۱۴۰۴ بهمن ۱۷, جمعه

شاه، آخوند، و افسانه ای که هنوز تکرار می شود

یک دروغ را استبدادطلبان شاه پرست سالهاست به خودشان قبولانده اند و با سماجت هم تکرارش می کنند که این که انقلاب ۵۷ کار چپ ها و مجاهدین بود. انگار تاریخ را می شود با شعار و فحش بازنویسی کرد. انقلاب ۵۷ مثل هر انقلاب دیگری در جهان، محصول زمینه های عینی بود. زاده اختناق، ساواک و شکنجه، فقر ساختاری و خفه کردن ابتدائی ترین آزادی ها. از دل تاریکی شروع شد، از جائی که جامعه می خواست این وضعیت را بدرد و رو به افقی بهتر برگرداند. بله، چپ ها و کمونیست ها، همراه با هر نیروی دیگری که آزادی بیان، سکولاریسم، تشکل کارگری، برابری زن و مرد و دهها مطالبه مدرن را می خواست، وارد میدان شدند. اما سوال اصلی این است که چرا آخوند جماعت سوار کار شد؟ پاسخ نه پیچیده است و نه اتفاقی؛ این دقیقا محصول سیاست های عامدانه شاه و ساواک بود. نظام شاهنشاهی عمدا دست آخوند جماعت را برای سازماندهی باز گذاشت، مسجد و حسینیه را به مرکز تبلیغ و بسیج تبدیل کرد، و خودش با نمایش های مذهبی، حج رفتن، زیارت قم و مشهد، و دست بوسی روحانیت، مذهب را به ستون ایدئولوژیک نظم موجود بدل کرد. وقتی موج انقلاب بالا آمد، طبیعی بود که تنها نیروی سازمان یافته ای که باقی مانده بود، روی آن سوار شود. اگر قرار است انگشت اتهام به سمت کسی برود که آخوند جماعت و خر دجالش را بر گرده جامعه ایران نشاند، آن شخص خود شاه بود، نه کمونیست ها و نه هیچ نیروی مخالف دیگری.



این همان نظامی بود که برای هر نوجوانی با ادعای سوسیالیست بودن، شکنجه و زندان تدارک می دید، اما برای امثال شریعتی فرش قرمز پهن می کرد. همان جائی که زندانیان چپ را اعدام می کرد، بهشتی و باهنر را مسئول تدوین کتب درسی نوجوانان می گذاشت. استبداد شاهنشاهی، با وسواس ضدچپ خود، قبر خودش را کند و بعد هم تقصیرش را گردن دیگران انداخت. امروز هم بازماندگان همان منطق، به جای مواجهه با حقیقت، ترجیح می دهند افسانه بسازند. افسانه ای که نه واقعیت تاریخی را عوض می کند و نه مسئولیت را از دوش بانیان اصلی این فاجعه برمی دارد.



۶ فوریه ۲۰۲۶