امروز صبح که بیدار
شدم، هنوز لاته ام را نزده بودم که دیدم دوباره یک عده تصمیم گرفته اند جهان را از
نو کشف کنند. البته نه با تلسکوپ و نه با کتاب، با همان چوب دستی قدیمی که از وقتی
گوسفندها را می راندند، هنوز در دستشان مانده است. فقط فرقش این است که آن زمان گوسفندها
جلوتر بودند، حالا توییت ها.
ماجرا از آنجا
شروع شد که یک متن طنز نوشته شد. نه بمبی منفجر شد، نه دیواری فرو ریخت، نه حتی یک
فنجان چای از دست کسی افتاد. فقط چند جمله نوشته شد. اما در همان لحظه، در یک نقطه
دور از هر نوع تجربه خواندن، زنگ خطر به صدا درآمد. یکی فریاد زد "حمله
شد". یکی گفت "حرمت ها شکست". یکی هم که انگار از وسط یک دعوای قبیله
ای قرن ۱۸ بیرون آمده بود، گفت "یا عذرخواهی یا مجازات".
آدم اگر نداند
فکر می کند با یک واقعه تاریخی طرف است. مثلا یک جنگ بزرگ یا یک کودتا. اما نه، کل
ماجرا این بود که کسی چیزی نوشته بود و چند نفر هم آن را خوانده بودند، یا حداقل
ادعا کردند که خوانده اند. چون از نوع واکنش ها مشخص بود که بعضی ها هنوز در مرحله
ای هستند که فکر می کنند طنز یا خوردنی است یا پوشیدنی.
جالب ترین بخش
ماجرا این است که این دوستان، که هنوز از ده ذهنی خودشان بیرون نیامده اند، ناگهان
تبدیل می شوند به مدافعان آزادی. البته آزادی به شرطی که دقیقا همان چیزی گفته شود
که آنها دوست دارند. اگر یک کلمه جابجا شود، آزادی سریعا تبدیل می شود به جرم.
انگار آزادی بیان مثل گوسفند است، تا وقتی در چراگاه خودشان بچرد، عزیز است، اما
اگر یک متر آن طرف تر برود، باید برگردانده شود یا سر بریده شود.
یکی از این عزیزان
با اعتماد به نفسی که فقط در کسانی پیدا می شود که هیچ وقت شک نکرده اند، گفت که
"باید ثابت کنی". اینکه چه کسی باید چه چیزی را ثابت کند، معلوم نبود.
اما مهم هم نبود. مهم این بود که جمله گفته شده بود. در دنیای او، منطق مثل جاده
خاکی است، هر کس هر طور خواست از آن عبور می کند، بدون اینکه بداند اصلا به کجا می
رود.
یک عده دیگر هم
بودند که واکنششان کاملا علمی بود. یعنی اول نگاه کردند ببینند طنز به چه کسی
خورده است. اگر به رقیب خورده بود، خندیدند و گفتند "چه شاهکاری". اگر
به دوست خورده بود، همان طنز تبدیل شد به "تخریب" و "پروژه
خطرناک". انگار حقیقت نه بر اساس محتوا، بلکه بر اساس آدرس تعیین می شود. مثل
چوپانی که به جای شمردن گوسفندها، صاحبشان را می شمارد.
در این میان، یک
گروه خاص هم بودند که از همه جالب ترند. اینها هنوز در همان لباس قدیمی ایستاده
اند، همان کلاه، همان چکمه، همان افق محدود. فقط فرقش این است که حالا به جای دشت،
در شبکه های اجتماعی می چرخند. هنوز فکر می کنند اگر صدایشان را بلندتر کنند، حقیقت
هم بلندتر می شود. هنوز باور دارند که اگر یک جمله را ۱۰ بار تکرار کنند، تبدیل به
واقعیت می شود.
برای اینها، جهان
هنوز همان ده است. همان چند کوچه، همان چند چهره آشنا، همان قواعد ساده. هر چیزی بیرون
از این محدوده، خطرناک است. طنز خطرناک است. سوال خطرناک است. حتی خنده هم خطرناک
است، اگر در زمان و مکان اشتباه اتفاق بیفتد.
شب که شد، نشستم
فکر کردم مشکل دقیقا کجاست. به این نتیجه رسیدم که ما با اختلاف نظر طرف نیستیم،
با اختلاف زمان طرفیم. بعضی ها در ۲۰۲۶ زندگی می کنند، بعضی ها هنوز در همان روزی
که فکر می کردند دنیا تا ته همان تپه ادامه دارد.
و شاید حق با
آنها باشد. وقتی از ده بیرون نیایی، دنیا واقعا همان قدر کوچک است. در آن دنیا،
طنز تهدید است، سوال توهین است، و فکر کردن یک جور انحراف.
آخر شب، لاته ام
را خوردم و به این فکر کردم که بعضی ها نه با استدلال، نه با تجربه، بلکه فقط با یک
اتفاق ساده درمان می شوند. کافی است یک بار از ده بیرون بیایند. نه برای همیشه،
فقط برای اینکه بفهمند دنیا جایی است که در آن، حتی یک طنز هم می تواند بدون اینکه
کسی بمیرد، وجود داشته باشد.
البته اگر دلشان
بخواهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر