جمهوری اسلامی را، بله، حتی جمهوری اسلامی را هم تا قبل از دی ماه ۱۴۰۴ می شد یک نوع حکومت، منتها از نوع ناکارآمد آن، خواند. حکومتی مستبد، سرکوبگر، ایدئولوژیک و ناکارآمد، اما همچنان در چهارچوب مفهومی آنچه در علوم سیاسی حکومت نامیده می شود. ساختاری که اگرچه حقوق شهروندان را پایمال می کرد، اگرچه آزادی های ابتدائی و اساسی را به رسمیت نمی شناخت، اگرچه فساد را به قاعده بدل کرده بود، اما هنوز در قالبی قابل فهم از اقتدار سیاسی تعریف می شد. اما پس از آن کشتاری که آگاهانه و با برنامه ریزی قبلی تدارک دیده شد، دیگر نمی توان همان واژه را با همان معنا به کار برد. پس از دی ماه ۱۴۰۴، جمهوری اسلامی وارد قلمروی شد که تاریخ سیاسی معاصر کمتر نمونه ای برای آن سراغ دارد. آنچه رخ داد، نه صرفا سرکوب اعتراض، بلکه اعلام جنگ تمام عیار علیه جامعه بود. در یک برنامه از پیش طراحی شده، در ۲ روز پیاپی، هر جنبنده ای در کوچه و خیابان های ایران هدف گلوله قرار گرفت. از کودک ۱ یا ۲ ساله، حتی کودکی در شکم مادر، تا سالمند بالای ۷۰ سال. مرز میان معترض و غیرمعترض، زن و مرد، رهگذر و فعال سیاسی، عملا برداشته شد. سربازان کرایه ایش کوچه به کوچه و بیمارستان به بیمارستان دنبال زخمی ها گشتند تا با تیرخلاص جان بدر برده ها را هم بکشند. حکومت، که وظیفه نخستینش تامین امنیت شهروندان است، خود به بزرگ ترین تهدید علیه جان آنان بدل شد. این رخداد دیگر در چارچوب سرکوب سیاسی نمی گنجد؛ این یک عملیات مجازات جمعی بود، یک نمایش عریان از اراده برای درهم شکستن یک ملت. در چنین شرایطی، واژه هایی چون اشتباه، افراط، یا حتی جنایت، برای توصیف آنچه رخ داد، ناکافی به نظر می رسند. ما با پدیده ای روبرو هستیم که به جای حکومت کردن، تصمیم به نابود کردن گرفته است.
جمهوری اسلامی، این "حکومت" از نوع دیگر و استثنائی، در عرض
یک هفته هر چه دوست و دلسوز داشت، جز معدودی وحشی همسان خود، از خود راند. حتی
آنان که سال ها با زبان توجیه و تفسیر کوشیده بودند چهره ای قابل دفاع از آن ارائه
دهند، در برابر ابعاد فاجعه سکوت کردند یا فاصله گرفتند. هیچ کس نتوانست با هیچ
عذر و بهانه ای از این "حکومت" دفاع کند. مشروعیت، که پیش از این نیز چیزی
از آن نمانده بود، اکنون فرو ریخت. آنچه باقی ماند، نه اقتدار سیاسی، بلکه هراس
سازمان یافته بود. حکومتی که تنها بر پایه ترس ایستاده باشد، دیگر در معنای متعارف
آن حکومت نیست؛ شبکه ای است از قدرت عریان که برای بقا به خون متوسل می شود.
در همان بازه زمانی، بسیاری از کشورهای اروپایی سران و ارگان های
وابسته به این ساختار را در فهرست های تروریستی قرار دادند. این اقدام صرفا یک
واکنش دیپلماتیک نبود، بلکه نشانه ای از تغییر جایگاه جمهوری اسلامی در نظام بین
الملل بود. از یک بازیگر مسئله دار منطقه ای، به یک تهدید آشکار علیه اصول بنیادین
انسان بودن! تا پیش از آن، بحث بر سر مذاکره، تعامل، یا مهار بود؛ اما پس از دی
ماه ۱۴۰۴، سخن از پاسخگویی، انزوا و برخورد
قاطع به میان آمد. این تغییر، حاصل یک حادثه تصادفی نبود؛ نتیجه تصمیمی جنون آمیز
آگاهانه بود که در بالاترین سطوح قدرت برای به کارگیری خشونت بی حد و مرز اتخاذ
شد.
هر کس که تا آن زمان نسبت به حمله نظامی خارجی به مواضع و سران این رژیم
ابراز نگرانی می کرد، اکنون دست کم در عرصه علنی، توان مخالفت ندارد. نه از آن رو
که جنگ مطلوب شده است، بلکه از آن رو که حکومت خود، جامعه را به نقطه ای رسانده که
بسیاری میان بد و بدتر دست به انتخاب می زنند. هنگامی که مردم در داخل کشور با صدای
بلند اعلام می کنند هر کس بتواند ما را از دست این آدمخواران نجات دهد، بزند، این یک
شعار ساده نیست؛ فریادی است از سر استیصال. اعلام می کنند که جنگ، ویرانی و نابودی،
از تداوم این وضعیت قابل تحمل تر است. این جمله ها باید با دقت شنیده شوند؛ نه به
عنوان دعوت به خشونت، بلکه به عنوان سندی از عمق ناامیدی و شکاف میان جامعه و
ساختار قدرت. سندی از نفرتی بی حد و حصر از رژیمی که برای ویرانی به سیم آخر زده
است.
جمهوری اسلامی اکنون "حکومت" از نوع سیطره قاتلانی است که
مردم را گروگان می گیرند تا خانه و کاشانه آنان را غارت کنند. رابطه حاکم و
شهروند، به رابطه گروگان گیر و گروگان تنزل یافته است. منابع ملی به جای آنکه در
خدمت رفاه عمومی قرار گیرد، صرف بقای شبکه ای می شود که برای حفظ خود از هیچ اقدامی
فروگذار نمی کند. در چنین ساختاری، قانون ابزار توجیه خشونت است و نهادهای رسمی
پوششی برای تصمیم هایی که در تاریکخانه قدرت گرفته می شود. اگر حکومت در تعریف
کلاسیک خود نهادی برای تنظیم منافع متعارض و تامین نظم عمومی است، آنچه امروز شاهد
آن هستیم، وارونه کامل آن تعریف است: بی نظمی سازمان یافته برای تثبیت سلطه.
تاریخ، نمونه های فراوانی از استبداد و جنایت به خود دیده است، اما هر
دوره ای لحظه ای دارد که در آن یک نظام سیاسی از مرز بازگشت عبور می کند. دی ماه ۱۴۰۴ برای جمهوری اسلامی چنین لحظه ای بود. از آن
پس، دیگر سخن گفتن از اصلاح، بازسازی مشروعیت یا ترمیم شکاف ها، بیشتر به هزیان می
ماند تا تحلیل سیاسی. جامعه ای که عزیزانش در خیابان ها به گلوله بسته شده اند، با
وعده و بیانیه آرام نمی شود. شکافی که با خون پر شده باشد، با واژه پر نخواهد شد. آنچه
امروز در ایران جریان دارد، صرفا بحران یک حکومت ناکارآمد نیست؛ بحران معنای حکومت
است. هنگامی که قدرت سیاسی به جای آنکه حافظ جان شهروندان باشد، به شکارچی آنان
بدل می شود، دیگر باید در واژه ها تجدید نظر کرد. شاید لازم باشد برای توصیف این
وضعیت، از ترکیب هایی استفاده کنیم که بیش از آنکه به علم سیاست تعلق داشته باشد،
به ادبیات جنایت تعلق دارد. زیرا آنچه رخ داده است، نه اختلاف سیاسی، نه حتی نزاع
قدرت، بلکه رویارویی عریان میان جامعه ای خواهان زندگی و ساختاری مصمم به بقا به
هر قیمت است.
در نهایت، پرسش اصلی نه این است که این "حکومت" چه نام
دارد، بلکه این است که یک جامعه تا کجا می تواند چنین وضعیتی را تحمل کند. تاریخ
نشان داده است که هیچ نظمی که تماما بر خشونت استوار باشد، پایدار نمی ماند. اما
فاصله میان فروپاشی یک نظم و رهایی یک جامعه، می تواند سرشار از هزینه و رنج باشد.
دی ماه ۱۴۰۴ نقطه ای بود
که در آن، پرده ها کنار رفت و ماهیت عریان قدرت آشکار شد. از آن پس، دیگر سخن گفتن
از نوعی دیگر از "حکومت"، نه یک استعاره ادبی، بلکه توصیف واقعیتی است
که با خون نوشته شده است.
۱۲ فوریه ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر