری ایران آینده تبدیل کرده است. و به نظر می رسد این رویکرد بی تأثیر هم نبوده: هزاران معترض در داخل ایران، در جریان اعتراضات گسترده ای که از اواخر دسامبر آغاز شد، نام پهلوی را فریاد زدند.

 

اما کارزار پهلوی، مانند جنبشهای پوپولیستی ای که از آنها الهام گرفته، لبه ای قلدرمآبانه دارد که در عین انرژی دادن به پایگاه هوادارانش، بسیاری از حامیان بالقوه را از او دور می کند. گرچه پهلوی همچنان می گوید طرفدار اپوزیسیونی متکثر و دموکراتیک است، مشاوران و هوادارانش - که بسیاری از آنان سلطنت طلبان دوآتشه اند - مرتبا هر کسی را که کاملا وفادار به مردی که او را پادشاه آینده می دانند نباشد، تهدید و تحقیر می کنند. سعید قاسمی نژاد، مشاور اقتصادی شاهزاده، اوایل امسال در شبکه ایکس نوشت: “یا با شاهزاده رضا پهلوی هستید یا با جمهوری اسلامی.”

 

علیرضا نادر، تحلیلگر سیاسی که زمانی به شاهزاده نزدیک بود، به من گفت: “آنها سالهاست که علیه منتقدان پهلوی نفرت پراکنی می کنند و بارها هشدار داده شده بود که این کار به اتفاق بدی منجر خواهد شد.” به نظر می رسد قتل مسعود مسجودی این هشدارها را تأیید کرده است.

 

این ماجرا همچنین تناقضی را که در قلب جنبش پهلوی وجود دارد، آشکارتر کرده است: ولیعهد سابق می گوید خواهان آینده ای دموکراتیک برای ایران است، اما دستیاران و هوادارانش با او مانند پادشاهی رفتار می کنند که سخنش نباید مورد پرسش قرار گیرد. یکی از ایرانیان آمریکایی سرشناس در صنعت فناوری، که مانند چند نفر دیگر به دلیل فضای آزار و اذیت آنلاین نخواست نامش فاش شود، درباره شکاف عمیقی که در شبکه های ثروتمندی که پهلوی تلاش کرده از آنها کمک مالی بگیرد وجود دارد، به من گفت: “بعضی ها می گویند پهلوی تنها گزینه است. بعضی دیگر می پرسند: “چرا باید یک دیکتاتور را با دیکتاتوری دیگر جایگزین کنیم؟”“

 


برخی از همکاران قدیمی تر پهلوی به من گفتند که از لحن جنگ طلبانه دستیاران و حامیان او گیج و متعجب اند. آنها از پهلوی به عنوان فردی مهربان و محترم یاد می کنند که برند سیاسی اش همواره بر مقاومت بدون خشونت استوار بود. او از پیروان جین شارپ (Gene Sharp)، نظریه پرداز آمریکایی مبارزه بدون خشونت، بود؛ کسی که آثارش به جنبشهای دموکراسی خواه در سراسر جهان جهت داده بود. شعار پهلوی برای دهه ها این بود: “امروز، فقط اتحاد”، که نشان دهنده باور او به ایجاد جبهه ای منسجم از اپوزیسیون علیه رژیم بود.

 

به نظر می رسد این تغییر چهره حدود ۱۰ سال پیش آغاز شد؛ زمانی که پهلوی دو معاون جدید به خدمت گرفت: سعید قاسمی نژاد و مشاور جوان دیگری به نام امیر اعتمادی که آشکارا با جنبشهای اقتدارگرا در آمریکا و دیگر کشورها همسو بودند. قاسمی نژاد هشت سال به عنوان تحلیلگر اقتصادی در “بنیاد دفاع از دموکراسیها” (Foundation for Defense of Democracies)، اندیشکده ای راست گرا در واشنگتن، کار کرده بود؛ نهادی که سالها رابطه نزدیکی با بنیامین نتانیاهو و دولت او داشته است.

 

این مردان جوان پیام خوشایندی برای رئیس جدید خود داشتند. آنها زیر حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران بزرگ شده بودند؛ در حالی که پهلوی از سال ۱۹۷۸، یعنی پیش از انقلابی که پدرش را سرنگون کرد، دیگر پایش را به کشورش نگذاشته است. آنها از نزدیک می دیدند که تصویر و جایگاه پهلوی در داخل ایران در حال تغییر است. نفرت از دودمان پهلوی که سوخت انقلاب ۱۹۷۹ بود، فروکش کرده بود و نوعی نوستالژی نسبت به ایران پیش از انقلاب در حال گسترش بود. شبکه ماهواره ای “من و تو” که در سال ۲۰۱۰ در لندن تأسیس شد، تصاویر نوستالژیک و مستندهایی درباره “زمان شاه” پخش می کرد؛ تصاویری از ایرانیان بی خیال در مهمانی ها و کنار ساحل، بدون آنکه تقریبا اشاره ای به ساواک، سازمان مخوف پلیس مخفی شاه، شود.

 

مشاوران جدید پهلوی معتقد بودند که شاهزاده آماده است از این نوستالژی، و نیز از روحیه انقلابی تازه ای که همراه آن شکل گرفته بود، بهره برداری کند. سعید قاسمی نژاد از دیدار با من خودداری کرد، اما در پاسخهای ایمیلی به پرسشهایم نوشت که ایران طی دهه گذشته دچار “تحولی بنیادین سیاسی” شده است، زیرا ایرانیان امید خود را به امکان اصلاح رژیم از دست داده اند. او نوشت که جنبشی برای سرنگونی روحانیون حاکم گسترش یافته و رضا پهلوی “فعالانه نمایندگی و پرورش” این نیروهای شورشی را بر عهده گرفته و از زبانی میهن پرستانه مبتنی بر “میراث پرافتخار ایران” استفاده کرده است.

 

برخی اعضای سابق حلقه نزدیکان پهلوی نیز ظاهرا اظهارات قاسمی نژاد را تأیید می کردند. فردی که پهلوی و مشاورانش را به خوبی می شناخت، به من گفت: “سعید آدم باهوشی است و پویایی آنچه ایرانی ها، دست کم اکثریت فارس، را به حرکت درمی آورد فهمیده بود.” او خواست نامش فاش نشود، زیرا نمی خواست هدف حملات هواداران شاهزاده قرار گیرد.

 

اما مشاوران پهلوی ظاهرا در عین حال در حال تاج گذاری نمادین برای او نیز بودند؛ به عنوان وارث “میراث پرافتخار” سلطنت ۲۵۰۰ ساله ایران. و به نظر می رسید این امر مستلزم جنگیدن با هر کسی است که برتری او را به رسمیت نشناسد. فردی که با قاسمی نژاد و امیر اعتمادی همکاری کرده بود، به من گفت این مشاوران پهلوی معتقدند که “درهم کوبیدن اپوزیسیون به اندازه مبارزه با رژیم اهمیت دارد. آنها واقعا باور دارند که پهلوی نمی تواند مؤثر باشد مگر اینکه تنها صدا باشد.”

 

قاسمی نژاد و اعتمادی خیلی زود شروع به دشمن تراشی کردند. در سال ۲۰۱۸، نیک کوثر که آن زمان به پهلوی نزدیک بود، با این دو مشاور جدید درگیر شد. او به من گفت آنها مانند “روت وایلر” رفتار می کردند؛ در برابر پهلوی چاپلوس و مطیع، و در برابر دیگران خصمانه و گستاخ. کوثر در ایمیلی به پهلوی در ژوئیه همان سال نوشت: “من از ایران فرار کردم تا جانم را نجات دهم و از آسیب بیشتر در امان بمانم، اما رفتار اطرافیان شما فقط خاطرات جمهوری اسلامی را برایم زنده کرده است.” به گفته کوثر، اندکی بعد اطرافیان پهلوی حملات آنلاین علیه او را آغاز کردند، او را فاسد و نوکر رژیم ایران خواندند و از او خواستند “خفه شود”. وقتی پدر سالخورده کوثر در سال ۲۰۲۴ در ایران درگذشت، برخی از همان افراد حتی به آن مرد درگذشته نیز توهین کردند، با وجود اینکه او سالها از دست رژیم رنج کشیده بود.

 

یکی دیگر از چهره های اپوزیسیون که با مشاوران جوان پهلوی دچار مشکل شد، مسعود مسجودی بود؛ ریاضیدان و فعال سیاسی مقیم کانادا. او نیز در آغاز از تحسین کنندگان شاهزاده بود. او همراه با قاسمی نژاد و اعتمادی عضو شبکه ای از تبعیدیان ایرانی به نام فرشگرد بود. اما مسجودی خیلی زود سرخورده شد و طولی نکشید که به یکی از تندترین و صریح ترین منتقدان جنبش پهلوی بدل شد و مرتب نظرات تحقیرآمیز درباره شاهزاده و اطرافیانش منتشر یا بازنشر می کرد. (نمونه ای از یکی از این جملات: “با آلت ترامپ و نتانیاهو نمی توانی در سیاست عروس ملت شوی، و حتی اگر هم بشوی، به آخر ماه عسل نمی رسی.”)

 

سرانجام، مسجودی متقاعد شد که دو مشاور جوان پهلوی مخفیانه برای سپاه پاسداران کار می کنند. او دهها شکایت حقوقی تنظیم کرد و برخی ادعاهایش نیز به نظر نامتعارف می رسید؛ از جمله اینکه دو حامی پهلوی، مهدی احمدزاده رضوری و آرزود سلطانی، در حال برنامه ریزی برای قتل او هستند.

 

جسد مسجودی در ۶ مارس پیدا شد و پلیس کانادا اندکی بعد رضوی و سلطانی را به قتل عمد درجه یک متهم کرد. یکی از سوگندنامه های پرونده نشان می دهد که این دو متهم با یک متخصص طب طبیعی در ونکوور ملاقات کرده بودند تا ماده ای مرگبار برای “خلاص شدن” از مسعودی تهیه کنند.

 

مسعود مسجودی آخرین بار در ۲ فوریه زنده دیده شد. در ۵ فوریه، همان پیام تهدیدآمیز در ایکس که به “اجساد” اشاره می کرد و چهره های ایرانی خارج از کشور را هدف قرار می داد، منتشر شد. یکی از دریافت کنندگان آن پیام نیک کوثر بود که در هفته های پیش از قتل مسجودی با او در تماس بود. کوثر گفت: “این مثل حملات آنلاین سالهای گذشته نبود. این یکی واقعا ترسناک بود.”

 

هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم رضا پهلوی یا مشاورانش به قتل مسجودی مرتبط بوده اند، و من نیز هیچ مدرکی برای ادعاهای مسجودی مبنی بر اینکه سپاه پاسداران مخفیانه از شاهزاده حمایت می کند پیدا نکردم. اما این قتل میراثی از ترس بر جا گذاشته و این احساس را تقویت کرده است که جنبش پهلوی نیز سهم خود از افراطیون و متعصبان را در درون خود دارد.

 

به نظر می رسد مشاوران جدید پهلوی او را به تصمیمی سوق دادند که بیش از پیش او را از سایر نیروهای اپوزیسیون ایران متمایز کرد. در آوریل ۲۰۲۳، او به اسرائیل رفت و با استقبال گرم مقامهای دولتی، از جمله نتانیاهو و وزیر اطلاعات، گیلا گاملیل (Gila Gamliel)، رو به رو شد. پهلوی مانند یک رئیس دولت احتمالی رفتار کرد و وعده داد که ایرانِ پس از جمهوری اسلامی بلافاصله اسرائیل را به رسمیت خواهد شناخت.

 

مهرداد مارتی یوسفی نژاد، مشاور سیاسی ای که تا سال ۲۰۱۵ با پهلوی کار می کرد، به من گفت: “این سفر او را وارد نقشه کرد. یک تابو را شکست و او را به مرحله ای کاملا متفاوت پرتاب کرد.” بسیاری از ایرانیان ظاهرا چنین برداشت کردند که جاه طلبی های پهلوی اکنون از حمایت پشت پرده قدرتهای جهانی برخوردار شده است.

 

این سفر در عین حال به شدت تفرقه برانگیز بود. اپوزیسیون ایران در آن زمان با پرسشهای دشواری رو به رو شده بود، زیرا رژیم به تازگی توانسته بود برخی از بزرگترین تظاهرات تاریخ کشور را در اواخر ۲۰۲۲ سرکوب کند. پیام پهلوی روشن بود: او اکنون ظاهرا خود را سخنگوی اپوزیسیون می دانست و قاطعانه در کنار نتانیاهو ایستاده بود؛ آن هم در شرایطی که در سال ۲۰۲۳ بخش بزرگی از جامعه اسرائیل علیه برنامه های اقتدارگرایانه نتانیاهو در بزرگترین تظاهرات تاریخ آن کشور اعتراض می کردند.

 

یکی از نتایج سفر پهلوی به اسرائیل چند ماه بعد آشکار شد. در اواسط ۲۰۲۳، جف گولبرگ (Geoff Golberg)، کارشناس دستکاری شبکه های اجتماعی، گزارشی برای “شورای ملی ایرانیان آمریکایی” (National Iranian American Council) منتشر کرد که از وجود یک کارزار گسترده و هماهنگ در شبکه های اجتماعی پرده برمی داشت؛ کارزاری متشکل از حسابهای جعلی که از پهلوی تمجید می کردند و افراد و سازمانهایی - از جمله نایاک - را که طرفدار دیپلماسی آمریکا با جمهوری اسلامی بودند تحقیر می کردند. این گزارش ۴۷۶۵ حساب کاربری را شناسایی کرد که روزانه بیش از ۱۰۰ بار پست منتشر می کردند و در مجموع ۸۴۳ میلیون توییت تولید کرده بودند. گولبرگ میان برخی از این حسابها و حسابهای رسمی دولت اسرائیل ارتباطاتی پیدا کرد. پاییز گذشته، روزنامه اسرائیلی هاآرتص (Haaretz) تحقیقی منتشر کرد که یافته های گولبرگ را تقویت می کرد و از وجود “نهادی خصوصی که از حمایت دولت برخوردار است” در اسرائیل خبر می داد؛ نهادی که به تبلیغ پهلوی اختصاص داشت و برای این کار فارسی زبانان بومی را نیز به خدمت گرفته بود.

 

پهلوی حامیان قدرتمند دیگری نیز دارد. ایران اینترنشنال، شبکه ماهواره ای که در سال ۲۰۱۷ تحت حمایت عربستان سعودی راه اندازی شد، به شدت از او حمایت کرده است. این شبکه ظاهرا در سالهای اخیر صدها میلیون دلار زیان داده و مالکیت و منابع مالی خود را مخفی نگه داشته است.

 

برخی از منتقدان پهلوی - از جمله تریتا پارسی، هم بنیان گذار نایاک - او را نامزد “آستروتورف” توصیف کرده اند؛ یعنی چهره ای که به جای ساختن حمایت واقعی مردمی، فرصت طلبانه به دنبال جلب حمایت حامیان سیاسی قدرتمند رفته است. اما مرز میان جهان آنلاین و دنیای واقعی نفوذپذیر است، و پهلوی واقعا به نظر می رسد در ایران محبوبیت قابل توجهی داشته باشد. سنجش افکار عمومی در حکومتهای پلیسی همواره دشوار است، اما نظرسنجی سال ۲۰۲۴ِ “گروه تحلیل و سنجش نگرشها در ایران” (Group for Analyzing and Measuring Attitudes in Iran) نشان داد که ۳۱ درصد پاسخ دهندگان از پهلوی حمایت می کنند؛ رقمی بیش از سه برابر حمایت از هر چهره دیگر. رهبر جمهوری اسلامی در آن زمان، خامنه ای، با رئیس جمهور سابق محمود احمدی نژاد هر دو در سطح ۹ درصد قرار داشتند، و نرگس محمدی، فعال زندانی حقوق بشر، تنها ۵ درصد حمایت داشت.

 

بزرگترین آزمون حمایت از پهلوی در اواخر دسامبر رخ داد؛ زمانی که ارزش ریال سقوط کرد و معترضان خیابانهای تهران و دیگر شهرهای بزرگ ایران را پر کردند. برای نخستین بار، شمار زیادی از مردم شروع به سر دادن نام پهلوی و درخواست بازگشت او کردند. یک هفته بعد، پهلوی فراخوانی برای تظاهرات سراسری در روزهای ۸ و ۹ ژانویه صادر کرد. در آن روزها دامنه اعتراضات به طور چشمگیری گسترش یافت؛ شاید در واکنش به ادعای پهلوی مبنی بر اینکه بیش از ۵۰ هزار نفر از نیروهای امنیتی و مقامات حکومتی ایران با او تماس گرفته اند تا از رژیم جدا شوند (او بعدا مدعی شد این تعداد بیش از ۱۰۰ هزار نفر بوده است). با ادامه اعتراضات، پهلوی همچنان مردم را به حضور در خیابانها فرا می خواند و می گفت نظام حاکم “در آستانه فروپاشی” قرار دارد.

 

دستگاه حکومت فرو نپاشید. مقامات در ۸ ژانویه تمام دسترسی به اینترنت را قطع کردند و در روزهای بعد، سپاه پاسداران و دیگر نیروهای مسلح خونینترین سرکوب تاریخ معاصر ایران را آغاز کردند؛ برآوردها از شمار کشته شدگان بین ۷ هزار تا بیش از ۳۶ هزار نفر متفاوت است (رضا پهلوی اخیرا رقم ۵۰ هزار نفر را مطرح کرده است).

 

پس از آن، پهلوی به دلیل تشویق مردم به اعتراض و نیز سستی و بی پایه بودن ادعاهایش درباره جدا شدگان از حکومت، به طور گسترده مورد انتقاد قرار گرفت؛ ادعاهایی که ممکن بود حس امنیتی کاذب به مردم داده باشد. هیچ گاه مدرک قابل راستی آزمایی برای ادعای پهلوی وجود نداشت و منتقدان گفته اند سامانه ای که او برای ثبت جدایی نیروها با استفاده از کدهای QR و فرمهای گوگل ایجاد کرده بود، به شدت در معرض نفوذ سرویسهای امنیتی ایران قرار داشت؛ سرویسهایی که ممکن بود نتایج را به طور مصنوعی بزرگ نمایی کرده باشند یا حتی از این پلتفرم برای شناسایی و مجازات کسانی که صادقانه از آن استفاده کرده بودند بهره برده باشند.

 

نکته عجیب این بود که تیم خود پهلوی گاهی راهبرد جذب جدا شدگان را با نشان دادن عطش انتقام گیری تضعیف می کرد. سعید قاسمی نژاد بارها درباره تمایلش برای تعقیب و مجازات مقامات رژیم پس از سرنگونی حکومت پست منتشر کرده و حتی خواهان به دار آویختن آنان شده بود. برخی منتقدان گفته اند این تهدیدها شاید به انسجام بیشتر نیروهای امنیتی و پیوند محکم تر آنان با کارزار سرکوب کمک کرده باشد؛ آن هم در لحظه ای که این نیروها ممکن بود دچار تردید یا شکاف شوند.

 

با این حال، حامیان پهلوی از انتقادها دلسرد نشده اند. بیش از ۲۰۰ هزار نفر در فوریه در مونیخ برای درخواست تغییر رژیم تجمع کردند و بسیاری از آنان نام پهلوی را فریاد می زدند؛ برخی نیز شعارهای ملی گرایانه سر می دادند. پهلوی برای کنفرانس سالانه امنیتی آن شهر در مونیخ حضور داشت و کریستین امانپور، مجری سی ان ان، در یک مصاحبه تلویزیونی از او پرسید آیا رفتار تهاجمی برخی از هواداران وفادارش را محکوم می کند یا نه. پهلوی پاسخ داد که با هر نوع ارعاب مخالف است. او افزود: “فکر می کنم رژیم پشت بسیاری از این کارزارها قرار دارد.”

 

شواهدی وجود دارد که نشان می دهد ارتش سایبری رژیم واقعا تلاش کرده است تنشها در درون اپوزیسیون را شعله ور کند؛ گاهی هم در لباس سلطنت طلبان. اما نکته ای که امانپور مطرح کرده بود، بلافاصله پس از آن ثابت شد؛ زمانی که گروهی از حامیان پهلوی در مراسم مونیخ به او نزدیک شدند و با خشم فریاد کشیدند و او را به همکاری با رژیم متهم کردند.

 

پس از آنکه ترامپ در ۷ آوریل اعلام آتش بس با ایران را مطرح کرد، پهلوی پیامی ویدئویی برای حامیانش منتشر کرد و گفت می داند این تصمیم “بسیاری از شما را ناامید کرده است.” او سپس سفری در اروپا آغاز کرد، از تغییر رژیم سخن گفت و دولت بریتانیا - که در جنگ مشارکت نداشت - را به مماشات متهم کرد.

 

اما منتقدان او در اپوزیسیون اکنون بلندتر از هر زمان دیگری سخن می گویند، و اواخر ماه گذشته، یکی از برجسته ترین سلطنت طلبان داخل ایران، زندانی سیاسی منوچهر بختیاری، نیز به آنان پیوست. بختیاری در پیامی صوتی تند خطاب به پهلوی گفت: “در میان کسانی که مدعی حمایت از سلطنت هستند، این تو بوده ای که بیش از هر کس دیگری به آنچه سوگند خورده بودی و به خود نهاد سلطنت پشت کرده ای.”

 

اکنون که ترامپ آشکارا از جنگ خسته شده، درخواستهای پهلوی برای بمباران بیشتر حالتی نومیدانه به خود گرفته است. من از یکی از حامیان سرشناس پهلوی پرسیدم حالا که بسیاری از راهبردها شکست خورده اند، او چه راه حلی برای مقابله با جمهوری اسلامی پیشنهاد می کند. او به من گفت: “اگر ارتش آمریکا می توانست شرایط فرود ولیعهد را در یکی از شهرهای ایران تأمین کند، همه چیز فرق می کرد. فکر می کنم کار سپاه تمام می شد.”

 

من از این حرف شوکه شدم؛ نه فقط به خاطر غیرواقع بینانه بودن چنین سناریویی. خود پهلوی هم احتمالا حاضر نیست چنین سفر پرخطری انجام دهد. این همان مردی است که در سال ۲۰۲۳ به یک مصاحبه گر گفته بود: “زندگی من در ۴۰ سال گذشته اینجا در آمریکاست. فرزندانم اینجا زندگی می کنند، دوستانم اینجا هستند، همه کسانی که می شناسم اینجا هستند. اگر قرار باشد برگردم، اصلا به چه چیزی برگردم؟”

 

و اما مردم ایران؛ شاید اکنون بیش از هر زمان دیگری در برابر نیروهای تندرویی که قرار بود این جنگ تضعیفشان کند، آسیب پذیر شده باشند. یکی از ایرانیانی که اوایل امسال از کشور گریخته بود، به من گفت که باور دارد پهلوی هنوز تا حدی در داخل ایران محبوبیت دارد، اما تنها به صورت نوعی “شبح”؛ “غیاب چیزی، نه حضور واقعی آن. مردم، در رویارویی نومیدانه با رژیم اقتدارگرا، به دنبال کسی یا چیزی می گشتند که بتواند خلأ موجود را پر کند؛ چیزی شبیه ظهور دوباره یک منجی.”

 

و آنها هنوز هم در پی پر کردن آن خلأ هستند.

 

رابرت اف. ورث (Robert F. Worth) نویسنده همکار مجله The Atlantic است. او که پیشتر رئیس دفتر The New York Times بوده، بیش از دو دهه درباره خاورمیانه، اروپا و آسیا نوشته است. او نویسنده کتاب A Rage for Order: The Middle East in Turmoil, From Tahrir Square to ISIS است که برنده جایزه Lionel Gelber Prize در سال ۲۰۱۷ شد.