انقلاب ۵۷ که شروع شد، بسیار جوان بودم. سال اول راهنمائی را می گذراندم. دبیرستان مختلطی به نام "جامع" در جوار مدرسه راهنمائی ما قرار داشت. مدرسه ای که هم دانش آموزان درس خوان و هم دانش آموزان انقلابی را در خود جای داده بود. خانواده ما سرشار از کسانی بود که بذر تردید و مخالفت با حکومت پهلوی را کاشته بودند. برای شرکت در تظاهرات و راهپیمائی ها به صف دانش آموزان "جامع" می پیوستم. انقلاب شتاب گرفت، شاه صدای انقلاب را شنیده بود و هر روز کسی را عزل می کرد و کس دیگری را می گمارد. برای دوره ای، تا پیش از پیوستن کارگران نفت به انقلاب، امکان – هرچند ضعیفی – برای سازش یا رسیدن به تفاهم متقابل وجود داشت. اما با وقوع ۱۷ شهریور در میدان ژاله، جمعه سیاه، دیگر هیچ چیز کارساز نبود. حتی گماردن شاپور بختیار نیز ثمری نداشت. تنها رفتن شاه می توانست مردم را آرام کند. روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ برای جنایت پیشگان جمهوری اسلامی همان حکم کشتار میدان ژاله را دارد، با این تفاوت که ابعاد جنایت به مراتب گسترده تر است. دیگر نه سازش با آمریکا و اسرائیل، نه کنار گذاشتن پروژه اتمی، نه دست کشیدن از دزدی و فساد، نه پایان دادن به حمایت همه جانبه از تروریستهای منطقه، و نه جابجا کردن چهره ها و مهره ها، هیچ یک خشم مردمی را فرو نخواهد نشاند که برای سوگواری و برای فائق آمدن بر شوکی غیرقابل تصور که تجربه کرده اند، در حال حاضر به خانه های خود بازگشته اند. همه پلهای سازش و تحمل پشت سر این رژیم ویران شده است. این رژیم باید برود و جنایتکاران آن باید برای وحشیگری های خود پاسخگو باشند.
جنایتکارانی که در رژیم پهلوی دست داشتند و
"جمعه سیاه"ها را آفریدند، فرار کردند. به جاهایی رفتند که آنجا درس
خوانده بودند و در گوشه ای از کشورهای غربی، که آنها را می پذیرفتند، خزیدند و
بعضا همانجا هم از دنیا، بدون محاکمه شدن، رفتند. اما جنایت پیشگان جمهوری اسلامی،
که قتل بیش از ۲۰ هزار نفر را فقط در یک فقره از کارنامه های پر از کشتار و جنایت
دارند، کجا می خواهند فرار کنند؟
۲۴ ژانویه ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر