۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

انقلاب را نه قهرمانان، که توده های متشکل می سازند

نوشته ای که در پی می آید، در واقع مقدمه ای است بر ترجمه بخشی از نوشته ای که به نظر خودم مهم است.

***

انقلاب حادثه ای ناگهانی و بریده از زندگی روزمره جامعه نیست. انقلاب نقطه اوج روندی طولانی از تغییرات انباشته شده در دل جامعه است. تغییر، امری پیوسته است و از همین رو، مبارزه برای تغییر نیز نمی تواند امری مقطعی، موسمی یا وابسته به شور و هیجان های گذرا باشد. جامعه در حرکت دائمی است و نیروهای سیاسی ای که سودای دگرگونی دارند، ناگزیرند حضوری دائمی، سازمان یافته و آگاهانه در متن این حرکت داشته باشند. انقلاب را نه افراد پراکنده و نه قهرمانان لحظه ای، بلکه نیروهای متشکل و ریشه دار به سرانجام می رسانند.

 

فعال سیاسی نیمه وقت وجود ندارد. کسی که هر زمان اراده کرد وارد میدان شود و هر زمان خسته شد کنار بکشد، نمی تواند نقشی تعیین کننده در تحولات اجتماعی ایفا کند. مبارزه سیاسی، اگر هدفش دگرگونی بنیادی جامعه باشد، نیازمند تداوم، انضباط و تعهدی دائمی است. از همین جاست که مسئله حزب اهمیت پیدا می کند. حزبی که همه هم و غمش تغییر باشد، نه دستگاهی انتخاباتی برای روزهای خاص و نه محفلی برای بیان اعتراض های پراکنده. انقلاب بدون سازمان، بدون حافظه تاریخی و بدون نیرویی که تجربه ها را انباشته و منتقل کند، نمی تواند مسیر خود را پیدا کند.

 

در روایت های انقلاب روسیه نقل شده است که یکی از فعالان انقلاب ۱۹۰۵ در سال ۱۹۱۷ به دیدار لنین رفت. لنین با گرمی از او استقبال کرد. آن رفیق چند بار یادآوری کرد که در سال ۱۹۰۵ و حتی سال های پس از آن، انقلابی پرشوری بوده است. اما پاسخ لنین ساده و تعیین کننده بود. "برای این انقلاب چه می کنی؟ چه کار کرده ای؟" مسئله نه گذشته پرافتخار، بلکه جایگاه کنونی هر فرد در متن مبارزه جاری است. تاریخ با خاطره ها پیش نمی رود. تاریخ را نیروهایی می سازند که در لحظه های تعیین کننده، درگیر مبارزه واقعی اند.

 

تاریخ جنبش های انقلابی پر است از چهره هایی که در مقاطعی نقشی بزرگ ایفا کردند، اما بعدها از حرکت بازماندند یا کنار کشیدند. بوگدانوف یکی از رهبران مهم بلشویک ها بود، اما در ادامه راه، دیگر آن نقش رهبری کننده و تاثیرگذار پیشین را ایفا نکرد. در تاریخ معاصر ایران نیز نمونه های مشابه کم نیستند. کسانی که در برهه ای کارهای مهم و حتی تعیین کننده ای انجام داده اند، اما آن دستاوردها سرمایه سیاسی یک جنبش اجتماعی است، نه ملک شخصی افراد. هیچ کس نمی تواند با تکیه بر گذشته خود، جایگاه امروز خویش را تضمین کند.

 

درک این مسئله برای فهم انقلاب اهمیت اساسی دارد. انقلاب صرفا انفجار خشم توده ها نیست، بلکه لحظه ای است که توده های مردم مستقیما وارد صحنه تاریخ می شوند و می کوشند سرنوشت خویش را به دست بگیرند. اما این ورود مستقیم، بدون آمادگی قبلی، بدون تجربه سیاسی و بدون وجود نیروهای سازمان یافته ای که بتوانند آگاهی و تجربه را به نیرویی مادی بدل کنند، نمی تواند به تغییر پایدار منجر شود.

 

در نوشته ای که در ادامه می آید، تروتسکی با دقتی کم نظیر به همین مسئله می پردازد. او انقلاب را نه حاصل توطئه افراد و نه محصول اراده صرف رهبران، بلکه نتیجه ورود قهرآمیز توده ها به صحنه تاریخ می داند. در عین حال، بر نقش تعیین کننده احزاب و رهبران نیز تاکید می کند. از نظر او، نیروی توده ها بدون سازمانی راهبر، همچون بخاری است که در فضایی باز پراکنده می شود. اما در نهایت، این بخار است که حرکت را ممکن می کند، نه سیلندر و نه پیستون.

 

اهمیت این نگاه در آن است که رابطه زنده و دیالکتیکی میان توده ها، احزاب و رهبران را نشان می دهد. نه می توان همه چیز را به خودانگیختگی توده ها فروکاست و نه تاریخ را ساخته دست رهبران دانست. انقلاب حاصل برخورد این دو عنصر در متن بحرانی اجتماعی است که نظم کهن دیگر قادر به ادامه حیات نیست و توده ها نیز دیگر حاضر به تحمل آن نیستند.

***

بخشی از مقدمه تروتسکی بر کتاب ۳ جلدی "تاریخ انقلاب روسیه"

بارزترین ویژگی هر انقلاب، مداخله مستقیم توده‌ها در روند حوادث تاریخی است. در دوره‌های عادی، دولت ـ چه سلطنتی باشد و چه دموکراتیک ـ خود را فراتر از ملت قرار می‌دهد و تاریخ به دست متخصصان این کار ساخته می‌شود: پادشاهان، وزیران، بوروکرات‌ها، نمایندگان مجلس و روزنامه نگاران. اما در لحظات بحرانی، هنگامی که نظام کهن برای توده‌ها غیرقابل تحمل می‌شود، مردم موانعی را که آنان را از صحنه سیاست دور نگه داشته بود درهم می‌شکنند، نمایندگان سنتی خود را کنار می‌زنند و با دخالت مستقیم خویش، نخستین پایه‌های نظم تازه را بنا می‌گذارند. این که این امر خوب است یا بد، قضاوتش را به اخلاق گرایان وا می‌گذاریم. ما واقعیت‌ها را همان گونه بررسی می‌کنیم که در جریان عینی تکامل تاریخی پدیدار می‌شوند. برای ما، تاریخ هر انقلاب پیش از هر چیز، تاریخ ورود قهرآمیز توده‌ها به عرصه تعیین سرنوشت خویش است.

 

در جامعه ای که گرفتار انقلاب شده، طبقات با یکدیگر درگیر می‌شوند. اما روشن است که دگرگونی‌هایی که از آغاز تا پایان انقلاب در بنیان اقتصادی جامعه و در ساختار اجتماعی طبقات رخ می‌دهد، به تنهایی برای توضیح مسیر انقلاب کافی نیست. انقلاب می‌تواند در مدتی کوتاه نهادهای کهن را واژگون کند، نهادهای تازه ای پدید آورد و سپس دوباره همان‌ها را نیز سرنگون سازد. پویایی حوادث انقلابی مستقیما از دگرگونی‌های سریع، شدید و پرشور در روان طبقات سرچشمه می‌گیرد؛ روانی که خود پیش از انقلاب شکل گرفته است.

 

مسئله این است که جامعه، برخلاف یک تعمیرکار که ابزار کارش را بر اساس نیاز تغییر می‌دهد، نهادهای خود را صرفا به دلیل ضرورت دگرگون نمی‌کند. برعکس، جامعه در عمل نهادهایی را که بر آن سلطه دارند جاودانه می‌پندارد. در طول دهه‌ها، انتقادهای مخالفان چیزی جز سوپاپ اطمینانی برای تخلیه نارضایتی توده‌ها نیست و همین امر یکی از شرایط ثبات نظام اجتماعی به شمار می‌رود. برای نمونه، جایگاهی که انتقادهای سوسیال دموکراتیک به دست آوردند، اساسا از همین جا ناشی می‌شد. برای شکستن قیدهای محافظه کارانه و کشاندن توده‌ها به قیام، شرایطی کاملا استثنایی و مستقل از اراده افراد و احزاب لازم است.

 

از این رو، دگرگونی‌های سریع در افکار و احساسات توده‌ها نه از انعطاف ذهن انسان، بلکه درست برعکس، از محافظه کاری عمیق آن سرچشمه می‌گیرد. عقب ماندگی مزمن افکار و روابط اجتماعی نسبت به شرایط تازه عینی، تا زمانی که این شرایط همچون فاجعه ای بر سر مردم فرود آیند، دقیقا همان عاملی است که در دوران انقلاب، جهش ناگهانی اندیشه‌ها و احساسات را به وجود می‌آورد. اما در نظر پلیس و پاسداران جامعه کهن، این تحولات چیزی جز نتیجه فعالیت "عوام فریبان" به نظر نمی‌رسد.

 

توده‌ها با برنامه ای از پیش آماده برای بازسازی جامعه وارد انقلاب نمی‌شوند. آنچه آنان را به میدان می‌کشاند، پیش از هر چیز این احساس است که دیگر قادر به تحمل جامعه کهن نیستند. تنها پیشاهنگان هر طبقه دارای برنامه سیاسی هستند و همان برنامه نیز باید در جریان حوادث آزموده شود و تایید توده‌ها را به دست آورد. بنابراین، روند سیاسی انقلاب در اساس چیزی نیست جز درک تدریجی مسائل برخاسته از بحران اجتماعی از سوی طبقه ذینفع؛ یا به بیان دیگر، جهت گیری فعالانه توده‌ها از خلال رشته ای از تجربه‌ها و آزمون‌های پیاپی. مراحل گوناگون انقلاب، که هر یک با جابه جایی احزاب همراه است و در آن حزب رادیکال تر جای حزب میانه روتر را می‌گیرد، بازتاب فشار فزاینده توده‌ها به سوی چپ است؛ البته تا زمانی که حرکت انقلاب با موانع عینی برخورد نکند. هنگامی که چنین برخوردی روی دهد، واکنش آغاز می‌شود: سرخوردگی بخش‌هایی از طبقه انقلابی، رشد بی اعتنایی و همزمان تقویت نیروهای ضدانقلابی. طرح کلی انقلاب‌های گذشته چنین بوده است.

 


نقش احزاب و رهبران ـ که ما به هیچ روی قصد نادیده گرفتن آن را نداریم ـ تنها از راه مطالعه جریان‌های سیاسی در درون خود توده‌ها قابل درک است. هرچند رهبران و احزاب نیرویی مستقل از جامعه نیستند، اما عنصری بسیار مهم به شمار می‌آیند. بدون سازمانی راهبر، نیروی توده‌ها همچون بخاری است که در سیلندری محصور نشده باشد و بیهوده هدر رود. با این همه، آنچه حرکت را پدید می‌آورد بخار است، نه پیستون و نه سیلندر.

 


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر