همه سیاستمداران دخیل در تحمیل ریاضت اقتصادی به مردم یونان
از انتخاب بین بد و بدتر حرف می زنند. منظورم از "همه" هم اتحادیه اروپاست
و هم دولت یونان. به باور من، از آنجا که هر دو طرف می دانند که مردم شدیدا به این
وضعیت معترضند، می خواهند "ننه من غریبم" در بیاورند که انگار انتخاب
دیگری وجود نداشت. بطور واقع هم برای کسی که می خواهد در چهارچوب سیستم سرمایه
داری بماند، انتخابات همین دو می توانستند باشد. اما این سرنوشت محتوم مردم کارکن
و زحمتکش یونان و یا هر جای دیگری نیست. مردم یونان در حداقل یک دهه گذشته
خیابانها را صحنه مبارزهای تن به تن بر علیه سیاستمداران احزابی کرده بودند که
رسما طرفدار ریاضت اقتصادی بودند. این مردم بالاخره اگر در یک مقطعی این مبارزه
خیابانی را به دلیل راه یافتن حزب سیریزا متوقف کردند، برای گزینه "خوب"
به میدان آمده بودند و امروز هم صدای اعتراضشان به این انتخاب دروغین که گویا در
مقابل انتخاب بدتر به بد رضایت داده اند بلندتر شده است. اما یک یادآوری مهم به
خودمان ضروری است: اگر صحنه سیاست و تصمیم گیری را به سیاستمداران طبقه سرمایه دار
بسپاریم، روزنه و امیدی برای یک انتخاب خوب و بهتر جلویمان نمی گذارند.
۱۳۹۴ مرداد ۶, سهشنبه
ابعاد تازه تری از کشمکش بر سر حداقل دستمزد در ایالات متحده
کشمکش بر سر حداقل دستمزد، که یک صحنه بسیار مهم رودروئی جنبش کارگری
در آمریکا با طبقه حاکمه است، هر روز ابعاد تازهتری به خود میگیرد. در چندین
یادداشت کوتاه هفتههای پیش به زوایای مختلف این موضوع پرداختیم. این مبارزه ابتدا
با پرچم "حداقل دستمزد ١٥ دلار" حول و حوش جنبش اشغال شروع شد و با
انتخاب کشاما سوانت به شورای شهر سیاتل که با برداشتن پرچم و پلاتفرم افزایش حداقل
دستمزد به ١٥ دلار، با فاصلهای زیاد از رقبای خود پیشی گرفت، ابعاد تازه و مهمتری
به خود گرفت. گرچه ظاهرا چنین به نظر میآمد که صاحبان سرمایه به مطالبه کارگران
برای افزایش دستمزد تن میدهند، اما با دقت در اخبار مربوط به "تصویب افزایش
دستمزد"، مخاطب متوجه میشد که این مصوبهها دریافت کنندگان حداقل دستمزد را
سالها منتظر نگه میدارند. مثلا در سیاتل کارگران دریافت کننده حداقل دستمزد از
شرکتهای بزرگ با ٥٠٠ و یا بیشتر کارگر، با تصویت مصوبههای افزایش حداقل دستمزد،
باید تا سال ٢٠١٨ و کارگران شرکتهای با تعداد کمتر تا سال ٢٠٢٢ فعلا انتظار افزایش
دستمزد را بکشند. دولتهای محلی سانفرانسیسکو و لوس آنجلس هم که ظاهرا زیر فشار
اعتراضات قدرتمند کارگران افزایش حداقل دستمزد را پذیرفتهاند، کارگران به ترتیب
باید تا سال ٢٠١٨ و ٢٠٢٠ منتظر بمانند. هفته گذشته شهر نیویورک هم به این مضحکه
منتظر نگه داشتن کارگران پیوست. استانداری نیویورک که حداقل دستمزد کارگران در این
ایالت ٨ دلار و ٧٥ سنت است، در یک مصوبه ای دستمزد کارگران استان نیویورک را به ١٥
دلار افزایش داد؛ منتها کارگران شهر نیویورک فعلا باید تا پایان سال ٢٠١٨ و
کارگران دیگر نقاط این ایالت هم تا آخر ژوئیه ٢٠٢١ انتظار بکشند. یادآوری کنم که
فعالین کارگری این مضحکه کلک زدن به کارگران را هم اکنون به چالش کشیده اند.
این هفته به مطلبی در لوس آنجلس تایمز برخورد کردم که گرچه تاریخ آن
به چند ماه پیش برمی گردد، اما خبری از تهدید صاحبان شرکتهایی داشت که با تصویب
حداقل دستمزد به ١٥ دلار، شرکتهایشان را به شهرها و استانهایی خواهند برد که مجبور
به پرداخت این افزایش دستمزد نباشند. واضح است که در جنگ با طبقه حاکمه، این موانع
و موانع بیشتری جلوی روی جنبش کارگری قرار خواهند گرفت و باید با برنامه و سلاحی
پر به استقبالش رفت.
گرسنه ها مترصد فرصتند
یکی از اعضای مجلس شورای اسلامی به نام "مجتبی
رحماندوست" گفته است: "براساس آمارها در مجموع حدود ١٤ درصد مردم کشور
که تقریبا ١٢ میلیون نفر را شامل میشود، گرسنه هستند." و "تحت پوشش هیچ
نهاد حمایتی نیستند." یعنی به گفته خودشان حداقل ١٢ میلیون نفر در این کشور
گرسنه به امان خدا رها شدهاند! بقول این آقا، این تعداد گرسنه تنها کسانی هستند
که در بهترین حالت فقط پول یارانه میگیرند و باز به گفته خودش بسیاری حتی همان را
هم نمیگیرند. منتها این آمار واقعی گرسنگان نیست. بخش وسیعی از مردم ایران حداقل
دستمزد پایه میگیرند که به اعتراف خود کارشناسان دم و دستگاه رژیم اسلامی حداقل ٣
برابر این حداقل دستمزد هم کفاف زندگیای که فرد را به بالای خط فقر مطلق بکشاند،
نمی دهد.
گرسنه اند و از این وضعیت هم بیزارند. گرسنه اند و مترصد
فرصتی اند که خشم خود را بر سر آنهایی وارد آورند که زندگی شان را به تباهی کشانده
اند. جنگ بر سر یک زندگی شایسته انسان با رژیم ادامه دارد و برنده اش هم جمهوری
اسلامی نخواهد بود.
این "تشکل" است یا آجان؟!
اعتراض
معلمان در روز ٣١ تیر، در میان دست آوردهای زیاد دیگری، نشان دادن ماهیت آن تشکلی
نیز بود که ظاهرا این اعتراض را سازمان داده بود. نهادی به نام "شورای مرکزی
تشکلهای صنفی فرهنگیان سراسر کشور". برنامه این "شورا" چنین تعریف
شده بود: "فرهنگیان فرهیختهی کشور برای نشان دادن حسن نیت خود، در این
گردهمایی اعتراضی، سکوت خواهند کرد و هیچ برنامهای برای سخنرانی و خواندن مقاله و
... ندارند و از سر دادن هرگونه شعار و سرود، چه به صورت فردی و یا گروهی خودداری
خواهند نمود و خواستههای خود را تنها از طریق پلاکاردهایی که به تایید شورای مرکزی
خواهد رسید به گوش مسئولان می رسانند. طبیعی است پلاکاردهایی که به صورت خودجوش تهیه
شده و حاوی مضامین غیرصنفی و افراطی باشد، جمع آوری خواهد شد. لازم به یادآوری است
که این تجمع یک تجمع کاملا صنفی و متعلق به فرهنگیان سراسر کشور است و معلمان آگاه
اجازهی سوء استفاده از این برنامه و نیز بهرهبرداری از نام فرهنگیان را به گروههای
داخلی و خارجی نخواهند داد. در پایان لازم به ذکر است، برای نشان دادن حسن نیت
خود، در صورت آزادی آقای اسماعیل عبدی قبل از ٣١ تیر، شورای مرکزی طی اطلاعیهی جدیدی،
از فرهنگیان خواهد خواست که این تجمع را لغو نمایند." ("بیانیه شورای
مرکزی تشکلهای صنفی فرهنگیان") در واقع این نهاد کارش سازماندهی اعتراض
معلمان نیست. کارش شده است پاسبانی از اینکه معلمان اعتراضی نکنند که جامعه حول
مطالبات آنها بسیج شود و فشاری محسوس بر رژیم و تصمیم گیرندگان درباره حق و حقوق
معلمان بیاید. در شرایطی مثل شرایط حاکم بر ایران، راه پیروزی اعتراضات بسیج جامعه
حول مطالباتمان است. به غیر از این اعتراضات ایزوله میمانند و رژیم معترضین را
تنها گیر میآورد، زیر فشارشان گذاشته و وادار به دست کشیدن از اعتراض خواهد کرد.
"شورای مرکزی ..." نشان داد که اهل این کار نیست. یکی از نتایجی که
معلمان از اعتراض ٣١ تیر باید بگیرند این است که: با این نهاد و یا کلا برای
پیشرویهای آینده، چگونه تشکلی ایجاد کنند؟
هیلاری کلینتون و سیاه پوستان مخوف!
این یادداشت در واکنش به اظهارنظری از هیلاری کلینتون،
کاندید اصلی حزب دمکرات برای ریاست جمهوری سال ٢٠١٦ درباره سیاهان آمریکاست. اما
قبل از پرداختن به آن، گفتن یک نکته مهم دیگر خالی از لطف نیست. و آنهم اینکه برای
من که دوستان و رفقای زیادی در جنبش کارگری آمریکا، و در اتحادیهها و فدراسیون
کار آمریکا دارم، دنبال نکردن مسائل کارگری آن کشور و به تبع آن مسائل مربوط به
حزب دمکرات آمریکا، عملا غیرممکن شده است. اما کسی به درست می تواند بگوید که
اینها دو مقوله متفاوت هستند و می شود به یکی پرداخت و دیگری، مثل هر حزب و نهاد
حاکمی که دستش به خون مردم گوشه ای از این دنیا آغشته است، به مسائل کارگری آن
کشور بیربط است. اما اینطوری نیست. در آمریکا امروز به ندرت به یک فعال سیاسی چپ
برخورد می کنیم که امیدش را به پیروزی حزب دمکرات نبسته باشد. اگر هم اینطور
نباشد، هر فعال سیاسی چپیای با دوری و نزدیکی اش به حزب دمکرات سنجیده می شود.
مثالها زیادند. اینبار هم شاهد جنب و جوشی در جنبش کارگری هستیم که در واقع قبل از
آنکه واقعا جنب و جوشی در خود جنبش کارگری باشد، جنگ و دعوائی است بین جناحهای مختلف در اتحادیهها و فدارسیون کار
آمریکا که از کدام یک از کاندیداهای ریاست جمهوری حزب دمکرات، هیلاری کلینتون یا
برنی ساندر، حمایت کنند. برنی ساندرز کاندیدی است که همیشه خود را سوسیالیست معرفی
کرده و تا قبل از این آخرین دعوای انتخاباتی، سناتوری مستقل از حزب دمکرات بود. او
کاندید چپهای اتحادیههای کارگری است. در مقابل، هیلاری کلینتون از شناخته شدههای
سیاست آمریکا و کاندید فعلا غیررسمی رهبران فدراسیون کار آمریکاست. این از آن نکته
مهم.
سیاهان مخوف!
روز پنجشنبه ٢٣ ژوئیه، هیلاری کلینتون در یک میتینگ تبلیغاتی
گفت: "اگر رو راست باشیم برای همه سفیدپوستان، حتی آنهائی که خوش قلب و روشن
فکر هم هستند، دیدن یک مرد سیاه پوستی که کلاه "هودی" (Hoody) به سر دارد، ترسناک است."
شاید چنین باشد. اما من این واقعیت را به همه راسیستهای مثل هیلاری کلینتون با
اطمینان قول میدهم که دیدن هر انسانی که در یک شب تاریک در محلهای فقیرنشین کلاه
"هودی" به سر داشته باشد، رنگ پوست او هر چه باشد، در دل هر کسی که از
کنارش رد بشود، چه خوش قلب و روشن فکر باشد و چه نباشد، ترسی را برمی انگیزد. یک
انسان ترسناک که منظورش آسیب رساندن به طرف مقابل باشد رنگ پوستش حاشیهای تر از
آن است که به کسی یادآوری کنیم. اگر امثال هیلاری کلینتون زیر هر کلاه
"هودی" یک سیاه پوست مخوف می بینند، اشکال کارشان از احساس عمیق
نژادپرستانهای است که جامعه آمریکا را در خود غرق کرده است. مسئله اما این است که
چرا در این کشور که روی ثروت خوابیده و سالیانه بیش از ٦٠٠ میلیارد دلار بودجه
نظامیاش است، مردم باید برای سیر کردن شکم خود و فرزندانشان به جنایت دست بزنند؛
و این شرایط جامعه را چنان ناامن کرده باشد که قدم زدن در یک عصر دلنشین و گرم
تابستانی به آرزوئی دست نیافتنی بدل شده باشد؟! این چه مملکتی است که میتینگ رٶسای
جمهورش و کاندیداهای ریاست جمهوریاش به صحنه اعتراض به وضعیت مهاجران "بی
مدرک" و وضعیت تبعیض بر علیه سیاه پوستان و غیره تبدیل شده است؟! این چه
سیستمی است که برای سر پا ماندن باید دائم به تخاصمات نژادی دامن بزند و مقصر فقر،
ناامنی، قتل، جنایت و بیکاری جاری را همسایه بغلی دستی معرفی کند؟! آیا واقعا این
سیستمی که بنیادش بر دروغ و جنایت و خونریزی نهاده شده، شایسته انسان است؟!
اعتراض سیاهان به قساوت پلیس: آدرس اشتباهی
اظهارنظر کلینتون در مورد ترس ایشان از مردان سیاهپوست به
دنبال اعتراضاتی است که در چند ماه گذشته به قساوت پلیس بر علیه سیاهان در جامعه
آمریکا شروع شد. این اعتراض که به درست به فقر و تبعیض بر علیه سیاهان و به تبع آن
به کل سیستم تولید کننده فقیراست، نوک تیزش را اما متوجه جای نادرستی کرده است.
پلیس! پلیس بنابه تعریف کارش همین است که دیگران را بزند، دستگیر کند و به زندان
بیاندازد. مظهر مقابله با اعتراض است. اعتراض به برخورد پلیس به این و آن مورد، و
آن را در همان محدوده نگه داشتن، برای جنبش اعتراضی سم است. نوک تیز اعتراض باید
متوجه سیستمی باشد که جامعه را به گتوهای سیاه و سفید، فقیر و غنی و غیره تبدیل
کرده است. جامعهای که بخش عظیمی از اعضایش هشتشان گرو نهشان است. جامعه و سیستمی
که پلیسی وحشی و آدمکش لازم دارد و پرورش می دهد که آن را به جان هر آدم معترضی
بیاندازد. سیستمی که صرفنظر از رنگ پوست و پیشینه نژادی، اکثریت عظیم جامعه را با
حداقل دستمزد به کار می کشد و به زیر خط فقر می راند.
٢٦ ژوئیه ٢٠١٥
۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه
پست مدرنیسم راه پیشروی جنبش کارگری نیست!
کیم
موودی که یکی از فعالین شناخته شده جنبش کارگری آمریکاست و سالها در نهادهای
مشغول فعالیت برای اصلاح اتحادیهها فعال بوده، اخیرا مطلبی در سایت jacobinmag.com منتشر کرده است که در آن به
اختصار به تاریخ تلاش برای اصلاح اتحادیهها، منتها از بالا، اشاره میکند. خود
کیم موودی که به همراه دیگر فعالین شناخته شدهای چون جری تاکر در زمان خود برای
انتخاب و یا عزل رٶسائی از فدراسیون کار آمریکا تلاش میکردند، در این نوشته با
برشمردن درصد کاهش اعضای اتحادیهها در کش و قوسهای بین رٶسای فدراسیون کار
آمریکا بدون دخالت بدنه این اتحادیهها میگوید: "تغییرات در بالا بیشتر از
اینکه دردی را از جنبش کارگری دوا کند، به آن ضرر زده است." و به دنبال آن میگوید
که ایده اصلاح اتحادیهها با تغییر رهبران و رٶسایشان برای نجات آنها از دست
حملات سرمایه، توهمی بیش نیست!
گرچه کیم موودی در این مطلب به شکست تلاش کسانی چون خودش
تحت عنوان "اصلاح اتحادیهها" به نوعی اقرار میکند، اما در بخش نتیجهگیری
آن، نتیجهای مضر و خطرناک میگیرد. او به افزایش درصد زنان کارگر و کارگران رنگین
پوست در جامعه آمریکا و به تبع آن در خود اتحادیهها اشاره میکند و میگوید که
این جنبش دیگر زمین خلوت مردان سفیدپوست نیست! مضر و خطرناک بودن این نظریه این
است که انگار مشکل جنبش کارگری نه حملات سازمان یافته سرمایه و خود ساختار اتحادیهها
و گرایش سندیکالیستی درون جنبش کارگری بوده، بلکه مردان سفیدپوست بودهاند!؟ جنبش
کارگری چه در آمریکا و چه در جاهای دیگر، برای مقابله با فقر و فلاکتی که بر جامعه
مستولی است نیاز به فعالینی دارد که پا جلو بگذارند و نهادها و تشکلهایی را ایجاد
کنند که دست همه کارگران را، جدا از هر تفاوتی که با هم داشته باشند، در دست هم
بگذارد.
۱۳۹۴ مرداد ۱, پنجشنبه
کارگران فلسطینی در مناطق اشغالی: مبارزه همچنان ادامه دارد
جنگ
و جدال بین دولت نژادپرست اسرائیل و گروههای تروریستی اسلامی در فلسطین و کرانه
غربی، به ناحق مبارزه کارگران در اسرائیل و فلسطین را تحت شعاع قرار داده و کمتر
از مبارزه متحد این کارگران اخباری سرتیتر خبرگزاریها می شود. اما علیرغم شرایط
ویژه این منطقه، چنین همبستگی و مبارزهای وجود دارد! روز ٣٠ ژوئن ٢٠١٥، پانلی در
اورشلیم توسط "مرکز مشاوره کارگری" (WAC-MAAN)
سازمان داده شده بود که سخنرانان آن از فعالین شناخته شده جنبش کارگری از هر دو
طیف به اصطلاح یهودی و عرب بر یک نکته انگشت گذاشتند: تحت هر شرایطی و علیرغم فشار
بیش از حد به فعالین کارگری فلسطینی، مبارزه کارگران مناطق اشغالی برای احقاق حقوق
پایمال شده ادامه دارد. فعالین کارگری از شرایط سخت کار و اعتراض و رو آوری بی
فایده به وکلا و فدراسیون پرو اسرائیلی Histadrut گفتند که با استقبال گرم حضار روبرو شدند.
آنچه
که در گزارش مربوط به این پانل توجه من را به خود جلب کرد، سخنان Assaf Adiv، مسئول سراسری مرکز فوق است که می گوید این مرکز نباید
به خودش بعنوان یک سازمان خدمات دهنده صرف نگاه کند؛ بلکه باید افکار کارگران
اسرائیلی را نسبت به سیاستهای راسیستی و نژادپرستانه حساس کند و شرایط غیرانسانی
کارگران فلسطینی در مناطق اشغالی را مشغله همه کند. او روی ساختن اتحادیههایی
تأکید میکند که مبارزه برای احقاق حقوق همه کارگران، جدا از نژاد و ملیت و
مذهبشان را وظیفه خود تعریف می کنند. او بطور ضمنی به فدراسیون پرو اسرائیلی
کارگری اشاره می کند که "نسبت به مشکلات و معضلات کارگران غیر اسرائیلی بی
اعتناست." گزارش فوق را می توانید اینجا مطالعه کنید:
معضلات اجتماعی و راه حلهای فردی
تلاش برای پیدا کردن راه حلی که
زندگی را کمی قابل تحملتر کند، بعضا انسان را به فکر راه حلهای فردی برای معضلات
اجتماعی میاندازد.* اما متأسفانه راه حلهای فردی راه حلهای مطلوب برای خلاصی از
موقعیتهای دشواری که جامعه و سیستم طبقاتی به وجود آورده اند نیستند. در این مطلب
می خواهم به یکی دو نمونه بپردازم و امیدوارم که این بحث به بحثهای دیگری هم دامن
بزند.
رابطه تلاش برای کسب کار و راسیسم
راسیسم و نژاد پرستی یکی از محصولات جانبی فشارهای روزمره
زندگی در جامعه سرمایهداری است. چندی پیش در یکی از "کامنتهای کارگری"
نوشتم که "شرکت والت دیسنی اخیرا ٢٥٠
تن از تکنسینهایش را بیکار و بجای آن کارگران (تکنسین) مهاجر هندی به مراتب ارزانتر
استخدام کرد و حاضر شد فقط به آن عده از تکنسینهای بیکار شده حق سنوات بدهد که
حاضر شدند تکنسینهای تازه استخدام شده را آموزش بدهند. این خبر در همه رسانههای
مهم آمریکا، با تأکید بر "استخدام کارگران مهاجر بجای کارگران آمریکائی"،
وسیعا منعکس شد." راسیسم از کجای این اقدام بیرون میزند و
چرا؟ به این برمیگردم.
اگر توجه کرده باشید هیچوقت به اندازه یکی دو سال گذشته
تبلیغات برای مٶسسات و مدارس کارآموزی بازار گرمی نداشته است. این محصول بیکاری
وسیع و کار با شرایط قراردادی و بقول انگلیسی precarious است. بیکاری
و موقعیت متزلزل و قراردادی کارها پدیدههای اجتماعی هستند. مٶسسات کارآموزی راه
حلهای فردی برای خروج از موقعیت فرد است. جامعهای که مثلا ٢٠ درصد جمعیتش بیکار
است، چگونه میشود با تحصیلات و مهارت و غیره برای این ٢٠ درصد کار ایجاد کند. از
هر سر و با هر عینکی نگاه کنیم آن جامعه مشخص فقط برای ٨٠ درصد افراد آماده به کار
شغل دارد. بقیه ٢٠ درصد بیکار میمانند. نتیجه گیری منطقی این است که آدمها باید
مسابقه بگذارند و در آخر این مسابقه، ٢٠ درصد بازنده هستند. مشاورین کاریابی به
این ٢٠ درصد آدرس میدهند که بروید تحصیلات کسب کنید؛ بروید مهارت کسب کنید، بروید
شرایط استخدام را ال و بل کنید و غیره. با کسب مهارت و تحصیلات لازم و با قبول
شرایط بدتر کار، بالاخره تعدادی از این افراد استخدام خواهند شد، اما از طرف دیگر
تعدادی بهر دلیلی بیکار خواهند شد و این تعداد ٢٠ درصد همچنان ٢٠ درصد میماند.
کسانی که با کسب مهارت و تحصیلات لازم باز هم شانس پیدا کردن کار را نیافتند، و از
آنجا که تا قبل از مشاوره با مشاورین کاریابی فکر میکردند مشکل از خودشان است که
مهارت و تحصیلات لازم را ندارند، اکنون که میدانند مشکل از آنها نیست، به دنبال
مقصر جای دیگری میگردند. اینبار تقصیر را گردن مهاجران و زنان و دیگر گروههای
اجتماعی که تاریخا مورد تبعیض قرار میگرفتند میروند و فکر میکنند وجود این گروهها
در بازار کار است که بازار کار را برای آنها کساد کرده است.
قدرت گیری احزاب و گروههای
نژادپرست در چند سال اخیر در اروپا حاصل معضلات اجتماعی عدیدهای است که فقر و
بیکاری و موقعیت متزلزل اجتماعی بانی اصلی آنهاست. هر چقدر ریاضت اقتصادی در یونان
تشدید میشود، بازار احزابی مثل "طلوع طلائی" گرمتر میشود. هر چقدر فقر
در فرانسه تشدید میشود، آرأ احزابی مثل "جبهه ملی" بیشتر میشود. هر
چقدر از سطح رفاهیات و خدمات اجتماعی در کشورهائی مثل هلند و فنلاند و سوئد کاسته
میشود، آرأ احزاب ضدخارجی و احساسات نژادپرستانه بیشتر میشود. هر چقدر بیکاری و
فقر و نداری در آمریکا تشدید میشود، بازار ضد مهاجرین مکزیکی کسانی مثل دانلد
ترامپ گرمتر میشود.
مهاجرت برای قصد پیدا کردن کار،
نمونه ای دیگر
بالاتر به نمونه استخدام
"کارگران خارجی" بعد از اخراج کارگران بومی در شرکت والت دیسنی اشاره
کردم. نمونه دیگر، حمله کارگران مهاجر بلغارستانی به کارگران اعتصابی پست آلمان
است که هفته گذشته در کامنت "تراژدی در آورد یک لقمه نان" به آن اشاره
کردم. تعدادی از تکنسینهای هندی برای پیدا کردن شغل از زندگی و کس و کار خود جدا
شده و با قبول هزار و یک ریسک و خطر راهی ایالات متحده آمریکا شدهاند. پدیده
مهاجرت برای پیدا کردن کاری بهتر و یا حتی کار صرف، این دیگر خود به یک پدیده عادی
تبدیل شده است. برای پیدا کردن شغلی سالانه میلیونها کارگر و تکنسین از هند،
ایران، چین، سنگاپور، پاکستان، مصر، بنگلادش، کره، روسیه، یونان و غیره و غیره
راهی کشورهای دیگری می شوند. کارگر آمریکائی بیکار شده در والت دیسنی، بیکار شدن
خود را در وجود کارگر مهاجر هندی میفهمد. کارگر مهاجر بلغارستانی، پیکت کارگر
اعتصابی آلمانی را سد در آوردن لقمه نانی برای شب کودک خود میداند. کارگران مهاجر
از چین و هند و غیره هم تنها راه برای در آوردن لقمه نانی در مهاجرت و آزمودن شانس
خود برای مسابقه در کاریابی میفهمد. اما استخدام کارگر ارزان یک سیاست و یک معضل
اجتماعی است که راه حل اجتماعی میخواهد.
پناهندگی، یک نمونه دیگر
همیشه دوست دارم که در بحث حول
معضلات اجتماعی که راه حل فردی ندارند مثال پناهندگی را بزنم. پناهندهها، بخصوص
پناهندههایی که در کشورهای همجوار ایران دوره انتظار را میکشند و ما بهتر
وضعیتشان را میدانیم، به درست میخواهند هر چه زودتر از آن موقعیتی که در آن
هستند خلاصی بیابند و راهی کشورهای اروپائی و یا آمریکای شمالی شوند. اینکه سازمان
ملل با جان این پناهنده ها بازی میکند و پروندهشان را برای سالها مورد بررسی
قرار نمیدهد، اگر یک راه حل عمومی و جمعی برای خلاصی از این وضعیت جلو گذاشته
نشود، پناهندهها با قبول هزار و یک ریسک و با پرداخت هزینه هنگفتی به قاچاقچیان
میخواهند خودشان را قاچاقی به کشور امنتری برسانند. گفتم که پناهندگی یک معضل
جمعی و اجتماعی است و راه حل فردی جز برای تعداد معدودی که امکان پرداخت آن هزینههای
هنگفت به قاچاقچیان انسان دارند، راه حل معضل پناهندگی و پناهنده معمولی نیست.
معضلات اجتماعی راه حلهای اجتماعی می طلبند
فقر یک معضل اجتماعی است. برای ریشه کن کردن فقر، نمیتوان
به راه حلهای فردی مثل دو - سه شیفته کار کردن، دست به بزه کاریهای اجتماعی زدن و
کمک کردن برای اخراج پناهندهها آن را ریشه کن کرد. برای ریشه کن کردن فقر باید به
نهادها و احزابی پیوست که پلاتفرمشان افزایش دستمزدها، افزایش خدمات اجتماعی و
غیره است. بیکاری هم یک معضل اجتماعی است. حاصل برنامههای ریاضت کشی اقتصادی است.
حاصل فشار برای استخراج سود و ارزش اضافه بیشتر است. بیکاری حاصل مهاجرتها نیست.
خود مهاجرتها، چه مهاجرت سرمایهها به کشورهای دیگر و چه مهاجرت مهاجرین به
کشورهای دیگر برای پیدا کردن کار، حاصل کارکرد سیستم اقتصادی - سیاسیای است که
جان و رفاه انسان برایش ارزشی ندارد. برای ریشه کن کردن بیکاری هم باید به سیاستی
پیوست که کار و رفاه انسان را بر سود سرمایه مقدم میداند و برایش پلاتفرم دارد.
در مورد مهاجرت میلیونی کارگران و متخصصین از کشورهای پیرامونی به دنبال کار، باز
هم قضیه اجتماعی است و در همان کشور اصلی باید با بیکاری در افتاد.
در مورد حمله کارگران مهاجر بلغارستانی به کارگران اعتصابی
پست آلمان یک نکته را باید تأکید کرد. ابتدا این را بگویم که اعتصاب و اعتراض
کارگری هم پدیدههای اجتماعی هستند. اما وقتی که نهادهای سازمان دهنده اعتصابی،
مثل اتحادیههای کارگری در مورد مشخص پست آلمان، دست به اعتصاب میزنند، در شرایط
فقر و بیکاری همیشه این امکان وجود دارد که بخش دیگری از کارگران به صف اعتصاب
شکنان برای در آورد لقمه نانی بپیوندند. اگر راه حل اعتصاب شکنی راه حل فردی است و
در نتیجه مشکل معضل اجتماعی را حل نمیکند در عین حال نهادی که اعتصاب را سازمان
داده، مثل اتحادیه "وردی"، هم باید یک افق اجتماعی جلو جامعه بگذارد و
به اعتصاب بعنوان یک راه حل اجتماعی نگاه کند. اگر اعتصاب قرار است فقط مشکل اعضای
اتحادیه را نمایندگی کند، ایزوله میماند و گرهی از مشکلات جامعه را باز نخواهد
کرد.
معضلات پناهندگی هم راه حل اجتماعی میطلبد. واقعیت این است
که فشار بر پناهندگان و آزار و اذیت آنها دیگر به یک رکن ثابت سیاست پناهندگی
سازمان ملل و پلیس کشورهایی که پناهنده در آنجا با سازمان ملل در تماس است، تبدیل
شده است. اگر این مسئله دست زدن به یک مبارزه سازمان یافته را سختتر میکند، در
عین حال ضروریتر هم کرده است. پناهندهای که از دست فشار و اذیت و آزار دولت خاصی
فرار کرده است، باید به یک سطح از سازمان دست بزند که مسئلهاش مورد توجه قرار
بگیرد. دست دراز کردن به نهادهای مذهبی و فک و فامیل برای پیدا کردن راه حلهای
شخصی و فردی گرچه میتواند معضل تعداد بسیار معدودی از پناهندگان را حل کند، اما
جواب معضل بزرگتر و عمومی پناهندگی را نمیدهد. باید سازمان درست کرد و باید
متحدانه از مسئولین سازمان ملل خواست که به مشکلات ما برسد. در غیر اینصورت تفرقه
حاکم میشود و مشکلات پناهندگان نه تنها همچنان بی جواب میماند، بلکه فشار بر
آنها تشدید نیز خواهد شد.
در این یادداشت به چند نمونه اشاره کردم که اخیرا با آنها
روبرو بودهام؛ اما در واقع میشود به دهها نوع معضل اجتماعی دیگر اشاره کرد که
زندگی را بر همه ما تباه کرده است. مثلا معضل فقر زنان بسیاری را به تن فروشی
رانده است. تن فروشی یک راه حل فردی است برای یک معضل مهم اجتماعی. قریب به اتفاق
بزه کاریهای اجتماعی راه حلهای عموما فردی به مسائل اجتماعی هستند.
یادآوری یک نکته مهم
در انتها یک نکته را هم باید روشن کرد. راه حلهای فردی
جواب معضلات فردی هستند. این را باید تأکید هم کرد. فرد برای حل معضلات خودش باید
دائم تلاش بکند. مثلا یک فرد فقیر و گرسنه نمیتواند منتظر بماند که معضل فقر و
گرسنگی حل بشود. باید برای سیر کردن شکم خود و فرزندش همین امروز تلاش فردی هم
بکند. یک دانش آموز حق دارد که برای پیدا کردن کاری با درآمدی نسبتا بهتر در جامعه
سرمایه داری، به تحصیلات بهتری فکر کند. منتها برای کندن قال قضیه، برای اینکه
گرسنگی، بیکاری، فقر و غیره بعنوان پدیدههای اجتماعی ریشه کن شوند، فعالین و
نهادهای اجتماعی - سیاسی باید خودشان را مشغول راه حلهای اجتماعی بکنند. انسانهای
زیادی، و ترجیحا همه انسانهائی که فقر و بیکار و معضلات و محصولات جانبی آن مشکل
آنها هم هست نیز در تلاش این فعالین و این نهادها سهیم و شریک بشوند.
توضیح:
============
بدنبال یادداشت "زندگی کارگر افغان، انتخاب کارگر
افغان" یکی از خوانندگان در بحثی سئوال میکرد که بالاخره مردم، به درست و یا
غلط، به وضع خودشان نگاه میکنند و عامل بیکاری خودشان را بعضا در اشتغال کارگران
افغان میبینند. بعد از یک بحث وی تقاضا کرد که همین استدلالاتم را بعنوان یک مطلب
بنوسیم. با تشکر از ایشان، این مطلب عمدتا حاصل آن بحث و رفت و برگشت است.
١٩ ژوئیه ٢٠١٥
(کارگر کمونیست ۳۷۱)
خارجی ستیزی سوسیال دمکراسی در کانادا
حزب
ان دی پی استان بریتیش کلمبیای کانادا که حزبی سوسیال دمکرات است در یکی از
پوسترهای تبلیغاتی (اوایل ژوئیه ٢٠١٥) خود بر علیه یکی از قراردادهای حزب لیبرال
این استان دست به انبان عقبمانده ترین تبلیغات خارجی ستیزی برده و این قرارداد را
بر این مبنا که "٧٠ درصد مشاغل کارگران استان به کارگران خارجی خواهند
رفت" محکوم کرده است. این البته تنها یک حزب ورشکسته و قراضه که برای به دست
آوردن دو رأی بیشتر از عقبمانده ترین اقشار جامعه دست به هر تبلیغات فاشیستی می زند
نیست که بساطی کثیف تحت نام "چپ" پهن کرده است. ما قبلا ترجمه مطلبی تحت
عنوان "اتحاد یا حذف؟ اتحادیههای استان بریتیش كلمبیا و كارگران معدن چینی"
درباره تبلیغات خارجی ستیز بال "کارگری" این حزب در اتحادیههای کارگری
در استان بریتیش کلمبیا در شماره ٢٤٥ "کارگر کمونیست" نیز آورده بودیم
که این غش کردن حزب به اصطلاح چپ و سوسیال دمکرات در آغوش فاشیستهای نژادپرست صدای
هر آدمی را که برای خودش احترامی قائل است را نیز در آورده است.
لازم
به توضیح است که این تبلیغات خارجی ستیزی نه بر علیه به اصطلاح مهاجرت شرکتها به خارج
از مرزهای این کشور، بلکه بر علیه کارگران به اصطلاح خارجیای است که با استفاده
از یک پروژه که بر اساس آن کارگران چینی می توانند با کسب ویزای کاری موقت به
کانادا بیایند موقتا در یکسری از مشاغل استخدام شوند.
۱۳۹۴ تیر ۲۴, چهارشنبه
تراژدی در آوردن یک لقمه نان!
هفته
گذشته خبری بسیار ناراحت کننده ای از محمدامین کمانگر درباره اعتصاب کارگران پست
آلمان دیدم. در این خبر آمده است: "در پی اعتصاب کارگران پست که دومین هفته
خود را پشت سر می گذراند، متأسفانه در روز سه شنبه ٣٠ ژوئن حدود ساعت ٣ بعدازظهر،
تعدادی از کارگران اعتصابی از طرف اعتصاب شکنان مورد حمله قرار گرفتند. حمله
کنندگان، یا اعتصاب شکنان از کارگران بلغارستانی بودند که چند روزی است به علت
اعتصاب کارگران پست، آنها موقتا در پست کار می کنند." در ادامه آمده است که
بدنبال این اعتصاب و برای فشار بر کارگران اعتصابی، اداره پست حدود ١٥٠ هزار کارگر
اعتصاب شکن از کشورهای مختلف اروپائی را استخدام کرده است.
این
سرنوشت کارگرانی است که برای در آوردن لقمه نانی مجبور شده اند از جنازه همدیگر
بگذرند. مجبور شده اند به جای روی آوری به راه حل اجتماعی، به راه حل فردی رو
بیاورند. یکی از این راه حلهای فردی مسابقه برای صندلی از زیر پای همدیگر کشیدن
است. اما راه حل اجتماعی هم با در پیش داشتن یک افق و آینده ای ممکن است که امروزه
نیروی قابل ملاحظه ای در اروپا جلو جنبش کارگری نمی گذارد. ادامه این وضعیت،
تراژدی از نوع بالا را عمیقتر خواهد کرد.
یونان: گام بعدی؟
بحران در یونان و کش و قوسهای دولت سریزا و اتحادیه اروپا
و مردمی که زیر فشارهای ریاضت اقتصادی جانشان به لبشان رسیده، از اخبار بسیار مهم
امسال بوده. با تشدید این بحران و با رأی "نه به ریاضت کشی"، حال سریزا
و مخالفین و موافقینش هر تفسیری از آن داشته باشند و هر محاسبه ایی برای خودشان
داشته باشند، بحث "نه به ریاضت کشی" به خانه هر تک کارگری رفته است. این
بحران با همین توده ای شدن بحث درباره اش، به نظر من اکنون به یک بحران فراگیرتر
بدل شده است. اهمیت این موضوع برای من این است که اکنون همه (همه طبقه ای است که
بار ریاضت کشی های اقتصادی را بر دوشش انداخته اند) در همه جا (بخصوص اروپا و آمریکای
شمالی) به این فکر می کنند که اکنون که تا به اینجا آمده ایم، گام بعدی چه باید
باشد؟
چه بر سر یونان خواهد آمد؟ آیا دولت سریزا با پای خود و یا
زیر فشار قدرتهای اقتصادی به بسته های "کمک" تروئیکا تن خواهد داد؟
شاید! آیا یونانیان، که برای یک دوره ای واقعا پیشقراول مبارزات خیابانی بودند،
تسلیم خواهند شد؟ شاید! اما یک واقعیت همچنان در برابر جامعه با زمختی بی پاسخ
مانده است. جامعه سرمایه داری جوابی برای این بحران ندارد! مغزهای متفکر و جانی
این سیستم دنبال راه حلهای خود هستند. راه حل ما چه باید باشد؟
باز هم دعوا بر سر حداقل دستمزد
در
چند تا از کامنتهای قبلی، در باره پدیده مسخره افزایش حداقل دستمزدی که کارگران
ایالات متحده برای آن همین امروز مبارزه می کنند اما دولت سرمایه داران قول افزایش
آن را در چند سال آینده داده اند، نوشتم. این به اصطلاح افزایش دستمزد ابتدا توسط
رسانههای نان به نرخ روز خور و دم و دستگاه فدراسیون کار آمریکا توی بوق شد و
برایش رقص و پایکوبی برپا کردند. اما با خوابیدن این گرد و غبار، فعالینی که کمپین
افزایش دستمزد به ١٥ دلار را با قدرت شروع کرده بودند، جلو آمدند و در همان رسانه occupy.com اعلام کردند که این مسخره گی و دهن کجی به مبارزه
کارگران را نمی پذیرند. در این سایت مطلب جالبی هست به قلم رابرت گیبسن که در آن
آمده است در سیاتل کارگران دریافت کننده حداقل دستمزد از شرکتهای بزرگ با ٥٠٠ و یا
بیشتر کارگر تا سال ٢٠١٨ و کارگران شرکتهای با تعداد کمتر تا سال ٢٠٢٢ باید فعلا
انتظار افزایش دستمزد را بکشند! دولتهای محلی سانفرانسیسکو و لوس آنجلس هم که
ظاهرا زیر فشار اعتراضات قدرتمند کارگر افزایش حداقل دستمزد را پذیرفته اند،
کارگران - به ترتیب - باید تا سال ٢٠١٨ و ٢٠٢٠ منتظر بمانند.
۱۳۹۴ تیر ۲۳, سهشنبه
آیا اعتراضات پراکنده کارگران مٶثرند؟
دو سه هفته پیش پای صحبتهای یک سخنران بودم که در جائی از
بحثش بطور ضمنی درباره اعتراضات علی العموم و اعتراضات کارگری گفت که اعتراضات به
خودی خود کارآ نیستند. بحثش این بود که اعتراضات خشم بالقوه شده کارگران را خالی
می کنند و سرمایه داران و دولتشان تنها کاری که می کنند فرصت می دهند که این خشم
خالی شود و معترضین به کار و زندگی روتین خود برمی گردند. حرف حساب و اساسا درستش
این بود که از دل این اعتراضات باید سازمان بیرون بیاید. منتها نتیجه گیری این
"سازمان" چه می تواند باشد مهم است. از آنجا که کلیت بحث و مشخصات ایشان
محفوظ مانده است، من بیشتر از این وارد محتوای بحث ایشان نمی شوم. اما می خواهم به
این سئوال جواب بدهم که آیا اعتراضات کارگری، حتی اگر سازمانی از آن بیرون نیاید، بی
تأثیرند؟ جواب کوتاه من به این سئوال "نه" است. واضح است که اعتراضاتی
که از دل خود سازمان بیرون بدهند مٶثرترند. وقتی که اعتراضی آنقدر قدرتمند باشد و
آنقدر فعالین و آکتیویست در خود داشته باشد که در مسیر خود سازمانی را به وجود
بیاورد، چنین اعتراضاتی نه تنها نمونهاند، بلکه مطلوبترین نوع اعتراضات هم هستند.
و باز هم واضح است که اگر اعتراضاتی توسط سازمانی براه افتاده باشند مٶثرترند؛ چرا
که اهدافی را دنبال میکنند و سازمان مزبور میتواند نتیجه و پیآمد آن اعتراض مشخص
را برای اعتراضات احتمالی آینده سبک و سنگین کند.
مسئله این است که وقتی که کارگران دست به اعتراض می زنند - حال
این اعتراض به یک سازمان مشخصی منتهی بشود یا نه و مطالبات کارگران هم هر چه باشد،
چه تعرضی باشند چه تدافعی - از دل این اعتراضات دهها پدیده و مٶلفه بیرون می زنند.
در دل هر اعتراضی فعالین و آکتیویستها همدیگر را پیدا می کنند. کارگران در میان خود
رهبرانی را پیدا می کنند که تا قبل از آن جایگاه مهمی برایشان قائل نبودند. کسانی
را بهتر میشناسند که قبل از آن اعتراض مشخص، بیخود و زیادی بزرگش کرده بودند. هر
اعتراضی تجاربی را برای کارگران در بر دارد؛ تجاربی که هم به درد کارگران مستقیما
دخیل در اعتراض می خورند و هم به درد کارگرانی که مطالبات مشابهی دارند می خورند.
یک تجربه مهم اعتراضات پراکنده این است که کارگران وقتی که
چند بار دست به اعتراض می زنند، به این نکته پی می برند که احتیاج به سطوحی از
سازمانیابی و تشکل دارند. کسانی که در ایران در این مورد دستی روی آتش دارند، با
چنین مسئله ای روزانه درگیرند. پدیده مجامع عمومی در مبارزات کارگری در کشورهای با
شرایط مثل شرایط ایران اینگونه در میان کارگران جا باز می کنند.
یک نکته دیگر اینکه اعتراضات، چه اعتراضات کارگری و چه
اعتراضات علیالعموم اجتماعی، حتی اگر هیچگونه سازمان محسوسی را هم به دنبال
نداشته باشند، شرایط جامعه پیرامونی خود را برای همیشه دچار تغییرات و تلاطماتی می
کنند. هم دولتهای سرکوبگر و هم توده اعتراض کننده آزمایش می شوند.
در نتیجه من این شکست طلبی را قبول ندارم که گویا کارگران
ابتدا این را محاسبه کنند که آیا اعتراضی را که می خواهند دست به آن بزنند،
سازمانی از خود بیرون خواهد داد یا نه؟! این تز و تئوری خطی و جدولی، که گویا همه
پدیده ها از قبل باید طبق جدول از قبل آماده اتفاق بیافتند تئوری باطلی است که
شاید به درد تعدادی آکادامیسین بخورد که روزیشان را مدیون کشیدن نمودار و گراف بر
تخته سیاهها هستند، اما به درد آدمهای که حی و حاضر درگیر اعتراض برای گرفتن
حقوقشان هستند نمی خورد.
خالی شدن خشم کارگران
اعتراضات کارگری را، که تعدادی آن را خالی شدن خشم کارگران
می دانند، با خشم یک و یا چند کارگر عمدتا ایزوله، که به دنبال راه حلهای فردی
برای معضلات اجتماعی هستند فرق می کنند. اینکه سرمایه داران و دولتهایشان اجازه میدهند
کارگران هر از چندگاهی اعتراضی بکنند تا خشمشان فروکش کند بیشتر به تئوری توطئه
شبیه است تا تئوریای برای یک پدیده مهم اجتماعی مثل اعتراضات کارگری. کارگران
معترض صرفا آدمهای بدعنقی نیستند که دست به اعتراض بیمنطق میزنند. اعتراضات و
اعتراضات کارگری بطور مشخص، واکنش به اجحافات و بیحقوقیهایی است که سادهترین بخش
"کار و زندگی روتین" را ناممکن کردهاند. بحرانهای متعدد سرمایهداری
به اعتراضات متعددی دامن میزنند. هیچ کارگری به قصد اعتراض و اعتصاب و اینکه سینهاش
را سپر گلولههای پلیس جیرهخوار سرمایه کند، از خانه راهی کارخانه و محل کار نمیشود.
هیچ سرمایهدار عاقلی هم که منافع طبقاتیاش را فدای منفعت کوتاه مدتی که شرایط را
کلا برای استخراج ارزش اضافه ناامن کند، نمیخواهد شرایطی را به وجود بیاورد که
کارگران را به اعتراض بکشد. اما، همانطور که گفتم بحرانهای متعدد سرمایهداری به
اعتراض کشاندن کارگران را به سیستم سرمایهداری تحمیل میکند. اما این بحث دیگری
است که باید جای دیگری آن را پی بگیریم. فقط این نکته را بگویم که اعتراضات
اجتماعی و به تبع آن اعتراضات کارگری موتور اصلی تغییر و تحولات هستند و جدا از
اینکه به سازمان و تشکلی بیانجامند، مهمترین پدیده اجتماعی هستند.
١٣ ژوئیه ٢٠١٥
۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه
پایان یک تبعیض
بالاخره دادگاه عالی آمریکا هم در روز ٢٦ ژوئیه ازدواج
همجنسگرایان را قانونی اعلام کرد و آمریکا به جرگه کشورهائی پیوست که تبعیض بر
علیه همجنسگرایان غیرقانونی میشود. گرچه جامعه آمریکا زیر فشار نیروهای مذهبی و
محافظه کار متشکل عمدتا در حزب
جمهوریخواه، تبعیض بر علیه همجسنگرایان را، در کنار تبعیضات دیگر متحمل شده است،
اما چپ جامعه و بخصوص چپ در جنبش کارگری یک رکن اصلی مبارزه خود را مبارزه بر علیه
تبعیضات جاری تعریف کرده است.
پرداختن به پایان تبعیض قانونی بر علیه همجسنگرایان از دو
جنبه برای جامعه علی العموم و برای مبارزه کارگری بطور اخص اهمیت دارد. اولا یک
جامعه انسانی باید با تمام توان تلاش کند که هرگونه تبعیضی بر اساس جنسیت، تابعیت،
تعلقات قومی، ملی، نژادی، مذهبی، سن، ترجیح همخوابی، توانائی فیزیکی و امثالهم را
برچیند. هرگونه اذیت و آزار شهروندان جامعه باید پیگرد قانونی داشته باشد و کسی به
خود اجازه ندهد کس دیگری را بخاطر متفاوت بودن تحقیر و مورد اذیت و آزار قرار دهد.
برای مبارزه کارگری، کنار زدن هرگونه تبعیضی صفوف ما را در برابر فشار سرمایه
داران و دولتشان قوی تر خواهد کرد. تفرقه ای که عدم تحمل تبعیض بر آن نقطه پایانی
بگذارد، کارگران را در مبارزه شان متحدتر و شانس پیروزیشان را بالا خواهد برد.
(کامنتهای کارگری، کارگر کمونیست ۳۶۹)
به یاد نادر بکتاش، نویسنده کارگران
با
نادر بکتاش در سالهای آخر ٩٠ میلادی آشنا شدم. در دوره انتشار نشریه "ایران
پست" در تورنتو که به همت و سردبیری شهرام صنیعی و کمک من منتشر میشد، نادر
بکتاش هم ستونی ثابت داشت. یادم میآد یک روز که نشریه را برای پخش به یکی از
مغازههای ایرانی برده بودیم، یکی از کارگران بخش نانوائی یکی از مغازههای بزرگ
جلو آمد، نشریه را برداشت و اینگونه فیدبک داد: "انتظار این نشریه را به خاطر
این ستون میکشم." که ستون نادر بکتاش را نشانمان داد. باز هم، یک کارگر
راننده پیتزائی با خواندن یکی از مطالب "ستون نادر بکتاش" به من گفت:
"میخواهم حزب کمونیست کارگری را با نادر بکتاش بشناسم." هیچوقت این دو
مورد را به خود نادر نگفتم. اما بهش گفتم که خودم چقدر از خواندن رمان "نامههایی
به آقای رئیس" لذت بردم. ایکاش آن دو مورد را هم بهش میگفتم. روزی بعد از
خواندن یکی از مطالبش بهش گفتم که مطلب جالبی بود و دستش درد نکند. گفت: "من
هم گاها به آفرین! احتیاج دارم."
(کامنتهای کارگری، کارگر کمونیست ۳۶۹)
۱۳۹۴ تیر ۱۱, پنجشنبه
مشکل جنبش کارگری آمریکا و انگلیس
جنبش کارگری در غرب مشکل و معضلات زیادی دارد. منظور آن
مشکلاتی نیست که از کنترل این جنبش خارج است؛ مثل حملات سازمان یافته پلیس و
دولتهای هر چه بیشتر شبه پلیسی. بلکه مشکلاتی که خود تا حدودی روی آنها می توانند
کنترل داشته باشند. مثل حمایت از شخصیتهای سیاسی و اتخاذ مواضع سیاسی مشخص.
جنبش اتحادیه ای و متشکل کارگری و بخصوص گرایش چپ درون این
جنبش، در آمریکا خود را زائده حزب دمکرات و در انگلیس هم خود را زائده حزب لیبر
تعریف کرده و هیچوقت گامی در جهت استقلال از این احزاب بر نداشته است. اکنون که
جامعه عمیقا به این فکر است چگونه میشود از این وضعیت فلاکتبار خلاص شد، کلیت چپ
و راست اتحادیههای کارگری در دو کشور مزبور تبلیغات راه انداختهاند که ناجیانی
که رسالت خلاصی از این وضعیت را دارند از درون دو حزب مزبور سر بلند کردهاند؛
برنی ساندرز در آمریکا و جرمی کوربین در بریتانیا. راه تجربه شده رسوا و هربار
شکست خورده جویدن ناخنها زیر عبای بخشی از طبقه حاکمه. منتها این یک سئوال بسیار
فراتر از چپ در آمریکا و انگلیس است و راستش یقه همه ما را می گیرد که در یک چنین
موقعیتی چکار باید کرد! سئوال بازی است که جواب می طلبد.
اشتراک در:
پستها (Atom)