۱۴۰۵ فروردین ۳, دوشنبه

غارت استعماری سرمایه‌داری را به وجود نیاورد

مقدمه ناصر اصغری

مطلبی که ترجمه آن را در زیر خواهید خواند، نکات بسیار مهمی دارد؛ بخصوص برای کسانی که با کاپیتال مارکس آشنائی دارند و یا حداقل با مقوله "انباشته اولیه" آشنائی دارند. با این گفته من، شاید بعضی ها فکر کنند که این نوشته اختصاصی است؛ اما واقعا اینطوری نیست. به یک نوعی نقطه شروع تولید سرمایه داری را توضیح می دهد.

مطلب همچنین وارد توضیح بی اساس بودن مهملات ناسیونالیستهای "جهان سوم گرا" می شود که آن هم برای من تازگی داشت. نقدی هم به چپی که ناسیونالیسم و نژادپرستی ایدئولوژی غالبش شده است دارد که حتما شنیدن آن در این دوره و زمانه مفید است. بعضی از افسانه های دیگری، مثل مثلا پس انداز اولیه، ذهنیت پروتستانیسم و امثالهم را هم، درباره گذر از فئودالیسم به سرمایه داری، درب و داغان می کند.

 

بهررو، دلم می خواهد که فکر کنم این مطلب مخاطب عمومی دارد. واضح است که بحرانی که امروز ایران در آن درگیر است، صحبت کردن درباره جنگ و کشتار دی ماه معقولانه ترین به نظر می رسد، اما من کلا در یکی دو سه ماه گذشته خیلی در این باره نوشته، بحث و استدلال کردم. امیدوارم که برای خواننده ای که ۲۰ دقیقه وقت صرف خواندنش می کند هم چیزی داشته باشد، همچنانکه برای من خیلی آموزنده بود.

ناصر اصغری

***

 

گفت‌وگو با ویوک چیبر (Vivek Chibber)

 

[[برخلاف تصور رایج، غارت استعماری منشأ سرمایه‌داری نبوده است. ویوک چیبر در این گفت‌وگو با ژاکوبن توضیح می‌دهد که چرا نظریه “سرمایه‌داری زاده استعمار است” از پایه سست است و چرا مارکسیسم روایت قانع‌کننده‌تری از ظهور آن ارائه می‌دهد.]]

 

مصاحبه از ملیسا ناشک (Melissa Naschek)

 

به‌طور گسترده پذیرفته شده که اقتصادهای سرمایه‌داری پدیده‌ای نسبتا نوین در تاریخ بشرند. اما در میان چپ‌ها، هنوز اختلاف نظر عمیقی درباره چگونگی و مکان گذار به سرمایه‌داری، و نیز نقشی که غارت استعماری در ثروتمند شدن غرب ایفا کرد، وجود دارد.

ویوک چیبر درباره خاستگاه‌های سرمایه‌داری، معنای انباشت اولیه، و تأثیر واقعی استعمار بر توسعه اروپا توضیحاتی می‌دهد.

***

ملیسا ناشک: امروز می‌خواهیم درباره شکل‌گیری سرمایه‌داری صحبت کنیم. به‌طور مشخص، قصد داریم به یکی از استدلال‌های بسیار رایج در محافل چپ و دانشگاهی بپردازیم؛ استدلالی درباره رابطه میان غارت استعماری و تولد سرمایه‌داری. ادعای اصلی این است که غرب در نتیجه مستقیم غارت استعماری ثروتمند و توسعه‌یافته شد - گویی غارت استعماری، سرمایه‌داری را پدید آورد. نظر شما درباره این ادعاها چیست؟

 

ویوک چیبر: این ادعاها کاملا بی‌اساس هستند. حتی ذره‌ای حقیقت ندارند.

این ایده که سرمایه‌داری از دل غارت برخاسته، اساسا قابل طرح نیست. جالب است - و شاید هم جای تعجب ندارد - که امروزه این استدلال به‌ویژه در میان چپ‌های فعال بسیار مد شده است. هم‌زمان، در محافل دانشگاهی هم دارد دوباره مطرح می‌شود؛ در حالی که در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ تا حد زیادی کنار گذاشته شده بود. فکر می‌کنم ارزش دارد کمی روی این بحث تمرکز کنیم و نشان دهیم که چرا این دیدگاه نه از نظر تجربی قابل دفاع است و نه حتی از نظر نظری معنایی دارد.

 

ملیسا ناشک: نکته جالب این است که بسیاری از چپ‌ها به خود مارکس در جلد اول “سرمایه” اشاره می‌کنند و بحث او درباره رابطه غارت استعماری و سرمایه‌داری را شاهدی بر پیوند عمیق این دو می‌دانند.

 

ویوک چیبر: فصل‌های پایانی “سرمایه” به چیزی اختصاص دارد که مارکس “راز به‌اصطلاح انباشت اولیه” می‌نامد. او در این فصل‌ها تلاش می‌کند نشان دهد سرمایه‌داری واقعا از کجا آمده است. عنوان “انباشت اولیه” را از آدام اسمیت گرفته است - گاهی “انباشت آغازین” هم گفته می‌شود. مارکس از بحث اسمیت به عنوان نقطه شروعی استفاده می‌کند تا نظریه خود را بیان کند.

استدلال اسمیت این بود که سرمایه‌داری نیازمند سرمایه‌گذاری است. سرمایه‌گذاری هم از جایی باید تأمین شود؛ به یک ذخیره پول نیاز است. این ذخیره اولیه باید منشأیی داشته باشد. اسمیت می‌گوید این ذخیره از صرفه‌جویی و پس‌انداز مردم به دست آمده است.

اما مارکس بحث “انباشت اولیه” را با تمسخر این دیدگاه آغاز می‌کند. او می‌گوید اولا از نظر تاریخی، پس‌انداز و عادات خوب نبود که این ذخیره را فراهم کرد. او می‌گوید اگر چیزی این ذخیره را ایجاد کرده، عوامل دیگری مانند دزدی، غارت مردم توسط اشراف، و همچنین غارت استعماری بوده است.

پس مارکس می‌خواهد بگوید اگر وجود یک ذخیره اولیه پول ضروری بوده، این ذخیره از راه پس‌انداز به دست نیامده، بلکه از طریق زشت‌ترین روش‌ها جمع شده است. او با این کار در واقع سرمایه‌داری را نقد و محکوم می‌کند.

 


ملیسا ناشک: او با رد استدلال اسمیت که بر پس‌انداز تأکید داشت، این احتمال را مطرح می‌کند که شاید منبع دیگری - یعنی نوعی اخذ ثروت اجباری و اغلب خشونت‌آمیز - در کار بوده است.

 

ویوک چیبر: بله. او می‌گوید این ثروت از افراد درستکاری که با اخلاق پروتستانی خود پول پس‌انداز کردند به دست نیامده، بلکه از طریق زشت‌ترین روش‌ها به دست آمده است.

اما این در واقع یک شگرد بلاغی است که مارکس به کار می‌برد. چون بلافاصله بعد از آن می‌گوید اصلا مهم نیست چقدر پول دارید. مهم نیست چه مقدار سرمایه در اختیار دارید، زیرا پول فقط در شرایط خاصی به سرمایه تبدیل می‌شود.

آن شرایط چیست؟ می‌گوید هر مقدار پولی که داشتند، تنها زمانی می‌توانست در مسیر انباشت سرمایه قرار گیرد که یک بستر اجتماعی و وضعیت نهادی وجود داشته باشد که افراد را وادار کند پول را به‌طور مولد و در جهت حداکثرسازی سود به کار گیرند.

این یعنی چه؟ چرا پیش از سرمایه‌داری از پول برای حداکثرسازی سود استفاده نمی‌کردند؟ این دقیقا نکته اصلی مارکس است. مارکس می‌گوید پول تا زمانی که ساختار اجتماعی فئودالیسم به یک ساختار طبقاتی سرمایه‌داری تبدیل نشود، به سرمایه بدل نمی‌شود. و خود پول هم نمی‌تواند این تغییر را ایجاد کند.

فئودالیسم نظام اقتصادی پیش از سرمایه‌داری بود. در چارچوب فئودالیسم، هر پولی که به دست می‌آمد - چه از راه پس‌انداز، چه غارت - به شیوه‌ای “فئودالی” به کار گرفته می‌شد؛ یعنی به صورت غیرسرمایه‌دارانه.

 

ملیسا ناشک: می‌شود بیشتر در این باره توضیح دهید؟

 

ویوک چیبر: به نظر من مارکس یک خطای بلاغی مرتکب شد وقتی حتی تا آنجا پیش رفت که به اسمیت امتیاز داد و گفت این پس‌انداز نبود که انباشت اولیه را به وجود آورد، بلکه غارت بود. چون این فقط یک اشاره فرعی در آن فصل است. اما بسیاری از افراد توجه خود را روی همین تمهید بلاغی متمرکز کرده‌اند و از آن برای توجیه همان استدلالی استفاده می‌کنند که مارکس در تلاش بود آن را رد کند، در حالی که پنج فصل بعدی را صرف رد آن می‌کند.

هسته اصلی استدلال مارکس این است که، اولا، در فئودالیسم کمبودی از نظر پس‌انداز وجود نداشت. یعنی منابع قابل سرمایه‌گذاری کم نبود. از کجا این را می‌دانیم؟ از این واقعیت که اشراف فئودال فوق‌العاده ثروتمند بودند. اگر می‌خواستند آن پول را به شیوه‌ای برای حداکثرسازی سود به کار بگیرند - همان کاری که سرمایه‌داران می‌کنند - مدت‌ها پیش این کار را می‌کردند.

علاوه بر این، غارت و گسترش استعماری هزار سال پیش از ظهور سرمایه‌داری در اروپا رایج بود. بنابراین اگر رسیدن به سرمایه‌داری مستلزم نوعی انباشت اولیه پول - حتی از طریق غارت - بود، باید هزار سال پیش‌تر شاهد ظهور سرمایه‌داری می‌بودیم.

نکته اساسی این است که در فئودالیسم کمبود منابع قابل سرمایه‌گذاری وجود نداشت. بنابراین حتی اگر مقدار زیادی طلا و نقره جدید از طریق استعمار وارد شود، این واقعیت را تغییر نمی‌دهد که هر مقدار پولی که دارید، آن را مطابق قواعد اقتصادی نظامی که در آن زندگی می‌کنید به کار می‌گیرید.

و چون فئودالیسم نظامی بود که در آن عقلانی‌ترین کار با پول، صرف آن در اهداف غیرمولد و غیرسودمحور بود - چه برای دهقانان، چه برای اشراف - هر پولی که داشتند به همان شیوه فئودالی به کار گرفته می‌شد.

واقعیت این است که در قرن‌های چهاردهم، پانزدهم و شانزدهم، دو کشور اروپایی که بزرگ‌ترین امپراتوری‌ها را داشتند اسپانیا و پرتغال بودند. این امپراتوری‌ها دقیقا برای انتقال حجم عظیمی از گنجینه‌ها از “دنیای جدید” به “دنیای قدیم” شکل گرفته بودند.

این همان گنجینه‌ای است که اسمیت درباره آن صحبت می‌کند؛ انباشت‌های عظیم ثروت. اگر اسمیت درست می‌گفت و برای شکل‌گیری سرمایه‌داری ابتدا باید چنین انباشت اولیه‌ای از ثروت وجود می‌داشت، اسپانیا و پرتغال باید نخستین کشورهایی می‌بودند که به سرمایه‌داری گذار می‌کردند. آن‌ها باید از پادشاهی‌های فئودالی به اقتصادهای سرمایه‌داری تبدیل می‌شدند و سریع‌ترین رشد اقتصادی اروپا را تجربه می‌کردند.

اما آنچه در واقع رخ داد این بود که این گنجینه‌ها، هنگامی که وارد این کشورها شدند، هیچ تغییری در نظام اقتصادی آن‌ها ایجاد نکردند. در واقع برعکس، این ثروت‌ها این دو کشور را به حدود ۱۵۰ سال رکود اقتصادی سوق دادند.

در مقابل، کشوری که واقعا شاهد تغییر به یک ساختار اقتصادی جدید بود، کشوری بود که تقریبا هیچ امپراتوری‌ای نداشت: انگلستان. و اگر تاریخ‌ها را دقیق در نظر بگیریم، انگلستان از اواسط تا اواخر قرن پانزدهم به سوی یک ساختار اقتصادی جدید حرکت می‌کند؛ ساختاری که پیش از آن در جهان دیده نشده بود و ما آن را سرمایه‌داری می‌نامیم. به طوری که تا حدود سال‌های ۱۵۵۰ یا ۱۵۶۰ عملا یک اقتصاد واقعا سرمایه‌داری شکل گرفته است. این تقریبا صد سال پیش از آن است که انگلستان اصلا امپراتوری واقعی‌ای داشته باشد.

بنابراین کشورهایی که بزرگ‌ترین امپراتوری‌ها و بیشترین ورود گنجینه‌ها را داشتند - یعنی همان چیزی که می‌توان آن را استخراج استعماری نامید - هیچ گذار اقتصادی‌ای را تجربه نکردند. در حالی که کشوری که گذار به نظام اقتصادی جدید را تجربه کرد، همان کشوری بود که امپراتوری نداشت.

پس اگر پرسش این باشد که “گنجینه‌ها و غارت چه نقشی در ظهور سرمایه‌داری داشتند؟” پاسخ این است که این استدلال که غارت و گنجینه‌ها محرک آن بوده‌اند حتی از همان ابتدا هم قابل طرح نیست. زیرا کشورهایی که اگر این استدلال درست بود باید در آن‌ها این تحول رخ می‌داد، همان کشورهایی هستند که چنین تحولی در آن‌ها رخ نداد. و جایی که این تحول واقعا رخ داد کشوری بود که چنین غارتی نداشت: انگلستان.

این فقط شواهد تجربی است. مشکل نظری اما این است: باید توضیح دهید چه چیزی یک مالک فئودال یا یک پادشاه را که ناگهان به چنین حجم عظیمی از پول دست یافته، وادار می‌کند کل ساختار طبقاتی را تغییر دهد - چه ساختار طبقاتی املاک فئودالی خود را اگر مالک زمین باشد، و چه کل ساختار اقتصادی کشور را اگر پادشاه باشد؟ چه چیزی آن‌ها را مثلا در سال ۱۵۵۰ وادار می‌کرد چنین کاری کنند؟ من تاکنون حتی یک استدلال هم ندیده‌ام که توضیح دهد چرا باید چنین کاری می‌کردند. آنچه در واقع انجام دادند این بود که آن پول را به شیوه‌ای به کار گرفتند که برای یک مالک فئودال منطقی بود.

 

ملیسا ناشک: درست است. استدلالی از نوع اسمیتی فرض می‌کند که سرمایه‌داری همیشه به‌صورت نوعی هسته کوچک در جامعه در حال رشد بوده است. در این چارچوب، نیازی نیست به نقطه عطفی اشاره شود یا توضیح داده شود که چرا طبقه ثروتمند ناگهان تصمیم گرفت پول خود را دوباره سرمایه‌گذاری کند و به‌دنبال حداکثرسازی سود برود. و این نکته بسیار مهمی است: راهبرد اصلی طبقه استثمارگر، یعنی دنبال کردن حداکثرسازی سود از طریق بهبود و گسترش تولید، ویژگی خاص سرمایه‌داری است و الزام اساسی نظام فئودالی نبود.

 

ویوک چیبر: دقیقا. بدون این‌که وارد جزئیات بیش از حد شویم، بگذارید این‌طور توضیح دهم. در فئودالیسم هم پول فراوان بود و هم بازار وجود داشت، اما بازارها بسیار محدود بودند و پول عمدتا به‌صورت غیرمولد به کار گرفته می‌شد. چرا؟

ببینیم طبقه اصلی تولیدکننده در فئودالیسم چه کسانی بودند و چه کسی تولید را کنترل می‌کرد؟ دهقانان، با قطعات کوچک زمین. این دهقانان عمدتا از راهبردی پیروی می‌کردند که می‌توان آن را “اول ایمنی” نامید. به‌جای این‌که خود را به بازار بسپارند و برای کارآمدتر شدن یا رقابت با دیگران تلاش کنند، سعی می‌کردند تا حد امکان از رقابت بازار دوری کنند و بر زمین و تولیدات خود تکیه کنند؛ حتی تا جایی که می‌توانستند کالاهای مورد نیازشان را خودشان تولید می‌کردند.

وقتی آن‌ها غذای خود و کالاهای مورد نیازشان را خودشان تولید می‌کنند، طبیعتا کمتر به بازار مراجعه می‌کنند و کمتر نیاز به خرید دارند. اگر همه دهقانان چنین رفتاری داشته باشند، تنها مازاد تولید خود را به بازار می‌آورند.

در نتیجه، بازارها بسیار محدود و کم‌عمق می‌شوند، چون فقط بخش کوچکی از تولید وارد بازار می‌شود. این هم باعث می‌شود بازارها چندان قابل اتکا نباشند و دهقانان نتوانند نیازهایشان را از آن‌ها تأمین کنند. این وضعیت دوباره تمایل آن‌ها به دوری از بازار را تقویت می‌کند.

بنابراین، اگرچه بازار وجود دارد، اما دائما در حال گسترش نیست - که این دقیقا برخلاف فرض آدام اسمیت است.

در مورد اشراف نیز وضعیت مشابهی وجود دارد. آن‌ها تولید را مانند سرمایه‌داران کنترل نمی‌کنند. درآمدشان از طریق گرفتن رانت از دهقانان تأمین می‌شود.

اما این هم محدودیت‌هایی دارد. برخلاف مالکان امروزی که می‌توانند اجاره را بالا ببرند و مستأجر را اخراج کنند، مالکان فئودال نمی‌توانستند دهقانان را تا زمانی که “اجاره عرفی” را می‌پرداختند از زمین بیرون کنند. بنابراین نمی‌توانستند به‌دلخواه اجاره را افزایش دهند.

پس چگونه درآمد خود را افزایش می‌دادند؟ عمدتا از طریق اجبار. این اجبار اغلب شامل تهدید و خشونت بود، اما مهم‌تر از همه، از طریق حمله به زمین‌های دیگر اشراف و تصرف آن‌ها. در شرایطی که بازار امکان افزایش درآمد را نمی‌دهد، جنگ بهترین راه افزایش آن است.

در نتیجه، جنگ و اجبار بخشی ذاتی از نظام فئودالی بودند. این یک پیامد مهم داشت: برای یک ارباب فئودال، استفاده عقلانی از مازاد نه سرمایه‌گذاری در تولید، بلکه سرمایه‌گذاری در ابزارهای جنگ و اجبار بود. اگر ثروت جدیدی به دست می‌آورد، آن را صرف گسترش سپاه و قدرت نظامی خود می‌کرد.

بنابراین، برای هر دو طبقه اصلی - دهقانان و اشراف - ساختار فئودالی راهبردهای اقتصادی مشخصی را تحمیل می‌کرد. دهقانان تا حد ممکن از بازار دوری می‌کردند و راهبرد “ایمنی” را به “سود” ترجیح می‌دادند. اشراف نیز به‌جای سرمایه‌گذاری در ابزار تولید، پول خود را صرف ارتش و جنگ می‌کردند.

در چنین شرایطی، اگر این اشراف به ثروت عظیمی دست پیدا می‌کردند، آن را صرف تشدید جنگ می‌کردند، نه گسترش تولید - همان کاری که اسپانیا و پرتغال کردند. این نظام منطق خاص خود را برای استفاده از پول ایجاد می‌کرد. فرقی نمی‌کرد مقدار پول کم باشد یا زیاد؛ نحوه استفاده از آن تابع ساختار طبقاتی بود.

بنابراین، برای این‌که پول به سرمایه تبدیل شود - و این دقیقا همان چیزی است که مارکس در بحث انباشت اولیه می‌گوید - خودِ پول نمی‌تواند این تغییر را ایجاد کند. بلکه این تغییر در ساختار طبقاتی است که کارکرد جدیدی به پول می‌دهد. در این شرایط است که پول به سرمایه تبدیل می‌شود؛ در حالی که پیش‌تر فقط پول بود.

این همان چیزی است که فصل‌های مربوط به انباشت اولیه می‌خواهند نشان دهند. اشتباه اسمیت این نبود که درباره منشأ پول (غارت یا صرفه‌جویی) اشتباه کرده باشد، بلکه این بود که فرض می‌کرد این پول لزوما به‌صورت سرمایه‌دارانه به کار گرفته خواهد شد.

و همان‌طور که شما گفتید، نکته کلیدی همین است: اسمیت چیزی را فرض می‌گیرد که باید اثبات شود. او فرض می‌کند سرمایه‌داری از قبل وجود دارد. اگر چنین باشد، ثروت ناگهانی می‌تواند رشد را تسریع کند. اما اگر سرمایه‌داری وجود نداشته باشد، آن پول در مسیرهای دیگری به کار خواهد رفت. و این ما را دوباره به این پرسش بازمی‌گرداند که اگر سرمایه‌داری از این طریق به‌وجود نیامده، پس منشأ آن چه بوده است؟

 

ملیسا ناشک: می‌خواهم به یکی از ادعاهایی برگردم که همین الان مطرح کردی؛ این‌که می‌توان به‌طور دقیق در زمان و مکان جغرافیایی منشأ سرمایه‌داری را مشخص کرد، یعنی انگلستان قرن پانزدهم. این هم یکی دیگر از ادعاهایی است که این روزها خیلی مد شده آن را به چالش بکشند. معمولا هم پاسخ این است که این ادعا “اروپامحور” است که می‌گوید سرمایه‌داری در انگلستان شکل گرفته. نظرت درباره این استدلال چیست؟

 

ویوک چیبر: این حرف مضحک است. هیچ پایه‌ای ندارد. باز هم بخشی از افول کلی گفتمان فکری است، نه فقط در چپ بلکه به‌طور کلی. برای این‌که یک ادعا اروپامحور باشد، باید نشان داده شود که از نظر تجربی نادرست است.

اروپامحوری نوعی تنگ‌نظری است، یعنی نادیده گرفتن واقعیت‌های آشکار جهان به‌خاطر تعصب نسبت به اروپا. به عبارت دیگر، اگر شما نسبت به اروپا تعصب دارید، باید این‌طور باشد که پدیده‌ای که به‌وضوح سرمایه‌داری است در جاهای دیگر هم وجود داشته، اما شما آن را نادیده بگیرید و فقط بر اروپا تمرکز کنید.

پس از نظر تجربی، آیا می‌توان نشان داد که چیزی شبیه سرمایه‌داری در همه جا وجود داشته است؟ این بستگی دارد به این‌که سرمایه‌داری را چگونه تعریف کنید. اگر سرمایه‌داری را صرفا وجود بازار تعریف کنید، بله - در همه جا بوده است. در این صورت، این‌که بگوییم سرمایه‌داری فقط در اروپا بوده، واقعا اروپامحور یا حتی نژادپرستانه خواهد بود.

اما واقعیت این است که سرمایه‌داری فقط بازار نیست. سرمایه‌داری صرفا حضور بازار نیست، بلکه وضعیتی است که در آن بازار بر جامعه حاکم می‌شود. یعنی زمانی که همه به بازار وابسته می‌شوند. پس آیا در آن بخش‌هایی از اروپا که من درباره‌شان صحبت می‌کنم - اروپای شمال‌غربی، یعنی انگلستان و همچنین بخش‌هایی از هلند و آنچه “کشورهای سفلی” نامیده می‌شود - اتفاق متفاوتی در جریان بود؟

در سی سال اخیر، حجم عظیمی از پژوهش‌های تاریخ اقتصادی منتشر شده است. مورخان برجسته اقتصاد از سراسر جهان به یافته‌های بسیار جالبی رسیده‌اند. این یافته‌ها نشان می‌دهند که اگر به نرخ‌های رشد در اوراسیا نگاه کنیم - یعنی اروپا، آسیا، چین و هند - در آن زمان مرکز اقتصاد جهانی مدیترانه و آسیا بود. اگر به این کشورها نگاه کنید و نرخ‌های رشد را بررسی کنید، چه درآمد سرانه و چه درآمد ملی، از حدود سال‌های ۱۳۰۰ یا ۱۴۰۰ تا قرن بیستم، می‌بینید که از حدود ۱۴۰۰ تا ۱۶۰۰، اسپانیا، ایتالیا و کشورهای سفلی به‌سرعت رشد می‌کنند. و کشورهای سفلی تا حدود ۱۵۰۰ سریع‌تر از اسپانیا و ایتالیا رشد می‌کنند.

اما خیلی زود پس از آن، نرخ رشد بریتانیا وارد مسیر کاملا متفاوتی می‌شود، به‌طوری که تا حدود ۱۶۰۰ یا ۱۶۵۰، انگلستان به‌وضوح سریع‌تر از سایر کشورهای اروپایی رشد می‌کند. چین و هند نیز که بین ۱۵۰۰ تا ۱۷۰۰ در آسیا پیشتاز بودند، همراه با بقیه اروپا از انگلستان و کشورهای سفلی عقب می‌افتند.

در این مورد اجماع بسیار قوی‌ای وجود دارد. اگر از نظر تجربی درست باشد که انگلستان در مسیر رشد متفاوتی نسبت به این کشورهای آسیایی قرار گرفته، دو پرسش مطرح می‌شود: چه چیزی این رشد انفجاری را در انگلستان توضیح می‌دهد؟ و وقتی می‌گویم انفجاری، منظورم نرخ‌هایی است که پیش از آن هرگز در جهان دیده نشده بود. چیزی بین ۱۵۰۰ تا ۱۵۵۰ رخ می‌دهد. باید به این واقعیت توجه کرد. پرسش دوم این است که این پدیده از کجا می‌آید و چرا رخ می‌دهد؟

این پرسش طی حدود سیصد سال گذشته، مسئله مرکزی نظری در علوم اجتماعی بوده است: چه چیزی واگرایی این بخش از اروپا را از سایر نقاط جهان توضیح می‌دهد؟

بهترین توضیح این است که ناگهان مردم در این کشورها مجبور شدند برای بقا، فعالیت‌ها و راهبردهای اقتصادی متفاوتی را دنبال کنند؛ راهبردهایی که در پانزده قرن پس از میلاد مسیح در دسترس نبودند - و این همان ظهور سرمایه‌داری است. زیرا تا پیش از آن، همان‌طور که گفتم، اجتناب از فعالیت‌های بازار - اول امنیت، و سپس انباشت ارتش‌ها، درباریان و ابزارهای اجبار (مثل توپ‌های بزرگ) - راه ثروتمند شدن بود.

اگر از نظر تجربی درست باشد که این بخش‌های اروپا جهش می‌کنند و از بقیه اروپا و آسیا جلو می‌زنند - و تأکید می‌کنم که مسئله این نیست که کل اروپا سریع رشد می‌کند و آسیا و آفریقا نه، بلکه این بخش خاص از اروپا حتی از بقیه اروپا هم جلو می‌افتد - در این صورت، این‌که بگوییم نسبت دادن منشأ سرمایه‌داری به اروپا تنگ‌نظرانه یا متعصبانه است، کاملا بی‌معناست. در واقع، این کار تلاشی برای توضیح واقعیت‌هاست. و امروز دیگر بحث زیادی درباره آن وجود ندارد. کاملا روشن است که تا سال ۱۶۰۰، انگلستان و هلند در مسیر رشدی متفاوت از چین، هند، آفریقا و آمریکای لاتین قرار گرفته‌اند.

بنابراین، این ادعا که تعیین منشأ این نظام اقتصادی جدید در آن بخش‌های اروپا امری دل‌بخواهی، تصادفی یا تنگ‌نظرانه است، هیچ پایه‌ای ندارد. این دیدگاه مد شده، اما به جایی نمی‌رسد.

 

ملیسا ناشک: چه اتفاقی در انگلستان و هلند در آن دوره افتاد که اساسا جوامعشان را به جوامع سرمایه‌داری تبدیل کرد؟

 

ویوک چیبر: آنچه رخ داد این بود که ساختار اقتصادی از طریق اقداماتی آگاهانه به‌گونه‌ای دگرگون شد که دهقانان در روستاها دیگر چاره‌ای جز این نداشتند که برای بقا خود را به بازار بسپارند؛ یا به‌عنوان کارگر مزدی یا به‌عنوان کشاورزانی که اجاره‌های رقابتی می‌پرداختند.

در واقع، از قرن پانزدهم و شانزدهم در این کشورها، همه برای زنده ماندن مجبور به رقابت شدند. رقابت بازار به هنجار تبدیل شد. و همان‌طور که می‌دانیم، جوهر سرمایه‌داری همین رقابت بازار است. در تمامی نظام‌های پیشاسرمایه‌داری، مردم مجبور نبودند در بازار با دیگران رقابت کنند، چه در بازار کار و چه در بازار کالا، زیرا عمدتا برای خودشان و در زمین‌هایی که حق تصرفشان را داشتند تولید می‌کردند؛ حقوقی که از آن‌ها سلب‌شدنی نبود.

تا زمانی که نظام اقتصادی‌ای وجود داشته باشد که در آن همه به زمین خود حق دارند و حداقل معیشتشان تضمین شده است، در واقع در برابر وابستگی به بازار مقاومت می‌کنند. دلیلش این است که وابستگی به بازار، همان‌طور که هر کارگری می‌داند، با ناامنی و انواع آسیب‌پذیری‌ها همراه است. زمین نوعی بیمه بود؛ چیزی که در هر شرایطی باقی می‌ماند. هیچ‌کس به‌سادگی از آن دست نمی‌کشید.

برای هزاران سال، بیشتر مردم تا حدی از رقابت بازار مصون بودند. اما در این کشورها، برای نخستین بار، توده‌های وسیعی از مردم به درون بازار پرتاب شدند. این همان چیزی است که مارکس آن را راز “انباشت اولیه” می‌نامد. این مفهوم به معنای انباشت اولیه ثروت در یک مقطع زمانی نیست، بلکه به معنای تغییر ساختار اقتصادی از طریق اقداماتی آگاهانه است که برای نخستین بار مردم را مجبور کرد وارد بازار شوند و با یکدیگر رقابت کنند.

و همین رقابت است که این نرخ‌های انفجاری رشد بهره‌وری را به‌وجود می‌آورد. چون همه مجبورند در بازار رقابت کنند، راهی جز افزایش کارایی ندارند و باید قیمت کالاهای خود را کاهش دهند. این امر به‌طور مداوم باعث ارتقای بهره‌وری، بهبود فنون و پیشرفت‌های مشابه می‌شود. این اتفاق در اروپای شمال‌غربی رخ داد. در بقیه اروپا، و نیز در آسیا و آمریکای لاتین، این روند با تأخیرهای طولانی - دهه‌ها و حتی قرن‌ها - دنبال شد، زیرا ایجاد چنین تحولی زمان‌بر بود.

بینش مارکس این بود که برای شکل‌گیری رشد مدرن، باید ساختار طبقاتی تغییر کند. در میان مورخان و نظریه‌پردازان معاصر، رابرت برنر این نکته را شاید قوی‌تر از هر کس دیگری در مارکسیسم پس از جنگ مطرح کرد و سهم بزرگی در صورت‌بندی روشن این بحث دارد.

 

ملیسا ناشک: من هم الن مایکسنز وود را اضافه می‌کنم که نقش مهمی در عمومی‌کردن این استدلال داشت.

 

ویوک چیبر: کاملا درست است. البته همان‌طور که خود او هم می‌گفت، کارش بر پایه استدلال‌های برنر بود. این دو نفر نقش بسیار مهمی در پیشبرد این بحث داشته‌اند.

اما بگذارید یک نکته مهم را روشن کنم: این دیدگاه فقط متعلق به این‌ها نیست. این تبیین به نوعی اجماع میان بسیاری از برجسته‌ترین مورخان اقتصادی - چه مارکسیست و چه غیرمارکسیست - تبدیل شده است. حجم عظیمی از ادبیات و داده‌های اقتصادی از آن پشتیبانی می‌کند.

این استدلال در واقع همان نکته بنیادی در بینش تاریخی مارکس را تأیید می‌کند: این‌که فعالیت اقتصادی همواره توسط ساختار اقتصادی محدود و تعیین می‌شود. ساختار اقتصادی جهان قرون وسطی نوعی اقتصاد کلان و خرد متفاوت از جهان معاصر ایجاد می‌کرد. تفاوت این دو به این دلیل است که ساختارهای اقتصادی زیربنایی - آنچه ما ساختارهای طبقاتی می‌نامیم - با یکدیگر متفاوت‌اند.

این موضوع تا دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ به‌خوبی درک شده بود. همچنین استدلال مربوط به غارت استعماری تا حد زیادی بی‌اعتبار شده بود. اما اکنون به دلایل مختلف دوباره مطرح شده است، هرچند واقعا پایه محکمی ندارد.

 

ملیسا ناشک: یک نکته در صحبت‌هایت درباره بازار کار توجهم را جلب کرد. ما داریم درباره استدلال‌های سنتی اسمیتی درباره شکل‌گیری سرمایه‌داری و ماهیت آن صحبت می‌کنیم، و یکی از داده‌هایی که اسمیتی‌ها به آن استناد می‌کنند، تاریخ سرمایه تجاری است و این واقعیت که در دوره فئودالیسم، مسیرهای تجاری و بازارهای زیادی وجود داشت. ثروت زیادی هم تولید می‌شد. اما به نظر می‌رسد نکته‌ای که تو به آن اشاره می‌کنی این است که خود بازارها برای شکل‌گیری یک جامعه سرمایه‌داری کافی نیستند. آنچه در جامعه سرمایه‌داری رخ می‌دهد، دگرگونی کامل بازارهاست.

 

ویوک چیبر: اگر بخواهم این را این‌طور بیان کنم، باید گفت که بازارها نشانه سرمایه‌داری نیستند، چون می‌دانیم بازارها هزاران سال وجود داشته‌اند. بنابراین، می‌توانید هر چیزی را که بخواهید سرمایه‌داری بنامید - این به خودتان بستگی دارد. اما اگر بخواهید واژه “سرمایه‌داری” را به چیزی نسبت دهید که آن نرخ‌های بی‌سابقه رشد را توضیح می‌دهد - رشدهایی که در قرن‌های شانزدهم و هفدهم در اروپای شمال‌غربی پدیدار شدند و بعدا به سراسر جهان گسترش یافتند - اگر این را سرمایه‌داری بدانید، پس این پدیده نمی‌تواند صرفا وجود بازارها باشد. بلکه زمانی است که بازارها بر کل فرایند تولید مسلط می‌شوند. از ۳۰۰۰ پیش از میلاد تا ۱۵۰۰ میلادی، بازارها وجود داشتند، اما در حاشیه جامعه بودند - نه از نظر جغرافیایی، بلکه از نظر اقتصادی.

 

ملیسا ناشک: و البته این به این معنا نیست که آن‌ها ثروت زیادی تولید نمی‌کردند.

 

ویوک چیبر: آن‌ها برای برخی افراد ثروت زیادی تولید می‌کردند. اما نکته این است که اگر فعالیت اقتصادی در اروپای فئودالی را اندازه‌گیری کنید، می‌بینید که فعالیت‌های تجاری، بازارها و دادوستد فقط بخش کوچکی از ثروت ملی را تشکیل می‌دادند. عمده ثروت از تولید در سطح خانوار، در زمین‌های شخصی مردم، و همچنین از تولید مستقیم دهقانان برای طبقه ارباب به دست می‌آمد. بنابراین، وجود فعالیت تجاری به‌خودی‌خود نشانه سرمایه‌داری نیست.

نکته دوم - و این واقعا نکته کلیدی است - این است که فئودالیسم از همان ابتدا محدودیت‌هایی بر گسترش بازارها اعمال می‌کرد. یعنی این‌طور نبود که بازارها مثلا سه هزار سال پیش به‌وجود آمده باشند و بعد به‌طور مداوم گسترش پیدا کنند تا به سرمایه‌داری برسند. بلکه در جوامع پیشاسرمایه‌داری، بازارها جایگاهی داشتند، اما همواره محدودیت‌های شدیدی بر دامنه گسترش آن‌ها وجود داشت. همان‌طور که گفتم، در روستاها بازار وجود داشت، اما دهقانان تا حد ممکن از آن اجتناب می‌کردند.

همچنین این تصور وجود دارد که شهرها محل تجمع تجار و بازارها بودند و سرمایه‌داری از آنجا رشد کرد. این هم درست نیست. مراکز شهری مستقیما تحت کنترل اشراف فئودال بودند. رقابت صنعتی در شهرها وجود نداشت. کسی تلاش نمی‌کرد هزینه‌ها را کاهش دهد یا تولید را کارآمدتر کند. قیمت‌ها به‌طور کامل توسط اصناف - که انجمن‌های پیشه‌وران و بازرگانان بودند - و نیز توسط اشراف فئودال به‌صورت اداری تعیین می‌شد. شهرها کاملا تحت سلطه زمین‌داران بودند و تجار کاملا به آن‌ها وابسته بودند تا به بازار دسترسی پیدا کنند.

هیچ بحثی از این نبود که تجار علیه اربابان فئودال مبارزه کنند یا بازارها قدرت و اولویت‌های فئودالی را تضعیف کنند. بازارها در درون فئودالیسم قرار داشتند، توسط آن محدود می‌شدند، و تجار حتی به ذهنشان هم خطور نمی‌کرد که علیه اربابان برخیزند.

بنابراین، آن روایت جایگزین درباره منشأ سرمایه‌داری - این‌که شاید نه از غارت، بلکه صرفا از گسترش بازارها ناشی شده باشد - هم نادرست است. همان‌طور که گفتم، بینش تاریخی مهم مارکس این بود که این بازار نیست که سرمایه‌داری را به‌وجود می‌آورد، بلکه این سرمایه‌داری است که بازار را به شکل امروزی‌اش می‌سازد. البته این را به‌صورت فشرده بیان می‌کنم.

منظورم این نیست که پیش از سرمایه‌داری هیچ بازاری وجود نداشت، بلکه این است که تثبیت سرمایه‌داری بود که در نهایت امکان گسترش بازارها را تا سطح امروزی فراهم کرد. و چرا این اتفاق افتاد؟ چون، به گفته مارکس، آنچه در انگلستان رخ داد، سلب مالکیت از طبقات دهقانی بود؛ امری که آن‌ها را به بازار کار و سپس به بازار کالا پرتاب کرد.

 

ملیسا ناشک: درست است. این هم یکی دیگر از گزاره‌های نسبتا اصطلاحی اما رایج در تحلیل مارکسیستی است: این‌که در سرمایه‌داری، کارگران مالک ابزار تولید خود نیستند. تفاوت اینجاست که در جوامع فئودالی، دهقانان مستقیما مالک ابزار تولید خود بودند. بیگانگی کارگر از کارش وجود نداشت. آن‌ها به شکلی که امروز حتی قابل تصور نیست، کنترل زیادی بر فرایند کار داشتند. اما با گذار از اقتصاد فئودالی به اقتصاد سرمایه‌داری، همه این‌ها از آن‌ها گرفته شد و به پدیده‌ای جدید، یعنی بازار کار سرمایه‌داری، پرتاب شدند.

 

ویوک چیبر: بله. سرمایه‌داری زمانی شکل می‌گیرد که ساختار اقتصادی تغییر کند. و این تغییر خودبه‌خود رخ نمی‌دهد؛ به اقدام نیاز دارد.

 

ملیسا ناشک: پس اگر استدلال‌های مربوط به غارت استعماری و گسترش سرمایه تجاری را کنار بگذاریم، درباره دیدگاه‌هایی مثل نظر ماکس وبر چه می‌گویی؟ یعنی این ایده که نوعی ذهنیت یا نگرش خاص باعث این گذار به جامعه سرمایه‌داری شد؟

 

ویوک چیبر: منظورت مثلا پروتستانیسم است؟

 

ملیسا ناشک: بله، اخلاق کاری پروتستانی.

 

ویوک چیبر: اوج نفوذ وبر واقعا در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ بود. جالب اینجاست که در تاریخ اقتصادی تأثیر چندانی نداشت. تأثیر اصلی او در جامعه‌شناسی توسعه و بخش‌هایی از تاریخ فرهنگی بود، جایی که این ایده جدی گرفته می‌شد که حضور پروتستانیسم عامل شکل‌گیری سرمایه‌داری بوده است. و مهم‌تر از آن، این تصور که برای توسعه در کشورهای جنوب جهانی نیز به نوعی ذهنیت شبیه پروتستانی نیاز است. چون به یاد داشته باشید که در دهه‌های ۵۰ و ۶۰، بخش بزرگی از جنوب جهانی هنوز عمدتا کشاورزی بود و مسئله اصلی‌شان این بود که چگونه توسعه را تسریع کنند.

استدلال “اخلاق پروتستانی” وبر این بود که پیش از ظهور سرمایه‌داری، تغییری در نگرش و ذهنیت مردم رخ داده بود و همین تغییر باعث پیدایش سرمایه‌داری شد. بنابراین، در جنوب جهانی هم برای رسیدن به سرمایه‌داری به چنین تغییری نیاز بود.

این استدلال در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ قابل‌قبول به نظر می‌رسید، چون همان‌طور که گفتم، در بسیاری از کشورهای جنوب جهانی هنوز اقتصاد سرمایه‌داری به‌طور واضح شکل نگرفته بود. اما این دیدگاه خیلی سریع در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ کنار گذاشته شد، زمانی که کشورهایی مثل ژاپن، کره و برزیل با سرعت بسیار بالایی توسعه یافتند - در حالی که هیچ نشانی از پروتستانیسم در آن‌ها وجود نداشت.

این چه چیزی را نشان می‌دهد؟ دو نکته را روشن می‌کند.

اول این‌که تجربه جنوب جهانی نشان داد برای سلطه بازار، نیازی به تغییر قبلی در ذهنیت‌ها نیست. در واقع، این سلطه بازار است که ذهنیت‌های لازم را به‌وجود می‌آورد.

در این کشورها که هیچ اثری از پروتستانیسم نبود، چرا تا دهه ۱۹۸۰ شاهد شکل‌گیری کامل و قدرتمند سرمایه‌داری بودیم؟ پاسخ این است: چون دهقانان از زمین‌هایشان جدا شدند. نکته اساسی همین است: وقتی زمین از مردم گرفته می‌شود و آن‌ها به بازار پرتاب می‌شوند، دیگر لازم نیست آثار ژان کالون یا مارتین لوتر را بخوانند تا بفهمند چه باید بکنند. آن‌ها به دنبال کار می‌روند. و وقتی برای کار اقدام می‌کنند و کارفرمایانشان هم مجبورند برای بقا در بازار کالاهایشان را بفروشند، هر دو طرف کاری را انجام می‌دهند که برای بقا لازم است - یعنی کاهش هزینه‌ها و افزایش کارایی.

بنابراین، آنچه می‌بینیم این است که سرمایه‌داری، صرف‌نظر از فرهنگ و دین، در جاهای مختلف ظهور کرده است. پویایی‌های آن نیز در یک معنا در همه‌جا مشابه است: فعالیت برای حداکثرسازی سود و جست‌وجوی کار به‌طور گسترده در سراسر جهان ریشه دوانده است. تا دهه‌های ۷۰ و ۸۰، کاملا روشن شده بود که اگر چنین روندی در جنوب جهانی رخ داده، احتمالا در کشورهای اولیه سرمایه‌داری هم همین‌طور بوده است و نیازی به پروتستانیسم نبوده. اصلا در انگلستان سال ۱۴۸۰ تا اوایل ۱۵۰۰، پروتستانیسم کجا بود؟

 

ملیسا ناشک: به نظر می‌رسد این خبر خوبی برای استدلال وبر نیست.

 

ویوک چیبر: بله. به‌نظر من این ایده که برای شکل‌گیری سرمایه‌داری نیاز به یک تغییر قبلی در ذهنیت‌ها بوده، چندان قابل دفاع نیست. نکته جالب اینجاست که خود وبر هم در این مورد خیلی محتاط است. او این ادعا را مطرح می‌کند، اما بلافاصله عقب‌نشینی می‌کند، چون فکر می‌کنم خودش هم می‌دانست که پایه تجربی آن خیلی ضعیف است. این بیشتر به نسخه عامه‌پسند و ساده‌شده از کتابش تبدیل شده، جایی که گفته می‌شود یک رابطه علّی مستقیم از تغییر در ذهنیت‌ها به تغییر در اقتصاد وجود دارد. اگر این‌طور وبر را تفسیر کنیم، به‌نظر من چندان اعتبار ندارد.

جالب اینجاست که اگر به مباحثات میان مورخان اقتصادی در شصت سال گذشته نگاه کنید، اصلا چنین پرسشی مطرح نمی‌شود. و این خودش نشانه خوبی است که آن‌ها اساسا این موضوع را جدی نمی‌گیرند. پرسش‌های اصلی همان‌هایی هستند که مارکس مطرح کرده بود: چرا حصارکشی‌ها (enclosures) رخ داد؟ چرا بهره‌وری جهش کرد؟ این مسائل چگونه با رقابت بازار مرتبط بودند؟ و غیره. وبر، چه خوب چه بد، نقش چندانی در مباحثات معاصر میان مورخان اقتصادی - یعنی کسانی که واقعا این موضوعات را مطالعه می‌کنند - نداشته است.

 

ملیسا ناشک: اگر این‌همه شواهد وجود دارد که تقریبا به‌طور قطعی از استدلال تو حمایت می‌کند، پس این روایت دیگر درباره “غارت استعماری” از کجا می‌آید؟ چرا مدام دوباره مطرح می‌شود؟

 

ویوک چیبر: این روایت در اصل از ملی‌گرایی جهان سوم و جنبش‌های ضد استعماری در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بیرون آمد. انگیزه‌اش هم به‌نظر من قابل احترام بود، چون آن‌ها می‌خواستند در برابر توجیهاتی که کشورهای استعمارگر اروپایی ارائه می‌دادند مقابله کنند. آن توجیه این بود که “ما از سر یک مأموریت اخلاقی آمده‌ایم - برای تمدن‌بخشی، آموزش و ارتقای شما. در واقع ما داریم هزینه این مسئولیت را می‌دهیم و هر وقت فکر کنیم شما آماده‌اید، می‌رویم.”

ملی‌گرایان باید با این نوع توجیه مقابله می‌کردند؛ توجیهی که می‌گفت استعمار نشانه اخلاق‌مداری و مسئولیت‌پذیری غرب است. بنابراین آن‌ها می‌خواستند بگویند: “شما از سر خیرخواهی اینجا نیستید، بلکه برای منافع خودتان آمده‌اید. شما برای آموزش ما نیامده‌اید، بلکه برای خودتان آمده‌اید.”

نسخه ضعیف‌تر این استدلال این بود که بگویند استعمار یک پایه مادی دارد - و این کاملا درست بود. بریتانیا به آفریقا و آسیا نرفت و فرانسه به خاورمیانه و آفریقا نرفت تا به مردم محلی خدمت کند؛ آن‌ها برای کسب سود رفتند.

از این نظر، ملی‌گرایان درست می‌گفتند. اما نسخه قوی‌تری هم از این استدلال مطرح شد - و قابل درک است که چرا می‌خواستند چنین بگویند - و آن این بود که: “فقط این نیست که برخی از شما ثروتمند شدید و به همین دلیل به هند و آفریقا آمدید؛ بلکه کل ثروت شما از غارت کشورهای ما به‌دست آمده است.” این بیان بسیار تندتر و رادیکال‌تر است؛ نوعی پاسخ قاطع که می‌گوید: “نه‌تنها از سر اخلاق نیامدید، بلکه ثروت‌تان را هم از کار و رنج ما به‌دست آورده‌اید.”

به‌نظر من این انگیزه اولیه این استدلال بود. اما در عین حال، خودِ این ادعا نادرست است. این‌که سرمایه‌داری غربی از غارت به‌وجود آمده، به‌نظر من غلط است. با این حال، انگیزه پشت آن درست بود: استعمار واقعا پدیده‌ای فاجعه‌بار بود و بر پایه منافع مادی شکل گرفت. اما می‌توان این‌ها را گفت، بدون آن‌که ادعا کنیم سرمایه‌داری از دل غارت استعماری بیرون آمده است.

 

ملیسا ناشک: اگر در آن زمان این توجیه وجود داشت، امروز چرا این استدلال هنوز مطرح می‌شود؟

 

ویوک چیبر: همان‌طور که گفتم، این خط استدلال توسط مارکسیست‌ها - چه در جنوب جهانی و چه در غرب - در دهه‌های ۷۰ و ۸۰ تا حد زیادی بی‌اعتبار شد. البته در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ در قالب چیزی به نام “جهان‌سومی‌گرایی” دوباره مطرح شده بود؛ این ایده که شمال جهانی به‌طور جمعی جنوب جهانی را استثمار می‌کند. این در واقع ادامه همان دیدگاهی است که می‌گفت سرمایه‌داری غربی از غارت جنوب به‌وجود آمده، با این تفاوت که آن را به زمان حال تعمیم می‌دهد: این‌که شمال همچنان به‌خاطر غارت جنوب ثروتمند باقی مانده است.

اما از نظر تجربی می‌توان نشان داد که این دیدگاه نادرست است. و از نظر نظری هم، همان‌طور که گفتم، توضیح این‌که چرا اربابان فئودال صرفا به‌خاطر انباشت پول به سرمایه‌دار تبدیل شوند، بسیار دشوار است. به همین دلیل این دیدگاه کنار گذاشته شد. من آن‌قدر سن دارم که دیده‌ام این ایده در دهه ۱۹۹۰ تقریبا ناپدید شد یا به حاشیه رفت.

اما در شش تا هشت سال اخیر دوباره نوعی بازگشت داشته است. چرا؟ به‌نظر من، این یکی از پیامدهای گرایش فزاینده به “تقلیل‌گرایی نژادی” در سال‌های اخیر است. امروزه بارها می‌بینیم که استعمار و غارت استعماری به‌عنوان جلوه‌ای از چیزی که “برتری‌طلبی سفید جهانی” نامیده می‌شود، تفسیر می‌شود. این ایده که ثروت غرب از غارت جهان استعمارشده به‌دست آمده، به‌راحتی به زبان نژادی ترجمه می‌شود: این‌که ملت‌های سفیدتر توانستند از طریق غارت ملت‌های تیره‌تر به سرمایه‌داری دست یابند.

 

ملیسا ناشک: پس این مثل این است که یک استدلال مادی را به نوعی استدلال نیمه‌مادی، ولی در باطن، نژادپرستانه تبدیل کرده‌اند.

 

ویوک چیبر: دقیقا. این استدلال یک بحث طبقاتی را به بحثی نژادی و ملی تبدیل می‌کند. و در چپ امروز، ناسیونالیسم و نژادپرستی ایدئولوژی‌های غالب هستند. برای من بسیار جالب است که ببینم این روایت “برتری سفید جهانی” چطور در چپ رایج شده است. و واقعا هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد.

اما این دیدگاه در چپ مد شد، چون به شما اجازه می‌دهد رادیکالیسم را با موج فعلی سیاست‌های هویت نژادی هماهنگ کنید. و نکته اصلی این است که هر تقسیم‌بندی‌ای که ممکن است در داخل یک نژاد وجود داشته باشد، در مقایسه با تقسیم‌بندی بین نژادها تقریبا ناچیز است.

 

ملیسا ناشک: شاید چین که به قدرت هژمون جهانی تبدیل می‌شود، در این زمینه کمک‌مان کند.

 

ویوک چیبر: اما شوخی به کنار، این ایده برتری سفید جهانی واقعا زیان‌آور است. در بهترین حالت، می‌توان گفت برتری سفید نوعی ایدئولوژی توجیهی برای استعمار بوده است. در این مورد هیچ شکی نیست. استعمار خودش را با انواع مفاهیم نژادپرستانه توجیه می‌کرد.

اما اینکه تصور کنیم این موضوع اتحاد عمیقی بین کارگران غرب و سرمایه‌داران غرب ایجاد کرده و به‌گونه‌ای که کارگران غربی با سرمایه‌داران خود بیشتر هم‌پیوند هستند تا با کارگران جنوب جهانی، نه تنها غلط است بلکه بسیار واپس‌گرایانه است. تا همین اواخر، کسانی که چنین چیزی می‌گفتند اساسا برتری‌طلبان سفید بودند، زیرا جهان را به‌عنوان میدان نبرد قبایل نژادی می‌دیدند. و این همان جایی است که بخش‌هایی از چپ اکنون با دوزهای سنگین تقلیل‌گرایی نژادی رسیده‌اند.

تنها چیزی که از این ادعا می‌توان فهمید این است که پایه واقعی این استدلال درباره غارت استعماری و سرمایه‌داری صفر است. انسجام نظری و قابلیت قبول آن هم صفر است. چون چه مکانیزمی وجود دارد که بگوید اربابان فئودال صرفا به‌خاطر داشتن مقدار جدیدی پول، قوانین اقتصادی خود را تغییر داده‌اند؟ هیچ‌کس نتوانسته این را توضیح دهد.

پس چرا این استدلال دوباره مطرح می‌شود؟ به‌نظر من به دلیل نمایشی بودن فضیلت (virtue signaling) و تقلیل‌گرایی نژادی است. و حدسم این است که با بلوغ بیشتر چپ و عدم دیدن این استدلال به‌عنوان چهره‌ای محترم از رادیکالیسم، این موج کم‌کم فروکش خواهد کرد.

 

ملیسا ناشک: اگر درست متوجه استدلالت شده باشم، در واقع می‌گویی که ما باید انباشت اولیه (primitive accumulation) را نه به‌عنوان ذخیره ثروتی که بعدا برای حداکثرسازی سود توزیع شد، بلکه به‌عنوان تغییری در روابط اجتماعی پایه‌ای در نظر بگیریم که طی آن دهقانان از زمین‌هایشان بیرون رانده شدند و به بازار کار سرمایه‌داری تازه ایجاد شده پرتاب شدند. اگر چنین است، این فقط یک بار در انگلستان رخ داد و سرمایه‌داری شکل گرفت؟ یا این فرایند همچنان در دل سرمایه‌داری ادامه دارد؟

 

ویوک چیبر: اگر قرار است سرمایه‌داری به دیگر نقاط جهان گسترش یابد، همان روند باید در همه جا تکرار شود. و چون این اتفاق به‌طور همزمان رخ نمی‌دهد، با گذشت زمان و گسترش سرمایه‌داری، دهقانان همچنان از زمین‌هایشان محروم می‌شوند و وارد کار مزد و شهرها می‌شوند.

و از این لحاظ هنوز هم ادامه دارد، چون هنوز جاهایی در جهان وجود دارد که بخش‌های کشاورزی بزرگی دارند، جایی که مردم زمین خودشان را دارند و در کار مزد فعالیت نمی‌کنند. اگر قرار باشد سرمایه‌داری آنجا هم گسترش یابد، آن‌ها باید وارد تولید کالا شوند. بنابراین این فقط یک بار رخ نداده است.

اما می‌توان گفت اصول پشت این روند هنوز هم در کشورهایی مثل انگلستان و ایالات متحده که قرن‌ها پیش گذار کشاورزی را تجربه کرده‌اند، اهمیت دارد.

برای فهمیدن اینکه این اصل هنوز هم اهمیت دارد، باید دید هدف انباشت اولیه چه بود؟ هدفش این بود که دسترسی جمعیت کارگر به معیشت، غذا و نیازهایشان را خارج از بازار محدود کند. روش اولیه برای این کار، گرفتن زمین دهقانان بود، چون آن‌ها با زمین زنده می‌ماندند.

اما حتی در سرمایه‌داری بالغ، آیا هنوز امکان دسترسی مردم به نیازهای اساسی خارج از بازار وجود دارد؟ پاسخ مثبت است؛ آن‌ها هنوز هم به برخی از این منابع دسترسی دارند، مثلا از طریق داشتن زمین شخصی یا ابزار معیشت خود، اما مهم‌تر از همه از طریق چیزی مثل دولت رفاه (welfare state).

می‌توان دولت رفاه را این‌گونه دید: جایی که مردم به حقوق خود برای دسترسی به نیازهای اساسی دست پیدا می‌کنند، همان‌طور که در فئودالیسم داشتند. داشتن حقوق به زمین، مانع سرمایه‌داری بود و امروز هم دولت رفاه توسط سرمایه‌داران به‌عنوان مانعی برای گسترش و سودآوری‌شان دیده می‌شود. به همین دلیل سرمایه‌داران با چیزی به نام “غیرکالا کردن” (decommodification) مخالفت می‌کنند - زمانی که کالاهایی که در بازار خرید و فروش می‌شدند، با دادن به مردم به‌عنوان حقوق، از بازار خارج می‌شوند.

از این لحاظ، حتی اگر امروز دقیقا “انباشت اولیه” رخ ندهد، اصل پشت مخالفت سرمایه‌داران با کالاهای غیرکالایی همانند چهارصد سال پیش است. بنابراین می‌توان گفت این یک فرایند مستمر حتی در دل سرمایه‌داری هم هست.

کلید ماجرا این است: سرمایه‌داری و سرمایه‌داران همواره در تلاشند تا گسترده‌ترین دامنه کالا‌سازی (commodification) را حفظ کنند. هر حرکتی برای محدود کردن دامنه کالاها با مقاومت سرمایه روبه‌رو خواهد شد. این موضوع امروز در انواع تعارضات سیاسی و اجتماعی دیده می‌شود.

***

ویوک چیبر استاد جامعه‌شناسی در دانشگاه نیویورک است.