۱۴۰۴ اسفند ۲۳, شنبه

مردم و جمهوری اسلامی در جنگ

در میان برخی شخصیتها و محافل سیاسی این روزها بانگ "نه به جنگ با ایران" بلند شده است. و البته که روی "ایران" تاکید می شود تا ماهیت جمهوری اسلامی پوشیده بماند. این موضع در ظاهر صلح طلبانه است، اما در عمل می کوشد ما را به دوره قبل از جنگ بازگرداند. به دوره ای که جمهوری اسلامی یکه تاز میدان بود و مردم را کرور کرور سلاخی می کرد. گویی مسئله اصلی نه سرنوشت مردم بلکه حفظ همان وضعی است که این حکومت طی ۴۷ سال بر جامعه تحمیل کرده است.

 

هم جمهوری اسلامی از مردم سخن می گوید و هم این محافل و شخصیتها. اما هر دو، هر کدام برای هدف خود، مردم را گوشت دم توپ می خواهند. جمهوری اسلامی مردم را می خواهد تا سپر انسانی خود کند و با تکیه بر جان آنان به بقای منحوس خود ادامه دهد. حکومتی که دهه ها است زندگی مردم را گروگان گرفته و منطقه و جهان را در ناامنی دائمی نگه داشته است. از همین رو است که در لحظه های بحرانی نیز ناگهان از مردم سخن گفته می شود. مردمی که در تمام این سالها نه در تصمیم گیریهای سیاسی جایی داشته اند و نه در تقسیم ثروت و امکانات جامعه سهمی برده اند. برای این حکومت جان مردم هیچوقت هیچ ارزشی نداشته است. مردم تنها زمانی به یاد آورده می شوند که باید در صف دفاع از حکومتی بایستند که خود بزرگترین دشمن زندگی آنان بوده است.

 

در سوی دیگر، بخشی از محافل سیاسی با شعار "نه به جنگ با ایران" در واقع می کوشند مردم را پشت جمهوری اسلامی نگه دارند. برای این محافل مسئله نه آزادی و امنیت مردم ایران بلکه معادلات سیاسی خودشان در تقابل با آمریکا و غرب است. جمهوری اسلامی برای آنان یک متحد مفید است. حکومتی که هم منابع مالی در اختیار دارد و هم شبکه ای از گروههای مسلح و تروریستی را در منطقه تامین و پشتیبانی می کند. از این زاویه حفظ قدرت جمهوری اسلامی برای آنان اهمیتی تعیین کننده دارد، حتی اگر این امر به قیمت قربانی شدن جان و مال مردم ایران تمام شود.

 

اما خود جمهوری اسلامی نیز هرگز تلاش نکرده است که همچون یک دولت متعارف قرن ۲۰ و ۲۱ رفتار کند. این حکومت از همان ابتدا خود را نه یک دولت مدرن بلکه نوعی باند سرگردنه گیر تعریف کرده است. ساختاری که بیش از آنکه شبیه یک دولت باشد، به یک شبکه مسلح و ایدئولوژیک تروریستی شبیه است. برای چنین ساختاری جان مردم هیچ ارزشی ندارد. سران آن هر روز در تلویزیون ظاهر می شوند، اما نه برای توضیح اینکه مردم چگونه باید از خود حفاظت کنند. آنها به جای مسئولیت پذیری، مردم را تهدید می کنند. به آنان هشدار می دهند که اگر اعتراض کنند سرکوب خواهند شد و اگر به خیابان بیایند با آنان همچون دشمن برخورد خواهد شد و مادرشان را به عزا می نشانند. این همان منطقی است که سالها بر جامعه حاکم بوده است.

 

در عین حال ایران یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان از نظر منابع طبیعی است. کشوری که دارای ذخایر عظیم نفت، گاز و منابع گوناگون طبیعی است می توانست سطح زندگی بسیار بالاتری برای مردم خود فراهم کند. اما این ثروت نه صرف رفاه جامعه بلکه عمدتا صرف سرکوب داخلی، دستگاههای امنیتی، ماجراجوییهای منطقه ای و تامین مالی شبکه های شبه نظامی و تروریستی شده است. بخش بزرگی از منابع کشور یا در جیب باندهای قدرت و نهادهای حکومتی ریخته شده یا برای گسترش نفوذ سیاسی و نظامی رژیم در منطقه هزینه شده است. در چنین ساختاری تقریبا همه جناحهای رژیم در یک چیز مشترک هستند. حفظ قدرت خود و تقویت شبکه های متحدشان در منطقه. در این میان مردم ایران نه تنها سهمی از این ثروت ندارند بلکه هزینه اصلی این سیاستها را نیز می پردازند.

 

در چنین شرایطی کمونیستها نمی توانند حتی به طور ضمنی به بقای جمهوری اسلامی رضایت دهند. بقول یکی از تحلیلگران سیاسی در خود ایران، جمهوری اسلامی از جنگ و تباهی بدتر است! بدترین شکل از یک حکومت ارتجاعی است. مجموعه ای از باندهای قدرت که عنوان "حکومت" بر آن گذاشته شده است. برخورد کمونیستها با چنین ساختاری نمی تواند چیزی جز تلاش برای سرنگونی آن باشد. این یک موضع اصولی است و به شرایط جنگ یا صلح محدود نمی شود.

 

در عین حال باید گفت که بخش بزرگی از نیروهایی که امروز خود را چپ می نامند نیز عملا از چنین موضعی فاصله گرفته اند. بسیاری از این نیروها، البته، نه پایگاه اجتماعی دارند و نه ارتباطی با زندگی واقعی مردم. بیشتر به محافل بسته و فرقه گونه ای شبیه اند که تنها برای خود و اعضای محدودشان سخن می گویند. برخی از همین نیروها نیز در عمل به همان مواضعی نزدیک می شوند که نتیجه آن حفظ جمهوری اسلامی است، حتی اگر این موضع با واژه های ظاهرا رادیکال بیان شود.

 

در تاریخ جنبش کمونیستی نمونه های روشنی از برخورد اصولی با چنین شرایطی وجود دارد. یکی از مهمترین آنها موضعگیری لنین در جریان جنگ جهانی اول است. در آن زمان بسیاری از احزاب سوسیال دموکرات اروپا به نام دفاع از میهن از دولتهای خود حمایت کردند و عملا در کنار بورژوازی کشورشان قرار گرفتند. اما لنین این موضع را دشمنی با طبقه کارگر می دانست.

 

در جریان همان جنگ، دولت آلمان که با روسیه در حال جنگ بود امکان عبور لنین از خاک خود و بازگشت او به روسیه را فراهم کرد. محاسبه آلمان ساده بود. می دانستند لنین نه تنها از دولت تزاری حمایت نخواهد کرد بلکه علیه آن مبارزه خواهد کرد و این امر می تواند روسیه تزاری را از درون دچار بحران کند. لنین پس از بازگشت نیز دقیقا همین مسیر را دنبال کرد. حتی پس از سقوط تزار و تشکیل دولت موقت نیز حاضر نشد کوچکترین حمایت سیاسی از دولت جدید نشان دهد. از نظر او مسئله اصلی نه پیروزی یک دولت بر دولت دیگر بلکه پایان دادن به نظامی بود که مردم را به جنگ و کشتار کشانده بود. به همین دلیل تمام جهتگیری سیاسی خود را علیه دولت خودی متمرکز کرد و شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به مبارزه انقلابی را پیش کشید.

 

این تجربه تاریخی یادآور یک اصل مهم است. در جنگ میان دولتهای ارتجاعی، کمونیستها وظیفه ندارند پشت دولت خودی چه ضمنی و چه صریح بایستند. وظیفه آنان دفاع از مردم و سازمان دادن مبارزه ای است که بتواند همزمان با جنگ و سرکوب مقابله کند. جنگهای ارتجاعی اغلب بهانه ای برای تشدید اختناق، سرکوب مخالفان و تحمیل فقر بیشتر بر جامعه هستند. در چنین شرایطی تنها نیرویی که می تواند راهی متفاوت پیش پای جامعه بگذارد جنبشی است که هدف خود را نه دفاع از دولت بلکه رهایی مردم قرار می دهد. از این زاویه مسئله امروز ایران نیز روشن است. مردم ایران نه در کنار جمهوری اسلامی قرار دارند و نه حاضرند برای بقای آن قربانی شوند. جنگ برای آنان به معنای ادامه همان فاجعه ای است که ۴۷ سال است بر زندگی شان سایه انداخته است. در عین حال حفظ جمهوری اسلامی نیز به معنای ادامه همان چرخه سرکوب، فقر، فساد و ماجراجویی نظامی است که کشور را به این نقطه رسانده است.

 


راه حل واقعی نه دفاع از جمهوری اسلامی و نه بازگشت به وضعیت پیش از جنگ است. راه حل واقعی پایان دادن به حاکمیتی است که جامعه را به گروگان گرفته است. حاکمیتی که جنگ برای آن تنها هدف است. حاکمیتی که همه را دشمن می داند و الحق همه باید با او دشمنی کنند. تنها با کنار رفتن این حکومت است که می توان راهی برای خروج از چرخه دائمی بحران، سرکوب و جنگ باز کرد. در چنین شرایطی مردم ایران خواهند توانست ثروت و امکانات کشور را در خدمت رفاه و آزادی خود قرار دهند و آینده ای انسانی تر، بهتر و آزادتر برای جامعه بسازند.

 

۱۵ مارس ۲۰۲۶


۱۴۰۴ اسفند ۲۲, جمعه

بمب هایی که صدا ندارند

بعضی بمب ها صدا ندارند. یا دقیق تر بگویم صدای آنها را همه نمی شنوند. بمب وقتی از هواپیما رها شود، یا از موشک شلیک شود، معمولا صدای بلندی دارد. اما نوعی از بمب هم هست که ظاهرا بی صداست. نه این که واقعا صدا نداشته باشد. صدا دارد. فقط گوش هایی هستند که تصمیم گرفته اند آن را نشنوند.


برای نمونه، دوستان ضد امپریالیست ما گوش بسیار حساسی دارند. به محض آن که بمب های ترامپ در جایی فرود بیاید، حتی اگر هزاران کیلومتر دورتر باشد، گوش این دوستان تیز می شود. فورا بیانیه صادر می کنند. کمپین راه می اندازند. در تظاهرات شرکت می کنند. مقاله می نویسند. هشدار می دهند که مردم ایران قربانی جنگ خواهند شد. و البته در این بخش حق هم دارند. بمب ترامپ اگر فرود بیاید، قرار نیست با مردم شوخی کند.
اما مشکل از جایی شروع می شود که این گوش های حساس ناگهان دچار اختلال انتخابی می شوند. بعضی صداها را عالی می شنوند و بعضی صداها را اصلا نه. مثلا صدای بمب های جمهوری اسلامی. این بمب ها عجیب هستند. نه دود دارند، نه صدای مهیبی برای بعضی گوش ها. برای همین است که بعضی از دوستان ما اصلا متوجه وجودشان نمی شوند. انگار نه انگار که ده ها سال است این بمب ها هر روز روی سر مردم ایران فرود می آید.
نمونه می خواهید؟ کشتار ده ها هزار نفر در ۲ روز ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴. کشتار هزاران زندانی در سال ۱۳۶۸ که حتی دوران محکومیت خود را گذرانده بودند. بی حقوقی کامل نیمی از جمعیت ۹۰ میلیونی ایران، یعنی زنان. قانونی بودن سنگسار و قصاص. تجاوز به زنان در زندان ها. بیکاری مزمن و فقر گسترده. غارت منابع و ثروت های یک کشور. این ها بمب های کوچکی نیستند. اما ظاهرا صدای آنها به گوش برخی نمی رسد. بمب های دیگری هم هست. حمایت مالی و تسلیحاتی از حماس، حزب الله، فاطمیون، حشدالشعبی، حوثی ها و اسد. صدها عملیات تروریستی در گوشه و کنار دنیا. محروم کردن کارگران از ایجاد تشکل. اخراج از کار، زندان و گاهی اعدام کسانی که به دینی غیر از اسلام باور دارند. اصرار بر صدور انقلاب به عراق و ادامه جنگ و کشتار به مدت ۸ سال. لشکرکشی به کردستان. قلع و قمع شوراهای ترکمن صحرا. کودک کشی. کودک همسری. شلیک به هواپیمای مسافربری. شلیک به کارگران خاتون آباد. پرداخت نکردن حقوق بازنشستگان.


اگر بخواهیم فهرست کامل تهیه کنیم، احتمالا باید چند جلد کتاب نوشت. هر کدام از این ها یک بمب است. بمبی که هر روز روی زندگی مردم فرود می آید. اما ظاهرا هنوز برای بعضی گوش ها بی صداست. البته بمب های بی صدا فقط در داخل ایران تولید نمی شوند. در بازار جهانی هم انواع جالبی پیدا می شود. بعضی بمب ها ظاهرشان شبیه بمب های ترامپ و نتانیاهو است، اما ناگهان برای بعضی دوستان صدایشان کاملا متفاوت می شود. مثلا بمب هایی که چین و روسیه به جمهوری اسلامی می فروشند. یا بمب هایی که پوتین در اوکراین استفاده می کند. این بمب ها از نظر فیزیکی همان بمب هستند. همان انفجار، همان مرگ، همان ویرانی. اما ظاهرا در دستگاه شنوایی برخی از تحلیلگران ضد امپریالیست، فرکانس دیگری دارند. نتیجه این می شود که صدایشان شنیده نمی شود.
داستان زیاد پیچیده نیست. اگر گوش سیاسی ما فقط بعضی بمب ها را بشنود و بعضی دیگر را نه، مشکل از بمب ها نیست. مشکل از گوش ماست. کسی که صدای بمب های ترامپ را در جماران می شنود، بهتر است کمی هم گوشش را به داخل پایگاه های جمهوری اسلامی نزدیک کند. آنجا سال ها است که انبار بزرگی از بمب های بی صدا ساخته شده. بمب هایی که هر روز بر سر مردم ایران فرود می آید.
و شاید بد نباشد کسانی که نام چپ را برای خود انتخاب کرده اند، قبل از هر چیز یادشان باشد که چپ قرار بود صدای مردم باشد. نه دستگاه حذف صداهای نامطلوب. چپی که صدای بمب های حکومت دلخواهش را نمی شنود، نه تنها به مردم کمکی نمی کند، بلکه نام چپ را هم بدجوری خراب می کند.
۱۲ مارس ۲۰۲۶

۱۴۰۴ اسفند ۱۶, شنبه

Two Anti-War Approaches, Two Political Horizons

As war flares between the United States–Israel alliance and the Islamic Republic of Iran, voices of “No to war” have suddenly risen from all sides. From liberals worried about regional stability to traditional anti-imperialist leftists, everyone seems overnight to have become a champion of peace. But if we set aside Trump, Netanyahu, and the leaders of the Islamic Republic, who truly wants war? It takes little reflection to understand that war is destructive—catastrophic, even. There is no such thing as a good war. Beyond staggering human losses, war inflicts lasting psychological and physical wounds and traps generations in its aftermath. All of this is self-evident. The real issue, however, is not whether war is good or bad, but rather: when war is imposed, what policy should one pursue, and from what standpoint should one take a position?

Through years of ideological obstinacy, belligerent regional policies, and organized support for proxy forces, the Islamic Republic has once again brought society to the edge of catastrophe. Since its earliest days, this regime has paired domestic repression with external crises. From the prolonged eight-year war against Iraq in 1980’s fought under the slogan “war, war,” to its military interventions in the region and heavy investment in paramilitary structures, it has defined its very survival within a security-military framework. Whenever society has stirred in protest, the shadow of an external threat has grown darker. War, for this regime, is not an exception but a governing mechanism.

On the other hand, the United States has not entered the scene to liberate the Iranian people, but to safeguard its own geopolitical and economic interests. The experiences of Iraq and Afghanistan are still before our eyes. Wherever strategic interests demanded it, the slogans of democracy and human rights have served as instruments to justify military intervention. When Trump invokes the freedom of the Iranian people, he does so within the logic of power rivalry, not solidarity. The clash between the United States and the Islamic Republic is a contest between two states over spheres of influence and balance of power—not a struggle between freedom and despotism.

Yet an undeniable fact remains: a vast majority of Iranians seek an end to a regime built on repression and discrimination. The uprisings of 2017, 2019, and 2022 revealed a deep structural rift between society and state. Hundreds were killed, thousands arrested, and countless others forced into exile—only fragments of the heavy cost borne by the people. In such conditions, it is understandable that some take grim satisfaction in any blow that weakens the machinery of repression. That sentiment is not support for war; it is the reaction of a people momentarily relieved at the faltering of a tyrant. Joy at the death of a repressive commander is joy at the fall of a direct threat, not applause for missiles and bombs. It is here that the two anti-war positions diverge.



The first approach refuses to ignore the reactionary character of the Islamic Republic. It condemns all acts of aggression that take civilian lives and destroy the fabric of daily existence. At the same time, it insists that within such crises lies the possibility—and necessity—of revolutionary transformation. This perspective is neither warmongering nor nostalgic for a pre-war status quo. It declares: we did not start this war, but if it opens cracks in the regime’s structure, they must be widened in the name of freedom and social organization. A socialist cannot ground their politics in a mere return to pre-war conditions, as if peace or justice existed before. Even before war, there were prisons, executions, corruption, repression, and structural poverty. “Returning” to normalcy, under the Islamic Republic, means restoring the same cycle of dictatorship and perpetual crisis.

The second approach, however, stems from an East-struck dogmatism—an uncritical opposition to the West and “imperialism” that in practice shades into alignment with Islamist reaction. It treats domestic repression as secondary and interprets every social protest through the lens of foreign conspiracy. When protesters were massacred on January 7–8, 2026, it did not side with the victims but searched for traces of Mossad, issuing a call against the United States and Israel the very next day. In this narrative, the people are always pawns of foreign plots, and the government forever the victim of intrigue. This current calls itself anti-war, yet in practice it ignores the primary engine of war: the Islamic regime’s own existence; as if, in the absence of missiles from the sky, no bullets would be fired on the ground. As if prisons, torture, and repression were products of sanctions rather than the very essence of dictatorship. Anti-war politics that overlook the main source of crisis within the country reduce themselves to hollow moral gestures. Durable peace is impossible without ending a state that sustains itself through crisis and enemy-making.

Thus, the real question is not whether war is good or bad. It is this: amid a reactionary confrontation between states, where should a force that calls itself leftist and socialist stand? With a people struggling to rid themselves of tyranny—or with a regime that attributes every protest to a foreign enemy?

Both anti-war camps may appear peace-seeking on the surface. But their political horizons diverge sharply. One seeks freedom and social revolution; the other seeks equilibrium among states—and, in doing so, the preservation of the Islamic Republic itself. One strives to turn a reactionary war into an opening for liberation; the other would rewind history to a familiar dead end. The choice between them is not merely moral. It is political—and decisive.

March 2, 2026


۱۴۰۴ اسفند ۱۱, دوشنبه

دو رویکرد ضد جنگ، دو افق سیاسی

در بحبوحه جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، ناگهان صداهای "نه به جنگ" از هر گوشه ای بلند شده است. از لیبرال های نگران ثبات منطقه گرفته تا چپ های سنتی ضد امپریالیست، همه یک شبه صلح طلب شده اند. اگر ترامپ و نتانیاهو و سران جمهوری اسلامی را فاکتور بگیریم، واقعا چه کسی خواهان جنگ است. لازم به تعقل زیادی نیست که هر انسان عاقلی بداند جنگ ویرانگر است. جنگ فاجعه بار است. جنگ خوب وجود ندارد. افزون بر تلفات انسانی گسترده، جنگ جراحات روانی و فیزیکی غیرقابل جبرانی برجای می گذارد و نسل ها را با آثار آن درگیر می کند. اینها بدیهی است. اما مساله اصلی این نیست که جنگ بد است یا خوب. مساله این است که در متن یک جنگ تحمیل شده، چه سیاستی باید در پیش گرفت و از کدام زاویه باید موضع گرفت.



جمهوری اسلامی با سالها لجاجت ایدئولوژیک و پافشاری بر سیاستهای جنگ طلبانه منطقه ای، و با ادامه حمایت سازمان یافته از نیروهای نیابتی، جامعه را در برابر یک جنگ خانه خراب کن دیگر قرار داد. این حکومت از نخستین روزهای قدرت گیری، بحران خارجی را مکمل سرکوب داخلی کرده است. از جنگ ۸ ساله که با شعار "جنگ جنگ" ادامه یافت، تا دخالت نظامی در منطقه و سرمایه گذاری سنگین روی ساختارهای شبه نظامی، بقای خود را در فضای امنیتی و نظامی تعریف کرده است. هرگاه جامعه به حرکت درآمده، سایه تهدید خارجی پررنگ تر شده است. گویی جنگ نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار حکمرانی این نظام است.

از سوی دیگر آمریکا نه برای رهایی مردم ایران، بلکه برای منافع ژئوپلیتیک و اقتصادی خود وارد میدان شده است. تجربه عراق و افغانستان هنوز پیش چشم ماست. هر جا که منافع استراتژیک ایجاب کرده، شعار دموکراسی و حقوق بشر به ابزار مشروعیت بخشیدن به مداخله نظامی تبدیل شده است. ترامپ اگر از آزادی مردم ایران سخن می گوید، در چارچوب رقابت قدرتها سخن می گوید، نه در چارچوب همبستگی با مردم. تضاد آمریکا با جمهوری اسلامی تضاد دو دولت است بر سر حوزه نفوذ و موازنه قوا، نه تضاد آزادی با استبداد.

اما در این میان یک واقعیت انکارناپذیر وجود دارد. اکثریت بزرگی، اکثریتی قریب به اتفاق، از مردم ایران خواهان پایان دادن به حکومت سرکوب و تبعیض هستند. خیزشهای سراسری ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ نشان داد که شکاف میان جامعه و حکومت عمیق و ساختاری است. صدها کشته، هزاران بازداشتی و موج گسترده مهاجرت، فقط بخشی از بهای این تقابل بوده است. در چنین شرایطی طبیعی است که بخشی از مردم از هر ضربه ای که ماشین سرکوب را تضعیف کند احساس رضایت کنند. این رضایت، حمایت از جنگ نیست. این واکنش به تضعیف دشمنی است که سالها زندگی روزمره آنان را به گروگان گرفته است. شادی از حذف یک فرمانده سرکوب، شادی از کم شدن یک تهدید مستقیم است، نه کف زدن برای موشک و بمب. اینجاست که دو رویکرد ضد جنگ از هم جدا می شوند.

رویکرد نخست چشم خود را بر ماهیت ارتجاعی جمهوری اسلامی نمی بندد. این رویکرد هر حمله ای را که به کشتار غیرنظامیان و تخریب زیرساختهای زندگی مردم بینجامد محکوم می کند. در عین حال تاکید می کند که در دل همین بحران باید برای سرنگونی انقلابی حکومت تلاش کرد. این نگاه نه آتش بیار جنگ است و نه مدافع بازگشت به وضعیت پیش از جنگ. می گوید ما آغازگر جنگ نبوده ایم، اما اگر جنگ شکافی در ساختار قدرت ایجاد کرده است، باید آن را به نفع آزادی و سازماندهی اجتماعی مردم گسترش داد. یک فعال سوسیالیست نمی تواند سیاست خود را حول بازگشت به شرایط پیشاجنگ تنظیم کند، گویی پیش از آن صلح و رفاه برقرار بوده است. پیش از جنگ نیز زندان، فساد، اعدام و سرکوب و فقر ساختاری وجود داشت. بازگشت به قبل، در مورد جمهوری اسلامی یعنی بازگشت به همان چرخه سرکوب و بحران دائمی.

اما رویکرد دوم از یک موضع شرق زده ضدیت کلی با غرب و "امپریالیسم" وارد میدان می شود و در عمل فاصله چندانی با نیروهای اسلامی ندارد. این گرایش سرکوب داخلی را مساله ای فرعی می داند و هر اعتراض اجتماعی را در چارچوب سناریوی دخالت خارجی توضیح می دهد. وقتی در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ معترضان به خاک و خون کشیده شدند، به جای ایستادن کنار قربانیان، به جستجوی رد پای موساد پرداخت و فردای همان کشتار فراخوان علیه آمریکا و اسرائیل صادر کرد. در این روایت، مردم همیشه سیاهی لشکر نقشه های خارجی هستند و حکومت همواره قربانی توطئه. این طیف خود را ضد جنگ می نامد، اما عملا مهمترین موتور جنگ یعنی بقای جمهوری اسلامی را نادیده می گیرد. گویی اگر موشکی از آسمان نیاید، دیگر گلوله ای از زمین شلیک نخواهد شد. گویی زندان و شکنجه و سرکوب، محصول تحریم و حمله خارجی است و نه ذات یک حکومت سرکوبگر و دیکتاتور. ضد جنگ بودن اگر به معنای نادیده گرفتن منشا اصلی بحران در داخل کشور باشد، به ژستی اخلاقی و بی اثر تبدیل می شود. صلح پایدار بدون پایان دادن به حکومتی که بقای خود را در بحران و دشمن سازی می بیند، توهمی بیش نیست.

بنابراین بحث بر سر خوب یا بد بودن جنگ نیست. بحث بر سر این است که در دل یک رویارویی ارتجاعی میان دولت ها، نیرویی که خود را چپ و سوسیالیست می داند در کجا می ایستد. کنار مردمی که می خواهند از شر یک حکومت سرکوبگر خلاص شوند، یا کنار حکومتی که هر اعتراض را به دشمن خارجی حواله می دهد.

دو رویکرد ضد جنگ در ظاهر هر دو صلح طلب اند. اما یکی افقش آزادی و انقلاب اجتماعی است و دیگری افقش حفظ موازنه میان دولت ها و در عمل حفظ جمهوری اسلامی. یکی می خواهد جنگ ارتجاعی را به فرصتی برای رهایی بدل کند، دیگری می خواهد عقربه تاریخ را به عقب برگرداند. انتخاب میان این دو، انتخابی صرفا اخلاقی نیست. انتخابی سیاسی و سرنوشت ساز است.

۲ مارس ۲۰۲۶

۱۴۰۴ اسفند ۹, شنبه

ضرورت یک چپ اجتماعی نوین

حمله آمریکا به پایگاه های جمهوری اسلامی و کشته شدن تعدادی از سران آن، از جمله خامنه ای، در کنار نشانه های آشکار از تصمیم قدرت های منطقه ای و جهانی برای کنار زدن این رژیم در اوج درماندگی اش، یک واقعیت را با وضوحی بی سابقه عیان کرد. جمهوری اسلامی در ذهن اکثریت جامعه ایران سقوط کرده است. شادی در خیابان ها نه واکنشی احساسی، بلکه اعلام یک حکم سیاسی بود، حکمی که می گوید این نظم باید برود، بی قید و شرط.

در تاریخ معاصر به ندرت مردمی را می توان یافت که دخالت خارجی را، به هر قیمتی، بر تداوم حکومت خود ترجیح دهند. اما ایران امروز در چنین نقطه ای ایستاده است. این ترجیح نه از سر ساده اندیشی، بلکه از عمق انباشت خشم، تحقیر، فقر و سرکوبی می آید که ۴ دهه بر جامعه تحمیل شده است. وقتی گفته می شود "یک روز زودتر پایان این رژیم، یک روز زودتر آغاز زندگی است"، این بیان فروپاشی کامل مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی است.

اما یک واقعیت دیگر نیز وجود دارد. آنچه امروز در جامعه دیده می شود، یک "نه" عظیم است، نه یک "آری" سازمان یافته. این "نه" ضروری است، اما کافی نیست. نفی، به خودی خود آینده نمی سازد. اگر این انرژی به یک پروژه منسجم، سکولار، آزادی خواه و رفاه محور تبدیل نشود، خلا قدرت به سرعت با نیرویی دیگر پر خواهد شد، نیرویی که ممکن است چهره ای تازه داشته باشد اما ماهیتی متفاوت با گذشته نداشته باشد. در این نقطه است که ضرورت یک چپ اجتماعی نوین به عنوان یک نیاز عینی جامعه مطرح می شود، نه یک ترجیح نظری.

 


دو چپ، دو افق متضاد

آنچه امروز جامعه ایران نیاز دارد، ادامه چپ سنتی نیست. چپ اجتماعی نوین ادامه آن سنت نیست، بلکه گسستی آگاهانه از آن است. چپ سنتی در ایران، با همه تفاوت های درونی اش، در چند ویژگی مشترک است. سیاست را از دریچه الگوهای منجمد قرن ۲۰ می بیند. اولویت را به صف بندی های ژئوپولیتیک و "ضدیت انتزاعی با امپریالیسم" می دهد. در بزنگاه های تاریخی یا با اسلام سیاسی مماشات کرده یا در برابر آن دچار ابهام و تعلل شده است. آزادی های فردی و سکولاریسم را نه به عنوان ستون فقرات سیاست، بلکه به عنوان مولفه های فرعی دیده است. کارنامه این رویکرد روشن است. از همسویی های مستقیم یا غیرمستقیم با نیروهای مذهبی تا سکوت در برابر سرکوب، از تعلل در لحظات تعیین کننده تا پناه بردن به تحلیل های انتزاعی به جای دخالت واقعی در توازن قوا. جامعه این تاریخ را می بیند و بر اساس آن قضاوت می کند.

امروز مشکل چپ سنتی فقط اشتباهات گذشته نیست. مشکل این است که همچنان همان زبان، همان اولویت ها و همان ابهام ها را بازتولید می کند. در نتیجه در افکار عمومی، "چپ" با همان تصویر فرسوده شناخته می شود. اینجاست که چپ سنتی از یک جریان ناکارآمد فراتر می رود و به مانعی برای رشد چپ بدل می شود. اگر جامعه چپ را با معیار مماشات با اسلام سیاسی، ابهام در دفاع از آزادی های فردی یا اولویت دادن به دشمنی های خارجی بر حقوق داخلی بشناسد، نتیجه روشن است، بی اعتمادی. در چنین وضعیتی، عدالت اجتماعی نیز بی اعتبار می شود، نه به دلیل ضعف مفهوم آن، بلکه به دلیل بی اعتباری حاملان سنتی آن. در این معنا، چپ سنتی امروز بیش از آنکه راه حل باشد، بخشی از مشکل است.

 

چپ اجتماعی نوین؛ سیاست از منظر زندگی مردم

چپ اجتماعی نوین یک به روزرسانی نرم از همان سنت نیست، یک گسست آگاهانه است. نقطه عزیمت این چپ نه رقابت قدرت های جهانی، بلکه زندگی واقعی مردم است. معیار آن کیفیت معیشت، آزادی های بی قید و شرط فردی، برابری زن و مرد، حق تشکل، امنیت اجتماعی، آموزش و درمان رایگان و سکولاریسم کامل است. برای این چپ، جدایی دین از دولت نه یک تاکتیک، بلکه یک اصل بنیادین است. با اسلام سیاسی، ناسیونالیسم از هر نوعش و هر نوع حکومت ایدئولوژیک مرزبندی روشن و غیرقابل معامله دارد. این چپ عدالت اجتماعی را در چارچوب یک دولت رفاه مدرن، شفاف و پاسخگو تعریف می کند، نه در قالب ولت‌های سرکوبگر و مدل های شکست خورده. در سیاست خارجی، به جای ماجراجویی ایدئولوژیک یا شعارهای توخالی، بر تنش زدایی و عادی سازی روابط بر مبنای منافع مردم تاکید دارد.

تجربه حزب کمونیست کارگری نشان داده است که می توان چپی را صورت بندی کرد که همزمان رادیکال، سکولار، مدرن و اجتماعی باشد، چپی که از آزادی فردی و عدالت اقتصادی به طور توامان دفاع کند و در برابر اسلام سیاسی هیچ ابهامی نداشته باشد.

 

چپ نوین و عبور از سایه سنت

مرزبندی با چپ سنتی یک بحث فرقه ای یا تسویه حساب تاریخی نیست. یک ضرورت استراتژیک است. بدون این مرزبندی، هر پروژه برای بازسازی اعتبار اجتماعی چپ از درون تضعیف می شود. جامعه باید بداند که این چپ ادامه همان گذشته ای نیست که در بزنگاه ها لغزید یا عقب نشست. باید روشن باشد که از نظر نظری، سیاسی و عملی، یک گسست واقعی رخ داده است. اگر این گسست اعلام و تثبیت نشود، تصویر چپ همچنان زیر سایه همان سنت فرسوده باقی می ماند و انرژی اعتراضی جامعه به سوی نیروهایی خواهد رفت که هیچ تعهدی به برابری و رفاه ندارند.

امروز مسئله فقط سرنگونی جمهوری اسلامی نیست، مسئله بازتعریف چپ در ذهن جامعه است. چپی که نتواند خود را از سنت های سازشکار و منجمد جدا کند، نه تنها قادر به رهبری تحول نخواهد بود، بلکه ناخواسته سد راه شکل گیری یک آلترناتیو مترقی می شود.

"نه" بزرگ جامعه باید به یک پروژه روشن تبدیل شود. گذار سازمان یافته از جمهوری اسلامی، تضمین حقوق شهروندی و آزادی های بی قید و شرط، بازسازی اقتصادی بر پایه رفاه عمومی و عادی سازی روابط بین المللی بر مبنای منافع مردم نه ایدئولوژی. چپ اجتماعی نوین دقیقا در همین نقطه معنا پیدا می کند، تبدیل نفرت انباشته به امید سازمان یافته، تبدیل خشم به برنامه و تبدیل اعتراض به آلترناتیو.

جامعه ایران در آستانه یک تحول تعیین کننده ایستاده است. نیرویی که بتواند این گذار را با افق آزادی، برابری و رفاه نمایندگی کند، نه فقط در سرنگونی جمهوری اسلامی، بلکه در ساختن آینده پس از آن نقش تعیین کننده خواهد داشت.

اما این تنها در صورتی ممکن است که چپ خود را از سایه گذشته بیرون بکشد و با صدای بلند اعلام کند ما نه ادامه آن سنت فرسوده ایم و نه اسیر آن. ما پروژه ای برای آزادی و برابری در قرن ۲۱ هستیم.

۱ مارس ۲۰۲۶

۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

از "سمبل اتحاد" تا نماد عملی تفرقه

امروز دیگر کمتر کسی است که نداند رضا پهلوی، برخلاف ادعای اولیه خود و تبلیغات پر سر و صدای هوادارانش، نه سمبل اتحاد بلکه به یکی از محورهای اصلی شکاف و چندپارگی در جنبش سرنگونی جمهوری اسلامی تبدیل شده است. مساله صرفا اختلاف نظر سیاسی نیست. بحث بر سر نوع مواجهه با جنبشی است که از دی ماه ۱۴۰۴ با شعارهای روشن "مرگ بر دیکتاتور" و آزادی زندانیان سیاسی به میدان آمد و افق خود را در عبور کامل از جمهوری اسلامی تعریف کرد.

در همان روزهای نخست جنبش، انتظار می رفت هر نیرویی که خود را مدعی رهبری یا حتی همراهی می داند، در کنار مطالبات عمومی بایستد و برای تقویت همبستگی تلاش کند. اما در عمل اتفاق دیگری افتاد. شبکه های تلویزیونی مشخص و جریانهای نزدیک به رضا پهلوی، به جای تمرکز بر شعارهای اصلی مانند "مرگ بر دیکتاتور"، با شعار "مرگ بر اپوزیسیون" وارد صحنه شدند. این چرخش از مقابله با رژیم به مقابله با دیگر نیروهای مخالف، جهت گیری واقعی این پروژه را آشکار کرد.

همزمان، در تجمعات خارج کشور، به معترضانی که حاضر نبودند شعار "جاوید شاه" سر دهند، حمله می شد شد. پیامشان روشن بود، یا باید روایت و رهبری مورد نظر این جریان را بپذیرید، یا به عنوان مانع کنار زده می شوید. چنین دوگانه سازی ای در هر جنبش انقلابی، به جای تقویت صفوف، به فرسایش نیروها می انجامد. در شرایطی که جامعه با سرکوب خشن حکومتی روبرو است، هر گونه انشقاق در صف مخالفان، عملا به سود رژیم تمام می شود. رفتار رضا پروژه رضا پهلوی نشان داد که هدفشان، گسترش دامنه انقلاب و تقویت اتحاد نیست، بلکه تلاش برای در اختیار گرفتن و مصادره یک جنبش متکثر به سود یک پروژه مشخص سیاسی است.

 

بازگشت با بمب و انکار مساله ملی

یکی از بنیادی ترین تناقضات در مواضع رضا پهلوی، نسبت او با قدرتهای خارجی و همزمان نحوه برخوردش با مساله ملیت ها در ایران است. او سالهاست که امید را به حمله نظامی و مداخله خارجی گره زده است. در گفتار و رفتار سیاسی اش، انتظار برای تصمیم ترامپ و نتانیاهو به یک عنصر ثابت تبدیل شده است؛ گویی قرار است مسیر تحولات ایران نه از دل جامعه، بلکه از آسمان و با بمباران تعیین شود.

اما همین فرد، مردمی را که در داخل کشور خواهان حقوق برابر شهروندی اند، با برچسب "تجزیه طلب" هدف قرار می دهد. چگونه می توان چشم انتظار حمله نظامی خارجی بود و همزمان مدعی دفاع سرسختانه از تمامیت ارضی شد؟ چگونه می توان سوار بر بمب قدرتهای خارجی به قدرت رسید و در عین حال دیگران را به خیانت ملی متهم کرد؟

این تناقض زمانی برجسته تر می شود که به واقعیت اجتماعی ایران نگاه کنیم. ایران جامعه ای متکثر است. کرد، بلوچ، عرب، ترک، ترکمن و دیگر اقوام این سرزمین دهه هاست با تبعیض ساختاری و سیستماتیک، فقر مزمن، توسعه نامتوازن و سرکوب فرهنگی روبرو بوده اند. مطالباتی مانند آموزش به زبان مادری، توزیع عادلانه منابع، رفع تبعیض و مشارکت واقعی در قدرت سیاسی، نه پروژه تجزیه، بلکه بخشی از یک برنامه دموکراتیک برای ساختن یک دولت ملی مدرن است. با این حال، در گفتمان رضا پهلوی، هر گونه طرح مساله ملی به سرعت در قالب تهدید امنیتی صورت بندی می شود. به جای آنکه ریشه های نارضایتی بررسی شود، صورت مساله امنیتی اعلام می گردد. او حتی در حالی که هیچکاره است، از لزوم برخورد قاطع و لشکرکشی سخن گفته است. این نگاه، بیش از آنکه راه حلی برای بحران باشد، تکرار همان منطق سرکوبگر است که جمهوری اسلامی طی ۴۷ سال گذشته، و در ادامه حکومت محمدرضا پهلوی، به کار گرفته است.

بدین ترتیب، پروژه ای که از بیرون به دنبال تغییر از طریق فشار نظامی است و در داخل مطالبات برابری خواهانه را تهدید می خواند، نه تنها پاسخی به بحران تاریخی رابطه دولت و ملیت ها ارائه نمی دهد، بلکه زمینه بی اعتمادی و شکاف بیشتر را فراهم می کند. دفاع واقعی از تمامیت ارضی، از مسیر به رسمیت شناختن تنوع و تحقق برابری شهروندی می گذرد، نه از راه تهدید به سرکوب.

 

بی اعتنایی به ریشه های تجزیه طلبی

اگر در گوشه ای از کشور، گرایش به جدایی مطرح می شود، پرسش نخست باید این باشد که چه شرایطی چنین گرایشی را تقویت کرده است. آیا فقر مزمن، بیکاری گسترده، تحقیر فرهنگی و حذف سیاسی، در شکل گیری چنین تمایلاتی بی تاثیر بوده اند؟ پاسخ دادن به این پرسشها مستلزم پذیرش مسئولیت تاریخی ساختار قدرت در ایران است؛ ساختاری که در دوره پهلوی نیز از شونیست افراطی و نادیده گرفتن تنوع اجتماعی رنج می برد.

رضا پهلوی اما نه تنها این ریشه ها را به رسمیت نمی شناسد، بلکه اساسا میلی به طرح پرسش ندارد. او ترجیح می دهد صورت مساله را با برچسب امنیتی پاک کند. در این چارچوب، هر مطالبه برابری خواهانه ای می تواند به عنوان تهدید علیه کشور معرفی شود و پاسخ آن نه گفت و گو و اصلاح ساختاری، بلکه سرکوب و اعزام نیرو خواهد بود. این همان نقطه ای است که "سمبل اتحاد" به نماد عملی تفرقه تبدیل می شود. زیرا اقوام و ملیت هایی که تجربه تاریخی سرکوب دارند، وقتی می بینند بدیل پیشنهادی نیز همان زبان تهدید را تکرار می کند، طبیعی است که به آن بی اعتماد شوند.

 

پروژه رهبری یا پروژه حذف دیگران

جنبشهای انقلابی ذاتا متکثرند. نیروهای چپ، لیبرال، ملی گرا، جمهوری خواه و حتی مشروطه خواه می توانند در یک مقطع تاریخی حول هدفی مشترک یعنی پایان دادن به یک رژیم استبدادی همسو و متحد شوند. اما این همگرایی زمانی پایدار است که هیچ جریانی خود را مالک انحصاری انقلاب نداند.

رویکرد جریان پهلوی اما بر حذف دیگران استوار است. از حمله به فعالان چپ و جمهوری خواه تا تخریب چهره های مستقل، همه نشان می دهد که مساله صرفا رقابت سیاسی نیست، بلکه تلاش برای یکدست سازی صحنه است. این منطق، نه تنها اتحاد را تقویت نمی کند، بلکه نیروهای بالقوه همسو را به منتقدان سرسخت تبدیل می کند.

 


تمامیت ارضی در چارچوب سیستمی دمکراتیک

دفاع از تمامیت ارضی، زمانی معنا دارد که با دفاع از حقوق برابر شهروندی گره بخورد. کشوری که در آن همه ساکنانش احساس مشارکت و احترام کنند، کمتر در معرض فروپاشی قرار می گیرد. بالعکس، کشوری که در آن بخشهایی از جمعیت خود را حاشیه ای و بی صدا می بیند، با بحرانهای پی در پی روبرو خواهد شد. پیشنهاد لشکرکشی و سرکوب، حتی در سطح گفتمانی، پیامی خطرناک به جامعه مخابره می کند. این پیام که آینده ایران نیز قرار است با همان منطق امنیتی اداره شود. چنین آینده ای نه امید آفرین است و نه تضمین کننده ثبات.

اگر هدف عبور از جمهوری اسلامی است، این عبور باید با گسست روشن از منطق استبدادی همراه باشد. نمی توان با زبان تهدید، به استقبال آزادی رفت. نمی توان با توهین به مطالبات برابری خواهانه، انتظار همبستگی ملی داشت.

 

ضرورت یک افق فراگیر

جنبش دی ماه ۱۴۰۴ نشان داد که جامعه ایران ظرفیت اتحاد حول مطالبات عمومی را دارد. شعارهای سراسری، حضور همزمان شهرهای مختلف و مشارکت نسل جوان، تصویری از یک جامعه زنده و خواهان تغییر ارائه داد. این ظرفیت، زمانی به نتیجه می رسد که نیروهای سیاسی به جای رقابت مخرب، به گفت و گوی صریح و پذیرش تنوع تن دهند.

رضا پهلوی اگر همچنان بر مسیر فعلی اصرار ورزد، نه تنها به نماد اتحاد تبدیل نخواهد شد، بلکه هر روز بیش از پیش به عنوان عاملی برای تعمیق شکافها شناخته خواهد شد. تاریخ نشان داده که رهبری سیاسی، نه با تکیه بر قدرتهای خارجی و نه با تهدید داخلی، بلکه - و از جمله - با جلب اعتماد عمومی و پذیرش قواعد دموکراتیک شکل می گیرد.

در نهایت، مساله اصلی نه شخص رضا پهلوی، بلکه نوع سیاست ورزی ای است که نمایندگی می کند. سیاستی که به جای پاسخ به ریشه های بحران، صورت مساله را پاک می کند؛ به جای شنیدن صدای متنوع جامعه، آن را در قالب تهدید می بیند؛ و به جای ساختن پلی میان نیروهای مختلف، دیوارهای تازه ای برپا می کند. گذار از جمهوری اسلامی، اگر قرار است به آزادی و برابری منتهی شود، نیازمند افقی فراگیر، دموکراتیک و عدالت محور است. هر پروژه ای که این اصول را نادیده بگیرد، حتی اگر در ظاهر پرچم "نجات ملی" را برافرازد، در عمل به بازتولید همان چرخه استبداد و تفرقه خواهد انجامید.

۲۸ فوریه ۲۰۲۶


طلاق سیاسی غرب و رضا پهلوی؛ نشانه ها و پیامدها

در هفته ها و روزهای نخست اعتراضات ۱۴۰۴، رضا پهلوی تقریبا تنها صدایی بود که با صراحت از آمادگی برای جانشینی جمهوری اسلامی سخن می گفت. در فضایی که بسیاری از نیروهای سیاسی هنوز در حال ارزیابی شرایط بودند، او تلاش کرد خود را به عنوان چهره ای آماده، منسجم و از پیش تعیین شده معرفی کند. دست و دل بازی تعدادی از رسانه ها در ارائه تصویری بزرگ نمایی شده از رضا پهلوی، همراه با مصاحبه ها، پیام ها و حضور پررنگ رسانه ای او، چنین القا می کرد که گویا در صورت فروپاشی یا تضعیف جدی حکومت، یک آلترناتیو مشخص و آماده برای انتقال قدرت وجود دارد. همین پیش دستی در اعلام آمادگی، در مقطعی کوتاه برای او نوعی دست بالا در فضای سیاسی ایجاد کرد و بخشی از افکار عمومی که در پی چهره ای شناخته شده بودند، به سوی او متمایل شدند.

اما این اقبال اولیه، بیش از آنکه ریشه در سازماندهی اجتماعی واقعی و پیوند با بدنه معترض داشته باشد، محصول خلاء رهبری و عطش جامعه برای دیدن یک بدیل روشن بود. با گذشت زمان و روشن تر شدن ابعاد میدانی اعتراضات، این پرسش جدی تر شد که آیا او واقعا بر پایه نیروهای فعال در صحنه تکیه دارد یا صرفا بر موج رسانه ای حرکت می کند. فقدان حضور ملموس در سازماندهی داخل کشور و نبود شبکه علنی و پاسخگو، به تدریج فاصله میان ادعا و واقعیت را آشکار کرد. در نتیجه، اقبالی که در آغاز پیرامون او شکل گرفته بود، به تدریج رو به افول گذاشت و اکنون نشانه های روشنی از خاموش شدن آن دیده می شود.

نگاه سیاسی رضا پهلوی از ابتدا بر اتکای مستقیم به خیابان و سازماندهی انقلاب استوار نبود. او برخلاف نیروهایی که بر بسیج اجتماعی، اعتصاب سراسری و گسترش اعتراضات تکیه داشتند، چشم انداز قدرت گیری خود را در حمایت آمریکا و اسرائیل جستجو می کرد. تحلیل او این بود که فشار خارجی می تواند موازنه قوا را به سود تغییر بر هم بزند و در شکاف ایجاد شده، امکان ایفای نقش برای او فراهم شود. در این چارچوب، تحولات منطقه ای و تنش میان جمهوری اسلامی با غرب، نه صرفا تهدید، بلکه فرصت تلقی می شد.

با این حال، حتی اگر درگیری نظامی میان آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی رخ دهد، شواهد نشان می دهد که این درگیری از جنس لشکرکشی کلاسیک مانند عراق، لیبی یا افغانستان نخواهد بود. نه افکار عمومی غرب (حتی اگر ترامپ خودش یک آدم واقعا ویژه ای هم باشد) آمادگی پذیرش یک جنگ پرهزینه دیگر را دارد و نه ساختار قدرت در ایران به سادگی قابل فروپاشی از بیرون است. سناریوی محتمل تر، حملات محدود و هدفمند به مراکز نظامی و امنیتی، ترور یا حذف برخی چهره های کلیدی و اعمال فشار برای گرفتن امتیاز در پرونده های منطقه ای و هسته ای است. چنین سناریویی لزوما به معنای تغییر کامل ساختار قدرت و استقرار یک آلترناتیو مشخص نیست، بلکه بیشتر در جهت تنظیم رفتار حکومت عمل می کند. در این وضعیت، امید بستن به مداخله خارجی برای انتقال قدرت، بیش از آنکه بر واقعیت های ژئوپلیتیک استوار باشد، بر نوعی خوش بینی سیاسی تکیه دارد.



در چنین چارچوبی، ادعای وجود پایگاه گسترده در ارتش و سپاه و حتی وعده به میدان آوردن "۵۰ هزار نیروی مسلح" در بزنگاه ۱۸ و ۱۹ دی، بیش از آنکه پشتوانه عملی داشته باشد، کارکرد تبلیغاتی، از نوع چاخان، پیدا کرد. این ادعا قرار بود نشان دهد که شکاف در درون ساختار نظامی عمیق است و در لحظه مناسب، بخشی از نیروهای مسلح به سود او وارد عمل خواهند شد. اگر حتی شانس محدودی برای تحقق این ادعا وجود داشت، همان مقطع می توانست زمان آزمون آن باشد؛ مقطعی که فضا به شدت ملتهب بود و هرگونه شکاف در نیروهای مسلح می توانست معادله را تغییر دهد. اما هیچ نشانه عینی از تحقق این وعده دیده نشد. نه اعلام موضع رسمی، نه حرکت سازمان یافته و نه حتی نشانه ای از نافرمانی گسترده. به این ترتیب، آنچه به عنوان برگ برنده معرفی شده بود، به تدریج رنگ باخت و این چاخان حتی در میان بخشی از حامیان سابق نیز با تردید جدی مواجه شد. فاصله میان ادعا و واقعیت، سرمایه سیاسی او را فرسوده تر کرد.

مساله اساسی تر در آغاز و سپس در روند فاصله گرفتن غرب از رضا پهلوی، تفاوت اهداف است. تمرکز او، رویا و کابوس‌های او، حول اولویت دادن به هر قیمتی به حفظ تمامیت ارضی ایران تاکید دارد و کوشیده است خود را مدافع یکپارچگی کشور معرفی کند. همزمان، نوع ارتباط گیری آمریکا و اسرائیل با برخی احزاب و شخصیت هایی که خود را نماینده اقوام و ملل غیرفارس می دانند، این پرسش را پدید آورده که پروژه سیاسی کینگ پهلوی، تا چه حد با اهداف واقعی آمریکا و اسراییل همخوان است. هنوز طرح "خاورمیانه بزرگ" با ایران تضعیف و کوچک شده و کشورهای کردستان و آذربایجان جدا شده از آن، روی میز غرب، بخصوص آمریکا و اسرائیل هست. از سوی دیگر، مخالفت شدید و انتقادی رسانه هایی چون VOA نیز این گمانه را تقویت کرده که او نه نماینده قطعی غرب است و نه از حمایت یکپارچه آنان برخوردار.

آمریکا و اسرائیل به عنوان متحدان استراتژیک، تصمیمات خود را بر مبنای منافع ژئوپلیتیک خویش می گیرند، نه بر اساس ترجیح یک فرد یا جریان خاص در اپوزیسیون ایران. هنگامی که سیاستمداران این دو کشور به صراحت و در موارد متعدد از حمایت رسمی از رضا پهلوی خودداری کرده اند، این عدم حمایت را می توان نشانه ای از تمایل نداشتن آنان به واگذاری آینده ایران به او دانست. در این چارچوب، این احتمال تقویت می شود که هدف آنان نه استقرار یک چهره مشخص، بلکه مدیریت توازن قوا به سود منافع خود باشد؛ حتی اگر این مدیریت به معنای تضعیف بیشتر ایران، کوچک شدن کشور و افزایش شکاف های داخلی باشد.

در داخل اپوزیسیون نیز وضعیت به شکل محسوسی تغییر کرده است. هنوز افرادی هستند که با باور صادقانه، رضا پهلوی را تنها گزینه رهبری انقلاب می دانند و بر سرمایه نمادین نام پهلوی تاکید می کنند. اما این اردوگاه با سرعت در حال کوچک شدن است. بخشی از نیروهایی که در ابتدا به امید ایجاد یک قطب واحد پیرامون او جمع شده بودند، اکنون با ناامیدی یا سکوت فاصله گرفته اند. عملکرد سیاسی او در ماه های اخیر، از نحوه ائتلاف سازی تا نوع موضع گیری در قبال تحولات منطقه ای، شکاف هایی ایجاد کرده که ترمیم آن دشوار به نظر می رسد. امروز کمتر نیروی سیاسی مخالف جمهوری اسلامی یافت می شود که نقد جدی به او نداشته باشد. حتی برای بخشی از این اپوزیسیون، مرزبندی با رضا پهلوی به بخشی از هویت سیاسی مبارزه تبدیل شده است.

از این منظر، می توان گفت رضا پهلوی به یکی از ایستگاه های گذار در مسیر جنبش سرنگونی بدل شد؛ ایستگاهی که جامعه با شتاب از آن عبور کرده است، همان گونه که پیش تر از اصلاح طلبانی عبور کرد که پس از طرد شدن از ساختار قدرت، با اکراه به حاشیه اپوزیسیون رانده شدند. تحولات اجتماعی به افراد وابسته نمی ماند. هر جریان سیاسی که نتواند با مطالبات رادیکال و زیر و رو کننده جامعه همگام شود، دیر یا زود کنار گذاشته می شود.

در عین حال، هیچ نشانه ای از فروکش کردن اصل جنبش دیده نمی شود. سطح نارضایتی و خشم اجتماعی در میان اقشار مختلف جامعه علیه جمهوری اسلامی بی سابقه است. آنچه در حال تغییر است، شکل سازماندهی و سطح بلوغ سیاسی جامعه است. مردم به تدریج به سوی متشکل شدن حرکت می کنند. تجربه اعتراضات پراکنده نشان داده که بدون تشکل پایدار و بدون شبکه های هماهنگ، امکان پیشروی پایدار محدود است. از این رو، اهمیت تحزب و ایجاد نهادهای سیاسی ریشه دار بیش از گذشته برجسته شده است.

نیروها و احزابی که نماینده "نه" رادیکال جامعه انقلابی هستند، اگر بتوانند تکان‌های عملی به خود بدهند و به جای بسیج بر علیه حمله آمریکا به جمهوری اسلامی، بر سازماندهی درونی، اعتصاب، همبستگی صنفی و شبکه سازی سراسری تکیه کنند، همچنان در متن تحولات باقی خواهند ماند. رهبران واقعی انقلاب نه در استودیوهای رسانه ای، بلکه از دل همین تشکل ها، از دل میدان مبارزه و از مسیر نمایندگی واقعی مطالبات مردم بیرون می آیند. رهبری محصول روند است، نه انتصاب از بالا. این انقلاب نه شکست خورده و نه متوقف شده است؛ بلکه در حال بازتعریف نیروها، پالایش صفوف و عبور از چهره هایی است که نتوانسته اند با منطق درونی آن همسو شوند. روند کلی همچنان رو به جلو است و معادله قدرت در ایران بیش از هر زمان دیگری در معرض تغییر قرار دارد.

۲۶ فوریه ۲۰۲۶