۱۴۰۴ اسفند ۱۱, دوشنبه

دو رویکرد ضد جنگ، دو افق سیاسی

در بحبوحه جنگ آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی، ناگهان صداهای "نه به جنگ" از هر گوشه ای بلند شده است. از لیبرال های نگران ثبات منطقه گرفته تا چپ های سنتی ضد امپریالیست، همه یک شبه صلح طلب شده اند. اگر ترامپ و نتانیاهو و سران جمهوری اسلامی را فاکتور بگیریم، واقعا چه کسی خواهان جنگ است. لازم به تعقل زیادی نیست که هر انسان عاقلی بداند جنگ ویرانگر است. جنگ فاجعه بار است. جنگ خوب وجود ندارد. افزون بر تلفات انسانی گسترده، جنگ جراحات روانی و فیزیکی غیرقابل جبرانی برجای می گذارد و نسل ها را با آثار آن درگیر می کند. اینها بدیهی است. اما مساله اصلی این نیست که جنگ بد است یا خوب. مساله این است که در متن یک جنگ تحمیل شده، چه سیاستی باید در پیش گرفت و از کدام زاویه باید موضع گرفت.



جمهوری اسلامی با سالها لجاجت ایدئولوژیک و پافشاری بر سیاستهای جنگ طلبانه منطقه ای، و با ادامه حمایت سازمان یافته از نیروهای نیابتی، جامعه را در برابر یک جنگ خانه خراب کن دیگر قرار داد. این حکومت از نخستین روزهای قدرت گیری، بحران خارجی را مکمل سرکوب داخلی کرده است. از جنگ ۸ ساله که با شعار "جنگ جنگ" ادامه یافت، تا دخالت نظامی در منطقه و سرمایه گذاری سنگین روی ساختارهای شبه نظامی، بقای خود را در فضای امنیتی و نظامی تعریف کرده است. هرگاه جامعه به حرکت درآمده، سایه تهدید خارجی پررنگ تر شده است. گویی جنگ نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار حکمرانی این نظام است.

از سوی دیگر آمریکا نه برای رهایی مردم ایران، بلکه برای منافع ژئوپلیتیک و اقتصادی خود وارد میدان شده است. تجربه عراق و افغانستان هنوز پیش چشم ماست. هر جا که منافع استراتژیک ایجاب کرده، شعار دموکراسی و حقوق بشر به ابزار مشروعیت بخشیدن به مداخله نظامی تبدیل شده است. ترامپ اگر از آزادی مردم ایران سخن می گوید، در چارچوب رقابت قدرتها سخن می گوید، نه در چارچوب همبستگی با مردم. تضاد آمریکا با جمهوری اسلامی تضاد دو دولت است بر سر حوزه نفوذ و موازنه قوا، نه تضاد آزادی با استبداد.

اما در این میان یک واقعیت انکارناپذیر وجود دارد. اکثریت بزرگی، اکثریتی قریب به اتفاق، از مردم ایران خواهان پایان دادن به حکومت سرکوب و تبعیض هستند. خیزشهای سراسری ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ نشان داد که شکاف میان جامعه و حکومت عمیق و ساختاری است. صدها کشته، هزاران بازداشتی و موج گسترده مهاجرت، فقط بخشی از بهای این تقابل بوده است. در چنین شرایطی طبیعی است که بخشی از مردم از هر ضربه ای که ماشین سرکوب را تضعیف کند احساس رضایت کنند. این رضایت، حمایت از جنگ نیست. این واکنش به تضعیف دشمنی است که سالها زندگی روزمره آنان را به گروگان گرفته است. شادی از حذف یک فرمانده سرکوب، شادی از کم شدن یک تهدید مستقیم است، نه کف زدن برای موشک و بمب. اینجاست که دو رویکرد ضد جنگ از هم جدا می شوند.

رویکرد نخست چشم خود را بر ماهیت ارتجاعی جمهوری اسلامی نمی بندد. این رویکرد هر حمله ای را که به کشتار غیرنظامیان و تخریب زیرساختهای زندگی مردم بینجامد محکوم می کند. در عین حال تاکید می کند که در دل همین بحران باید برای سرنگونی انقلابی حکومت تلاش کرد. این نگاه نه آتش بیار جنگ است و نه مدافع بازگشت به وضعیت پیش از جنگ. می گوید ما آغازگر جنگ نبوده ایم، اما اگر جنگ شکافی در ساختار قدرت ایجاد کرده است، باید آن را به نفع آزادی و سازماندهی اجتماعی مردم گسترش داد. یک فعال سوسیالیست نمی تواند سیاست خود را حول بازگشت به شرایط پیشاجنگ تنظیم کند، گویی پیش از آن صلح و رفاه برقرار بوده است. پیش از جنگ نیز زندان، فساد، اعدام و سرکوب و فقر ساختاری وجود داشت. بازگشت به قبل، در مورد جمهوری اسلامی یعنی بازگشت به همان چرخه سرکوب و بحران دائمی.

اما رویکرد دوم از یک موضع شرق زده ضدیت کلی با غرب و "امپریالیسم" وارد میدان می شود و در عمل فاصله چندانی با نیروهای اسلامی ندارد. این گرایش سرکوب داخلی را مساله ای فرعی می داند و هر اعتراض اجتماعی را در چارچوب سناریوی دخالت خارجی توضیح می دهد. وقتی در ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ معترضان به خاک و خون کشیده شدند، به جای ایستادن کنار قربانیان، به جستجوی رد پای موساد پرداخت و فردای همان کشتار فراخوان علیه آمریکا و اسرائیل صادر کرد. در این روایت، مردم همیشه سیاهی لشکر نقشه های خارجی هستند و حکومت همواره قربانی توطئه. این طیف خود را ضد جنگ می نامد، اما عملا مهمترین موتور جنگ یعنی بقای جمهوری اسلامی را نادیده می گیرد. گویی اگر موشکی از آسمان نیاید، دیگر گلوله ای از زمین شلیک نخواهد شد. گویی زندان و شکنجه و سرکوب، محصول تحریم و حمله خارجی است و نه ذات یک حکومت سرکوبگر و دیکتاتور. ضد جنگ بودن اگر به معنای نادیده گرفتن منشا اصلی بحران در داخل کشور باشد، به ژستی اخلاقی و بی اثر تبدیل می شود. صلح پایدار بدون پایان دادن به حکومتی که بقای خود را در بحران و دشمن سازی می بیند، توهمی بیش نیست.

بنابراین بحث بر سر خوب یا بد بودن جنگ نیست. بحث بر سر این است که در دل یک رویارویی ارتجاعی میان دولت ها، نیرویی که خود را چپ و سوسیالیست می داند در کجا می ایستد. کنار مردمی که می خواهند از شر یک حکومت سرکوبگر خلاص شوند، یا کنار حکومتی که هر اعتراض را به دشمن خارجی حواله می دهد.

دو رویکرد ضد جنگ در ظاهر هر دو صلح طلب اند. اما یکی افقش آزادی و انقلاب اجتماعی است و دیگری افقش حفظ موازنه میان دولت ها و در عمل حفظ جمهوری اسلامی. یکی می خواهد جنگ ارتجاعی را به فرصتی برای رهایی بدل کند، دیگری می خواهد عقربه تاریخ را به عقب برگرداند. انتخاب میان این دو، انتخابی صرفا اخلاقی نیست. انتخابی سیاسی و سرنوشت ساز است.

۲ مارس ۲۰۲۶