۱۳۹۸ بهمن ۲۷, یکشنبه

"چپ" و "راست" در سیاست


دوستانی اخیرا با استناد از سخنانی از ابراهیم علیزاده در یک جلسه حزبی شان نتیجه گرفته اند که جناح راست کومه له از چپ فاصله بیشتری گرفته است.
گرچه اینجا و آنجا، جسته و گریخته چیزهایی درباره "جناحبندی"‌های کومه‌له شنیده‌ام، اما دقیقا از اینکه "راست" آن در مقابل "چپ" آن چه می‌گوید و چه می‌کند اطلاع دقیقی ندارم! من فکر می کنم که عناوین چپ و راست نزد چپ‌ها زیادی دلبخواهی شده است. ظاهر قضیه این است که اگر کسی زیاد بگوید "کارگر" و "پیش بسوی ایجاد حزب کارگر!" و یا زیاد بگوید "مارکس" و "تشکل کارگری" و اینگونه حرفهای دهن پرکن، چپ است. من فکر می کنم که "چپ" و "راست" را باید بر مبنای عمل و پراتیک احزاب و فعالین سیاسی سنجید. واضح است که باید موضع گرفت؛ اما این موضع گرفتن زمانی که با پراتیک مشابهی با آن موضع روبرو می شود، اگر توزرد از آب در آمد، کل عمارت طرف را بر باد می دهد.

تا جائی که به کومه له برمی گردد، همین موضع گرفتن کافی است. مثلا اگر جناحی از کومه له سیاست خود را با نزدیکی سیاسی به ناسیونالیسم توضیح بدهد، واضح است که هر کسی که آن را رد کند و بگوید این موضع گرفتن در تقابل با منافع کارگر و طبقه کارگر است، یک موضع چپی را نمایندگی می کند.
اما شما یک خط سیاسی مثل آنهائی که به خود می گویند "حزب حکمتیست" (چه رسمی و چه غیررسمی آن که در دنیای واقعی سیاست فرقی با همدیگر ندارند) را در نظر بگیرید؛ شب و روز ظاهرا دارند حرف رادیکال می زنند. اما اگر در عملکردشان دقیق شوید، راست ترین سیاستها را در مقابل عمل طبقه نمایندگی می کنند. چه آنجا که در مقابل اعتراضات عظیم توده ای ایستادند و چه آنجا که تحت عنوان "تشکل توده ای کارگران"، به محافل کارگری و رهبران و فعالین کارگری بدترین برخوردهای انحلال طلبانه کردند. چه آنجا که در اعتراضات دانشجویان کنار دست فریبرز رئیس دانا و محمد مالجو قرار گرفتند. کوچکترین و پیش پاافتاده ترین پراتیک عملی راهگشا جلوی طبقه کارگر نمی گذارند.
یا مثلا به مواضع کسانی مثل محسن حکیمی که توجه کرده باشید، "کارگر" و "شورای کارگری" و "لغو کار مزدی" از دهانشان نمی افتد. اما در مقابل تلاش برای تحزب طبقه کارگر، از شناخته شده ترین دشمنان طبقه کارگر سبقت گرفته اند.
نتیجه‌ای که می‌خواهم از این یادداشت بگیریم این است که در دادن عناوین "چپ" و "راست" به مواضع سیاسی، باید فراتر از کلمات رفت و در اعمال و نتایج عملی مواضع دقیق شد.
۱۵ فوریه ۲۰۲۰

۱۳۹۸ بهمن ۲۵, جمعه

همه جا اعتراض بر علیه هیاهوی شکست خورده "معامله بزرگ قرن"!


اعلام طرح "معامله بزرگ قرن" ترامپ و نتنیاهو، که با هیاهو برای پنهان کردن کلی بحران و ناکامی های دیگر همراه شد، با اعتراضات وسیعی روبرو شد. هر کس هر کجا که توانست به خیابان آمد و اعتراض کرد، طومار اعتراضی امضا کرد و یا بر علیه اش مطلب نوشت و طرح تشدید آپارتاید در آن را زیر نورافکن گرفت.

در خود اسرائیل این اعتراض بیشتر از هر جای دیگری به چشم می خورد. بنابه گزارش وبسایت "تایمز اسرائیل" روز شنبه، اول فوریه هزاران نفر به خیابانهای شهر تل آویو ریختند و طرح آپارتاید نژادی دولت نژادپرست اسرائیل را محکوم کرده و خواهان طرحی جدی برای حل مسئله فلسطین و صلح و امنیت در منطقه شدند. معترضین فریاد زدند که چندین دهه اشغال کرانه غربی و دیگر مناطق فلسطینی و ضمیمه کردن آن به اسرائیل جزء ناامنی و بحران چیزی برایشان به ارمغان نیاورده.
واضح است که دولتهای کنونی اسرائیل و آمریکا هیچگونه راه حل انسانی و مسالمت آمیزی، که صلح و امنیتی نصیب کسی بکند را نه می پذیرند و نه به دنبال آن هستند. تنها شکست دادن این دولتها و دامن زدن به اعتراضات بیشتری می تواند یک راه حل واقعی را جلوی جامعه بگذرد.

من اسپارتاکوس هستم!


(۱)
کرک داگلاس ستاره پرآوازه سینما در سن ۱۰۳ سالگی، همین چند روز پیش درگذشت. او با بیش از ۸۵ فیلم ما را با دیدن بعضی از بهترین فیلمهای هالیوود، از جمله "شور زندگی"، "اسپارتاکوس"، "شجاعان تنها هستند" و "جدال در اوکی کرال" سرگرم کرد.
کرک داگلاس را من فقط به خاطر هنرپیشگی اش دوست نداشتم. هنرپیشگی یک شغل است و هر کسی می تواند در کارش ماهر باشد و یا نباشد. او الحق که در کارش ماهر بود. اما در عین حال یک آدم انساندوست و رادیکال هم بود. بقول منصور حکمت "اگر دنبال راديکال و انساندوست ميگرديد، از شاعر بودن و خياط بودن و نانوا بودن آدمها انتزاع کنيد و با يک ملاک به همه نمره بدهيد." و من هم با همین ملاک دنبال کرک داگلاس می روم.

(۲)
دوره معروف به مکارتیسم، یکی از سیاه ترین دوره های ضدکمونیستی رسمی و دولتی جامعه آمریکا بود. دوره‌ی اواخر دهه ۱۹۴۰ تا اواخر دهه ۱۹۵۰ در ایالات متحده، که هزاران تن از آدمهای عادی آن جامعه را در دشوارترین شرایط روحی و روانی قرار داده، در لیست سیاه گذاشتند و از زندگی ساده یک انسان در جامعه غربی محروم کردند. مکارتیسم سیاه ترین دوره برای روشنفکران کمونیست در آمریکا و بخصوص برای افرادی که در رشته سینما در هالیوود مشغول به کار بودند، به حساب می‌آید. برای درک و احساس این مسئله حتما فیلم رابرت دنیرو، Guilty by Suspicion (در مظان جرم) را ببینید.

(۳)
مستلزم شکست آن وضعیت حاکم بر هالیوود کمپینی منظم با دخالت بخش وسیعی از هنرپیشگان و دست اندرکاران سینما، چه آنهایی که در لیست سیاه بودند و چه آنهایی که قلدری هیأت حاکمه آمریکا در درون مرزهای آن را به چالش کشیدند، بود. کرک داگلاس یکی از آن آدمهای شریفی بود که بعدها از این تلاش هرکولی خود و رفقایش با افتخار یاد کرد. او در سن ۹۸ سالگی درباره آن تلاش نوشت: "دوستان زیادی داشتم که وقتی کسی به آنها کاری نداد، مجبور به تبعید شدند، هنرپیشگانی در ناامیدی دست به خودکشی زدند. لی گرانت، هم هنری جوان من در فیلم "داستان کارآگاه"، که حاضر به شهادت علیه همسرش در مقابل کمیسیون "فعالیتهای ضدآمریکائی" مجلس نشد، ۱۲ سال از کار محروم ماند. خود من تهدید شدم که اگر از نویسنده لیست سیاه - دوستم دالتون ترامبو - برای اسپارتاکوس استفاده کنم، این من را بعنوان "عاشق کمونیستها" جا خواهد زد و این یعنی پایان حرفه سینما برای من. مواقعی هست که آدم باید به دفاع از اصول برخیزد. من به دوستان و همکاران هنرپیشه ام افتخار می کنم که از نفوذ خود استفاده کرده و بر علیه ناعدالتی برخاستند.
من بیش از ۶۰ سال در هالیوود کار کرده ام و بیش از ۸۵ فیلم ساخته ام؛ اما آنچه که بیش از هر چیز دیگری من را خوشحال می‌کند و به آن افتخار می‌کنم، نقشی بود که در شکستن لیست سیاه داشتم."
کرک داگلاس برای بسیاری از ما که تلاشی هرکولی برای پس زدن فضای سیاه حاکم بر دنیای امروز می کنند، همیشه اسپارتاکوس خواهد ماند.
۸ فوریه ۲۰۲۰

آنجا که فکر کردن متوقف می شود!


اگر آدمها حوصله کنند فکر کنند، احتمالا وضع زندگی و دنیا طور دیگری بود. این البته ورژنی از گفته ای از آمانوئل کنت است.
اما چرا به این گفته فکر کردم؟ با یکی درباره راسیسم حرف می زدیم. گفت که تا بحال هیچگونه احساسی نسبت به من بهش دست نداده که فکر کند کوچکترین حس تبعیض در وجودم باشد! من فکر می کنم که اگر کسی یک چنین چیزی در این دنیای عجیب و غریب و شاید هم گفتن وحشی برازنده اش باشد، به آدم بگوید، باید به خودش افتخار کند.

پرسید چگونه توانسته ام چنین باشم؟ یک جواب کلی بهش دادم برای اینکه خودم هیچوقت درباره خودم اینگونه فکر نکرده بودم. گفتم که از نظر من همه انسانها برابرند و رنگ، نژاد، ملیت، جنسیت و غیره در مقابل انسان بودن فرد حاشیه‌ای هستند تا کسی بخواهد کسی را بخاطر یکی از آنها مورد تبعیض، چه ضمنی و چه صریح، قرار بدهد.
یکی دو روز درباره گفته این دوستمان فکر کردم و آخر به آن گفته کنت رسیدم که اگر آدمها فکر کنند، چیزهایی را در دیگران می بینند که مهم اند.
به دوستم زنگ زدم و گفتم احتمالا جواب به سئوالش را یافته ام. گفتم که اگر فکر کنیم جدا از اینکه فرد به چه زبانی حرف می زند، رنگ پوستش چیست، به کدام مذهب باور دارد، با چه کسی می خواهد همخواب باشد، به مواد مخدری اعتیاد داشته باشد یا نه، و غیره و غیره، همگی یک وقت روز احساس گرسنگی می کنیم. همه در روز سرد احتیاج به لباس گرم داریم. همه هنگام خستگی احتیاج به استراحت داریم. همه به کار فکر می کنیم. همه می خواهیم خانه و کاشانه ای داشته باشیم. همه کسانی را در زندگی دوست داریم و از کسانی پرهیز می کنیم. خودش گفت که اگر به کسی چاقویی فرود آوری، خون او هم قرمز رنگ است. گفت که احتمالا همه فرزندانشان را دوست دارند. و بالاخره متوجه شدیم که همه یک خصوصیات عامی داریم که اهمیتشان در انسان بودن ماست.
گفتم اما آنجا که فکر کردن متوقف می‌شود (When thinking ceases) به نژاد برتر خودمان، به قبیله و مذهب برتر خودمان، به اختلافاتمان بیشتر فکر می کنیم و برجسته می کنیم و دشمنی با دیگران بر مبنای آن اختلافات می تراشیم.
پس بهتر است که فکر کنیم و کمی هم عمقیتر فکر کنیم!

به محمد داوری‌های بیشتری نیاز داریم!


یکی از میان هزاران زندانی سیاسی که گمنام نیست و او را با اسم و رسم می شناسیم، محمد داوری است. او یک فعال سیاسی کمونیست است که چندین سال است در زندان مخوف اسلامی تحت فشار و شکنجه است که توبه کند. محمد اما قاطعانه ایستاده و می گوید مارکسیست است و حاضر به کثافتی به نام "توبه" نیست.

جامعه ایران احتیاج به محمد دواری‌های بیشتری دارد. باید چشم در چشم حاکمان کثیف اسلامی دوخت و گفت که رفتنی هستید و قاطعانه اعلام کرد مارکسیست هستیم، می جنگیم که انسان را از زنجیری که نظام برده داری سرمایه و عصر حجری‌هایی چون جمهوری اسلامی بر پایش بسته است برهانیم.

جایگاه رأی در احزاب کمونیستی


از نظر من احزاب، حزب هر طبقه ای، نباید صرفا محافل جر و بحث باشند. یک حزب با یک کلاس درس فلسفه که به آدم‌ها یاد می دهد به همه چیز شک کنند و همه چیز را زیر سئوال ببرند، فرق دارد. با محافل ادبی و کتابخوانی متفاوت است که قرار است اعضای این محافل رمز و رموز نهفته در جملات فلان کتاب فلان به اصطلاح فیلسوف را بگشایند فرق دارند. حکمت و فلسفه تشکیل احزاب، و اینجا منظورم بخصوص احزاب کمونیستی است، برای سازمان دادن جامعه برای تغییر وضعیت موجود است. همچنین، از نظر من نباید در احزاب کمونیستی بر روی هیچ کسی که برنامه و اساسنامه یک حزب مشخص را می پذیرد و می خواهد عضو آن شود، بسته باشد. وقتی که عضوی از یک حزبی می خواهد کادر آن حزب شود، واضح است که باید یکسری از شروط کادر شدن را بپذیرد و در پیشبردن یکسری امور تشکیلاتی و اجرائی دخیل شود.
تا اینجا رأی در فونکسیون حزب دخالت نداشته؛ اما وقتی که حزبی می خواهد رهبری خود را در کنگره و یا مجمع مشخصی مثل پلنوم و یا غیره انتخاب کند، رأی عضو و کادر حزب جایگاه بسیار مهمی را اشغال می کند. من فکر می کنم که آن کادری که اختلاف جدی با جهتگیری اکثریت حزب دارد، اختلاف جدی با سیاستهای آن حزب دارد را نباید به مجامعی انتخاب کرد که به جای جلو بردن کارهای اجرائی، تشکیلاتی و سازماندهی، کل رهبری حزب را به خود مشغول می کند. تاریخا اینجوری بوده، و متأسفانه این تجربه به ایران محدود نیست، که اعضای حزب به کادرهایی به صرف اینکه یک تاریخ و سابقه طولانی مبارزاتی در جنبش کمونیستی و یا در آن حزب مشخص داشته اند، رای برای فرستادن آن فرد با سابقه به کنگره و یا حتی در کنگره ها و مجامع مهم حزبی رای داده که به جمع رهبری احزاب بروند. این نه بی ارزش کردن آن کادرهای جنبش کمونیستی، بلکه برای هموار کردن راه پیشروی مبارزه، حیاتی است. عضو و کادری که خود را در برنامه و اساسنامه شریک می داند، اما با جهتگیری دوره مشخصی از حزب اختلاف جدی دارد، باید سعی کند مبارزه ایدئولوژی کند تا توجه بیشتری از اعضا و کادرهای حزب را به سیاستهای پیشنهادی خود جلب کند و رأی اعضا را به این صورت به دست بیاورد. رأی دادنهای غیرسیاسی، که از سر دوستی دیرینه و یا همشهری بودن و یا در نظر گرفتن سابقه طولانی مبارزاتی فرد است، از هر جهتی به جنبش کمونیستی و مبارزه برای رهائی ضربه می زند و به نفع هیچ حزبی هم نیست.

اختلافات سیاسی در احزاب و چگونگی نگه داشتن حرمت فعالیت حزبی!


اختلاف سیاسی در احزاب طبیعی ترین فعل و انفعالات احزاب کمونیست است. اگر نباشد، لابد یک فرقه است که به خودش می گوید "حزب". من اینجا بیشتر از این به تعریف اختلاف سیاسی در احزاب نمی پردازم. تصور من این است که این نکته بسیار پیش پا افتاده است و همه درباره آن توافق داریم.


اما فعالیت یک حزب کمونیست می تواند به دهها نوع خودش را نشان بدهد. مثلا شما می تواند رد پای یک حزبی را در سازمان دادن یک تظاهرات سیاسی ببینید. می توانید آن را در اعترافات سخنگوی یک دولتی ببینید. می توانید در برافراشتن پرچم و نام فلان حزب در بالای یک کوهی ببینید. می توانید عکس برنامه اش را روی یک میز محصل مدرسه ای هم ببینید. واضح است که همه اینها در یک سطح نیستند. بعضی ها مصرف تبلیغاتی شان بیشتر از دیگری است. بعضی از این فعالیتها می تواند یک حزب را دهها گام جلو ببرد. اما یک عضو حزب، با هر درجه اختلاف نظر سیاسی هم با حزب داشته باشد، باید حرمت فعالیت رفیق حزبی اش را نگه دارد. اگر عضو و کادری از حزب مشخصی بجای بزرگ کردن فعالیت حزبی، آن را مسخره کرده و بدتر از آن، آن را با زبان الکن دروغ بخواند، دیگر رسما اعلام کرده است که با این حزب نیست و او را حزبی ندانید!
اگر عضو و کادری از حزبی در تبلیغاتش کسی را به عضویت در آن حزب فرانخواند، دارد رسما اعلام می کند که از این حزب نیستم!
اگر کسی هنوز در حزبی است و اختلاف نظر سیاسی دارد، و می خواهد در آن حزب بماند، بهتر است ترمزش را چک کند!