جمهوری اسلامی با سرکوب گسترده و عریان خود در دو روز ۱۸ و ۱۹ دی ماه، عملا نشان داد که به بن بست تاریخی رسیده و برای بقا، راهی جز توسل به کشتار جمعی نمی شناسد. این سطح از خشونت، نه فقط اعتراف به ناتوانی سیاسی، بلکه اعلام رسمی ورشکستگی یک نظام است. آیا جامعه ایران و افکار عمومی جهانی می توانند تداوم حاکمیت گروهی را بپذیرند که منطق و الگوی رفتاری آن، به جهان پیشامدرن و چهارده قرن پیش تعلق دارد و در قرن ۲۱ تنها با ابزار سرکوب زنده مانده است؟ پاسخ منفی است. جامعه ایران، به باور من، در حال آماده شدن برای یک نبرد سراسری نهایی است. نبردی برای تعیین تکلیف نهایی با ساختاری که بقای خود را در خون ریزی جستجو می کند.
رهبری
تمام نیروهایی که
امروز به تغییرات انقلابی امید بسته اند، از طیف های مختلف سیاسی، از جمله کسانی
که نگاهشان به مداخلات خارجی دوخته شده است، در یک نکته مشترک اند، و آن هم درک این
واقعیت است که نیروی اصلی تغییر درون جامعه قرار دارد. این نیرو نه تنها بالقوه
است، بلکه فعال هم شده است. در همین چارچوب، پرسش محوری این است که رهبری این
انقلاب را چه کسی بر عهده خواهد گرفت. بخش بزرگی از این نیروها بر این باورند که
انقلاب نیازمند یک رهبری از پیش موجود و شناخته شده است. رهبری ای که جامعه با اطمینان
به آن، مسیر انقلاب را تا تسخیر قدرت ادامه دهد. اما تجربه تاریخی انقلاب ها نشان
می دهد که این تصور، اگرچه رایج است، لزوما با واقعیت انقلابی منطبق نیست. به ویژه
در انقلاب ۱۴۰۴ ایران، چنین رهبری ای نه تنها وجود ندارد، بلکه تلاش برای تحمیل یک
رهبری آماده و از پیش تعیین شده، عملا به عاملی برای شکاف و تفرقه در صفوف انقلاب
تبدیل می شود.
انقلاب در روند عینی
خود، اشکال متنوعی از سازماندهی و رهبری را پدید می آورد. این تشکل ها، صرف نظر از
نام و قالبشان، اعم از شورا، کمیته، انجمن، کمون، ستاد یا هر عنوان دیگر، محصول
مستقیم ضرورت های مرحله ای انقلاب اند. رهبری انقلاب نه یک نقطه ثابت، بلکه یک روند
تاریخی در حال تکوین است که در ایستگاه های مختلف شکل می گیرد. هر ایستگاه انقلابی،
متناسب با شرایط خود، سازوکارهایی برای تصمیم گیری، هماهنگی و پیشبرد مبارزه ایجاد
می کند.
در دل این تشکل
ها، چهره هایی برجسته می شوند که نه لزوما رهبران کل انقلاب، بلکه نمایندگان واقعی
و حاضر در میدان اند. این افراد می توانند در مرحله بعد، نمایندگانی در یک مجمع یا
مجلس برآمده از انقلاب باشند؛ نهادی که خود حاصل توازن نیروها و سطح پیشرفت جنبش
است. این نهادها نقش واسط میان مبارزه خیابانی و سازماندهی سیاسی گسترده تر را ایفا
می کنند و امکان عبور انقلاب به مراحل بالاتر را فراهم می سازند.
در دوره های
باثبات تر، همین مجامع می توانند نمایندگانی را برای حضور در ساختارهای گسترده تر
و فراگیرتر انتخاب کنند؛ نمایندگانی که حتی ممکن است فعال ترین رهبران میدانی
مرحله پیشین نبوده باشند، اما توانایی نمایندگی سیاسی جامعه را در آن مقطع داشته
باشند. مسیر شکل گیری این رهبری را نمی توان از امروز و به صورت انتزاعی تعیین
کرد، زیرا انقلاب دارای ایستگاه های متعدد است و فاصله میان هر ایستگاه، مملو از
تحولات پیش بینی ناپذیر خواهد بود. در این مسیر، جامعه ممکن است در مقاطع مختلف،
تحت تاثیر گرایش های متفاوت سیاسی، از راست تا چپ، نمایندگی شود. آنچه تعیین کننده
است، نه نام رهبر، بلکه تداوم حضور جامعه در صحنه و حفظ ابتکار عمل انقلابی است.
تحزب
جامعه ایران به
دلیل دهه ها سرکوب سازمان یافته، از وجود احزاب علنی و توده ای محروم مانده است. این
سرکوب، نه فقط فعالیت حزبی، بلکه حتی اعلام هویت سیاسی و تشکیلاتی را به امری پرهزینه
و خطرناک تبدیل کرده است. نتیجه این وضعیت، شکل گیری اعتراض هایی گسترده اما عمدتا
فاقد پیوندهای پایدار سازمانی بوده است. اعتراض هایی که در آن فعالان، اغلب به
صورت فردی یا شبکه های محدود و موقت عمل می کنند. این وضعیت، اگرچه مانع خیزش های
توده ای نشده، اما توانایی انقلاب برای تداوم، تعمیق و عبور از مراحل بحرانی را
محدود کرده است. این وضعیت باید دگرگون شود.
تحزب، صرفا یک
شکل از سازماندهی سیاسی نیست، بلکه ابزار پیوند دادن مبارزات پراکنده، انتقال
تجربه، انباشت آگاهی و ایجاد حافظه جمعی است. حزب، امکان می دهد که فعالان جنبش های
مختلف، از کارگری و دانشجویی تا زنان و اقلیتها، به جای حرکت های موازی و گسسته،
در چارچوبی مشترک به یکدیگر متصل شوند. بدون تحزب، هر موج اعتراضی ناگزیر از نقطه
صفر آغاز می کند و هزینه هایی را می پردازد که پیش تر نیز پرداخت شده اند. تحزب، این
چرخه فرسایشی را می شکند و مبارزه را از سطح واکنش به سطح برنامه ریزی ارتقا می
دهد.
تجربه تاریخی
انقلاب ها نشان می دهد که هیچ انقلاب پایداری بدون اشکالی از تحزب و سازماندهی سیاسی
پیش نرفته است. در انقلاب روسیه، شوراها زمانی توانستند نقش تعیین کننده ای ایفا
کنند که احزاب سیاسی درون آن ها حضور فعال داشتند و جهت گیری های مختلف را به بحث
و رقابت گذاشتند. در انقلاب های ضد استعماری قرن ۲۰، از الجزایر تا ویتنام، احزاب
و جبهه های سیاسی توانستند نیروهای متکثر اجتماعی را ذیل یک افق مشترک گرد آورند و
مبارزه را از سطح شورش به سطح قدرت سیاسی ارتقا دهند. حتی در انقلاب ۵۷ ایران،
خلاء تحزب مستقل و مترقی، یکی از عوامل اصلی مصادره انقلاب توسط نیرویی شد که از پیش
دارای تشکیلات منسجم و شبکه ای گسترده بود.
نمونه کردستان ایران،
به خوبی نشان می دهد که جامعه متحزب، شکل متفاوتی از اعتراض و مقاومت را تولید می
کند. در این مناطق، اعتراض نه صرفا انفجاری و مقطعی، بلکه سازمان یافته، هماهنگ و
دارای تداوم است. احزاب و تشکل های سیاسی، امکان می دهند که اعتراض خیابانی به سرعت
به اعتصاب، نافرمانی مدنی و اشکال پیشرفته تر مبارزه پیوند بخورد. این تفاوت، نه
محصول فرهنگ خاص، بلکه نتیجه وجود سنت تحزب و سازماندهی سیاسی است.
برای پیشبرد
انقلاب، متحزب شدن، در هر شکل ممکن و متناسب با شرایط سرکوب، یک ضرورت اساسی است.
تحزب به معنای تمرکز قدرت در دست یک گروه محدود نیست، بلکه به معنای شفاف شدن گرایش
ها، علنی شدن اختلاف ها و تبدیل رقابت های پنهان و فرسایشی به جدال های سیاسی
آشکار و قابل داوری اجتماعی است. بدون تحزب، رهبری انقلاب ناگزیر به صورت غیررسمی،
غیرپاسخگو و مبتنی بر نفوذ فردی شکل می گیرد؛ وضعیتی که خطر بازتولید اقتدارگرایی
را در دل خود حمل می کند.
تحزب، یکی از
اشکال عینی تحقق همان روند تاریخی شکل گیری رهبری است که انقلاب به آن نیاز دارد.
احزاب و تشکل های سیاسی، دست فعالان جنبش ها را در دست یکدیگر می گذارند، امکان
تصمیم گیری جمعی را فراهم می کنند و مسیر گذار از خیابان به ساختارهای پایدار سیاسی
را هموار می سازند. بدون این پیوند سازمانی، انقلاب در سطح اعتراض باقی می ماند؛
با آن، امکان تبدیل شدن به یک پروژه آگاهانه برای بازسازی جامعه فراهم می شود.
۲۱ ژانویه ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر