۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

جامعه جلوتر از اپوزیسیون

 مقدمه: پرسش از ظهور رضا پهلوی

بسیاری از کسانی که روند اعتراضات علیه جمهوری اسلامی را از سال ۷۸ به این سو دنبال کرده اند، به یاد دارند که هر چند سال یک بار موجی از اعتراضات خیابانی گسترده شکل گرفته است. با این حال، در مواجهه با اعتراضات ۱۴۰۴ با این پرسش روبرو شدند که "رضا پهلوی" چگونه و از کجا به صحنه بازگشت و نامش وارد شعارهای خیابانی شد؟ رضا پهلوی و به طور کلی طیف سلطنت طلب، در اعتراضات ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸ و حتی ۱۴۰۱ عملا در حاشیه بودند و حضور اجتماعی موثری نداشتند. در آن دوره ها، اعتراضات عمدتا از درون جامعه و حول مطالبات مشخص دانشجویان، معیشتی، آزادی های مدنی و حقوق زنان شکل می گرفت و هیچ جریان سلطنت طلبی نقش هدایتگر یا حتی برجسته در آنها ایفا نمی کرد. از این رو، برجسته شدن ناگهانی این نام در ۱۴۰۴ را نمی توان صرفا به سازمان یافتگی یک جریان نسبت داد، بلکه باید آن را در متن تحولات سیاسی، منطقه ای و بین المللی و نیز در چارچوب بحران عمیق نمایندگی سیاسی در اپوزیسیون ایران تحلیل کرد. پرسش اصلی نه صرفا درباره یک فرد، بلکه درباره خلائی است که در عرصه آلترناتیو سیاسی شکل گرفته و زمینه را برای برجسته شدن چنین چهره ای فراهم کرده است.

 

ماهیت انقلابی وضعیت کنونی

در ایران انقلابی علیه جمهوری اسلامی در جریان است. انقلابی علیه هر آنچه که این رژیم در طول نزدیک به ۵ دهه نماینده آن بوده است. علیه زن ستیزی و آپارتاید جنسیتی که زندگی نیمی از جامعه را به انقیاد کشیده است. علیه فقیر سازی سیستماتیک و سیاست های اقتصادی ای که میلیون ها نفر را به زیر خط فقر رانده است. علیه غرب ستیزی و سیاست خارجی تنش زا که کشور را در انزوای بین المللی فرو برده است. علیه اسرائیل ستیزی ایدئولوژیک که هزینه های سنگین سیاسی و امنیتی بر جامعه و منطقه تحمیل کرده است. علیه اسلام سیاسی به عنوان مبنای قانونگذاری و اداره کشور. علیه صدور انقلاب اسلامی و حمایت از نیروهای نیابتی در منطقه. علیه فساد ساختاری که از بالاترین سطوح قدرت تا لایه های مختلف اداری را در بر گرفته است. علیه اعدام، سنگسار و سرکوب سازمان یافته مخالفان. این انقلاب صرفا تغییر یک دولت یا جابجایی یک جناح درون حاکمیت نیست، بلکه طغیانی همه جانبه علیه یک منظومه فکری، سیاسی و اجتماعی است که نزدیک به ۵ دهه بر جامعه تحمیل شده و همه عرصه های زندگی را تحت سیطره خود قرار داده است. جامعه ای که نسل های متوالی آن با محدودیت، سرکوب و بحران زیسته اند، اکنون در پی گسست کامل از این نظم و بازتعریف رابطه خود با جهان و با قدرت سیاسی در درون کشور است.

 

گذار از اعتراض سلبی به نیاز اثباتی

در همه سال هایی که مردم جمهوری اسلامی را به چالش کشیدند، در اعتراضات ۷۸، ۸۸، ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱، با تمام شدت و دامنه ای که این اعتراضات داشت، مردم به جمهوری اسلامی "نه" گفتند. می توان گفت محور اصلی آن خیزش ها سلبی بود. جامعه به روشنی می دانست چه نمی خواهد، اما در سطحی گسترده هنوز بر سر این که در بعد اثباتی چه باید جایگزین شود، توافق نظر روشنی شکل نگرفته بود. با اعتراضات ۱۴۰۴ و در متن جنگ ۱۲ روزه اسرائیل و جمهوری اسلامی، این وضعیت تا حدی تغییر کرد و وجهی اثباتی نیز به خود گرفت. بخشی از جامعه نه تنها در شعارها و مطالبات خود جمهوری اسلامی را نمی خواست، بلکه صریحا خواهان سرنگونی آن و استقرار سیستمی بود که با آمریکا و اسرائیل وارد تقابل ایدئولوژیک و پرهزینه نشود، کشور را از انزوای بین المللی خارج کند و شرایطی فراهم آورد که زندگی اجتماعی و اقتصادی به روال متعارف جهان امروز بازگردد. برجسته شدن نام رضا پهلوی در این مقطع را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. پس از جنگ ۱۲ روزه آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، این تصور در بخشی از افکار عمومی تقویت شد که این بار ممکن است توازن قوا به گونه ای تغییر کند که با اتکا به حمایت آمریکا و اسرائیل، امکان کنار زدن جمهوری اسلامی و استقرار نظمی همسو با غرب فراهم شود. و در تصور آنها نه تنها رضا پهلوی همسو غرب است، بلکه به یک معنا دست نشانده آنها هم هست.

 

چرا آلترناتیوهای موجود طرد شده اند

در این میان این پرسش جدی مطرح است که چرا دیگر نیروهای سرنگونی طلب، یا جریان هایی که می توانستند خود را به عنوان جایگزین جمهوری اسلامی مطرح کنند، عملا در حاشیه قرار گرفتند و نتوانستند به نیرویی مرجع در افکار عمومی بدل شوند. پاسخ را باید در تحولات عمیق ذهنی و تجربی جامعه جستجو کرد. جامعه ایران پس از ۵ دهه زیستن زیر حاکمیت یک ایدئولوژی دینی، نسبت به هر نوع پروژه سیاسی که بوی ایدئولوژی فراگیر، حقیقت مطلق و نسخه نجات بخش بدهد، حساس و بدبین شده است. به همین دلیل، بخش قابل توجهی از جامعه دیگر هیچ نیرویی را که رگه هایی از همان سنت فکری و سیاسی ای را داشته باشد که جمهوری اسلامی نماینده آن است، بر نمی تابد. برای افکار عمومی، هر میزان نزدیکی به اسلام سیاسی، هر درجه تداوم گفتمان غرب ستیزی و اسرائیل ستیزی، و هر سطحی از مماشات با آن میراث، به معنای تداوم همان چرخه بحران تلقی می شود. مردم تجربه کرده اند که سیاست خارجی ایدئولوژیک، اقتصاد دولتی رانتی، و تقدم "آرمان" بر زندگی روزمره شهروندان چه پیامدهایی داشته است. از این رو، هر نیرویی که همچنان اولویت خود را بر دشمنی هویتی با غرب یا اسرائیل بگذارد، یا در قبال اسلام سیاسی موضعی دو پهلو اتخاذ کند، با بی اعتمادی جدی روبرو می شود.

 

بحران چپ سنتی و نیروهای مذهبی

در بخش هایی از جریان های موسوم به چپ سنتی نیز این مشکل به شکل دیگری بازتولید شده است. به جای تمرکز صریح و بی ابهام بر رفاه محوری، آزادی های فردی، سکولاریسم، اقتصاد شفاف و حقوق برابر شهروندی، هنوز نوعی همزیستی نظری با اسلام سیاسی یا نوعی ضدیت ساختاری و هویتی با غرب و اسرائیل دیده می شود. افزون بر این، سازمان های مائوئیستی و گرایش های پرو روسی و استالینی که همچنان از الگوهای اقتدارگرای قرن ۲۰ دفاع می کنند، در چشم بخش بزرگی از جامعه نه حامل آزادی و عدالت، بلکه بازتولید کننده نوع دیگری از ایدئولوژی اسلامی مانند تلقی می شوند. جامعه ای که از تمرکز قدرت، سرکوب مخالفان و اقتصاد دستوری آسیب دیده، به سختی می تواند به نسخه هایی اعتماد کند که در تجربه تاریخی خود با سرکوب سیاسی و دولت ایدئولوژیک گره خورده اند.

نیروهایی که سابقه یا پیوندی با اسلام سیاسی دارند، از جمله سازمان مجاهدین یا اصلاح طلبانی که از دایره رسمی قدرت کنار زده شده اند، نیز با مانع مشابهی روبرو هستند. در افکار عمومی، آنها بخشی از تاریخ همین نظام به شمار می روند، نه گسستی واقعی از آن. تجربه ۵ دهه حکومت دینی موجب شده که هر گونه بازتولید سیاست دینی، حتی در شکل تعدیل شده یا اصلاح شده آن، با مقاومت گسترده اجتماعی مواجه شود. جامعه ای که هزینه سنگین حاکمیت ایدئولوژیک را پرداخته، اکنون به دنبال دولتی عرفی، پاسخگو و مبتنی بر حقوق شهروندی است و به سختی به نیرویی اعتماد می کند که نشانی از همان سنت های ایدئولوژیک در آن دیده شود.

 


ضرورت یک چپ اجتماعی نوین

رضا پهلوی به یک معنا به نماد "نه" مردم تبدیل شد، اما این "نه" هنوز سطحی و فاقد عمق برنامه ای، تشکیلاتی و اجتماعی است. این نوع نمایندگی بیشتر بر نفی جمهوری اسلامی استوار است تا بر ارائه طرحی روشن برای سازماندهی قدرت سیاسی، تضمین آزادی های مدنی، تفکیک قوا، عدالت اجتماعی و بازسازی اقتصادی. علاوه بر این، تاکید صرف بر یک چهره فردی، تاکید بر "تمامیت ارضی" و نادیده گرفتن حقوق برابر شهروندی، در مواردی به جای تقویت همبستگی اجتماعی، به تشدید دو قطبی سازی و ایجاد شکاف در صفوف معترضان انجامیده است. نمایندگی واقعی اعتراضات نه با اتکا به نام ها، بلکه با تعمیق همین "نه" و تبدیل آن به یک پروژه منسجم آزادیخواهانه، سکولار، رفاه محور و صلح طلب و تنش زدائی در منطقه شکل می گیرد. در این میان، یک چپ اجتماعی نوین که نه در سنت چپ ایدئولوژیک دهه های گذشته متوقف مانده و نه در پی بازتولید مدل های اقتدارگرا است، می تواند نقش تعیین کننده ای ایفا کند. جریانی که از یک سو بر عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی و حقوق کار و معیشت اکثریت جامعه تاکید دارد و از سوی دیگر به صراحت از سکولاریسم، آزادی های فردی، جدایی دین از دولت و تنش زدایی در سیاست خارجی دفاع می کند، می تواند افق اثباتی روشنی در برابر جامعه بگشاید. تجربه هایی مانند حزب کمونیست کارگری نشان داده اند که امکان صورت بندی یک چپ سکولار و اجتماعی که از سنت های اسلام سیاسی و ناسیونالیسم اقتدارگرا فاصله دارد، وجود دارد. هر نیرویی که بتواند این "نه" گسترده را به برنامه ای مشخص برای گذار، تضمین حقوق شهروندی، بازسازی اقتصادی و عادی سازی روابط بین المللی تبدیل کند، امکان این را دارد که نمایندگی موج کنونی اعتراضات را به شکلی پایدار و اجتماعی در دست گیرد. جامعه باید ببیند و ما هم تلاش کنیم که نشان دهیم ما چپی نیستیم که هیچگونه تاریخ و وجه مشترکی با چپ سنتی و اسلام پناه و اسراییل ستیز داریم.

۲۰ فوریه ۲۰۲۶

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر