روایت کرده اند در سرزمینی نه چندان دور و نه
چندان عاقلانه، شاهی بود که بیشتر از اداره مملکت، سرگرم اداره مراسم بود و دختری
داشت که در بازار سنتی آن دیار، بیشتر شبیه جایزه بخت آزمایی بود تا یک انسان. از
بد حادثه، شیری هم در حوالی پایتخت بساطش را پهن کرده بود و هر روز یکی را برای نهار
و یکی را برای سحری می برد. مردم به ستوه آمدند و شاه که همیشه در لحظه های حساس
به کشف راه حل های بدیع معروف بود، فرمان داد جار بزنند که هر کس این شیر را از
میان بردارد، داماد دربار خواهد شد.
پهلوانی پیدا شد، رفت و بعد از کشمکش مفصل با
شیر، زخمی و خاک آلود بیرون آمد و گفت شیر را ضربه فنی کردم، حالا بفرمایید دستور
بعدی چیست. مردم هنوز داشتند از خوشحالی نفس تازه می کردند که ناگهان بحث عوض شد.
یکی گفت اصلا چه کسی گفته این شیر خطر اصلی است. دیگری گفت نکند این پهلوان مامور
بیگانه باشد و با بهانه شیر، آمده قدرت را قبضه کند. سومی گفت چرا باید به خشونت
متوسل شد، شاید می شد با شیر وارد گفتگو شد و به تفاهم رسید. چهارمی هم گفت اصل
مشکل، ساختار غار است نه خود شیر.
در این میان، شیر که هنوز نفس می کشید و گاهی هم
کسی را می درید، با تعجب صحنه را نگاه می کرد. کم کم دید کسی دیگر کاری به کارش
ندارد. حتی بعضی ها شروع کردند به محکوم کردن خشونتی که علیه شیر اعمال شده بود.
کار به جایی رسید که پهلوان، به جای آنکه کار شیر را تمام کند، ایستاد وسط میدان و
شروع کرد به توضیح دادن درباره اینکه اگر شیر برود، چه خطرهای بزرگتری ممکن است از
راه برسد. خلاصه شهر درگیر بحث شد، شیر هم در حاشیه امن به کار خود ادامه داد و
اصلا یادش رفت که آن روز پهلوان چه بلائی سرش آورد و چطوری تحقیرش کرد و همه چیز
به حالت عادی برگشت، فقط با این تفاوت که حالا هر از گاهی درباره خطر "دوران
پساشیر" هم جلسه برگزار می شد.
حکایت امروز ما هم دست کمی از آن قصه ندارد. بعد
از اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ و موجی که در فضای سیاسی شکل گرفت، انتظار می رفت که
تمرکز اصلی بر همان چیزی بماند که مردم را به خیابان کشاند. یعنی جمهوری اسلامی،
منبع و سرچشمه سرکوب، فقر، بی حقی و کلیت نظامی که این وضعیت را بازتولید می کند.
اما ناگهان صحنه عوض شد. به جای آنکه نگاه ها به ساختار قدرت و ماشین سرکوب دوخته
شود، بخش بزرگی از اپوزیسیون سرگرم سایه ها شد.
ماجرا از جایی پیچیده شد که نوعی آمریکاستیزی
مزمن، که سال هاست در بخشی از اپوزیسیون ریشه دارد، دوباره فعال شد. همان ویروس
خفته که در تندپیچها فعال می شود. این ذهنیت که هر تحول سیاسی لزوما پروژه ای از
بیرون است، مثل یک عادت قدیمی جان گرفت. جنگ ۳۹ روزه هم بهانه ای شد تا این تصور
تقویت شود که قرار است سناریوی کودتای ۲۸ مرداد این بار در لباسی جدید تکرار شود.
در این روایت، دیگر جمهوری اسلامی مسئله اصلی نبود. خطر اصلی شد "بازگشت
سلطنت به کمک جنگ اسرائیل آمریکا بر علیه ایران"، آن هم نه به عنوان یک نیروی
واقعی در صحنه، بلکه به عنوان کابوسی که ذهن ها را اشغال کرد.
نتیجه چه شد؟ همان پهلوانی که باید با شیر درگیر
می ماند، حالا ایستاده و درباره خطرات بعد از رفتن شیر هشدار می دهد. بخشی از
اپوزیسیون چنان در این هشدارها غرق شد که عملا از یاد برد شیر هنوز در میدان است و
همچنان می درد. حتی بخشی از همین نیروها، در یک چرخش عجیب، دوباره به نوعی همسویی
عملی با همان نظمی رسیدند که قرار بود با آن مقابله کنند.
اگر به ادبیات و تولیدات سیاسی این دوره نگاه
کنیم، (و نه نقد جدی سیاسی!) یک عدم توازن عجیب دیده می شود. حجم بیانیه ها و متلک
ها علیه نیروهای سیاه! جا خوش کرده در کردستان عراق و خطر جدی بازگشت سلطنت!، به
مراتب بیشتر از آن چیزی است که علیه جمهوری اسلامی نوشته و گفته می شود. گویی
مسئله اصلی جابجا شده است. انگار نه انگار که هنوز همان نظام سرکوبگر بر سر کار
است، همان زندان ها فعال اند، همان ماشین خشونت بی وقفه کار می کند.
این وضعیت فقط یک خطای تحلیلی ساده نیست، بلکه
نشانه یک جابجایی اولویت است. وقتی نیرویی که خود را مخالف می داند، تمرکز اصلی اش
را از روی قدرت مستقر برمی دارد و به سناریوهای فرضی می پردازد، در عمل به تداوم
همان قدرت کمک می کند. پهلوانی که باید کار شیر را تمام کند، مشغول برگزاری نشست
درباره خطرات نبود شیر است، در حالی که شیر با خیال راحت در همان نزدیکی پرسه می
زند.
مسئله بر سر دفاع یا نقد این یا آن چهره نیست.
بحث بر سر این است که در هر وضعیت سیاسی، یک تضاد اصلی وجود دارد که بقیه تضادها
باید حول آن تعریف شوند. وقتی آن تضاد اصلی به حاشیه رانده شود و تضادهای دیگر حول
نبود این تضاد اصلی تعریف و بررسی شوند، کل صحنه دچار اغتشاش می شود. امروز به نظر
می رسد که برای بخشی از اپوزیسیون، تضاد اصلی دیگر نه جمهوری اسلامی، بلکه ترس از
بدیل های احتمالی است. (و برای بعضی ها، حتی بدتر، که جمهوری اسلامی نه تنها تضاد
اصلی نیست، بلکه اصلا تضاد نیست!) این جابجایی، عملا به معنای تعلیق ایده انقلاب و
سرنگونی است.
در چنین شرایطی، بازگشت به یک عقلانیت ساده اما
ضروری اهمیت دارد. اگر مسئله، رهایی از یک نظام سرکوبگر است، تمرکز باید بر همان
نظام بماند. پرداختن به آینده و نقد بدیل ها لازم است، اما نه به بهای فراموش کردن
وضع موجود. در غیر این صورت، همان اتفاقی می افتد که در آن قصه افتاد. شیر همچنان
می ماند و ما فقط درباره روزی که شاید نباشد، بحث می کنیم.
و این شاید خلاصه وضعیت کنونی باشد. انقلابی که
هنوز به سرانجام نرسیده، در هیاهوی ترس ها و بدگمانی ها، به حاشیه رانده شده است.
نه به این دلیل که مسئله حل شده، بلکه چون نگاه ها از روی آن برداشته شده است.
درست مثل شهری که مردمش آن قدر درگیر بحث درباره پهلوان و آینده پس از شیر شدند که
یادشان رفت هنوز باید تکلیف خود شیر را روشن کنند.
۲۵ آوریل ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر