حمله آمریکا به پایگاه های جمهوری اسلامی و کشته شدن تعدادی از سران
آن، از جمله خامنه ای، در کنار نشانه های آشکار از تصمیم قدرت های منطقه ای و جهانی
برای کنار زدن این رژیم در اوج درماندگی اش، یک واقعیت را با وضوحی بی سابقه عیان
کرد. جمهوری اسلامی در ذهن اکثریت جامعه ایران سقوط کرده است. شادی در خیابان ها
نه واکنشی احساسی، بلکه اعلام یک حکم سیاسی بود، حکمی که می گوید این نظم باید
برود، بی قید و شرط.
در تاریخ معاصر به ندرت مردمی را می توان یافت که دخالت خارجی را، به
هر قیمتی، بر تداوم حکومت خود ترجیح دهند. اما ایران امروز در چنین نقطه ای ایستاده
است. این ترجیح نه از سر ساده اندیشی، بلکه از عمق انباشت خشم، تحقیر، فقر و سرکوبی
می آید که ۴ دهه بر جامعه
تحمیل شده است. وقتی گفته می شود "یک روز زودتر پایان این رژیم، یک روز زودتر
آغاز زندگی است"، این بیان فروپاشی کامل مشروعیت سیاسی جمهوری اسلامی است.
اما یک واقعیت دیگر نیز وجود دارد. آنچه امروز در جامعه دیده می شود، یک
"نه" عظیم است، نه یک "آری" سازمان یافته. این "نه"
ضروری است، اما کافی نیست. نفی، به خودی خود آینده نمی سازد. اگر این انرژی به یک
پروژه منسجم، سکولار، آزادی خواه و رفاه محور تبدیل نشود، خلا قدرت به سرعت با نیرویی
دیگر پر خواهد شد، نیرویی که ممکن است چهره ای تازه داشته باشد اما ماهیتی متفاوت
با گذشته نداشته باشد.
در این نقطه است که ضرورت یک چپ اجتماعی نوین به عنوان یک نیاز عینی
جامعه مطرح می شود، نه یک ترجیح نظری.
دو چپ، دو افق متضاد
آنچه امروز جامعه ایران نیاز دارد، ادامه چپ سنتی نیست. چپ اجتماعی نوین
ادامه آن سنت نیست، بلکه گسستی آگاهانه از آن است. چپ سنتی در ایران، با همه تفاوت های
درونی اش، در چند ویژگی مشترک است. سیاست را از دریچه الگوهای منجمد قرن ۲۰ می بیند. اولویت را به صف بندی های ژئوپولیتیک
و "ضدیت انتزاعی با امپریالیسم" می دهد. در بزنگاه های تاریخی یا با
اسلام سیاسی مماشات کرده یا در برابر آن دچار ابهام و تعلل شده است. آزادی های فردی
و سکولاریسم را نه به عنوان ستون فقرات سیاست، بلکه به عنوان مولفه های فرعی دیده
است. کارنامه این رویکرد روشن است. از
همسویی های مستقیم یا غیرمستقیم با نیروهای مذهبی تا سکوت در برابر سرکوب، از تعلل
در لحظات تعیین کننده تا پناه بردن به تحلیل های انتزاعی به جای دخالت واقعی در
توازن قوا. جامعه این تاریخ را می بیند و بر اساس آن قضاوت می کند.
امروز مشکل چپ سنتی فقط اشتباهات گذشته نیست. مشکل این است که همچنان
همان زبان، همان اولویت ها و همان ابهام ها را بازتولید می کند. در نتیجه در افکار
عمومی، "چپ" با همان تصویر فرسوده شناخته می شود. اینجاست که چپ سنتی از
یک جریان ناکارآمد فراتر می رود و به مانعی برای رشد چپ بدل می شود.
اگر جامعه چپ را با معیار مماشات با اسلام سیاسی، ابهام در دفاع
از آزادی های فردی یا اولویت دادن به دشمنی های خارجی بر حقوق داخلی بشناسد، نتیجه
روشن است، بی اعتمادی. در چنین وضعیتی، عدالت اجتماعی نیز بی اعتبار می شود، نه به
دلیل ضعف مفهوم آن، بلکه به دلیل بی اعتباری حاملان سنتی آن. در این معنا، چپ سنتی
امروز بیش از آنکه راه حل باشد، بخشی از مشکل است.
چپ اجتماعی نوین؛ سیاست از منظر زندگی مردم
چپ اجتماعی نوین یک به روزرسانی نرم از همان سنت نیست، یک گسست
آگاهانه است. نقطه عزیمت این چپ نه رقابت قدرت های
جهانی، بلکه زندگی واقعی مردم است. معیار آن کیفیت معیشت، آزادی های بی قید و شرط
فردی، برابری زن و مرد، حق تشکل، امنیت اجتماعی، آموزش و درمان رایگان و سکولاریسم
کامل است. برای این چپ، جدایی دین از دولت نه یک تاکتیک، بلکه یک اصل بنیادین است.
با اسلام سیاسی، ناسیونالیسم از هر نوعش و هر نوع حکومت ایدئولوژیک مرزبندی روشن و
غیرقابل معامله دارد.
این چپ عدالت اجتماعی را در چارچوب یک دولت رفاه مدرن، شفاف و
پاسخگو تعریف می کند، نه در قالب ولتهای سرکوبگر و مدل های شکست خورده. در سیاست
خارجی، به جای ماجراجویی ایدئولوژیک یا شعارهای توخالی، بر تنش زدایی و عادی سازی
روابط بر مبنای منافع مردم تاکید دارد.
تجربه حزب کمونیست کارگری نشان داده است که می توان چپی را صورت بندی
کرد که همزمان رادیکال، سکولار، مدرن و اجتماعی باشد، چپی که از آزادی فردی و
عدالت اقتصادی به طور توامان دفاع کند و در برابر اسلام سیاسی هیچ ابهامی نداشته
باشد.
چپ نوین و عبور از سایه سنت
مرزبندی با چپ سنتی یک بحث فرقه ای یا تسویه حساب تاریخی نیست. یک ضرورت
استراتژیک است. بدون این مرزبندی، هر پروژه برای بازسازی اعتبار اجتماعی چپ از
درون تضعیف می شود.
جامعه باید بداند که این چپ ادامه همان گذشته ای نیست که در
بزنگاه ها لغزید یا عقب نشست. باید روشن باشد که از نظر نظری، سیاسی و عملی، یک
گسست واقعی رخ داده است. اگر این گسست اعلام و تثبیت نشود، تصویر چپ همچنان زیر سایه
همان سنت فرسوده باقی می ماند و انرژی اعتراضی جامعه به سوی نیروهایی خواهد رفت که
هیچ تعهدی به برابری و رفاه ندارند.
امروز مسئله فقط سرنگونی جمهوری اسلامی نیست، مسئله بازتعریف چپ در
ذهن جامعه است. چپی که نتواند خود را از سنت های سازشکار و منجمد جدا کند، نه تنها
قادر به رهبری تحول نخواهد بود، بلکه ناخواسته سد راه شکل گیری یک آلترناتیو مترقی
می شود.
"نه"
بزرگ جامعه باید به یک پروژه روشن تبدیل شود. گذار سازمان یافته از جمهوری اسلامی،
تضمین حقوق شهروندی و آزادی های بی قید و شرط، بازسازی اقتصادی بر پایه رفاه عمومی
و عادی سازی روابط بین المللی بر مبنای منافع مردم نه ایدئولوژی.
چپ اجتماعی نوین دقیقا در همین نقطه معنا پیدا می کند، تبدیل
نفرت انباشته به امید سازمان یافته، تبدیل خشم به برنامه و تبدیل اعتراض به
آلترناتیو.
جامعه ایران در آستانه یک تحول تعیین کننده ایستاده است. نیرویی که
بتواند این گذار را با افق آزادی، برابری و رفاه نمایندگی کند، نه فقط در سرنگونی
جمهوری اسلامی، بلکه در ساختن آینده پس از آن نقش تعیین کننده خواهد داشت.
اما این تنها در صورتی ممکن است که چپ خود را از سایه گذشته بیرون
بکشد و با صدای بلند اعلام کند ما نه ادامه آن سنت فرسوده ایم و نه اسیر آن. ما
پروژه ای برای آزادی و برابری در قرن ۲۱ هستیم.
۱ مارس ۲۰۲۶
