داستان یک سوس
ناصر اصغری
امروز صبح که بیدار شدم، هنوز قهوه نخورده بودم که فهمیدم تاریخ معاصر
ایران یک قدم دیگر به سمت آشپزخانه برداشته است. قبلا انقلاب ها با اعلامیه شروع می
شدند، بعد با توییت، حالا با سوس گوجه فرنگی.
ماجرا از اینجا شروع شد که یک جوان، که می گویند زمانی دل در گرو
"کینگ" داشته، تصمیم گرفت عشق قدیمی را به شکل سوس بیان کند. بعضی ها
شعر می نویسند، بعضی ها آهنگ گوش می دهند، ایشان بطری سوس را برداشت و گفت بگذار
احساساتم را شفاف تر منتقل کنم.
سوس هم بیچاره چه می دانست قرار است از روی سیب زمینی سرخ کرده به سیاست
پرتاب شود. از کارخانه تا یخچال آمده بود که نهایتا کنار ساندویچ جا خوش کند، نه اینکه
به عنوان ابزار تحلیل سیاسی استفاده شود.
اما از آن لحظه به بعد، همه چیز تغییر کرد. قیمت گوجه در تخیل مردم ۱۰۰۰ درصد بالا رفت. سوس فروش ها ناگهان احساس کردند
وارد صنعت دفاعی شده اند. گوجه کارها به خودشان می بالند که بالاخره محصولشان تاثیر
تاریخی گذاشته است. حتی بعضی ها شروع کردند به تحلیل اینکه آیا سوس قرمز نماد خاصی
دارد یا فقط چون در دسترس بوده انتخاب شده.
در آن طرف ماجرا، تهدیدها شروع شد. سوس خورها به خطر افتادند. سوس
فروش ها ناگهان فهمیدند شغلشان از نان شب هم خطرناک تر است. شعارها هم برگشتند،
همان شعارهای قدیمی که فقط اسم ها عوض می شود و خشم همان خشم می ماند.
می گویند آن جوان دستگیر شده. لابد در بازجویی از او پرسیده اند انگیزه
ات چه بود و او هم گفته فقط خواستم یک بار هم شده سیاست را قابل خوردن کنم.
اما بخش جالب تر ماجرا خود "کینگ" است. مردی که زمانی خیلی
ها فکر می کردند قرار است رهبر یک انقلاب باشد، حالا در موقعیتی قرار گرفته که باید
نسبتش را با سوس تعریف کند. تاریخ گاهی خیلی بی رحم شوخی می کند. از تاج تا سوس،
مسیر کوتاه تر از آنی است که فکر می کنیم.
می گویند او هیچ همدردی با کشته شدن آدم ها نشان نداد. شاید هم فرصت
نکرد. شاید هم درگیر این بود که بفهمد این حمله را باید جدی بگیرد یا در حد یک شوخی
تلخ هضم کند. سیاست در ایران جایی است که حتی واکنش نشان دادن هم خودش یک بحران
است.
شب که شد، نشستم فکر کردم ما دقیقا در چه مرحله ای از تاریخ هستیم. جایی
بین تراژدی و فست فود. جایی که آدم ها به جای بحث، به همدیگر سوس پرتاب می کنند و
بعد درباره اش مقاله می نویسند.
آخر شب، یخچال را باز کردم. بطری سوس را برداشتم. چند ثانیه به آن
نگاه کردم. حس عجیبی داشت. انگار دیگر فقط یک چاشنی نبود. یک امکان سیاسی بود. یک
ابزار بیان. یک خطر بالقوه.
بطری را آرام گذاشتم سر جایش.
با خودم گفتم بعضی چیزها بهتر است همان سوس بمانند. چون اگر قرار باشد
هر چیزی وارد سیاست شود، فردا باید نگران ماست و خیار هم باشیم.
۲۳ آوریل ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر